نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

هادی سبزواری (۱۲۱۲ – ۱۲۸۹ قمری) حکیم، عارف و شاعر شیعه عصر قاجار و بزرگ‌ترین فیلسوف قرن سیزدهم است‌‌.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۱۲ قمری در شهر سبزوار و در خانه حاج میرزا مهدی، یکی از انسان‌های وارسته و مؤمن سبزوار، پا به عرصه وجود گذاشت و هادی نام گرفت. او هشت سال داشت که به جمع محصلان علوم مقدماتی پیوست و در اوان نوجوانی ادبیات عرب (صرف و نحو) را فرا گرفت و دیری نگذشت که به جلسات درس‌های بالاتر راه یافت. وی هر چند در ده سالگی پدرش را از دست داد، اما توانست به کمک یکی از اقوام خویش، راه‌های سخت آینده را هموار سازد. پسر عمه‌اش، حاج ملا حسین سبزواری که خود اهل فضیلت و دانش بود، در ادامه تحصیل، وی را یاری کرد و با کمک او راهی حوزه علمیه مشهد شد و ده سال در کنار بارگاه امام رضا (ع) به تحصیل پرداخت.

حضور ملا هادی در حوزه اصفهان از روزی آغاز شد که وی در سفر حج از راه اصفهان گذر می‌کرد و چون هنوز موسم حج نبود، مدتی در این شهر اقامت گزید. در حوزه پر رونق اصفهان آن زمان، استادانی چون شیخ محمد تقی رازی، محمد ابراهیم کلباسی و ملا اسماعیل کوشکی، محفل درس و بحث علمی داشتند. ملا هادی که هنوز تا موسم حج فرصت داشت، لحظاتش را مغتنم شمرده و در درس بزرگان شرکت جست. او چند وقتی به درس آیت الله کوشکی رفت و احساس کرد این درس برایش چون گمشده گران‌قیمتی بوده که اکنون به آن دست یافته است. بیان شیوا و عمق معلومات استاد، وی را هر روز شیفته‌تر می‌نمود. از همین رو تصمیم گرفت سفر حج خود را به سفر در سلوک دانش و معارف تبدیل کند و در اصفهان ماندگار شود. سفر ملا هادی به هشت سال اقامت در اصفهان انجامید و در این مدت، خود را به زیور دانش و معارف آراست و به برکت بزرگان آن سامان، در علم و حکمت، افق‌های جدیدی در راهش گشوده گردید. ملا هادی در سال ۱۲۴۲ به مشهد بازگشت و پنج سال در مدرسه حاج حسن مشغول تدریس شد.

حکیم با همه وجود شخصیت علمی خویش،  روح بلندی داشت و زندگی را تنها از دریچه حکمت و فلسفه نمی‌گریست؛ به گونه‌ای که گاهی هم صحبتی با فقرا و همنشینی با طبقات دیگر جامعه را مغتنم می‌شمرد. زاهدانه می‌زیست و به اشراف و حتی شخص شاه نیز بی‌توجه بود. نقل می‌کنند که روزی ناصرالدین شاه در سبزوار به خانه وی آمد و او با غذای ساده خود از شاه پذیرایی کرد و در مقابل اصرار شاه، هیچ چیز از وی قبول ننمود. وی باغ انگوری داشت که با دسترنج خود، از آن محصول بر‌می‌داشت و همه ساله به هنگام فصل برداشت، ابتدا سهمی را بین نیازمندان تقسیم می‌کرد و سپس دوستان خویش را به همراه طلاب علوم دینی به آنجا دعوت می‌نمود تا حاصل دسترنج خود را با دیگران مصرف کند. وی خود در دوران زندگی کار می‌کرد و بسیار اشتیاق داشت که از دسترنج خود استفاده کند. وی از بیت‌المال، هیچ ارتزاق نمی‌کرد و در تمام مدت عمر خود، در یک خانه بسیار ساده زیست.

دارایی حکیم منحصر به یک جفت گاو و یک باغچه بود. او هر آنچه را که مورد نیاز بود، با دسترنج خود به دست می‌آورد و نان سالیانه خود را با زراعتی که خود آن را به عهده داشت مهیا می‌کرد. گفته‌اند: ملا هادی یک روز از قنات عمید آباد و یک شبانه روز از قنات قصبه را مالک بود و خودش با استفاده از این دو آب به کشت گندم و پنبه و سایر مایحتاج زندگی اقدام می‌کرد و سالانه سی خروار غله و ده بار پنبه از زمین خویش، برداشت می‌کرد و از باغی که در بیرون شهر واقع بود، سالانه چهل تومان سود به دست می‌آورد. قسمتی از مجموع این درآمدها را برای امرار معاش خویش و باقی‌مانده را بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌نمود.

عروس ملا هادی نقل می‌کند: سالی در روز عید غدیر، دور هم جمع بودیم که ملا هادی فرمود: می‌گویند هر کس در روز غدیر، جامه نو بپوشد، بدنش بر آتش حرام خواهد شد ولی افسوس که ما پیراهن نو مهیا نکردیم. آنگاه ایشان وارد اتاق خودشان شده و پیراهنی نو از جنس کرباس را روی میز مشاهده می‌کنند و می‌گویند: الحمد لله پیراهن نو هم رسید. نقل است: شیخ عبدالنبی نوری سفری به مشهد داشت. به نزدیکی سبزوار که می‌رسد راه را گم می‌کند و به زحمت راه را پیدا کرده و با راهنمایی دو نفر نزد هادی سبزواری می‌رسد. ملا هادی به او می‌گوید: شما در این سفر به زحمت افتادید و با راهنمایی دو نفر مرا پیدا کردید. عبد النبی نوری با خود گفت: شاید همان دو نفر این واقعه را برای ایشان تعریف کرده باشند. آنگاه ملا هادی فرمود: بی‌خود علم خود را هدر مکن؛ کیمیا علم است؟ فقه آل محمد تحصیل کنید که بهترین کیمیا خواهد بود. عبدالنبی که دنبال علم کیمیا بود، متوجه می‌شود که هر دو گفته، از کرامات ملا هادی بوده است.

ملا هادی در جوانی در اصفهان مشغول تحصیل بود. اهالی آنجا، هنگام صبح می‌بینند که جوهایی که پیش هر اسبی ریخته‌اند، دست نخورده باقی مانده و خیال می‌کنند اسب‌ها ناخوش شده‌اند. خبر به حسام السلطنه می‌رسد. پس از تحقیق، معلوم می‌شود جو‌ها از ملا هادی بوده و می‌گویند این از کرامات اوست. نقل است: روزی طلاب به آخوند خراسانی که در آن دوران، طلبه‌ای جوان بود، برای شرکت در دروس ملا هادی سبزواری انتقاد می‌کردند که ملا هادی در پاسخ آن‌ها می‌فرماید: این جوانی را که به دیده حقارت در او می‌نگرید، روزی به پایگاهی از علم خواهد رسید که هزاران نفر از دریای علم او بهره‌مند می‌شوند و تربیت می‌گردند‌‌. این شخص به جایی خواهد رسید که به حکم او، پادشاهی از سلطنت خلع می‌شود. در این هنگام حاضرین با اعجاب برمی‌گردند تا آخوند را مشاهده کنند اما دیدند که طلبه جوان رفته است و دیگر هیچ وقت آخوند به آنجا بازنگشت. در برخی نقل‌ها آمده است که ملا هادی از حالات درونی شاگردان آگاه می‌شد و پیش از طرح پرسش، پاسخ مناسب را بیان می‌کرد. آقا بزرگ تهرانی از هادی سبزواری به عنوان حکیمی بزرگ و صاحب تألیفات مهم یاد می‌کند و جایگاه علمی او را در فلسفه اسلامی ممتاز می‌داند.

نقل است: داماد حاجی دختر فلجی داشت و پزشکان از معالجه وی عاجز بودند. این دختر مفلوج، شبی در خواب، حاج ملا هادی را می‌بیند که به او می‌گوید: برخیز و راه برو. هنگامی که دختر مفلوج از خواب برخاست، همگی مشاهده کردند که دختر دارد راه می‌رود و شفا پیدا کرده است. سید عبدالله سجادی نقل کرده است: من ده ساله بودم که روزی پدرم به من دستور داد که بروم قند بگیرم. در بین راه پول از دستم افتاد و هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. شروع کردم به گریه کردن، چرا که با خود فکر کرده بودم که اگر به خانه بروم،  جواب پدر را چه بگویم. در همین فکر بودم که دیدم ملا هادی، عبا بر سر انداخته و به طرف من آمد و بدون هیج مقدمه‌ای یک قران در دست من گذاشت و رفت و من هم با شادی بسیار به خانه برگشتم. نقل شده است که ملا هادی حین درس دادن از دنیا رفت. بحث توحید بود و مست خدا شد، کتاب را بست، سه بار فریاد لا اله الا الله کشید و از دنیا رفت.

 

اساتید

  • ملا حسین سبزواری
  • محمد ابراهیم کرباسی
  • شیخ محمد تقی
  • ملا علی مازندرانی نوری اصفهانی
  • ملا اسماعیل کوشکی

 

شاگردان

  • محمد کاظم خراسانی
  • محمد کاظم سبزواری
  • شیخ علی فاضل تبتی
  • شاهزاده جناب
  • حسین مجتهد سبزواری
  • ملا علی سمنانی
  • سید احمد رضوی پیشاوری هندی
  • ملا عبدالکریم قوچانی

 

آثار

  • دیوان حاج ملا هادی
  • اسرار الحکمة فی المفتتح المغتتم
  • شرح فارسی بر برخی از ابیات مشکل مثنوی مولانا
  • مفتاح الفلاح و مصباح النجاح
  • شرح الاسماء

 

عروج ملکوتی

حکیم سبزواری پس از هفتاد و چند سال طلوع بر عالم اندیشه، در عصر روز بیست و هشتم ذی الحجه سال ۱۲۸۹ قمری دار فانی را وداع گفت و جامعه مسلمانان و حوزه‌های علمی را در ماتم فرو برد. پیکر پاک و مطهر آن عالم فرزانه، با شرکت اقشار مختلف مردم سبزوار در حالی که دوستان و شاگردان آن بزرگوار از شدت حزن و اندوه اشک می‌ریختند، تشییع شد و در بیرون دروازه سبزوار به نام دروازه نیشابور (معروف به فلکه زند) دفن گردید.

به نام آفریننده عشق

 

مالک دینار (درگذشت ۷۴۸ میلادی)، عالم، عارف و جهانگرد مسلمان بود.

 

ویژگی ها

مالک یکی از اولین مسلمانان شناخته شده‌ای بود که پس از خروج شاه چرامان پرومال، به منظور تبلیغ اسلام در شبه قاره هند، به هند آمد. وی را کرامات مشهور بود و رياضات مذکور و دينار نام پدرش بود و مولود او در حال عبوديت پدر بود. اگر چه بنده‌زاده بود اما از هر دو کون آزاده بود. بعضی گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود، چون به ميان دريا رسيد، اهل کشتی گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت. چون به هوش آمد، گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بيهوش شد. چون به هوش باز آمد، باز گفتند: غله بيار. گفت: ندارم. گفتند: پايش گيريم و در دريا اندازيم. هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند – هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته – مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و به ایشان داد.

چون کشتی‌بانان چنين ديدند در پای او افتادند. او بر روی آب رفت تا ناپيدا شد. از اين سبب نام او مالک دينار آمد. سبب توبۀ او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیا دوست و مال بسيار داشت و او به دمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاويه بنا کرده بود و آن را وقف بسيار بود؛ مالک را طمع آن بود که توليت آن مسجد به او دهند. پس رفت و در گوشۀ مسجد سجاده بيفکند و يک سال پيوسته عبادت می‌کرد به اميد آنکه هر که او بديدی در نمازش يافتی. يک شب به طربش مشغول بود. چون يارانش بخفتند، آن عودی که می‌زد از آنجا آوازی آمد: يا مالک، تو را چه بود که توبه نمی‌کنی؟ چون آن شنيد دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحير با خود انديشه کرد. گفت: يک سال است تا خدا را می‌پرستم به نفاق، به از آن نبود که خدا را به اخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از اين چه می‌کنم و اگر توليت به من دهند نستانم.

