به نام آفریننده عشق

 

در این مطلب گام های سیر و سلوک به طور خلاصه از بیانات آیت الله عبدالقائم شوشتری گردآوری شده است.

گام اول: انتخاب خدا

انسان ها دارای مقاصد مختلفی هستند و به اعتبار اختلاف مقاصد به چهار گروه تقسیم می شوند:

1. طالبان دنیا

این گروه کسانی هستند که به دنیا علاقه دارند. دین اسلام با داشتن ثروت مخالف نیست، بلکه با دلبستگی به دنیا مخالف است. چه زیبا و نیکوست که مومن در کسب روزی حلال تلاش کند و در نتیجه هم خود و عیالش را در رفاه قرار بدهد و هم بتواند به فقرا و مساکین احسان نماید.

تا توانی به جهان همدم مسکینان باش    به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

شارع مقدس به ما میگوید: در پی کسب روزی حلال باش، ولی در عین حال محبتش را به دل راه مده، زیرا دل حرم امن الهی است و نباید در حرم خدا جز خدا کسی را راه داد.

2. طالبان آخرت

این ها کسانی هستند که به شرط ثواب و پاداش اخروی خدا را عبادت می کنند. عبادت ها باید برای امتثال امر خدا باشد نه به خاطر ثواب و ترس از عقاب. حضرت امام علی علیه السلام می فرماید:

خدایا من از ترس جهنم و یا طمع بهشت تو را عبادت نکردم، بلکه تو را سزاوار پرستش یافتم و تو را خالصانه پرستیدم.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن        که خواجه خود روش بنده پروری داند

3. طالبان مقامات معنوی

این گروه کسانی هستند که عبادت هایشان را برای نیل به مقامات معنوی انجام می دهند که در نتیجه دچار شرک خفی می گردند.

حرم جویان دری را می پرستند     فقیهان دفتری را می پرستند

بیفکن پرده تا معلوم گردد            که یاران دیگری را می پرستند

4. طالبان حضرت الله جل جلاله

گروه چهارم طالبان حضرت حقٌ اند. عاشق و شیفته خدایند. دنیا و آخرت و مقامات آنها و هر چیز دیگر را رها کرده اند. و تنها به خدا می اندیشند.

مذهب عاشق ز مذهب ها جداست        عاشقان را مذهب و ملت خداست

این گروه علاوه بر اینکه به خدا می رسند، برای آنها دنیا و آخرت و همچنین مقامات معنوی نیز مهیاست. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و علی آله می فرمایند:

همانا قلوب سه دسته است: قلبی که مشغول به دنیاست، که حاصل آن درد وغم و رنج و بلاست. دلی که مشغول به آخرت است، و از امتیازات معنوی بسیاری برخوردار است. و قلبی که مشغول به خداست، که برای آن، هم دنیاست، هم آخرت و هم خود خدا.

گام دوم: توبه

نخستین گامی که لازم است سالک در سیر الی الله بردارد، توبه کامل از اشتباهت گذشته است. به همین جهت است که بزرگان فرموده اند:

شستشویی کن و آنگه به خرابات خُرام

برای قبولی توبه باید دسته کم سه شرط زیر در شخص تائب محقق شود:

1. پشیمانی از گناهان گذشته.

2. تصمیم به طاعت و بندگی در آینده.

3. جبران و اصلاح خرابکاری های گذشته تا هر مقداری که ممکن باشد.

  (در نهج البلاغه در کلمات قصار حضرت علی علیه السلام شش شرط برای توبه کامل فرموده اند. ولی آن دستور برای سالکان راه رفته است و این جزوه برای قدم اول تنظیم شده است.)

پس از اینکه سه شرط فوق عملی شد، نماز توبه را طبق دستور ذیل به جا آورد:

 روز یکشنبه از هر ماه که باشد غسل توبه کند، وضو هم بگیرد، دو رکعت نماز توبه نیت کند. در هر رکعتی یک حمد و سه مرتبه سوره مبارکه توحید و یک مرتبه سوره فلق و یک مرتبه سوره ناس بخواند. پس از اتمام دو رکعت اول، دو رکعت دیگر به همان شکل نیت کند که جمعا باید چهار رکعت بخواند و سپس هفتاد مرتبه استغفار کند و ختم کند استغفار را به ذکر شریف لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِالله العَلِیِّ العَظیمِ.

سپس یک مرتبه این دعا را بخواند:

یا عَزیزُ یا غَفّارُ اغفِر لی ذُنوُبی وَ ذُنوُبَ جَمیعِ المُومِنینَ و المَومِناتِ فَإِنَّهُ لا یَغفِرُ الذُّنُوبَ اِلّا أَنتَ.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند : هرکه این نماز را بخواند، توبه اش قبول می شود و گناهانش آمرزیده شود و طلب کاران از او راضی شوند. (مفاتیح الجنان، اعمال ماه ذیقعده)

ای تائب محترم! بدان و آگاه باش که خداوند متعال ارحم الراحمین است. غفور و غفار و ستار است؛ بشر را برای رحمت آفریده نه غضب. خداوند در قرآن کریم فرموده است:

نَبِّئٌ عِبادی اَنّی اَنَا الغَفوُرُ الرَّحیمُ. به بندگان من خبر ده که من آمرزنده و مهربانم. (سوره مبارکه حجر آیه شریفه 49)

گام سوم: استمداد دائم از خداوند متعال

برای هر فرد مسلمان و مومن کاملاً روشن است که هیچ نیرو واراده ای نمی تواند در جهان بدون ارادۀ خدا تاثیر گذار باشد. لا مؤَثِّرَ فِی الوُجُود اِلَّا الله اوست که غنیّ مطلق است و اگر فیض رسانی دائم خدا نباشد معدوم خواهیم شد.

یا اَیُّهَا النَّاسُ اَنتُم الفُقَرَاءُ اِلَی اللهِ وَ اللهُ هُوَ الغَنِیُّ الحَمِید.

 ای مردم شما همگی به درگاه خدا فقیر هستید و خدا غنی و حمید است.

لذا با درک این معنی سالک باید بداند که هر موقعیت و مقامی که دارد به واسطۀ عنایت خداوند متعال است و اگر می خواهد به مقامات بالاتری نیز نائل آید باید از خدا بخواهد و از او استمداد کند.همیشه باید متذکر این نکته باشد که هر ذکر یا دستوری و یا هر برنامۀ عبادی که برای رشد کردن و رسیدن به خدا انجام میدهد تا هنگامی که خواست خدا و یاری او نباشد هیچ اثری نخواهد داشت. لا حَولَ وَ لاقُوَّةَ اِلّا بِااللهِ العَلِیِّ العَظیم. فقط در حریم امن الهی است که می توان از شرّ شیطان در امان بود.

اِیّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعینَ. نکته ی مهم در این آیه این است که همان گونه که پرستش را منحصر به خدا میکند، یاری جستن را نیز منحصر به خدا می کند.

پیام بر اکرم صَلیَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه فرمودند: خداوند متعال اراده فرموده است که امور را به وسیلۀ اسباب و علل انجام دهد.

ما باید به سراغ استاد برویم و دستورهای وی را انجام دهیم و همیشه متذکر باشیم که در واقع خداست که ما را به سر منزل مقصود خواهد رسانید.یعنی که زمام همۀ اموربه دست خداست و همۀ موجودات از امداد الهی کمک می جویند.

  اکنون که دانستیم غیر خدا همگی هیچ کاره هستند وهمه کاره خداست،با هم به خدا توکّل کنیم و در این وادی پر خطر وارد شویم.نه به معلومات خودمان و یا حتی تقوایمان مغرور شویم و نه به داشتن استاد غرّه شویم. اللهُ لاَ اِلاَّ هُو وَ عَلَی اللهِ  فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمنُونَ. به جز او خدائی نیست و شایسته است که مؤمنین به خدا توکل کنند.

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است   راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

برای استمداد از خدا انسان باید به دعاهائی که دارای مضامین توحیدی است، مانند دعای کمیل یا مناجات شعبانیه و… روی آورد و طبق دستور ائمۀ طاهرین عَلَیهِمُ السَّلام و از لسان ایشان با خدا مناجات کرده و از او استمداد کند.

گام چهارم: استغاثه به امام زمان (عج)

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.

بعد از نعمت توحید و اقرار به نبوت خاتم الانبیاء، نعمتی بالاتر از معرفت امام زمان نیست.

امام زمان اسم اعظم تکوینی خداست.

امام زمان آیینۀ تجلیّات خداست.

امام زمان خلیفه و جانشین خداست.

امام زمان باب الله است.

امام زمان واسطۀ بین خدا و خلق است.

امام زمان پدر مهربان شیعیان است؛ بلکه پدر شفیق همۀ انسان هاست.

امام زمان کاروان سالار قافلۀ عشاق است.

امام زمان انسان کامل است.

