نوشته‌ها

عارف ریوگری

به نام آفریننده عشق

 

محمد عارف ریوگری (۵۵۱ – ۶۱۶ قمری)، از مشایخ سلسله نقشبندیه در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

او برخاسته از شهر «ریوگر» (ریوکار) – واقع در نزدیکی بخارا در منطقه ماوراءالنهر – است و به همین سبب به او لقب «ریوگری» داده‌اند. وی از جمله جانشینان نامدار خواجه عبدالخالق غجدوانی به شمار می‌آید. او در ۲۷ رجب سال ۵۵۱ هجری قمری در شهرک ریوگر، واقع در حدود هجده مایلی بخارا و سه مایلی غجدوان، دیده به جهان گشود. ریوگر یکی از روستاهای پیرامون بخارا (در ازبکستان امروزی) است که هم زادگاه او و هم محل آرامگاه ابدی‌اش می‌باشد.

در آن دوران، خواجه عبدالخالق غجدوانی – که با لقب «خواجه خواجگان» شناخته می‌شد – در غجدوان، واقع در سه مایلیِ ریوگر اقامت داشت. نفوذ معنوی و برکات او در همه جا زبانزد بود. محمد عارف به خدمت او درآمد، با وی بیعت کرد و باقی عمر خویش را در مصاحبت و خدمتِ «شیخ» خود سپری نمود؛ تا آنکه سرانجام به اوج کمال در تصوف و طریقت دست یافت. او تحت هدایت مرشد معنوی خود، مراحل گوناگون ریاضت و مجاهده را پشت سر گذاشت. گفته می‌شود که خواجه عبدالخالق غجدوانی چهار جانشین اصلی داشت: خواجه احمد صدیق، خواجه اولیای کبیر، خواجه سلیمان کرمانی و خواجه عارف ریوگری. سلسله معنوی خواجه بهاءالدین نقشبند به خواجه عارف ری‌وگری می‌رسد.

بسیاری از سالکان راه حق، از فیض معنوی عارف ریوگری بهره‌مند شدند. او به شاگرد نزدیک خود، خواجه محمود انجیر فغنوی، اجازه ارشاد و خرقه خلافت (جانشینی) اعطا کرد؛ کسی که پس از او به ترویج «سلسله خواجگان» ادامه داد. در دوره‌های بعد، همین سلسله معنوی به خواجه بهاءالدین نقشبند پیوند خورد و با نام طریقت «نقشبندیه» شناخته شد. نقل شده است که عراف ریوگری در دوران کودکی به محضر حضرت خضر (ع) مشرف شدند.

نقل است: خواجه عبد الخالق، روزی اصحاب را درس می‌فرمودند و جماعتی از نااهلان در جوار ایشان مجلسی آراسته بودند و فساد می‌کردند و بر بالای قصری بودند و خمر می‌خوردند و استماع طلبه از سماع آن فاسقان نقصان می‌یافت و در استماع کلام ربانی نقصان پیدا می‌شد. خواجه عارف ریوگری ایشان را نهی کردند ولی آنان قبول نکردند. خواجه عارف با جمیع اصحاب بیرون آمدند و با نظر مهابت، آن شیر بارگاه ربانی بر آن روباه صفتان شیطانی نگاه کردند. یکی از ایشان با دیگری مخاصمت کرد و تیغی بر وی زد. دیگری گریبان او را گرفت و هر دو از بالای قصر درافتادند و هلاک شدند. بعد از زمانی، آتش فتنه در میان ایشان افتاد و خصومت انگیختند و چهار کس از ایشان کشته شدند. یکی از اصحاب از بیرون خانقاه درآمد و ماجرا را پیش خواجه عبدالخالق باز نمود. خواجه عبدالخالق نزد خواجه عارف آمد و فرمود: «ای فرزند، تربیت برای خدمت و مرحمت است، نه برای مهابت و هلاکت.»

نقل است: خواجه عبدالخالق نشسته بود و در کنار ایشان خواجه احمد صدیق، خواجه غریب و خواجه اولیا نیز بودند. هر یک از این افراد با خود فکر کردند که چرا خواجه عارف که از نظر سنی از ما کوچک‌تر است، نزد خواجه عبدالخالق جایگاه بالاتری دارد.
خواجه عبدالخالق به نور فراست دریافت و گفت: خواجه عارف را طلب کنید. آن‌ها نزد خواجه عارف رفتند و دیدند که خواجه عارف در مسجدی ویرانه هستند و قبله بر سر آن بزرگوار سایه داری می‌کند. آنان نیز در قدم خواجه عارف افتادند و مقام ایشان را تصدیق کردند.

نقل است: در ملازمت حضرت خواجه عارف، یکی از یاران ایشان در خاطر گذرانید: در این مدت بسیار خدمت او را به واجبی پیش برده‌ام ولی بر من هیچ چیز از مقامات و کرامات ظاهر نشد. نمی‌دانم تقصیر این فقیر است يا اينکه این شمایل و فضایل در ایشان نیست.» خواجه عارف به نور کرامات حال او را فهمیدند و چون از ادای فریضه نماز فارغ گشتند، به ایشان گفتند: «فرزند محمود، به تو نگرانی دارم» و سپس از مصلی متوجه قبله شدند. مشهور است که محمد عارف توانایی عجیبی در «توجیه» (انتقالِ حالِ معنوی) به مریدان داشت. می‌گویند با یک نگاه یا سکوت طولانی در مجلس، حالِ مرید را دگرگون می‌کرد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالخالق غجدوانی می‌گوید: عارف، وارث اسرار من است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: وی در کمالِ خمول (گمنامی) می‌زیست و هیچ‌گاه از کسی چیزی نخواست. او چنان به ذکرِ قلبی مشتغل بود که اگر در میانِ بازار هم می‌نشست، از حضورِ حق غافل نمی‌گشت.

 

عروج ملکوتی

محمد عارف در اول شوال سال ۶۱۶ قمری دار فانی را وداع گفت و در ریوگر به خاک سپرده شد.

یعقوب چرخی

به نام آرفیننده عشق

 

یعقوب بن عثمان بن محمود غزنوی (درگذشت ۸۵۱ قمری)، معروف به یعقوب چرخی، عالم و عارف طریقه نقشبندیه بود.

 

ویژگی ها

یعقوب چرخی در ابتدا، چندی در هرات و مدتی در مصر به تحصیل علم اشتغال داشت. وی در مصر با زین‌الدین خوافی هم‌درس بود و هر دو آن‌ها از شاگردان شهاب‌الدین سیرافی بودند. او در سال ۷۸۲ قمری به بخارا رفت و پس از آنکه از علمای آن دیار اجازه فتوا گرفت، تصمیم داشت به چرخ بازگردد، اما اندکی پیش از ترک بخارا با بهاءالدین نقشبند دیدار کرد. در این دیدار، بهاءالدین طاقیه (کلاه) خود را به چرخی داد و وی را تشویق کرد تا به نزد تاج‌الدین دشت کولکی برود. چرخی به توصیه او عمل کرد و صحبت تاج‌الدین را دریافت و در نتیجه آن، عزم وی برای دادن دست ارادت به بهاءالدین جدی‌تر شد و از این‌ رو، دوباره به بخارا بازگشت.

در آنجا پس از اشارات غیبی، واقعه‌های گوناگون و تفأل به قرآن کریم، اندک تردیدِ چرخی برای پیوستن به بهاءالدین نقشبند از میان رفت. بنابراین، به نزد وی رفت و به او دست ارادت داد. بهاءالدین برای وی سلسله مشایخ خود را تا عبدالخالق غجدوانی بازگفت و او را به وقوف عددی (یکی از اصول طریقت نقشبندیه که عبارت از رعایت عدد فرد در ذکر قلبی است) مشغول نمود. پس از مدتی ملازمت، بهاءالدین به چرخی اذن سفر داد و سفارش کرد که آنچه از وی به او رسیده است، به بندگان خدا برساند. همچنین بهاءالدین، چرخی را به ملازمت مرید و جانشین خود، علاءالدین عطار توصیه کرد.

