به نام آفریننده عشق

 

برید بن معاویه عجلی از فقیهان و محدثان مورد اعتماد و موثق شیعه و از راویان و اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بود.

 

ویژگی ها 

وی از اصحاب معتمد امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده است و به گفته کشّی، از جمله شش فقیه بزرگِ شیعه آن قرن است که در نشر فقه و معارف شیعه بسیار مؤثر بوده‌اند. این شش نفر را افقه الاولین نامیده‌اند که طبقه اولِ اصحاب اجماع نیز شمرده می‌شوند. برید از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بدون واسطه و گاهی به واسطه محمد بن مسلم روایت می‌کند، همچنان‌ که شمار زیادی از محدّثان از او حدیث نقل کرده‌اند. ۲۰۶ روایت از او در کتب شیعه ثبت است.

برید عجلی علاوه بر حدیث، در فقه نیز صاحب‌نظر بود و از بزرگان امامیه و دارای منزلت نزد ائمه به شمار می‌آمد. رجال‌ نویسان آورده‌اند که برید عجلی از جمله محدثان و فقیهانی است که روایات ایشان مورد قبول همگان واقع شده و بر فقاهتش اجماع صورت گرفته است. در روایتی آمده است که امام صادق (ع) وی را به بهشت بشارت داد.

جمیل بن دراج می‌گوید: روزی وارد منزل امام صادق (ع) شدم. هنگام ورود، مردی از اهل کوفه را مشاهده کردم که از اتاق امام بیرون آمد و خارج شد. وارد اتاق امام شدم و گفتم: مردی کوفی را مشاهده کردم که از دیدار شما برمی‌گشت. حضرت فرمود: خداوند روحش را مقدس گرداند، وی مورد اطمینان پدرم بود. امروز هم وی مورد اطمینان و رازدار من است.

حضرت ادامه داد: زمانی که خداوند اراده کند بدی به اهل زمین برساند، به واسطه آن‌ها آن بدی را برطرف می‌کند. آن‌ها ستارگان شیعیان ما هستند. آن‌ها باعث می‌شوند نام و یاد پدرم در همه جا زنده بماند. هر بدعتی را کشف می‌کنند و به مقابله برمی‌خیزند و بدعت‌ها را از دین می‌زدایند. در این هنگام حضرت گریه کردند. من پرسیدم: اینها چه کسانی هستند؟! فرمود: درود خداوند بر آن‌ها باد! آن‌ها برید بن معاویه عجلی، زرارة بن اعین، ابوبصیر و محمد بن مسلم هستند.

امام صادق (ع) می‌فرمود: محبوب‌ترین مردم نزد ما، چه در این دنیا باشیم و چه نباشیم، چهار نفرند: «زرارة بن اعین، برید بن معاویه عجلی، محمد بن مسلم و ابو جعفر احول (مؤمن طاق).»

داوود بن سرحان نقل می‌کند: شنیدم از امام صادق (ع) که فرمود: همانا اصحاب پدرم زینت ما هستند؛ بدانید که‌ آن‌ها زرارة بن اعین، محمد بن مسلم، برید بن معاویه و لیث مرادی هستند. این‌ها همیشه با عدالت و قسط رفتار می‌کنند؛ این‌ها همیشه راست می‌گویند و در کلام، صادق هستند‌؛ این‌ها سبقت گیرندگان مقرّب درگاه الهی هستند.

جمیل بن دراج می‌گوید: شنیدم از امام صادق (ع) که فرمود: استواران در زمین و پرچم داران دین خداوند، چهار نفرند: «محمد بن مسلم، برید بن معاویه، زرارة بن اعین و لیث بن البختری.»

حذیفة بن اسید غفاری نقل می‌کند: از امام صادق (ع) شنیدم که فرمود: روز قیامت شیعیان و اهل بیت (ع) ندا می‌دهند: برید بن معاویه، زرارة بن اعین، محمد بن مسلم و احول، اولین سبقت‌گیرندگان و اولین مقرّبان بودند.

علی بن اسباط نقل می‌کند از پدرش و اسباط نقل می‌کند از امام موسی (ع) که فرمود: روز قیامت منادا ندا می‌دهد حواریون امام محمد بن علی (ع) و جعفر بن محمد (ع) چه کسانی هستند؟! در این هنگام چهار نفر بلند می‌شوند: «برید بن معاویه، زرارة بن اعین، محمد بن مسلم، لیث بن البختری (ابوبصیر).»

جمیل بن دراج می‌گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که فرمود: بشارت ده مخبتین را به بهشت! «برید بن معاویه، ابوبصیر، محمد بن مسلم و زرارة بن اعین». این چهار نفر از نجیبان و پاکان هستند. این‌ها امین خداوند در بیان احکام الهی هستند. اگر این‌ها نبودند، آثار نبوت از بین می‌رفت.

 

عروج ملکوتی 

نجاشی تاریخ وفات برید را در زمان حیات امام صادق (ع)، یعنی پیش از سال ۱۴۸ قمری نوشته است اما برخی سال درگذشت برید را سال ۱۵۰ قمری می‌دانند.

به نام آفریننده عشق

 

سید محمد هادی میلانی از مراجع تقلید شیعه بود که در تاریخ ۱۳۱۳ قمری در نجف اشرف به دنیا آمد.

 

ویژگی ها 

نسبش به علی بن حسین(ع) می‌رسد. پدرش سید جعفر میلانی از شاگردان محمدکاظم خراسانی، سید محمدکاظم طباطبایی یزدی، آقا رضا همدانی و محمدحسن مامقانی به شمار می‌رفت. سید محمدهادی پدرش را در سال ۱۳۲۹ق از دست داد. مادرش، دختر محمدحسن مامقانی و همسرش، دختر عبدالله صاحب تنقیح المقال بود.

میلانی تحصیلاتش را در نجف آغاز کرد و در آن شهر به درس و تدریس مشغول شد. او بارها به ایران سفر کرد و در ۱۳۳۲ش که جهت زیارت قبر امام رضا(ع) به مشهد رفت، به درخواست مردم و برخی از علمای آن روز خراسان، در آنجا ماندگار شد و به تدریس خارج فقه و اصول پرداخت.

میلانی در ۱۳۳۳ش به مشهد وارد شد و در مدت ۲۲ سال، مدیریت حوزه علمیه مشهد را برعهده گرفت. محور درس خارج اصول میلانی، مبانی استادانش، محمدحسین غروی اصفهانی و میرزای نائینی بود. او پس از درگذشت آیت الله بروجردی از مراجع تقلید شیعه شد و مدارسی به سبک جدید تاسیس کرد.

ورود میلانی به مشهد پس از نهضت ملی نفت بود. میلانی با گردانندگان پیشین این نهضت در مشهد رابطه نزدیک داشت. او در جریان قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ش از پیشگامان نهضت روحانیت بود. وی در قضیه دیدار شاه از مشهد در فروردین ماه ۱۳۴۱شمسی از حضور در مراسم استقبال خودداری و دفترش به صورت رسمی خبر حضور در مراسم را که در روزنامه‌ها منعکس شده بود، تکذیب کرد. سپهبد قرنی در زمان شاه اجازه کودتا علیه او را از میلانی خواسته بود، اما میلانی با توجه به کشته شدن تعداد زیادی در این کودتا به قرنی گفته بود: نمی‌توانم اجازه دهم که خون از دماغ کسی بیاید؛ ولی اجازه می‌دهم ترور شاه را انجام دهید و با دست خط خودش نوشته بود که به هر صورت می‌توانید این کار را انجام دهید. در جریان کاپیتولاسیون نیز که در دولت حسنعلی منصور و به منظور تضمین امنیتی برای مستشاران آمریکایی پیش بینی‌هایی شده بود، میلانی با امام خمینی همراهی کرد.

به گفته آیت الله وحید خراسانی: ارتقا و رشد و شکوه مناسب حوزه علمیه خراسان مورد توجه مرحوم میلانی بوده و او سختی‌های فراوانی را در این راه متحمل شده است، وی جلالِ بارگاه علی بن موسی الرضا (ع) را در قُبّه‌ طلا نمی‌دیده، بلکه در حوزه علمیه‌ای مشاهده می‌کرده که با چنین مقامی مناسب باشد. شبیری زنجانی از مراجع تقلید بر این باور است که میلانی علاوه بر این که از مراجع طراز اول بود به طرق معتبر دارای کرامت هم بوده است.

یکى از شاگردان ایشان که بیشتر با وى معاشر بود مى‏‌گوید: آیت الله میلانى جامع همه چیز بود، صفات و ملکات خویى داشت و مرد متفکرى بود. بسیار مؤدب بود و دوزانو در مجلس مى‏‌نشست. هیچ وقت از کسى بدگویی نمى‏‌کرد، حتى از کسانى که به ایشان کم ‏محبّت بودند. عفت زبان داشتند. بسیار محتاط در اعمال و کردار بودند. تداوم عجیبى نسبت به نماز شب داشتند و فرزندانش را نیز به شب ‏زنده ‏دارى توصیه مى‌‏کرد و مى‌‏فرمود: توفیقات پروردگار در شب‏‌زنده‌‏دارى و نماز شب است همیشه و در همه‌‏جا از اسراف پرهیز مى‏‌کرد حتى نامه‏‌هایى را که دریافت مى‏‌کرد، اگر برگه دوّم ‏آن سفید بود، جدا کرده و در مکاتبات خود از آنها استفاده مى‏‌کرد.

ایشان همه ساله در تابستان‌ها میزبان جمعى از شخصیّت‌هاى بزرگوار همچون ملّا على معصومى همدانى، علّامه طباطبایى، شیخ مرتضى حائرى و شیخ محمد تقی بهجت بودند و با آنها گفتگوهای علمی و عرفانی داشتند. در یکى از روزهاى تابستان که آیت الله بهجت وارد منزل بیرونى شدند، مشاهده شد که آیت‌اللّه میلانى رو به ایشان گفتند: آن ذکر را تمام کرده‌‏ام. ایشان در پاسخ فرمودند عیب ندارد، ذکر دیگرى را تقدیم مى‌‏کنم. از این صحبت تلگرافى و رمزى به دست آمد که میان بزرگان رمز و رازهایى در جریان است، «ولى چه داند آنکه اشتر مى‏‌چراند؟»

محی الدین انواری از فردی نقل می کند: شخصى منزل آقاى میلانى منبر مى‏ رفت که من به منبرش خیلى علاقه داشتم. بر من غسل واجب شد و دیدم که اگر بخواهم غسل کنم و بعد به جلسه بروم، آن منبر از دستم مى ‏رود، غسل‏ نکرده با همان حالت جنابت به منزل آقاى میلانى رفتم. آقاى میلانى کنار در مى‏ ایستاد و به واردین خوش ‏آمد و «مرحمت عالى زیاد» مى ‏گفت. وقتى از کنار ایشان رد مى ‏شدم، به من فرمود: آقا! شؤون و احترام روضه حضرت سیدالشهداء علیه السلام را باید رعایت کنید!

مرحوم آیت الله اراکى می‌فرماید: جمعه شبى در حرم مطهر حضرت ثامن الائمه (ع) بیتوته کرده بودم. بعد از نماز صبح به حضرت التماس کردم که یکى از اولیاى خودت را به من معرفى کن! آمدم منزل و خوابیدم. یکى در خواب به من گفت: پا شو که یکى از اولیاء الهى مى‌‏آید! بیدار که شدم دیدم خانم سماور را روشن کرده است. گفتم: حالا که زود است و وقت چاى نیست! گفت: در خواب به من گفته شد پاشو سماور را روشن کن که یکى از اولیاء الهى مى‌‏آید! در این حال بود که در زدند وقتى در را گشودم دیدم آیت الله میلانى‏ است‏.