امام زمان معلم و مکمل مؤمنین است.

امام زمان یادگار انبیای اولوالعزم است.

امام زمان مصلح جهان و منجی بشریت است.

نیابت عامه حضرت در امور عبادی و حکومتی است که متصدی آن فقیه جامع الشرایط می باشد. ولی فقیه، قائم مقام حضرت حجت در امور حکومت اسلامی است و اضافه بر شرط فقاهت و ورع باید به مسائل سیاسی زمان هم مسلط باشد.

وظایف شیعه نسبت به امام زمان علیه السّلام

در کتاب شریف «مکیال المکارم» که از تألیفات عالم بزرگوار، عاشق امام زمان (ع)،حضرت آیت الله سیّد محمد تقی اصفهانی است؛ حدود هشتاد وظیفه بیان شده که مهمترین آنها عبارت اند از:

دعا برای حضرت، که در توقیع شریف امام زمان (ع) آمده است: بسیار برای تعجیل ظهور دعا کنید که همانا فرج خود شما در این دعا کردن است.

دعا برای حضرت، بر فرض که در تقریب ظهور اثر نداشته باشد -که البته اثر دارد- برای خود سازی و رفع حجاب ها و ایجاد ارتباط با حضرت، بسیار مؤثّر و سازنده است.

صدقه دادن برای سلامتی حضرت و خدمت به فقرای شیعه برای خشنودی قلب مقدس امام زمان علیه السّلام.

ساختن زمینۀ انقلاب حضرت مهدی(ع) و اصلاح جامعه در مسائل اخلاقی و معنوی؛ زیرا اجتماعی که در انتظار مصلح به سر می برد خود باید صالح باشد.

استغاثه از حضرت در همۀ مشکلات؛علی الخصوص مشکلات معنوی و سلوکی.

برای استغاثه و استمداد از حضرت حجت(ع)،دستورات زیر توصیّه می شود:

نماز امام زمان (ع).

نماز استغاثه از امام زمان (ع).

زیارت آل یاسین (همان، زیارت حضرت صاحب الزمان).

دعا در ایام غیبت امام زمان (ع).

صلوات ابوالحسن ضرّاب اصفهانی. این صلوات هر عصر جمعه خوانده می شود.

دربین نمازهای حاجت که به عنوان استغاثه از حضرت (ع) قابل استفاده هست، یکی نماز امام زمان (ع) است که انسان در این نماز، دویست مرتبه خطاب به خداوند متعال عرض می کند: «ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» ای خدا ما فقط تو را عبادت می کنیم و فقط از تو یاری می طلبیم.

و نماز دیگر، نماز استغاثه از حضرت مهدی (ع) است. این نماز، دو رکعت است. در رکعت اول حمد و سورۀ فتح و در رکعت دوم حمد و سورۀ نصر و پس از نماز، دعای «سلام الله الکامل…» خوانده می شود. اگر این نماز و دعای بعد از آن زیر آسمان خوانده شود مؤثرتر است.

این جانب برای تشویق جوانان و استفاده از این دو توسل، داستانی در خصوص درخواست معرفی استاد از سوی حضرت مهدی (ع) تقدیم می دارم:

در یک روز جمعه بنده به جمکران مشرف شده بودم. نماز امام زمان را در داخل مسجد خواندم. سپس در صحن مسجد، در نقطۀ خلوت، نماز استغاثه را با دعای «سلام الله الکامل…» زیر آسمان خواندم. سپس به شهر قم مراجعت نمودم. بعد از نماز ظهر و عصر و صرف نهار خوابیدم. در خواب دیدم حضرت مهدی با چهار نفر سیّد معظّم که در دو طرف حضرت راه می رفتند، از روی پل آهن چی، واقع در کنار حرم مطهر حضرت معصومه علیها السّلام عبور می کنند.

یکی از آن چهار نفر را شناختم. ایشان مرحوم آیت الله سیّد محمود مجتهد سیستانی بودند که برادر محترم مرجع عالیقدر، حضرت آیت الله العظمی سید علی سیستانی(مقیم نجف اشرف می باشند). من هم با فاصله ی بیست متر پشت سر ایشان می رفتم. ناگهان حضرت برگشتند. وقتی چشمم به جمال زیبای ایشان افتاد، باخود گفتم، چقدر جذاب و بی نظیرند. حضرت به طرف بنده آمدند. من هم خودم را به ایشان رساندم، وقتی به محضرشان شرفیاب شدم با دست راست، با نوک انگشت مبارک روی قلبم زدند و فرمودند: ما را یاد کردی، ما هم تو را یاد کردیم و همچنین به اینجانب استاد معرفی نمودند.

از مرحوم علامه طباطبائی پرسیدم:آیا امکان ملاقات حضرت هست یا خیر؟ فرمود: بلی، به سه شرط تقوای کامل، عشق فراوان و مداومت به زیارت آل یس البته آن نسخۀ طولانی (که مستقلاً چاپ شده است).

دستوری از حضرت امام محمد باقر علیهِ السّلام بدین ترتیب رسیده است که هر کس مسبحات ششگانه را (سوره های حدید، حشر، صف، تغابن، جمعه و اعلی) به دستور خاصی که دارد یک سال تمام بخواند حضرت مهدی (ع) را ملاقات خواهد کرد ان شاء الله. البته باید بگویم اگر شرایط سه گانه را محقق ساختند ولی موفق به ملاقات نشدید، ناراحت نباشید. درعوض جایزه دیگری می دهند و هیچ کس را ناامید نمی کنند.

گام پنجم: لزوم استاد

طی این مرحله بی هم رهی خضر مکن     ظلمات است بترس از خطر گمراهی

در همۀ کتاب های سلوکی، استادان بزرگ سفارش نموده اند که بی استاد حرکت نکنید. امام خمینی (ره) در یکی از درسهایشان فرموده بودند که این راه را بدون استاد نمی توان طی کرد. مرحوم آیت الله قاضی فرموده بودند: «اگر سی سال به دنبال استاد بگردید ارزش دارد و در اولین ملاقات نصف راه را رفته اید.»

 استادان دو قسم هستند:1. استادان عام  2. استادان خاص.

استادهای عام تعدادشان بیشتر است. این استادان باید دارای خصوصیاتی باشند که در حدیث ذیل به آنها اشاره می شود. در هر کس سه شرط ذیل محقق باشد می تواند استاد عام باشد. حواریون که شاگردان حضرت مسیح علیهِ السّلام بودند از آن جناب پرسیدند: با چه کسی هم نشینی کنیم، ای روح خدا؟ حضرتش فرمودند:

          کسی که دیدن او شما را به یاد خداوند بیندازد،گفتارش بردانش شما بیفزاید و کردارش شما را مشتاق آخرت سازد.

شرط اول: کسی که وقتی او را ببینی به یاد خدا بیفتی، قبل از اینکه حرف بزند. انسان تا او را ببیند، حتی از فاصلۀ دور، به یاد خدا بیفتد. یکی از نمونه های بارز آن آیت الله العظمی سید رضا بهاءالدینی بود که اینجانب سالها افتخار تلمذ و استفاضه از محضر مقدش را داشتم. در این دوران که حدودا سی سال طول کشید، هرگاه ایشان را می دیدم قلبم مستغرق در یاد خدای عزوجل می شد و حالم مانند کسی که وارد حرم مطهر یکی از معصومین (ع) شده است تغییر می کرد.

شرط دوم: وقتی به شما نزدیک شد، با شما مشغول صحبت شد، گفتارش بر معلومات دینی شما بیفزاید،جاذبۀ خدا در او باشد. کسی که دلش برای خدا بسوزد، دلش بیشتر به طرف خدا حرکت می کند. بعضی مدّعیان هستند که مثلاً اگر یک روز هم با آنان بنشینی، هیچ حرف خدای متعال نیست، تمام حرفش لغو و بیهوده و دنیائی و پرت و پلا است. خوب معلوم است که چنین کسی نمی تواند استاد راه باشد.

  حضرت امیر المؤمنین (ع) به یکی از فرزندانشان فرمودند: ای فرزندم! با مردم همزیستی داشته باش، ولی همخویی نداشته باش. با آنان زیست کن ولی چون آنان مباش.

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای    من در میانۀ جمع و دلم جای دیگر است

  مرحوم آیت الله العظمی، آقا سید علی قاضی، حرفی جز حرف خدای عزّوجلّ نمی زد. هنگامی که بعضی شاگردان از غیر خدای عزّوجلّ حرف می زدند، به عربی مکسّر عراقی می فرمودند: «شَلَّکَ با الحادث؟» یعنی تو را با حادث چه کار؟

شرط سوم: وقتی انسان با آنها هم نشینی پیدا کرد، چندین مرتبه رفت و آمد نمود، در مجموع می بیند که رفتار و کردار او، انسان را به سوی آخرت ترغیب می کند. و جالب اینکه، نزدیک ششصد سال بعد ازحضرت مسیح، همین سؤال (شرایط استاد عام) را اصحاب رسول الله (ص) از آن جناب پرسیدند و ایشان هم همان جواب را دادند.