چرخی پس از درگذشت بهاءالدین در سال ۷۹۱ قمری، مدتی در بلاتکلیفی به‌ سر برد. در این هنگام، علاءالدین که در چغانیان (در غرب ماوراءالنهر) ساکن بود، به وی نامه‌ای نوشت و از او خواست که طبق وصیت بهاءالدین نزد او بیاید. از این‌ رو، چرخی به چغانیان رفت و تا سه روز پس از وفات علاءالدین در آنجا به‌ سر برد و سپس به جانب هلغتو از توابع حصار رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. نقل شده است که یک روز، درویشی مجذوب به او گفت: ای یعقوب! زود زود قدم بردار که وقت آن رسیده از مقبولان باشی.

 

از منظر فرهیختگان

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: چرخی، ستون خیمه‌ این طریقت در آفاق خراسان خواهد بود.

علاءالدین عطار می‌گوید: شیخ یعقوب، جامع میانِ علم ظاهر و حقیقت باطن است. کسی که به تفسیر او گوش دهد و درِ قلبش گشوده نشود، باید در ایمان خود تأمل کند.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او از آن گروه از مشایخ بود که علم رسمی را با درک شهودی به هم آمیخت؛ به گونه‌ای که فقیهان او را فقیه، و عارفان او را عارفِ کامل می‌دانستند.

 

آثار

  • تفسیر یعقوب‌ چرخی‌
  • رساله ابدالیه
  • رساله انسیه
  • رساله نائیه
  • رساله جمالیه

 

عروج ملکوتی

یعقوب چرخی در سال ۸۵۱ قمری درگذشت. مقبره چرخی در شهر هلغتو (کشور تاجیکستان) قرار دارد.

ابو علی فارمدی

به نام آفریننده عشق

 

فضل‌ بن محمد بن علی (۴۰۷ – ۴۷۷ قمری)، معروف به ابوعلی فارمدی، از عارفان و عالمان معروف طوس در قرن پنجم هجری بود.

 

ویژگی ها

ابوعلی منسوب به «فارمد» است؛ روستایی که در میان آبادی‌های طوس واقع شده است. او دانش فقه را نزد امام ابوحامد غزالی آموخت و احادیث نبوی را از عالمان و محدثانی همچون ابوعبدالله بن باکویه شیرازی، ابومنصور تمیمی، ابوعبدالرحمن نیلی و ابوعثمان صابونی فراگرفت. در همین ایام، ابوسعید ابوالخیر به نیشابور آمد. ابوعلی با او آشنا شد و از اقوال و احوال وی بهره‌ها برد. او سپس نزد ابوالقاسم گرگانی که از پیشوایان و راهبران طریقت بود، به تکمیل مراحل سلوک پرداخت و گاهی نیز به اشاره استاد، به میهنه، نزد ابوسعید ابوالخیر می‌رفت. در همین احوال، گرگانی دختر خود را به ازدواج ابوعلی درآورد و به او اجازه مجلس‌گویی و ارشاد داد. ابوعلی سپس به نیشابور بازگشت و مدتی در آنجا و چندی نیز در طوس، مرو و دیگر شهرها به مجلس‌گویی پرداخت. زبان فصیح و شیرین و نکته‌گویی های بدیع و دلنشین ابوعلی، مجلس‌های او را رونقی خاص بخشیده بود و صوفیان دیگر و مشتاقان اینگونه مجالس از دور و نزدیک به دیدار وی می‌شتافتند.

حضور کسانی چون امام الحرمین جوینی در این مجالس، خود گویای اهمیت گفتارهای فارمدی است. بزرگانی چون محمد غزالی و ابویعقوب همدانی نیز از حضور در همین مجلس‌ها به سوی تصوف گرایش یافتند. کم‌کم آوازه ابوعلی چنان بلند شد که به «لسان الوقت»، «زبان خراسان» و «شیخ خراسان» شهرت یافت. ابوعلی در طریقتِ معنوی خویش جایگاهی یگانه داشت و در وعظ و ارشاد، شاگرد ابوالقاسم  گرگانی بود. در ساحت تصوف، سلسله‌ی معنوی او به دو منبع بازمی‌گردد: شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوالحسن خرقانی. در سنت نقشبندیه، او با خواجه ابوالقاسم گرگانی بیعت کرد؛ در حالی که هم‌زمان از طریق شیوه‌ «اویسی»، از ابوالحسن خرقانی نیز فیض معنوی دریافت نمود.

ابوعلی فارمدی می‌گوید: در اوان جوانی، در نیشابور مشغول کسب دانش بودم. شنیدم که شیخ سعید ابوالخیر به شهر آمده و به وعظ و سخنرانی می‌پردازد. به دیدارش رفتم؛ به محض آنکه نگاهم به چهره‌ نورانی‌اش افتاد، شیفته‌اش شدم و عشقی عمیق نسبت به صوفیان در دلم ریشه دواند. یک بار، با اینکه زمان مناسبی برای دیدار نبود، بسیار مشتاق دیدن شیخ شدم. اتفاقاً از خانه بیرون آمدم و شیخ را در میان جمعیتی انبوه دیدم. او متوجه حضور من نشد، از این رو، بی‌سروصدا به دنبالش رفتم. وقتی وی به مجلس «سماع» رسید، من در گوشه‌ای پنهان نشستم. هنگامی که حالتی از وجد و شور معنوی بر شیخ مستولی شد، او جامه‌ خود را درید و بانگ برآورد: «ای ابوعلی طوسی، کجایی؟» گمان کردم کسی دیگر را صدا می‌زند، بنابراین پیش نرفتم؛ اما چون بار سوم او را فراخواند، دیگران به من گفتند: «او تو را صدا می‌زند.» نزدیک شدم و شیخ آن جامه و کارد را به من بخشید و فرمود: «تو برای ما، همان حکمی را داری که این جامه و کارد دارند.» من آن‌ها را پذیرفتم و با نهایت احترام و تکریم نزد خود نگاه داشتم.

می‌گویند خواجه نظام‌الملک که در آن زمان، همه امور مملکت به تدبیر او می‌گشت، هرگاه ابوعلی فارمدی بر او وارد می‌شد، او را بر جای خود می‌نشاند، در حالی که چون قشیری و جوینی نزد او می‌رفتند، چنین نمی‌کرد. وقتی سبب را از نظام‌الملک پرسیدند، گفت: آنان وقتی نزد من می‌آیند، مرا می‌ستایند، ولی فارمدی عیبها و خطاهای مرا بازگو می‌کند و مرا متنبه می‌سازد. فارمدی می‌گوید: در دوران تحصیل علم، در خدمت ابوالقاسم قشیری بودم. هرگاه حالتی معنوی به من دست می‌داد، آن را با او در میان می‌گذاشتم؛ اما او تنها توصیه می‌کرد: «بر کسب دانش تمرکز کن.» با این حال، روز به روز بر مقدار مرکب (در دواتم) افزوده می‌شد. یک روز متوجه شدم که قلمم به رنگ سفید درآمده است. وقتی این ماجرا را به استادم گفتم، فرمود: «اکنون که دانش از تو رخت بربسته است، تو نیز از آن دست بکش و خود را وقف ریاضت‌های معنوی کن.» از آن پس، تمام همت خود را صرف خدمت به استادم، امام ابوالقاسم، در خانقاه کردم. روزی، هنگامی که استادم در حمام بود، سطل‌های آب بر سر او ریختم. وقتی امام ابوالقاسم نماز خود را به پایان رساند، پرسید: «چه کسی این آب را ریخت؟» از آنجا که بیم داشتم کار نابخردانه‌ای کرده باشم، سکوت کردم. چون برای بار سوم پرسید، اعتراف کردم: «من بودم.» استاد آنگاه گفت: «ای ابوعلی، آنچه ابوالقاسم در طول هفتاد سال به دست آورد، تو با یک سطل آب به دست آوردی.»