آیت الله حجتی میانجی می گوید: یک روز جوانی در تهران مقداری نان جو و نمک به من داد و با دادن دستور العملی گفت: با عمل به این دستورالعمل مشرف به ملاقات حضرت أمیر المؤمنین (سلام الله علیه) خواهی شد. از این حادثه بیش از حد خوشحال شدم و جز در اینکه دستورالعمل را در قم یا در مشهد انجام دهم، تردید دیگری نداشتم، به قرآن تفأل زدم، فرمود: قم خوب است ولی مشهد خوبتر. به همین جهت با همسرم عازم مشهد شدم. در اثناء سفر تردید و دودلی به من دست داد که چرا به صرف حرف یک جوان به اینگونه سفری دست زده ام. وقتی به مشهد رسیدم به محضر حضرت آیت الله میلانی مشرف شدم؛ تا وارد شدم ابتدا به سکون فرمودند: “تردیدی به خود راه مده، راه همین است که به تو گفته اند”!

با این إخبار از غیب که کرامت خیلی بزرگی بود، با دلگرمی مشغول انجام دستورالعمل شدم، پنج روز گذشته بود که در اثر خوردن نان جو معده ام مشکل پیدا کرد. به همین جهت باز به محضر حضرت آیت الله میلانی مشرف شدم تا در عمل به دستور، نان جو را تبدیل به نان گندم نماید، تا وارد شدم، فرمودند: علی (علیه السلام) یک عمر نان جو خورد، تو پنج روز نتوانستی بر خوردن آن دوام بیاوری؟! این حرف در من خیلی اثر کرد. زود آمدم منزل، نان جو را جلوی خود گذاشتم و به عشق مولا أمیر المؤمنین و سختی هایی که تحمل فرموده، های های گریستم؛ به شدت در حال گریه بودم که دیدم مه مانندی خانه را در بر گرفت و حضرت أمیر با حسنین (علیهم السلام) وارد شدند.

آقای احمدی میانجی فرمود که شخصی گفت: با قطار به مشهد می‌رفتم. در کوپه ما خانمی بود که از نظر پوشش خوب نبود. از اين رو گرفتار نگاه به او شدم. وقتی به مشهد رسیدم با آیت الله میلانی و علامه طباطبایی سه‌ نفری به صحن نو وارد شدیم که آیت الله میلانی در آن اقامه جماعت می‌کردند و چند دقیقه‌ای نشستیم. آن دو بزرگوار مشغول صحبت بودند. در این‌ بین من به یاد گناهی که در قطار کرده بودم. افتادم و خیلی از خودم بدم آمد. در اين حال آیت الله میلانی رو به من کرد و فرمود: بله گاهی خدا از شخصی بدش نمی آید اما از کردارش بدش می‌آید. من تعجب کردم که چطور ایشان متوجه فکر من شد.

دکتر مسیحى پرفسور «برلون» که در سال 1282 ه ق یکى از جراحان تیم پزشکى آیت الله میلانى بود می‌گوید: من پس از عمل جراحى سید، پیش از آن‏که ایشان از حالت بیهوشى بیرون بیایند مراقب بودم که وقتى به هوش مى‌‏آید چه مى‏‌گوید (چرا که این مرحله از نظر پزشکان مرحله حساسى است، شاید بیمار بعضى از اسرار زندگی اش را هم بگوید) ایشان آرام حرکت کرد و در حالى‌‏که در آن لحظه نیز خدا خدا مى‏‌گفت و با پروردگارش راز و نیاز مى‏‌کرد. من تحت تأثیر این صحنه شگفت به حقانیت آیین اسلام پى بردم و بدان گرویدم.

جالب اینکه دکتر برلون پس از گرویدن به اسلام وصیت کرده بود، او را پس از مرگ در شهرمقدس مشهد دفن کنند که اکنون آرامگاه وى در قبرستان خواجه ربیع شهر مقدس مشهد است. به برکت نفس مسیحایى آیت الله میلانى دو نفر دیگر نیز از مسیحیت به آیین اسلام گرویدند که شرح آن در «نامه آستان قدس» اینگونه آمده است: «آقاى کیورکى» و زنش خانم «رافیک اسلانیان» در حضور سید مسلمان شدند. و با پیشنهاد ایشان اسم آقا به «على» و خانمش نیز به «فاطمه» تغییر کرد.

 

اساتید

• شیخ ابوالقاسم مامقانی

• شیخ الشریعه اصفهانی

• آقا ضیاء عراقی

• میرزا حسین نائینی

• محمدحسین غروی اصفهانی

• محمدجواد بلاغی

• غلامعلی قمی سامرائی

• سید حسین بادکوبی

• سید ابوالقاسم خوانساری

 

شاگردان

• سید علی خامنه‌ای

• سید حسین شمس

• سید محمد حسینی همدانی

• عزیزالله عطاردی

• سید محمد حسینی زنجانی

• محمدرضا شفیعی کدکنی

• محمدتقی جعفری

• کاظم مدیر شانه‌چی

• محمدرضا حکیمی

 

عروج ملکوتی

سید محمد هادی میلانی در ۲۹ رجب ۱۳۹۵ق برابر با ۱۷ مرداد سال ۱۳۵۴ش در ۸۲ سالگی در مشهد درگذشت و در حرم امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن مسلم، یکی از برجسته‌ترین و پرآوازه‌ترین پرورش‌ یافتگان و دانش آموختگان امام محمد باقر (ع) و امام صادق (ع) بود.

 

ویژگی ها 

محمد بن مسلم در شهر تاریخی و محدث‌پرور کوفه پا به عرصه هستی نهاد و به این دلیل، به او «کوفی» می‌گویند. کنیه‌اش ابوجعفر و ملقب به القاب زیادی است که هر یک، به سبب وجود ویژگی‌های جسمی، اقتصادی و قبیله‌ای است. چون گردن او از‌ اندازه معمول، کوتاه‌تر بود به «اوقص» و چون بینایی یک چشم او مشکل داشت به «اَعور»، به جهت اینکه پلک چشمش بیش از معمول حرکت می‌کرد به «حدّاج»، به دلیل اینکه قدش کوتاه بود به «قصیر»، چون به انگیزه صیانت از باورهای شیعی خود تقیه کرد و برهه‌ای از عمر خود را به آسیابانی گذراند به طحّان (آسیابان)، گاهی که به تجارت و داد و ستد روغن می‌پرداخت به سمّان (روغن فروش)، چون اصالتاً تیره و تبار و نیاکان او از شهر طائف در سرزمین حجاز بودند به «طائفی» و به مناسبت اینکه از قبیله و تبار ثقیف بود، به «ثقفی» معروف و شهره است.

محمد بن مسلم صاحب کتاب «الأربعمائة مسألة في أبواب الحلال والحرام» و از اصحاب اجماع بوده که حدود ۴۶۰۰۰ حدیث از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) روایت کرده است. در روایتی، امام صادق (ع) وی را از احیاگران مکتب امام باقر (ع) به شمار آورده و شیخ طوسی از او در شمار اصحاب امام کاظم (ع) نیز یاد کرده است. از برجسته‌ترین ویژگی‌های این فقیه و محدث شیعی، تعداد شگفت‌انگیز روایاتی است که از محضر آن دو امام بزرگوار فرا گرفت و این نشان دهنده ذوق و علاقه سرشار او به آموزه‌های دینی است. خود او این حقیقت برجسته را در گزارشی جالب، بازتاب داده است: هر زمان که در مسئله‌ای شرعی، دچار مشکل می‌شدم که دانستن حکم آن ضروری بود، به حضرت امام باقر (ع) و حضرت امام صادق (ع) مراجعه می‌کردم و طی سالیان متمادی که در مدینه اقامت داشتم و یا گاهی که از کوفه به مدینه می‌رفتم، حدود سی هزار حدیث از امام باقر (ع) شنیدم و شانزده هزار حدیث نیز از امام صادق (ع) فرا گرفتم.

خود این فقیه و محدث گران‌قدر بازگو می‌کند: شبی از شب‌های تابستان پشت‌بام خانه‌ام در کوفه خوابیده بودم که ناگهان با صدای دق‌الباب از خواب بیدار شدم. صدا کردم: پشت در کیست؟ او گفت: من شریک هستم! خداوند تو را رحمت کند. من از بالا به پایین نگریستم. با کمال شگفتی مشاهده کردم که زننده در خانه، خانمی است. تا مرا دید، گفت: من عروسی دارم که دچار درد زایمان بود. این درد آن‌چنان شدید بود که از دنیا رفت، ولی بچه‌اش در رحم او زنده است و نشانه حیات بچه که حرکت کردن باشد، کاملاً مشهود است. وظیفه ما چیست؟ به زن گفتم: روزی در محضر فرزند پیامبر امام باقر (ع) بودم که همانند این سؤال از آن حضرت پرسیده شد. امام در پاسخ فرمود: اگر چنین رخدادی پیش‌ آید، لازم است شکم زن را شکافته و بچه را از رحم او خارج کنند.‌ ای خانم، بروید این کار را انجام دهید!

سپس خطاب به او گفتم: من مردی هستم که در سایه تقیه و با حالت پنهانی زندگی می‌کنم و چندان معروف و مشهور نیستم؛ چه کسی مرا به تو معرفی کرد؟ او در پاسخ گفت: خدا تو ر رحمت کند. نزد ابوحنیفه صاحب الرای (اهل عمل به رای و قیاس) رفتم و حکم این مسئله را از او پرسیدم. او در پاسخ گفت: «من نمی‌دانم، بر تو باد که به محمد بن مسلم ثقفی مراجعه کنی؛ او می‌داند. وقتی نزد او رفتی، هر چه به تو فتوا داد، آن را برای من نیز بازگو کن.» محمد بن مسلم می‌گوید: به او گفتم: برو به سلامتی. سپس آن زن نزد ابوحنیفه رفت و پاسخ مرا برایش بازگو کرد. محمد بن مسلم می‌افزاید: روز بعد که به مسجد رفتم، مشاهده کردم که ابوحنیفه از شاگردانش همین پرسش را پرسید و خود جواب آن را داد. من تا سخن او را شنیدم، سرفه‌ای کردم (کنایه از اینکه به دروغ و فریب، ادعای فضل و دانش مکن). ابوحنیفه متوجه شد، رو به من کرد و گفت: خواهش می‌کنم مرا رها کن، بگذار زندگی کنم (و آبروی مرا نزد شاگردانم مریز).

هشام بن سالم می‌گوید: محمد بن مسلم ثقفی کوفی به مدت چهار سال متوالی در مدینه اقامت کرد و در این مدت به طور مستمر به محضر امام باقر (ع) بار می‌یافت و کسب دانش و حدیث می‌کرد. از همین منظر است که در تبیین جایگاه بلند او گفته‌اند: «هیچ یک از محدثان شیعی، فقیه تر از محمد بن مسلم نیست.» امام باقر (ع) نیز درباره او می‌فرمود: «در میان شیعیان ما کسی فقیه‌تر از محمد بن مسلم نیست.»

امام صادق (ع) در زمان حیات خود، برخی را که به ایشان دسترسی نداشتند، به محمد بن مسلم ارجاع می‌داد. بر اساس گزارش‌های تاریخی، برخی از بزرگان اهل‌سنت مانند ابوحنیفه، برای حل مسائل علمی به او رجوع می‌کردند. برقی او را از اصحاب امام صادق (ع) می‌داند که اهل ‌سنت نیز از او روایت کرده‌اند. شیخ مفید وی را از سرسلسله فقهایی می‌داند که شیعه، حلال و حرام و دیگر احکام را از آنان گرفته است. رجالیان شیعه، محمد بن مسلم را از اصحاب اجماع برشمرده‌اند. نجاشی او را از موثق‌ترین افراد و فقیهی پرهیزگار معرفی می‌کند. شیخ مفید او را از فقهایی می‌داند که هیچ‌کس ایرادی به شخصیت وی ندارد.

امام صادق (ع) فرمود: کسی جز زراره، ابوبصیر، محمد بن مسلم و برید بن عجلی، یاد و نام و سخنان پدرم را زنده نگه نداشته است؛ اگر این‌ها نبودند،  کسی احکام دین را استنباط نمی‌کرد. اینان پاسداران حریم احکام دین الهی و امینان پدرم بر حلال و حرام خداوند هستند. اینان در دنیا برای حضور در نزد ما از دیگران سبقت گرفتند و در آخرت نیز در رسیدن به ما از همه پیشی خواهند گرفت.

ابی عبیدة حذاء نیز می‌گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که می فرمود: زرارة، ابوبصیر، محمد بن مسلم و برید از کسانی هستند که خداوند در مورد آنان فرموده است: وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُولئِک الْمُقَرَّبُونَ.