و اما استادان خاص گوهرهای خزانۀ خداوند متعال هستند. گوهرهای خزانۀ امام زمان(ع) هستند. به سادگی کسی آنها را نمی یابد. با دعا و خواستن از خدا باید آنها را شناخت. این ها خیلی قوی هستند، خیلی فوق العاده اند و با حضرت مهدی(ع) بی ارتباط نیستند و به نام اوتاد و ابدال از آنها یاد شده است. غالباً کسانی که مدّت زیادی در طلب امام زمان(ع) هستند، بهره شان این می شود که به بعضی از خواص امام زمان (ع) دسترسی پیدا می کنند ولی پس از عمری عبادت، لیاقت ملاقات خود حضرت را پیدا می کنند.

به قدری این افراد (استادان خاص) عجیب هستند که وقتی انسان با آنها برخورد می کند، بعد از مفارقت فکر می کند امام زمان (ع) را دیده است ولی بعد مطمئن می شود که امام زمان نبوده اند، بلکه یکی از اولیای حضرت بوده است. مردانی که افقشان بالاست راز دار هستند، ستّار العیوب اند، متخلّق به اخلاق خدا هستند. شخصی تعریف می کرد که در مازندران رفتم نزد فلان کس و او به من گفت: چرا فلان گناه را انجام دادی؟ این علامت این است که آن استاد، افق کمالش خیلی پایین بوده است.

بنده کسی را ملاقات کردم که وقتی افراد را می دید، اعماق وجودشان را هم می خواند، ولی به رویش نمی آورد. البته رفقای سلوکی، حسابشان جداست، در صورت نیاز تأدیبشان هم می کنند. ما افسانه نمی گوئیم، برخورد کرده ایم که الان نقل می کنیم. از این جهت این مقدار را عرض کردم که برادران جوان و خواهران جوان اکتفا به این ظواهر دنیا نکنند. کمی هم این چیز ها را از خدا بخواهند. چطور ما این همه از خدا حاجت های مادی می خواهیم، خوب این امور را هم بخواهیم.

خداوند به حضرت موسی (ع) فرمود: «همه چیز را از من بخواه حتی علف گوسفندانت را.» از خدا بخواهیم خدایا به من یک طبیب روحانی ملکوتی عنایت فرما. خدا که می شنود، اگر صلاح باشد اجابت می کند و اگر بخواهد به شخص بفهماند هم می تواند. داستان حضرت خضر و موسی (ع) در قرآن کریم،سورۀ کهف آیات 59 تا 82 نقل شده است. تو نیز باید موسی شوی تا به خضر برسی.

گام های بعدی مراحل سیر و سلوک در مقالات بعدی ذکر خواهد شد ان شاء الله.

 

به نام آفریننده عشق

 

سهل‌ بن عبدالله تستری، معروف به سهل تستری، از مشایخ صوفیۀ خوزستان و عراق عجم در قرن سوم بود.

 

ویژگی ها

وی در سال ۲۰۳ قمری در تستر (شوشتر) به‌دنیا آمد. با اینکه بیشتر ساکنان تستر، نژاد عربی داشتند و اقوالی که از سهل باقی‌ مانده نیز به زبان عربی است، ولی او در اصل ایرانی بود، زیرا برداساس منابع اصلی تصوف، تستری برای خطاب اشخاص از عبارت فارسی «یا دوست» استفاده می‌کرد و در خلوت، با حیوانات به فارسی سخن می‌گفت.

او در شش یا هفت سالگی قرآن را از حفظ کرد و نزد دایی‌اش، محمد بن سوّار، که از مشایخ بصره بود، تعلیم دید و با تصوف آشنا شد. محمد بن سوّار اولین شیخی بود که به سهل خرقه پوشاند و ذکر «الله شاهدی» را به او داد. در سال ۲۱۶ قمری، تستری عازم بصره شد تا برای مسائل نظری خود پاسخی بیابد، اما علمای بصره نتوانستند پاسخگوی مسائل وی باشند. وی سپس به آبادان رفت و در رباطی با شیخی به نام ابوحبیب حمزة بن عبدالله عبّادانی دیدار کرد و پاسخ سؤالات خود را نزد او یافت. در همان ایامِ سکونت در عبّادان (آبادان) بود که تجربه‌ای عرفانی از سر گذراند و به گفتۀ خودش، اسم اعظم خداوند را با نور سبز از شرق تا غرب بر پهنه آسمان دید.

پس از آن به تستر بازگشت و در سال ۲۱۹ قمری از آنجا به کوفه و سپس به قصد حج به مکه رفت و هنگام خروج از آنجا با ذوالنون مصری ملاقات کرد. البته گفته شده است که برای دیدن ذوالنون به مصر سفر کرد. شهاب‌الدین سهروردی نیز نوشته است که میراث فلسفه فیثاغوری از ذوالنون به تستری رسید. سهل پس از دیدار با ذوالنون، بالغ بر بیست سال از عمر خویش را به ریاضت‌های سخت، خصوصا روزه‌‌های طولانی پرداخت.

شاید به همین سبب است که هجویری طریقت او را «اجتهاد و مجاهدت نفس و ریاضت» دانسته است. مقارن مرگ ذوالنون در ۲۴۵ قمری، سهل، نشر آرا و تعالیم خود را آغاز کرد. وی تا سال ۲۶۳ قمری در تستر بود و به تعلیم و تربیت شاگردان خود می‌پرداخت. در این دوره صفاریان و زنگیان بر خلیفه عباسی خروج کردند و ناآرامی‌های سیاسی و اجتماعی زیادی پدید آوردند. آوازۀ معنوی تستری در این زمان چنان بر سر زبان‌ها افتاده بود که صفاریان بعد از شکست از سپاه خلیفه، او را به اردوگاه خود فراخواندند تا یعقوب‌ لیث را، که در بستر بیماری بود، با دعا درمان کند. پس از این  او را ظاهرا به‌ سبب اعتقاداتش، از تستر بیرون کردند.

این احتمال نیز وجود دارد که او خود از زادگاهش بیرون رفته باشد. اما چون پس از این، او در بصره بوده، ممکن است به دلیل حوادث سیاسی و اجتماعی آن دوره و جاذبه علمی بصره به آنجا مهاجرت کرده باشد. با ورود سهل به بصره، برخی از علمای مذاهب، مثل ابوداود سجستانی، او را به‌ گرمی پذیرفتند و بعضی دیگر، همچون ابوزکریا ساجی و زُبیر بن احمد زُبیری، با عقاید او به مخالفت برخاستند.

طریقت وی مبتنی بر هفت اصل بود: تمسک به قرآن، اقتدا به پیامبر خدا، خوردن حلال، بی‌آزاری، دوری از گناه، توبه و ادای حقوق. از جمله دستورهای سلوکی او به مریدانش این بود که برای علاج شهوت، آب زیاد بنوشند و برای آنکه در عبادات دچار ضعف نگردند، جمعه‌‌ها گوشت بخورند. همچنین وی بر نظافت سالکان تأکید بسیار داشت. گفته شده است حیوانات وحشی به خانۀ سهل می‌آمدند و او به آن‌ها غذا می‌داد و شاید از همین‌ رو، سهل کسانی را که از درندگان می‌ترسیدند از مصاحبت با خود منع کرده بود. به گفتۀ قشیری، خودِ سرّاج خانۀ سهل را در تستر دیده است که مردم به آن «بیتُ السِباع» می‌گفتند.

تستری نورالیقین را دارای سه درجه «مکاشفه، معاینه و مشاهده» دانسته و برای توضیح آن به احوال سه تن از پیامبران اشاره کرده است. به نظر وی، موسی (ع) در کوه طور فقط به مکاشفه رسید و ابراهیم (ع)، آنجا که از خدا اطمینان قلب خواست، فقط به معاینه رسید. اما پیامبر اسلام (ص)، ضمن آنکه در ازل، هزاران سال خدا را عبادت کرد و به هر سه درجه یقین دست یافت، در شب معراج نیز خداوند را «مشاهده» کرد.

همچنین سهل مکاشفان علوم را سه دسته دانسته است: ربانیان، نورانیان و ذاتیان. وی بر طبق این تقسیم‌بندی و بدون احتساب علوم اکتسابی، علوم را به چهار طبقه تقسیم کرده است: وحی، تجلّی، عندی (جبلّی)، و لدنّی. تستری ضمن آنکه تجلی را بر سه قسم تجلی ذات، تجلی صفاتِ ذات و تجلی حکم ذات دانسته، گفته است که موضوع تجلی مربوط به روز قیامت است که خداوند در آن روز بر مؤمنان تجلی می‌کند و با لقای خود، پاداش توحید آن‌ها را می‌دهد.

