نوشته‌ها

امام زاده سید محمد

به نام آفریننده عشق

 

ابوجعفر محمد بن علی الهادی (ع) (۲۳۶ یا ۲۳۸ – ۲۵۲ قمری)، معروف به امام زاده سید محمد و سبع الدجیل (شیر مردِ منطقه دجیل)، فرزند ارشد امام هادی (ع) و برادر امام حسن عسکری (ع) است.

 

ویژگی ها

برخی مورخان و رجالیون تاریخ تولد این امام زاده را به سال ۲۳۶ یا ۲۳۸ قمری نوشته‌اند. سید محمد مشهور به «سبع‌الدجیل» (شیر مردِ منطقه دجیل) است و جایگاه معنوی بسیار بالایی در میان شیعیان دارد. او در یاری پدر برای احیای سنت پیامبر اکرم (ص) نقشی برجسته داشت. معروف‌ترین و شناخته شده‌ترین کنیه‌اش «ابوجعفر» و لقب مشهورش «سَبْعُ الدجیل» می‌باشد. علت اشتهارش به این لقب آن است که مزارش در منطقه دجیل قرار گرفته و روح مطهرش فریادرس بی‌پناهان می‌باشد؛ چنان‌ که ادیبی گفته است: «ای ملجا افراد بی پناه! اگر مظلومی از دست اشرار نزد شما آمد، ناامیدش نمی‌کنی و حقش را از ستمگر می‌گیری و هر مستبد خودخواه را بر جای خود می‌نشانی.»  سخنور دیگری می‌گوید: «از صلابت این شیر دجیل تمام بیابان‌های تهامه و نجد (در شبه جزیره) در هراسند.»

مقام سید محمد از اینجا دانسته می‌شود که امام یازدهم در فقدانش گریبان شکافت و در پاسخ کسی که این کار برایش حیرت‌آور بود، فرمود: «حضرت موسی (ع) نیز برای برادرش‌ هارون (ع) گریبان پاره کرد.» علمای بزرگ، عرفا و شخصیت‌های نامی و نیز سایر اهالی سرزمین عراق بر این باورند که حضرت ابوجعفر محمّد صاحب کرامت‌های بسیار است و حتی اهل سنّت و اعراب بادیه و عشایر منطقه بی‌نهایت به او احترام می‌گذارند و پیوسته از اطراف و اکناف برایش نذورات می‌برند و از جلالت قدرش به قدری خوف دارند که هرگز قسم دروغ به او نمی‌خورند و اگر کسی ادعایی داشته باشد و به سید محمد سوگند بخورد، آنچه می‌گوید را باور می‌کنند و معتقدند که او می‌تواند کسی را که به ناحق سوگند یاد کند، به شدت مجازات نماید.

غالبا دعواها و نزاع‌های ناحیه دجیل و حوالی آن با سوگند به مقام این امامزاده، یا کاهش می‌یابد یا به صلح و آرامش مبدّل می‌گردد و بارها دیده شده که اگر بنای قسم خوردن به وی مطرح باشد، آن کس که اموالی را غصب کرده یا دارایی دیگران را به سرقت برده، به صاحب اصلی او باز می‌گرداند و اگر سوگند دروغ یاد کند، دچار بلاها و گرفتاری‌هایی گردیده و مورد خشم و غضب این بزرگوار واقع می‌شود.

علامه سید‌ هادی خراسانی بجستانی‌، از سید حسن آل خوجه و او از خدام آستانه عسکریین (ع) نقل می‌کند: در صحن شریف ابی‌جعفر سید محمد نشسته بودم. متوجه شدم شخصی عرب در حالی که یکی از دست‌هایش را به گردن بسته بود، وارد آستانه شد. نزدیک رفتم و از علت مریضی او سؤال کردم. در جوابم گفت: «سال گذشته، روزی به منزل خواهرم رفتم. دیدم در حیاط، گوسفندی بسته است. خواستم ذبح کنم و بخورم؛ خواهرم اجازه نداد و گفت که این گوسفند نذر سید محمد است. من به حرف او توجه نکردم و آن‌را ذبح کردم. پس از سه روز، آثار شلی در دستم نمایان گشت و روز به‌ روز بدتر شد. من متوجه علت آن نبودم، تا اینکه در این اواخر متوجه عملم شدم. حالا هم پشیمانم و برای شفا به آستانه سید محمد آمدم.» سپس با همراهیان، وارد حرم شد و شروع به گریه و زاری کرد. پس از ساعتی، دیدم دستش را حرکت می‌دهد. سجده شکر به‌ جا آورد و نذر کرد هر سال، گوسفندی بیاورد و به نیت سید محمد ذبح کند.

شجاع‌ الدین موصلی می‌گوید: جلالت شأن و عظمت امام زاده سید محمد چنان است که نمی‌توان به تمامی جنبه‌های کمالاتش پرداخت. محمد حرزالدین می‌گوید: ابوجعفر محمد، جلیل‌القدر و رفیع‌المنزله و نیز عالم عامل به شمار می‌رفت. محمدرضا سیبویه می‌گوید: سید محمد امامزاده‌ای با شرافت و جلالت می‌باشد و شئون معنوی و معرفتی وی در این مجال قابل بیان و احصا نیست. علامه سید محمدمهدی صدر می‌گوید: جناب سید محمد، اگر امامت از شما گذشت، ولی از فضایل شما چیزی کم نمی‌شود و کسی نمی‌تواند رفعت مقام شما را تنزل دهد. همین‌که شما در سنین جوانی از اقران سبقت گرفته‌اید، کفایت می‌کند. شما سینه‌ای آکنده از علوم و مکارم و سرچشمه معارف بودید. همچنین نقل است که برادرش امام عسکری (ع) نسبت او را به خود، همچون‌ نسبت هارون (ع) به حضرت موسی (ع) دانست.

 

عروج ملکوتی

برخی اعتقاد دارند که سید محمد توسط دولت عباسی مسموم گردید و به شهادت رسید. او به دلیل تاثیر زهر دچار کسالت شدیدی گردید و ناگزیر در حوالی «بلد» از توابع استان صلاح‌ الدین، واقع در ۸۰ کیلومتری بغداد و ۴۰ کیلومتری جنوب سامراء توقف نمود؛ در حالی که وضع وخیمی داشت و سرانجام در اواخر ربیع الثانی ۲۵۲ هجری در ۲۴ سالگی به شهادت رسید. البته عده‌ای نیز گفته‌اند که علت بیماری ایشان، معلوم نیست و نمی‌دانیم آیا خلفای عباسی، ایشان را مسموم کردند یا آن که بیماری و مرگ ایشان طبیعی بود.