محدث بزرگوار شیعه، شیخ عباس قمی در مورد این شخصیت تربیت یافته در مکتب امام باقر (ع) می‌نویسد: ابوجعفر محمد بن مسلم بن ریاح، از بزرگان اصحاب باقرین (علیهما السلام) و از حواریین ایشان و از مخبتین و اورع و افقه مردم و از وجوه اصحاب کوفه است.

عبدالله بن ابی یعفور، روزی به حضرت صادق (ع) عرض کرد: «من همیشه نمی‌توانم شما را ملاقات نموده و مستقیما پرسش‌های خویش را مطرح کنم. امکان تشرف به محضر شما همیشه برایم مقدور نیست. برای من سوالاتی مطرح می‌شود و یا اینکه شیعیان به من مراجعه می‌کنند و سوالاتی از من می‌پرسند و من جواب همه آن ها را نمی‌دانم.» امام صادق (ع) فرمود: «چرا به نزد محمد بن مسلم ثقفی نمی‌روی واز او جواب سؤال‌هایت را نمی‌گیری؟ او از پدرم بهره‌ها برده، سخن‌ها شنیده و یکی از چهره‌های ارزشمند و مورد اعتماد نزد پدر بزرگوارم بوده است.»

 

عروج ملکوتی

وی در سال ۱۵۰ قمری وفات کرد و در مسجد کوفه دفن شد.

به نام آفریننده عشق

 

زرارة بن اعین (۷۰ – ۱۵۰ قمری) از اصحاب اجماع، از صحابه خاص امام باقر (ع) و امام صادق (ع) و از بزرگ‌ترین فقها و متکلمان شیعه بود.

 

ویژگی ها 

نام اصلی او عبدربه و مکنّی به ابوالحسن و ابوعلی و فرزند اعین بن سُنْسُن شیبانی است. وی از اعیان فقها، ادبا، متکلمان امامیه و از بزرگان روایی عصر خود و از مشایخ برجسته و مورد اعتماد محسوب می‌شود که در دیانت، فقاهت، وثاقت و زهد، گوی سبقت از همگنان ربوده است. چهره ظاهری او نیز به محاسنش افزوده بود: او فردی تنومند و سفید چهره بود که آثار سجود بر پیشانی مبارکش نقش بسته بود.

او از فقه، حدیث، کلام، ادب و شعر بهره برده است، اما تخصص وی بیشتر در فقه است. بابی از ابواب فقه نیست مگر اینكه حدیثی از زراره در آن موجود باشد. بیش از دو هزار حدیث از طریق زراره در آثار مهم شیعه یافت می‌شود. زراره از مردانی است كه شایستگی و معرفت او موجب شد تا کتاب امام علی (ع) با املای پیامبر (ص) و دست‌خط امام را که حاوی تمام احکام حلال و حرام الهی بود، مشاهده كند. امام باقر (ع) بهشت را به زراره بشارت داد و فرمود: «بر خدا حق است كه تو را در بهشت جای دهد.» امام صادق (ع) نیز او را از فروتنان دانست و به او وعده بهشت داد.

زراره از یاران مقرّب امام باقر (ع)، امام صادق (ع) و  امام کاظم (ع) بوده است و روایاتی از ائمه هدی (ع) در مدح او وارد شده است. گفتنی است که وی در جامعه، به علاقمندی به ائمه و مکتب آن‌ها شهره بود. امام صادق (ع) از باب تقیه، گاهی او را مذمت می‌کرد تا او را از شرّ دشمنان برهاند. شاهد این نکته روایتی است که کشی در رجالش آورده است. البته برخی از روایات ذامّه نیز سندشان ضعیف است، لذا صدور آن‌ها از ناحیه معصوم (ع) قابل اثبات نیست. تعابیر بلندی که در این‌گونه روایات به چشم می‌خورد بیانگر نقش والای او در حفظ مواریث و احادیث آل علی و انتقال آن به طبقات بعد است.

دانشمندان علم رجال، زراره را به نیكویی ستوده‌اند. بنا بر نقل بعضی منابع دینی، وی نسبت به حضرت صادق (ع) دوست‌ترین مردم از زندگان و مردگان و محبوب‌ترین اصحاب حضرت باقر (ع) بود. همچنین وی یکی از چهار تنی است که به نجبا، امنای حلال و حرام الهی، اوتاد ارض، اعلام دین، سابقین، مقرّبین و قائمان به قسط و عدالت توصیف شده‌اند و تصریح شده که در نبود ایشان، آثار نبوت مندرس و منقطع می‌شد. اصحاب و یاران ائمه (ع) نیز به مکانت علمی و موقعیت برتر او اعتراف داشتند. فردی در حضور جمیل بن دراج ـ از فقها و محدثان نامی شیعه ـ محضر پرفیضش را ستود؛ جمیل فرمود: «به خداوند سوگند که مَثَل ما در برابر زراره، مثل کودکان دبستانی در نزد معلم خود است.»

ابوغالب زراری که در زمان غیبت صغری می‌زیسته و خود از خاندان زراره بوده است درباره ویژگی‌های زراره می‌گوید: «زراره فردی خوش سیما، تنومند و سفیدپوست‌ بود. برای نماز جمعه خارج می‌شد، در حالی که کلاهی سیاه بر سر و عصایی در دست داشت. اثر سجده در پیشانیش ظاهر بود. مردم در دو طرف راه می‌‌ایستادند و به خاطر جلال و هیبتش، وی را می‌نگریستند. او اهل بحث و مناظره بود و هیچ‌کس به پای او نمی‌رسید و تنها عبادت بود که او را از سخن باز می‌داشت. متکلمان شیعه از شاگردان وی می‌باشند.»

نقل شده است که فقیه ترین اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) شش نفرند و فقیه ترین آن‌ها زرارة بن اعین است. در کافی نقل شده است: هر کس او را درک کند مثل این است که امام صادق (ع) را درک کرده است.

امام صادق (ع) به او فرموده بود: ای زراره، در مسجد پیامبر بنشین و برای مردم فتوا بده چون دیدن مانند تو برای من بسی مایه خرسندی است. امام صادق (ع) در جای دیگری می‌فرماید: زراره، ابوبصیر، محمد بن مسلم و بُرَید از کسانی هستند که خداوند در حق آن‌ها فرموده است: السابقون السابقون، اولئک المقربون.

همچنین امام صادق‌ درباره وی فرمود: اگر زراره نبود، چه بسا احادیث پدرم از بین می رفت. امام صادق‌ (ع) در جای دیگری فرمود: محبوب‌ ترین خلق خداوند نزد من چهار نفرند، چه زنده باشد و چه مرده: برید بن معاویه، زراره، محمد بن مسلم و احوال.

محمد بن ابی ‌عمیر می‌گوید: «به جمیل ‌بن دراج گفتیم، به راستی مجلس و محفل علمی شما بس آراسته و مغتنم است! جمیل گفت: به خدا سوگند، ما در مقابله با زراره ‌بن اعین مانند کودکان هستیم در مدرسه و در مقابل معلم.»

 

از منظر فرهیختگان

نجاشی می‌گوید: زراره، بزرگ و استاد اصحاب ما، فقیه، متکلم، شاعر، ادیب و استاد علم قرائت بود و همه معیارهای فضیلت شخصی و دینی در او جمع بوده است. راستگو، مورد اعتماد و در زمان خویش بر همه اصحاب مقدم بود.

علامه حلی می‌گوید: ایشان از بزرگان امامیه در عصر خود بود که بر همگنان خود تفوّق و تقدّم داشته است‌. قاری قرآن، فقیه، متکلّم، شاعر و ادیب بوده و خصایص دین، دانش و فضل را در خود جمع داشته است. وی از موثقان شمرده شده و در آنچه روایت می‌کند، صادق و درست‌گفتار است.

ابن داود می‌گوید: او راست‌گوترین زمان خویش و فاضل‌ترین ایشان است.

صاحب ریحانة الادب می‌گوید: از اکابر اصحاب حضرت باقر (ع) و حضرت صادق (ع) است. قاری، فقیه، متکلّم، شاعر، ادیب و جامع خصال فضل و دیانت است. از اعاظم فقه و حدیث شیعه و از حواریون حضرت باقر (ع) بوده است.

ابوغالب زراری می‌گوید: در جدول و مخاصمت در کلام، امتیازی تمام داشت و هیچ‌کس را قدرت آن نبود که در مناظره، او را مغلوب سازد مگر کثرت عبادت او را از کلام بازداشته بود.

ابن ندیم می‌گوید: وی از بزرگترین رجال شیعه از نظر فقه، حدیث و کلام بوده است‌

علامه محمد بن علی اردبیلی می‌گوید: بزرگی منزلت و عظمت مقام او به اندازه‌ای است که در اینجا گنجایش ذکر آن نیست.

شیخ عباس قمی می‌گوید: جلالت شأن و عظمت قدرش زیاده از آن است که ذکر شود. جمیع خصال خیر از علم، فضل، فقاهت، دیانت و وثاقت در او جمع است.

 

عروج ملکوتی

در تاریخ وفات این مرد بزرگ، اختلاف‌نظر وجود دارد. برخی از محدثان، سال ۱۵۰ قمری را تاریخ رحلت زراره دانسته‌اند، اما بیشتر دانشمندان، سال ۱۴۸ قمری (بعد از ارتحال امام صادق (ع) به فاصله دو ماه یا کمتر) را ثبت کرده‌اند و می‌گویند زراره در بستر بیماری بود که امام صادق (ع) جهان را بدرود گفت و به همان مرض هم از دنیا رفت.

به نام آفریننده عشق

 

عبدالخالق غجدوانی (۴۹۶ – ۵۷۵ قمری)، از بزرگ‌ترين پیران طریقت نقشبندی و از مشایخ نامی ماوراءالنهر است.

 

ویژگی ها 

وی در قریه غجدوان در شش فرسنگی بخارا به دنیا آمد و در ابتدا در بخارا به ‏تحصیل علوم پرداخت. از استادانش فقط نام «امام صدرالدین» در برخی مآخذ ذکر شده که عبدالخالق نزد او تفسیر ‏می‌خوانده است. عبدالخالق در سن بیست و دو سالگی به هنگام اقامت «خواجه یوسف همدانی» در بخارا، از او طریقت می‌گیرد و ‏پس از رفتن خواجه یوسف به خراسان، عبدالخالق به ریاضت و خلوت و مجاهدت می‌نشیند و پس از چندی به ارشاد ‏می‌پردازد. او خود وصیت ‏کرده بوده است که قبرش را عمارت نکنند. ‏‏«بهاءالدین نقشبند» خود را پرورده روحانیت عبدالخالق غجدوانی می‌دانست و متأثر از او بود. به همین جهت است که ‏طریق نقشبند، بر اساس تعالیم خواجه عبدالخالق بنیان شده است. ‏

خواجه عبدالخالق مبنای طریقه خود را بر این هشت اصل نهاده بود: هوش در دم، نظر بر قدم، خلوت در انجمن، سفر در ‏وطن، بازگشت، نگاه داشت و یادداشت. بهاءالدین نقشبند این هشت اصل را گرفت و خود سه اصل دیگر (وقوف ‏قلبی، وقوف عددی و وقوف زمانی) را به آن‌ها افزود و بنای طریقت نقشبندی، این یازده کلمه شد. ‏خواجه عبدالخالق مانند خلفای نقشبندی‌اش، از صوفیان میانه رو بود. وی مواظب سنّت و ملازم شریعت بود و نیز ذکر جهر را ‏منکر بود و ذکر را ذکر خفیه می‌دانست. عبدالخالق شعر نیز می‌سروده است. نقل است که عبدالخالق غجدوانی ذکر دل را از حضرت خضر (ع) گرفته است و حضرت خضر به او گفته است: ای جوان، در تو کار بزرگی می‌بینم. همچنین نقل است: روزی حضرت خضر (ع) نزد خواجه عبدالخالق آمد و خواجه دو قرص نان از خانه بیرون آوردند و به ایشان تعارف نمودند. حضرت خضر (ع) از آن نان تناول نکردند. عبدالخالق فرمودند: حلال است! حضرت خضر (ع) فرمود: چنین است ولی خمیر کننده آن بی‌طهارت بوده است و ما را خوردن آن روا نیست.