نقل است: ثابت بنانی دختری داشت صاحب جمال. دختر به نزديک ثابت بنانی آمد و گفت: ای خواجه! می‌خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت ياری دهد. ثابت با مالک گفت. مالک جواب داد: من دنيا را سه طلاق داده‌ام، اين زن از جمله دنيا است؛ مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد. نقل است که مالک وقتی در سايه درختی خفته بود، ماری آمده بود و يک شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد میزد. نقل است که مالک گفت: چندين سال در آرزوی غذا بودم، چون اتفاق افتاد که بروم، رفتم. آن روز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم. در خيمه رفتم و بخفتم. آنگاه با خود می‌گفتم: ای تن! اگر تو را نزديک حق تعالی منزلتی بودی، امروز تو را اين تب نگرفتی. پس در خواب شدم. هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی، اسير شدی و چون اسير شدی گوشت خوک بدادندی. چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی. اين تب تو را تحفه‌ای عظيم بود.

نقل است که مالک را با دهری مناظره افتاد. کار بر ايشان دراز شد. هر يک می‌گفتند من بر حقّم. اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند، هر کدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند، دست هيچ کدام نسوخت و آتش بگريخت. گفتند: هر دو برحق هستند. مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمين نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ايمان نهاده‌ام تا با دهری برابر گردم. آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمايت کرد. دست او تنها در آتش نهدندی تا بديدی. در برخی نقل‌ها آمده است که مردم برای طلب باران یا رفع بلا از او درخواست دعا می‌کردند و گشایش حاصل می‌شد. همچنین نقل‌های متأخر آمده است که حیوانات با او انس می‌گرفتند یا اینکه دعاهایش در حق دیگران مستجاب می‌شد.

 

عروج ملکوتی

واقعه وفات مالک دینار این گونه نقل شده است: وقتی که تاریکی شب فرا رسید، حالش تغییر کرد و از بالا ندا داده شد که قطعا مالک بن دینار از سختی، هولناکی‌ها و مهلکه‌‌های قیامت ایمن شد. بعضی از شاگردانش گفتند: وقتی که ما این صدا را شنیدیم از جا بلند شدیم و پیش مالک بن دینار رفتیم و دیدیم که مالک در حال جان کندن است و انگشتش را بلند کرده و چنین می‌گوید: «لا اله الا الله محمد رسول الله» این را گفت و وفات کرد.

 

به نام آفریننده عشق

 

مسعود بن عبدالله بیضاوی‌ (درگذشت ۷۶۹ قمری)، معروف به بابا رکن‌الدین شیرازی‌، عالم و عارف بزرگ قرن هشتم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

تاریخ دقیق ولادت او معلوم نیست‌، ولی اهل بیضای استان فارس بوده و مؤلفِ تاریخ اصفهان‌ و ری، او را از خاندان جابری انصاری برشمرده است. بابارکن‌الدین از اوان کودکی به عرفان و تصوف گرایش داشت و پس از آن که با احوال عارفان آشنایی یافت‌، به طریق سیر و سلوک گام نهاد. او خود می‌گوید: از زمان صباوت، از خود ادراک معنایی از معانی و شأنی از شئون توحید می‌کردم. بابا رکن‌الدین ابتدا نزد عبدالرزاق کاشانی به تعلیم عرفان نظری و سلوک عملی پرداخت و پس از او از داوود قیصری بهره برد و نزد آن دو، فصوص الحکم‌ ابن عربی‌ را خواند و نیز در حل مشکلات فصوص‌، از نعمان خوارزمی کمک گرفت. او همچنین در شیراز به محضر امین بلیانی شتافته و از وی به بزرگی یاد کرده بود و او را «شیخ المشایخ‌» می‌خواند. بابا رکن‌الدین را از مربیان بزرگ اخلاقی در شیراز دانسته‌اند. مشهور است که هر کس مدتی در نزد او می‌نشست، دچار تحول اخلاقی می‌شد.

درباره مذهب بابارکن‌الدین اختلاف است؛ برخی او را شیعه دانسته‌ و عده‌ای دیگر او را از اهل سنت شمرده‌اند، اما سنگ نوشته قبرش حاکی از شیعه بودن اوست‌. از جهت مسلک عرفانی‌، از جمله در باور به وحدت وجود، او را از پیروان ابن‌ عربی دانسته‌اند. بقعه بابا رکن‌الدین یکی از اماکن عبادت و ریاضت شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی بود. مرحوم حاجی کرباسی نیز به بابا رکن‌الدین اعتقاد تام داشت و به زیارتش می‌رفت. بزرگ دیگری که به زیارت قبر بابا رکن‌الدین می‌رفت، سید عبدالکریم رضوی کشمیری بود. مرحوم کشمیری از قبور علما، به قبر استادش  آیت‌ الله سید علی قاضی در وادی السلام نجف و بابارکن‌الدین در قبرستان تخت فولاد اصفهان، زیاد اهمیت می‌داد و این دو را ممتاز می‌شمرد و می‌فرمود: بابا رکن‌الدین، روح و ریحان است. من هر وقت در زندگی، مشکلی برایم رخ می‌دهد، یک سوره یاسین برای بابا رکن‌الدین می‌خوانم، مشکلم حل می‌شود.

بابارکن‌الدین علاوه بر اینکه بر عرفان و تصوف اشراف کامل داشت در شعر و ادبیات فارسی و ادبیات عرب تخصص خاصی داشت، به طوری که در هر دو زبان فارسی و عربی دیوان شعر دارد. بابا رکن‌الدین در زمان حیاتش در علم باطنی، سرآمد علمای عصر خود بود و در یک کلام، پیر معنوی اهل عرفان محسوب می‌شد. شیخ بهایی و محمدتقی مجلسی به کرامات این عارف بزرگ بسیار اعتقاد داشتند. برای مثال شیخ بهایی و محمدتقی مجلسی، زمانی که با چند نفر از دیگر صوفیان بر سر مزار بابا رکن‌الدین رفته بودند، ناگهان شیخ بهایی عبای خود را بر سر کشید و به حاضران گفت: آیا شما هم صدایی را که من شنیدم شنیدید؟ حاضران پاسخ دادند: نشنیدیم. شیخ بهایی گفت: از قبر بابا رکن‌الدین صدایی شنیدم که به من گفت: ای شیخ، به فکر احوال خویش باش. از آن روز شیخ بهایی متوجه شد که مرگش نزدیک است و در خانه خود کنج عزلت گزید و به عبادت پرداخت تا اینکه شش ماه بعد از دنیا رفت.

در حکایات شیرازیان آمده است که بابا رکن‌الدین گاه از احوال پنهان مریدان یا مسافران آگاه می‌شد بدون اینکه از کسی شنیده باشد. بر اساس نقل قدیمان، مردم برای رفع گرفتاری، شفای بیمار یا باز شدن گره‌های زندگی به نزد او می‌رفتند و دعای او را مؤثر می‌دانستند. در برخی تذکره‌ها، چند داستان کوتاه هست که پس از دعای او، گرفتاری اشخاص برطرف شده است. سید عبدالکریم کشمیری در میان قبوری که در اصفهان و قبرستان تخت‌فولاد دیده بودند، مرقد رکن‌‌الدین را بیش از دیگر قبور قابل توجه می‌‌دانستند و می‌‌فرمودند: «من ابتدا در تخت‌ فولاد از قبر بابا رکن‌‌الدین غافل بودم اما یک بار دریافتم که جذبه‌ای مرا به سمت قبر وی می‌کشاند. حالتی که تا آن هنگام در تخت‌ فولاد برایم پیش نیامده بود. رکن الدین از مرحوم … (مدفون در همان تخت‌ فولاد) قوی‌تر می‌‌باشد. خواستم بفهمم ذکر او چه بود؛ به من الهام شد که ذکرش “لا اله الا الله” بوده است؛ او مظهر “لا اله الا الله” است.»

یكى از شاگردان آیت الله کشمیری مى‏‌گوید: با استاد و دو تن از طلاب كه از قم همراه استاد بودند، به مرقد بابا ركن‌‏الدین رفتیم. من كنار استاد ایستاده بودم و آن دو با كمى فاصله از ما نشسته بودند. ناگهان مشاهده كردم شخصى چهارشانه با ریش حنایى رنگ و به نسبت بلند، در حالى كه یک سینى با چهار فنجان قهوه در دست داشت به ما نزدیک مى‏‌شود. همان دم استاد به من فرمود: مى‏‌بینى؟ آنچه مى‏‌دیدم را به ایشان عرض كردم. ایشان فرمود: خودش است! خودش است! بابا ركن‏‌الدین آمد و جلوی هر یک از ما چهار نفر، فنجانى از قهوه قرار داد و آن دو شاگرد نیز فنجان مقابل خود را برداشتند. یكى از آن دو، همه قهوه خود را از بالاى شانه خود به پشت سرش ریخت و دیگرى هم همین كار را كرد ولى مقدار كمى قهوه از گوشه لبش وارد دهانش شد. پس از آن واقعه، شخصى كه كمى از آن قهوه را چشیده بود، چنان مست بابا ركن‌‏الدین شده بود كه مى‏‌گفت: نمى‏‌دانید این‏جا چه خبر است! اگر انسان از قم براى زیارت به این‏جا پیاده بیاید، جا دارد.

 

آثار

  • نصوص الخصوص فی‌ترجمة الفصوص‌
  • کنوزالرموز
  • قلندریه‌

 

عروج ملکوتی

بابارکن الدین در اصفهان درگذشت و در تخت فولاد اصفهان دفن شد. وفات او بر پایه سنگ نوشته سردر آرامگاهش، در سال ۷۶۹ قمری روی داده است. آرامگاه او که اکنون در تخت فولاد اصفهان باقی است‌، همواره محل ذکر و عبادت دراویش و صوفیه‌ بوده است‌. مقبره و آرامگاه این عارف نامدار که از آثار دوره ایلخانی است، در تکیه‌ای در تخت فولاد اصفهان قرار دارد‌.

به نام آفریننده عشق

 

ابومدين شعيب بن حسین انصارى (درگذشت ۵۸۸ تا ۵۹۳ قمری)، صوفی و عارف مشهور سده ششم قمری در اندلس بود.

 

ویژگی ها

از زادروز او اطلاع دقيقى در دست نيست، اما از آنجا كه منابع موجود به سالخوردگى او در هنگام وفات اشاره دارند، مى‌توان گفت كه ولادت او در نخستين يا دومین دهه سده پنجم قمری بوده است. درباره زادگاه او نيز اختلاف‌ نظر است. برخى مولدش را حصن منتوجب دانسته و به آنجا منسوبش داشته‌اند و بعضى ديگر او را به قريه قنطيانه منسوب كرده‌اند. یکى از مريدان ابومدين، محمد بن ابراهیم انصارى به نقل از خود وى گفته است كه وی در خردسالى، پدر را از دست داده و در پناه برادرانش مى‌زيسته است و آنان نيز او را به چوپانى گماشته بودند، ولى او از این كار ناخشنود بوده و رغبت به آموختن تعاليم دين و شناخت شرايط و احكام عبادات داشته است؛ از اين‌ رو بر آن شد تا شبانى را رها سازد. سرانجام با وجود ممانعت برادر بزرگ، خانه را ترک كرد و از زادگاه خود بيرون شد.

مدتى در سياحت بود و به قول حسن غافقى، مريدى كه ۳۰ سال با ابومدين مصاحبت داشته است، نخست از طريق دريا رهسپار مغرب شد. پس از این سفر، به اشبيليه بازگشت و سپس به شريش و از آنجا به جزيره خضراء سفر كرد و پس از آن از راه دريا به سبته رفت و در آنجا گاهى نزد ماهى‌گيران اجير شد و سرانجام به مراكش كوچ كرد. در مراكش، نام وى را در زمره سپاهيان نوشتند و به اندلس بردند. اگر درست باشد كه با شيخ ابوسعود اندلسى آشنا بوده و يا نزد او سلوک داشته است، این آشنايى مى‌بايست مربوط به همین دوره باشد. به‌ هر حال، ظاهرا در اندلس بوده است كه آوازه مشايخ و فقيهان فاس را شنيده و برای كسب فضل و دانش به آنجا رفته است، اما در فاس از مجلس درس فقيهان و واعظان چندان بهره‌اى نمى‌برده است، تا آنكه به حلقه درس على بن حرزهم پيوست و چون سخنان او را گرم و گيرا يافت، مدتى ملازم مجلس و درس او شد.

وى کتاب معروف «الرعاية لحقول الله»، حارث محاسبى را نزد ابن حرزهم سماع كرد. احتمال دارد كه آشنايى او با «إحياء علوم الدين» و روش عرفانى ابوحامد غزالى نيز حاصل نشست و برخاست با ابن حرزهم بوده باشد، زيرا به قولى، ابومدين «احياء» را نيز از او استماع كرده است. ظاهرا در همین ايام، ابومدين از مجلس درس ديگر مشايخ مشهور فاس نيز بهره مى‌گرفت؛ چنان‌كه نزد على بن غالب فاسى، سنن ترمذى را استماع كرد و به حفظ آن توفيق يافت و نزد وى و نزد ايوب بن عبدالله فهرى، فقه آموخت.