سید علاءالدین عطار

به نام آفریننده عشق

 

علاءالدین محمد بن محمد بخاری (٧١٨ – ٨٠٢ قمری)، معروف به سید علاءالدین عطار، یار نزدیک و اولین خلیفه بهاءالدین نقشبند، مؤسس طریقه نقشبندیه است.

 

ویژگی ها

او سومین و کوچک‌ترین پسر یکی از مهاجرانی بود که از خوارزم به بخارا آمدند و در آن‌جا مسکن گزیدند. وی پس از درگذشت پدر، از سهم الارث خود چشم پوشید و در مدرسه ای ساکن شد و زهد و ریاضت پیشه گرفت. بهاءالدین نقشبند نخستین بار در همین مدرسه با او ملاقات کرد. اثاثیه اندک حجره علاءالدین (حصیری مندرس، آجری به جای بالش، کوزه ای شکسته) بهاءالدین را سخت متأثر کرد، به طوری که بی‌هیچ مقدمه‌ای دختر خود را به همسری‌اش درآورد و او را به عنوان پسر روحانی خود پذیرفت. ثمره این ازدواج، پسری به نام خواجه حسن عطار بود.

بهاءالدین، بی‌درنگ علاءالدین را به طریقت خود نپذیرفت، بلکه به او توصیه کرد با گردآوری هیزم و فروش سیب در بازارهای بخارا، آن هم با پای برهنه روزگار بگذراند. علاءالدین، علی رغم ناراحتی برادرانش که هر دو از کسبه سرشناس بودند، این کار را با شادمانی انجام داد و پس از آن‌که تزکیه لازم در او به وجود آمد، بهاءالدین او را رسماً به طریقت خود پذیرفت و بخاری به سرعت، مقرّب و مرید خاص او شد. بهاءالدین او را به تربیت مریدانی گماشت که در سلوک متوقف مانده بودند و درحق وی می‌گفت : «او بار ما را بسیار سبک‌تر کرده است.» پس از درگذشت بهاءالدین، مریدانش، از جمله خواجه محمد پارسا که ظاهراً زمانی نامزد جانشینی او بود، با علاءالدین بیعت کردند. علاءالدین مدت ده سال شیخ طایفه نقشبندی بود. مهم‌ترین جانشین علاءالدین نیز که به طریقت نقشبندی استمرار بخشید، مولانا نظام الدین خاموش بود.

در منابع نقشبندی آمده است که خواجه علاءالدین عطار، پیش از بیان مریدان، از احوال درونی آنان آگاه می‌شد. در «رشحات عین‌الحیات» آمده است: «هر که به مجلس او درآمدی، پیش از آنکه سخن گوید، جواب حالش شنیدی.» در برخی نقل‌ها آمده است که به برکت دعای او، گرفتاری‌ها رفع می‌شد و بیماران شفا می‌یافتند.

 

از منظر فرهیختگان

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: علاءالدین، فرزندِ طریقتِ ماست و امینِ این راه. اگر کسی را در این طریق اهلِ حمل اسرار بینم، او علاءالدین است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: خواجه علاءالدین عطار، وارثِ حالِ خواجه بهاءالدین بود و در تمکین و وقار، کم‌نظیر. سخنش اندک، لیک پرمعنا و حالش غالب بر مقال.

خواجه محمد پارسا می‌گوید: آنچه از حقیقت این راه یافتم، از تربیت و نظرِ خواجه علاءالدین بود.

سید شریف جرجانی می‌گوید: تا مصاحب خواجه عطار نشدم، خدا را به حقیقت نشناختم.

 

عروج ملکوتی

علاءالدین در ۲ رجب ۸۰۲ قمری بیمار شد و به روایتی خبر داد که به زودی خواهد مرد. از این رو به پیروانش سفارش کرد که از سنّت پیامبر (ص) و اصول طریقت نقشبندی پیروی کنند و از مرگش اندوهگین نشوند. او هجده روز بعد، درگذشت و در روستای چغانیان (نوچغانیان) در نزدیکی بخارا به خاک سپرده شد.

خواجه محمد پارسا

به نام آفریننده عشق

 

ابوالفتح محمد بن محمد بن محمود حافظی بخاری حنفی (۷۴۹ – ۸۲۲ قمری)، معروف به خواجه محمد پارسا، یکی از مشایخ طریقه نقشبندیه در قرن هشتم هجری است.

 

ویژگی ها

محمد پارسا در سال ۷۴۹ قمری در بخارا به دنیا آمد. خاندان او از علما و بزرگان بخارا بودند. وی ظاهراً دوران کودکی و نوجوانی را در بخارا به تحصیل علوم متداول گذراند و در جوانی به خواجه بهاءالدین نقشبند، مؤسس طریقۀ نقشبندیه، دست ارادت داد و زیر نظر او به ریاضت و مجاهدت پرداخت و نزد وی مقامی بلند یافت. بهاءالدین به‌ سبب منش پارسایانه و شیوۀ زاهدانه‌اش به وی لقب «پارسا» داد. پیش از خواجه محمد نیز عمویش حسام‌الدین یوسف بخاری که از افاضل و علمای بخارا بود، به همراه دوستانش به جمع مریدان بهاءالدین نقشبند پیوسته بود و از مریدان نزدیک او به شمار می‌آمد.

خواجه محمد پارسا در همان هنگامی که نزد بهاءالدین نقشبند به سلوک مشغول بود، پیوسته نزد بابا شیخ مبارک بخاری، از اصحاب امیر حمزه نیز می‌رفت و با او مصاحبت داشت. وی همچنین با مولانا عارف دیگ‌کرانی نیز دیدار داشت و نزد او نیز بسیار بلندمرتبه بود، چندان‌ که دیگ‌کرانی در هنگام مرگ، با تأکید، خلافت وی را به بهاءالدین نقشبند توصیه کرد. وی بیشتر عمر خود را در بخارا به سر آورد و جز مسافرت‌های کوتاهی که به مناطق اطراف بخارا داشت، در نوبت دومی که بهاءالدین نقشبند به سفر حج می‌رفت، او را همراهی کرد.

محمد پارسا دو بار به زیارت خانه خدا رفت: بار اول در ملازمت بهاءالدین نقشبند و بار دوم در محرم سال ۸۲۲ قمری. در سفر اخیر که از نسف، ترمذ، بلخ و هرات گذشت وقتی به ولایت جام رسید پدر عبدالرحمن جامی به همراه عده‌ای به دیدار او رفتند. جامی در آن وقت پنج ساله بوده و خواجه پارسا به التفات کرده‌ است. عبدالرحمان در این باره می‌گوید: «امروز از آن شصت سال است. هنوز صفای طلعت منور ایشان در چشم من است و لذت دیدار مبارک ایشان در دل من.»