نقل است: گاهی اوقات پیش می‌آمد که غجدوانی یک نماز را در مکه می‌خواند و نماز دیگر را در شام! نقل است: عالمی نزد غجدوانی آمد و گفت: من چهل سال به مردم علم می‌آموزم ولی نمی‌دانم که به اخلاص بوده یا نه، اگر شما می‌دانید به من بگویید‌. عبدالخالق شبی آواز شنید: آن عالم را بگو که در این چهل سال، یک نوبت برای رضای ما علم پیاده نکردی. نقل است: عبدالخالق با عده‌ای بیرون بودند و برای رفع تشنگی و وضو به آب احتیاج پیدا کردند. عبدالخالق گفت: من به نماز می‌ایستم، آب چاه بالا می‌آید. وقتی به نماز مشغول شد، آب چاه بالا آمد و دیگران استفاده کردند. نقل است: عبدالخالق در روز عاشورا برای مریدان از معرفت سخن می‌گفت. ناگاه مردی به صورت زاهدان آمد و نشست و از خواجه پرسید: سرّ این حدیث چیست: اتَّقُوا فِراسَةَ المؤمنِ؛ فإنّهُ يَنظُرُ بنورِ الله‌‌. خواجه فرمودند: این است که زنّار را بدی و ايمان آوری! مشخص شد که آن مرد ترسا (مسیحی) بوده است. آن مرد، زنّار برید و ایمان آورد.

در برخی نقل‌ها آمده است که در جوانی، حضرت خضر (ع) بر عبدالخالق ظاهر شد و شیوه ذکر خفی را تعلیم داد. همچنین نقل است که دعاهای او موجب رفع بلا و گشایش امور می‌شد. شهرت او در منطقه به «ولیّ مستجاب الدعوه» بوده است. در نقل‌های تذکره‌ای آمده است: پیش از اظهار مرید، از نیت یا مشکل او آگاه می‌شد. همچنین شاگردی را از سفر یا معامله‌ای منع کرد که بعدها معلوم شد خطرناک بوده است.

نقل است: یک روز، شخصی از راه دور نزد شیخ غجدوانی آمده بود که ناگاه جوانی خوب صورت پیش خواجه آمد و از وی دعایی خواست. پس از اینکه رفت، آن شخص پرسید: این جوان نیکو صورت که بود؟ شیخ گفت: او فرشته‌ای بود و مقام وی در آسمان چهارم بود و به سبب تقصیری که از وی سر زده بود از مقام خود پایین آمده بود. نزد ما آمد و از ما دعا خواست و خدا نیز دعای ما را قبول کرد و او را آمرزید. نقل است که هنگام وفات عبدالخالق غجدوانی، آوازی برآمد: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً. پس از وفات خواجه، ایشان را درخواب دیدند که در زیر عرش بر تختی نشسته است و فرشتگان می آمدند و از جانب خدا به او سلام می‌دادند.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: وی از اکابر اولیای ماوراءالنهر و صاحب حال، کرامت و تربیت است.

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: او از ارکان اساسی سلسله نقشبندیه است.

 

عروج ملکوتی

عبدالخالق غجدوانی در ۵۷۵ هجری قمری (و به نقلی در ۶۱۷ قمری) وفات یافت و در شهر غجدوان، در کشور ازبکستان به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

حسن كرباسی (۱۳۰۷ – ۱۳۸۵ قمری) فرزند غلام حسين، از علمای بزرگ و صاحب‌ کرامت یزد بود.

 

ویژگی ها 

محسن کرباسی در یکی از محلات قديمی خارج حصار «يزد» ديده به جهان گشود. حسن در خانواده‌ای كه چهار برادر و سه خواهر بودند، فرزند ارشد بود. از همان كودكی، آثار نبوغ ذاتی و تمايز در بين ساير برادران و خواهران از او ديده می‌شد. توجه خاص به انجام دقيق فرايض دينی، احترام در حد نهايت به والدين و همدل و غمخوار بودن برای برادران و خواهران، از خصوصيات وی در همان كودكی بود. راجع به ارادت ايشان به امام حسین (ع)، یکی از برادران ايشان ايشان نقل می‌كند: در هنگام ممنوعيت عزاداری و روضه‌خوانی در زمان «پهلوی اول»، يک بار به اخوی گفتم: با توجه به ممنوعيت عزاداری و اينكه دل‌های مشتاقان حضرت سيد الشهدا (ع)، سخت به روضه‌خوانی تمايل دارد، اگر صلاح می‌دانيد فردا صبح بعد از ادای نماز، مختصر ذكر مصيبتی بفرماييد. ايشان قبول نمودند و فردا صبح پس از اتمام نماز، رو به مؤمنين به ديوار محراب تكيه دادند و فرمودند: نقل شده است روز عاشورا، حضرت امام حسين (ع) … و بعد آن چنان منقلب شدند و گريه نمودند كه از حال رفتند و از ادامه صحبت بازماندند. مدتی گذشت و ايشان توانستند از جای خود برخيزند. من به ايشان عرض كردم: اخوی! ذكر مصيبت بس است! به منزل برويم.

یکی از کسبه بازار خان یزد نقل کرده است: روزی به همراه آقای کرباسی در بازار خان در حرکت بودیم که ناگهان متوجه شدم ایشان حالشان منقلب شده و چشمانشان را مالیدند، مثل اینکه چیزی غیر عادی دیده باشند. من موضوع را پرسيدم و ایشان فرمود: به شرطی که تا زنده‌ام برای کسی تعریف نکنید. من قول دادم موضوع را جایی مطرح نکنم. ایشان فرمودند: ناگهان متوجه شدم افرادی که در بازار هستند به صورت سگ و خوک ظاهر شدند! آقای کرباسی می‌گوید: یک روز، یک درویش نگاهی به شیئی که در گوشه اتاق بود انداخت و آن را با نگاه خود به سقف چسباند. آنگاه به من فرمود: اگر ذکری را که به تو می‌‌گویم انجام دهی، تو نیز می‌توانی این کار را بکنی! من که دانستم برای انجام این کار مجبورم نماز صبحم را قضا کنم، پیشنهادش را قبول نکردم و به او گفتم: حال دوباره شئ را به سر جایش برگردان! او هرچه سعی کرد، نتوانست شئ را برگرداند. من نیز به او گفتم: من اگر بخواهم می‌‌توانم این کارها را انجام دهم، بدون اینکه لازم باشد نماز صبحم قضا شود.

همسر آقای کرباسی نفل کرده‌اند: بعضی وقت‌ها نیمه شب، کسی درِ خانه ما را می‌زد و شیخ بیرون می‌رفتند و دم در با آن شخص صحبتی می‌کردند و بر می‌گشتند اما در مورد اینکه آن شخص کیست و چه صحبتی می‌‌کند اصلا حرفی نمی‌‌زدند. حتی وقتی سوال می‌‌کردم، می‌‌گفتند: با من کار داشت! تا اینکه شب تصمیم گرفتم بعد از اینکه از اتاق بیرون رفتند، با پای برهنه، بدون اینکه متوجه شوند پشت سرشان بروم تا طرف را ببينم یا صحبت‌‌هایی که می‌شد را بشنوم. آن شب خیلی آهسته و با تأمل خودم را نزدیک در رساندم، اما در ضمن گفتگو نه آن طرف را دیدم و نه از صحبتشان چیزی فهمیدم! به محض اینکه متوجه شدم آن‌ها می‌خواهند در را ببندند، من به سرعت به بستر رفتم و خودم را به خواب زدم اما ایشان فرمودند: والده احمد! قرار نبود کسی که نیمه شب در می‌‌زند و با من کار دارد، شما دخالت نکنید؟!

یکی از کسبه یزدی نقل کرده است: یک‌بار یکی از بازاریان از آقای کرباسی حلالیت طلبید و خداحافظی کرد تا به حج مشرف شود. پس از انجام فریضه حج، معمولا کسانی که طرف با آن‌ها خداحافظی کرده، بر خود لازم می‌دانند به دیدار او بروند. آقای کرباسی هم در محله خودشان مالمیر و محلات اطراف برای چند دقیقه و در آستانه منزل دیداری می‌کردند و از همان‌جا برمی‌گشتند. این دید و بازدید در یزد معمولا چند روزی به طول می‌انجامد و بعد هر کس به سراغ کسب و کار خود می‌رود، اما اين حاج آقا تا دو هفته به بازار نیامد تا یک دوستی به خانه‌اش رفت و علت را پرسید. وی اظهار داشت: من موقع عزیمت حج به دیدار آقای کرباسی رفتم، اما ایشان تا به امروز به خانه من نیامده‌اند! من هم عهد کرده‌ام تا ایشان به دیدار من نیایند، به بازار نیایم. یک نفر از جناب شیخ خواست اگر ممکن است به دیدار او بروند. آقای کرباسی فرمودند: حال که چنین است؛ من حاضرم به خانه‌اش بروم، اما به شرط تنها ملاقات و دیدنی او برای ناهار یا شام در تدارک نباشد که من اهل پذیرایی و ماندن نیستم.

بنابراین آن دوست مشترک به اتفاق جناب شیخ به خانه آن حاج آقا رفتند. پس از دیدار و گفتگو با همه تذکری که به وی داده شده بود، ناگهان سفره‌ای گسترده شد و سپس چند نوع غذا در آن قرار گرفت. اما اين امر که خلاف قول و قرار با آقای کرباسی بود، موجب رنجش ایشان شد. آن مرد خدا که در محذور قرار گرفته بود، دستی به بشقاب پر از پلو برد و با دست، کمی از آن را با انگشت جمع کرده سپس با اشاره به آن دوست مشترک که در کنارش بود فرمود: نگاه‌ کن! آیا با این وضعیت، من از این لقمه بخورم؟! من با شما شرط نکردم تنها دیدار باشد و بس؟ من غذا نمی‌خورم!! آن دوست می‌‌گوید: وقتی به دست ایشان نگاه کردم که مقداری پلو را جمع کرده بودند، با حیرت دیدم از لای انگشتان ایشان چرک و خون جاری است‌!

تنها دختر آقای کرباسی گفتند: در روزهای آخر عمر، پدرم حدود دو هفته‌ای بستری بودند و من بیشتر از گذشته به ایشان سر می‌زدم. گاهی هم به بقعه سید فتح‌الدین رضا می‌رفتم و توسلی داشتم. یک روز دیدم صفه‌ای که رو به قبله و پشت مرقد بود، هم سطح کف بقعه شده و یک زیلوی نو هم در آن گسترده‌اند و نسبت به گذشته سر و سامانی گرفته است. وقتی به خانه برگشتم، پدرم که روزها بود به علت بیماری از خانه بیرون نرفته بودند، گفتند: این صفه سید فتح هم که خیلی خوب شده، چون هم سطح آن را پایین آورده‌اند و هم زیلو در آن گسترده‌اند! من با تعجب گفتم: آقا شما که مدتی است از خانه بیرون نرفته‌اید از کجا می‌ فرمایید؟! آقا گفتند: چرا من دیدم، بعد هم سکوت کردند و دیگر حرفی نزدند. توضیح اينکه این همان صفّه است که چند روز بعد، مدفن ایشان شد.

یکی از اهالی محله مالمیر نقل کرد: در دوره نوجوانی به اتفاق چند نفر از همسالان محل بازی می‌‌کردیم که ناگهان مار بزرگی نظر ما را به خود جلب کرد. پس همگی دور این خزنده جمع شده بودیم، آن هم بدون اینکه متوجه خطر احتمالی اين گزنده خطرناک باشیم. در این اثنا آقای کرباسی از منزل به طرف بازار می‌رفتند که با دیدن ما نوجوانان جلو آمدند و وقتی آن مار را دیدند، از ما خواستند از اطراف آن پراکنده شویم اما ما خیلی توجه نکردیم و همچنان به تماشا ایستاده بودیم. ایشان وقتی متوجه شدند ما قصد نداریم از دور این مار متفرق شویم وردی خواندند و به طرف آن حیوان فوت کردند و از ما جدا شدند. هنوز چند لحظه از رفتن ایشان نگذشته بود که ما متوجه شدیم این مار هیچ تحرکی ندارد و هرچه به طرف او چیزی پرتاب کردیم، حرکتی از خود نشان نداد.

