نوشته‌ها

سید احمد تیجانی

به نام آفریننده عشق

 

سید احمد تیجانی (۱۱۵۰ – ۱۲۳۰ قمری)، عارف، صوفی و مؤسس طریقت «تیجانیه» در شمال و غرب آفریقا است.

 

ویژگی ها

احمد تیجانی پیرو اهل سنت بود. وی پس از ملاقات با برخی از اهل تصوف، به صوفی‌گرایی گرایش یافت و سپس کتاب‌های مختلفی را به رشته نگارش درآورد. او در نهایت طریقت جدیدی را به وجود آورد و برای ترویج آن سفرهای بسیاری به قاهره، تلسمان و شمال آفریقا و حج انجام داد. این فرقه در زمان نه چندان طولانی، پیروان بسیاری پیدا کرد و در نقاط مختلف به خصوص آفریقا پخش شد.

او ادعا کرد که در رؤیای خویش، پیامبر اسلام (ص) را ملاقات کرده و از ایشان اجازهٔ تأسیس طریقت و تعلیم ذکر خاصی را دریافت نموده است. این ادعا، که از سوی بسیاری از مشایخ آن زمان مورد مناقشه قرار گرفت، در نهایت به عنوان یک کرامت معنوی و موهبت الهی برای او پذیرفته شد. تیجانی می‌گفت که رسول خدا (ص) به من فرمود: «تو همان وارثی هستی که امت من در آخرالزمان به او پناه می‌برند.» مهم‌تر اینکه اهل طریقت نقل می‌کنند که او پیامبر اکرم (ص) را در حالت بیداری دید، نه فقط در خواب. وی همچنین می‌گوید که با حضرت خضر (ع) نیز ملاقات داشته است.

او در دوران حیات خود، پناهگاه بسیاری از مردم بود و با دعا و توکل، گرفتاری‌های آنان را برطرف می‌کرد. وی می‌گفت: «هر که با اخلاص، به ما توسل کند و دعا نماید، خداوند او را ناامید نمی‌گرداند.» بسیاری از مردم، مخصوصاً فقرا و نیازمندان، برای رفع گرفتاری نزد او می‌آمدند. او برایشان دعا می‌کرد و گزارش شده که در موارد زیادی گره‌های مالی باز می‌شد و بیماران شفا می‌یافتند. او گاهی از نیت درونی مریدان خبر می‌داد؛ بدون اینکه آن‌ها چیزی بگویند. برای برخی، آینده‌ای را پیشگویی می‌کرد؛ مانند وعده ولادت فرزند، سفرهای آینده، یا اینکه فلان شخص در فلان سن از دنیا خواهد رفت.

بسیاری از پیروان او معتقدند که سید احمد تیجانی به مقام «قطب الاقطاب» و «غوث اعظم» در زمان خود رسیده بود. او خود در برخی از مکاشفات و سخنانش به این مقام اشاره کرده و گفته است که مسئولیت هدایت امت در دوران غیبت کبرای او، بر عهده اوست. او می‌گفت: «منم آن غوثی که امّت در بحران‌ها به او پناه می‌برند.»

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد بن عبدالله می‌گوید: سید احمد تیجانی «منبع فیوضات» و «مظهر اسم الله الاعظم» است و مقام خاصی نزد خداوند دارد.

علی حرازم می‌گوید: شیخ احمد تیجانی، قطب روزگار و وارث سرّ پیامبر است.

 

عروج ملکوتی

تیجانی در سال ۱۲۳۰ قمری در شهر فاس، کشور مراکش از دنیا رفت و در همانجا به خاک سپرده شد.

احمد بن ادریس

به نام آفریننده عشق

 

سید احمد بن ادریس حسنی ابوالعباس (۱۱۷۲ – ۱۲۵۳ قمری)، معروف به احمد بن ادریس، مفسّر، محدّث، عارف و موسس طریقه ادریسیه بود.

 

ویژگی ها

او از سادات حسنی است و نسب وی از طریق ادریس بن عبدالله بن حسن (عبدالله محض) به امام حسن (ع) می‌رسد. احمد در آبادی میسور، در نزدیكی فاس واقع در مغرب (مراكش) زاده شد و پس از فراگیری علوم مقدماتی به فاس سفر كرد و در آنجا به آموختن علوم متداولِ آن روزگار پرداخت. در آنجا با علاّمه مُجَیدری، یكی از عالمان شنقیط، آشنا شد و از وی دانش فراگرفت و با وساطت او به دیدار عبدالوهّاب تازی، از پیشوایان تصوف مغرب رفت و از او و ابوالقاسم غازی طریقه تصوف شاذلی را آموخت. پس از آن، ابن ادریس مجلس درسی تشكیل داد كه گاه استادش عبدالوهّاب از روی احترام در درس وی حاضر می‌شد. با اینكه احمد به شدت تحت تأثیر ‌اندیشه‌های عبدالوهّاب بود، پس از مرگ استادش از یكی دیگر از مشایخ تصوف به نام ابوالقاسم وزیر غازی پیروی كرد. گفته‌اند كه پس از مرگ آخرین پیشوایش از خدا خواست تا شخص دیگری را به عنوان قطب و پیشوا به او بشناساند، اما به او الهام شد كه دیگر در پهنۀ زمین كسی نیست تا وی از او چیزی فراگیرد، مگر قرآن كه می‌تواند راهنمای او باشد. چنانكه خود گوید، پس از آن فقط با قرآن انس گرفت و تا مرگ از او جدا نشد؛ از این رو، سخنان و آموزه‌های او عمدتاً صبغه قرآنی یافت. شاگردش محمد عثمان المیرغنی می‌نویسد: «استادم معانی آیه را می‌گفت، گویی که فرشته‌ای آن را اکنون در گوش او تلاوت می‌کند.»

ابن ادریس به مكه سفر كرد و مدت ۱۴ سال در آنجا اقامت گزید و با عالمان مذاهب مختلف اسلامی ‌آشنا شد و با آنان به بحث و تبادل نظر پرداخت و براساس بینش وحدت‌گرایانه صوفیانه‌اش كوشید تا اختلاف نظرهای فرقه‌ای میان عالمان و پیروان مذاهب موجود اسلامی ‌را كاهش دهد. سید احمد سنوسی، از پیشوایان فرقه «شاذلیه» و از عالمان مغرب، در مكه با ابن ادریس دیدار كرد و از وی دانش آموخت. پس از آن، ابن‌ادریس به دعوت سید احمد سنوسی به مغرب بازگشت و آنگاه به دعوت محمد مجذوبی سواكنی، از عالمان سودان، به آن دیار سفر كرد و مدتی در آنجا ماند. سرانجام به یمن رفت. وی ابتدا به شهر حدیده و سپس به زبید مهاجرت كرد و در آنجا با حافظ عبدالرحمن بن سلیمان اهدل، مفتی زبید، آشنا شد و مدتی نیز در خانه او ساکن شد.