میان خواجه محمد پارسا و علاءالدین محمد عطار، خلیفۀ نخست بهاءالدین نقشبند، دوستی دیرینه و عمیقی وجود داشت و علاءالدین پیوسته از او با احترام یاد می‌کرد. پس از درگذشت خواجه بهاءالدین نقشبند، با آنکه خواجه پارسا خلیفه دوم او بود، اما از روی احترام و به جهت بزرگداشت شأن علاءالدین عطار، همانند دیگران با او بیعت کرد. وی همچنین برخی از اقوال علاءالدین را گردآوری نمود و در پی آن بود که آن‌ها را به کتابی که دربارۀ احوال و اقوال بهاءالدین نقشبند نوشته بود، ملحق کند، اما موفق به انجام‌ این کار نشد. پارسا به‌ رغم جایگاه طریقتی خود، ظاهراً گرایش چندانی به تربیت مریدان و اشتغال به امور آنان نداشت و پرداختن به فعالیت‌های علمی و تألیف کتاب را با طبیعت خود سازگارتر می‌یافت.

محمد پارسا در روزگار خود و پس از آن نزد اهل علم و تصوف از احترام فراوانی برخوردار بود، چنان‌ که عبدالرزاق کرمانی در «تذکره در مناقب شاه ‌نعمت‌الله ولی» به‌ رغم اختلاف‌های موجود میان نعمت‌اللهیه و نقشبندیه، از پارسا در کنار بزرگانی چون سعدالدین کاشغری و زین‌الدین خوافی به عنوان «کاملان» عهد خویش یاد کرده است. خواجه عبیدالله احرار نیز ضمن ستایش مقام معنوی و علمی خواجه پارسا، مطالعۀ مداوم “قدسیه” او را برای مریدان خود ضروری دانسته است. ظاهرا محمد پارسا در مورد آثار ابن عربی گفته است: «فصوص، جان است و فتوحات، دل. هرکه فصوص را نیک می‌داند وی را داعیه متابعت حضرت رسول (ص) قوی می‌گردد.»

مریدان و اطرافیان پارسا، بارها شاهد اجابت دعاهایشان به واسطهٔ خواجه پارسا بوده‌اند. گفته می‌شود که او با دعا، گره از کار فروبستگان می‌گشود و در موارد بسیاری، حاجات کسانی که به او توسل جسته بودند، برآورده می‌شد. گفته می‌شود خواجه بهاءالدین نقشبند، مقام معنوی خواجه پارسا را پیش‌بینی کرده و او را «یگانهٔ روزگار» خوانده بود.

نقل است که خواجه پارسا در سفری به شیراز، با حافظ دیدار داشته است. حافظ در وصف او سروده است:

بویِ جویِ مولیان آید همی    یادِ یارِ مهربان آید همی

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: «خواجه محمد پارسا، آن عارف کامل و آن محدث زاهد، که در علم و عمل و سلوک، یگانهٔ زمان خویش بود. سخنانش چون آب حیات، دل‌های پژمرده را زنده می‌کرد.

شاه محمود می‌گوید: خواجه پارسا، «عارفِ اسرار» و «بحرِ حقایق»است و سخنان او «میراث انبیاء» است.

عمادالدین نسفی می‌گوید: او مردی بود که علم لدنّی به او عطا شده بود و هر که در محضر او حاضر می‌شد، از علم و عرفان او بهره‌مند می‌گردید.

 

آثار

  • فصل الخطاب
  • رساله قدسیه
  •  انیس‌ الطالبین و عُدة‌ السالکین
  • تحفة‌ السالکین
  • شرح فصوص الحکم
  • تفسیر بر سوره‌های دو جزء ملک و نبا به زبان فارسی

 

عروج ملکوتی

محمد پارسا در جریان سفر دوم خود به مکه بیمار شد و پس از برگزاری مراسم حج، در ۲۴ ذیحجه ۸۲۲ قمری در ۷۳ سالگی در مدینه درگذشت و در قبرستان بقیع دفن شد.

عبدالرحمن عیدروس

به نام آفریننده عشق

 

شیخ عبدالرحمن بن مصطفی العیدروس (۹۵۸ – ۱۰۳۸ قمری)، از مشهورترین عارفان، عالمان و سادات حضرموت (یمن) در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

عیدروس در شب سه‌شنبه، ۹ صفر ۱۱۳۵ هجری قمری، در طارم (حضرموت) متولد شد. مادرش فاطمه بنت عبدالله الباهر بن مصطفی ایدراس بود. او در طارم بزرگ شد، قرآن کریم را در سنین پایین آموخت و در مجالس علما شرکت کرد. از همان آغاز جوانی، از هوش و فهم فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و خیلی زود در زمره دانشمندان بزرگ و افراد فاضل قرار گرفت. ایشان در زمان خود، چهره‌ای مشهور بود، مقام و منزلت او بسیار والا بود و گفته می‌شود که شفاعت (توصیه) او هرگز رد نمی‌شد. او در طول زندگی خود به کشورهای زیادی از جمله هند، حجاز، مصر، فلسطین، سوریه و ترکیه سفر کرد و پس از عمری طولانی مبارزه، دعوت، ارشاد و گردشگری معنوی، در مصر اقامت گزید.

شیخ عبدالرحمن به علم لدنی و افاضات رحمانی شهرت داشت. او در تفسیر قرآن و احادیث، و شرح کلمات عرفا، به ویژه آثار شیخ اکبر محیی‌الدین ابن عربی، چنان نکاتی را بیان می‌کرد که نشان از فهم عمیق و اتصال او به منبع وحی داشت. بسیاری از کسانی که در جلسات او حضور می‌یافتند، از بیاناتی بهره‌مند می‌شدند که گویی مستقیماً از عالم غیب بر زبان او جاری می‌شد. دیگران می‌گویند: «هرگاه شیخ سخن می‌گفت، گویی آیات الهی بر ما نازل می‌شد و حقایق پنهان آشکار می‌گردید.» نقل شده است: فردی به قصد امتحان نزد او آمد، اما پیش از آنکه سخنی بگوید، شیخ او را شناخت و فرمود: «ای جوان! آنچه در دل داری، ما را از آن خبر است. راه هدایت را در پیش گیر.»