روزی در سفر عراق، جناب شیخ به مردی عراقی می‌‌رسند و نگاهی به او می‌‌اندازند و می‌پرسند: شما از نسل شمر، از اشقیای کربلا نیستید؟! او هم جواب می‌ دهد: صحیح می‌فرمایید. من از فلان قبیله و از فرزندان فلان شخص هستم و خودش اقرار می‌ کند که اجدادش از قاتلان اباعبدالله (ع) است. یکی از همسایگان آقای کرباسی که مشی و مرامش خدا پسندانه نبود و ایشان آزار و اذیت زیادی از او دیده بودند و عموماً با رفتار و اخلاق خوب با وی برخورد می‌کردند، یک بار بیمار شد و چون معالجات پزشکان به نتیجه‌ای مطلوب نرسید، نگران شد‌‌. روزی با گریه و زاری در خانه این همسايه پارسا و پرهیزکار خود آمد و با تضرع و التماس از ایشان خواست درباره‌اش دعا کنند. جناب شیخ که قلبی رئوف و مهربان داشت، با همه آزارهایی که از او دیده بوده به وی دلداری داد و قول داد برای شفایش دعا کند. طولی نکشید که این همسایه باز هم با گریه اما این بار از روی شوق و با جسم سالم برای عرض تشکر در خانه جناب شیخ آمد و از ایشان تشکر کرد. پسر آقای کرباسی می‌گوید: یک روز از پدر در مورد طی الارض پرسیدم: آیا برای شما هم طی الارض اتقاق می‌افتد؟ ايشان فرمود: گاهی اتفاق افتاده (یا گاهی اتفاق می‌افتد).

 

عروج ملکوتی

وی بعد از چند روز بيماري در روز جمعه ۲۳ ذی‌الحجه سال ۱۳۸۵ قمری، مطابق با ۲۶ فروردين ۱۳۴۵ شمسی، جان به جان آفرين تسليم نمود و در كنار مقبره «سيد فتح الدين رضا»، واقع در محله مالمير یزد به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

اسدالله قائمی (۱۲۹۴ – ۱۳۷۵ قمری)، معروف به اسدالله بافقی، عابدى ناسک و زاهدى كم‌نظیر بود که در سال ۱۲۹۴ قمری در شهرستان بافق یزد به دنیا آمد.

 

ویژگی ها 

آقای بافقی می‌گوید: بعد از چهل روز تلاش و مناجات در مسجد صاحب‌الزمان، یک روز صدایی در درون غرفه‌های بالای مسجد می‌آید و کسی مرا صدا می‌‌زند: حاج اسدالله حاج اسدالله! نگاهم به اطراف بود. دوباره شنیدم: حاج اسدالله اینجا! نگاه کردم، دیدم چهره‌ای نازنین، نورانی و دوست‌داشتنی؛ آقایی که مانند خورشید می‌‌درخشید با لبخندی کوتاه بر لب فرمود: ناامید نشو، گلایه مکن که هر سه حاجتت را برآوردیم. شک ندارم که ایشان امام زمان (عج) بودند.

آقای بافقی می‌گوید: مدت‌ها بود که به حضرت زهرا (س) توسل می‌کردم و حاجات خود را از ایشان می‌خواستم. یک روز درِ خانه به صدا درآمد. بیرون رفتم و دیدم بانویی در چادر مشکی وکاملا پوشیده به گونه‌ای که در بافق چنین لباس و پوششی معمول نبود؛ خطاب به من گفت: «اين بسته را بی‌بی به شما داده است.» بسته را تحویل داد و بی‌‌درنگ رفت. من دچار غفلت شدم و نتوانستم بپرسیم که بی‌بی کیست؟ بسته را که گشودم؛ دیدم انگشتری زیبا در میان بسته است. ناگاه به خود آمدم که اين زن با اين لباس و پوشش که نه در بافق بلکه در یزد هم معمول نبود از کجا به منزل ما آمده است و بی‌بی کیست که او فرستاده ایشان باشد؟ پشت سر او با شتاب آمدم اما هرچه جستجو کردم اثری از او نیافتم و مردم کوچه و خیابان و همسایه‌‌ها نیز گفتند: «چنین زنی با نشانه‌هایی که شما می‌دهید، ندیده‌ایم…» دریافتم که اين عنایت، اعطا و مدال افتخاری از جانب حضرت فاطمه (س) است.

حاج حسین طالبی غسال نقل می‌‌کرد: یادم نمی‌‌رود که روزی حکومت و جمعی از همراهانش به روضه آمدند. نوکر حکومت آهسته مرا صدا زد و گفت: بگو آقای حکومت چایی نبات می‌خواهد. من بلافاصله مطلب را به متصدی مجلس گفتم که دیدم رنگ ایشان تغییر کرد و گفت: به خدا قسم حتی یک مثقال نبات در خانه ما وجود ندارد، چه کنم؟ آنگاه به من گفت: برو و از هر جایی که توانستی نبات تهیه کن تا از شرّ این حکومت در امان باشیم. از محل روضه بیرون رفتم و ملا اسدالله را دیدم که به من گفت: عمو حسین کجا می‌روی؟ بیا اینجا. آنگاه دست در جیبشان کرده و مقداری نبات به من دادند و گفتند: نبات آوردم که شما از شرّ این ظالم ها در امان باشید.

از یکی از آشنایان آقای بافقی نقل است: یک روز با جمعی از دوستان بیرون رفته بودیم. حاج علی اکبر برخورداری و آقای حاج عبدالله چای و میوه‌ای آماده نموده و یکی دو نفر هم مشغول تهیه ناهار شدند. روز بسیار خوبی بود. پس از صرف چای و میوه و بهره‌مند شدن از صحبت‌‌های حاج ملا اسدالله تازه سفره ناهار را انداخته بودیم. خواستیم غذا را بکشیم که یک دفعه در فصلی که انتظار باران نمی‌رفت، هوا ابری گشت و باران شروع شد. دیدم مرحوم حاجی بلند شدند و عبا را گذاشتند و گفتند: شما ناهار را بخورید و فعلا منتظر من نباشید. ما که راز این کار را نمی‌‌دانستيم ناهار را خوردیم و ظرف‌ها را شستیم و کنار گذاشتيم. ساعتی گذشت؛ فکر نمی‌‌کردیم حاجی برگردد که متوجه شدیم حاجی به درب باغ رسید! ما که از ایشات غافل شده بودیم، غذایی برای ایشان نگذاشته بودیم. در همین حال به ظرف خالی که در کنار بود، اشاره‌ای کردند و گفتند: لابد این غذا را هم برای من گذاشتید! ما متوجه شدیم که ایشان از ظرف خالی غذا خورند؛ ظاهرا غذای ایشان از غیب رسیده بود.

نقل است: یک روز شخصی نزد حاج اسدالله بافقی آمد و گفت: حاج شیخ! مریضی دارم که دوای درد او انار است و در این فصل اصلا انار پیدا نمی‌شود؛ اگر ممکن است شما به من کمک کنید. در این حال شیخ اسدالله فورا دست در جیب خود کرده و اناری درآورد و به آن مرد داد. آنگاه دیگران گفتند: ما هم انار می‌‌خواهیم. حاج شیخ چندین انار دیگر درآورد و به دیگران داد با اینکه پیدا کردن یک انار در آن فصل، کار دشواری بود. همچنین عبدالحسین فتاحی که سال‌ها همراه آقای بافقی بوده نقل می‌کند: یک روز دیدم حاج شیخ به هر نیازمندی که درخواست پول می‌کند، مقداری پول از جیب خود می‌دهد. به همین دلیل، تردید کردم که مگر جیب قبای یک انسان چقدر می‌‌تواند جا داشته باشد که تمام نمی‌‌شود. خلاصه تا شب وقتی که می‌خواستند وارد منزل شوند، گفتم: حاج آقا! جیب شما خواجه خضر است که خالی نمی‌‌شود؟ دیدم چشمانشان پر از اشک شد و گفتند: نگاه کن به خدا هیج فرقی نکرده است؛ همچنین فرمودند: نه خواجه خضر نیست، نظر امام زمان (عج) است، امام زمانی است!

یک روز یکی از نزدیکان حاج آقا به ایشان گفت: پس فردا منزل آقا سید غضنفر روضه‌ خوانی شروع می‌‌شود. ایشان گفت: پس مقداری قند برای ایشان ببر و به آنان بگو که هر وقت قندهای شما از یزد رسید قند ما را پس بدهید. گفتم: ایشان قند و نبات می‌دهند و خودشان مغازه عطاری و بقالی دارند! گفتند: بله می‌دانم اما قند ایشان بین یزد و بافق است و به روضه نمی‌رسد! گفتم: هنوز دو روز دیگر به روضه مانده است. آقای باقی فرمود: لا اله الا الله! قندها به بافق نمی‌رسد! فردای آن روز خبر رسید که رودخانه شور که از کرمان می‌‌آید به شدت طغیان کرده و سیل راه افتاده است. در نتیجه قندها نیز به روضه نرسید.

حسن نقیب‌الذاکرین که قریب بیست و چهار سال در خدمت مرحوم حاج ملااسدالله بود، نقل می‌‌کرد: یک روز که خدمت ایشان رسیدم، عرض کردم: قصد دارم چند روزی برای روضه‌خوانی در معیت پدرم به روستاها بروم. ایشان فرمودند: می‌خواهی بروی، برو؛ ولی سی و سه من و یک چارک، چیزی بیشتر عایدت نمی‌‌شود! من رفتم و پس از چند روز برگشتم. خدا را گواه می‌گیرم کل هدایا و اجناسی که مردم به من داده بودند دقیقا همان مقداری بود که مرحوم حاج شیخ گفته بود.

غلامعلی سلطانی نقل می‌‌کرد: آقایی با چند نفر از دوستان برای تفریح و خوردن توت به طرف باغ‌‌های هنییه می‌رفتند که با شیخ اسدالله روبرو می‌شوند. آن آقا نقل می‌‌کند: به بچه‌‌ها گفتم: حاجی دارند می‌آیند، از ایشان چه بگیریم؟ یکی گفت: فکر نمی‌کنم ایشان غیر از خرما، بادام، گردو و امثال آن چیز دیگری داشته باشد. ولی من گفتم: امروز ایشان را امتحان می‌‌کنيم. من چیزی تقاضا می‌کنم که در بافق هم نباشد! کم کم به ما رسیدند. همه سلام کردیم و پس از جواب سلام، دست در جیب کردند و هر یک را هدیه‌ای شامل خرما، نقل و شیرینی دادند و نگاهی به من کردند و فرمودند: بیا این هم برای شما، یک گل سرخ قشنگ خوشبو!

علی اکبر باقریان نقل می‌کند: یک روز با ابوالحسن مسگر نشسته بودیم که متوجه شدیم شیخ اسدالله بافقی دارند می‌آیند. ما گفتیم: ما هم عبای شما را به صورت پرده می‌‌گیریم که خیالتان راحت باشد. یکی از ما عبایشان را به صورت پرده گرفت و ایشان داخل آب رفتند. با هم‌ گفتيم امروز ببینیم حاجی با خودشان چه دارند. دست در جیب قباشان کردیم و هرچه بود خالی کردیم شامل کشمش، نقل، پسته و چند دانه شکلات بود. حاجی لباسشان را پوشیدند و ما عبا را زمین گذاشتیم ولی همین طور ایشان مشغول دعا و ذکر بودند. سپس جلو آمدند و فرمودند: دست‌هایتان را بگیرید و دست در جیبشان بردند و از همان جیب‌های خالی، مُشت مُشت کشمش و نُقل درآوردند و گفتند: آن‌ها را که برداشتید سهم خودتان بود، این‌ها را نیز بگیرید!

