نوشته‌ها

محمد باقی بالله

به نام آفریننده عشق

 

ابوالمؤید رضی الدین محمد باقی بن عبدالسلام (۹۷۱ – ۱۰۱۲ قمری)، معروف به باقی بالله، از مشایخ بزرگ نقشبندیه و از مروّجان این طریقه در هندوستان است که در آن سرزمین به «خواجه بیرنگ» نیز شهرت دارد.

 

ویژگی ها

باقی بالله در کابل به دنیا آمد. پدرش قاضی عبدالسلام سمرقندی، عالم و صوفی بود و در کابل منصب قضا داشت و مادرش به خواجه عبیداللّه احرار نقشبندی، نسب می‌رسانید. تحصیلات نخست باقی بالله در کابل بود و سپس به همراه برای تکمیل تحصیلات خود به سمرقند رفت. دامنه دانش باقی بالله چنان وسیع شد که هرگاه یارانش کتابی دشوار یا درسی بسیار پیچیده نزد او می‌آوردند، بی‌درنگ آن را با وضوح و روشنی شرح می‌داد. باقی بالله در ماوراء النهر ذوق عرفانیش غالب آمد و تحصیل علوم رسمی را رها کرد و به تصوّف روی آورد و چند سالی در صحبت مشایخی مانند خواجه عبید، افتخار شیخ (از مشایخ طریقة یَسَویه) و امیرعبداللّه بلخی بود و به ذکر و مراقبه می‌گذراند. سپس، به دعوت برخی از دوستانش که در هندوستان صاحب منصب و مقامی بودند، به آنجا سفر کرد، ولی برخلاف پیشنهاد آنان، به سپاه بابری نپیوست و به طلب عارفان و صوفیان پرداخت.

وی از لاهور به دهلی و از آنجا به کشمیر رفت و چندی در خدمت شیخ باباوالی خوارزمی بود. پس از درگذشت باباوالی، به ماوراءالنهر بازگشت و در اَمْکَنَد، در نزدیکی سمرقند، به شیخ بزرگ نقشبندیه آن زمان، مولانا خواجگی امکنگی پیوست و از او اجازه ارشاد یافت. وی به سنّت نقشبندیان، از مشایخ پیشین نیز «تربیت روحانی» یافت و از روحانیت شیخ عبیداللّه احرار بهره مند شد. باقی بالله به دستور شیخ خود، برای ارشاد و نشر طریقه نقشبندی به هندوستان بازگشت و به لاهور رسید و پس از یک سال اقامت در آنجا به دهلی رفت و تا پایان عمر در فیروزآباد دهلی اقامت گزید.

باقی بالله بیش از حدود سه سال در مسند شیخی نماند و در اواخر عمر، کار ارشاد طالبان را به خلیفة خود شیخ احمد سرهندی واگذاشت و خود عزلت گزید. باقی بالله از معتقدان به ابن عربی بود و در نوشته‌ها و سخنانش از فصوص و فتوحات مکرر نام برده و نقل کرده است و عقیده به وحدت وجود را در آثارش و به خصوص در سلسلة الاحرار بیان نموده است. باقی بالله بر تبعیّت از شریعت و حفظ سنت تأکید داشت و طریقة نقشبندی را همان «طریقه سلف» می شمرد و می‌گفت که مدار این طریقه سه چیز است: رسوخ در عقاید اهل سنت و جماعت، آگاهی (حضور) و عبادت. در سلوک، «ذکر قلبی» و «رابطه» را مؤثرتر می‌دانست و ذکر جهر و سماع را روا نمی‌شمرد.

نقل است: یک روز، واعظی بر فراز منبر مشغول وعظ بود و حضرت خواجه در برابرش نشسته بودند. ناگهان نگاه واعظ به چهره‌ نورانی خواجه افتاد و بی‌درنگ لرزه‌ای بر اندامش مستولی شد. شدت آن حال چنان بر او چیره گشت که قدرت تکلم را از دست داد و درمانده‌وار از منبر به زمین افتاد. همچنین نقل است: روزی یک افسری نظامی برای دیدار با حضرت خواجه آمد. خدمتکارش اسب او را نگه داشته بود که ناگهان حضرت از مسجد بیرون آمدند. نگاه کیمیاگر ایشان بر آن خدمتکار افتاد و آن مرد، بی‌هوش بر زمین افتاد. او دوباره برخاست، اما بلافاصله بر زمین افتاد و همچون توپی بر خاک غلتید. او مدتی از شب را در این حالِ بی‌قراری سپری کرد و سپس در حالی که از خود بی‌خود شده بود، راهی بیابان شد و دیگر هرگز کسی او را ندید و خبری از او نشنید.