حضور و مجالست با شیخ عبدالرحمن، تحولی روحی عمیق در افراد ایجاد می‌کرد. او با نفس قدسی و هدایت‌های عارفانه‌اش، توانایی گشودن درهای معرفت و عشق الهی را در دل‌ها داشت. بسیاری از کسانی که سال‌ها در پی حق بودند، با یک بار ملاقات یا مجالست با او، به مقصود خود رسیدند. ديگران می‌گویند: «ما قبل از ملاقات با ایشان، در ظلمت جهل و غفلت بودیم؛ اما با نورِ حضورِ ایشان، راهِ وصول به حق برایمان روشن گشت.» نقل است: «بسیاری از امراض صعب‌العلاج، تنها با شربت دعای ایشان، از بدن‌ها رخت بربست.» گزارش شده است که ایشان برای کسانی که مبتلا به فقر شدید یا عقیم بودند، دعا می‌کرد و خداوند متعال برکت را در مال و نسل آنان جاری می‌ساخت. این کرامات، شهرت او را به عنوان «ناشر العلم و البرکات» (گسترانندهٔ علم و برکات) دوچندان کرد.

 

از منظر فرهیختگان

محمد بن احمد العیدروس می‌گوید: همانا فرزندم عبدالرحمن، از علوم و معارفی برخوردار گشته که بسیاری از اسلاف ما از آن بهره‌مند نبوده‌اند؛ و او دریایی موج‌ زننده از دریاهای علم و حکمت است.

ابوبکر بن عبدالله العطاس می‌گوید: او قطب زمان و ولیّ رحمان است؛ وی چراغ هدایت برای همهٔ بندگان خدا است. هر کس بخواهد قدر اولیاء الله را بشناسد، باید به او بنگرد.

شیخ عبدالله بن محمد بن نوح می‌گوید: چون اولیا در این عصر ذکر شوند، چاره‌ای جز ذکر شیخ عبدالرحمن عیدروس در ابتدا نیست؛ زیرا او جامع میان شرافت و نور، و پیوند دهنده میان حق و خلق است.

علامه محمد بن سلیمان المغربی می‌گوید: ما در مجلس شیخ عبدالرحمن حاضر شدیم، پس خداوند بر ما از درهای معرفت گشود که پیش از آن، چنین عهدی را از او سراغ نداشتیم. او مانند ماهِ شب‌تاب بود که راه را بر ما روشن می‌ساخت.

 

آثار

  • مرآة الشموس بذكر سلسلة القطب العيدروس
  • العرف العاطر فی معرفة الخواطر و غيرها من الجواهر
  • لطائف الجود فی مسألة وحدة الوجود
  • سلسلة الذهب المتصلة بخبر العجم و العرب
  • القول الأشبه فی حديث: من عرف نفسه عرف ربه
  • قطف الزهور من روض المقولات العشر
  • الترقی إلى الغرف من كلام السلف والخلف
  • النفحة الألمعية فی تحقيق معنى المعية

 

اساتید

  • شیخ بن مصطفی عیدروس
  • مصطفی بن شیخ عیدروس
  • مصطفی بن عمر ایدروس
  • حسین بن عبدالرحمن ایدروس
  • عبدالرحمن بن عبدالله بلفقیه
  • عبدالله بن احمد بن سهل
  • عمر بن احمد السقاف

 

شارگردان

  • عبدالرحمن بن سلیمان الاحدال
  • سلیمان بن یحیی مقبول الاحدال
  • محمد مرتضی الزبیدی
  • عبدالرحمن بن حسن الجبراتی
  • سلیمان بن عمر جمال

 

عروج ملکوتی

عیدروس در شب سه‌شنبه ۱۲ محرم ۱۱۹۲ قمری، در خانه‌اش در قاهره (مصر) درگذشت. نماز جنازه‌اش در مسجد الازهر خوانده شد و در نزدیکی مرقد شیخ محمد عترِس، که نزدیک مرقد حضرت زینب (س) است، به خاک سپرده شد.

احمد بن حسین مرصفی

به نام آفریننده عشق

 

شیخ احمد بن حسین المرصفی (درگذشت ۱۱۸۰ قمری)، یکی از عارفان برجستهٔ قرن دوازدهم هجری قمری در مصر و از شاگردان برجستهٔ شیخ مصطفی بکری بود.

 

ویژگی ها

شاگردانش می‌گویند: «هرگاه شیخ نماز می‌خواند، هالهٔ نورانی او را فرا می‌گرفت و زمزمهٔ اذکارش، دل‌های خفته را بیدار می‌ساخت.» گزارش شده است که او به توانایی مکاشفهٔ احوال باطنی افراد دست یافته بود و بسیاری از مریدانش برای حل مشکلات روحی و معنوی به او مراجعه می‌کردند.

مانند بسیاری از اولیا، دعای مرصفی نیز بسیار مستجاب می‌شد. در روزگار قحطی و تنگدستی در مصر، مردم به او پناه می‌بردند. در یکی از موارد، پس از دعای خالصانهٔ او، باران رحمت الهی سرازیر شد و خشکسالی پایان یافت. در التذکرة المرصفیة آمده است: «پس از دعای شیخ، آسمان گشوده شد و چشمه‌های رحمت باریدن گرفت.»

 

از منظر فرهیختگان

شیخ مصطفی بکری می‌گوید: احمد مرصفی، دریایی در معارف و سلوک بود؛ و هر کس بخواهد تجلی حق را در صورتی بشری ببیند، باید به او بنگرد.

شیخ محمد امین کردی می‌گوید: شیخ احمد مرصفی، نشانه‌ای از نشانه‌های خداوند در زمین بود؛ و من وقتی در محضر او حاضر می‌شدم، احساس می‌کردم در محضر قدس هستم.

 

عروج ملکوتی

احمد مرصفی در سال ۱۱۸۰ قمری در مصر درگذشت.

عبداللطیف حلبی خلوتی

به نام آفریننده عشق

 

عبداللطیف بن حسام‌ الدین حلبی خلوتی (درگذشت ۱۰۲۱ قمری)، عارف و استاد بزرگ صوفیه و از شاخص‌ ترین شخصیت‌های طریقۀ خلوتیه در سوریه بود.

 

ویژگی ها

عبداللطیف از عارفان ساکن دمشق و از جمله کسانی بود که در مسیر مشایخ صوفیه، مشهور و تأثیرگذار بودند. او در حلب، که به آن منسوب بود، متولد شد. پدرش مردی صالح بود و همیشه در تلاش برای خیر بود. شیخ عبداللطیف روایت می‌کند که پدرش حسام الدین گفت: «از زمانی که دنیا را شناختم، نمی‌دانم که مرتکب گناه کبیره‌ای شده باشم.» پدر شیخ عبداللطیف در جوانی درگذشت. عبداللطیف از شاگردان شیخ مصطفی بکری بود. او از مادرش اجازه سفر خواست و درخواست کرد که او را وقف خدا کند، اما مادرش امتناع ورزید. اما بالاخره مادرش درخواست او را پذیرفت و او  به سرزمین رومیان – که ترکیه امروزی است – سفر کرد و خود را وقف تکمیل تلاوت قرآن کرد تا اینکه به آرزوی خود رسید.