چنان كه از منابع احوال و افكار ابن ادریس برمی‌آید، او در روزگار خود در مغرب و یمن، و در میان اهل تصوف و عرفان از شهرت و نفوذ قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود. با اینكه طریقۀ اصلی او «شاذلیه» بود، خود طریقه‌ای را پایه‌گذاری كرد كه به «احمدیه» یا «ادریسیه» شهرت یافت. برخی از صوفیانِ بنام مغرب و یمن در سده ۱۳ قمری، از آرای او بسیار تأثیر پذیرفتند و بر اساس تعلیمات او طریقه‌هایی را در سیر و سلوك صوفیانه بنیاد نهادند. احمد سنوسی با اینكه خود پیرو فرقه شاذلیه بود، تحت تأثیر افكار ابن ادریس قرار گفت و فرقۀ خاصی به نام «سنوسیه» منسوب به او بنیاد پذیرفت. از این‌ رو این فرقه از حیث تعالیم و ‌اندیشه‌ها، طریقه‌ای است بین شاذلیه و ادریسیه.

سلسله ادریسیه هم اكنون نیز در سومالی، جیبوتی و اریتره طرفدارانی دارد. از ابن ادریس ستایش‌های بسیار شده است. برخی مقام عرفانی او را تا حد ابن عربی و جلال‌الدین بلخی بالا برده و كرامات بسیاری به او نسبت داده‌اند. گفته شده است كه او قادر بود در خواب و حتی در بیداری محمد (ص) را دیدار كند. چنان كه از گفته ریحانی برمی‌آید، ابن ادریس، مانند صوفیان دیگر، دعوت به زهد و توكل می‌كرد و حتی كار برای كسب روزی و مال را نیز ناروا می‌دانست و جهاد را به جهاد با نفس منحصر می‌كرد. وی در علوم قرآنی و حدیث مهارت تام داشت و در زمره حافظان حدیث بود. گویند روزگاری كه وی در مكه می‌زیست، گروهی از عالمان به او حسد می‌ورزیدند و برای اینكه دانش او را بیازمایند، احادیث بسیاری، كه در میان آن‌ها حدیث مقطوع، موصول، ضعیف و صحیح وجود داشت، بر وی عرضه می‌كردند و او با حوصله تمام به نقّادی می‌پرداخت و اسناد صحیح آن‌ها را باز می‌گفت.

در یمن و صعید مصر مشهور بود که با دعای سید احمد بن ادریس، بیماران سخت‌حال بهبود می‌یافتند. مردی که فلج شده بود، با دعای کوتاه شیخ برپای خود ایستاد و گریست. شیخ فرمود: «این از من نبود؛ نور رحمت خداست که چون بر قلبی نازل شود، قالب را نیز به حرکت آورد.» در جیزان و تهامه (یمن) مردم اعتراف داشتند که هرجا شیخ قدم می‌گذارد، آب و رزق فراوان می‌شود. در کتاب المنن العلیة آمده است: «روستایی که سال‌ها بی‌باران بود، پس از ورود شیخ سه روز باران رحمت بارید.»

 

از منظر فرهیختگان

محمد عثمان میرغنی می‌گوید: استادم احمد بن ادریس، وارث علوم نبوی بود. دلش آینه‌ای بود که انوار حقیقت در آن می‌تابید.

محمد بن علی سنوسی می‌گوید: من هرچه دارم از شیخم احمد بن ادریس دارم. او چراغ راه اهل حقیقت بود و خداوند در قلبش علمی نهاد که از کتب به‌ دست نمی‌آید.

علامه احمد زینی دحلان می‌گويد: سید احمد بن ادریس، یکی از عارفان محقق و مربیان کامل این امّت بود.

 

آثار

  • السلوک
  • المحامد الثمانیة
  • روح السنة
  • رسالة القواعد

 

عروج ملکوتی

ابن ادریس در پیان عمرش به شهر صبیا رفت و در آنجا به نشر افكار و تبلیغ طریقه خود پرداخت و در سال ۱۲۵۳ قمری در همانجا درگذشت.

ابوالحسن شاذلی

به نام آفریننده عشق

 

نورالدین ابوالحسن علی بن عبدالله بن عبدالجبار (۵۹۳ – ۶۵۶ قمری)، معروف به ابوالحسن شاذلی، مؤسس طریقت شاذلیه و یکی از بزرگ‌ترین اولیای صوفیه در جهان اسلام است.

 

ویژگی ها

ابوالحسن شاذلی در غماره در نزدیکی سبته در شمال مراکش زاده شد. نیای پدری وی از سلسله ادریسیان منسوب به خاندان هاشمی و نیای مادری وی از شاهزادگان قماره بودند. طبق تاریخ تعریف شده جد شیخ ابوالحسن از روستای جودی (کوه جودی) شمال کوردستان‌ و از نوادگان سلطانی هستن طی سفری به غماره کوچ نموده‌اند. وی طبقه گفته و خودش از ملت الکراد نسب‌ است و وی مذهب مالکی داشت و برای تحصیل علوم رایج و جستجوی معرفت پا در راه سفر گذاشت. ابوالحسن در قله جَبَلُ العَلَم نزدیک شهر تطوان عزلت پیشه کرد. او در جوانی در نزد عبدالسلام بن مشیش شاگردی نمود، تعالیم شیخ مشیش در زندگانی شاذلی تأثیر زیادی داشت. او به اشارت شیخ عبدالاسلام به ناحیه‌ای در تونس که شاذلی نامیده می‌شد، سفر کرد و به سبب اقامت در آن ناحیه به شاذلی شهرت یافت.