ابوالقاسم قشیری که خود مرجع بزرگ صوفیان خراسان بود، توجه ویژه‌ای به ابوعلی فارمدی داشت و او را از میان شاگردانش برای هدایت دیگران برگزید. قشیری مکرر به مریدانش می‌فرمود که فارمدی در فهم دقیق اسرار توحید و سلوک، به مرتبه‌ای رسیده است که کمتر کسی به آن دست می‌یابد. جامی در توصیف مقام او می‌نویسد: «او از اقرانِ خود ممتاز بود به کمال ورع، تقوا و استقامت در احوال. انوار ولایت از جبهه او ظاهر بود و در ترویجِ طریقت حق، مساعی جمیله داشت.» عطار نیشابوری نیز از وی با عناوینی مانند پیر عهد، سالک وادی جدّ و جهد، امام قال و حال و بحر علم یاد می‌کرد که “همچون آب زر سخن می‌گفت.”

 

عروج ملکوتی

فارمدی در سال ۴۷۷ قمری در طوس (روستای فارمد) درگذشت و همانجا یه خاک سپرده شد.

خواجه محمد معصوم

به نام آفریننده عشق

 

محمد معصوم سرهندی (۱۰۰۷ – ۱۰۷۶ قمری)، معروف به «عروةالوثقی» و «قیوم ثانی»، از مشایخ طریقت نقشبندیه – مجددیه و فرزند و جانشین شیخ احمد سرهندی بود.

 

ویژگی ها

محمد معصوم در ماه شوال سال ۱۰۰۷ قمری در منطقه «ملک حیدر» واقع در سرهند شریف، دیده به جهان گشود. نامش محمد معصوم، کنیه‌اش ابوالخیرات، لقبش مجدالدین و عنوانش «عروةالوثقی» بود. در همان سال، او را به محضر محمد باقی‌بالله بردند. ایشان تولد «عروةالوثقی» را به فال نیک گرفت و در همان دوران حیات خود پیش‌بینی کرد که وی به مقام معنوی «قطب‌العالم» نائل خواهد شد. در یازده‌سالگی، احمد سرهندی از او بیعت گرفت و او را در مسیر سلوک معنوی (طریقت) تعلیم داد. او تا سن شانزده‌ سالگی، تحصیل در تمامی علوم عقلی و نقلی را به پایان رساند و قرآن کریم را در مدت کوتاه یک ماه حفظ کرد. وی نزد شیخ محمد طاهر لاهوری، آخوند سجاول سرهندی و ملا بدرالدین سلطان‌ پوری کسب علم کرد.

خواجه محمد معصوم سرهندی در سن چهارده سالگی به والد خود، احمد سرهندی گفت: من از خود نوری می‌یابم که تمام عالم از آن منور است، چون آفتاب اگر آن نور فرو رود عالم ظلمانی است. احمد سرهندی نیز بشارت قطبیّت به ایشان داد و گفت: تو در آینده، قطب وقت می‌شوی. احمد سرهندی پیش از رحلت خود، محمد معصوم را به عنوان جانشین خود برگزید و این موضوع را در نامه‌ای خطاب به محمد سعید و محمد معصوم، این چنین بیان کرد: «دیروز پس از نماز صبح بر من آشکار شد که ردایی که بر تن داشتم از من جدا گشت و ردای دیگری برای پوشیدن به سوی من فرستاده شد. این اندیشه به ذهنم خطور کرد که آیا این “ردای جداشده” به کسی اعطا خواهد شد یا خیر. در دل آرزو کردم که چه نیکو می‌شد اگر این ردا به فرزند ارشدم، محمد معصوم می‌رسید. لحظه‌ای بعد دیدم که آن ردا به فرزندم بخشیده شده و او کاملاً به آن ملبس گردیده است. این ردای جداشده، نماد مقام “قیومیت” است که با تربیت و کمال معنوی پیوند دارد و با این دورانِ جمعی ارتباط برقرار کرده است.» 

خواجه محمد معصوم نوشته است: من یک روز برای رسیدن به فنا، در مقابل خدا بسیار تضرع و زاری نمودم؛ آنگاه مشاهده کردم که بسیار زنارها از گردن نفس من در می‌آیند و می‌شکنند. بعد از‌ آن به خدمت حضرت والد خود حاضر شده و واقعه را تعریف کردم. پدر فرمود: هنوز فنای کامل انجام نشده است. بعد از مدت مدیدی، توفیق داشتم خانه خدا را زیارت کنم و در آنجا از فضل او، این دولت عظمی و موهبت کبری به دست آمد. در مقامات معصومی، روایات متعددی از شفای بیماران ناامید، گشایشِ گره‌هایِ کور مالی و سیاسی و حتی باران‌خواهی به دست او ثبت شده است. مریدان او معتقد بودند که هرگز دعایی از درگاه او بی‌اجابت برنمی‌گشت، مگر آنکه در آن مصلحتی نهفته بود.

کرامت دیگر او، خواندن باطن مریدان بود. نقل است که او در جلسات «حلقه» (مراقبه)، پیش از آنکه مریدی از مشکل خود سخن بگوید، پاسخ سؤالش را می‌داد یا راه درمان روحی‌اش را تبیین می‌کرد. احمد سرهندی در دوران حیات خود، خواجه محمد معصوم را از هر جهت کامل می‌دانست و حتی در نامه‌هایش به او، از «کشفیات والای» او سخن می‌گفت. ایشان خواجه معصوم را «جامع علوم ظاهری و باطنی» معرفی کرده و او را وارث اصلی اسرار طریقت مجددیه می‌دانست. معاصران محمد معصوم، او را به «قیومِ زمان» ملقب کردند. در اصطلاح این سلسله، «قیوم» کسی است که واسطه‌ فیض الهی برای اهل عالم است و نظم معنوی جهان به او تکیه دارد.

شواهدی دال بر ارادت اورنگ‌زیب عالم‌گیر به خواجه محمد معصوم، از مدت‌ها پیش از جلوس او بر تخت سلطنت وجود دارد. در واقع، او در سال ۱۰۴۸ قمری برای ادای رسمی مراسم بیعت به حضور خواجه در «سرهند» شتافت. دیداری که در آن، مژده پادشاهی آینده‌اش را نیز دریافت کرد. محمد معصوم در وقت وفات خود فرمود: به ماه بدر نگاه کنید! مثل همیشه منور می‌باشد یا اینکه کم نور شده است؟ مریدان گفتند: با اینکه ابری در آسمان نیست، ماه کمرنگ شده است. محمد معصوم گفت: ماه انگار ماتم زده شده و سیاه پوش شده است. نه می درخشد و نه نور می دهد. نام قطب زمان را از دفتر زندگان بیرون کردند؛ در نتیجه، ماه نیز از فرط ناراحتی تیره و تار شده و تنویر نمی‌کند. این حادثه، اهل آسمان را نیز در حزن غرق کرده است.