ابومدين در دوران اقامت در فاس، بر كنار ساحل، خلوتگاهى داشته است و چون از مجلس درس مشايخ فاس مطلبى يا نكته‌اى فرا مى‌گرفته، به خلوتگاه خود پناه مى‌برده و در آن باره به تفكر و تأمل مى‌پرداخته است. علاوه بر آنچه گذشت، او در همین روزگار محضر ابوالحسن سلاوى را هم دريافته و نزد ابوعبدالله محمد دقاق به سلوک پرداخته است. گفته‌اند كه ابومدين، نخست از دقاق، معارف صوفيه را آموخته و از دست او خرقه گرفته است، اما تعلق كلى و كامل او به هزمیرى، از مشايخ امى مغرب بوده است.

ابومدين، آوازه بزرگى و كرامات ابویعزى را در فاس شنيده و به ملاقاتش شتافته بود و ديدار كوتاه چند روزه‌اى كه با این پير مغربى داشت، تأثيرى شگرف بر باطن او به جاى گذارد. ابویعزى، به قابليت فراوان او پى برد و او را از خواص شاگردان خود قرار داد. ابومدين از او اجازه ارشاد گرفت و در تمامى عمر، همواره به بزرگداشت ياد وى اهتمام داشت و او را قرين اویس قرنى مى‌دانست. چنين مى‌نمايد كه ابومدين پس از ملاقات با ابویعزى، ناحيه فاس را كه ظاهرا چندان دلبستگى به آن نداشت، ترک گفته و روانه مكه شده است. گویا در همین سفر، در عرفه با شيخ عبدالقادر گيلانى آشنا شده و از او حديث شنيده و از دست وى خرقه پوشيده است. احتمال مى‌رود كه در همین سفر، در مكه با شيخ احمد رفاعى نيز آشنا شده باشد. به‌ هر حال، چنانكه گذشت، وى پيش از این نيز با تصوف در شرق جهان اسلام، آشنايى‌‌هایى داشته و کتاب «الرعاية» حارث محاسبى و «احياء العلوم» غزالى را نزد ابن حرزهم خوانده بوده است.

پس از سفر مكه، ابومدين به روايتى مستقيما به بجايه رفت و به قولى ديگر، نخست به تلمسان و از آنجا به بجايه رفت و در آنجا اقامت گزيد. وى در بجايه به ارشاد پرداخت. مريدان بسيارى در اطراف او گرد آمدند و در بزرگداشت شيخ مغرب مبالغه می‌كردند و حتى مى‌پنداشتند كه خداوند، حب او را بر اهل زمین مقدر و مسلم داشته است. گفته‌اند كه او نزدیک به هزار و به روايتى ۱۲ هزار سالک تربيت كرد كه هر یکى را كراماتى بوده است. در میان مريدان او افرادى از اصناف و طبقات گوناگون، از فقيه، محدث و قاضى تا صوفى، ملامتى و حتى اشخاص امّى ديده مى‌شد و این نكته دليل بر وسعت مشرب و توانايى‌هاى ابومدين در شناخت احوال گوناگون و میزان قابليت‌هاى فكرى و روحى اشخاص است. از همین رو، بسيارى از بزرگان صوفيه و خانقاهيان مغرب نسبت تربيتشان را به او مى‌رسانند. از مريدان ممتاز ابومدين كه راویان معارف و گفتارهاى او نيز بوده‌اند، مى‌توان از ابواحمد ناری، ابوجعفر ابن سراج، ايوب فهرى، عبدالرزاق جزولى و محمد انصارى را نام برد.

حلقه وسيع مريدان ابومدين را اعم از آنان كه محضر او را دريافته‌اند يا به واسطه، با او پيوندى معنوى داشته‌اند، نبايد از وجود دو صوفى مشهور ديگر، ابن سبعين و ابن عربى خالى تصور كرد. ابن سبعين ظاهرا در روزگارى كه در مغرب اقامت داشته بود، با آثار و آرای ابومدين و شايد هم با مريدان و خليفگان وى آشنا شده بود و اينكه گفته‌اند كه ابن سبعين به طريق ابومدين خرقه پوشيده است، حكايت از ارتباط او با طريق ابومدين دارد. با اين‌ همه، اگر نسبت این قول به ابن سبعين استوار باشد، شايد بتوان گفت كه وى چندان پيوندى با طريقه ابومدين نداشته است، اما ابن عربى، ابومدين را نه‌ تنها شيخ خود شمرده، بلكه او را «زبان تصوف» و احياكننده طريقت در بلاد مغرب دانسته و با لقب «شيخ الشيوخ» از او ياد كرده و بالاتر از آن در عرصه عرفان، او را چون قطب و امام و از زمره رجال‌الغيب شناسانده است. ابن عربی در جای دیگری گفته است: ابومدین، شاخه‌ای از نور جنید در مغرب بود. وی، شیخ ما و راهنمای ما، بر مراتب فنا ایستاده بود و نورش تا قیامت ادامه دارد. ابن عربی حتی فراتر از این می‌رود و می‌گوید: ابومدین، شعاعی از ولایت محمدی است که بر مغرب پرتو افکند و جهان را روشن کرد.

یکی از اولیاء الله‌ می‌گوید: شنیدم یکی از این طایفه گفت: ابلیس را به خواب دیدم و از او در مورد ابومدین پرسیدم. شیطان گفت: مثل من با او چون چیزی در خاطر او اندازم مثل بول کردن در دریا است. همچنین آمده است که گروهی دست ابومدین را می‌بوسیدند و از او پرسیدند: از این دست‌بوسی‌ها متاثر نمی‌شوی؟ گفت: حجرالاسود چگونه متاثر می‌شود با اینکه پیامبران و بزرگان آن را بوسیدند؟ من هم حکم حجرالاسود را دارم.

نقل است: گروهی از کافران ابومدین را دستگیر کرده و او را به کشتی خود بردند و او دید که جمعی از مسلمانان در کشتی اسیر شده اند. چون کافران قصد حرکت کردند لنگر کشیدند اما هر چه تلاش کردند نتوانستند کشتی را حرکت دهند. آن‌ها با خود گفتند شاید این قضیه به خاطر شیخ ابومدبن باشد. او را بیرون کنیم تا کشتی حرکت کند. وقتی می‌خواستند او را از کشتی بیرون کنند، او مخالفت کرد و گفت باید همه مسلمانان با من خارج شوند وگرنه از کشتی خارج نمی‌شوم. چون آن‌ها این کار را انجام دادند، کشتی فورا حرکت کرد.

از شخصی نقل شده است: مردی نزد ابومدین مغربی آمد و من با جماعتی نزد وی بودم. آن مرد به درد چشمی مبتلا شده بود که در اثر آن مانند زنی در حال زاییدن فریاد می‌کشید. شیخ وقتی او را دید، دست مبارکش را بر چشمان آن‌ مرد نهاد. فورا درد از چشمان او برخاست و مانند مرده‌ای به خواب رفت. آنگاه برخاست و با جمع از آنجا خارج شد در حالی که دیگر از درد بر او اثری نبود. ابومدین را صاحب کرامات و قطب سلسله علیه دانسته‌اند. شاه نعمت الله ولی در مورد او می‌گوید:

شیخ ابی‌مدینست شیخ سعید   که نظیرش نبود در توحید

نقل است: شبی ابومدین را در مکانی دیدند و شبی دیگر او را در بجایه دیدند با اینکه فاصله بین آن دو قریه، ۴۵ روز راه بود! نقل است: روزی یکی از مریدانِ او در دلش نسبت به شیخ وسوسه‌ای پیدا کرد (که شاید شیخ سخنانش را از خودش می‌گوید نه از الهام). شیخ بی‌آنکه آن را شنیده باشد، رو به او کرد و گفت: «ای پسرم، آنچه از دلم می‌تراود، پیش از زبان از پرتو حق بر جانم وارد می‌شود؛ سخن من نیست، سخن اوست.» همچنین نقل است: در هنگام اقامت شیخ در بجایه، وقتی سیلی جاری شد و راه بازگشت به خانقاه بسته شد، شیخ آب را نگاه کرد و گفت: «یا مَن جَعَلَ الماءَ طَهوراً، جَعَلهُ لِلمُحبّینَ طُرُقاً» و آنگاه قدم در آب گذاشت. همراهان دیدند آب در اطرافش آرام گرفت و تا خانقاه رفت. عده‌ای از شاهدان نقل کرده‌اند که گاهی شیخ در هنگام خلوت شب در ذکر «الله» چنان محو می‌شد که اندکی از زمین بالا می‌رفت؛ مریدان که زیر نظرش بودند، صدای ذکر را می‌شنیدند در حالی که قامت او کاملاً بی‌حرکت بود.

نقل است: مردی خشن و جنگجو به خانقاه آمد تا شیخ را تمسخر کند. شیخ فقط نگاهی آرام به او کرد و گفت: «ای دلِ سنگ، با نگاهِ حق نرم شو.» بعدها، همان مرد از مریدان خالص ابومدین شد و گریه‌اش از خشوع زبانزد همه بود. همچنین در وقایع بجایه آمده است که هرگاه بیماری سختی پیش می‌آمد، مردم به شیخ می‌گفتند دعا کند. دعای او با الفاظ ساده ولی نیت عمیق بود و بارها بیماران بی‌درمان بعد از دعا سلامت یافتند. او خود می‌گفت: «شفا از من نیست؛ من فقط بادِ محبتِ الهی را می‌دمم تا غبار بروبد.» عشق و ارادت ابومدین به پیامبر اسلام (ص) مثال‌زدنی بود. نقل است که در سفر حج، او با حضرت رسول (ص) در حالت بیداری ملاقات کرده و ایشان را زیارت نموده است.

 

آثار

  • آداب الصحبة
  • حرز الاقسام
  • عقيدة
  • بداية المريدين
  • رسالة فی السلوک

 

عروج ملکوتی

شيخ مغرب ظاهرا در اواخر ۵۹۴ قمری به‌ سوى مراكش روانه شد و پيش از آنكه به آنجا برسد در نزدیکى تلمسان، در قريه عباد بيمار شد و درگذشت. پس از دفن، ابومدين حرمت خاص يافت. محمدناصر بن منصور موحدى، بر فراز خاک ابومدين ضريحى گذارد و سلطان ابوالحسن مرينى، مزار او را توسعه داد و مسجدى در جوار آن بنا كرد كه به مسجد سيدى ابومدين معروف شد.

به نام آفریننده عشق

 

شهید ابو عبدالله احمد بن عمر بن محمد بن عبدالله خیوقی خوارزمی (۵۴۰ – ۶۱۸ قمری)، با کنیه ابوالجناب، ملقب به نجم‌الدین کبری و مشهور به شیخ ولی‌تراش، از درخشان‌ ترین چهره‌های عرفان اسلامی و شیعی در سده‌های ششم و هفتم هجری قمری است.

 

ویژگی ها

خوارزمی در سال ۵۴۰ قمری در یکی از اصیل‌ترین طوایف خیوه که دارای عنوان علمی و اجتماعی بودند دیده به دنیا گشود. ایام طفولیت را در دامن مادری عارفه گذرانید و پس از دوران کودکی، علم‌آموزی را از حوزه علمی زادگاهش آغاز نمود. در همان ایام، درد طلب دامن‌گیرش شد و به تهذیب و تزکیه نفس به شیوه عارفان نزد پدر بزرگوارش که از اجله مشایخ عارف نامی شیخ ابویعقوب یوسف همدانی بود پرداخت.

با گذشت زمانی کوتاه، شخصیت علمی او در همان ایام جوانی، مورد توجه خاص اساتید حوزه علمی خوارزم قرار گرفت و به صلاحدید پدر و استادان خویش به سیر و سیاحت پرداخت. اتفاقا به مصر رسید. پس از مدتی اقامت و تدریس، سعادت رفیقِ شفیق او گشت به‌ صحبت شیخ‌الشیوخ روزبهان وزان مصری (ایشان با روزبهان بقلی شیرازی فرق دارند) که از اجله خلفای عارف نامی شیخ ابونجیب عبدالقاهر سهروردی بود رسید که درباره آن بزرگوار می‌فرماید: اکثر اوقات مستغرق تجلی حق و حیران مشاهده جمال مطلق بود.