وی در شاذلی مراحل سلوک را پیمود و به ترویج تعالیم صوفیه همت گمارد. طریقه او در مغرب رواج پذیرفت و شمار زیادی از مردم و عده ای از خانواده سلطان به این طریقه تمایل پیدا کردند. در سال ۶۴۲ قمری وی به همراه پیروانش از مغرب به اسکندریه رفت و در محلی که سلطان ایوب بدو بخشیده بود اقامت گزید. طریقه ابوالحسن شاذلی در مصر با اقبال زیادی روبرو شد و شمار فراوانی از اهل علم و صاحبان منصب و طبقات مختلف مردم به حلقه پیروان آن پیوستند. او همچنین سفری کوتاه به اسپانیا داشت تا این که سرانجام در اسکندریه ساکن شد. شاذلی در اسکندریه ازدواج کرد و صاحب فرزندان شد. در این زمان شاذلی در اسکندریه و قاهره شاگردان و مریدان بسیاری داشت که از طبقات مختلف مردم بودند.

از یازده فرزند ایشان فقط سه فرزند در قید حیاتش ماندند. شیخ طه در ولایت مصر، شیخ عبدلله در ولایت سوریه و شیخ خالد بن حسن در بلاد کردستان ایران، شهر مریوان واقع بودند که شیخ خالد شاذلی به عنوان فرمانده،  برای جنگ با تارتارها به سوی عراق لشکرکشی کرد و سپس به بلاد مریوان رفت و مشغول به خدا پرستی بود. نوه ایشان، شیخ زکریا، طریقت شاذلی را در این بلاد رواج داد و همسر ایشان که شاهدخت بخارا به اسم “بی‌بی اراک” بود، از ایشان صاحب دوازده فرزند پسر بود که به مقام قطب رسیده بودند. از میان پسرهایش که برجسته‌تر بودند، شاه نعمت الله ولی و شیخ پیریونس انجیران بود که به مقام قطب زمان رسیده بود. مهم‌ترین مریدان شاذلی، ابوالعباس مُرسی بود که پس از او قطب طریقت شاذلیه گردید. شاذلی در عمر خود، کتابی ننوشت بلکه گفت کتاب‌های من، اصحاب من هستند.

مشرب عرفانی ابوالحسن بر دو رکن استوار بود: ذکر و توحید. تعالیم ابوالحسن شاذلی با مبانی سنت اول انطباق دارد. غایت و موضوع اصلی در مبانی عرفانی شاذلیه معرفت الهی است. تعالیم شاذلیه بیشتر مبتنی بر انجام معاملات و به جا آوردن آدابی است که سالک را به معرفت و توحید می‌رساند. این تعالیم کاملاً با احکام شریعت موافق است و روحیه بی اعتنایی به دنیا را در میان آنان ترویج می‌کند. البته به رغم ترویج مشیِ زاهدانه در میان شاذلیه، تعالیم آن‌ها موجب نمی‌شد که آن‌ها راه انزوا در پیش گیرند و خود را از جامعه و قشرها مردم متمایز سازند یا با پوشیدن لباس‌هایی خاص، خود را نشان دار سازند. آن‌ها مانند دیگران در فعالیت‌های اجتماعی شرکت می‌کردند و هر یک متناسب با توانایی و علاقه خود پیشه و حرفه‌ای را برمی‌گزیدند.

از دو طریق مشرب عرفانی ابوالحسن شاذلی را به شیخ ابومدین مغربی می‌رسانند: یکی از طریق محمد بن حرازم و ابو محمد صالح بن بنصار؛ و دیگری به واسطه عبدالاسلام مشیش، عبدالرحمان العطار الزیات و عبدالقادر گیلانی. از طریق انتساب از طریق دوم در بعضی از تذکره‌ها طریقه شاذلیه را قادریه شاذلیه هم خوانده‌اند. یکی از مشهورترین کرامات شاذلی، فراست خارق‌العاده او بود. گفته‌اند: «هرگاه کسی نزد او می‌آمد، پیش از سخن گفتن، حال او را می‌دانست؛ چه چیزی در دل دارد، چه نیازی دارد، و چه مقامی در پیش دارد.»

در لطائف المنن آمده است: او روزی در مسجد، مردی را دید که در دل قصد سرقت داشت. شاذلی به او نگریست و گفت: «ای فلانی، گمان مکن خدا از دل تو غافل است؛ بازگرد و توبه کن.» شاذلی در اوج حالات روحی، به مشاهده انوار الهی و تجلیات ربانی نائل می‌شد. مریدانش نقل کرده‌اند: «گاهی در هیبت و نورانیت حضرت شیخ، عقل از سر ما می‌پرید و حالتی از وجد بر ما غالب می‌شد.» دعا برای ابوالحسن شاذلی، سلاحی کارآمد و راهی مستقیم به سوی خدا بود. از او نقل شده است: «هر که بر ما وارد شود و از ما چیزی طلب کند، دعای او مستجاب است.»

در دوران قحطی و خشکسالی در مصر، مردم به او پناه بردند. او دعا کرد و خداوند باران رحمت را نازل فرمود. همین‌طور، نقل شده است که وی با دعای خویش، برکت را در رزق و روزی مردم افزون می‌ساخت. یکی از مهم‌ترین کرامات شاذلی، محافظت از مریدانش در برابر بلایا و سختی‌ها بود. در جامع کرامات الأولیاء آمده است که شاذلی پیش از سفر حج، به مریدانش فرمود:
«هر کس که دعای من را در روز عرفه بخواند، در آن سال از هر گزندی در امان خواهد بود.» این دعا بعدها به «دعای ابی الحسن الشاذلی» معروف شد و بسیاری از مریدانش در طول سال، به برکت آن از بلاها در امان ماندند. او چنان کلام نافذی داشت که هر شنونده‌ای را تحت تأثیر قرار می‌داد. «با یک نگاه، صدها نفر در مجلس او توبه می‌کردند و به راه خدا بازمی‌گشتند.»

 

از منظر فرهیختگان

ابن عطاءالله اسکندری می‌گوید: تمام آنچه از علوم و معارف دارم، از برکت نگاه و دعای شیخ ابوالحسن شاذلی است‌.

عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: ابوالحسن شاذلی، پرچم‌دار عرفان در زمان خویش بود و راه را برای عرفای پس از خود هموار ساخت.

احمد زروق می‌گوید: در قواعد التصوف، شاذلی را از کسانی می‌داند که حقیقت توحید را در جامه‌ عمل پوشانده‌اند.

 

عروج ملکوتی

شاذلی در سال ۶۵۶ قمری در صحرای عیذاب مصر در نزدیکی دریای سرخ، در حالی که در مسیر حج بود درگذشت.