برخی از همراهانش به او پیشنهاد کردند که به فرقه صوفیه بپیوندد، اما او امتناع کرد. سپس به مصر، به ویژه به دو قبرستان (قرافه بزرگ و کوچک) رفت و از آنجا به وادی آن سفر کرد و با علمای برجسته آن ملاقات نمود. شیخ شروع به مبارزه با هوای نفس خود کرد، زیرا هیچ راهنمایی نداشت و هر که را که از خدا بود دوست می‌داشت، تا جایی که هر که را که ملاقات می‌کرد، او را به خاطر خدا دوست می‌داشت. دیوان علی شبلی به روح او راه یافت و او شروع به خواندن آن از ابتدا تا انتها کرد. وقتی ماه رمضان آن سال فرا رسید، هر شب و روز یک ختم قرآن را تمام می‌کرد و آن را در آخر شب به پایان می‌رساند. او شب قدر را دید و بسیار خوشحال شد. او این موضوع را به شیخ خرشی گفت. خرشی مالکی گفت: «تبریک می‌گویم، به شب قدر رسیدی.»

سپس عبداللطیف به حج رفت و پس از اتمام مناسک حج، اقامت در حرم شریف را برگزید. در حالی که نشسته بود، مردی پرهیزگار به او نزدیک شد و گفت: «به برخی از آنچه از مناجات خوانده‌ام گوش کن. اگر اشتباه کردم، مرا اصلاح کن، زیرا از خطاهای دستوری می‌ترسم.» به دلیل ابهامش، خود را یکی از بادیه‌نشینان می‌دانست، زیرا هرگز کلمه‌ای را اشتباه تلفظ نمی‌کرد و آن را به هیچ وجه غیر از شکل و منبع صحیح آن به کار نمی‌برد. آنگاه فهمیدم که او مردی دارای مقام معنوی یا یکی از ارکان آن عوالم معنوی است. وقتی مقام او را شناختم، رو به او کردم و گفتم: «سرورم، می‌خواهم به یمن سفر کنم، اما به راهنمایی نیاز دارم که مرا از این مخمصه بیرون آورد. اگر کسی را جستجو کنم، او را نخواهم یافت.» شیخ چشمانش را باز کرد و به من گفت: «راهنمای تو در مصر است.»

پس شیخ به مصر رفت و با آن‌ها نشست و منتظر لطف الهی بود، اما او قبلاً هرگز در کتاب پیامبر وارد مسیر آنها نشده بود. بلکه وارد تربیت معنوی شیخ خود، شیخ مصطفی الرومى شد. در حالی که او در این حالت بود، شیخ مصطفی الرومى وارد خلوتگاه خود در ادرنوی شد. شیخ عبداللطیف شیخ مصطفی را از بیرون می‌شناخت، اما نه از نظر حال درونی و راز درخشان و پاک او. از او در مورد میل و نیتش پرسید، بدون اینکه متوجه شود که او همان فرد ماهری است که ستاره بختش رصد شده است. پس آنچه را که می‌خواست به او گفت و از آنچه می‌خواست به او خبر داد. گفت: دیدم که سرش را در طاقچه فرو برد، گویی از صاحب آنجا اجازه گرفته بود، به خاطر احترام به اهل طریقت. سپس شیخ مصطفی رومی گفت: می‌توانی شب سه‌شنبه نزد ما بیایی و اگر بیایی و ما تو را یاد کنیم و تو ما را دوست داشته باشی، طریقت را به تو می‌دهیم. شیخ نصیحت او را پذیرفت زیرا سخنانش بر دلش تأثیر گذاشت و نزد او رفت و طریقت را از او آموخت.

شیخ مصطفی البکری نقل کرد که ذکر عبداللطیف در آن روزهای جهاد و تلاشش، به صد هزار بار نزدیک شده است. او فیض الهی، کشف نورانی و بارش لطف الهی را بر نام دوم (خدا) تجربه کرد. سپس، پس از خلوت، نام سوم را به او آموخت و کتاب «انسان کامل» اثر عارف عبدالکریم جیلی را به او داد و به او گفت: «این کتاب را مطالعه کن و اگر در فهم مطلبی با مشکلی مواجه شدی، به بخشنده و گشاینده روی آور.» وقتی شیخش قلب او را سرشار از شادی دید، خوشحال شد و حق هم داشت، زیرا آن را در روز قیامت در ترازوی خود خواهد یافت. تا جایی که اگر کسی با سوالی شریف نزد او می‌آمد، می‌گفت: «به مقام معنوی شیخ عبداللطیف بروید.» شیخ مصطفی ادرنوی به مریدانش می‌گفت: «شیخ عبداللطیف مانند پشم آمد؛ به محض اینکه آن را می‌زدیم، گیر می‌کرد.»

به محض ورود عبداللطیف به دمشق، عده‌ای او را به روستای برزه بردند و او مدتی در آنجا ماند و امامت جماعت را بر عهده گرفت. سپس به زادگاهش سفر کرد و چندین سال در آنجا اقامت گزید. سخنان او تأثیر عمیقی بر قلب مردم گذاشت. شیخ طریقت مولویه به دیدار او رفت و او را به خلوتگاه باشکوه خود دعوت کرد. شیخ مولویه سوگند یاد کرد که سطحی از آرامش و سکون را تجربه کرده است که در آنجا به ندرت یافت می‌شود و او نه از نظر جسمی و نه از نظر درونی تمایلی به ترک آن ندارد. وقتی تعداد افرادی که به دنبال نصیحت او بودند به حدی افزایش یافت که راه برای همه رهگذران مسدود شد، وارد مسجد سید در همان نزدیکی شد. مردم از هر طرف به سمت او هجوم آوردند. وقتی شور و شوق معنوی بر او غلبه می‌کرد، می‌گفت: «هر که طالب حقیقت است، نزد ما بیاید.»

نقل است: مردی که شیخ را پنهان کرده بود، حاج حسن بن فرحات، به او گفت: «من او را در خانه‌ای که برای گاو در نظر گرفته شده بود، پنهان کردم. این خانه، یک ساختمان فرعی با یک خانه مسکونی بود و بقیه آن خانه مناسبی محسوب نمی‌شد و هیچ منبع آبی وجود نداشت تا اینکه پر از آب شد. سپس آب از آن عبور کرد و من از اینکه چگونه یک کوزه آب شکسته بالا آورده شد، شگفت‌زده شدم. این کرامتی از ایشان است که من در مورد آن شکی ندارم.»