 

آثار

  • مکتوبات معصومیه
  • یواقیت الحرمین
  • مکاشفات غیبیه

 

عروج ملکوتی

محمد معصوم در ۹ ربیع‌الاول ۱۰۷۹ قمری در سرهند درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.
احمد سرهندی

به نام آفریننده عشق

 

شیخ احمد سرهندی (۹۷۱ – ۱۰۳۴ قمری)، معروف به مجدّد الف ثانی (احیاگر هزاره دوم)، عالم و عارف مشهور قرن دهم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

احمد سرهندی پس از نیمه‌شبِ جمعه، چهاردهم شوال ۹۷۱ هجری (که مصادف با سال تولد خواجه باقی‌ بالله است) در هند متولد شد. پدرش، شیخ عبدالاحد، از عالمان دینی برجسته و اهل تصوف بود. او پس از حفظ قرآن در سنین پایین و فراگیری علوم سنتی نزد پدر، برای تکمیل تحصیلات خود در علوم عقل به سیالکوت سفر کرد و نزد مولانا کمال‌الدین کشمیری به آموختن پرداخت. همچنین نزد استادان برجسته حدیث، در این علم به تبحر رسید. وی که تحصیلات رسمی خود را تا هفده‌ سالگی به پایان رسانده بود، خود را وقف تدریس کرد. در حوزه تصوف، طریقت چشتیه را نزد پدر آموخت و طریقت‌های قادریه و نقشبندیه را نزد خواجه باقی‌ بالله در دهلی فراگرفت. او سپس با خواجه باقی‌ بالله بیعت کرد. آوازه دانش و مقام معنوی او چنان گسترش یافت که مشایخ، عالمان و مریدانی از سراسر جهان اسلام – از جمله مناطقی چون روم (آناتولی)، شام، ماوراءالنهر و افغانستان – برای بهره‌مندی از هدایت‌های معنوی و آموزه‌هایش نزد او می‌آمدند.

سرانجام، او به لقب «مجدّد الف ثانی» (تجدیدگر هزاره دوم) شهرت یافت؛ لقبی که نخستین بار توسط عبدالحکیم سیالکوتی به او اطلاق شد. او در کنار پیمودن مسیر معنوی (طریقت)، پایبندی سخت‌گیرانه‌ای به شریعت داشت. پس از درگذشت مرشدش، افتخار رهبری طریقت نقشبندیه نصیب او شد و تا پایان عمر، خود را وقف رسالت هدایت معنوی و تبلیغ دین کرد. احمد سرهندی اصولاً با تصوف مخالف نبود، بلکه با هرگونه تصوفی که تابع شریعت اسلامی نباشد، مخالفت می‌ورزید. به باور او، پیروی از قرآن و سنت و پایبندی به ارکان اسلام، تنها راه رستگاری است. مرشد و راهنمای معنوی او، خواجه محمد باقی‌بالله، طریقت صوفیانه نقشبندیه را به هند آورد و او خود به توسعه و گسترش این طریقت همت گماشت. در دوران سلطنت مغول، بسیاری از آداب، رسوم و باورهای هندو در اسلام نفوذ کرده بود. هویت متمایز اسلام تضعیف شده و تشخیص مرز میان اسلام و آیین هندو دشوار گشته بود. او بر این باور بود که هرگونه بدعتی که در دین وارد شود، عملی انحرافی است و به گمراهی می‌انجامد.

خواجه محمد هاشم کشمی در برکات احمديه نوشته‌اند: وقتی محمد باقی بالله، اصحاب خود را به جهت استفاده از شیخ احمد ترغيب نمود و به سرهند فرستاد، يکی از اصحابشان از امتثال امر ابا نمود. آن صحابه در خواب دید که رسول اکرم (ص) خطبه‌ای در مدح شخ احمد می‌خواندند و می‌فرمودند: هر که مقبول احمد است، مقبول ماست و هر که مردود احمد است، مردود ماست. همچنین ميرزا مظهر جان جانان می‌گوید: روزي به ديدار رسول اکرم (ص) مشرف شدم. از ايشان پرسيدم: در حق مجدد الف ثانی چه می‌فرمايید؟ فرمودند: مثل ايشان در امت من، ديگر کيست؟ شیخ احمد سرهندی می‌گفت: هر که داخل طريق ما شد، تا قيامت با واسطه يا به غير واسطه از مردان و زنان، همه را در نظر ما در آورده و اسم، نسب، مولد و مسکن او را به ما فهماندند و اگر بخواهيم همه را يک به يک بيان می‌کنیم.

شیخ احمد با آنکه در بسیاری از مکتوبات خود سعی در رد و انکار عقاید ابن عربی دارد، اما همواره از او با احترام تمام یاد می‌کند و او را از «اولیای مقبولان» می‌داند و جز به ندرت، اشاره طعنه‌ آمیز به نام یا آثار او ندارد، چنان که در یکی از مکتوبات خود می‌گوید: ما را با نص کار است نه به فص. فتوحات مدنیه ما را از فتوحات مکیه مستغنی ساخته است. وی در مسأله ولایت نیز از همان آغاز کار خود با ابن‌ عربی و بسیاری از متصوفه که ولایت را اصل و نبوت را فرع آن می‌دانستند، مخالف بود؛ اما اختلاف اصلی و اساسی شیخ احمد با پیروان ابن عربی بر سر مسأله وحدت وجود و عینیت حق و خلق است و چنان که قبلاً اشاره شد، وی از هر فرصتی برای اعتراض به این نظر استفاده می‌کند. احمد به جای نظریه “وحدت وجود”، نظریه “وحدت شهود” را ارائه کرد و آن را صحیح دانست.

احمد سرهندی می‌گفت که یک روز به من این چنین الهام شد: تمام کمالات و خصوصیت هایی را که تو به دست آوردی تا وقت مهدی (عج) دیگر کسی نائل به آن نخواهد شد. همچنین احمد سرهندی می‌گفت: اگر کسی در هوا پرواز کند و بر روی آب راه برود و فقط یک مستحب را ترک کند، یک ذره از این راه نصیب نخواهد داشت. نقل است: در مجالس شیخ احمد، بسیاری از مریدان تازه وارد، بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند، دچار «انقطاع» (بریدن از دنیا) می‌شدند. او با یک نگاه یا سکوت، چنان تحولی در جان مخاطب ایجاد می‌کرد که فرد تا پایان عمر دیگر به دنبال لذت‌های دنیوی نمی‌رفت. کتاب‌های تذکره، گزارش‌های متعددی از «کشف واقعیت‌های دور» (آگاهی از وقایع غیبی) توسط او ثبت کرده‌اند. برای نمونه، پیش‌بینی‌ های او درباره سرنوشت برخی امرا یا وقایع سیاسی آینده، دقیقاً به وقوع پیوست.

 

از منظر فرهیختگان

خواجه باقی‌ بالله می‌گوید: احمد، نوری است که خداوند در این عصر برای هدایت مردم برانگیخته است. او آن‌چنان در حقیقت توحید غرق شده که در جهان معنوی، همتایی ندارد. شيخ احمد، آفتابی است که مثل ما هزاران ستاره در سايه او گم‌ هستند.

عبدالحکیم سیالکوتی می‌گوید: اگر در این عصر، کسی را بتوان به عنوان مجدّدِ دین معرفی کرد، جز شیخ احمد کسی شایسته نیست. استدلال‌های او در دفاع از شریعت، تمام شبهات فلاسفه و متصوفه انحرافی را نابود می‌کند.

شاه ولی الله دهلوی می‌گوید: حضرت شيخ احمد، اِرهاص (شگفتى) دوره الف ثانی می‌باشد. دوست ندارد او را مگر مؤمن متقی و دشمن نگيرد او را مگر منافق شقی.

 

آثار

  • اثبات نبوت
  • رساله در باب کلمه توحید (تحلیل)
  • شرح رباعیات
  • معارف و بینش‌های لدنی مبدأ و معاد
  • مکاشفات مستقیم معنوی
  • مکتوبات امام ربانی
  • رساله در باب جذبه و سلوک

 

عروج ملکوتی

یک روز احمد در دوران بیماری‌اش چنین گفت: «امروز، روز وصال با محبوب است؛ ای محبوب، تمام جهان را فدای این موهبت می‌کنم.» او سرانجام در روز سه‌شنبه، ۲۸ صفر سال ۱۰۳۴ قمری در «سرهند» درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.

