نوشته‌ها

عارف ریوگری

به نام آفریننده عشق

 

محمد عارف ریوگری (۵۵۱ – ۶۱۶ قمری)، از مشایخ سلسله نقشبندیه در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

او برخاسته از شهر «ریوگر» (ریوکار) – واقع در نزدیکی بخارا در منطقه ماوراءالنهر – است و به همین سبب به او لقب «ریوگری» داده‌اند. وی از جمله جانشینان نامدار خواجه عبدالخالق غجدوانی به شمار می‌آید. او در ۲۷ رجب سال ۵۵۱ هجری قمری در شهرک ریوگر، واقع در حدود هجده مایلی بخارا و سه مایلی غجدوان، دیده به جهان گشود. ریوگر یکی از روستاهای پیرامون بخارا (در ازبکستان امروزی) است که هم زادگاه او و هم محل آرامگاه ابدی‌اش می‌باشد.

در آن دوران، خواجه عبدالخالق غجدوانی – که با لقب «خواجه خواجگان» شناخته می‌شد – در غجدوان، واقع در سه مایلیِ ریوگر اقامت داشت. نفوذ معنوی و برکات او در همه جا زبانزد بود. محمد عارف به خدمت او درآمد، با وی بیعت کرد و باقی عمر خویش را در مصاحبت و خدمتِ «شیخ» خود سپری نمود؛ تا آنکه سرانجام به اوج کمال در تصوف و طریقت دست یافت. او تحت هدایت مرشد معنوی خود، مراحل گوناگون ریاضت و مجاهده را پشت سر گذاشت. گفته می‌شود که خواجه عبدالخالق غجدوانی چهار جانشین اصلی داشت: خواجه احمد صدیق، خواجه اولیای کبیر، خواجه سلیمان کرمانی و خواجه عارف ریوگری. سلسله معنوی خواجه بهاءالدین نقشبند به خواجه عارف ری‌وگری می‌رسد.

بسیاری از سالکان راه حق، از فیض معنوی عارف ریوگری بهره‌مند شدند. او به شاگرد نزدیک خود، خواجه محمود انجیر فغنوی، اجازه ارشاد و خرقه خلافت (جانشینی) اعطا کرد؛ کسی که پس از او به ترویج «سلسله خواجگان» ادامه داد. در دوره‌های بعد، همین سلسله معنوی به خواجه بهاءالدین نقشبند پیوند خورد و با نام طریقت «نقشبندیه» شناخته شد. نقل شده است که عراف ریوگری در دوران کودکی به محضر حضرت خضر (ع) مشرف شدند.

نقل است: خواجه عبد الخالق، روزی اصحاب را درس می‌فرمودند و جماعتی از نااهلان در جوار ایشان مجلسی آراسته بودند و فساد می‌کردند و بر بالای قصری بودند و خمر می‌خوردند و استماع طلبه از سماع آن فاسقان نقصان می‌یافت و در استماع کلام ربانی نقصان پیدا می‌شد. خواجه عارف ریوگری ایشان را نهی کردند ولی آنان قبول نکردند. خواجه عارف با جمیع اصحاب بیرون آمدند و با نظر مهابت، آن شیر بارگاه ربانی بر آن روباه صفتان شیطانی نگاه کردند. یکی از ایشان با دیگری مخاصمت کرد و تیغی بر وی زد. دیگری گریبان او را گرفت و هر دو از بالای قصر درافتادند و هلاک شدند. بعد از زمانی، آتش فتنه در میان ایشان افتاد و خصومت انگیختند و چهار کس از ایشان کشته شدند. یکی از اصحاب از بیرون خانقاه درآمد و ماجرا را پیش خواجه عبدالخالق باز نمود. خواجه عبدالخالق نزد خواجه عارف آمد و فرمود: «ای فرزند، تربیت برای خدمت و مرحمت است، نه برای مهابت و هلاکت.»

نقل است: خواجه عبدالخالق نشسته بود و در کنار ایشان خواجه احمد صدیق، خواجه غریب و خواجه اولیا نیز بودند. هر یک از این افراد با خود فکر کردند که چرا خواجه عارف که از نظر سنی از ما کوچک‌تر است، نزد خواجه عبدالخالق جایگاه بالاتری دارد.
خواجه عبدالخالق به نور فراست دریافت و گفت: خواجه عارف را طلب کنید. آن‌ها نزد خواجه عارف رفتند و دیدند که خواجه عارف در مسجدی ویرانه هستند و قبله بر سر آن بزرگوار سایه داری می‌کند. آنان نیز در قدم خواجه عارف افتادند و مقام ایشان را تصدیق کردند.

نقل است: در ملازمت حضرت خواجه عارف، یکی از یاران ایشان در خاطر گذرانید: در این مدت بسیار خدمت او را به واجبی پیش برده‌ام ولی بر من هیچ چیز از مقامات و کرامات ظاهر نشد. نمی‌دانم تقصیر این فقیر است يا اينکه این شمایل و فضایل در ایشان نیست.» خواجه عارف به نور کرامات حال او را فهمیدند و چون از ادای فریضه نماز فارغ گشتند، به ایشان گفتند: «فرزند محمود، به تو نگرانی دارم» و سپس از مصلی متوجه قبله شدند. مشهور است که محمد عارف توانایی عجیبی در «توجیه» (انتقالِ حالِ معنوی) به مریدان داشت. می‌گویند با یک نگاه یا سکوت طولانی در مجلس، حالِ مرید را دگرگون می‌کرد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالخالق غجدوانی می‌گوید: عارف، وارث اسرار من است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: وی در کمالِ خمول (گمنامی) می‌زیست و هیچ‌گاه از کسی چیزی نخواست. او چنان به ذکرِ قلبی مشتغل بود که اگر در میانِ بازار هم می‌نشست، از حضورِ حق غافل نمی‌گشت.

 

عروج ملکوتی

محمد عارف در اول شوال سال ۶۱۶ قمری دار فانی را وداع گفت و در ریوگر به خاک سپرده شد.