نقل است: یک روز، یکی از رؤسای ژاندارمری نزد شیخ اسدالله بافقی می‌آید و از ایشان طلب استخاره می‌کند. ایشان گفتند: استخاره نمی‌خواهد، این‌قدر همسر سیده‌ات را اذیت نکن! هر چه بر سر تو می‌آید به خاطر نارضایتی این سیده ضعیفه است. آن مرد نیز شروع به گریه کردن کرد و از مریدان شیخ اسدالله شد. از شخصی نقل است: زمانی که تازه وسیله موسیقی به نام جعبه آواز آمده بود، پدرم زیاد از آن استفاده می‌کرد و صدایش را بلند می‌نمود‌. شیخ اسدالله این وسیله را حرام می‌دانست و به مردم و همچنین پدرم تذکر می‌داد. یک روز که پدرم صدای این وسیله را بسیار زیاد کرده بود و اصلا مراعات حال دیگران را نمی‌کرد، شیخ اسدالله به ایشان فرمود: فلانی! این‌قدر صدای این را بلند نکن، صدایت بلند می‌‌شود! از همان روز پدرم گرفتار بیماری شد که از شدت آن فریاد می‌کشید. آنگاه نزد شیخ اسدالله آمد و از ایشان طلب حلالیت و دعا کرد. شیخ اسدالله نیز برای پدرم دعا کرد و فردای آن روز پدرم بهبود یافت و از مریدان ایشان گشت.

سید صدرالدین صدر می‌گفت: ملا اسدالله بافقی از جهاتی و در ابعادی از برادرش شیخ محمدتقی جلوتر بود.

 

عروج ملکوتی

اسدالله بافقى در حدود سال ۱۳۷۵ قمرى در بافق وفات نموده و در همان‌جا مدفون گردید.

به نام آفریننده

 

سید عبدالحسین لاری (۱۲۲۶ – ۱۳۰۳ شمسی)، از فقها و علمای شیعه در قرن سیزدهم و چهاردهم هجری قمری و از علمای مجاهد جنوب ایران و طرفدار مشروطه مشروعه بود.

 

ویژگی ها 

سید عبدالحسین لاری فرزند سید عبدالله، شب ولادت امام محمد باقر (ع)، در شب جمعه سوم ماه صفر ۱۲۶۴ قمری متولد شد. سید عبدالحسین دوران کودکی را طی کرده و با راهنمایی پدر، گام در راه تحصیل دانش نهاده و به علوم دینی رو آورد. دوره مقدمات و سطح را با فراگیری قرآن و سنت، علم اخلاق و کلام و تفسیر به همراه فقه و اصول در حوزه نجف فرا گرفت. وی بعد از اتمام دوره مقدماتی و سطح،  در درس‌های خارج فقه و اصول حوزه نجف حاضر شد و از شاگردان آیت الله سید محمدحسن شیرازی قرار گرفت. او به خاطر هوش سرشار، مورد توجه استادش بود و با تلاش بی‌وقفه توانست در ۲۲ سالگی به درجه‌ اجتهاد نائل شود.

در ایامی که انگلیس به یاری حکومت قاجار به جنوب ایران حمله کرده و با ظلم و ستم زندگی را برای مردم آنجا سخت کرده بودند، مردانی از لارستان، هیأتی را به عراق گسیل کرده و از زعیم عالی‌قدر شیعه، فقیه مجاهد و مبارزی را می‌خواهند که توان مقابله با ظلم و استبداد را داشته باشد. کسی که به دفع تجاوزات زورمداران پردازد و رهبری و مدیریت جامعه اسلامی را در لارستان بر عهده گیرد. حاج سید علی لاری معروف به «حاجی علی کبیر» از مجاهدان نامدار لارستان، همراه این گروه اعزامی بود. یافتن فردی ورزیده و تلاشگر و فقیه و سیاستمدار و مجاهد کار آسانی نیست. مردی که هم در مدارج علمی به اجتهاد نایل آمده باشد و هم در مقام عمل جز خدا را احدی پروا نداشته باشد و توان مدیریت جامعه اسلامی را داشته باشد.

میرزای شیرازی به هیأت لارستان می‌فرماید: «در حال حاضر کسی را در نظر ندارم. مهلت دهید تا در این‌باره تدبیری کنم و شخص برازنده‌ای را برای شما اختیار نمایم.» هیئت برای زیارت مرقد حضرت علی بن ابی‌طالب (ع) راهی نجف می‌شوند. در نجف اشرف با سید مرتضی کشمیری ملاقات می‌نمایند و تقاضا می‌کنند تا با هجرت به لار، رهبری آن دیار را بر عهده گیرد. سید با سابقه آشنایی که از آیت الله سید عبدالحسین لاری دارد، این مهم را شایسته وی می‌بیند و آنان را متوجه فقیهی می‌نماید که در نجف اشرف با تدریس و تألیف فقه استدلالی به تربیت دانشجو مشغول است. آیت الله سید عبدالحسین لاری در چهل و پنج سالگی و یکی از بزرگ‌‌ترین اساتید حوزه علمیه نجف بود. از این‌ رو، وقتی هیأت لاری از ایشان دعوت به عمل می‌آوردند، او با توجه به مسئولیت‌های حوزوی، از قبول عزیمت به ایران خودداری می‌کند.

سید عبدالحسین موسوی لاری در سال ۱۳۰۹ قمری، نجف اشرف را ترک می‌کند و به لارستان می‌رود. میرزای شیرازی هنگام خروج سید لاری خطاب به حاج سید علی کبیر و هیأت همراهش می‌فرماید: «با بردن آقا سید عبدالحسین به لارستان، نجف را به آنجا برده‌ای و گهواره فضیلت و دانش را از فرزند فضیلت و علم خالی گذاردی.» هر چند اگر سید لاری در نجف بماند به بالاترین مدارج علمی خواهد رسید، اما جهاد در راه خدا مسؤولیت سنگینی است که او می‌بایست به مثابه واجب شرعی به انجام رساند و مردم محروم جنوب را از ستم قاجار و استعمار انگلیس رهایی بخشد. آیت الله دستغیب می‌فرمودند: روزی با پیرمردی از لار مصاحب شدم. فصل تابستان بود و شب‌ها کوتاه. دیدم این مرد قبل از اذان صبح بیدار شد، وضو ساخت و به نماز ایستاد. وقتی از اهتمام ایشان به نماز شب پرسیدم جواب داد: آیت الله لاری، ما را این‌گونه تربیت کرده است. می‌فرمود نباید نماز شب شما ترک شود. نقل شده است که دعای آیت الله لاری برای بیماران مؤثر واقع می‌شد و در زمان خشکسالی، با دعای ایشان باران نازل شد. از شاگردان و نزدیکان نیز نقل شده است که پیش از آن‌ که افراد سخن بگویند، مشکلشان را بیان می‌کرد. در تصمیم‌های اجتماعی نیز آینده‌نگری عجیبی داشت.

نقل است: هنگامی که مرحوم آیت الله لاری به کوهستان داراب رفته بود، قصد فرمود که در منزل من (راوی) بماند و من هم منزل درستی نداشتم، فقط یک حجره داشتم. لذا آن بزرگوار را آوردم در باغی که در خارج شهر داشتم و در آن باغ، درخت سیبی بود که علی‌رغم توجه و رسیدگی بسیار، ثمر نمی‌داد. روز جمعه، مرحوم آية الله غسل جمعه نمود و تکیه بر آن درخت کرد و خطبه جمعه خواند و در زیر آن درخت، نماز جمعه را ادا فرمود. از آن وقت، آن درخت ثمر داد و اکنون از همه درخت‌ها بیشتر ثمر می‌دهد. یکی از دشمنان آن بزرگوار، نیمه شبی به قصد کشتن آن جناب بر فراز پشت بام یکی از همسایگان که مشرف بر خانه آن حضرت بوده است، می‌آید. وقتی که ايشان برای تجدید وضو از حجره بیرون می‌‌آید، او هم تفنگ خود را دست می‌گیرد که مقصد پلید خود را انجام دهد. ناگاه بی‌اختیار لوله تفنگ در سوراخ بینیش فرو می‌رود و خون زیادی از دماغش جاری می‌شود و غش می‌کند و چون به هوش می آید، آن بزرگوار وظیفه خود را انجام داده و به حجره خود برگشته بوده است.

آیت الله کرمانی می‌گوید: من با اين مرد بزرگ، در سفر مکه مصاحب بودم و از برکات و فیوضاتش متنعم می‌شدم و آثار کرامتش را مشاهده می‌‌نمودم. الحق کسی را در جلالت قدر، عظمت شأن، رفعت مقام، علو منزلت، وفور حکمت، تبحر در علوم و صفای باطن، مانند آن بزرگوار ندیده بودم. شبی با هم نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. سید معظم می‌فرمود که مسئله‌ای بر من مشکل شده و بدین منظور، نیمه شب مشغول نماز شده و پس از فراغ، به وصال حضرت حجت (عج) نائل گردید. من لمعان انوار را مشاهده کردم که او را فرا گرفته و صدا را می‌شنیدم که وی تکلم می‌کند ولی کیفیت مکالمه را نمی‌فهمیدم، گویا حواس و قوایم به کلی ربوده شده بود‌. پس از افتراق و جدایی شنیدم که آن جناب به من فرمود: آقای معظم! امام زمان (عج)، مسأله‌ مرا حل فرمود ولی تو را به وجود مقدس آن حضرت قسم می‌دهم که تا من زنده‌ام اين قصه را برای کسی نقل مکن.

فرزند محترم ایشان، آقای سید علی اکبر گفته است: چهل روز قبل از وفات مرحوم والد، در خواب دیدم که دکاکین و بازار تعطیل است و عامه مردم، مشغول عزاداری بودند و چنان شورش و ماتمی در میان خلایق افتاده بود که از دهشت آن، عقول خلایق واله و حیران و چشم‌ها گریان بود‌. از کسی پرسیدم: چه واقعه‌ای رخ داده است؟ جواب شنیدم: جبرئیل امین الله وفات یافته است. علامه تهرانی می‌‌گوید: عالم کبیر و مجاهد فاضل و تقی ورع… او عالمی کبیر ومجاهدی با فضیلت و انسانی با تقوا واهل ورع بود. آیت الله سید عبدالباقی شیرازی می‌گوید: سید عبدالحسین، نهنگی شناگر است که در حوضچه‌ای کوچک افتاده و حوضچه را عرصه شنای نهنگ نیست. در مورد وفات ایشان آمده است: هنگامی که آقای لاری را به مسجد می بردند، ایشان فرمودند: این آخرین نماز من است که در عین ازهاق روح می‌گذارم‌.

 

عروج ملکوتی

سید پس از بیست و سه سال اقامت در لار، چهار سال در فیروز آباد و شش سال در جهرم، در سال ۱۳۰۳ شمسی، در میان مردم تنگستان و مجاهدان جنوب، به دیار باقی شتافت. اکنون مرقد او در شهر جهرم به مقبره «آقا» مشهور و زیارتگاه مردم است.

به نام آفریننده عشق

 

مجتبی قزوینی (۱۳۱۸ – ۱۳۸۶ قمری)، فقیه و حکیم شیعه در قرن چهاردهم هجری و از شاگردان میرزا مهدی اصفهانی و شیخ عبدالکریم حائری بود.

 

ویژگی ها 

شیخ مجتبی قزوینی خراسانی، فرزند میرزا احمد تنکابنی در سال ۱۳۱۸ قمری در قزوین متولد شد. وی تحصیلات مقدماتی را در شهر قزوین به پایان برد و بعد به همراه پدرش راهی نجف اشرف گشت و حدود ۷ سال در آن سامان مقدس بماند و از اساتید و عالمان بزرگی چون سید محمدکاظم یزدی و میرزا محمدتقی شیرازی و میرزای نائینی کسب فیض کرد. در سال ۱۳۳۷ قمری در ۱۹ سالگی به قزوین باز می‌گردد و نزد شوهر خواهر خویش، سید موسی زرآبادی به مدت دو سال به کسب معارف الهی و اخلاقی و تحصیل علوم غریبه می‌پردازد و ریشه‌های مخالفت با حکمت در وجودش شکل می‌گیرد.

