زندگینامه شمس تبریزی
به نام آفریننده عشق
محمد بن علی بن ملکداد تبریزی (۶۴۵ – ۵۸۲ قمری)، معروف به شمس تبریزی از عارفان و شاعران ایرانی است که بیشتر به دلیل رابطه معنویاش با مولانا جلال الدین محمد بلخی شهرت دارد.
ویژگی ها
شمس تبریزی در سال ۵۸۲ هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود. داستان زندگی شمس تبریزی چندان برای ما روشن نیست؛ چرا که او اغلب روزهای زندگی خود را در سفر گذرانده است. شمس دوران کودکی خود را در تبریز گذراند. پدرش با آنکه صفات نیک فراوانی داشت، اما در درک نشانههای بزرگی روح فرزند خود، ناتوان بود. همین شد که شمس از خانواده فاصله گرفت و عزم سفر کرد. او علاقه بسیاری به سفر داشت و شاید لقب پرنده از همین علاقهی وی برگرفته شده باشد. شمس در ابتدا شاگرد ابوبکر زنبیلباف بود. سپس از محضر استادانی مانند شمس خونجی، شیخ رکنالدین محمد سجاسی و… بهره برد. در دمشق نیز با شیخ محیالدین بن عربی دیدار کرد، اما آنچه را میکاوید، در وی نیافت. در مقالات چنین آمده است: «کسی را میخواستم از جنس خودم که او را قبله سازم و روی به او آورم که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که میگویم که: از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم، آن چه من میگویم فهم کند، دریابد.»
میتوانیم شمس شوریده و پریشانْ ظاهر را تصور کنیم که مرکب پرجلال مولانا و مخلصانش را متوقف کرده تا پرسشی را بیرعایت آداب مرسوم از شیخ بزرگ جویا شود. شاگردانِ متعجب و خشمگین را در خیال بیاورید که این پرسش را از شمس با آن شکل و شمایل میشنوند: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از این پرسش آشفته میشود و پاسخ میدهد: «محمد (ص) سرحلقهی انبیاست. بایزید بسطامی را با او چه نسبت؟» شمس دوباره میپرسد: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی؟» مولانا را عمق این پرسش متعجب میکند. از مرکب خود پایین میآید و سرانجام پاسخ میدهد که محمد (ص) بزرگتر است، چرا که بسطامی تنها یک نصیب از خوان الهی داشته و در همان نقطه از راه، متوقف شد؛ در حالی که راه برای پیامبر همیشه باز است. مولانا از آن به بعد، جذب سخنان و شیفتهی شخصیت این عارف سرگردان شد.
هنگامی که برای نخستین بار با مولانا دیدار کرد، پیشاپیش از حالات درونی و عارفانه او خبر داد و پرسید: «پس چرا آن حال را پنهان میداری؟» در چند روایت آمده که قبل از آنکه مخاطب سخنی بگوید، شمس نیت پنهان او را بر زبان میآورد. گفته شده است که کلام شمس چنان اثرگذار بود که افراد در لحظه دگرگون میشدند؛ به ویژه در دیدار اول با مولانا که مولانا از هوش رفت و دگرگون شد. در مناقبالعارفین آمده که شمس بارها: از آینده مریدان خبر داده رفتن خود از قونیه را پیشبینی کرده و گفته است: «دیگر مرا نخواهید دید.» که اندکی بعد تحقق یافت. وقتی شمس از قونیه غایب بود، در برخی روایات آمده که از دور، احوال مولانا را میدانست و میگفت: «اکنون او در سماع است… اکنون دلش شکسته است… .» در برخی تذکرهها روایت است که پرندگان و حیوانات از او نمیگریختند و به او نزدیک میشدند.
در مناقبالعارفین آمده که مخالفان شمس چند بار قصد آزار او را داشتند، اما با مواجهه مستقیم و نگاه او، خشمشان فرو نشست تا حدی که برخی از دشمنانش تبدیل به دوست شدند. این را «هیبت نوری» او دانستهاند. در برخی حکایات متأخر (به ویژه در فرهنگ شفاهی مردم قونیه) آمده: شمس در زمانی کوتاه در دو شهر دیده شده یا ناگهان در خانهای ظاهر و غایب شده است. روزی شمس به مجلس مولانا که در آن مولانا در حال موعظه بود، وارد شد. شمس از مولانا که در کنارش چند کتاب وجود داشت، پرسید: «اینها چیست؟» مولانا جواب داد: «این قال است، تو نمیفهمی.» شمس میگوید: «تو را با اینها چه کار! و کتابها را داخل حوضی که در آن نزدیکی بود میاندازد.» مولانا از این کار برآشفته میشود و مریدانش قصد تأدیب شمس را داشته که شمس دست در آب فرو کرده و کتابها را از آب خارج میکند، بدون اینکه کتابها ذرهای خیس شده باشند. مولانا با تعجب میپرسد: «این چه سرّی است؟» شمس جواب میدهد: «این حال است، تو نمیفهمی.»
نقل است: روزي مولانا با مراد خود، «شمس» از مسيري مي گذشتند و به رودخانهاي عريض و پر عمق رسیدند. شمس به مولانا ميگويد: بايد از عرض رودخانه بگذريم و به آن سوي رودخانه برويم. مولانا ميگويد: با چه چیزی؟ اينجا كه وسيلهاي نداريم. شمس در پاسخ ميگويد: تو دست مرا بگير و ذكر «يا شمس» بگو؛ ما هر دو از روي آب عبور ميكنيم. مولانا نيز كه به رسم طريقت، شك به خود راه نميداد، دست استاد گرفت و ذكر گفت و از روي آب عبور كرد. مقداري از مسافت كه طي شد، مولانا دقت نمود كه شمس در زير زبان ذكر «يا علي» زمزمه ميكند. مولانا نزد خود فكر كرد، حتما ذكر استاد قوي تر است و چرا خود این ذکر را نگويد؛ اما همين كه به تكرار آن ذكر مشغول شد، يك باره پايش در آب فرو رفت. شمس، دست او گرفت و گفت: هر كسي با ذكر مخصوص خود پيشرفت ميكند. تو همان «يا شمس» بگو. سپس هر دو از روي آب گذشتند.
عروج ملکوتی
برخی بر این باورند که شمس به دست سلطان ولد یا گروهی از شاگردان مولانا کشته شده است؛ اما برای این روایت، چندان دلایل محکمی وجود ندارد. وفات شمس تبریزی را در سال ۶۴۵ قمری و در خوی میدانند، اما در این تاریخ و نیز مدفن شمس نیز تردیدهایی وجود دارد. آرامگاه شمس تبریزی در شهر خوی، در استان آذربایجان غربی قرار دارد.




دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.