نوشته‌ها

ابومسعود اندلسی

به نام آفریننده عشق

 

ابومسعود اندلسی (درگذشت ۵۷۹ قمری)، از عارفان قرن ششم هجری قمری و مرید شیخ ابوالبرکات بوده‌ است.

 

ویژگی ها

شیخ ابومسعود اندلسی، جانشین شیخ ابوالبرکات است و به عنوان قطب دهم بعد از غیبت کبرای امام دوازدهم در سلسله نعمت‌اللهی به حساب می‌آید. شیخ محی‌الدین عربی بارها در فتوحات مکیه از شیخ ابومسعود اندلسی یاد کرده و سخنانی از وی نقل کرده‌ است. شاه نعمت‌الله ولی نیز در مورد او سروده است:

دیگر آن عارفِ ودود بوَد   کنیت او ابوالسـّعود بود
بود در اندلس ورا مسکن    بس کرم کرد روح او با من

کرامات ایشان غالباً در حوزه «کشف حقایق غیبی» و «آگاهی از ضمایر» (دانستن آنچه در دل دیگران می‌گذرد) روایت شده است. این توانایی، در ادبیات طریقت‌های عرفانی، نشانه اتصال مستقیم قلب به انوار الهی محسوب می‌شود. از ایشان به عنوان شخصی یاد می‌شود که حضورشان در مجالس، بدون نیاز به سخن گفتن، تحولی در احوال شاگردان ایجاد می‌کرد. این «تصرف روحانی» (تأثیر گذاشتن بر روح دیگران) هسته مرکزی گزارش‌های کرامتی ایشان است.

ابومسعود می‌گوید: یک روز بر کنار دجله می‌گذشتم و در خاطر من گذشت که آیا حضرت حق را بندگانی باشد که در آب وی را پرستند. هنوز این خیال در خاطرم بود که آب دجله شکافت و مردی ظاهر شد و گفت: آری‌ ای ابومسعود، خدای تعالی را بندگان باشند که وی را در آب پرستند و من از ایشانم. من از تکریتم و از آنجا بیرون آمده‌ام. بعد از پانزده روز در تکریت فلان حادثه واقع خواهد شد و چون پانزده روز گذشت آن واقعه هم چنان‌که گفته بود، واقع شد. همچنین ابومسعود یک روز در میان مریدان گفت: پانزده سال است خدای تعالی مرا در مملکت تصرّف داده است، اما من تصرف نمی‌کنم. یکی از حضّار پرسید: چرا تصرّف نمی‌کنید؟ گفت: من تصرّف را به خدای تعالی بازگذارده‌ام که چنان که بخواهد تصرّف کند.

شیخ علاءالدوله سمنانی می‌گوید: وقتی در آن گورستان که امام احمد حنبل دفن است می‌رفتم، در سر راه گنبدی پاکیزه بود و من در مدتی که به آن جاها می‌رفتم نشنیده بودم که در آنجا بزرگی مدفون باشد. چون خواستم از آنجا رد شوم در باطن خود از آن گنبد اشاره‌ای حس کردم که‌ ای فلانی، کجا می‌روی؟ بیا و ما را هم زیارتی بکن. من رفتم و به آن گنبد داخل شدم. دیدم که روح او می‌گوید: همچنان که من زندگی کردم زندگی کن. پرسیدم: تو چون زندگانی کرده‌ای؟ گفت: بدین‌سان که به تو وصیت می‌کنم. هرچه از حق به تو می‌رسد، قبول کن. گفتم: اگر قبول کردنی باشد، قبول می‌کنم. گفت: باری امروز چیزی به تو رسد قبول کن. گفتم: چنین کنم. چون به شهر آمدم این واقعه را با شیخ عبدالرحمن جامی گفتم. گفت: هیچ می‌دانی که آن گنبد کیست؟ گفتم: نه. گفت او را ابومسعود می‌گویند؛ طریقه‌ای عجیب داشته است که هرچه از حق به وی می‌رسید، رد نمی‌کرد و از کسی چیزی نمی‌خواست و لباس متکلّف می‌پوشید و خوراک متکلّف می‌خورد.

نقل است: یک روز یک نفر پیش ابومسعود آمد و دید دستاری بر سر بسته که دویست دینار می‌ارزید. با خود گفت: این چه اسراف است؟ دستاری که از آن دویست درویش را جامه و سفره توان ساخت یک درویش چرا بر سر بندد؟ شیخ ابومسعود فکر او را دریافت. فرمود: ای فلانی! ما این دستار را که به خود نبسته‌ایم، اگر تو می‌خواهی ببر بفروش و برای درویشان سفره بیاور. آن شخص رفت و دستار را فروخت و سفره‌ای به تکلّف درست کرد و آورد و چون به مجلس درآمد باز همان دستار را بر سر شیخ دید و متعجب شد. شیخ فرمود: چه تعجب می‌کنی؟ از فلان خواجه بپرس که این دستار را از کجا آورده‌ای. از وی پرسید و آن خواجه گفت: پارسال در کشتی بودیم باد مخالف وزید‌. نذر کردم که اگر به سلامت بیرون روم، دستاری خوب برای شیخ هدیه برم. تا کنون شش ماه است که دنبال دستاری خوب می‌گشتم، تا اینکه امروز که این دستار را در فلان دکان دیدم، گفتم این دستار لایق شیخ است؛ خریدم و آوردم. آنگاه شیخ فرمود: دیدی که این دستار را دیگری بر سر ما می‌بندد.

 

عروج ملکوتی

وی در سال ۵۷۹ قمری در بغداد درگذشت و در قبرستان احمد حنبل دفن شد.