چون به صحبت او رسیدم، به ریاضت اشتغال نمودم و مدتی در خلوت بودم تا ابواب فتوحات غیبی بر من گشادن گرفت و سعادت انس با عالم قدس دست داد و خلوات متعاقب به سر بردم تا آتش قدس مستور که‌ “من عرف الله کل لسانه” عبارت از آن است و کشف مشهور که “من عرف الله طال لسانه” اشارت به آن است، حاصل شد. حالات من در نظر شیخ پسندیده آمد و مرا به فرزندی قبول کرد و سرپوشیده خویش به من داد و مرا از آن دختر، دو پسر حاصل شد.

شیخ در حوزه علمیه ابومنصور تلمذ نمود. روزی در حوزه ابومنصور در حالیکه با جمعی از ائمه و مشایخ تبریز به بحث سرگرم بودند، ناگاه شیخ واصل، بابافرج تبریزی که از اکابر مشایخ طریقت و اولیای اخفیا بود وارد مجلس درس شد. با ورود آن بزرگوار به حوزه درس و بحث ابومنصور، نجم‌الدین مجذوب او می‌شود، به حدی که ادامه مباحثه برایش غیرممکن می‌گردد. بابافرج نیز نظری به او افکنده و در حالیکه تبسمی به لب داشت مجلس را ترک می‌کند. نجم‌الدین می‌فرماید: به کلی از دست رفتم و از استاد خود امام پرسیدم که این درویش چه کسی است؟ امام گفت: او از مجذوبان است و بابافرج نام دارد.

نجم‌الدین آن شب را با یاد و خیال بابا فرج به سر می‌برد که چگونه بابا فرج با یک نگاه، آتش به جانش افکنده است، صبح چون روزهای گذشته به نزد استاد می‌رود، این‌ بار نه برای تلمذ و فراگیری بلکه از صیادی که او را صید نموده سخن به دل دارد.
از او که با نگاه و تبسمی دلش را ربوده است. نجم‌الدین می‌رود تا شاید گره این مشکل به دست محدث بزرگ گشاده شود. ابومنصور را می‌گوید: ‌ای شیخ، بابافرج ما را صید کرده است و به سلسله شوق قید کرده لطف فرمایید تا در خدمت برویم و او را بیابیم باشد که از بابافرج، فرجی حاصل شود. ابومنصور پیشنهاد برجسته‌ترین شخصیت حوزه علمی خویش را پذیرفته و با جمعی از اکابر ائمه و مشایخ حدیث که در حوزه‌اش تلمذ می‌نمودند، عازم خانقاه بابا فرج می‌شوند. اجازه تشرف به وسیله بابا شاذان، خادم خانقاه به این صورت داده شد: اگر آن‌چنان‌ که به درگاه خدای می‌روند توانند پیش من آمدن.

نجم‌الدین که مست فیض نظر او بود، کلام اسرارآمیز بابافرج را درک نموده، دستار از سر نهاد و به غیر ازار (شلوار) هر چه پوشیده بود بیرون آورد، دست بر سینه نهاده شرف حضور یافت و بعد از مراقبه‌ای کوتاه، حال بر بابافرج متغیر گشت. عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب روشن و متلالی گشته،  دوتایی که به تن داشت منشق شده و بعد از لحظه‌ای آن جامه را که از عظمت غلبات شوق ذات و صدمات تجلیات منشق شده بود بر نجم‌الدین پوشانید و خطابش فرمود: تو را وقت خواندن نیست که تو سر دفتر جهان خواهی شد.

نجم‌الدین به اشارت بابافرج، دلش از نقوش پاک شد و دوات و قلم از دست بینداخته و به خلوت نشست. آنگاه دل را آینه فتوحات غیبی یافت و پس از اعتکاف کوتاهی در خانقاه بابافرج، به طلب کامل مکملی از تبریز خارج شد و نسیم عنایت الهی وزیدن گرفت. آنگاه به شیخ عمار یاسر بدلیسی که از اعاظم مشایخ و اکابر اولیا بود رسید و به ریاضات و مجاهدات اشتغال ورزید. از برکات انفاس و توجهات آن بزرگوار، بر اسرار مکاشفات و مشاهدات اطلاع یافت. خود می‌فرماید: از حال به محول الاحوال پرداختم‌.

مدتی را به دید و بازدید با مقامات علمی شریعت و شیوخ طریقت مصر اشتغال داشت. سپس در سن ۳۵ سالگی در سال ۵۷۵ قمری عازم زادگاهش گردید. با ورود به خیوه (جرجانیه امروز) پس از مستقر شدن و دید و بازدید، در خانقاهی به تدریس علوم اسلامی پرداخت. حوزه درسش چنان مورد استقبال طلاب علوم و معارف اسلامی واقع شد که در‌ اندک زمانی آوازه آن به مراکز علمی آن روز رسید. شخصیت‌های علمی برای دیدار این استاد تازه‌ نفس عازم خوارزم می‌شدند و چون دیگر تلامذه در آن حوزه علمی تلمذ نموده و استفاده می‌کردند.

نجم‌الدین کبری، ابر مرد تاریخ عرفان و از درخشان‌ترین چهره‌های عرفان اسلامی شیعی د سده‌های دوازدهم و سیزدهم میلادی (ششم و هفتم قمری) بود. نجم‌الدین در طی مراحل سلوک، بسیاری از بزرگان عرفا و مشایخ زمان خویش را درک نموده و نزد هر یک از آن شخصیت‌های علم و فضیلت استفاده‌های سرشاری برده است و بعد، آموزگار یک سلسله کامل از‌ اندیشمندان، دانشمندان، مستفیضان از فیوضات قرآن کریم، فقها، حدیث‌شناسان، فیلسوفان، حکیمان و شاعران گردید.

شیخ نجم‌الدین کبری درباره انتساب خود به مشایخ و پیران بزرگوارش فرموده است: خرقه از دست شیخ‌الوری اسماعیل قصری پوشیده‌ام. وی در اجازاتی که جهت فارغ‌التحصیلان حوزه علمی معنوی خویش مرقوم داشته این خرقه را به عنوان خرقه اصل خود معرفی کرده است و مشایخ، آن را معنعن به ساحت قدس ولی تابعین و مصباح موحدین کمیل بن زیاد نخعی، یار شهید و صاحب اسرار امیرالمؤمنین (ع) بیان فرموده است.

در شرح مقامات حضرت شیخ نجم‌الدین کبری مذکور است که وقتی حضرت شیخ در بیابانی ذکرگویان رفته‌اند ناگاه ذکر بر او مستولی شده و مغلوب ذکر گشته و از غلبات و عظمت حضور مذکور و صدمات کلی مست شده و چرخ می‌زده و ذکر می‌گفته است. اتفاقا چاهی در راه بود شیخ در آن چاه افتاده‌اند و خداوند چند شیر را فرستاده بر سر آن چاه آمدند و دست در پای یکدیگر زده‌اند و یکی پای را فروگذاشته سوی شیخ و حق تعالی خطاب فرمود: یا ابا الحارث، دست در پای شیر زن و از چاه هستی، یوسف‌وار بیرون آی. نجم‌الدین کبری به داشتن مکاشفات قوی و پیش‌بینی وقایع مشهور است. مهمترین نمونهٔ آن، پیش‌بینی حمله مغول به خوارزم و اصرار او بر ماندن و دفاع از شهر است، در حالی که بسیاری از بزرگان دیگر قصد مهاجرت داشتند. و هم در جذب (نصیب الهی) و هم در سلوک (پیمودن راه‌ها)، مقامات عالی داشت. نقل است که او در یک جلسه، به ذکر و حال، هفتاد بار به جذب رسید.

نجم‌الدین با یک نگاه، آتش به جان‌ها می‌زد و سوزی در دل‌ها می‌نهاد که درمانی جز وصال نداشت. آن‌قدر در آتش نگاه پرفروغ او می‌سوخت تا خاکستر خودی ننگینش را بر سر کوی قرب به باد داده و خلعت تشرف به کعبه وصال می‌پوشید و خود را در کنار یار احساس می‌کرد و آنگاه رحمت لقاء‌ الله را احساس می‌نمود. بارقه نگاه شیخ، سالک را به عالم جبروت و جلوه صفات الهی عروج می‌داد‌. وی عاشق سینه چاکی بود که جز عشق سرمایه‌ای نداشت و تمام هستی‌اش عشق بود.

نجم‌الدین را ولی‌تراش خواندند چون در غلبات وجد نظر مبارکش به هرکه می‌افتادی نه تنها آتش به جانش می‌زد بلکه به مرتبه ولایت می‌رساندش‌. چنانچه گفته‌اند بازرگانی به قصد تفریح به خانقاه شیخ راه یافت. در آن لحظه شیخ را حالتی قوی بود. نظرش بر آن بازرگان افتاد و او را به مرتبه ولایت رساند. شیخ از او پرسید در کدام مملکت زندگی می‌کنی؟ گفت: فلان جا، شیخ وی را اجازه ارشاد نوشت تا در وطن خویش مردم را ارشاد کند.

فرید‌الدین عطار نیشابوری که از بزرگ‌ترین پرورده‌های‌ مکتب عرفان کبروی است در آثار خویش به عظمت مقام پیر و مرادش شیخ نجم‌الدین کبری اشاره نموده است و اشعاری را سروده که در آن شیخ را با عنوان کبیر یاد فرموده است:
خواجه گوید سر مظهر گوش کن‌   جام از مظهر بگیر و نوش کن‌
بودم‌ اندر پیش نجم‌الدین شبی‌   آن که جز مرغان نبودش هم لبی‌
مایل هروی می‌نویسد: می‌گویند وقتی نجم‌الدین کبری در خوارزم آفتابه گلی به دستش بوده می‌خواست وضو بسازد به حیرت رفت و همان‌طور آفتابه به دستش بود که بعد از لحظه یک‌باره آفتابه به زمین‌ رسید و وی گفت: الحمدلله. مریدان از موضوع پرسیدند که سبب مکث و تفکر شیخ چه بود؟ شیخ نجم‌الدین کبری گفت: من می‌دیدم که فخر رازی هنگام وفات می‌خواهد جان به جان آفرین تسلیم کند و با شیطان در مجادله فکری گرفتار است و شیطان می‌خواست او را در بحث و استدلال مجاب کند و ایمان او را به غارت برد ولی دیدم که شیطان مغلوب شد و فخر‌الدین‌ رازی ایمان به سلامت برد.
نقل است: روزی سخن از اصحاب کهف می‌رفت‌. شیخ سعدالدین حموی را به خاطر گذشت که آیا در این امت نیز کسی هست که سخن وی در سگ اثر کند. نجم الدین به نور فراست بدانست. برخاست و نظری به یکی از سگان کرد و آن سگ در حال بخشش یافت و متحیر و بی‌خود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر کجا که می آمد و می‌رفت قریب پنجاه یا شصت سگ، گرداگرد او حلقه می‌کردندی و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی‌. عاقبت در آن نزدیکی بمرد و شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و بر سر قبر وی، عمارت ساختند.
طریقت کبرویه منسوب به شیخ شهید نجم‌الدین کبری است که نسبت خرقه ارشاد و خلافت ایشان به واسطه شیخ‌الوری کهف‌الدین اسماعیل قصری به کمیل بن زیاد نخعی، تابعی مشهور و یار شهید امیرالمؤمنین (ع) می‌رسد. بهاءالدین نقشبند، نجم‌الدین کبری را «پیرِ پیران» می‌خواند و او را در طریقت، مرجع و استادی والا مقام می‌شمرد. او معتقد بود که اصول طریقت او، ریشه در تعالیم کبری دارد. عطار نیز در تذکرة الاولیاء فصلی ویژه به نجم‌الدین کبری اختصاص داده و او را «امامِ عرفان»، «قطبِ زمان» و «شهیدِ راه حق» نامیده است.

اساتید

  • شیخ حسن جامی
  • شیخ ابراهیم
  • شیخ اسماعیل حلبی
  • شیخ اسماعیل کوفی
  • شیخ اسماعیل رومی
  • شیخ‌ اسماعیل بغدادی‌

شاگردان

 

عروج ملکوتی

وقتی که قوم غارتگر وحشی تاتار به خوارزم می‌رسیدند، شیخ نجم‌الدین، اصحاب و مریدان کامل را که می‌بایستی فردا میراث‌دار عرفان عظیم او باشند امر فرمود که به بلاد خویش روند. آنان از ساحت اقدس پیر خویش استدعای عاجزانه نمودند تا شیخ بر آنها منت گذارده و خوارزم را ترک کند اما شیخ می‌فرماید: مرا اذن نیست و می‌باید در این‌جا شهید شوم‌.