سهل تستری گفته است که ياد دارم که حق تعالی می‌گفت: الست بربکم و من گفتم: بله و جواب دادم و در شکم مادر خويشتن را ياد دارم. همچنین می‌گفت سه ساله بودم که مرا قيام شب بودی و اندر نماز، خالم محمد بين سوار همی گريستی که او را قيام است. گفتی يا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری و من پنهان و آشکار نظاره او می‌کردم تا چنان شد که خالم را گفتم مرا حالتی می‌باشد صعب چنانکه می‌بينم که سر من به سجود است پيش عرش.

گفت: ای کودک نهان دار اين حالت و با کس مگوی. پس گفت: به دل ياد کن آنگه که در جامه خواب از اين پهلو به آن پهلو می‌گردی و زبانت بجنبد به ذکر: الله معی الله ناظری الله شاهدی. گفت: اين را می‌گفتم و او را خبر دادم، گفت: هر شب هفت بار بگوی. پس او را خبر دادم، گفت: پانزده بار بگوی. پس از اين حلاوتی در دلم پديد آمد. چون يک سال برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه تو را آموختم و دايم بر آن باش تا در گور شوی که در دنيا و آخرت تو را ثمره آن خواهد بود. پس سال‌ها بگذشت همان می‌گفتم تا حلاوت آن در سر من پديد آمد.

تستری می‌گوید: هر شبی به وقت سحر به يک وقيه روزه گشادمی بی‌نان، خورش و بی‌نمک، اين درم مرا يک سال بسنده بودی. پس عزم کردم که هر سه شبانه روزی يک‌بار روزه گشايم. پس به پنج روز رسانيدم. پس به هفت روز بردم و سپس به بيست روز رسانيدم. نقل است که گفت: به هفتاد روز رسانيده بودم و گاه بودمی که در چهل شبانه روز مغزی بادام خوردمی و چندين سال بيازمودم و در سيری و گرسنگی در ابتدا ضعف من از گرسنگی بود و قوت من از سيری، چون روزگار برآمد قوت من از گرسنگی بود و ضعف من از سيری.

نقل است که عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا از معالجت او عاجز شدند. گفتند: اين کار کسی است که دعا کند. گفتند: سهل مستجاب الدعوه است. او را طلب کردند و به حکم فرمان اولی الامر اجابت کرد. چون در پيش او بنشست، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و تو را در زندان، مظلومان باشند. پس همه رها کرد و توبه کرد. سهل گفت: خداوندا! چنانکه ذل معصيت او به او نمودی، عز طاعت به او نمای و چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی، ظاهرش را لباس عافيت پوشان. چون اين مناجات کرد، عمرو ليث بنشست و صحت يافت.

مريدی گفت: تو را زر می‌بايد؟ تستری گفت: بنگر. آن مريد بنگريد. همه دشت و صحرا ديد جمله زر گشته و لعل شده. گفت کسی را که با خدای چنين حالی بود از مخلوق چرا چيزی بگيرد؟ نقل است که بر آب برفتی که قدمش تر نشدی. نقل است که يک روز در مسجد نشسته بود، کبوتری بيفتاد از گرما و رنج. سهل گفت: شاه کرمانی بمرد. چون نگاه کردند همچنان بود.

مریدی گفت: تستری مرا گفت که در نماز آدينه چگونه‌ای؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانه روز است. دست من بگرفت، پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديدم. نماز کرديم و بيرون آمديم و من در آن مردمان می‌نگريستم. گفت: اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکی. نقل است که مريدی را کاری فرمود، گفت: نتوانم از بيم زبان مردمان. سهل روی به اصحاب کرد و گفت: به حقيقت اين کار نرسد تا از دو صفت يکی به حاصل نکند، يا خلق از چشم وی بيفتد که جز خالق نبيند و يا نفس وی از چشم وی بيفتد و به هر صفت که خلق او را بينند باک ندارد، يعنی همه حق بيند.

تستری گفت: شبی در خواب، قيامت را ديدم که در ميان موقف ايستاده بودم. ناگاه مرغی سپيد ديدم که از ميان موقف از هر جانبی يکی می‌گرفت و در بهشت می‌برد. گفتم: آيا اين چه مرغيست که حق تعالی بر بندگان خود منت نهاده است؟ ناگاه کاغذی از هوا پديد آمد. باز کردم، بر آنجا نوشته بود که اين مرغيست که او را ورع گويند، هر که در دنيا با ورع بود حال وی در قيامت چنين بود. و گفت: ابليس را ديدم در ميان قومی. گفت: به همتش بند کردم چون آن قوم برفتند. گفتم: رها نکنم بيا در توحيد سخن بگوی. گفت: ابليس در ميان آمد و فصلی بگفت توحيد را که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت به دندان گرفتندی.

تستری را گفتند: مشاهدت چيست؟ گفت: عبوديت. گفتند: عاصيان را انس بود؟ گفت: نه و نه هرکه انديشه معصيت کند. گفتند: به چه چيز بدان ثواب رسد؟ گفت: نماز شب کند بدانکه روز جنايت نکند. گفتند: در شبانه روزی يک‌بار طعام خوردن چگونه‌ای؟ گفت: خوردن صديقان بود. گفتند: دو بار؟ گفت: خوردن مؤمنان بود. گفتند: سه بار؟ گفت: بگو تا آخری بکنند تا چون ستور می‌خوری.

جهودی بود هفتاد ساله چون بانگ و جلبه شنود، بيرون آمد تا چيست؟ چون جنازه تستری برسيد، آواز برآورد که ای مردمان آنچه من می‌بينم شما نیز می‌بينيد؟ فرشتگان از آسمان فرو می‌آيند و خويشتن بر جنازه او می‌مالند. در حال کلمه شهادت گفت و مسلمان شد. ابوطلحه بن مالک گفت که سهل آن روز که در وجود آمد، روزه دار بود و آن روز که برفت هم روزه دار بود و به حق رسيد روزه ناگشوده.

 

شاگردان

  • منصور حلّاج
  • ابویعقوب سوسی
  • ابن‌جلّی
  • ابوعبدالله صُبَیحی
  • ابوعبدالرحیم اصطخری
  • ابومحمد بربهاری
  • احمد بن محمد بن سالم بصری

 

آثار

  • دقائق المحبّین
  • مواعظ العارفین
  • جوابات اهل الیقین
  • تفسیر القرآن الحکیم
  • المیثاق

 

عروج ملکوتی

تستری در سال ۲۸۳ قمری در بصره وفات یافت. بنا بر گزارش انصاری، وی پیش از مرگ، جنید را وارث معنوی خویش دانسته است. قبر سهل تا قرن‌ها در بصره باقی بوده است.

 

به نام آفریننده عشق

 

شهید رُشید هَجَری از اصحاب خاص علی بن ابی‌طالب (ع)، محرم اسرار و یار شجاع و باوفای آن حضرت بود.

 

ویژگی ها

شیخ طوسی در کتاب «رجال»، او را از یاران علی (ع) و امام حسن و امام حسین و حتی امام سجاد (ع) شمرده است، هرچند که بنا به گواهی تاریخ، نمی‌شود او در زمان امام سجاد (ع) زنده باشد. رشید هجری اصالتا منسوب به «هجر» که از شهرهای بحرین، بلکه تمام منطقه بحرین بوده و به نقلی «هجر»، قریه‌ای در مدینة النبی است که خرما و حصیر آن معروف و از جمله جهیزیه حضرت زهرا (س) بوده است.

حضرت علی (ع) او را «رشید البلایا» نامیدند و به او علم «منایا و بلایا» آموخت. حضرت علی بن ابی‌طالب (ع) به عنوان امام معصوم که به فرمان خداوند از علوم غیبی آگاهی داشت، قسمتی از این اخبار غیبی را به نام «ملاحم و مغیبات» به بعضی از یاران شایسته و ذی صلاح خود از جمله کمیل، میثم تمار و رشید هجری منتقل کرد. در نتیجه، رشید سرنوشت بعضی افراد را می‌دانست و از سرنوشت دردناک خود در راه عشق علی بن ابی‌طالب (ع) خبر داشت و از همین‌ رو، احوال و عاقبت دوستان خود، «میثم تمار و حبیب بن مظاهر اسدی» را به آن‌ها گفته و کشته شدن آن دو نفر را خبر داده بود و بسیار شده بود که به بعضی مردم می‌رسید و می‌گفت تو چنین خواهی بود و چنین خواهی شد و آنچه می‌گفت واقع می‌شد.

متاسفانه از جزئیات زندگی این رادمرد تاریخ، اطلاعی در دست نیست، فقط آنچه که نقل شده و عالمان ما آن را پذیرفته‌اند، مقام والای معنوی، حالات روحانی و ارادت خالص او به مولای متقیان علی (ع) است. رشید بعد از شهادت آن حضرت، در حکومت «زیاد بن ابیه»، به مصائب سختی مبتلا شد و سرنوشت غم‌انگیزی پیدا کرد. البته امام علی (ع) او را از این احوالات آگاهش کرده بود.