ابوالعباس مُرسی

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن عمر بن علی بن مُرسی (۶۱۶ – ۶۸۶ قمری)، معروف به ابوالعباس مُرسی، از بزرگ‌ترین اولیا و مشایخ طریقت شاذلیه و خلیفه‌ مستقیم ابوالحسن شاذلی است.

 

ویژگی ها

وی در مرسیه، در شرق اندلس به دنیا آمد و مقدمات علوم را در همان شهر فرا گرفت. در اوان نوجوانی و در روزگاری كه فشار مسیحیان برای تسخیر آن نواحی شدت گرفته بود، همراه پدر و مادرش رهسپار سفر حج شد، ولی در راه دریا گرفتار طوفان شدند و كشتی ایشان در آب فرو رفت. پدر و مادر او در این حادثه از میان رفتند، ولی ابوالعباس وبرادرش جمال‌الدین جان به سلامت بردند و سرانجام خود را به تونس رساندند. جمال‌الدین در آنجا به تجارت مشغول شد و ابوالعباس به تحصیل علوم پرداخت و در همین اوقات با ابوالحسن شاذلی كه به تونس آمده بود، دیدار كرد و مجذوب و مرید او شد.

وی از تونس با ابوالحسن شاذلی به اسكندریه رفت و تا پایان عمر او همواره در سفر و حضر ملازم او بود. ابوالحسن شاذلی نسبت به او توجه خاص داشت و ظاهراً احساس نوعی یگانگی و نزدیكی با او می‌كرد، چنانكه دختر خود را به عقد او درآورد. وی خطاب به او می‌گفت: «ای ابوالعباس، مصاحبت من با تو برای آن است كه تو من باشی و من تو باشم» و نیز « … آنچه در اولیا هست در تو هم هست و آنچه در تو هست، در اولیا نیست.» ابوالعباس در علوم شریعت تبحر كامل داشت، چنان كه خود می‌گفت: «فقها در آنچه دارند، با ما شریكند، اما در آنچه ما داریم، با ما شریک نیستند.» وی سالیان دراز در اسكندریه مقیم بود و به تحصیل و كسب و معرفت و ارشاد و تعلیم مریدان اشتغال داشت و سرانجام در همان شهر وفات یافت.

ابوالعباس مانند استادش ابوالحسن شاذلی از تألیف و تصنیف پرهیز داشت. ابوالحسن شاذلی می‌گفت كه آثار من شاگردان من هستند و ابوالعباس معتقد بود كه «علوم این طایفه علوم تحقیق است و عقول خلق تحمل آن را ندارد.» روش ابوالعباس مرسی در تصوف چون مشایخ دیگر طریقۀ شاذلی جمع میان علم و ذوق بود و طریقت را بر شریعت مبتنی می‌دانست. در مجالس درس وی، هم كتاب‌های فقه، حدیث و تفسیر تدریس می‌شد و هم كتاب‌های عرفانی. ابوالعباس مریدان و شاگردان را به كار و كسب معاش ترغیب و توصیه می‌كرد و از چشم داشت به انعام و احسان دیگران بر حذر می‌داشت. از او روایت كرده‌اند كه می‌گفت: «كسی كه به نزد ما آید، به او نمی‌گوییم كه پیوندهای خود را ترک كن، بلكه چنان می‌كنیم كه رسول خدا می‌كرد و هركس را به هر پیشه‌ای كه بود، قرار می‌داد، ولی از او می‌خواهیم كه در كار و پیشه خود، امین و درستكار باشد، چنان كه رسول خدا فرمود.»

شاذلیه سلسله طریقت خود رابه حسن بن علی (ع) می‌رساندند و ابوالحسن شاذلی را از اعقاب آن حضرت می‌شمرده‌اند. ابوالعباس مرسی می‌گفت: «طریقت ما به مشرقیان و مغربیان منسوب نیست، بلكه یكی پس از دیگری به حسن بن علی بن ابی طالب (ع) می‌رسد و او نخستین اقطاب است.» ابن عطاءالله در لطائف المنن می‌نویسد: «شیخ مرسی پیش از آمدن مردی، او را نام برد و گفت: فلان کس در راه است و در دلش شک دربارهه طریقت دارد؛ چون آمد، او را با یک کلمه به یقین رسانید.» در دوران قحطی اسکندریه نیز که مردم به او پناه بردند، او دست به دعا بلند کرد و گفت: «بار الها، به حرمت پیامبر (ص)، باران رحمتت را بر نامحرومان هم نازل کن.» تا همان شب باران پیاپی بارید.

عبدالوهاب شعرانی در الأنوار القدسیه نقل می‌کند: «حالت شیخ چنین بود که در ذکر، نور از رخسارش پیدا می‌شد؛ بسیاری آن را می‌دیدند و از ترس بیهوش می‌شدند.» ابن نجیب در تحفة الأحباب می‌نویسد: «چنان تأثیری در دل‌ها داشت که حتی علمای رسمی، پس از حضور در مجلسش، دیده‌ها و معناهای تازه در علم یافتند.» او از نظر مریدانش «قطب الزمان» بود و اعتقاد داشتند که حالش در عالم اثر می‌گذارد.

از منظر فرهیختگان

ابوالحسن شاذلی می‌گوید: او خلیفه‌ من است؛ علم من در قلب او نازل شد. اگر مرا نشناختند، او را بشناسند.

ابن عطاءالله اسکندری می‌گوید: هرچه دارم از او دارم؛ او دریایی است که من قطره‌ای از آنم.

عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: در هر دوره، مردانی هستند که به واسطه آنان رحمت بر خلق نازل می‌شود؛ در عصر ما ابوالعباس مرسی چنین بود.

عبدالحلیم محمود می‌گوید: ابوالعباس مرسی، قلب طریقت شاذلیه است. او عرفان را از حالت دعوت فردی به تربیت جمعی رساند.

 

عروج ملکوتی

ابوالعباس در سال ۶۸۶ قمری در اسکندریه درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

یاقوت العرشی

به نام آفریننده عشق

 

یاقوت عرشی (یاقوت العرشی) (درگذشت ۷۳۲ قمری)، یکی از برجسته‌ ترین مشایخ و اولیای طریقت شاذلیه، از شاگردان و تربیت‌یافتگان خاص امام ابوالعباس مُرسی و داماد ایشان بوده است.