محمد باقی بالله

به نام آفریننده عشق

 

ابوالمؤید رضی الدین محمد باقی بن عبدالسلام (۹۷۱ – ۱۰۱۲ قمری)، معروف به باقی بالله، از مشایخ بزرگ نقشبندیه و از مروّجان این طریقه در هندوستان است که در آن سرزمین به «خواجه بیرنگ» نیز شهرت دارد.

 

ویژگی ها

باقی بالله در کابل به دنیا آمد. پدرش قاضی عبدالسلام سمرقندی، عالم و صوفی بود و در کابل منصب قضا داشت و مادرش به خواجه عبیداللّه احرار نقشبندی، نسب می‌رسانید. تحصیلات نخست باقی بالله در کابل بود و سپس به همراه برای تکمیل تحصیلات خود به سمرقند رفت. دامنه دانش باقی بالله چنان وسیع شد که هرگاه یارانش کتابی دشوار یا درسی بسیار پیچیده نزد او می‌آوردند، بی‌درنگ آن را با وضوح و روشنی شرح می‌داد. باقی بالله در ماوراء النهر ذوق عرفانیش غالب آمد و تحصیل علوم رسمی را رها کرد و به تصوّف روی آورد و چند سالی در صحبت مشایخی مانند خواجه عبید، افتخار شیخ (از مشایخ طریقة یَسَویه) و امیرعبداللّه بلخی بود و به ذکر و مراقبه می‌گذراند. سپس، به دعوت برخی از دوستانش که در هندوستان صاحب منصب و مقامی بودند، به آنجا سفر کرد، ولی برخلاف پیشنهاد آنان، به سپاه بابری نپیوست و به طلب عارفان و صوفیان پرداخت.

وی از لاهور به دهلی و از آنجا به کشمیر رفت و چندی در خدمت شیخ باباوالی خوارزمی بود. پس از درگذشت باباوالی، به ماوراءالنهر بازگشت و در اَمْکَنَد، در نزدیکی سمرقند، به شیخ بزرگ نقشبندیه آن زمان، مولانا خواجگی امکنگی پیوست و از او اجازه ارشاد یافت. وی به سنّت نقشبندیان، از مشایخ پیشین نیز «تربیت روحانی» یافت و از روحانیت شیخ عبیداللّه احرار بهره مند شد. باقی بالله به دستور شیخ خود، برای ارشاد و نشر طریقه نقشبندی به هندوستان بازگشت و به لاهور رسید و پس از یک سال اقامت در آنجا به دهلی رفت و تا پایان عمر در فیروزآباد دهلی اقامت گزید.

باقی بالله بیش از حدود سه سال در مسند شیخی نماند و در اواخر عمر، کار ارشاد طالبان را به خلیفة خود شیخ احمد سرهندی واگذاشت و خود عزلت گزید. باقی بالله از معتقدان به ابن عربی بود و در نوشته‌ها و سخنانش از فصوص و فتوحات مکرر نام برده و نقل کرده است و عقیده به وحدت وجود را در آثارش و به خصوص در سلسلة الاحرار بیان نموده است. باقی بالله بر تبعیّت از شریعت و حفظ سنت تأکید داشت و طریقة نقشبندی را همان «طریقه سلف» می شمرد و می‌گفت که مدار این طریقه سه چیز است: رسوخ در عقاید اهل سنت و جماعت، آگاهی (حضور) و عبادت. در سلوک، «ذکر قلبی» و «رابطه» را مؤثرتر می‌دانست و ذکر جهر و سماع را روا نمی‌شمرد.

نقل است: یک روز، واعظی بر فراز منبر مشغول وعظ بود و حضرت خواجه در برابرش نشسته بودند. ناگهان نگاه واعظ به چهره‌ نورانی خواجه افتاد و بی‌درنگ لرزه‌ای بر اندامش مستولی شد. شدت آن حال چنان بر او چیره گشت که قدرت تکلم را از دست داد و درمانده‌وار از منبر به زمین افتاد. همچنین نقل است: روزی یک افسری نظامی برای دیدار با حضرت خواجه آمد. خدمتکارش اسب او را نگه داشته بود که ناگهان حضرت از مسجد بیرون آمدند. نگاه کیمیاگر ایشان بر آن خدمتکار افتاد و آن مرد، بی‌هوش بر زمین افتاد. او دوباره برخاست، اما بلافاصله بر زمین افتاد و همچون توپی بر خاک غلتید. او مدتی از شب را در این حالِ بی‌قراری سپری کرد و سپس در حالی که از خود بی‌خود شده بود، راهی بیابان شد و دیگر هرگز کسی او را ندید و خبری از او نشنید.

نقل است: جوانی از تبار و سلسله‌ چشتیه، مرید حضرت خواجه شد. او چنان سخت بیمار گشت که امید به زنده ماندنش از میان رفت. هنگامی که ماجرا به عرض حضرت خواجه رسید، ایشان فرمودند: «اندیشه‌ای به ذهنش خطور کرده بود که این طریقِ معنوی را رها کند و در پیِ کسبِ نیاکانِ خویش برآید. این اندیشه بر من آشکار شد و حس غیرت معنوی را در من برانگیخت و همین امر علت بیماری اوست.» آن مرد ماجرا را برای فرزند شیخ بازگو کرد؛ فرزند شیخ نیز آن روایت را تأیید نمود و ضمن ابراز توبه و پشیمانی، بی‌درنگ از آن رنج و بیماری رهایی یافت.

نقل است: یک روز معاون حاکم با یکی از همسایگان خود، رفتاری بسیار ظالمانه در پیش گرفت و قصد داشت او را از خانه‌اش بیرون کند. خواجه باقی‌بالله کوشیدند تا او را متقاعد سازند و فرمودند: درویشی در این محله ساکن است؛ با او مدارا کن.» اما آن مقام دولتی زیر بار نرفت. حضرت هشدار دادند: «مشایخ ما بسیار غیور و حامیِ مریدان خویش‌اند؛ اگر بر این کار اصرار ورزی، نه تنها جان خودت، بلکه جان دیگران نیز به خطر خواهد افتاد.» با این حال، آن مقام اعتنایی نکرد. دو سه روز بعد، او به اتهام سرقت بازداشت شد و به همراه اعضای خانواده‌اش اعدام گردید. یک روز خواجه باقی بالله به شیخ تاج‌الدین فرمود: «ای تاج! چنان سیلابی از احوال معنوی، گشایش‌های الهی، انوار و اسرار بر من فرود می‌آید که اگر تمام این اقیانوس مرکب شود، برای ثبت آن‌ها کفایت نمی‌کند؛ با این حال، غایت مقصود من، فراتر از دسترس دیدگان یا عقل و خرد است!

 

از منظر فرهیختگان

شیخ احمد سرهندی می‌گوید: من هر چه از کمالاتِ نقشبندیه دارم، همه را در آن چند روز کوتاهی که در خدمت خواجه باقی‌بالله بودم، به دست آوردم. او دریایی بود که مرا در خود غرق کرد. اگر او نبود، من در پیچ‌ و خمِ استدلال‌های عقلی و ظواهر شرعی باقی می‌ماندم. هرگاه در راه سلوک به مشکلی برمی‌خوردم، تنها با یاد کردن خواجه و توسل به روح او، گرهِ کارم باز می‌شد.

بدرالدین سرهندی می‌گوید: نور باطنی او در مرتبه “نهایت‌النهایت” (نهایتِ نهایت‌ها) تجلی یافت و در حقیقت، همین نور بود که پس از دریافت اجازه از شیخِ خود، شکوه و عظمتی عظیم به مقام ارشاد و تکمیلِ مریدانِ او بخشید. دقیقاً به همین دلیل بود که سالکان تنها با یک بار همنشینی با او، چنان بهره‌های معنویِ شگرفی می‌بردند که دستیابی به آن‌ها حتی با سال‌ها مجاهدت سخت روحانی و ریاضت‌های دشوار میسر نبود.