نقل است: روزی حضرت علی (ع) با عده‌ای از یارانش در بستان برنی، از باغ‌های کوفه زیر درخت نخلی نشسته بود. فرمود از آن نخل، مقداری خرما چیدند و همگی خوردند. رشید که در جمع بود عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین، چه رطب نیکویی است.» حضرت فرمود: «ای رشید، تو بر تنه این درخت به دار خواهی شد.» رشید گفت: «از آن به بعد، پیوسته صبح و شام نزد آن درخت می‌رفتم و آن را آب می‌دادم و رسیدگی می‌کردم. تا آن زمان که یک روز کنار درخت آمده، دیدم آن را بریده‌اند. فهمیدم اجل من نزدیک است.» روایتی را شیخ کشی از «ابوحیان بجلی»، از دختر رشید «قنوا»، نقل کرده است. از «قنوا» پرسیدم: «آنچه درباره شهادت پدرت می‌دانی و از پدرت شنیده‌ای به من بگو!»

دختر گفت: «از پدرم شنیدم که می‌گفت: امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (ع) به من گفت: ‌ای رشید چگونه صبر می‌کنی زمانی که این حرام‌زاده که بنی امیه او را به خود ملحق کرده‌اند، تو را بطلبد و دست‌ها، پاها و زبان تو را ببرد؟ عرض کردم: یا امیرالمؤمنین (ع)، سرانجام آن بهشت است؟ فرمود: ‌ای رشید، آری، تو در دنیا و آخرت با من خواهی بود.»

در مدتی که زیاد پدر عبیدالله ملعون، حاکم کوفه بود، دنبال رشید که پنهان بود، می‌گشت و در صدد تعذیب و قتل او بود. روزی «ابو اراکه» یکی از بزرگان شیعه در خانه‌اش با عده‌ای از یاران نشسته بود که ناگهان رشید بر او وارد گشت و داخل منزل او شد. خیلی ترسید؛ برخاست و دنبال او رفت و گفت: «ای وای بر تو رشید، از این‌ کار مرا به کشتن می‌دهی و بچه‌های مرا یتیم می‌کنی.» رشید گفت: «مگر چه شد؟» ابو اراکه گفت: «زیاد بن ابیه به دنبال توست و اینان در جستجوی تواند و تو در خانه من آمدی و می‌خواهی پنهان شوی؟ تمام کسانی که نزد من بودند تو را دیدند.» رشید گفت: «هیچ کس مرا ندید.» ابو اراکه گفت: «مرا مسخره می‌کنی.»

لذا او را گرفت و بازوهایش را محکم بست و در خانه خود حبس کرد و در را بر رویش بست. سپس نزد همان دوستانش آمد و پرسید: «به نظرم آمد که مردی داخل منزل شد، به نظر شما هم آمد؟» آن‌ها گفتند: «خیر، ما کسی را ندیدیم.» برای احتیاط مکرر از آن‌ها سؤال کرد، ولی باز هم آن‌ها همین جواب را دادند. ابو اراکه ترسید که دیگران دیده باشند، پس به مجلس «زیاد» رفت تا تجسس کند و ببیند آیا سخنی از رشید در آن مجلس هست. وارد شد و بر «زیاد» سلام کرد و نشست. ناگهان دید که رشید بر اشتر او سوار است و به طرف مجلس «زیاد» می‌آید. «ابو اراکه» رنگش تغییر کرد و خود را باخت و به هلاکت خودش یقین پیدا کرد. آنگاه رشید از اشتر، پایین آمد و به زیاد سلام کرد و با همدیگر روبوسی و احوال‌پرسی کردند.

زیاد، احوال او را جویا شد که «چگونه آمدی و با چه کسی آمدی و در راه بر تو چه گذشت؟» آن مرد هم مدتی آنجا ماند و بعد برخاست و رفت. ابو اراکه به زیاد گفت: «این شیخ، که بود؟» زیاد جواب داد: «یکی از برادران ماست که از شام آمده بود.» ابو اراکه، از مجلس بیرون آمد و به منزلش رفت و رشید را دید که به همان حال است که او را گذاشته و رفته بود، پس به او گفت: «اکنون که تو دارای چنین علم و توانایی هستی که من مشاهده کردم، پس هر کاری که می‌خواهی انجام بده و هر زمان که می‌خواستی به منزل من بیا.» (ابو اراکه، یکی از اصحاب خاص امام علی (ع) بود و آل ابو اراکه از رجال مشهور شیعه‌اند و آنچه که او نسبت به رشید انجام داد، به جهت اهانت به شان او نبود، بلکه از ترس جان خود و خانواده‌اش از طرف «زیاد بن ابیه» بود.)

حبیب بن مظاهر و میثم تمار پس از گفت و گویی که در آن نحوه شهادت یکدیگر را پیش بینی کرده بودند، از هم جدا شدند. اهل مجلس (ظاهرا بنی‌ اسد) که در آنجا گفت‌ و گوی این دو نفر را می‌ شنیدند، گفتند: «ما دروغگو‌تر از این دو نفر نیافتیم!» هنوز اهل مجلس متفرق نشده بودند که دیدند رشید هجری حاضر شد و از آنها جویای حبیب و میثم شد. آنها گفتند: «اینک در اینجا بودند و چنین و چنان گفتند و رفتند.» رشید گفت: «خدا میثم را رحمت کند! او ذکر آخر حدیث را فراموش کرد که به آورنده سر حبیب به کوفه، صد درهم بیشتر پاداش می‌ دهند!»

 

عروج ملکوتی

قنواء، که بعضی نقل‌ها نام او را «امة الله» گفته‌اند، دختر رشید هجری بود. وی چنین روایت می‌کند: روزی «زیاد بن ابیه» (بعضی مورخین، گفته‌اند که (ابن زیاد) بود ولی بنابر اکثر نقل‌ها، همان «زیاد پدر ابن زیاد» بوده است) پدرم را خواست و گفت: «از امیرالمؤمنین علی (ع)، بیزاری جو و از دروغ‌های مولای خودت برای ما بگو.» پدرم امتناع کرد. زیاد گفت: «صاحب تو یعنی (علی) به تو گفته است که چگونه کشته می‌شدی و ما با تو چه خواهیم کرد؟» گفت: «آری، خلیل من علی (ع)، به من خبر داده که مرا می‌خوانی به بیزاری از او و من بیزاری نمی‌جویم، پس دست‌ها، پاها و زبانم را می‌بری. به خدا سوگند نه من دروغگویم و نه او!» آن ملعون گفت: «به خدا سوگند، حال که چنین است دروغ او را ثابت می‌کنم.» دستور داد که دست و پای او را ببرید و بیرونش کنید. هنگامی که پدرم را با حالتی زار بیرون آوردند، مردم به دورش جمع شدند و اظهار تاثر و ناراحتی می‌کردند. من به نزدش رفتم و پرسیدم: «ای پدر، از این زخم‌ها، چقدر درد و سختی داری؟» گفت: «دخترم، دردم فقط به‌ اندازه درد کسی است که در میان ازدحام مردم، فشرده شود.»

وقتی همسایه‌ها و آشنایان بر مصیبت او ناراحتی و گریه می‌کردند، پدرم گفت: «گریه نکنید. قلم و کاغذی بیاورید تا به شما خبر دهم آنچه را که مولایم علی (ع) به من خبر داده و بعدا واقع می‌شود و برای شما بگویم آنچه را که تا روز قیامت واقع می‌شود.» و شروع کرد به نقل احادیثی از امیرالمؤمنین علی (ع) برای مردم. جاسوسان این خبر را برای «زیاد» بردند که رشید، وقایع آینده و امور غریبه را برای مردم می‌گوید و نزدیک است فتنه شود. آن خبیث جانی گفت: «مولای او دروغ نمی‌گوید، بروید زبانش را ببرید.» به دستور او، جلّادش «حجام» زبان آن مخزن اسرار را برید و به نقلی، او را به دار کشیدند. او در همان شب به شهادت رسید. مرقد رشید هجری در شهر کفل، استان بابل در کشور عراق قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

شهید احمدعلی نیری از عرفا و شهدای هشت سال دفاع مقدس است. وی در نوزده سالگی به شهادت رسید.

 

ویژگی ها

شهید احمد علی نیری در تابستان ۱۳۴۵ شمسی در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود. از همان زمان کودکی به حق‌الناس و نماز اول وقت بسیار حساس بود. در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می‌داد. همه می‌دانستند که اگر در مقابل او غیبت کسی را بکنند با آن‌ها برخورد سختی خواهد کرد. یکی از دوستان ایشان می‌گوید: یک بار از احمد پرسیدم که احمد من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما سوالی از تو دارم نمی‌دانم چرا در این چند سال اخیر، شما این قدر رشد معنوی کردید اما من نه. لبخندی زد و می‌خواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیم. بعد از کلی اصرار، سرش را بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی؟! گفت: بنشین تا بگویم.