 

ویژگی ها

نام اصلی او ابوالدّر بن عبدالله حبشی است اما به یاقوت عرشی معروف است. او را عرشی می‌نامیدند زیرا قلبش همیشه متوجه عرش بود و بدنش روی زمین نبود، زیرا می‌توانست اذان حاملان عرش را بشنود. او یکی از محترم‌ترین یاران ابوالعباس مرسی بود و جانشین او شد. عارف بزرگ، ابن عطاءالله اسکندری و دیگران نیز از او درس گرفتند. او در حبشه متولد شد. ابوالعباس مرسی در تابستان در اسکندریه برای او فرنی درست کرد. گفته می‌شد که فرنی فقط در زمستان خورده می‌شود. او پاسخ داد: «این فرنی برادرت یاقوت است که در حبشه متولد شده است. او نزد تو خواهد آمد.» و همان طور که گفته بود، اتفاق افتاد.

نقل است: یک تاجر او را به همراه دیگر بردگان خرید. وقتی کشتی او به اسکندریه نزدیک شد، دریا متلاطم شد و کشتی در آستانه غرق شدن بود. تاجر نذر کرد که اگر خدا او را نجات دهد، یاقوت را به استاد معنوی اسکندریه، شیخ ابوالعباس مرسی، تحویل دهد. وقتی کشتی نجات یافت و به سلامت وارد بندر شد، یاقوت دچار بیماری پوستی شد که باعث خارش او می‌شد. بنابراین غلام دیگری را انتخاب کرد و او را نزد شیخ برد، اما شیخ او را نپذیرفت و گفت: “بنده‌ای که من تعیین کردم این یکی نیست.” سپس تاجر یاقوت را آورد و به شیخ گفت: «من او را فقط به خاطر آنچه در او می‌بینید، ترک کردم.» شیخ پاسخ داد: «این چیزی است که سرنوشت به ما وعده داده است.»

سید عبدالوهاب شعرانی اشاره کرد که یکی از بزرگترین معجزات یاقوت، ملاقاتش با رسول خدا (ص) در بیداری بود. همچنین نقل شده است که او از شدت استغراق در حق، در بیشتر اوقات در حالت کشف و شهود عوالم علوی به سر می‌برد. او حتی برای حیوانات نیز شفاعت می‌کرد. یک بار، کبوتری نزد او آمد و روی شانه‌اش نشست، در حالی که او در حلقه‌ای از فقرا نشسته بود. کبوتر چیزی در گوشش زمزمه کرد و او گفت: «به نام خدا، یکی از فقرا را با تو می‌فرستیم.» او پاسخ داد: «فقط تو برای من کافی هستی.» بنابراین یاقوت از اسکندریه سوار بر قاطری شد و به قاهره قدیم سفر کرد و وارد مسجد شد. عمرو گفت: «مرا با فلانی، موذن، جمع کن.» پس آنها او را خواستند و او آمد. یاقوت گفت: «این کبوتر در اسکندریه به من گفت که شما جوجه‌هایش را هر بار که در مناره از تخم بیرون می‌آیند، سر می‌برید.» او پاسخ داد: «راست می‌گویی. من بارها آنها را سر بریده‌ام.» یاقوت گفت: «دیگر این کار را نکن.» او گفت: «به درگاه خداوند متعال توبه می‌کنم.»

نقل است: کسانی که به دیدار او می‌آمدند، پیش از آنکه حاجت یا شبههٔ خود را بیان کنند، سیدی یاقوت به پرسش باطنی آنان پاسخ می‌گفت و موانع سلوکی‌شان را بازگو می‌کرد. مردم مصر و اسکندریه در هنگام سختی‌ها و قحطی‌ها به دعای او متوسل می‌شدند و او را مستجاب‌الدعوه می‌دانستند. مزار و مسجد سیدی یاقوت عرشی در شهر اسکندریه مصر، در مجاورت مسجد مشهور امام ابوالعباس مُرسی قرار دارد و تا امروز از زیارتگاه‌های شناخته‌شده و مورد احترام در مصر به شمار می‌رود.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: او از بزرگ‌ترین عارفان و صاحبان کشف و تمکین بود که در میان اهل اسکندریه مرجع خاص و عام به شمار می‌رفت.

یوسف نبهانی می‌گوید: او عارفی متصل، کثیرالکرامات و دارای روحیه‌ای سرشار از شفقت، فتوت و دستگیری از بی‌پناهان و حتی حیوانات است.

 

عروج ملکوتی

یاقوت در هجدهم جمادی الآخر سال ۷۰۷ قمری در سن هشتاد سالگی در اسکندریه درگذشت.

ابن عطاءالله اسکندری

به نام آفریننده

 

تاج‌الدين احمد بن محمد بن عبدالكريم سكندری جذامی (درگذشت ۷۰۹ قمری)، معروف به ابن عطاء الله اسکندری و ملقب به شيخ كبير، عارف، شاعر، محدث، مفسر و فقيه مالكی و از مشايخ بزرگ طريقت شاذليه بود.

 

ویژگی ها

ابن عطاء الله در اسكندريه زاده شد ولی تاريخ ولادتش مشخص نيست. از وقايع دوران كودكی و جوانی وی اطلاع دقيقی در دست نيست. اين دوران از زندگی او مصادف با استيلای مماليک بر مصر بود. خاندان وی از ديرباز در علوم دينی آوازه‌ای يافته بودند. نيای او، عبدالكريم، سردودمان خاندان ابن عطاء الله در اسكندريه بود. ابن عطاء الله در اوان جوانی فقيهی معروف شد و در همين هنگام بود كه با صوفيان، خاصه اصحاب ابوالعباس مُرسی، به مجادله می‌پرداخت و اموری را به ايشان نسبت می‌داد كه به زعم وی با ظاهر شرع ناسازگار بود. وی معتقد بود كه «ليس الاّ اهل العلم الظاهر» اما او خود در دوره‌های بعد می‌گويد كه مخالفتش با مرسی پايه و اساس استواری نداشته و از همين روی بر آن شده است كه برای درك حقيقت، خود به مجلس مرسی رود و از نزديک، سخنان او را بشنود.