محمد حسن کشمیری می‌گوید: طلاب از یک نظرش آن یابند که از اربعینات متکاثره و ریاضات متواتره نیابند.

 

عروج ملکوتی

باقی بالله سرانجام در ماه جمادی‌الثانی سال ۱۰۱۲ قمری از دنیا رفت و در حوالی شهر دهلی دفن شد.

شهید مظهر جان جانان

به نام آفریننده عشق

 

شهید مظهر جانِ جانان (۱۱۱۱ – ۱۱۹۵ قمری)، با نام اصلی شمس‌الدین حبیب‌الله میرزا جان جانان، عارف نقشبندی و شاعر پارسی‌گوی قرن دوازدهم قمری در شبه قاره هند بود.

 

ویژگی ها

نسب او با ۲۸ واسطه از طریق محمد بن حنفیه به حضرت علی‌ (ع) می‌رسد. پدرش در امر تعلیم و تربیت او اهتمام فراوانی داشت. میرزا مظهر در آغاز، رساله‌های فارسی در باب اصطلاحات و شیوه کاربرد کلمات را نزد پدرش آموخت، قرائت قرآن کریم را از قاری عبدالرحیم فرا گرفت و دانش حدیث و تفسیر را نزد حاجی محمد افضل سیالکوتی کسب کرد. افزون بر این علوم، میرزا صاحب در هنرهای دیگر – به‌ ویژه هنر رزمی شمشیرزنی – نیز مهارت و تسلطی چشمگیر داشت. وی می‌گفت که اگر بیست نفر هم‌زمان با شمشیرهای کشیده به او حمله می‌کردند، در حالی که او تنها عصایی در دست داشت، هیچ‌یک از آنان نمی‌توانستند کوچک‌ترین زخمی به او وارد کنند.

میرزا مظهر می‌گفت که عشقی پرشور و گرایشی عمیق به پیروی از سنت نبوی در سرشت او نهادینه شده بود. او در نُه‌ سالگی، حضرت ابراهیم (ع) را در خواب دید و آن پیامبر با مهربانیِ بسیار با او رفتار کرد. وی در هجده‌ سالگی، پس از شنیدن شرح کمالات معنوی «سید نورمحمد بدایونی» از برخی آشنایان، تصمیم گرفت که به محضر او شرفیاب شود. میرزا مظهر می‌گوید: «با شنیدن اوصاف ستوده‌ آن سید، بی‌اختیار مشتاق بوسیدن قدم‌هایش شدم. اگرچه رسم مبارک آن سید بر این بود که هیچ‌کس را بدون انجام “استخاره” وارد طریق معنوی نکند، اما در این نوبت، به من فرمود چشمانم را ببندم و بر قلبم تمرکز کنم؛ آنگاه با یک بار توجه و تمرکز معنوی، “لطایف خمسه” مرا برای اشتغال به “ذکر” فعال ساخت و سپس به من اجازه مرخصی داد. این واقعه، عشق و ارادت مرا دوچندان کرد. خلاصه آنکه، او طی چهار سال، سیر و سلوک مرا تا مقام “ولایت علیا” هدایت کرد و “اجازت” (مجوز ارشاد) و “خرقه” (جامه جانشینی معنوی) را به من عطا فرمود.»

میرزا مظهر، سرانجام به محمد عابد سنامی روی آورد. میرزا طی هفت سال و به برکت راهنمایی‌های معنوی او، مراحل «کمالاتِ ثلاثه» (سه کمال)، «حقایقِ سبعه» (هفت حقیقت) و دیگر علوم عالیه را به اتمام رساند. میرزا نه تنها در طریقت قادریه، بلکه در طریقت‌های چشتیه و سهروردیه نیز از محمد عابد سنامی، اجازه دریافت کرد. میرزا یازده سال تمام در خدمت محمد عابد ماند و پس از درگذشت او، ردای رهبری معنوی را بر تن کرد. طالبانِ حق از هر سو به سوی او روی می‌آوردند؛ علما و صالحان در خانقاهش گرد می‌آمدند تا از فیض معنوی بهره‌مند شوند و آوازه مقامات معنوی او در همه‌جا پیچید. در مراحل نخستین، تأثیر توجهات معنوی او چنان بی‌قراری عمیقی در افراد برمی‌انگیخت که اغلب آنان را به حالتی از بی‌خودی و ازخودبی‌خبری ناشی از استغراقِ عمیقِ روحانی می‌کشاند.

نقل است: مردی پس از دیدار با میرزا نزد خواجه میر درد رفت. خواجه با دیدن او بی‌درنگ گفت: «گویی مریدِ میرزا شده‌ای، چرا که باطنِ تو به نور معنویِ مجددیه روشن گشته است.» آن مرد پاسخ داد که تنها به دیدارش رفته بوده است. شاه ولی‌الله دهلوی می‌فرمود: «خداوند متعال چنان بصیرت معنوی (کشف) اصیلی به من عطا کرده است که امور سراسر زمین بر من پوشیده نیست و همچون خطوط کف دست آشکار است. در این زمان، هیچ‌کس در هیچ منطقه یا شهری همتای میرزا جان‌جانان نیست؛ هر کس که سودای پیمودن طریق سلوک معنوی را در سر دارد، باید از راهنمایی او بهره گیرد.» از این رو، پیروان شاه صاحب بنا بر توصیه ایشان، برای بهره‌مندی از آموزه‌های معنوی میرزا به وی روی آوردند.

میرزا مظهر، مریدان را از دستیابی‌شان به مقامات عالی معنوی بشارت می‌داد؛ رویه‌ای که موجب بروز تردید در دل برخی از افغان‌ها می‌شد. میرزا با بصیرت معنوی خود از این امر آگاه شد و فرمود: «اگر به سخن من اعتماد ندارید، هر یک از مشایخ بزرگ پیشین را که می‌خواهید برگزینید تا روح او تجلی کند و بر صحت این بشارت‌ها گواهی دهد.» آنان پاسخ دادند که اگر «سرورِ کائنات» (حضرت محمد (ص)) آن را تأیید فرمایند، آن تأیید معتبرترینِ گواهی‌ها خواهد بود. از این رو، میرزا به همراه یارانش، توجه باطنی خود را معطوف به روح مبارک پیامبر خدا (ص) ساخت و سوره فاتحه را تلاوت کرد. سرور کائنات (ص) تجلی فرمود، تردیدکنندگان را سرزنش کرد و اعلام داشت که تمام بشارت‌های میرزا عین حقیقت است.

نقل است: یک روز میرزا در کنار مزار زنی بدنام به مراقبه نشست و گفت: «آتش دوزخ در گور او شعله‌ور است و آن زن در میان شعله‌ها به بالا و پایین پرتاب می‌شود. من در باب ایمان او تردید دارم؛ با این حال، ثواب معنویِ یک دور ختمِ “کلمه طیبه” را به روح او هدیه می‌کنم؛ اگر با ایمان از دنیا رفته باشد، رستگاری نصیبش خواهد شد.» پس از اهدای ثواب تلاوت کلمه طیبه، فرمود: «سپاس خدای را که او حقیقتاً با ایمان از دنیا رفته است؛ به برکت این کلمه، از عذاب رهایی یافته است.» یک بار، مردی گستاخ که به مکاشفات معنوی آن حضرت باور نداشت، کوشید او را بیازماید و چنین ادعا کرد: «این مزارِ یکی از دوستان من است؛ لطفاً از احوال او جویا شوید.» پس از لحظه‌ای سکوت، میرزا پاسخ داد: «دروغ نگو؛ این مزار یک زن است، نه مزار دوست تو.»