نفس عمیقی کشید و گفت: یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما در آن سفر نبودید. همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت: احمد آقا برو این کتری را آب کن و بیاور تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد و گفت: آنجا رودخانه است، برو آنجا آب بیاور. من هم را افتادم. از لا به لای بوته‌ها و درخت‌ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد. یک دفعه سرم را پایین انداختم و همان جا نشستم! بدنم شروع به لرزیدن کرد و نمی‌دانستم چه کار کنم! همان‌جا پشت بوته‌ها مخفی شدم. من می‌توانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوته‌ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. من همان‌جا خدا را صدا کردم و گفتم: «خدایا کمکم کن، الان شیطان من را وسوسه می‌کند که من نگاه کنم و هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود اما به خاطر تو از این از این گناه می‌گذرم.»

بعد کتری خالی را از آنجا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچه‌ها مشغول بازی بودند. من هم شروع به آتش درست کردن بودم و خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که آقای حق شناس گفته بود: «هرکس برای خدا گریه کند، خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» من همین‌طور که اشک می‌ریختم،  گفتم از این به بعد برای خدا گریه می‌کنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین‌طور که داشتم اشک می‌ریختم و با خدا مناجات می‌کردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یا الله…» به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم و ناخودآگاه از جایم بلند شدم.

از سنگ ریزه‌ها و تمام کوه‌ها و درخت‌ها صدا می‌آمد. همه می‌گفتند: «سُبوح قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرّوح.» وقتی این صدا را شنیدم، ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم و دیدم بچه‌ها متوجه نشدند. من در آن غروب، با بدنی که از وحشت می‌لرزید به اطراف می‌رفتم و از همه ذرات عالم این صدا را می‌شنیدم! احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد! احمد بلند شد و گفت: این را برای تعریف از خودم نگفتم. گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد. بعد گفت: «تا زنده‌ام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.»

آیت الله حق شناس می‌گوید: من نیمه شب راهی مسجد شدم. به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است. من دیدم شهید نیّری مشغول سجده است اما نه روی زمین بلکه بین زمین و آسمان مشغول تسبیح حضرت حق است. همچنین یک روز، قنوت شهید نیری در نماز خیلی طولانی شده بود و یکی از دوستانش از او دلیل این کار را پرسیده بود و او گفت: در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم و بهشت و جهنم را دیدم. همچنين انبیا را دیدم که در کنار هم بودند‌. آیت الله حق شناس وقتی نماز خواندن ایشان را دیده بود، می‌گفت: من به حال و روز این جوان غبطه می‌خورم. احمدعلی نیّری می‌گوید: وقتی در حرم مطهر بودم به خاطر وضع بد مردم (بدحجابی ها و…) از ترس نگاه به نامحرم نمی‌خواستم وارد حرم بشم اما آقا به ما فهماندند به داخل حرم مشرف شوید.

یکی از دوستان احمد آقا می‌گوید: من رازی با خدا داشتم و آن دو حاجت بود که خیلی دوست داشتم برآورده شود. روزی احمد آقا به من گفت: شما دو حاجت داری که این دو حاجت را از خدا طلب کردی. اینکه خدا حاجت شما را بدهد یا نه موکول کرده به اینکه شما روز عاشورا مراقبه خوبی از اعمال خودت داشته باشی. نقل است: جمال، یکی از دوستان احمد آقا بود. او که به جنگ رفته بود، خبر جراحتش به گوش خانواده‌اش رسید. یکی از دوستان جمال می‌گفت: مطمئن هستم جمال مجروح شده و برمی‌گردد، لذا پیش احمد آقا رفته و می‌گوید: خبر شهادت را ننویس، جمال زنده است. احمد آقا گفت: من جمال شما را دیدم و در بهشت بود. همان دو ماه پیش موقع عملیات شهید شد. گفتم: جمال حرف دیگری به تو نزد؟ احمد آقا گفت: چرا گفت دو ماه نماز قضا برایم بخوان.

در هنگام مراسم ختم جمال، شهید نیّری گفته بود: آقا امام زمان (عج) در مراسم جمال شرکت کرده است؛ به همین دلیل اصرار داشتم همه بچه‌ها در مراسم ختم او شرکت کنند. نقل است روزی شهید نیّری و دوستش در مسجد مشغول فعالیت بودند. هنگام بازگشت، شهید نیّری به دوستش گفت: اگر می‌خواهی من تو را با موتور به خانه برسانم. دوستش گفت: نه، خانه ما نزدیک است، پیاده می‌روم. شهید گفت: شاید سگ دنبالت کند، بیا با من برویم، اما دوستش قبول نمی‌کند. هنگام بازگشت، دوست احمد آقا با هشت سگ سیاه روبرو می‌شود و به صحت حرف شهید نیری پی می‌برد.

احمد آقا می‌گفت: خداوند به من عمر افراد و فیوضاتی که به افراد می‌شود را نشان داده است. من می‌بینم بعضی از افراد که جمعه شب‌ها به جلسات آقای حق شناس می‌آیند، انسان‌های بزرگی هستند و باطن انسان را می‌بینند، لذا به اعمالتان دقت کنید. او می‌گفت: بچه ها حداقل سعی کنید سه روز از گناه پاک باشید. اگر در این سه روز مراقبه و محاسبه را انجام دهید حتما به شما عنایاتی می‌شود. نقل ایت: یک روز احمد آقا با دوستانش به مسجد جمکران مشرف می‌شود. هنگام استراحت، احمد آقا به طرف بیابانی می‌رود و دوستانش از روی کنجکاوی او را تعقیب می‌کنند. آن‌ها خیلی آرام به طرف احمد آقا می‌رفتند اما احمد آقا متوجه حضور آن‌ها شد و گفت: چرا دنبال من می‌آیید؟ آن‌ها گفتند: ما باید با شما بیاییم و هر جا بروی با شما باشیم. او گفت: اگر طاقتش را دارید و می‌توانید با من بیایید. نفسی کشید و گفت: دارم به دست بوسی مولا می‌روم. تا این جمله را گفت، زانوهای ما شل شد و نمی‌توانستیم از جای خود حرکت کنیم.

یکی از دوستان احمد آقا می‌گوید: یک روز برای رسیدن به کاری باید با موتور ایشان سریع برمی‌گشتیم. به همین دلیل، احمد آقا سرعت موتور را زیاد کرد. ناگهان یک خودرو به جلوی ما چرخید و چون کنار آن یک خودروی دیگر بود راه ما مسدود شد. با توجه به سرعتی که داشتیم با خودم گفتم الان تصادف می‌کنیم و چشمانم را بستم. بعد از اینکه چشمانم را باز کردم، گفتم: چه شد؟ ما زنده ایم؟ احمد آقا گفت: خدا را شکر. خدا ما را نجات داد وگرنه ما باید آنجا تصادف می‌کردیم. نقل شده است که احمد آقا در نماز جماعت، صورتش از اشک خیس می‌شد و بدنش می‌لرزید و مانند پرنده‌ای شده بود که طاقت ماندن در این دنیا را ندارد. او همچنین می‌گفت: خداوند به بعضی از عارفان، چشم برزخی و طی الارض اعطا می‌کرد اما آن‌ها بعضا از خداوند می‌خواستند که این عنایات را از خودشان بگیرد، چون این ها نشانه کمال انسان نیست. او می‌گفت: همین طی الارض که خیلی‌ها آرزوی آن را دارند، از اولین کارهایی است که مومنان می‌توانند انجام دهند.

 

عروج ملکوتی

شهید نیّری در ۲۷ بهمن ۱۳۶۴ در ۱۹ سالگی در اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. هنگامی که گلوله به او اصابت کرد، او را رو به قبله کردند و گفت: السلام علیک یا اباعبدالله و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

به نام آفریننده عشق

 

فاطمه بنت عمران صاحب احوالی عالی و عبادتی بسیار بود. وی در دامغان مصاحب ابوعبدالله بود.

 

ویژگی ها

ابو محمد موصلی می گفت: فاطمه، رابعه زمان خود است. فاطمه مستحاب الدعوه بود و فقیران و غریبان را سرپرستی میکرد تا آنکه از دنیا رفت.

 

 

به نام آفریننده عشق

 

امه الله از عرفای نوقابد از روستای جبال دامغان بود. وی همسر عبدالله جبلی و مصاحب بایزید بسطامی بود.

 

ویژگی ها

امه الله به داشتن آیات و کرامات معروف بود و وی را صاحب فراست گفته اند. او همسرش را از حالات بایزید خبر میداد و میگفت: ابویزدید در این ساعت چنین و چنان کرد. شوهرش برای اینکه از این کرامت او مطمئن شود جای پارچه ای در خانه بایزدید را از او سوال کرده بود و او به درستی جواب داده بود.