چنگیز و اولادش قبل از رسیدن به خوارزم در بخارا توقفی نمودند و قاضی‌خان را که اعلم علمای آن دیار بود با خویش به خوارزم آوردند و چون به خوارزم رسیدند قاضی‌خان به آن‌ها گفت که سلطان‌المشایخ شیخ نجم‌الدین کبری اینجاست؛ با ایشان و مریدان ایشان، گستاخی نتوان کرد. پسران چنگیز خان که سرخیل آن لشکر بودند قاضی‌خان را به رسالت نزد حضرت شیخ فرستادند که ما را با شما و مریدان شما کاری نیست. شیخ لطف فرمایند تا متعلقان و مریدان بیرون آیند که مبادا ندانسته امری واقع شود. قاضی آمد و پیغام گزارد.

شیخ در جواب فرمود: که هفتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بودم. در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بی‌حرمتی باشد. لشکر به خوارزم حمله کرد و شیخ نجم‌الدین کبری با شهامت و ایمانی ذاتی در برابر دشمن، دلیرانه به جنگ پرداخت تا عاقبت در سن ۷۸ سالگی در سال ۶۱۸ قمری با تیری که به سینه مبارکش اصابت کرد به ملأ اعلی عروج فرمود. آرامگاه وی در شهرستان جوین، روستای زیرآباد قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی (درگذشت ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری)، معروف به ابوالفضل حسن، از مشایخ، مفسران، محدثان و صوفیان قرن چهارم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

عطار درباره او می گوید: آن حامل امانت، آن عامل دیانت، آن عزیز بی‌زلل، آن خطیر بی‌خلل، آن سوخته حب الوطن، شیخ ابوالفضل حسن رحمة الله علیه. یگانهٔ زمان بود و لطیف جهان و در تقوی و محبت و معنی و فتوت درجه بلند داشت و در کرامت و فراست از اندازه بیرون بود و در معارف و حقایق انگشت نما بود و سرخسی بود و پیر شیخ ابوسعید ابوالخیر بود. نقل است که هر وقت که شيخ ابوسعيد را قبضی بود، می‌گفت اسب زين کنيد تا به حج رويم! به مزار او می‌آمد و طواف می‌کرد تا آن قبض برمی‌خواست و نيز هر مريد شيخ ابوسعيد که انديشه حج تطوع می‌کرد، او را به سر خاک شيخ ابوالفضل می‌فرستاد و می‌گفت آن خاک را زيارت کن و هفت بار گرد آن طواف کن تا مقصود تو حاصل شود.

نقل است که کسی را شيخ ابوسعيد پرسيد: اين همه دولت از کجا يافتی؟ گفت: بر کنار جوی آب می‌رفتم، پير شيخ ابوالفضل از آن جانب ديگر می‌رفت و چشمش بر ما افتاد. اين همه دولت از آنجاست. نقل است از شيخ ابوسعيد ابوالخير که گفت: به سرخس شدم، پير ابوالفضل را گفتم که مرا آرزوی آن است که تفسير “يحبهم و يحبونه” را از لفظ تو استماع کنم. گفت: تا شب درآيد که شب پرده سر بود. چون شب درآمد گفت: تو قاری باش تا من مذکر باشم.

“من يحبوهم و يحبونه” برخواندم و او هفتصد تفسير کرد که مکرر نبود و يکی مشابه نشد تا صبح برآمد و گفت: شب برفت و ما هنوز از اندوه و شادی ناگفته و حديث ما به پايان نرسيد. گفتم: سِر چيست؟ گفت: تویی. گفتم سِرّ سر چيست؟ گفت: هم تویی. نقل است که شيخ را گفتند: باران نمی‌بارد، دعا کن تا باران بارد. آن شب برفی بزرگ باريد. روزی ديگر گفتند: چه کردی؟ گفت: ترينه وا خوردم؛ يعنی که من قطبم چون من خنک شدم همه جهان که بر من می‌گردد، خنک شد.

در اسرارالتوحید آمده که نَفَسِ ابوالفضل حسن، دل سالکان را دگرگون می‌کرد. وقتی کسی پریشان یا گرفتار نزدش می‌آمد، با چند کلمه یا حتی سکوتش آرام می‌شد. نقل‌های فراوانی هست که وی، حال درونی سالکان را بدون توضیح می‌دانست و پیش از آنکه مرید سخن بگوید، پاسخ او را می‌داد و خطاهای پنهان را با لطافت یادآور می‌شد. در حکایات آمده است که دعایش برای درمان بیماران مؤثر بود و وی برای باران دعا می‌کرد و اجابت می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: هرچه دارم از ابوالفضل دارم. اگر ابوالفضل نبود، در این راه یک قدم نمی‌توانستم برداشت.

عطار نیشابوری می‌گوید: دلش چراغِ هدایت بود و نظرش کار هزار موعظه می‌کرد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: ابوالفضل حسن، یکی از ائمه راه بود و بر دل‌ها تصرفی تمام داشت.

ابوالقاسم قشیری می‌گوید: او از مشایخ کامل و اصحاب حال است.

 

از منظر فرهیختگان

ابوالفضل حسن در سال ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری درگذشت و در شهر سرخس (ترکمنستان فعلی) به خاک سپرده شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوحفص عمر بن سلمه حدّاد نیشابوری (درگذشت ۲۶۰ تا ۲۷۰ قمری)، از صوفیان بزرگ و مشایخ ملامتیه در قرن سوم است. تاریخ ولادت او معلوم نیست.

 

ویژگی ها

وی در روستای کوردآباد (کردی‌آباد، در راه بخارا در نزدیکی نیشابور ) ‌زاده شد. از دوران کودکی، خانواده و تحصیلات او اطلاع چندانی در دست نیست، همین قدر می‌دانیم که از سادات نیشابور بوده و به آهنگری اشتغال داشته و از همین رو به حدّاد ملقب شده است. وی از شاگردان عبدالله مهدی باوردی (ابیوردی) و فرد ناشناسی به نام علی نصرآبادی و از یاران و مصاحبان احمد بن خضرویه، ابوتراب نخشبی و بایزید بسطامی بود.

حدّاد از مشایخ متقدم تصوف حوزه خراسان بود که هم در شیوخ آن حوزه و حوزه بلخ و هم در شیوخ حوزه بغداد، خصوصا جنید بغدادی، تأثیرات عمیقی گذاشت و نزد آن‌ها از منزلت و جایگاه ویژه‌ای برخوردار شد. از جمله آن عرفا و مشایخ: ابوعثمان حیری، که بعد‌ها داماد و جانشین حدّاد شد؛ ابوالفوارس شاه شجاع کرمانی؛ محفوظ‌ بن محمود نیشابوری؛ ابومحمد عبدالله بن محمد خرّاز و محمد بن عبدالوهاب ثقفی.

درباره وجه تمسیه او به حداد و چگونگی تغییر حال او گفته‌اند كه شغل او آهنگری بود و روزی به هنگام غلبه حال و یا بنا به قولی به منظور اظهار كرامت، دست بر كوره برده و آهنی گداخته بیرون آورده و آهن در دست او سرد گشته و پس از آنكه به خود آمده، دكان را به غارت داده و شغل خود را رها كرده است.

هر چند طریقت ملامتیه مدت‌ها پیش از ابوحفص به وجود آمده بود، اما او و حمدون قصّار را نخستین و مهم‌ترین مروّجان ملامتیه در خراسان و واضع و تدوین‌کننده مهم‌ترین اصول آن دانسته‌اند. اهمیت حدّاد در این زمینه به حدی بود که وی را شیخ ملامت خوانده‌اند. وی به قرآن و سنت سخت پای‌بند بود، اما به سبب اصرارش در پنهان داشتن حقیقت احوال خویش، وی را به زندقه متهم کردند.

از حدّاد اثر مکتوبی در دست نیست، اما ظاهراً با برخی بزرگان صوفیه معاصر خود مکاتبه داشته است. کامل‌ترین تعریفاتی که از اساس فکری ملامتیان و امهات مسائل تعلیمی آنان به دست آمده، از سخنان اوست. سخنان وی درباره فتوت، نشان دهنده رابطه بسیار نزدیک ملامتیه و فتیان است. او درباره تصوف و آداب سیر و سلوک و موضوعاتی چون ذکر، سماع، کرم و بخل و ایثار، شوق و محبت، آفات نفس، آداب سفر، ترک تکلف، احکام و آداب فقر و آداب اشتغال به کسب نیز سخنانی دارد.

نقل است که ابوحفص يک روز از جایی می‌گذشت. يکی را ديد متحير و گريان. گفت: تو را چه بوده است؟ گفت: خری داشتم، گم شده است و جز آن هيچ نداشتم. شيخ توقف کرد و گفت: به عزت تو که گام بر ندارم تا خر به او باز رسد. در حال خر پديد آمد. نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمان کرد و هر روز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی. آخر چون به وداع او رفت گفت: يا شبلی! اگر وقتی به نیشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم. گفت: يا اباحفص! چه کردمی؟ گفت: تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود.

مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هر که را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نیشابور آمد، پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند. بوحفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت. شبلی گفت: گفته بودی که تکلف نبايد کرد. بوحفص گفت: برخيز و بنشان. شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند. پس گفت: يا شيخ! اين چه حال است؟ گفت: شما چهل تن بوديد فرستاده حق – که مهمان فرستاده حق بود – لاجرم به نام هر يکی چراغی گرفتم برای خدا و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی. تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اين‌چه کردم برای خدا کردم. لاجرم آن تکلف باشد و اين نه.

پرسيدند: ولی را خاموشی به يا سخن؟ گفت: اگر سخنگو آفت سخن داند، هرچند تواند خاموش باشد اگر چه به عمر نوح بود و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدا خواهد تا دو چند عمر نوح دهدش تا سخن نگويد. گفتند: ولی کيست؟ گفت: آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را از آن غايب گردانيده. نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامی بود و تازی نمی‌دانست. چون به بغداد رسید، مریدان با هم گفتند که زشت باشد شیخ‌الشیوخ خراسان را ترجمانی به کار باید تا زبان ایشان را بداند. پس جنید مریدان را به استقبال او فرستاد و شیخ بدانست که اصحاب چه می‌انديشند. ابوحفص در حال، تازی گفتن آغاز کرد چنانکه اهل بغداد از فصاحت او در عجب بازماندند.

می‌گویند گاه ابوحفص به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. همچنین گویند: جنید در حضور وی از توکل سخن نگفتی و گفتی: شرم دارم که در پیش روی وی حدیث مقامی کنم که آن مقام وی است. عبدالرحمن سلمی وصیت کرده بود که هنگام وفاتم، سر مرا بر پای ابوحفص حداد نهید.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: از محتشمان این طایفه بود و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی و در ریاضت، کرامت، مروت و فتوت بی‌نظیر بود. ابوحفص مردی بود که به یک اشاره هزار جان را منقلب کردی و به یک کلمه، دل‌ها را به حق بازگرداندی.

روزبهان بقلی می‌گوید: ابوحفص حداد، لطیف احوال بود و عجیب اسرار، معدن آیات و کرامات، بحر تحقیق و سفینه توحید بود.

هجویری می‌گوید: ابوحفص، شیخ المشایخ خراسان و نادره کل جهان بود.

جنید بغدادی می‌گوید: ابوحفص، امام اهل عمل است. قرآن در سینه او زنده است و هرچه گوید، عمل کند.

سهل تستری می‌گوید: ابوحفص ملقب به صدق است. خداوند به او جلال داده است. اگر در خراسان یک صدیق باشد، اوست.

 

عروج ملکوتی

تذکره‌نویسان تاریخ وفات حدّاد را بین سال‌های ۲۶۰ تا ۲۷۰ قمری ثبت کرده‌اند. قبر وی در نیشابور است.

 

به نام آفریننده عشق

 

معروف کرخی (درگذشت ۲۰۰ قمری)، از بزرگان صوفیه در قرن دوم است که وی را حلقه اتصال تصوف و تشیع معرفی کرده‌اند. بسیاری از فرقه‌های تصوف مانند نعمت‌اللّهیه و ذهبیه، وی را سرسلسله خود معرفی کرده و خود را متعلق به سلسله معروف کرخی، مشهور به «سلسلة السلاسل» می‌دانند.

 

ویژگی ها

ابومحفوظ بن فیروز، مشهور به کَرخی از شخصیت‌هایی است که درباره او ابهامات بسیاری وجود دارد. نام پدرش را فیروز، فیروزان و علی ذکر کرده‌اند. بنا بر قول مشهور، والدین او مسیحی بوده‌اند. برخی نیز مذهب آنان را زرتشتی و دیگران نیز صابئی دانسته‌اند. از سال ولادت او گزارشی در دست نیست. وی در کرخ بغداد متولد شد و به همین سبب به کرخی معروف است.