نقل است: جوانی از تبار و سلسله‌ چشتیه، مرید حضرت خواجه شد. او چنان سخت بیمار گشت که امید به زنده ماندنش از میان رفت. هنگامی که ماجرا به عرض حضرت خواجه رسید، ایشان فرمودند: «اندیشه‌ای به ذهنش خطور کرده بود که این طریقِ معنوی را رها کند و در پیِ کسبِ نیاکانِ خویش برآید. این اندیشه بر من آشکار شد و حس غیرت معنوی را در من برانگیخت و همین امر علت بیماری اوست.» آن مرد ماجرا را برای فرزند شیخ بازگو کرد؛ فرزند شیخ نیز آن روایت را تأیید نمود و ضمن ابراز توبه و پشیمانی، بی‌درنگ از آن رنج و بیماری رهایی یافت.

نقل است: یک روز معاون حاکم با یکی از همسایگان خود، رفتاری بسیار ظالمانه در پیش گرفت و قصد داشت او را از خانه‌اش بیرون کند. خواجه باقی‌بالله کوشیدند تا او را متقاعد سازند و فرمودند: درویشی در این محله ساکن است؛ با او مدارا کن.» اما آن مقام دولتی زیر بار نرفت. حضرت هشدار دادند: «مشایخ ما بسیار غیور و حامیِ مریدان خویش‌اند؛ اگر بر این کار اصرار ورزی، نه تنها جان خودت، بلکه جان دیگران نیز به خطر خواهد افتاد.» با این حال، آن مقام اعتنایی نکرد. دو سه روز بعد، او به اتهام سرقت بازداشت شد و به همراه اعضای خانواده‌اش اعدام گردید. یک روز خواجه باقی بالله به شیخ تاج‌الدین فرمود: «ای تاج! چنان سیلابی از احوال معنوی، گشایش‌های الهی، انوار و اسرار بر من فرود می‌آید که اگر تمام این اقیانوس مرکب شود، برای ثبت آن‌ها کفایت نمی‌کند؛ با این حال، غایت مقصود من، فراتر از دسترس دیدگان یا عقل و خرد است!

 

از منظر فرهیختگان

شیخ احمد سرهندی می‌گوید: من هر چه از کمالاتِ نقشبندیه دارم، همه را در آن چند روز کوتاهی که در خدمت خواجه باقی‌بالله بودم، به دست آوردم. او دریایی بود که مرا در خود غرق کرد. اگر او نبود، من در پیچ‌ و خمِ استدلال‌های عقلی و ظواهر شرعی باقی می‌ماندم. هرگاه در راه سلوک به مشکلی برمی‌خوردم، تنها با یاد کردن خواجه و توسل به روح او، گرهِ کارم باز می‌شد.

بدرالدین سرهندی می‌گوید: نور باطنی او در مرتبه “نهایت‌النهایت” (نهایتِ نهایت‌ها) تجلی یافت و در حقیقت، همین نور بود که پس از دریافت اجازه از شیخِ خود، شکوه و عظمتی عظیم به مقام ارشاد و تکمیلِ مریدانِ او بخشید. دقیقاً به همین دلیل بود که سالکان تنها با یک بار همنشینی با او، چنان بهره‌های معنویِ شگرفی می‌بردند که دستیابی به آن‌ها حتی با سال‌ها مجاهدت سخت روحانی و ریاضت‌های دشوار میسر نبود.

محمد حسن کشمیری می‌گوید: طلاب از یک نظرش آن یابند که از اربعینات متکاثره و ریاضات متواتره نیابند.

 

عروج ملکوتی

باقی بالله سرانجام در ماه جمادی‌الثانی سال ۱۰۱۲ قمری از دنیا رفت و در حوالی شهر دهلی دفن شد.