مُرسی در آن مجلس از «انفاسی» كه شارع به آن‌ها امر كرده يعنی اسلام، ايمان و احسان سخن می‌گفت و آن‌ها را همان شريعت، حقيقت و تحقق می‌دانست. ابن عطاء الله كه سخت تحت تأثير اين مجلس قرار گرفت، در بازگشت به خلوت پناه برد. پس بر آن شد كه ديگر بار به نزد مرسی رود و اين بار حالات و احساسات قلبی خويش را آشكارا بيان كند. نخستين تعليمات مرسی به او در واقع همان اصول اوليه طريقه شاذليه بود. چندی بعد، ابن عطاء الله از اسكندريه به قاهره رفت. سبب اين جلای وطن بر ما پوشيده است و روشن نيست كه در اين سفر همراه مرسی بوده است يا نه. اما احتمالاً درگذشت مرسی در قاهره بوده است. شعرانی پس از مرسی، از ياقوت عرشی به عنوان استاد ابن عطاء الله ياد كرده است.

ابن عطاء الله در قاهره به تدريس علوم دينی و تعليم تصوف همت گماشت و برخی از بزرگ‌ترين علمای آن عصر نيز در مجالس درس او حاضر می‌شدند كه تقی‌الدين سبكی، پدر تاج‌الدين سبكی، از جمله ايشان است. ابن عطاء الله نه تنها از طريق وعظ به تبليغ اعتقادات صوفيه می‌پرداخت، كه از جهات ديگر نيز در اين راه اهتمام داشت. دفاع وی از ابن عربی در برابر ابن تيميه از اين نوع است. بسياری از منابع، كراماتی به ابن عطاء الله نسبت داده‌اند و همچنین او را یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان تصوف عملی در جهان اسلام دانسته‌اند.

در طبقات شاذلیه آمده است: گاه شاگردی خاموش می‌نشست، شیخ می‌فرمود: امروز سینه‌ات تنگ است، زیرا میان تو و حق غفلت آمده. و شاگرد با گریه اقرار می‌کرد. در منابع شاذلی ذکر شده که دعای او برای باران، شفا، یا رفع بلا بارها مستجاب شد. در قاهره، زمانی که طاعون شیوع یافته بود، ابن عطاءالله با جمعی از اهل ایمان دعا کرد و گفت: «پروردگارا، بندگان مخلصت را از این بلا حفظ کن.» چنان شد که محلهٔ آنان از آفت محفوظ ماند.

در آثار مریدانش می‌خوانیم که او در حال ذکر، انوار رویت می‌کرد و گاه با چشمان ظاهری نیز تجلیات مشاهده می‌نمود. در تحفة الأحباب آمده است: «دیدیم که چهره‌اش در ذکر، چون چراغی فروزان می‌شد، و حالش از عالم ملکوت خبر می‌داد.» همچنین در شرح الحکم از قول خودش نقل شده: «گاه نوری بر دل فرود می‌آید که حقیقتِ وجود را در آن مشاهده می‌کنم.» وی در کتابش در مقدمهٔ الحِکم می‌گوید: «سخنان این کتاب از نورى ربانی بر قلب من فرود آمد، نه از تفکر ذهنی.»

 

از منظر فرهیختگان

ابوالعباس مرسی می‌گوید: ابن عطاءالله در ظاهر فقیه است، لیکن در باطن عارف بالله؛ خداوند علم ظاهر را در او با شهود باطن جمع کرده است.

احمد زروق می‌گوید: حکم ابن عطاءالله از معدن نور خارج شده است؛ هر کلمه‌ای از آن، خود کرامتی است.

عبدالغنی نابلسی می‌گوید: ابن عطاءالله از ورثهٔ اسرار نبوت است؛ کلماتش همچون قرآنِ تفسیرنشده در دل سالک آشکار می‌شود.

احمد بن عجیبه می‌گوید: سخنان تاج‌الدین از بحر وحدت و علم لدنی صادر شده؛ شرحش بی‌پایان است، زیرا معنا در او متولد می‌شود، نه ساخته می‌شود.

عبدالحلیم محمود می‌گوید: او برترین نمونه عارفِ متفکر در اسلام است؛ کسی که طریقت را به زبان علم، و علم را به زبان عشق بازگو کرد.

 

آثار

  • الحكم العطائية
  • المناجاة العطائية
  • التنوير فی اسقاط التدبير
  • تاج العروس الحاوی لتهذيب النفوس

 

عروج ملکوتی

ابن عطاءالله در سال ۷۰۹ قمری از دنیا رفت. جنازه ابن عطاء الله را پس از تشييع، در مدرسه منصوريه قاهره و در زاويه‌ای كه عبادتگاه او بود به خاک سپردند.

احمد زروق

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن احمد زَرّوق بُرنُسی فاسی (۸۴۶ – ۸۹۹ قمری)، از نامدارترین عارفان و فقیهان مغرب اسلامی و یکی از پایه‌گذاران طریقت شاذلیه در شمال آفریقا است.

 

ویژگی ها

طبق معتبرترین روایات، احمد در سال ۸۴۶ قمری در منطقه تازا در نزدیکی فاس متولد شد. پدرش در نوزادی درگذشت و او را یتیم گذاشت. پدربزرگ مادری‌اش او را بزرگ کرد و مادرش به تقوا، زهد و پارسایی معروف بود. «زرق» لقبی بود که به پدربزرگش داده بودند که چشم آبی داشت، از این رو، نام زرق به او داده شد و سپس به فرزندانش نیز اطلاق شد. او پیرو مذهب مالکی بود و رساله ابن ابی زید القیروانی در مورد فقه مالکی را نزد شیخ عبدالله الفخار و السبطی خوانده بود و به تحقیق و تحلیل انتقادی مشغول بود. او همچنین به تصوف گرایش داشت و طریقت صوفیانه را از شیخ عبدالله مکی آموخت و نزد محمد بن قاسم قوری و دیگران تحصیل کرد.

او تفاسیر معتبری بر فقه مالکی نوشت و از مهمترین چهره‌های علمی اسلامی بود که بر توسعه و سلوک معنوی تمرکز داشت. منابع بسیاری نشان می‌دهند که زروق، رهبری یک جنبش اصلاحی در تصوف را بر عهده داشت که اوج سال‌ها مطالعه و سفر در میان مراکز علمی جهان اسلام بود. بسیاری از مورخان این جنبش را به عنوان یک روش جامع زندگی مبتنی بر قرآن و سنت می‌دانند. زروق از بجایا به مصر سفر کرد و در اواخر سال ۱۴۷۹ قمری، سمت سیدی احمد زروق البرناسی را تأسیس کرد. وی در قاهره با شیخ ابوالعباس حضرمی آشنا شد که از وی طریق صوفیه را دریافت کرد و راهنمای معنوی او شد. او به شیخ پیوست و در جمع او ماند. او در مصر، زبان عربی و فقه را از الججری و دیگر علما آموخت. او کتاب بلوغ المرام را خواند و علم اصطلاحات را نزد حافظ سخاوی آموخت که بسیار تحت تأثیر او قرار گرفت.