معروف کرخی از عارفان طبقه اول بوده و وی را آغازگر مکتب تصوف بغداد می‌دانند که نقش مهمی در انتقال تصوف از زهد به عرفان دارد. گفته شده که معروف اولین تعریف از تصوف را ارائه کرده است. او تصوف را “گرفتن حقایق و گفتن دقایق و نومیدی از دست خلایق” می‌داند. این تعریف مورد توجه عارفان پس از وی و مستشرقانی گردید که به مطالعه و شناخت جریان عرفان و تصوف پرداختند.

سلسله معروف کرخی به «السلاسل» مشهور شده است. در میان فرقه‌های صوفیه، معروفیه که بعدها به نعمت اللهیه تغییر نام داد، به همراه تمام شعباتش به معروف کرخی منتهی می‌شود و از این طریق نسبت خود را به امام رضا (ع) و حضرت علی (ع) می‌رساند. فرقه ذهبیه نیز سلسله خود را به معروف کرخی و به واسطه وی به معصومین (ع) می‌رساند.

بنا بر گفتار محققان صوفیه، نسبت خرقه معروف کرخی از سه طریق به پیامبر اسلام (ص) می‌رسد:

۱. معروف کرخی، داود طایی، حبیب عجمی، حسن بصری، علی (ع)، پیامبر (ص)

۲. معروف کرخی، فرقد سبخی، حسن بصری، انس بن مالک، علی (ع)، پیامبر (ص)

۳. معروف کرخی، امام رضا (ع)، امام جعفر صادق (ع)، امام محمد باقر (ع)، امام سجاد (ع)، امام حسین (ع)

سَرّی سَقَطی از دیگر صوفیه مشهور، شاگرد وی بوده است. منابع صوفیه تصریح دارند که معروف کرخی توسط امام رضا (ع) مسلمان شده است. طبق این گزارش‌ها، وی در جریان فرار از استادش که سعی در آموزش عقاید مسیحی به وی را داشت به دست امام رضا (ع) مسلمان شده و در بازگشت به خانه، والدین او نیز بلافاصله تغییر دین می‌دهند.

اولین راوی این گزارش را ابی عبدالرحمن سلمی و کتاب طبقات الصوفیه می‌دانند. بعد از او افرادی مانند ابن خلکان، این حکایت را بدون تفحص و تحقیق از درستی آن نقل کرده‌اند. همه منابع بعدی نیز همین گزارش را با استناد به سخن سلمی نقل کرده‌اند. تغییر دین معروف کرخی و وقایع مربوط به آن و احوالات و مناقب وی پس از آن، نقطه اتکای نظریه‌ای است که وی را حلقه اتصال میان تصوف و تشیع می‌داند. این منابع معتقدند سلسله‌های خرقه تصوف که شکل گرفت همگی از طریق معروف كرخی به امام رضا (ع) اتصال می‌یابند.

منابع رجالی دسته اول و متقدم شیعه، نامی از معروف کرخی به عنوان یکی از اصحاب یا راویان امام رضا (ع) نیاورده‌اند. منابع دیگر را نیز باید به دو گروه اثبات و انکار کننده ارتباط معروف کرخی با امامان شیعه (ع) تقسیم کرد. علامه حلی در چندین کتاب خود به نام معروف کرخی اشاره کرده است و مسلمان شدن وی به دست امام رضا (ع) و داشتن مقام دربانی آن حضرت را تأیید کرده است.

سید حیدر آملی نیز که خود از عرفای شیعه است، انتساب معروف کرخی به امام رضا (ع) و اعطای خرقه عرفان به وی از جانب امام هشتم شیعیان را ثابت دانسته و از این طریق رسیدن سلسله اهل تصوف را به معصومین (ع) تأیید می‌کند. عالمان شیعه دیگری مانند سید بن طاووس و قاضی نورالله شوشتری از افرادی هستند که رابطه معروف کرخی و علی بن موسی الرضا (ع) را نقل کرده‌اند.

نقل است: مادر و پدر معروف ترسا بودند. وی را بر معلم فرستادند، استادش گفت: بگو خدا ثالث و ثلاثه، گفت نه، بل هو الله الواحد. هر چند که می‌گفت که بگو خدا سه است، او می‌گفت: نه، يکی. هر چند استاد بزدش، سود نداشت. يکبار سخت زدش و معروف بگريخت و رفت و بر دست علی بن موسی الرضا (ع) مسلمان شد. بعد از چند گاه، روزی به در خانه پدر رفت. درِ خانه بکوفت. گفتند: کيست؟ گفت: معروف. گفتند: بر کدام دينی؟ گفت: بر دين محمد رسول الله. مادر و پدرش در حال مسلمان شدند.

نقل است: يک روز با جمعی می‌رفت. جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا به لب دجله رسيدند. ياران گفتند: يا شيخ، دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود. معروف گفت: دست‌ها برداريد. پس گفت: الهی، چنانکه درين جهان عيش ایشان خوش داری، در آن جهان عيش خوش ده. اصحاب به تعجب بماندند.

گفتند: خواجه ما سر اين دعا نمی دانيم! گفت: آن‌کس که با او می‌گويم می‌داند. توقف کنيد که هم اکنون سر اين پيدا آيد. آن جمع چون شيخ بديدند، رباب بشکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند. سری سقطی گفت که معروف مرا گفت: چون تو را به خدا حاجتی بود، سوگندش بده و بگو: يارب، به حق معروف کرخی حاجت من روا کن تا فوری اجابت افتد.

نقل است: بعضی از دریانوردان نزد معروف کرخی از طوفان و آشوب دریا شکایت کردند. معروف به آنان گفت: هر گاه دریا آشوب شد او را به سر معروف کرخی قسم دهید تا آرام شود. آن‌ها به دستور عمل کردند و بهره مند شدند. امام رضا (ع) به معروف فرمود: این مقام را از کجا به دست آورده‌ای؟ معروف گفت: مولای من! سری که عمری در آستانه ولایت شما فرود آمده است، او را نزد خدا این قدر منزلت نباید باشد؟

معروف کرخی را طعام خوش بردند و خورد، اما بشر حافی را طعام خوش بردند و نخورد. وقتی از او در این مورد پرسیدند، گفت: بشر حافی را ورع فرو گرفته است و مرا معرفت گشاده کرده است. من مهمانم اندر سرای مولای خویش. چون بدهد، همی خورم و چدن ندهد، صبر کنم. مرا هیچ تصرف نمانده است و نه اعتراض.

مردی درویش نزدیک معروف کرخی آمد و گفت: یا شیخ، مردی درويشم. از خدای تعالی درخواه تا مرا توانگر گرداند که طاقت درویشی ندارم. معروف کرخی گفت: قل هو الله احد دانی؟ درویش گفت: دانم. معروف گفت: بخوان و درویش خواند. معروف گفت: ثواب آن را به هزار درهم به من فروشی؟ درویش گفت: نه. معروف گفت: به دو هزار درهم چطور؟ درویش گفت: نه. تا رسیدند به ده هزار درهم ولی درویش قبول نکرد.

معروف به درویش گفت: درویش! عمل یک ساعت به ده هزار درهم نفروشی، آن وقت از درویشی شکایت می‌کنی؟ درویش خوشحال شد و رفت. هنگام بازگشت، معروف گفت: یا رب! او را توانا گردان. درویش در راه، سواری را دید که هرگز مانند او را ندیده بود. آن سوار او را سلام کرد و گفت: تو آن مردی که ثواب قل هو الله را به ده هزار درهم به معروف نفروختی؟ درویش گفت: بله. آن سوار ده هزار درهم به او داد و گفت: اگر در خواندن زیادت می‌کردی، ما در ثواب زیادت می‌کردیم.

کرخی به داشتن علم غیب و توانایی پیش‌بینی رویدادهای آینده شهرت داشته است. گفته می‌شود که در مواردی، حوادثی را که در آینده رخ می‌داد، از طریق الهام و هدایت الهی می‌دانست. یکی از کرامات مشهور او، توانایی او در شفای بیماران با دعا و نیایش بود. بسیاری نقل کرده‌اند که بیماران سخت‌درمان را دعا می‌کرد و شفا می‌یافتند. او قادر به انجام کارهای خارق‌العاده بود، از جمله بیرون آمدن از زندان بدون کلید، یا رفتن بدون محدودیت در مکان‌های مختلف.

نقل است: بشر حافی دنیا را به گرسنگی و تشنگی گذرانید، اکنون جاودان طعام و شراب بهشت می‌خورد. معروف کرخی به شوق بسوخت و هلاک گشت. جاودان، او را دیدار حق است. او را با نعیم و با حور و قصور هیچ کار نیست‌. سری سقطی گفت: معروف را به خواب ديدم در زير عرش ايستاده و چشم فراخ و پهن باز کرده چون والهی مدهوش و از حق تعالی ندا می‌رسيد به فرشتگان که اين کيست؟ گفتند: بار خدايا تو داناتری‌‌‌. فرمان آمد که معروف است که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز به ديدار ما به هوش بازنيايد و جز به لقای ما از خود خبر نيابد.

 

عروج ملکوتی

بنا بر قول مشهور، معروف کرخی در سال ۲۰۰ قمری درگذشته است. کسانی که وی را دربان امام رضا (ع) می‌دانند مرگ وی را بر اثر شکسته شدن دنده‌هایش در پی اذحام جمعیت بر در خانه امام هشتم شیعیان دانسته‌اند. وی در شونیزیه، کرخ بغداد دفن شده است.

 

به نام آفریننده عشق

 

اِبراهیم بن اَدهَم (۸۰ – ۱۶۱ قمری)، از عارفان بزرگ و معاصر سه تن از امامان شیعه، یعنی امام سجاد، امام باقر و امام صادق علیهم السلام است.

 

ویژگی ها

ابراهیم بن ادهم بن سلیمان بن منصور بلخی، از بزرگان مکتب زهد و از عارفان قرن دوم هجری دانسته می‌شود. کنیه او ابواسحاق و به او «العجلی» نیز گفته شده است. ابراهیم ادهم در سال ۸۰ یا ۱۰۰ قمری در خانواده‌ای غیر عرب یا از اعراب بنی‌‌تمیم در شهر بلخ که جزئی از خراسان بود، متولد شد. ذهبی نویسنده کتاب تاریخ الاسلام معتقد است او در سفر والدینش برای انجام حج، در مکه به دنیا آمد.

ابراهیم و پدرانش از امیران، حاکمان و اشراف شهر بلخ بوده‌اند، اما بنابر منابع تاریخی، او تاج و تخت و زندگی پر زرق و برق خود را رها کرده و به زهد و فقر روی آورد و مشغول سلوک و مجاهده با نفس شد. کتاب‌های مختلف از جمله آثار عرفانی، درباره زندگینامه، رفتار و نصایح او، مطالبی بیان کرده‌اند. برخی منابع مانند تذکرة الاولیای عطار نیشابوری، از دیدار وی با خضر نبی و آگاهی‌اش از اسم اعظم خداوند سخن گفته‌اند. نام ابراهیم در کتب رجالی متقدم شیعی ذکر نشده است، اما برخی او را از شیعیان صوفی دانسته‌اند.

منابع مختلف اسلامی، دلایل مختلفی برای گرایش ابراهیم ادهم به زهد و کناره‌گیری از دنیا بیان کرده‌اند؛ از جمله شنیدن صدایی غیبی وقتی می‌خواست به شکار بپردازد، یا به زبان آمدن آهو، یا دیدن کارگری که با کمترین امکانات از زندگی خود لذت می‌برد. چنانکه از خود او نقل شده، ابراهیم ادهم دلیل انتخاب زهد و ترک دنیا را مواردی از این قبیل دانسته است: ترس از وحشت قبر و تنهایی آن، راه طولانی سفر قیامت و نداشتن توشه کافی، جباریت خداوند و نداشتن عذر موجه.

به باور او، وارد شدن به زهد و رسیدن به مقام صالحان، شروطی دارد، از جمله بستن باب نعمت و گشودن باب شدت، بستن باب عزت و گشودن باب ذلت، بستن باب راحت و گشودن باب جهد، بستن باب خواب و گشودن باب بیداری، بستن باب بی‌نیازی و گشودن باب فقر، بستن باب آرزو و گشودن باب مرگ. ابراهیم پس از توبه به نیشابور رفت، ۹ سال در غار کوهی به نام البثراء ساکن شد و پس از آن به مکه رفت. ذهبی، مورخ و محدث اهل سنت، خروج او از بلخ را به علت ترس از ابومسلم خراسانی دانسته است. ابراهیم ادهم در مکه با عارفانی چون سفیان ثوری و فضیل بن عیاض آشنا شد و سپس به شام رفت. او را سبب پیشرفت زهد و عرفان در شام دانسته‌اند.