پس از آن دو سال نیز به خدمت شیخ عبدالکریم حائری در قم می‌رسد و سرانجام در ۱۳۴۱ در سن ۲۳ سالگی به مشهد مشرف می‌شود و به حلقه درس میرزا مهدی اصفهانی می‌پیوندد و از محضر آقا بزرگ حکیم و شیخ اسدالله یزدی نیز در حکمت و از میرزا محمد آقازاده و حاج آقا حسین قمی در فقه استفاده می‌نماید. قزوینی از شیخ عبدالکریم حائری اجازه اجتهاد دریافت کرد. نقل شده که محمدحسین غروی اصفهانی، سید ابوالحسن اصفهانی و میرزا مهدی اصفهانی نیز اجتهاد او را تأیید کرده‌اند. وی از میرزای نائینی نیز اجازه روایت داشت. هاشم قزوینی، شیخ کاظم مهدوی دامغانی و ‌شیخ غلامحسین محامی بادکوبه‌ای را هم‌مباحثهٔ شیخ مجتبی قزوینی دانسته‌اند.

شیخ مجتبی قزوینی در عین حال که مستغرق در عوالم روحانی و معنوی بودند، هیچ‌گاه از انجام تکالیف سیاسی و اجتماعی غفلت نمی کردند و از همان ابتدای شروع نهضت امام خمینی در سال ۱۳۴۲ حکم کردند: «حاج آقا روح الله در همه زمین مرجع است و همه باید به ایشان رجوع کنند!» وی پیوسته از ایشان حمایت کامل داشتند و حتی تصویر امام خمینی را در منزل خود که محل آمد و شد روحانیون و طلاب بود، در بالای سر خود نصب کرده بودند. آن مرحوم در نهضت انقلاب ایران بسیار فعال بوده و در جهت‌دهی نهضت به سوی رهبر عظیم الشأن نهضت اسلامی ـ با وجود اختلاف فکری ـ از خود گذشتگی بسیاری نشان داد. در مشهد مقدس، رهبری حرکت طلاب حوزه در مسیر نهضت امام خمینی را عمدتاً مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی بر عهده داشت.

در ‏‎ ‎‏یکی از مسافرت ها از ایشان سوال شد: شما انقلاب را چطوری می‌بینید؟ ‏‎ ‎‏ایشان نظرش این بود که این انقلاب پیروز می‌شود و دولت سقوط ‏‎ ‎‏می‌کند و شاه نیز سقوط می‌کند؛ منتهی بعد از سقوط شاه، جنگی بین ایران و ‏‎ ‎‏اعراب وارد خواهد شد و این جنگ طول خواهد کشید و در آن جنگ‏‎ ‎‏هم ایران پیروز خواهد شد‏‏! از شیخ حبیب الله احمدی پرسیدند: اینکه مرحوم اقا سید موسی زرآبادی بعد از فوت، به فرزندان خود سر می‌زده و حتی درسی برای یکی از فرزندان داشته، صحیح است؟ فرمود: بله. گفتم: درباره میرزا مهدی اصفهانی نیز نقل شده که ایشان قبل از فوت به فرزندان و خانواده خود فرموده که اگر نترسید، بعد از فوت به شما سر می‌زنم. از شیخ حبیب الله احمدی پرسیدم: آیا این جریان درباره شما نیز صدق می‌کند؟ یعنی بعد از فوت پدر بزرگوارتان (مرحوم شیخ مجتبی قزوینی) ایشان را دیده‌اید؟ فرمودند: بله!

از فردی نقل شده است: خداوند در فردوس به ما فرزندی عنایت کرد و من مقید به عقیقه برای بچه بودم ولی بودجه آن مهیا نبود. روز ششم ولادت دیدم یکی از تجار و نزد من آمد و پاکتی به من داد و گفت: این را شیخ مجتبی قروینی فرستاده‌اند. من باز کردم دیدم کل مخارج عقیقه در آن است. یکی از مریدان شیخ نقل می‌‌کند: روزی در خانه شیخ مجتبی نشسته بودم. ایشان داشتند صحبت می‌کردند که ناگهان صحبت را قطع کردند و گفتند: فلانی هم اکنون سه نفر از سر کوچه به سمت منزل می‌آیند و دو دقیقه دیگر به منزل می‌رسند؛ برو در را باز کن. من رفتم و در را باز کردم و آن‌ها سه عالم جلیل القدر بودند. وقتی به خانه برگشتم از مرحوم شیخ سوال کردم: شما از کجا اطلاع داشتید که این‌ها می‌آیند؟ مرحوم شیخ تبسمی کرد و جوابم را ندارد.

از کرامات باهره شیخ در هنگام اقامت در فردوس، نماز باران است؛ وقتی اهالی اظهار داشتند مدت زیادی است باران نیامده و زراعت و دام از تشنگی هلاک می شوند، ایشان گفتند: فردا بعد از نماز جماعت همراه جمعیت به طرف خارج شهر برای نماز می‌رویم. تعدادی بره و بزغاله هم بیاورید. روز موعود بعد از نماز جماعت، مرحوم حاج شیخ و مردم با پای برهنه رفتند به خارج شهر و در زمین مسطحی که معروف به بند میرزا تقی بود جمع شدند. مرحوم شیخ فرمودند: برّه ها، بزغاله‌ها را و اطفال شیرخوار را از مادرانشان جدا کنید. وقتی آن‌ها را جدا کردیم، صدای ضجه و ناله گوسفندان و اطفال بلند شد. در همان حال ایشان به نماز ایستادند و پس از اتمام نماز فرمودند: ای مردم! به منازل خود برگردید. هنوز مردم به فلکه و میدان نرسیده بودند که طوفان شدیدی وزید و بعد از آن هم باران مفصلی آمد.

شیخ مجتبی قروینی می‌گوید: در زمان رضاشاه از صحن مطهر امام رضا (ع) عبور می‌کردم که دیدم پیرمردی نشسته و قرآن می‌خواند. مردی از متجددین، با کفش زیر دست این پیرمرد زد به‌ طوری که قرآن کریم روی زمين افتاد و خطاب به پیرمرد گفت: این کتاب به چه درد تو می‌خورد که نشسته‌ای و آن را می‌خوانی؟ از این کتاب چه کاری برمی‌آید؟ من از دیدن اين منظره و توهین بزرگ به قرآن کریم چنان عصبانی شدم که جلو رفتم و گفتم: چرا این کار را کردی؟ الان به تو می‌فهمانم که از اين کتاب چقدر کار ساخته است. اين را گفتم و آیه‌ای را از دلم خطور دادم. هنوز نخوانده بودم که مردک دستش را به دلش گرفت و گفت: الان می‌میرم، نجاتم بده! اشاره‌ای کردم تا به حالت اول برگشت و سپس فرار نمود‌.

شخصی نقل می‌کند: یک روز به وسیله ماشین به همراه حاج شیخ به مسافرت می‌رفتیم. در بین راه باران و برف شروع می‌شود و در آن سرمای شدید، برق ماشین ناگهان قطع می‌شود. ما در وسط بیابان و آن هوای سرد و با وجود هزاران خطری که ما را تهدید می‌کرد، متحیر بودیم که چه کار کنیم؟ در آن لحظه حاج شیخ سوال کردند که چه شده؟ گفتیم برق ماشین قطع شده است. ایشان گفتند: ناراحت نباشید؛ دقایقی بعد گفتند الان ماشین را روشن کنید. من ماشین را روشن کردم و دیدم برق ماشین درست شده و ماشین کاملا سالم است.

سید جعفر سیدان خراسانی می‌گوید: غده‌ای در گردنم پیدا شده بود و به طبیب مراجعه کرده و مشغول معالجه بودم. مرحوم استاد که متوجه این امر شده بودند، پس از درس فرمودند: چه شده است؟ جریان را به ایشان عرض کردم. ایشان فرمودند: ایشان انگشت خود را اطراف غده کشیدند و آیه و دعایی خواندند. از محضر ایشان برخاستم و چند قدمی که از منزلشان دور شدم، احساس کردم که آن غده وجود نداره و بهبود یافته‌ام.

شیخ مجتبی قروینی شبی خواب می‌بیند که در عالم رویا کاغذی به ایشان می‌دهند که در اطراف آن آیاتی نوشته شده است و وسط آن نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحیم و در آخر کاغذ نوشته شده: «الاربعين». ایشان خوابشان را برای میرزا مهدی اصفهانی نقل می کند و مرحوم میرزا متأثر می‌شود و می‌گرید و خواب را چنین تعبیر می‌کند: «آیات قرآن» و «بسم الله» حقایقی از بطون قرآن است که به شما خواهد رسید اما «الاربعین» آخر کاغذ اشاره به زمانی دارد که شما خدمت امام زمان (عج) می‌رسید. حاج شیخ می گفتند از زمان این تعبیر، من همواره انتظار آن هنگام را انتظار می‌کشیدم تا  اینکه ایشان را زیارت کردم و در همان نگاه اول آن وجود مبارک را شناختم و چون به ایشان نزدیک شدم آغوش باز کردند و مرا در آغوش گرفتند.

یکی از شاگردان ایشان می‌گوید: در ایامی که در درس اشارات استاد می‌رفتم غده‌ای در گردنم پیدا شده بود که فکرم را مشغول کرده بود. به طبیب مراجعه کرده و معالجه می‌نمودم. یکی از روزها که در درس، در محضرشان بودم، مکرّر دست خود را بر آن غده می‌گذاردم. مرحوم استاد پس از درس فرمودند: چه شده است؟ جریان را به ایشان عرض کردم. ایشان فرمودند: نزدیک بیا، آنگاه انگشت خود را اطراف غده کشیدند و آیه شریفه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» را بعد از استعاذه قرائت کردند. سپس جمله‌ای را هم که نفهمیدم خواندند. به خوبی در خاطرم هست که از محضر ایشان برخاستم و چند قدمی که از منزلشان دور شدم احساس کردم که آن غده وجود ندارد و کاملاً بهبود یافته‌ام.

نقل است: یکی از دوستان مرحوم حاج شیخ به نام میرزا اسدالله اسکندری با همسرش عازم سفر حج می‌شود. برای خداحافظی نزد حاج شیخ می آید و درخواست می‌کند که دستوری به من یاد دهید تا در سفر اگر مشکلی پیش آمد استفاده کنم. ایشان دستوری به مرحوم اسکندری می آموزند. مرحوم اسکندری به سفر می‌رود و در هنگام مراجعت، گذرنامه ایشان گم می‌شود. خیلی ناراحت می‌شود که یک‌باره به یاد دستور حاج شیخ می‌افتد. آن را انجام می‌دهد و مراجعه به سفارت می‌کند. ده ها هزار گذرنامه در قفسه ها چیده بوده است. از مسئولین گذرنامه درخواست می‌کند و التماس زیاد که اجازه دهید گذرنامه‌ها را بررسی کنم، شاید گذرنامه گم شده‌ام را پیدا کنم. اعضای سفارت با تمسخر و بی‌اعتنایی می‌گویند: نگاه کن! مرحوم اسکندری از بین آن همه گذرنامه، یک گذرنامه را بیرون می‌آورد و می‌بیند گذرنامه خودش است!

آیت‌الله محمد واعظ‌ زاده خراسانی می‌گوید: در مسائل الهی و معرفتی، گویا عالم غیب برای استاد روشن بود. اگر کسی با نیت غیرصادق وارد درس می‌شد، بدون اینکه سخنی بگوید، استاد او را متوجه می‌کرد و حالش عوض می‌شد. گفته‌اند در برخی جلسات درس، پیش از آن‌که شاگرد سؤال کند، ایشان پاسخ همان سؤال را شروع می‌کرد؛ و وقتی شاگرد شگفت‌زده می‌شد، لب‌خند می‌زد و می‌گفت: «پاسخ، پیش از پرسش در دلِ حقیقت بود.»

نقل است: صبیه مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی، در یکی از زمستان‌های سرد، زمانی که از منزل خارج می‌شود، در بین راه، یخبندان زیاد باعث سر خوردن و زمین خوردن ایشان می‌گردد. در اثر زمین خوردن، دست او می‌شکند و به شکسته بند مراجعه می‌کند و مدتی دست او بسته می‌ماند. برای خانمی خانه‌دار بسیار مشکل است که با این وضع امور زندگی را سر و سامان دهد. روز دیگری برای تهیه مایحتاج از منزل خارج می‌شود و برای مرتبه دوم زمین می‌خورد و دست شکسته‌اش دوباره می‌شکند. به شکسته بند مراجعه کرده و دوباره دست شکسته‌اش را می‌بندد، اما درد و ورم دست او زیاد بوده است.