همچنین حاج حسن بن فرحات می‌گوید: من با ایشان وارد خانه شدم و هیچ نوری نداشتیم. خانه برای ما مانند روز روشن شد تا اینکه جایی را که ایشان نشسته بودند، پهن کردیم و شیخ در آن مستقر شد. سپس تاریکی به حالت عادی بازگشت. در حالی که ایشان در خلوت بودند، برخی قسم می‌خوردند که ایشان را در فلان مکان دیده‌اند و برخی دیگر می‌گفتند: «من ایشان را در جای دیگری دیده‌ام.» شیخ فرمود: «در خلوت بولاق، اتفاقات مشابهی برای من رخ داد.» ایشان فرمودند: «این به دلیل قدرت روح در تعالی، پوست انداختن و به اشکال مختلف درآمدن است، همان طور که برای ابدال اتفاق می‌افتد.»

 

عروج ملکوتی

شیخ عبداللطیف در سال ۱۰۲۱ قمری در حلب سوریه درگذشت و در قبرستان مرج الدحداح به خاک سپرده شد.

مصطفی بن کمال‌الدین بکری

به نام آفریننده عشق

 

مصطفی بن کمال الدین بن علی صدّیقی بکری (۱۰۹۹ – ۱۱۶۲ قمری)، ملقب به قطب‌الدین و ابوالمواهب، عالم و عارف حنفی و بنیان‌گذار فرقه بکریّه در طریقت خلوتیّه است.

 

ویژگی ها

بکری در ذی القعده ۱۰۹۹ قمری در دمشق به دنیا آمد. وی در کودکی یتیم شد و عمویش سرپرستی او را به عهده گرفت. جدش بدرالدین بکری از خاندان مشهور بکریه است. استادان او در فقه و تصوّف عبارت بودند از: عبدالغنی بن اسماعیل نابلسی، شیخ ابوالمواهب محمد حنبلیو محمد بن بَدیری دِمیاطی. او در سفری که به بیت المقدس کرد، وارد طریقت خلوتیه شد و پس از مرگ مرشدش، عبداللطیف بن حسام الدین حلبی خلوتی، جانشین او گردید. بکری در بیت المقدس کتاب دعایی به نام “اَلفَتحُ القُدسی و الکَشفُ الاِنسی” نوشت که مریدانش آن را در پایان شب می‌خواندند.

بکری چندین بار به بیت المقدس سفر کرد و گزارشی درباره یکی از سفرهایش به نام “الخَمْرَةُ المَحسیِةُ (الحَسیة) فی الرَحلَةِ القُدْسیة” نوشت. وی همچنین برای تبلیغ طریقت خلوتیه، به مصر و شام و حلب و بغداد و قسطنطنیه و حجاز سفر کرد. فرزند بکری، ابوالفتوح محمد که صوفی، شاعر و نویسنده بود، کتابی به نام “تَلخیصات البکریة فی ترجمة خلاصة البکریة” در شرح حال پدرش نوشته است.

شیخ در جوانی چندین بار سفر حج و زیارت کرد و در سیاحت خود – که بعدها در رسالهٔ السیاحة الشرقیة ثبت کرد – تجربیاتی از مکاشفات غیبی داشت. نوشته است که در مدینه‌ منوره، در حال ذکر در کنار روضهٔ پیامبر (ص) حالت فنا بر او دست داد و گفت: «به ناگاه حسّ خاک از میان برخاست و جز نور محمدی ندیدم.» در تذکره‌های شاگردان آمده است که هرگاه کسی با اخلاص از او دعایی می‌خواست، اجابت نزدیک بود. به ویژه در زمان قحطی دمشق، مردم به نزد او آمدند؛ او دو رکعت نماز خواند و گفت: «اللهم اسق عبادک…» و همان روز باران نازل شد. پس مردم او را «مستجاب‌الدعوه اهل شام» خواندند.

در طبقات البکریة آمده است: «هرگاه شیخ ذکر را آغاز می‌کرد، سکینه نازل می‌شد و دل‌ها در حضور حق می‌گداخت.» عارف مصری «احمد بن حسین المرصافی» گفته است: «دیدم چگونه حضورش، غفلت را از صد دل برمی‌دارد، گویی با نفسش جان‌ها را پاک می‌کرد.» از جمله شاگردانش، شیخ محمد الخلوتی می‌گوید: «هرگاه در مجلس بر ما می‌نگریست، گویا درون ما را می‌خوانَد؛ بدون گفت‌وگو می‌دانست که در کدام مرحلهٔ سلوکیم.» بکری خود در یکی از نامه‌هایش نوشت: «قلبِ سالک همچون آینه است و من اگر بر آن بنگرم، آنچه را در آن است می‌بینم؛ پس نصیحت را به مقدار آن بازمی‌گردانم.»

در زمان اقامت او در مصر، برخی فقها که ابتدا به تصوف سخت‌گیر بودند، پس از مجالس وعظ و بحثش تغییر دیدگاه دادند. در تذکره‌ها آمده است: «عقلی‌ترین بیان از حقیقت عرفان را از زبان مصطفی بکری شنیدیم، که محبت را به علم آمیخت.»‌ او را “العارف العالِم” می‌خواندند؛ یعنی عارفی که علم داشت و عالمِ وارسته‌ای که عارف بود. عبداللطیف خلوتی می‌گوید: استاد من، شیخ مصطفی البکری، که خداوند از او خشنود باد، روایت کرد که روزی نام خدای تعالی را که با خط درشت و برجسته بر دیواری نوشته شده بود، دید. مدت زیادی به آن خیره شد و غرق در عظمت آن نام شد تا اینکه از هوش رفت و به زمین افتاد. پس از مدت کوتاهی از خواب بیدار شد. گویی جام‌هایی از شراب معرفت به او نوشانده شده بود.

 

از منظر فرهیختگان

شیخ عبدالرحمن العیدروس می‌گوید: او از واصلان است؛ مراحل را با تجلی الهی می‌پیماید و میان شریعت و حقیقت جمع کرده است.

محمد مرتضی الزبیدی می‌گوید: شیخ مصطفی بکری فقیهی عارف بود، با حالات شگفت در کشف و هدایت مریدان.