ابراهیم ادهم در کنار حسن بصری، مالک دینار، رابعه عدویه، شقیق بلخی و معروف کرخی از طبقه نخستین عرفان و تصوف در اسلام بوده است. برخی معتقدند که نام صوفی در زمان ابراهیم ادهم رواج یافت. صوفیان بلخ، از جمله ابراهیم ادهم، تحت تأثیر مکتب بصره، ویژگی‌هایی از قبیل مبالغه در زهد، عبادت، خوف و التزام به فقر داشته‌اند. ابراهیم ادهم همچنین تحت تأثیر چهره‌های برجسته تصوف از جمله حسن بصری و سفیان ثوری هم بوده است. در عین حال، تصوف شام، تأثیر بسیاری از ابراهیم ادهم گرفته و تحول زهد و عبادت‌ورزی و نیز ایجاد ریاضت‌های صوفیانه، نتیجه تأثیرات او قلمداد شده است.

سید محسن اعرجی کاظمی، ابراهیم ادهم را در کنار کمیل بن زیاد، بشر بن حارث مروزی و بایزید بسطامی، از رجال شیعی صوفی دانسته است. وی سرسلسله برخی از طریقت‌های صوفی دانسته شده است؛ بر این اساس، طریقت ادهمیه و نقشبندیه، خود را به واسطه ابراهیم ادهم، متصل به امام سجاد (ع) می‌‌دانند.

ابراهیم ادهم هم‌عصر امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده و گزارش‌هایی از رابطه وی با آنها در منابع آمده است. برخی منابع، از ملازمت وی با امام سجاد (ع) سخن گفته‌اند. ملاقات ابراهیم ادهم با امام چهارم شیعیان و توصیه امام به وی نیز در منابع شیعه ذکر شده است. شیوه زندگی، رفتار و نصایح ابراهیم ادهم در سروده‌های شعرا به خصوص عارفان بازتاب گسترده‌ای داشته است، به گونه‌ای که حکایات ابراهیم ادهم در موضوعات مختلف همچون زندگینامه، داستان توبه و گرایش به زهد، سبب هجرت، ملاقات با خضر (ع)، مناجات‌‌ها، کرامات‌، حکایات و موضوعات مختلف دیگر به نظم و شعر درآمده است.

نقل است که ابراهيم گفت: اسب زين کنيد که به شکار می‌روم. مرا امروز چيزی رسيده است اما نمی‌دانم چيست. خداوندا! اين حال به کجا خواهد رسيد؟ اسب زين کردند و روی به شکار نهاد. سراسيمه در صحرا می‌گشت چنانکه نمی‌دانست چه می‌کند. از آن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد. در راه آوازی شنيد: بيدار شو. نشنيده گرفت و برفت. دوم بار همين آواز آمد. باز هم به گوش درنياورد. سوم بار همان شنود. خويشتن را از آن دور افگند. چهارم بار آواز شنید: بيدار شو پيش از آنکه بيدارت کنند. اينجا يکبارگی از دست شد. ناگاه آهويی پديد آمد. خويشتن را مشغول به او کرد. آهو با او به سخن آمد که مرا به صيد تو فرستاده‌اند، تو مرا صيد نتوانی کرد. تو را از برای اين کار آفريده‌اند که می‌کنی و هيچ کار ديگری نداری.

ابراهيم گفت: اين چه حالی است؟ روی از آهو بگردانيد. همان سخن که از آهو شنيده بود از قربوس زين آواز آمد. فزعی و خوفی درو پديد آمد و کشف زيادت گشت. نقل است که چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگريخت و روی به مکه نهاد و آن وقت که شيخ ابوسعيد به زيارت آن غار رفته بود، گفت: سبحان الله! اگر اين غار پرمشک بودی چندين بوی ندادی که جوانمردی به صدق روزی چند اينجا بوده است که اين همه روح و راحت گذاشته. پس ابراهيم خواست تا برود.

پسر البته دست از او رها نمی‌کرد و مادرش فرياد دربسته بود. ابراهيم روی سوی آسمان کرد. گفت: الهی اغثنی. پسر اندر کنار او جان بداد. ياران گفتند: يا ابراهيم چه افتاد؟ گفت: چون او را در کنار گرفتم، مهر او در دلم بجنبيد. ندا آمد که ای ابراهيم! تدعی محبتنا و تحب معنا غيرنا (دعوی دوستی ما کنی و با ما به هم ديگری دوست داری و به ديگری مشغول شوی و دوستی به انبازی کنی و ياران را وصيت کنی که به هيچ زن بيگانه و کودک نگاه مکنيد و تو بدان زن و کودک دل آویختی؟) چون اين ندا بشنيدم دعا کردم که يا رب العزة! مرا فرياد رس. اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد يا جان او بردار يا جان من. دعا در حق او اجابت افتاد. اگر کسی را از اين حال عجب آيد گويم که ابراهيم، پسر قربان کرد!

نقل است که ابراهیم به اطرافیان خود گفت: خدای را استوار دارید در رزق، آنگاه در آن درخت نگرید، اگر زر طمع دارید، زر گردد. نگاه کردند، همه درختان خار مغیلان زر گشته بوده به قدرت خدای تعالی. گویند: یزید بن قیس سوگند می‌خورد به خدا که ابراهیم بن ادهم را می‌نگریست و او وفت افطار بر کناره دریا بود. دید که مائده‌ای میان دست هایش گذارده شد و او نمی‌دانست چه کسی آن را در دسش گذارده است. سپس او را دیدند ایستاد و روی گرداند تا اینکه وارد کوهی شد و با او چیزی نبود.

ابراهیم بن ادهم زمانی که در کوه سیاحت می‌کرد از گوینده‌ای شنید که گفت: همه چیز برای تو در خور چشم‌ پوشی است، جز اعراض از من. تو را بخشیدیم آنچه از تو فوت شد. آنچه از من فوت گشت باقی ماند. ابراهیم بلرزید و بیهوش شد و شبانه روزی به‌ هوش نیامد و حال‌ها بر وی تجدد پذیرفت. پس گفت: از کوه آواز شنیدم: ای ابراهیم، بنده من باش! پس بنده بودم و بیاسودم.

ابراهیم ادهم گفت: وقتی هوای رفتن به روم در دل من سر زد، به آنجا رفتم و وارد سرایی شدم. گروهی را دیدم همه زنّار بسته گرد آمده‌اند. چون زنّارها بدیدم غیرت دین در من کار کرد. پیراهن دریدم و نعره کشیدم. پرسیدند تو را چه می‌شود؟ گفتم: من این زنّارها را نمی‌توانم ببینم! پرسیدند: تو مسلمانی؟ گفتم: آری. گفتند: به ما رسیده که سنگ و خاک به پیغمبری محمد شهادت دادند! اگر با تو صدق هست از خدا بخواه که زنّارهای ما به نبوت محمد گواهی دهد. ابراهیم به سجده افتاد و گفت: خداوندا بر من ببخشای و حبیب خود را یاری و دین اسلام را قوی کن. هنوز مناجات تمام نشده که هر زناری به زبان فصیح گفت: خدا یکی است، محمد فرستاده اوست! آنگاه همه زنّارها را بگسلانیدند و نعره‌های شوق زدند و گفتند: خدا یکی است و محمد رسول اوست!

نقل است: وقتی ابراهیم در کشتی خواست نشستن، سیم نداشت. گفتند: هر یک دیناری بباید دادن. دو رکعت نماز بگزارد و گفت: الهی از من چیزی می‌خواهند و ندارم. در وقت، ریگ لب دریا زر شد. مشتی بر گرفت و به آنان داد. نوشته‌اند: چون ابراهیم به مرو رسید، آنجا پلی است که آن را پل زاغول گویند. مردی را دید که از سر آن پل فرود افتاد. ابراهیم از دور بانگ کرد: اللهم احفظه (خدایا او را حفاظت کن). مرد در هوا معلق بماند تا مردم بیامدند و او را برآوردند.

عبدالله مبارک را سوال کردند که ابراهیم ادهم را دیدی؟ دست بر سینه خود نهاد و به ادب گفت: دیدم، و به آن دیدن مفاخرت و مباهات می‌کرد. سفیان ثوری با بزرگی علم، ورع و تقوی هر وقت که به خدمت ابراهیم نشستی از سخن گفتن احتراز کردی و همه روز خاموش بودی و چون از صحبت و مجالست ابراهیم جدا ماندی خلق را وعظ گفتی و نصیحت کردی.

ابراهیم یسار گوید: در کشتی نشسته بودیم که ابری سیاه برآمد و صاعقه ای گرفت و کشتی به حرکت افتاد. ابراهیم ادهم را گفتم: چه خفته‌ای که مردمان هلاک می شوند. ابراهیم چشم باز کرد، لب بجنبانید و به آسمان نگاه کرد. از آسمان ندایی شنیدم: ای باد و ای موج هلاک کننده، بیارام که ابراهیم ادهم اندر کشتی است. در همان لحظه باد ایستاد و موج آرام شد.

از شخصی نقل است: روزی ابراهیم ادهم به خانه ما آمده بود. پدرم به ‌ابراهیم گفت: ابا اسحاق! اين پسر در یادگیری کودن است، دعاکن تا خدا او را به‌ دانش علاقه‌مند سازد و از این راه روزی حلال نصیبش گرداند. ابراهیم مرا در دامان خود نشانید و دستی بر سرم کشید و گفت: بار الها! به‌او قرآنت را بیاموز و روزی حلالش مرحمت کن. با دعای ابراهیم، خداوند تعالی به‌ من قرآنش را بیاموخت و کندوی زنبور عسلی در خانه‌ام پیدا شد که همواره زیادتر می‌شد تا آن که روی صندوقچه کتاب هايم را فراگرفت.

در جایی برای ابراهیم ادهم غذایی غیر حلال آورده بودند‌‌. ابراهیم گفت: خداوند قادر است ما را گوشت حلالی بدهد. ناگهان دیدند که شیری، گوشت خرگوری (گورخری) برای او آورده است. صوری می‌گوید: با ابراهیم ادهم در زیر درخت اناری، رکعتی چند نماز بگزاردیم. آوازی از آن درخت آمد: ای ابراهیم! ما را گرامی گردان و از این انارها چیزی بخور. او توجهی نکرد تا اینکه سه بار درخت همچنان گفت. پس ابراهیم برخاست و دو انار بکند. یکی بخورد و یکی به‌ من داد. ترش بود و آن درخت کوتاه بود. چون باز گشتم، وقتی به آن درخت رسیدم، بزرگ شده بود و انار شیرین گشته و در سال دو بار انار دادی و مردمان آن درخت را رمان العابدین خواندندی به‌ برکت ابراهیم ادهم.

نقل است: وقتی که ابراهیم ادهم حضرت خضر (ع) را دید، خضر دست او را گرفت و او را در کناری نشاند. ابراهیم، مطیع و با تمام خضوع بود. خضر تا نماز پیشین با او بود و او را از رمز و راز آگاه می کرد. نماز پیشین را با هم خواندند و سپس یکدیگر را وداع گفتند. می‌گویند ابراهیم هنگام مرگ ندا شنید: ای دوست خدای تعالی، تو را بشارت باد به لقای حق. ساعتی بعد مردمان را ندا رسید: آگاه باشید که امان روی زمین وفات کرد.

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: کليد علم‌های اين طريقت، ابراهيم ادهم است.

روزبهان بقلی شیرازی می‌گوید: از جمله ایشان، شیخ درویشان و رئيس متوکلان و صراط زهاد و عباد، ابراهیم بن ادهم، صاحب فضیل و ثوری، مسافر عالم عیان و صاحب نشان در حقایق و بیان، آن که چون اشارت کردی کوه ابوقبیس بجنبیدی.

 

عروج ملکوتی

منابع مختلف تاریخی، سال وفات ابراهیم ادهم را سال ۱۶۰، ۱۶۱، ۱۶۲ و یا ۱۶۶ قمری ذکر کرده‌اند. او به مرگ طبیعی وفات کرد؛ هرچند برخی معتقدند که در یکی از غزوات و جنگ با رومیان، در منطقه سوقین یکی از بلاد روم کشته شد. درباره محل دفن او نیز اختلافاتی وجود دارد که منطقه صور، از شهرهای ساحلی شام، یکی از این موارد است.

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر شِبلی (۲۴۷ – ۳۳۴ قمری)، ملقب به تاج‌الصوفیه، عارف، فقیه و شاعر مشهور قرن سوم و چهارم است.