 

به نام آفریننده عشق

 

وی از صوفیان ثروتمند شام بود که تمام دارایی خود را برای احمد بن ابی الحواری و یاران او خرج کرد.

 

ویژگی ها

نقل است روزی تشتی برای او می آوردند و او می گوید: تشت را از من دور کنید زیرا در آن مرگ هارون الرشید را می بینم. پس از آنکه پرس و جو شد متوجه شدند هارون الرشید در همان روز از دنیا رفته است. همچنین رابعه می گفت: گاهی اوقات جن ها را در خانه می بینم که می روند و می آیند و چه بسا حوریانی هستند که چهره هایشان را با آستین خود از من می پوشانند.

 

به نام آفریننده عشق

 

فضه نوبیه، کنیز حضرت زهرا (س) است که پیامبر (ص) او را به این نام خواند. نام او در روایات مرتبط با ولادت حسنین (ع)، ماجرای نزول آیه اطعام و شهادت حضرت زهرا (س) آمده است.

 

ویژگی ها

فضه، اصالتاُ از اهالی نوبیه بود. نوبیه شهری است در جنوب سودان یا جنوب مصر و شرق نیل. برخی او را هندی و برخی دیگر دختر پادشاه هند معرفی‌اش کرده‌اند. فضه، کنیز حضرت زهرا (س) بود. پس از نزول آیه «فقل لهم قولا میسورا»، پیامبر (ص) وی را به خانه حضرت زهرا (س) فرستاد و او را فضه نامید. حضرت فاطمه (س) کارهای خانه را بین خود و فضه تقسیم کرد؛ یک روز خود و یک روز فضه کارها را انجام می‌داد. او در ماجرای بیماری حسنین (ع)، که علی (ع) و فاطمه (س) نذر کردند در صورت بهبودی آنان سه روز روزه بگیرند، با آنان همراه شد و چنین نذری کرد. آیات ۷ و ۸ سوره انسان درباره این ماجرا نازل شده است.

حضرت علی (ع) هنگام دعوت به وداع فرزندان خود با پیکر مادر، فضه را هم خطاب قرار داده و گفته است: ای ام کلثوم،‌ ای زینب،‌ ای سکینه ،‌ای فضه،‌ ای حسن،‌ ای حسین، بشتابید و با مادرتان وداع کنید. فضه بعد از شهادت حضرت زهرا (س)، به علی (ع) رسید و پس از آن بیست سال زندگی کرد. فضه را زنی صالح و با تقوا دانسته‌اند.

حضرت علی (ع) او را به همسری ابوثعلبه حبشی درآورد و فضه از او یک پسر به دنیا آورد. بعد از مرگ ابوثعلبه، فضه با ابوملیک غطفانی ازدواج کرد و پس از این ازدواج، پسرش از ابوثعلبه از دنیا رفت. فضه از ابوملیک دارای فرزندانی شد؛ دختری به نام شهره بنت مسکه بنت فضه، که کرامتی هم برای او نقل می‌کنند، از نوادگان اوست. در بعضی از منابع، از شکایت شوهر دوم از وی نزد عمر بن خطاب سخن به میان رفته و او به نفع فضه قضاوت کرد‌ه است.

فضه حدود بیست سال با آیات قرآن حرف می‌زد و به دیگران پاسخ می‌داد. او در روایتی طولانی، حالات حضرت زهرا (س) را از زمان رحلت پیامبر (ص) تا شهادت فاطمه (س) بیان می‌کند. حضرت علی (ع) در مورد وی می‌گوید: «اللهم بارک لنا فی فضّتنا» برخی گفته‌اند که او علم کیمیا می‌دانست و این علم را حضرت زهرا (س) به وی تعلیم کرده بود. پیامبر (ص) هم دعا برای مشکلات و همچنین اذکاری را به وی تعلیم کرده بود. خلیفه دوم به مقابل علمی وی اعتراف کرده است.

در بعضی منابع از حضور فضه نوبیه در کربلا سخن گفته شده است. داستان شیر و فضه بنا بر حضور وی در کربلا نگاشته شده است. ادریس بن عبدالله اودی می‌گوید: چون امام حسین(ع) شهید شد و لشکر عمر بن سعد خواستند اسب بر بدن امام بتازند، فضه به حضرت زینب (س) گفت:‌ ای بانوی من! روزی کشتی «سفینه» در دریا شکست و او به جزیرهای افتاد و در آنجا شیری دید. او خطاب به شیر گفت:‌ ای ابا الحارث، من غلام رسول خدایم! پس آن شیر غرغرکنان پیشاپیش او رفت تا او را به راه رساند.

هم اکنون آن شیر در جایی زانو زده است؛ بگذار من بروم و به او آگاهی دهم که این مردم فردا چه خواهند کرد. فضه نزد آن شیر رفت و گفت:‌ ای ابا الحارث! آن شیر سر بلند کرد و فضه به او گفت: می‌دانی فردا می‌خواهند با امام حسین (ع) چه کنند؟ می‌خواهند اسب بر پشتش بتازند. شیر آمد و دو دست خود را روی پیکر امام حسین (ع) نهاد و لشکر جلو آمده و شیر را دیدند. عمر بن سعد به آن‌ها گفت: این فتنه است، مبادا آن را برانگیزید؛ برگردید. آن‌ها هم برگشتند. با توجه به گزارش‌های قطعی در مورد تاختن اسب بر بدن امام حسین (ع)، این داستان محل تردید است.

در کتاب گلشن احباب تالیف سید محمد صادق طهرانی آمده است: فضه، خادمه امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهما السلام بود و به واسطه مجاهداتی که داشت، داخل در سوره هل اتی (انسان) شد. قبر مطهر ایشان در شام بوده و بسیار نورانی است.

 

عروج ملکوتی

مقبره‌ای منسوب به فضه در دمشق در قبرستان باب الصغیر موجود است. قبر وی کمی بالاتر از مرقد منسوب عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب و در انتهای غربی قبرستان قرار دارد. حجره و مرقد او گنبدی کوچک داشته و دیواره‌های آن از سنگ سیاه است.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوالغیث یمنی از جمله صوفیان معاصر شیخ رضی الدین صالح بود.

 

ویژگی ها

وی دارای مقامات عالیه و کرامات عجیب بوده است. وی در اوایل حال از راهزنان بود اما روزی در راه که نشسته بود و مردم را تماشا می کرد ناگهان صدایی شنید: ای آنکه چشم بر قافله داری، دیگری چشم بر تو داشته است. این جمله در او اثر می کند و باعث توبه وی می شود.

روزی برای سفر از درازگوش خود استفاده کرده بود و مدتی برای تهیه هیزم درازگوش خود را رها کرد. وقتی که نزد درازگوش آمد شیری دید که درازگوش او را هلاک کرده است. آنگاه رو به شیر کرد و گفت: حال که درازگوش من کشتی به عزت معبود سوگند جز بر تو حمل نمی شوم! پس هیزم ها را روی شیر گذاشت و شیر نیز در کمال فروتنی هیزم های او را به مقصد برد.

نقل است که روی فقرا از او تمنای گوشت کردند. او گفت: فلان روز در بازار گوشت خواهید خورد. همانطور هم شد و پیش بینی وی محقق شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

هادی سبزواری (۱۲۱۲ – ۱۲۸۹ قمری) حکیم، عارف و شاعر شیعه عصر قاجار و بزرگ‌ترین فیلسوف قرن سیزدهم است‌‌.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۱۲ قمری در شهر سبزوار و در خانه حاج میرزا مهدی، یکی از انسان‌های وارسته و مؤمن سبزوار، پا به عرصه وجود گذاشت و هادی نام گرفت. او هشت سال داشت که به جمع محصلان علوم مقدماتی پیوست و در اوان نوجوانی ادبیات عرب (صرف و نحو) را فرا گرفت و دیری نگذشت که به جلسات درس‌های بالاتر راه یافت. وی هر چند در ده سالگی پدرش را از دست داد، اما توانست به کمک یکی از اقوام خویش، راه‌های سخت آینده را هموار سازد. پسر عمه‌اش، حاج ملا حسین سبزواری که خود اهل فضیلت و دانش بود، در ادامه تحصیل، وی را یاری کرد و با کمک او راهی حوزه علمیه مشهد شد و ده سال در کنار بارگاه امام رضا (ع) به تحصیل پرداخت.