 

آثار

  •  الذخیرة الماحیة لِلاثام فی الصلاة علی خَیر الاَنام فی سائر الایام
  •  المَوردِ العَذب لِذَوی الورود فی کشف معنی وحدة الوجود
  • فوائد الفَرائد فی ضابط العقائد
  • بُلْغَةُ المُرید

 

عروج ملکوتی

وی سرانجام، در ۱۸ ربیع الثانی ۱۱۶۲ قمری در قاهره در گذشت. مقبره‌اش در قُرافة الکبری، خارج شهر قاهره، زیارتگاه است.

عبدالغنی نابلسی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالغنی نابُلسی (۱۰۵۰ – ۱۱۴۳ قمری)، عارف، فقیه، شاعر و عالم بزرگ سوری و از نوادگان خاندان صوفیان نابلس (فلسطین) بود.

 

ویژگی ها

نابلسی در دمشق زیست و در فقه حنفی و تصوف نقشبندی – قادری بود. وی در نامه‌ها و نوشته‌های خود گزارش می‌کند که حقایق علوم بر او نه از راه درس، بلکه از فیض الهی و مکاشفه قلبی گشوده می‌شد. به گفتهٔ شاگردانش، در مباحث عرفانی چنان سخن می‌گفت که گویی از غیب الهام می‌گیرد. همچنین نابلسی رؤیاهای خود را منبع الهام می‌دانست و بسیاری از آن‌ها را در رساله‌ای ویژه ثبت کرد. در یکی از رؤیاها، پیامبر اکرم (ص) را دید که او را به عنوان «شیخ تربیت شام» برگزید. یکی از شاگردان در «الدر المنثور» آورده است: «شیخ، پیش از آن‌که از ما چیزی بپرسیم، پاسخ را با لبخند می‌داد، چون می‌دانست در دل چه می‌گذرد.»

گزارش شده که بیماران با دم دعا یا لمس جامه‌اش شفا می‌یافتند. در یادداشت عبدالکریم بن محمود می‌خوانیم: «مردی کور، کرام‌النابلسی شد و دیده‌اش بینا گشت، و شیخ گفت: من چیزی نکردم، نفس خدا بینا کرد.» بسیاری از پیروان پس از ملاقات او، حالات جذبه و بیداری روحی یافتند. نفس صافی و قرائت اشعارش شور الهی در دل‌ها می‌افروخت و حلقه‌های ذکرش شهرتی فراگیر در شام، حلب، و بیت‌المقدس داشت. وی هنگام سفر حج خود نوشته است: «در عرفات، تجلی ذات را دیدم چون آینه بی‌رنگ و از آن پس چشم دلم جز حق چیزی ندید.»

در منابع صوفیهٔ شام آمده است که روحانیت جیلی در مکاشفه‌ای بر نابلسی ظاهر شد و او را به شرح اسرار انسان کامل مأمور ساخت. نابلسی خود در مقدمهٔ شرحش اشاره می‌کند: «دیدم شیخ عبدالکریم جیلی در عالم رؤیا آمد و گفت: «بیان مرا به زبانت تازه کن.»» او را نه‌ تنها به‌ عنوان عارف، بلکه به‌ عنوان فقیه کامل‌الذات و مصلح جامعه می‌ستودند. در زمانه‌ای که علما با تصوف درگیر بودند، نابلسی پیوند فقه و عرفان را برقرار کرد.

 

از منظر فرهیختگان

شمس‌الدین مرتضی زبیدی می‌گوید: او امام عارفان و خاتم اهل ذوق در دوران خود بود.

عبدالرحمن جبرتی می‌گوید: وقتی به کسی نگاه می‌کرد، خداوند سرّ درون او را بر شیخ می‌گشود.

شیخ مصطفی البکری الصدیقی می‌گوید: استاد ما، حجّت صوفیان و دریای تجلیات الهی بود.

محمد علاءالدین عابدین می‌گوید: با او ملاقات کردم، او عالمی عامل و عارفی کامل بود که از دنیا دل برید و به مولای خود پیوست.

 

آثار

  • إیضاح المقصود من وحدة الوجود
  • الحضرة الأنسیة فی الرحلة القدسیة
  • تعطیر الأنام فی تعبیر المنام
  • دیوان الدواوین
  • فضائل الشهور والأیام
  • أسرار الشریعة
  • التعبیر فی تفسیر الأحلام
  • منظومة أسماء الله الحسنی
  • الفتح الربانی والفیض الرحمانی

 

عروج ملکوتی

نابلسی در سال ۱۱۴۳ قمری در دمشق درگذشت و در همان‌جا مدفون گشت.

عبدالکریم جیلی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالکریم جیلی، جیلانی یا گیلانی (۷۶۷ – ۸۲۶ قمری)، عارف، فیلسوف و شاعر بزرگ قرن هشتم هجری بود. وی از نوادگان حضرت عباس (ع) و از شاگردان مکتب ابن عربی می‌باشد.

 

ویژگی ها

وی در اول محرم سال ۷۶۷ قمری متولد شد. درباره زادگاه جیلی اختلاف‌ نظر وجود دارد. عموم پژوهشگران به نسخه خطی قابَ قوسین و ملتقی‌ الناموسین اشاره می‌کنند که در آن جیلی خود را چنین معرفی کرده‌ است: «عبدالکریم بن ابراهیم بن عبدالکریم بن خلیفه بن احمد بن محمود، الکیلانی نسباً، البغدادی اصلاً، الربیعی عرباً، الصوفی حسباً.» اینکه جیلی خود را اصالتاً بغدادی و از حیث نسب گیلانی دانسته، موجب شده‌ است تا دربارهٔ زادگاه او دو نظر مطرح شود: گولدتسیهر وی را منتسب به جیل، روستایی در حوالی بغداد، دانسته است. نیکلسون و به تبع وی، کوربن و همچنین علامه حسن‌ زاده آملی نسبت جیلی را به گیلان می‌رسانند. غُنَیمی نیز با ذکر دلایلی، قاطعانه یمن را زادگاه جیلی دانسته‌ است.

عبدالکریم جیلی در جوانی به ایران و سپس هند رفت و زبان فارسی را در ایران آموخت. وی دارای کتاب‌های بسیاری است که بیش از همه الانسان الکامل وی معروف است که به فارسی ترجمه شده و مرتضی مطهری در کتاب انسان کامل از آن یاد می‌کند و تیتوس بورکهارت هم آن را به فرانسوی ترجمه کرده‌ است. جیلی همچنین کتابی با نام الناموس الاعظم دارد که در بیست جلد است و جلد ۱۲ آن را که نسیم السحر نام دارد، قاسم طهرانی در بیروت چاپ کرده‌ است. همچنین وی ۱۹ جلد کتاب در تفسیر خواص حروف بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِیمِ (۱۹ حرف) نگاشته‌ است.