او در مصر با تدریس در مسجد الازهر، جایی که کلاس‌هایش بیش از شش هزار شرکت‌کننده را به خود جذب می‌کرد، شهرت قابل توجهی کسب کرد. او به عنوان محقق برجسته مالکی و مرجع برجسته‌ای در این مکتب فکری شناخته شد و بسیاری از آموزه‌های او بهره‌مند شدند.  شیخ زروق یکی از مهمترین مراجع علمای مالکی محسوب می‌شود و تقریباً در هر اثری در مورد فقه مالکی، از فتاوا، تفاسیر و شرح‌ های او نام برده شده است. او همچنین یکی از مهمترین نظریه‌ پردازان و علمای تصوف بود و تلاش می‌کرد تا اهمیت آن را به عنوان یک آموزه اصلی اسلامی به دلیل تأکید بر تعالی و تزکیه معنوی برجسته کند. او صوفیان افراطی و بدعت‌ها و افراط‌های آن‌ها را نادیده گرفت و در عوض بر روشن کردن تصوف واقعی که توسط علمای اولیه مانند امام مالک، شافعی و احمد بن حنبل تأیید شده بود، تمرکز کرد.

او پس از انتخاب مصراته به عنوان محل اقامت خود در سال ۸۸۶ قمری، یک مرکز اسلامی در آن تأسیس کرد. این مرکز به عنوان زاویه سید احمد زروق البرناسی شناخته شد و تأثیر قابل توجهی بر زندگی فکری، اجتماعی و آموزشی جهان اسلام داشت. نسخه‌های خطی متعدد شیخ احمد زروق در کتابخانه‌های سراسر جهان نگهداری می‌شود و توسط محققان در زمینه‌های مختلف حقوق اسلامی و تصوف مورد استفاده قرار می‌گیرد. شیخ الخروبی در مورد احمد می‌گوید: «شیخ چهل سال نماز جماعت را ترک نکرد.»

در طبقات شاذلیه آمده است: «بارها خبرِ احوال سالکانی را که در دل قصد گناه یا نفاق داشتند، پیشاپیش بیان می‌کرد و مطابق می‌افتاد.» همچنین در شهر مصراته (لیبی فعلی) شیخ زروق در اوقات خشکسالی دعا می‌کرد و باران نازل می‌شد. نقل است: در یکی از وقایع، زنی نابینا برای دعا به او پناه برد. شیخ دست بر سر او نهاد و گفت: «ای پروردگار، او را به نور حقیقت بینا کن.» بلافاصله چشمان آن زن روشن شد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرئوف المناوی می‌گوید: او عابدی پارسا بود که از اقیانوس غیب الهام می‌گرفت. عالمی بود که به مقام ولایت و به فضایل قناعت و پاکدامنی آراسته بود. وی در فقه، تصوف، اصول و اختلافات فقهی، سرآمد بود. دنیا به او روی آورد، اما او از آن روی برگرداند؛ مناصب قدرت به او پیشنهاد شد، اما او آن‌ها را نپذیرفت.

عبدالکریم بزاز فاسی می‌گوید: شیخ ما زروق، وارث اسرار اهل شاذلیه بود. در او جمع بود میان نور علم و صفای دل؛ اگر سخن می‌گفت، دل‌ها آرام می‌گرفت و اگر ساکت می‌ماند، حال‌ها برمی‌خاست.

احمد بن عجیبه می‌گوید: زروق از بزرگ‌ترین وارثان حکم ابن عطاءالله است. سخنش جامع میان دقت فقیهان و ذوق عارفان است.

سید احمد تینجانی می‌گوید: اگر زروق نبود، ادبِ سلوک در مغرب منقرض می‌شد.

 

آثار

  • الجنة للمعتصم من البدع بالسنّة
  • تفسير القرآن العظيم
  • شرح رسالة أبي زيد القيروانی
  • ثلاثة شروح على متن القرطبية
  • شرح كتاب دلائل الخيرات

 

عروج ملکوتی

احمد در سال ۸۹۹ قمری در شهر مصراته (کشور لیبی) درگذشت.

عبدالوهاب شعرانی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالوهاب بن احمد بن علی انصاری (۸۹۸ – ۹۷۳ قمری)، مشهور به شعرانی، زاهد، فقیه، محدث و صوفی اهل مصر بود.

 

ویژگی ها

شعرانی در ۲۷ رمضان ۸۹۸ قمری در قلقشندی مصر متولد شد. سپس به ساقیه ابی شعرا، روستایی در منطقه منوفیه که به آن منسوب است، نقل مکان کرد و از این رو، نامش شعرانی یا شعراوی است. او در کودکی یتیم شد، زیرا پدرش را از دست داد. با وجود این، نشانه‌های هوش و رهبری در او پدیدار شد. او در هشت سالگی قرآن کریم را حفظ کرد و نمازهای پنجگانه را با دقت و به موقع خواند. او توانست قبل از بلوغ، کل قرآن را در یک رکعت بخواند. سپس متون اساسی علوم اسلامی، مانند ابوشجاع در فقه شافعی و الاجرومیة در صرف و نحو را حفظ کرد و آنها را زیر نظر برادرش عبدالقادر که پس از مرگ پدرشان او را به سرپرستی گرفت، آموخت. او سپس در سال ۹۱۱ قمری، در سن دوازده سالگی، به قاهره نقل مکان کرد و در مسجد ابوالعباس غمری اقامت گزید و در آنجا متون متعددی را مطالعه کرد.

او عاشق علم حدیث بود؛ بنابراین خود را وقف مطالعه آن و یادگیری از اهل آن کرد. او پس از تسلط بر علوم عربی و اسلامی، راه تصوف را در پیش گرفت و با هوای نفس خود مبارزه کرد. نقل است: وقتی مریدی قصد گناه داشت، پیش از وقوع، شعرانی او را فراخواند و گفت: «در باب فلان، خود را نگاه دار که شیطان تو را فرا خوانده.» مرید حیران شد که چگونه خبر دارد. در الأنوار القدسیه آمده: «دعای شیخ عبدالوهاب غالباً پاسخ داده می‌شد و بلا را از مردم دور می‌کرد.» روایت شده که: در قاهره، هنگام بیماری شدید مردم، شیخ در زاویهٔ خود دعا کرد و بلا فرو نشست. مریدان بارها دیده بودند که در حضورش، بیماران شفا می‌یافتند یا پریشان‌ احوالان آرام می‌گرفتند.