 

ویژگی ها

درباره نام او و پدرش اختلاف هست. او را دُلَف ‌بن جَحْدَر، دلف‌ بن جعفر و جعفر بن یونس خوانده‌اند. بیشتر منابع، دُلَف بن جَحدَر گفته‌اند، ولی بر سنگ قبرش جعفر بن یونس نوشته شده است و از حسین بن یحیی شافعی، نقل شده است که نام جعفر بن یونس را روی قبر وی دیده بود. کنیه‌اش را ابوبکر گفته‌اند. وی اصالتا خراسانی و از مردمان روستای شبلیه در اُسروشَنه یا اُشروسنه (منطقه‌ای در ماوراءالنهر، بین سیحون و سمرقند) بود؛ از این‌ رو او را شبلی خوانده‌اند. اما به نوشته سمعانی، شبلی برگرفته از ندای شَبَّ لی (در من بسوز) است. شبلی در سال ۲۴۷ قمری در سامرا یا بغداد به دنیا آمد و تا پایان عمر در بغداد زیست. برخی شبلی را سنّی مالکی دانسته‌اند اما برخی، به دلیل اینکه در روز غدیر به شیعیان تبریک گفته است، وی را شیعه امامی دانسته‌اند.

قاضی نورالله شوشتری، شبلی را همچون بسیاری از بزرگان تصوف، از شخصیت‌های شیعه برشمرده و تلاش کرده است شواهدی برای اثبات نظریه خویش، ارائه‌ دهد، از جمله این شواهد، حکایتی است که ابوالفتوح رازی در تفسیر خود، درباره شبلی نقل کرده است. براساس این حکایت، شبلی در دست گرفتن پیامبر (ص) دستان امام‌ علی (ع) را در روز غدیر، با داستان زلیخا و حضرت یوسف مقایسه کرده است که تفصیل آن به شرح زیر است: شبلی در روز غدیر، نزدیک یکی از معروفان شد از علویان و او را تهنیت گفت، آنگاه گفت: «یا سید، تو دانی تا اشارت در آن چه بود که جدت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت؟» گفت: ندانم. گفت: اشارت بود به آن زنانی که از جمال یوسف، بی‌خبر بودند و زبان ملامت در زلیخا دراز کردند و گفتند: «امْرَاَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا اِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» او خواست تا طرفی از جمال یوسف، به ایشان نماید، مهمانی بساخت و آن زنان را بخواند و در خانه به دو در، بنشاند و یوسف را جامه‌های سفید پوشانید و گفت: «برای دل من ازین درِ خانه در رو و به آن در، برون شو.»

ایشان را گفت: من می‌خواهم تا این دوست خود را یک بار بر شما عرض کنم. برای دل من، هرکسی با او مبرتی کنید. گفتند: چه کنیم؟ هر یکی را کاردی و ترنجی به دست داد و گفت: چون آید هر کسی پاره ترنج ببرد و به او دهد. گفتند: چنین کنیم. چون از در آمد و چشم ایشان به جمال او افتاد خواستند که ترنج ببرند اما دست ها را بریدند و از دهش و حیرت چون او برفت گفتند: «حاشَ للَّهِ ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ.» گفت: این آن است که شما زبان ملامت دراز کرده‌اید به سبب این: «فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ؛». رسول (ص) هم اشاره کرد و گفت: این، آن مرد است که وقتی از او سخن گفتم شما را خوش نیامد. امروز بنگرید تا خدای تعالی در حق او چه فرمود و او را چه منزلت داد.

به گزارش تذکره‌ها، شبلی بیست سال به فراگیری حدیث اشتغال داشت و به همین مدت با فقها مجالست داشت، اما بعد‌ها از علم ظاهری روی‌گردان شد و آن را تحقیر کرد. شبلی در مجلس یکی از صوفیان، به نام خیر نَسّاج توبه کرد، سپس نسّاج، وی را نزد جنید بغدادی برد تا به وی دست ارادت بدهد. شبلی بیش از شش سال شاگرد جنید بود. جنید در آغاز شبلی را به کسب و پس از مدتی به گدایی، حلالیت‌طلبی از مردمان دماوند و به خدمت مریدان توصیه کرد. شبلی پس از مدت‌ها شاگردی نزد جنید به مقامی رسید که جنید او را تاج صوفیان نامید. روزبهان بقلی، ابوالحسین نوری را نیز دیگر استاد او دانسته است. شبلی شاگردان بسیاری تربیت کرد اما برخی، ابوالحسن علی‌ بن ابراهیم حُصری را تنها شاگرد واقعی شبلی دانسته‌اند، شاید به این دلیل که شبلی، وی را همانند خود دیوانه می‌نامید و بر آن بود که میان او و حصری الفت ازلی وجود داشته است. شیوه سلوکی شبلی چنین بود که شاگردان را پس از توبه، به رفتن به حج بدون توشه سفارش می‌کرد.

از شبلی تألیفی برجای نمانده است ولی سخنان، اشارات، مناجات، اشعار و حکایات ژرفی از او در تذکره‌ها آمده است. عطار نیشابوری در منطق‌‌ الطیر و الهی‌نامه برخی حکایات درباره شبلی را به نظم درآورده است. ابن‌عربی نیز در التجلیات الالهیه نوشته است که در دو مرتبه از مراتب تجلی با شبلی دیدار کرده است. وی در فتوحات مکیه نیز از شبلی حکایات و سخنانی نقل کرده است. شبلی، عارفی اهل عشق و سکر است مانند بایزید بسطامی. وی بر عشق تأکید می‌ورزد و از رؤسای عشاق محسوب می‌گردد، برخلاف صحوی مسلکانی مانند جنید بغدادی که بر علم و معرفت تأکید می‌ورزیدند. از گفتگوهای او با جنید می‌توان دریافت که وی کشش حق (جذبه) را مقدّم بر طلب و کوشش بنده می‌دانسته است، اما جنید و یارانش کوشش بنده را سبب کشش حق می‌دانستند.

شبلی، عارف مجذوبی که افعال غیرمتعارفش او را در ردیف عقلای مجانین قرار داده است، چنان‌که نوشته‌اند وی‌ گاه به علت جذبه‌های شدید دچار دیوانگی می‌شد و او را به بیمارستان (دیوانه‌خانه) می‌بردند. ابن‌عربی نیز در فتوحات مکیه، حالات او را با بهالیل قابل مقایسه دانسته است. شبلی گفت: «مرا سه مصيبت افتاده است، هر يک از ديگر صعب تر.» گفتند: «کدام است؟» گفت: «آنکه حق از دلم برفت.» گفتند: «از اين سخت تر چه بود؟» گفت: «آنکه باطل به جای حق بنشست.» گفتند: «سوم چه بود؟» گفت: «آنکه مرا درد اين نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنين فارغ نباشم.» گفته شده است که شبلی قادر بود انوار حق را در پدیده‌های عالم ببیند و این را به دیگران نیز آموزش می‌داد. در اللمع سراج، نقل شده که شبی به آسمان خیره شد و گفت: من در این آسمان، نشانه‌ای از خالق خود نمی‌بینم؛ من خود او را می‌بینم!

نقل است که يک روز در مناجات می‌گفت: «بار خدايا دنيا و آخرت در کار من کن تا از دنيا لقمه‌ای سازم و در دهان سگی نهم و از آخرت لقمه‌ای سازم و در دهان جهودی نهم‌، زیرا هر دو حجابند از مقصود‌.» و گفت: «روز قيامت دوزخ ندا کند با آن همه زفير که ای شبلی! و من به رفتن صراط باشم، برخيزم و مرغ وار بپرم. دوخ گويد: قوت تو کو؟ مرا از تو نصيبی بايد! من بازگردم و گويم: اينک هر چه می‌خواهی بگير. گويد: دستت خواهم. گويم: بگير، گويد: پايت خواهم، گويم: بگير، گويد: هر دو حدقه‌ات خواهم، گويم: بگير، گويد دلت خواهم، گويم: بگير. در آن ميان غيرت عزت در رسد که: يا ابابکر! جوانمردی از کيسه خويش کن. دل خاص ماست، تو را با دل چه کارست که ببخشی؟»
شبلی از حسین منصور حلاج پرسید: این راه که در آن می‌روی چه باید کرد تا به تو رسم؟ گفت: دو قدم است. آن دو قدم برگیر که به ما می‌رسی! قدم نخست، دنیا نزدِ عاشقان خود زن است و با معشوقه ایشان منازعت مکن. قدم دوم، آخرت را به طالبان آن تسلیم کن و مناقشات خود از آنان دور دار و بنده درگاه عزّت باش بی‌تصرف در دنیا و آخرت! از شبلی حکایت است که روزی طهارت کرد. چون اندر مسجد آمد به سرّش ندا کردند که یا بابکر طهارت آن داری که بدین گستاخی به خانه ما خواهی آمد. این بشنید و بازگشت. ندا آمد که از درگاه ما همی باز می‌گردی کجا خواهی شد؟! نعره‌ای بزد ندا آمد که بر ما شناعت کنی؟ بر جای خاموش بایستاد. ندا آمد که دعوی تحمّل بلای ما می‌کنی؟ فریاد برآورد که الستغاث بک منک.

نقل است که یکی از بزرگان گفت: خواستم که شبلی را بیازمایم. دستی جامه از حرام به خانه او بردم که اين را فردا چون به جمعه روی درپوشی. چون به خانه باز آمد، گفت: این چه تاریکی است در خانه؟ گفتند: این چنین است. گفت: آن جامه را بیرون اندازید که ما را نشاید. بکیر گوید: شبلی را روز جمعه در یک بیماری خفتی شد. گفت به مسجد جامع می‌‌روم. تکیه بر دست من کرده بود و می‌‌رفت. مردی ما را در راه پیش آمد. شبلی گفت: بکیر! گفتم لبیک! گفت: فردا ما را با این مرد کاری است. پس برفتیم و نماز بگزاردیم و به خانه باز آمدیم. شب را فوت شد. گفتند در فلان موضع مردی است صالح که غسل مردگان را می‌‌کند. سحرگاه به در خانه وی رفتم و آهسته در بردم و گفتم: سلام‌ علیکم! از درون خانه گفت: شبلی بمرد؟ گفتم: بلی! پس بیرون آمد دیدم همان مرد بود که در راه مسجد پیش آمده بود. به تعجب گفتم: لا اله الا الله‌! گفت تعجب از چه می‌کنی؟ سبب را گفتم. پس سوگند بر وی دادم که تو از کجا دانستی که شبلی مرد؟ گفت: ای نادان، از آنجا که شبلی دانست که امروز من را با او کار است.

منقول است که شبلی روز غدیر را به علویان تبریک می گفت. همچنین یکی از یاران نزديک شبلی از وی پرسید: هرگاه کسی دارای‌ پنج شتر باشد چند شتر بلید به عنوان زکات بدهد؟ پاسخ داد بنا بر مذهب تو يک گوسفند اما بنا بر مذهب ما همه آن‌ها را باید در راه خدا داد زیرا حضرت علی (ع) هر آنچه در اختیار داشت، همه را به حضور پیامبر (ص) آورد. نقل است: وقتی شبلی بیمار شد، خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد. از وی پرسید که خاطر تو چه می‌خواهد؟ شبلی گفت: آنکه تو مسلمان شوی. طبیب گفت: اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی؟ گفت: آری! پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نبود. پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند. خلیفه گفت: پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده‌ام؛ من خود، بیمار پیش طبیب فرستاده بوده‌ام.

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: شبلی در مقام خود ایستاد و از آن دورتر نشد. اگر دور می‌گردید امامی می‌شد.

عطار می‌گوید: آن غرق بحر دولت، آن برق ابر عزت، آن گردن شکن مدعيان، آن سرافراز متقيان، آن پرتو از عالم حسی و عقلی، شيخ وقت، ابوبکر شبلی، از کبار و اجله مشايخ بود و از معتبران و محتشمان طريقت و سيد قوم و امام اهل تصوف و وحيد عصر، و به حال و علم بی‌همتا و نکت و اشارات و رموز و عبارات و رياضات و کرامات او بيش از آن است که در حد حصر و احصا آيد.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: او از بزرگان مشایخ ما بود و حالات او را درک نمی‌کرد جز کسی که مانند او کشف و ذوق داشته باشد.

ابوعلی دقاق می‌گوید: شبلی را حق، حقّی دیگر داد؛ او را در میان خلق آورد تا بداند که خلق او را چگونه می‌بینند، و او خلق را چگونه می‌بیند.

 

عروج ملکوتی

شبلی در ۸۷ سالگی درگذشت و در آرامگاه خیزران در بغداد به خاک سپرده شد. سال وفات وی را سال‌های ۳۳۴، ۳۳۵ و ۳۴۲ قمری دانسته‌اند.