جیلی خود در آغاز الانسان الکامل می‌گوید: «این علم را از راه کشف و شهود دریافته‌ام، نه از تعلیم کتاب و استاد.» وی به «وجه‌ الله» در هر ذره آگاه شده بود و از تفاوت میان کثرات عبور کرده بود. بسیاری از مفسران او را دارای کشف تام در مراتب وجود دانسته‌اند، تا آنجا که مرحله انسان کامل را نه نظری، بلکه «معاینه حضوری» می‌دانستند. در حاشیه برخی نسخه‌های کهن آمده که او در حالات فنا، با ارواح انبیا و اولیای پیشین ملاقات می‌کرد و می‌گفت: «در عالم مثال، با خضر دیدار کردم و از وی تعلیم سیر در الله یافتم.» همچنین از ویژگی‌های منحصر به‌ فرد او، جمع عقل و شهود بود. عارفان پس از او گفته‌اند که در جیلی، عقل همچون خدمت‌گزار شهود عمل می‌کرد.

در مکتب ابن عربی، جیلی را کمال نهایی تفسیر وحدت وجود دانسته‌اند. بسیاری از شارحان بعدی مانند قیصری، نابلسی و صده‌ها مفسر دیگر، از او به عنوان «خاتم مفسران مکتب ابن عربی» یاد کرده‌اند. جیلی، تجلی حقیقتِ محمدیه را شهود کرده و آن را سرچشمهٔ الهام کتابش دانسته است. در سنت ابن‌عربی، چنین شهودی از بزرگ‌ترین کرامات معنوی به شمار می‌رود. جیلی در چند نوشتهٔ خود اشاره می‌کند: «در بیداری و خواب، مرا مکاشفات در عوالم ملکوت و جبروت روی داد.» درباره کتاب الإنسان الکامل، بسیاری از شارحان عرفان اسلامی این باور را نقل کرده‌اند: «جیلی این اثر را نه با عقل اکتسابی، بلکه با الهام ربانی نگاشته است.» در آثار شاگردان نقشبندیه، به ویژه در هند، از جیلی با لقب طبِ شارحِ حقیقت و صاحبِ شهودِ انسان کامل یاد شده است.

 

از منظر فرهیختگان

احمد جامی می‌گوید: شیخ عبد الکریم جیلی، یکی از مشاهیر اهل الله و نادران عارفان بود که در بیان حقایق انسان کامل ابداع کرد.

ملاصدرا می‌گوید: عارفانی چون جیلی در شهود وحدت حقیقی، از فلاسفه فراترند‌.

عبدالغنی نابلسی می‌گوید: سخنان جیلی تجلیات حق در آیینه دل اوست و جز از مشاهد سخن نمی‌گوید. وی او را تالی ابن عربی می‌داند.

قاضی سعید قمی می‌گوید: وی عارفی است که در باب کشف و شهود، عطیه‌ای الهی یافته است.

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: جیلی از کسانی است که سرّ وحدت را دریافته و در بیان آن، قوتی دارد که کمتر در کسی می‌بینم.

 

عروج ملکوتی

عبدالکریم جیلی در سال ۸۲۶ قمری در ۵۹ سالگی درگذشت و در بغداد دفن شد.

شرف الدین یحیی منیری

به نام آفریننده عشق

 

شرف الدین احمد یحیی منیری (۶۶۱ – ۷۸۶ قمری) از عالمان و عارفان مشهور هندی است.

 

ویژگی ها

شیخ یحیی منیری در شعبان سال ۶۶۱ هجری قمری در منیر شریف به دنیا آمد. نسب او به زبیر بن عبدالمطلب بازمی‌گردد؛ بنابراین خانواده‌اش قریشی – هاشمی هستند. پدربزرگ او، حضرت امام محمد تاج فقیه، یکی از بزرگ‌ترین علما و حقوقدانان زمان خود بود. وقتی مخدوم الملک به سن هوشیاری رسید، پدرش او را برای ادامه تحصیل به سینارگائون (اکنون در بنگلادش) همراه با مولانا شرف الدین ابوتواما فرستاد. به دلایلی، او دهلی را ترک کرد و به بنگال رفت و در طول سفرهایش، منیر نیز اقامت داشت و در همین جا، شیخ یحیی از توانایی علمی او تحت تأثیر قرار گرفت. شرف الدین ابو تومه تفسیر، فقه، حدیث، اصول، الهیات، منطق، فلسفه، ریاضیات و سایر علوم را مطالعه کرد.

وی در دوران دانشجویی با دختر شیخ ابو تواما ازدواج کرد و صاحب فرزند شد. او آنقدر به درس‌ها و درس هایش علاقه‌مند بود که دوست نداشت با همه سر میز با دانش آموزان و حضار غذا بخورد. مولانا شرف الدین با دیدن اشتیاق و علاقه او، ترتیب داد تا غذا به محل اقامتش برسد. وی پس از اتمام تحصیلاتش، دوشنبه برای جستجو به دهلی رفت. پس از ملاقات با شیخ نظام الدین اولیا، از دهلی به لاهور رفت و شاگرد شیخ نجیب الدین فردوسی شد. پس از آن، سی سال را در جنگل های راجگیر گذراند و برای خدا دعا و مراقبه کرد. پس از ۱۲ سال، مردم از حضور او آگاه شدند و برای دیدار با او به جنگل‌ها می‌رفتند. سپس به بیهار شریف آمد تا برای مردم آنجا تدریس کند. سلطان محمد شاه تغلق برای او صومعه‌ای در بیهار ساخت و او به طور دائم در آن ساکن شد.

در تذکرهٔ چشتیه و چند منبع دیگر آمده است: وی پیش از آن‌ که کسی سخن بگوید، نیت و حاجت او را بیان می‌کرد. گاهی به مریدی که به ظاهر آرام بود، می‌گفت: «در درون تو غوغایی است، ساکن شو» و آن فرد گریه می‌کرد. در منطقهٔ بیهار، وقتی قحطی و خشکسالی آمد، مردم از شیخ خواستند دعا کند و باران آمد. در موارد متعدد، دعاهای او سبب شفای بیماران یا گشایش در کارهای مریدان می‌شد. خودِ شیخ در نامه‌هایش اشاره می‌کند: «گاه در ذکر، دریچهٔ نور بر دل گشوده می‌شود. در مراقبه، معانی بر قلب من افاضه می‌شود.»

 

عروج ملکوتی

شیخ یحیی منیری در شب پنجم شوال سال ۷۸۶ قمری در جریان نماز عشاء درگذشت.