بسیاری از شاگردان، از جمله ابوعلی مصطفی حمزه، نقل کرده‌اند: «هرگاه شیخ شعرانی ذکر می‌گفت، حالِ مجلس دگرگون می‌شد؛ دل‌ها نرم می‌گردید و مردم می‌گریستند.» عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: این پسر، جمع‌ کننده ظاهر و باطن است. دلش مانند آیینه‌ای صاف است که حق در آن متجلی می‌شود. سید علی خواص او را «وارث اسرار» و «خلاصهٔ اهلِ شاذلیه» می‌دانست. عبدالحلیم محمود در کتاب المنهج الصوفي عند الشعراني او را «العارف العالم» و «قطب الجمع» نامید.

 

آثار 

  • الفتح المبين في جملة من أسرار الدين
  • الأنوار القدسية في معرفة قواعد الصوفية
  • الكوكب الشاهق في الفرق بين المريد الصادق و غير الصادق
  • البحر المورود في المواثيق و العهود
  • البدر المنير في غريب أحاديث البشير النذير
  • الطبقات الصغرى
  • الطبقات الوسطى
  • ارشاد المغفلين من الفقهاء والفقراء إلى شروط صحبة الأمراء

 

عروج ملکوتی

او در جمادی الاول سال ۹۷۳ قمری در قاهره درگذشت و در کنار زاویه خود، بین دو دیوار به خاک سپرده شد.

علی خواص برلسی

به نام آفریننده عشق

 

علی خواص برلسی (درگذشت ۹۴۹ قمری)، از نامدارترین اولیای قرن نهم هجری در مصر و از بزرگان طریقت شاذلیه است.

 

ویژگی ها

او تصوف را عمدتاً از ابراهیم المتبولی و شیخ برکات الخیاط آموخت. او عالمی بی‌سواد بود که نه می‌توانست بخواند و نه بنویسد. شاگردش، عبدالوهاب شعرانی، گفته‌های او را در کتابی که به نام او نامگذاری کرد، گردآوری کرد. در مقدمه درباره آن گفته است: «این گزیده‌ای دقیق از فتاوای شیخ ما، اهل سنت، ولی ثابت قدم و بی‌سواد محمد است. خداوند ما و مسلمانان را رحمت و برکات علم خود را در دنیا و آخرت به ما عطا کند.»

در لطائف المنن آمده است: «شیخ علی خواص، از نیت مردم آگاه بود؛ هر کس پیش او می‌آمد، باطنش را می‌دید، بی‌ آنکه پرسش کند.» مثلا عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: روزی در دلم چیزی گذشت که کسی جز خدا نمی‌دانست؛ هنوز سخن نگفته بودم که شیخم لبخند زد و گفت: ای پسر! آن خطره را رها کن، شیطانی است. نقل است: هر کس به حضور او می‌رسید، به حال ذکر و خشوع درمی‌آمد؛ آن‌کس که دچار قساوت بود، با نگاه یا لمسِ او نرم می‌شد. شعرانی گوید: «در حضور او، غفلت از دل زائل می‌شد و ذکر طراوت می‌گرفت.»

نقل است: روزی که نان در خانهٔ مریدی تمام شد، گفت: «در دلِ خانه بنگر!» و سفره‌ای پر از نان یافتند. شعرانی می‌گوید: «چون از او مسئله‌ای شرعی پرسیدم، گفت: “به کتاب‌ها رو نیاور، قلبت را پاک کن تا حکم برایت روشن گردد.”» شعرانی می‌نویسد: چون ذکر می‌کرد، گویی از عالم ما بیرون می‌رفت و روحش در افقِ دیگر سیر می‌کرد.

عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: او از اهلِ جمع بود، قلبش در تجلی حق قرار داشت، و هرگز در چیزی غلط نکرد. اگر کسی او را درک نکرده بود، گویا از مشاهدهٔ اولیا محروم مانده است.

احمد زروق می‌گوید: بعضی اولیا در خفا چون ستارگان‌ هستند. از جمله ایشان، علی خواص است که نورش بر قلوب اهل حقیقت می‌تابد.

 

عروج ملکوتی

علی خواص در اواخر جمادی الآخر سال ۹۴۹ قمری در قاهره درگذشت و در زاویه شیخ برکات خیاط به خاک سپرده شد.

یوسف بن یحیی مقدسی

به نام آفریننده عشق

 

شیخ یوسف مقدسی، محدّث، فقیه و صوفی بزرگ قرن هشتم هجری در شام و فلسطین بود.

 

ویژگی ها

از معروف‌ترین حالات او آگاهی از نیات انسان‌ها بود. روایت شده است: «چون کسی از در وارد می‌شد، شیخ بی‌درنگ نیت او را می‌گفت و اگر نیتش ناسره بود، به لطافت او را راهنمایی می‌کرد.» در یکی از مجالس گفته بود: «دل بنده چون آینه است؛ اگر آلوده نباشد، نیت دیگران در آن منعکس می‌گردد.» در نفحات‌الانس آمده است: روزی قحطی شد و شیخ یوسف در مسجدالاقصی به دعا برخاست؛ تا ظهر باران نازل شد و اهل شهر او را «سقّا به دعا» خواندند.

شاگردان روایت کرده‌اند که گاه شیخ در نماز طولانی، به حال مکاشفه در می‌آمد و چنان آرام می‌شد که هیچ حرکتی در او دیده نمی‌شد. هنگام بازگشت از حال جذبه، چشمانش نورانی و چهره‌اش متغیر می‌گردید. وی می‌گفت: «در هر سجده، عالمی را می‌بینی اگر دل بیدار باشد.»

عبدالغنی نابلسی می‌گوید: یوسف مقدسی را یاد کردن، چون ذکر خداست؛ زیرا نفسش از ذکر زاده شده بود.

شیخ علی وفا می‌گوید: یوسف را در دل، نور قدس است؛ از برای همین، هر که با اوست، دلش روشن می‌شود‌.

 

عروج ملکوتی

در مورد تاریخ وفات و آرامگاه شیخ یوسف مقدسی، اطلاعات دقیقی وجود ندارد.