در تذکره‌ها (به‌ویژه مقامات مظهری) نقل شده است که او از «احوالِ باطنیِ» مریدان که در غیابِ او بودند آگاهی داشت و در نامه‌هایش به آن‌ها، مشکلات روحی‌شان را پیش از آنکه بگویند، بازگو می‌کرد. شاه غلامعلی دهلوی می‌گوید: او مظهرِ کامل صفات الهی بود. در هر کلامی که از او صادر می‌شد، حقیقتی نهفته بود که جز اهلِ دل، کسی آن را درک نمی‌کرد. او نه تنها پیر طریق، بلکه طبیب جان‌های بیمار بود.

 

عروج ملکوتی

در سال ۱۱۹۵ قمری، اندکی پس از فرارسیدن شب، چند مرد، درِ خانه میرزا مظهر را کوبیدند. خادم خبر داد که کسانی برای ادای احترام آمده‌اند. با اجازه او، سه مرد وارد شدند؛ در میان آنان، مردی مغول‌تبار حضور داشت. مظهر از محل استراحت خود بیرون آمد و در برابر آنان ایستاد. آن مرد مغول پرسید: «آیا شما میرزا جانِ‌جانان هستید؟» در همان لحظه، آن مغول تیره‌بخت، گلوله‌ای شلیک کرد که به سمت چپ قلب مظهر اصابت نمود. او سه روز بعد به شهادت رسید و در شهر دهلی به خاک سپرده شد.

سید نورمحمد بدایونی

به نام آفریننده عشق

 

سید نورمحمد بدایونی (درگذشت ۱۱۳۵ قمری)، از مشایخ سلسله نقشبندیه – مجددیه و پدرِ شاه ولی الله دهلوی بود.

 

ویژگی ها

نور محمد بدایونی در ابتدا به تحصیل علوم دینی پرداخت. او پس از دستیابی به تسلط و دریافت گواهی رسمی در این علوم، برای کسب دانش باطنی و معرفت الهی، به محضر خواجه سیف‌الدین شتافت و در طریقت نقشبندیه با وی بیعت کرد. او از مصاحبت و خدمت به خواجه سیف‌الدین بهره‌های فراوان برد و پس از درگذشتِ آن بزرگوار، با حافظ محمد محسن دهلوی تجدید بیعت کرد و همچنان از فیوضات و برکات معنوی برخوردار می‌شد. او پیوسته به مراقبه و تفکر با سری فروافکنده می‌پرداخت؛ شیوه‌ای که موجب شد گردنش به حالتی خمیده درآید. پس از حافظ محمد محسن دهلوی، او خود عهده‌دار مقام ارشاد و هدایت معنوی شد و شمار بسیاری از مردم از آموزه‌های روحانی‌اش بهره‌مند گشتند.

نقل است: یک بار غذایی از سوی فردی دنیا طلب به او رسید. او اظهار داشت که در آن غذا تیرگی معنوی احساس می‌کند و از جانشین خود، میرزا مظهر جان‌ جانان، خواست تا آن را بررسی کند. میرزا مظهر پس از توجه معنوی بر آن موضوع، چنین بیان کرد که اگرچه غذا از راه حلال تهیه شده، اما به دلیل نیتِ خودنمایی (ریا) در فرد اهداکننده، نوعی آلودگی معنوی در آن پدید آمده است و این مسئله را نورمحمد فهمیده بود. میرزا مظهر جان‌ جانان نقل می‌کند: یک روز هنگام دیدار با مرشد خود، سید نورمحمد بدایونی، آن بزرگوار را در حالتی سرشار از شادمانی یافت. هنگامی که علت آن را جویا شد، مرشد پاسخ داد: «امروز شمار بسیاری بادبزن میان درویشان توزیع کردم و می‌بینم که به یُمنِ پذیرفته شدن این عمل، فیوضات و برکات معنوی فراوانی از جانب حضرت حق در حال نزول است.»

نورمحمد از نفوذ معنوی نیرومندی برخوردار بود و توجه روحانی خود را معطوف به برآوردن نیازهای مریدان صادقش می‌ساخت. هرگاه نورمحمد توجهش را بر درخواستی متمرکز می‌کرد، به‌ ندرت آن درخواست بی‌پاسخ می‌ماند. یک روز، زنی خبر داد که دخترش توسط یک «جن» ربوده شده است. با وجود خواندن اوراد و اذکار گوناگون، هیچ‌کدام کارساز واقع نشده بود و او از شیخ درخواست مداخله معنوی کرد. شیخ پس از مدتی طولانی مراقبه و تفکر باطنی، اعلام کرد که دختر در زمانی مشخص بازخواهد گشت و دقیقاً همان‌گونه نیز شد. وقتی از دختر درباره آن ماجرا پرسیدند، او تعریف کرد که در بیابانی بوده تا اینکه پیرمردی دستش را گرفته و او را بازگردانده است. هنگامی که کسی درباره ماهیت مراقبه‌اش پرسید، او توضیح داد که از درگاه الهی درخواست کرده بود تنها در صورتی اقدام کند که دعا و تمرکز معنوی‌اش مؤثر واقع شود.

نقل است: یکی از مریدان صادق او، تحت تأثیر هوای نفس، قصد ارتکاب گناه زنا داشت. در آن لحظه حساس، تمثالی معنوی از شیخ پدیدار شد و میان آن دو حائل گردید. زن که وحشت‌زده شده بود، گریخت و در گوشه‌ای پنهان شد؛ مرید نیز توبه کرد و از شدت شرمساری، تا مدتی طولانی در محضر شیخ حاضر نشد. نقل است: یک روز مریدی برای دیدار با حضرت سید عازم شد. در بین راه، نگاهش به زنی افتاد که نامحرم بود. هنگامی که به محضر حضرت سید رسید، آن استاد نگاهی به او انداخت و بی‌درنگ فرمود: «من در وجود تو تیرگی معنویِ ناشی از “زنای چشم” (نگاه حرام) را احساس می‌کنم؛ شاید چشمت به زنی نامحرم افتاده است.» سپس، آن بزرگوار از سر شفقت و توجه خاص، آن تیرگی را برطرف ساخت.

وی تجلی نور معنوی حاصل از اعمال مریدان را در باطن آنان مشاهده می‌کرد. اگر کسی پس از قرائت «کلمه طیبه» (لا اله الا الله) نزد او می‌آمد، می‌فرمود: «امروز کلمه طیبه را بر زبان جاری کرده‌ای.» به همین ترتیب، اگر کسی پس از خواندنِ «درود» (صلوات بر پیامبر) به دیدار او می‌آمد، می‌گفت: «امروز نور درود از وجودت ساطع است.» شاه گلشن می‌گوید: در بازار نشسته بودم که شخصی سوار بر هودج (تخت‌روان) از راه رسید؛ حضورش سراسر بازار را روشن و درخشان ساخت. کسی گفت: این همان مرشد معنوی حضرت میرزا است. با شنیدن این سخن، او را تا خانه‌اش همراهی کردم و آنجا را سرشار از پاکی و درخششی یافتم که گویی خانه خداست. هاله‌ای الهی از دیوارها و حتی خاک آن مکان ساطع بود و مقام معنوی والای او را بر من آشکار ساخت.

 

عروج ملکوتی

نورمحمد در یازدهم ذی‌القعده سال ۱۱۳۵ قمری در دهلی دار فانی را وداع گفت. مزار نورانی او در جنوب آرامگاه خواجه نظام‌ الدین اولیا قرار دارد.

ابوالفتوح رازی

به نام آفریننده عشق

 

جمال‌الدین حسین بن علی نیشابوری رازی (۴۷۰ – ۵۵۲ قمری)، مشهور به ابوالفتوح رازی، از مفسران و محدثان شیعه در قرن ششم هجری قمری و صاحب تفسیر فارسی روض الجنان و روح الجنان است.