روزی با ناراحتی فرزند خود را پیش هم منزل خود، آقای میرزا محمدحسین سروقدی می‌گذارد و می‌گوید: کمی می‌خواهم استراحت کنم، لطفاً بچه را نگه دارید. ایشان بچه را نگه می‌دارد و شریفه خانم (دختر حاج شیخ) می‌خوابد و در عالم خواب پدر بزرگوار خود را می‌بیند. مرحوم شیخ سؤال می‌کند که حال شما چه طور است ؟ صبیه با عصبانیت می‌گوید: شما که از ما خبر نمی‌گیرید! می‌بینید که چه مشکلاتی داریم. ایشان لبخندی می‌زنند و می گویند: دست تو که چیزیش نیست، خوب شده! از خواب می‌پرد و نگاهی به دست می‌کند‌. می‌بیند ورم دست او از بین رفته و دست شکسته اش خوب شده و باند شکسته بند در دست او بالا و پایین می‌رود! از خوشحالی با عجله پیش آقای سروقدی می‌آید و می‌گوید الان حاج شیخ (پدر) را درخواب دیدم و نظری به دست من کردند و شفا گرفتم. آقای سروقدی می‌گویند: این کارها از پدر شما بعید نیست، ایشان از این امور بسیار داشتند!

 

از منظر فرهیختگان

آیت‌ الله خامنه‌ای می‌گوید: آن مقام علمی، آن قدس، آن معنویت، آن جوهره ارزشمند روحی که بنده مکرر گفته‌ام، نظیر آن را در بین همه بزرگان و علمای شیعه، شاید من یک مورد دیگر داشته باشم. آن فلز گران‌بها و جوهر روحی این مردِ بی نظیر، موثر بود.

سید عباس سیدان خراسانی می‌گوید: ایشان از نوابغ روزگار و نوادر دهر بودند و قدر ایشان شناخته نشده است.

آیت الله بهجت می‌گوید: شیخ مجتبی قزوینی از بندگان خاص خدا بود.

سید عبدالاعلی سبزواری می‌گوید: شیخ مجتبی قزوینی، فقیهی الهی و عارفی ربانی است که عقل و عشق را به نهایت رسانده؛ او از مردان خدا بود، نه از مدعیان فلسفه و عرفان.

میرزا جواد آقا تهرانی می‌گوید: استاد ما، شیخ مجتبی قزوینی، کسی است که هیچ سخنی نمی‌گوید مگر آن که از سر شهود و علم حضوری باشد.

 

آثار

بیان الفرقان (به فارسی) در ۵ جلد؛ مهم‌ترین اثر بر جای مانده آیت الله قزوینی است که به بررسی توحید، معاد، نبوت و امامت از منظر قرآن کریم می‌پردازد. رساله‏ ای در معرفه النفس؛ شامل: بیان نظریه ارسطویی و نقد آن؛ نظریه «مادیة الحدوث بودن نفس» و نقد آن؛ نظریه مادیین درباره نفس و نقد آن؛ و سرانجام تبیین معرفة النفس قرآنی.

 

شاگردان

  • سید علی خامنه‌ای
  • سید علی سیستانی
  • سید جمال الدین استرآبادی
  • محمدباقر ملکی میانجی
  • سید حسن ابطحی
  • شیخ ابوالقاسم خزعلی
  • سید عباس سیدان
  • محمد واعظ‌زاده خراسانی
  • شیخ عبدالنبی کجوری
  • سید محمود مجتهدی

 

عروج ملکوتی

شیخ مجتبی قزوینی پس از سال‌ها تلاش و کوشش در راه دین، در روز دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۴۶ شمسی، پس از تحمل یک بیماری طولانی درگذشت. پیکر ایشان در حرم مطهر امام رضا (ع) در صحن عتیق (رواق دارالحجه فعلی) به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

میرزا حسین نوری (۱۲۵۴ – ۱۳۲۰ قمری)، ملقب به خاتم المحدّثین، محدث نوری، علامه نوری، حاجی نوری و میرزای نوری، از محدثان، رجالیون، نویسندگان و علمای شیعه در قرن چهاردهم قمری بود.

 

ویژگی ها 

حسین نوری در ۱۸ شوال ۱۲۵۴ قمری در روستای یالو، از روستاهای اطراف شهرستان نور در استان مازندران، چشم به دنیا گشود. هنوز هشت سال او تمام نشده بود که پدر خود را که از علمای آن سامان بود، از دست داد. حسین در خانواده‌ای اهل علم به دنیا آمده بود، لذا علاقه‌ای وافر به علم و دانش و سلسله روحانیت داشت. از همان کودکی به درس فقیه آن دیار، مولا محمدعلی محلاتی رفت و علم و دانش را از محضر آن عالم فرا گرفت.

محدث نوری در تهران، نجف، کربلا و سامرا، علوم دینی را نزد بزرگانی چون عبدالرحیم بروجردی، عبدالحسین تهرانی، شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، سید مهدی قزوینی، سید محمدهاشم خوانساری، ملا علی کنی و بزرگان دیگر فرا گرفت و به درجه اجتهاد رسید. از ایشان تالیفات بسیاری برجای مانده؛ کتاب نجم الثاقب، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل و لؤلؤ و مرجان از جمله آنهاست. بسیاری از عالمان بزرگ از شاگردان او بودند و ایشان به افراد زیادی اجازه روایت داده است. علامه نوری از احیاگران سنت پیاده‌روی زیارت امام حسین (ع) بود.

شاگردش آقا بزرگ تهرانی، برنامه زندگی وی در نجف اشرف را این‌گونه بیان می‌فرماید: زمان نوشتن وی بعد از نماز عصر تا هنگام غروب بود و زمان مطالعه وی بعد از نماز عشا تا هنگام خواب بود. او همیشه با وضو می‌خوابید و شب‌ها هم کم می‌خوابید. دو ساعت قبل از طلوع فجر بیدار می‌شد و وضو می‌گرفت. یک ساعت قبل از طلوع فجر به حرم حضرت علی (ع) مشرف می‌شد و این برنامه در زمستان و تابستان ادامه داشت. او پشت «در قبله» می‌رفت و نماز شب می‌خواند تا سید داود نائب، کلیددار حرم می‌آمد و در را باز می‌کرد و در نتیجه، محدث نوری اولین کسی بود که وارد حرم می‌شد. او به سید داود، در روشن کردن چراغ‌های حرم کمک می‌کرد و آنگاه بالای سر ضریح حضرت می‌ایستاد و زیارت می‌خواند. بعد از طلوع فجر نماز صبح را به جماعت اقامه می‌کرد و تا هنگام طلوع خورشید به تعقیبات نماز و دعا می‌پرداخت.

بعد از آن به کتابخانه بزرگ خود می‌رفت. آن کتابخانه شامل هزاران جلد کتاب نفیس و نسخه‌های خطی ارزشمند و گران‌بها و کم‌نظیر و یا منحصر به فرد بود. او به جز به هنگام ضرورت، از کتابخانه خارج نمی‌شد. بعد از ساعتی، برخی از شاگردانش مانند علامه شیخ علی بن ابراهیم قمی و شیخ عباس قمی و محمدتقی قمی، برای تصحیح، نگارش و یا نسخه‌برداری به کمک او می‌آمدند. بعد از پایان کار، کمی غذا می‌خورد و استراحت می‌کرد و بعد، نماز ظهر را در اول وقت می‌خواند و بعد از نماز عصر، دوباره همان برنامه را ادامه می‌داد. روزهای جمعه برنامه او تغییر می‌کرد. صبح‌ها بعد از آنکه از حرم باز می‌گشت، به مطالعه برای منبر می‌پرداخت و یک ساعت بعد از طلوع خورشید، به مجلس عمومی خود می‌رفت و سخنانی بلیغ و گهربار افاده می‌کرد.

او سعی بر آن داشت تا هر چه بالای منبر می‌گوید یقینی باشد و مطالب مشکوک را مطرح نمی‌کرد و هنگام ذکر مصیبت اهل‌ بیت (ع) اشک بر محاسنش جاری می‌شد. یکی از سنت‌هایی که در زمان شیخ انصاری رواج داشت زیارت امام حسین (ع) با پای پیاده بود. بسیاری از بزرگان و علما با پای پیاده به زیارت کربلا می‌رفتند، اما این سنت در زمان محدث نوری به فراموشی سپرده شده بود و از علائم فقر و نداری به شمار می‌آمد. با عزم و همت محدث نوری، این سنت نیز دوباره زنده شد. او چهارپایانی را برای حمل بار کرایه می‌کرد و با پای پیاده، با یاران و شاگردان خود به زیارت امام حسین (ع) می‌رفت.

از وقایع عجیب پیرامون این مرد بزرگ آن است که زمانی که پس از ۷ سال، همسر محدث نوری وفات نمود و خواستند او را در کنار شوهرش دفن کنند، بدن محدث نوری نمایان شد و همه دیدند که بدن او صحیح و سالم است گویا ساعتی بیش نیست که به خوابی آرام فرو رفته است.

 

از منظر فرهیختگان

محمدحسین کاشف الغطاء می‌گوید: علامة الفقهاء و المحدثین، گردآورنده اخبار و سخنان پیشوایان پاک، دارای دانش‌های پیشینیان و معاصران و بی‌ شک حجت خداست. زنان روزگار از آوردن مانندش نازا و استوانه‌‌های فضیلت در برابر فضلش نارساست.

میرزای شیرازی می‌گوید: خداوند متعال به جناب مؤلف، علامه زمان و نادره دوران، پاداش نیک دهد.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: شیخ نوری یکی از نمونه‌های سلف صالح بود که وجودش همچون در این دوران همچون کیمیا کمیاب است‌. اسطوره‌ای غریب، اعجوبه‌ای عجیب و آیتی از آیات شگفت آور آفریننده بود.

آیت الله مرعشی نجفی می‌گوید: استاد اساتید ما، سرآمد محدثان، مجلسی سوم، علامه متبحر، عالم حاذق…

امام خمینی از ایشان این چنین نام می‌برد: مولی، علامه، زاهد، فقیه، عابد…

 

اساتید

  • محمدعلی محلاتی
  • عبدالرحیم بروجردی
  • عبدالحسین تهرانی
  • مرتضی انصاری
  • ملا فتحعلی سلطان آبادی
  • سید مهدی قزوینی
  • محمدهاشم خوانساری
  • ملا علی کنی
  • میرزای شیرازی

 

شاگردان

  • آقا بزرگ تهرانی
  • شیخ عباس قمی
  • محمدحسین کاشف الغطاء
  • سید عبدالحسین شرف‌الدین عاملی
  • شیخ اسماعیل اصفهانی
  • سید جمال‌الدین عاملی اصفهانی
  • علی‌اکبر نهاوندی
  • علی زاهد قمی
  • شیخ محمدتقی قمی
  • جواد ملکی تبریزی
  • محمدتقی بافقی

 

آثار

  • مواقع النجوم
  • دارالسلام
  • فصل الخطاب
  • کلمه طیّبه
  • جنّه الماوی
  • کشف الاستار
  • لؤلؤ و مرجان
  • نفس الرحمن فی فضائل سیدنا سلمان
  • مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل

 

عروج ملکوتی 

محدث نوری در مسیر برگشت از کربلا به نجف، همیشه سواره برمی‌گشت، اما در آن سال به درخواست یکی از دوستان تصمیم به پیاده برگشتن گرفت. بر اثر گرمای شدید، غذای آنان فاسد شده و همه مسموم شدند. محدث نوری بعد از آن حادثه، سخت بیمار شده و بعد از برگشتن به نجف، در شب چهارشنبه ۲۷ جمادی الثانی سال ۱۳۲۰ قمری، جان به جان آفرین تسلیم نمود. بعد از انتشار خبر فوت محدث نوری، شهر نجف یکپارچه عزادار شد و جمع عظیمی از مردم و علمای بزرگ به تشییع جنازه او حاضر شدند و بدنش را در صحن حرم حضرت علی (ع) در باب قبله دفن نمودند.