حضور ملا هادی در حوزه اصفهان از روزی آغاز شد که وی در سفر حج از راه اصفهان گذر می‌کرد و چون هنوز موسم حج نبود، مدتی در این شهر اقامت گزید. در حوزه پر رونق اصفهان آن زمان، استادانی چون شیخ محمد تقی رازی، محمد ابراهیم کلباسی و ملا اسماعیل کوشکی، محفل درس و بحث علمی داشتند. ملا هادی که هنوز تا موسم حج فرصت داشت، لحظاتش را مغتنم شمرده و در درس بزرگان شرکت جست. او چند وقتی به درس آیت الله کوشکی رفت و احساس کرد این درس برایش چون گمشده گران‌قیمتی بوده که اکنون به آن دست یافته است. بیان شیوا و عمق معلومات استاد، وی را هر روز شیفته‌تر می‌نمود. از همین رو تصمیم گرفت سفر حج خود را به سفر در سلوک دانش و معارف تبدیل کند و در اصفهان ماندگار شود. سفر ملا هادی به هشت سال اقامت در اصفهان انجامید و در این مدت، خود را به زیور دانش و معارف آراست و به برکت بزرگان آن سامان، در علم و حکمت، افق‌های جدیدی در راهش گشوده گردید. ملا هادی در سال ۱۲۴۲ به مشهد بازگشت و پنج سال در مدرسه حاج حسن مشغول تدریس شد.

حکیم با همه وجود شخصیت علمی خویش،  روح بلندی داشت و زندگی را تنها از دریچه حکمت و فلسفه نمی‌گریست؛ به گونه‌ای که گاهی هم صحبتی با فقرا و همنشینی با طبقات دیگر جامعه را مغتنم می‌شمرد. زاهدانه می‌زیست و به اشراف و حتی شخص شاه نیز بی‌توجه بود. نقل می‌کنند که روزی ناصرالدین شاه در سبزوار به خانه وی آمد و او با غذای ساده خود از شاه پذیرایی کرد و در مقابل اصرار شاه، هیچ چیز از وی قبول ننمود. وی باغ انگوری داشت که با دسترنج خود، از آن محصول بر‌می‌داشت و همه ساله به هنگام فصل برداشت، ابتدا سهمی را بین نیازمندان تقسیم می‌کرد و سپس دوستان خویش را به همراه طلاب علوم دینی به آنجا دعوت می‌نمود تا حاصل دسترنج خود را با دیگران مصرف کند. وی خود در دوران زندگی کار می‌کرد و بسیار اشتیاق داشت که از دسترنج خود استفاده کند. وی از بیت‌المال، هیچ ارتزاق نمی‌کرد و در تمام مدت عمر خود، در یک خانه بسیار ساده زیست.

دارایی حکیم منحصر به یک جفت گاو و یک باغچه بود. او هر آنچه را که مورد نیاز بود، با دسترنج خود به دست می‌آورد و نان سالیانه خود را با زراعتی که خود آن را به عهده داشت مهیا می‌کرد. گفته‌اند: ملا هادی یک روز از قنات عمید آباد و یک شبانه روز از قنات قصبه را مالک بود و خودش با استفاده از این دو آب به کشت گندم و پنبه و سایر مایحتاج زندگی اقدام می‌کرد و سالانه سی خروار غله و ده بار پنبه از زمین خویش، برداشت می‌کرد و از باغی که در بیرون شهر واقع بود، سالانه چهل تومان سود به دست می‌آورد. قسمتی از مجموع این درآمدها را برای امرار معاش خویش و باقی‌مانده را بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌نمود.

عروس ملا هادی نقل می‌کند: سالی در روز عید غدیر، دور هم جمع بودیم که ملا هادی فرمود: می‌گویند هر کس در روز غدیر، جامه نو بپوشد، بدنش بر آتش حرام خواهد شد ولی افسوس که ما پیراهن نو مهیا نکردیم. آنگاه ایشان وارد اتاق خودشان شده و پیراهنی نو از جنس کرباس را روی میز مشاهده می‌کنند و می‌گویند: الحمد لله پیراهن نو هم رسید. نقل است: شیخ عبدالنبی نوری سفری به مشهد داشت. به نزدیکی سبزوار که می‌رسد راه را گم می‌کند و به زحمت راه را پیدا کرده و با راهنمایی دو نفر نزد هادی سبزواری می‌رسد. ملا هادی به او می‌گوید: شما در این سفر به زحمت افتادید و با راهنمایی دو نفر مرا پیدا کردید. عبد النبی نوری با خود گفت: شاید همان دو نفر این واقعه را برای ایشان تعریف کرده باشند. آنگاه ملا هادی فرمود: بی‌خود علم خود را هدر مکن؛ کیمیا علم است؟ فقه آل محمد تحصیل کنید که بهترین کیمیا خواهد بود. عبدالنبی که دنبال علم کیمیا بود، متوجه می‌شود که هر دو گفته، از کرامات ملا هادی بوده است.

ملا هادی در جوانی در اصفهان مشغول تحصیل بود. اهالی آنجا، هنگام صبح می‌بینند که جوهایی که پیش هر اسبی ریخته‌اند، دست نخورده باقی مانده و خیال می‌کنند اسب‌ها ناخوش شده‌اند. خبر به حسام السلطنه می‌رسد. پس از تحقیق، معلوم می‌شود جو‌ها از ملا هادی بوده و می‌گویند این از کرامات اوست. نقل است: روزی طلاب به آخوند خراسانی که در آن دوران، طلبه‌ای جوان بود، برای شرکت در دروس ملا هادی سبزواری انتقاد می‌کردند که ملا هادی در پاسخ آن‌ها می‌فرماید: این جوانی را که به دیده حقارت در او می‌نگرید، روزی به پایگاهی از علم خواهد رسید که هزاران نفر از دریای علم او بهره‌مند می‌شوند و تربیت می‌گردند‌‌. این شخص به جایی خواهد رسید که به حکم او، پادشاهی از سلطنت خلع می‌شود. در این هنگام حاضرین با اعجاب برمی‌گردند تا آخوند را مشاهده کنند اما دیدند که طلبه جوان رفته است و دیگر هیچ وقت آخوند به آنجا بازنگشت. در برخی نقل‌ها آمده است که ملا هادی از حالات درونی شاگردان آگاه می‌شد و پیش از طرح پرسش، پاسخ مناسب را بیان می‌کرد. آقا بزرگ تهرانی از هادی سبزواری به عنوان حکیمی بزرگ و صاحب تألیفات مهم یاد می‌کند و جایگاه علمی او را در فلسفه اسلامی ممتاز می‌داند.

نقل است: داماد حاجی دختر فلجی داشت و پزشکان از معالجه وی عاجز بودند. این دختر مفلوج، شبی در خواب، حاج ملا هادی را می‌بیند که به او می‌گوید: برخیز و راه برو. هنگامی که دختر مفلوج از خواب برخاست، همگی مشاهده کردند که دختر دارد راه می‌رود و شفا پیدا کرده است. سید عبدالله سجادی نقل کرده است: من ده ساله بودم که روزی پدرم به من دستور داد که بروم قند بگیرم. در بین راه پول از دستم افتاد و هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. شروع کردم به گریه کردن، چرا که با خود فکر کرده بودم که اگر به خانه بروم،  جواب پدر را چه بگویم. در همین فکر بودم که دیدم ملا هادی، عبا بر سر انداخته و به طرف من آمد و بدون هیج مقدمه‌ای یک قران در دست من گذاشت و رفت و من هم با شادی بسیار به خانه برگشتم. نقل شده است که ملا هادی حین درس دادن از دنیا رفت. بحث توحید بود و مست خدا شد، کتاب را بست، سه بار فریاد لا اله الا الله کشید و از دنیا رفت.

 

اساتید

  • ملا حسین سبزواری
  • محمد ابراهیم کرباسی
  • شیخ محمد تقی
  • ملا علی مازندرانی نوری اصفهانی
  • ملا اسماعیل کوشکی

 

شاگردان

  • محمد کاظم خراسانی
  • محمد کاظم سبزواری
  • شیخ علی فاضل تبتی
  • شاهزاده جناب
  • حسین مجتهد سبزواری
  • ملا علی سمنانی
  • سید احمد رضوی پیشاوری هندی
  • ملا عبدالکریم قوچانی

 

آثار

  • دیوان حاج ملا هادی
  • اسرار الحکمة فی المفتتح المغتتم
  • شرح فارسی بر برخی از ابیات مشکل مثنوی مولانا
  • مفتاح الفلاح و مصباح النجاح
  • شرح الاسماء

 

عروج ملکوتی

حکیم سبزواری پس از هفتاد و چند سال طلوع بر عالم اندیشه، در عصر روز بیست و هشتم ذی الحجه سال ۱۲۸۹ قمری دار فانی را وداع گفت و جامعه مسلمانان و حوزه‌های علمی را در ماتم فرو برد. پیکر پاک و مطهر آن عالم فرزانه، با شرکت اقشار مختلف مردم سبزوار در حالی که دوستان و شاگردان آن بزرگوار از شدت حزن و اندوه اشک می‌ریختند، تشییع شد و در بیرون دروازه سبزوار به نام دروازه نیشابور (معروف به فلکه زند) دفن گردید.