 

ویژگی ها

ابوالفتوح رازی احتمالاً در ری متولد شد و در همانجا رشد کرد. ابوالفتوح بیشتر به وعظ و خطابه می‌پرداخت و به آن تعلق خاطر داشت. مجالس وعظ او، آنگاه كه جوان بوده است در خان علان ری – احتمالاً منسوب به علان کلینی – قبولی عظیم نزد مردمان داشته است، چنان که برخی به وی رشک می‌بردند و به دلیل بدگویی حاسدان نزد والی شهر، وی مدتی از وعظ محروم گردید.

بزرگ‌ترین کرامت ابوالفتوح، نگارش تفسیر «روض‌الجنان و روح‌الجنان» است. بزرگان معتقدند که نگارش چنین تفسیر جامعی با آن نثر فاخر و ادبیات روان فارسی در قرن ششم، بدون تأیید الهی و نصرت غیبی ممکن نبوده است. آیت‌الله مرعشی نجفی که از علاقه‌مندان جدی به آثار شیخ بود، همواره بر لزومِ توجه به تفسیر روض‌الجنان تأکید داشت و آن را از مفاخر علمی شیعه در حوزه ادبیات و تفسیر می‌دانست.

 

 

از منظر فرهیختگان

میرزا حسین نوری می‌گوید: استاد و پیشوای مفسرین، ترجمان کلام الهی، جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی خزاعی رازی، مشهور به ابوالفتوح رازی، دانشمندی فاضل، فقیهی مفسر و ادیبی مطلع بوده و در کسب علم به درجات کمال نایل شده بود.

شیخ عباس قمی می‌گوید: وی عالمی متبحر، مفسری متبکر (نوآور)، فقیه، متکلم و از بزرگانِ شیعه بود. تفسیر ابوالفتوح رازی از نظر حسنِ بیان، جامعیت و استحکام، در میان تفاسیر فارسی، همتایی ندارد.

محمدباقر خوانساری می‌گوید: او از ماهرترین و بزرگ‌ترین علمای ادب و از راویان سرشناس علم حدیث است.

 

آثار

  • تفسیر روض الجنان و روح الجنان
  • روح الاحباب و روح الالباب فی شرح الشهاب
  • رساله یوحنا
  • تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام

 

عروج ملکوتی

ابوالفتوح در حدود سال ۵۵۲ قمری درگذشت و در جوار حرم عبدالعظیم حسنی دفن شد.

ابومسعود اندلسی

به نام آفریننده عشق

 

ابومسعود اندلسی (درگذشت ۵۷۹ قمری)، از عارفان قرن ششم هجری قمری و مرید شیخ ابوالبرکات بوده‌ است.

 

ویژگی ها

شیخ ابومسعود اندلسی، جانشین شیخ ابوالبرکات است و به عنوان قطب دهم بعد از غیبت کبرای امام دوازدهم در سلسله نعمت‌اللهی به حساب می‌آید. شیخ محی‌الدین عربی بارها در فتوحات مکیه از شیخ ابومسعود اندلسی یاد کرده و سخنانی از وی نقل کرده‌ است. شاه نعمت‌الله ولی نیز در مورد او سروده است:

دیگر آن عارفِ ودود بوَد   کنیت او ابوالسـّعود بود
بود در اندلس ورا مسکن    بس کرم کرد روح او با من

کرامات ایشان غالباً در حوزه «کشف حقایق غیبی» و «آگاهی از ضمایر» (دانستن آنچه در دل دیگران می‌گذرد) روایت شده است. این توانایی، در ادبیات طریقت‌های عرفانی، نشانه اتصال مستقیم قلب به انوار الهی محسوب می‌شود. از ایشان به عنوان شخصی یاد می‌شود که حضورشان در مجالس، بدون نیاز به سخن گفتن، تحولی در احوال شاگردان ایجاد می‌کرد. این «تصرف روحانی» (تأثیر گذاشتن بر روح دیگران) هسته مرکزی گزارش‌های کرامتی ایشان است.

ابومسعود می‌گوید: یک روز بر کنار دجله می‌گذشتم و در خاطر من گذشت که آیا حضرت حق را بندگانی باشد که در آب وی را پرستند. هنوز این خیال در خاطرم بود که آب دجله شکافت و مردی ظاهر شد و گفت: آری‌ ای ابومسعود، خدای تعالی را بندگان باشند که وی را در آب پرستند و من از ایشانم. من از تکریتم و از آنجا بیرون آمده‌ام. بعد از پانزده روز در تکریت فلان حادثه واقع خواهد شد و چون پانزده روز گذشت آن واقعه هم چنان‌که گفته بود، واقع شد. همچنین ابومسعود یک روز در میان مریدان گفت: پانزده سال است خدای تعالی مرا در مملکت تصرّف داده است، اما من تصرف نمی‌کنم. یکی از حضّار پرسید: چرا تصرّف نمی‌کنید؟ گفت: من تصرّف را به خدای تعالی بازگذارده‌ام که چنان که بخواهد تصرّف کند.

شیخ علاءالدوله سمنانی می‌گوید: وقتی در آن گورستان که امام احمد حنبل دفن است می‌رفتم، در سر راه گنبدی پاکیزه بود و من در مدتی که به آن جاها می‌رفتم نشنیده بودم که در آنجا بزرگی مدفون باشد. چون خواستم از آنجا رد شوم در باطن خود از آن گنبد اشاره‌ای حس کردم که‌ ای فلانی، کجا می‌روی؟ بیا و ما را هم زیارتی بکن. من رفتم و به آن گنبد داخل شدم. دیدم که روح او می‌گوید: همچنان که من زندگی کردم زندگی کن. پرسیدم: تو چون زندگانی کرده‌ای؟ گفت: بدین‌سان که به تو وصیت می‌کنم. هرچه از حق به تو می‌رسد، قبول کن. گفتم: اگر قبول کردنی باشد، قبول می‌کنم. گفت: باری امروز چیزی به تو رسد قبول کن. گفتم: چنین کنم. چون به شهر آمدم این واقعه را با شیخ عبدالرحمن جامی گفتم. گفت: هیچ می‌دانی که آن گنبد کیست؟ گفتم: نه. گفت او را ابومسعود می‌گویند؛ طریقه‌ای عجیب داشته است که هرچه از حق به وی می‌رسید، رد نمی‌کرد و از کسی چیزی نمی‌خواست و لباس متکلّف می‌پوشید و خوراک متکلّف می‌خورد.

نقل است: یک روز یک نفر پیش ابومسعود آمد و دید دستاری بر سر بسته که دویست دینار می‌ارزید. با خود گفت: این چه اسراف است؟ دستاری که از آن دویست درویش را جامه و سفره توان ساخت یک درویش چرا بر سر بندد؟ شیخ ابومسعود فکر او را دریافت. فرمود: ای فلانی! ما این دستار را که به خود نبسته‌ایم، اگر تو می‌خواهی ببر بفروش و برای درویشان سفره بیاور. آن شخص رفت و دستار را فروخت و سفره‌ای به تکلّف درست کرد و آورد و چون به مجلس درآمد باز همان دستار را بر سر شیخ دید و متعجب شد. شیخ فرمود: چه تعجب می‌کنی؟ از فلان خواجه بپرس که این دستار را از کجا آورده‌ای. از وی پرسید و آن خواجه گفت: پارسال در کشتی بودیم باد مخالف وزید‌. نذر کردم که اگر به سلامت بیرون روم، دستاری خوب برای شیخ هدیه برم. تا کنون شش ماه است که دنبال دستاری خوب می‌گشتم، تا اینکه امروز که این دستار را در فلان دکان دیدم، گفتم این دستار لایق شیخ است؛ خریدم و آوردم. آنگاه شیخ فرمود: دیدی که این دستار را دیگری بر سر ما می‌بندد.

 

عروج ملکوتی

وی در سال ۵۷۹ قمری در بغداد درگذشت و در قبرستان احمد حنبل دفن شد.