زندگینامه بهاءالدین ولد
به نام آفریننده عشق
محمد بن حسین خطیبی بکری (۶۲۸ – ۵۴۳ قمری)، معروف به بهاءالدین ولد، بهاء ولد و سلطان العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلالالدین بلخی است.
ویژگی ها
بهاءالدین تا مدتها فقط پدر جلالالدین بلخی شناخته میشد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامه سلطان ولد، رساله سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسالار و شرح حال مبسوط مولانا، مناقب العارفین به دست ما رسیده است. هنگامی که بدیعالزمان فروزانفر در شرح انتقادی زندگی و آثار مولانا، در بارهٔ پدر مولوی وارد سخن شد و به توصیف مختصر تنها اثرش، معارف نیز پرداخت، افق تازهای در تحقیقات مربوط به بهاء ولد گشوده شد.
بهاء ولد در خراسان و در خطهٔ بلخ به وعظ و درس میپرداخت و موعظههای او با اندیشهها و کلمات صوفیان آمیخته بوده است. بهاء ولد شیوهٔ تحقیق حکما و فلاسفه و نیز علوم اهل مدرسه را راه وصول به حقیقت نمیدیده است و اختلاف او را با فلاسفه و متکلمان آن زمان میتوان در اشارتی که در معارف به فخرالدین رازی، متکلم سدهٔ ششم کردهاست، ملاحظه کرد.
بهاء ولد از مشایخ صوفیه ماوراءالنهر و از شاگردان نجمالدین کبری بود. وی به دلیل اختلاف با سلطان محمد خوارزمشاه، همراه با خانواده و شماری از یارانش در حوالی سالهای ۶۰۹–۶۱۰ از مشرق بیرون آمد و در غرب به آسیای صغیر پناه برد. وی در سخنانی که در روزهای آخر ایراد کرد، گفت که به خاطر حملهٔ مغولان منطقه را ترک میکند. بهاء ولد مریدان بسیاری داشت و زمانی که حرکت کرد، سیصد شتر کتابهای نفیس و اسباب خانهٔ او و اطرافیانش را حمل میکردند.
اندکی پیش از حملهٔ مغول به آن نواحی و به سبب آزردگی از مردم بلخ و پادشاه وقت، صلاح کار خود را در آن دید که از خراسان دور شود و بدین سبب به عزم سفر مکه از بلخ بیرون شد. بهاء ولد و همراهانش رهسپار بغداد شدند و بهاء ولد از آنجا راهی مکه شد. بهاء ولد از مکه به شام رفت، ولی مدت اقامت او در شام به درستی معلوم نیست. سرانجام بهاء ولد در سال ۶۲۶ قمری به شهر قونیه رفت و دو سال پس از ورود به این شهر در ۸۵ سالگی وفات یافت.
بهاءالدین در فتوا و تقوا مثل و مانند نداشت. بها در حدود ۶۱۶ قمری از بلخ کوچ کرد و پس از سفر حج و گردش دیار در قونیه از بلاد روم اقامت فرمود. سلطان علاء الدین کیقباد سلجوقی به وی بی اندازه ارادت میورزید. مردم قونیه از زن و مرد و پیر و جوان به وی ارادت داشتند، به حدی که سلطان علاء الدین مرید وی گردید تا حدی که در بیماری بهاء نذر کرده بود و میگفت اگر بهاء بهبودی یافت پادشاهی را به وی واگذار خواهم کرد و بهاء میفرمود اگر این مرد راست میگوید به یقین وقت رحلتم رسیده است چرا که جمع سلطنت ظاهر و باطن در یک تن به صلاح نیست.
نویسندگان مولویپژوه نقل کردهاند که حضور سلطان العلما چنان نورانیت و هیبتی داشته که مردم هنگام ورود او «بیاختیار خاموش میشدند» و فضای مجلس تحت تأثیر حال او دگرگون میگشت. در مناقبالعارفین آمده است: «چنان جذبهای داشت که دلها را بهسوی ذکر حق میکشید.» چند بار در منابع آمده که او ریاکاری یا نیت پنهان افراد را بیان کرده و فرد مذکور را با لطافت یا تندی مخفیانه از کار خود برحذر داشته است. مولانا (فرزند او) در مثنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه بارها با احترام و ستایش از پدر یاد میکند.
از منظر فرهیختگان
مولانا میگوید: او «خورشید هدایت» و «پادشاه علما» است. «او دریا بود و من قطرهای از او.»
افلاکی میگوید: «قبلهٔ عالمان زمان»، «بحر معارف و اسرار» و «کسی که نفَسِ او مرده را زنده کردی.»
جامی میگوید: بهاءالدین ولد، صاحبِ ذوقی پاک و حالی بلند بود و سخنانش دلها را جان میبخشید.
عروج ملکوتی
بهاءالدین در قونیه به بستر بیماری افتاد و روز جمعه ربیع الآخر سال ۶۲۸ قمری در همانجا درگذشت.

