نوشته‌ها

عبدالزهرا گرعاوی

زندگینامه عبدالزهرا گرعاوی

به نام آفریننده عشق

 

حاج عبدالزهرا گرعاوی، سالک الهی و از شاگردان سید هاشم حداد بود.

 

ویژگی ها

وی باب مکاشفات صحیحه برایش باز بود و می‌گفت: در نماز هم وقایع کربلا را می بینم. بسیار اهل گریه بود و علت مکاشفاتش هم همین بود. رابطه قلبی شدیدی با حضرت آقای حداد داشت. آیت الله کمیلی می‌فرمودند: یک زمانی حاج عبدالزهرا خدمت سید هاشم حداد آمد و گفت: دیگر نمی‌توانم ذکر یونسیه بگویم. آقا فرمودند: چطور؟ عرض کرد: وقتی به سجده می روم دیگر لب‌هایم تکان نمی‌خورد و ذکر همین‌طور در قلبم تکرار می‌شود. سید هاشم نیز از اینکه ذکر یونسیه حاج عبدالزهرا قلبی شده بود، خوشحال شدند. نقل است: حاج عبدالزهرا آینده را هم در مکاشفات بین نماز می‌دیده و همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمش عبور می‌کرده است. ظاهرا با توسلاتی که به امام حسین (ع) داشته این مشکل مرتفع شده و دیگر رویت مکاشفات، اختیاری می‌شود و حرقت زائد الوصفی از ناحیه امام حسین (ع) شامل حالش می‌شود.

مرحوم حداد شب‌های چهارشنبه به مسجد سهله مشرف می‌شد. عبدالزهرا خیلی آتش درونی داشت. مرحوم حداد یک‌بار به علامه طهرانی فرمودند: این آتش عبدالزهرا را می‌بینی؟ من چندین برابر این را دارم ولی مشخص نمی‌شود. عبدالزهرا یک ماشین استیشن داشت که همان حسینیه سیار معروف است. آیت الله کمیلی خراسانی نقل می‌کند: در جلسه ای، حاج عبدالزهرا گرعاوی سقا شده بود و در کاسه‌ای به همه آب می‌داد. حالتی داشت که همه از حال او اشک می‌ریختند. گریه می‌کرد و با حال شوق، کاسه آب را به این و آن می داد و می‌گفت: بیا شراب بخور، شراب محبت!

علامه طهرانی می‌فرمود: حاج عبدالزهرا گرعاوی، اصالتا عرب بود و مردی متدین و روشن ضمیر و ساکن کاظمین و گاهی به کربلا به خصوص در شب‌های جمعه برای زیارت مشرف می‌شد. برای آنکه روزه‌اش نشکند، همان شب پس از زیارت مراجعت می‌کرد. یکی از روزها که من بر حسب عادت از خواب بیدار شدم و وضو ساختم که به حرم مطهر سیدالشهدا (ع) مشرف گردم، دیدم حالم سنگین است و قبض عجیبی مرا گرفته است. با مشقت و فشار زیاد تا صحن مطهر آمدم ولی هیچ میل به تشرف نداشتم. مدتی در گوشه صحن نشستم ولی هیچ میل به تشرف پیدا نشد، تا نزدیک ظهر شد. در این حال، ناگهان یک حال نشاط و سرور زائدالوصفی در خود مشاهده کردم. برخاستم و با کمال رغبت مشرف شدم و به توسلات، زیارت و نماز مشغول شدم. همان شب مرحوم حاج عبدالزهرا از کاظمین به کربلا مشرف شد و گفت: سید محمد حسین! این چه حالی بود که امروز داشتی؟! قریب ظهر بود که من در حجره خود در بغداد بودم، دیدم که حال تو بسیار سخت است و در قبض شدید به سر می‌بری! فوراً سوار ماشین شدم و به کاظمین آمدم و برای رفع این حال تو حضرت موسی بن جعفر (ع) را شفیع در نزد خدا قرار دادم. حضرت نیز شفاعت فرمودند و حال تو خوب شد.

علامه طهرانی در کتاب معاد شناسی می‌گوید: دوستى داشتم به نام حاج عبدالزهرا گرعاوى نجفی که مردى بسيار باهوش، سريع‌الانتقال، تند ذهن و در عين‌ حال متدين و عاشق امام حسین (ع) بود. وی داراى حال بكا و گريه‌هاى طولانى و شوريده بود و بدين‌ جهت از مكاشفات صوريه و مثاليه نيز برخوردار بود. یک روز كه به حرم مطهر كاظمين مشرف شديم و در مراجعت از حرم، طفل اكبر اينجانب كه در آن وقت چهار سال داشت، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد؛ و اتفاقاً چون قدرى حالت اسهال و تردد داشت و براى او خوب نبود، ما از خريدن امتناع كرديم و او هم اصرار داشت تا بالأخره من اعتنايى به گريه او ننمودم و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم.

نزديک غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلایى ما به مسافرخانه آمد و گفت: حاج عبدالزهرا امروز از زيارت نجف‌ اشرف مراجعت كرده است! مى‌آیى به ديدنش برويم و نماز را هم همان‌جا بخوانيم؟ من گفتم: ضررى ندارد! لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متصل به آن و از نواحى جديدالاحداث بود، پياده روان شديم. در راه ديدم جماعتى گِرد آمده‌اند و مشغول تماشاى چيزى هستند. از همراهم پرسيدم: اين چيست كه تماشا مى‌كنند؟ گفت: تلويزيون است که تازه در كاظمين آورده‌اند و مردم براى تماشا جمع شده‌اند. من از دور نگاه كردم ديدم عكس‌ها و صورت‌هاى متحرّكى بر روى صفحه مى‌گذرد. بسيار در شگفت آمدم كه خدايا صنعت بشر به كجا كشيده‌ است كه صدا و سيماى افرادى را از راه دور مى‌آورد و در همان لحظه در مقابل ديدگان قرار مى‌دهد. اين حديث نفسى بود كه با خود كردم. بارى گذشتيم و به منزل او رسيديم.

چون وارد شديم، ديديم سجاده خود را پهلوى باغچه انداخته و مشغول نماز است و ما نيز نماز را خوانديم و پس از اتمام نماز و احوال‌پرسى و تعارفات عادى گفت: حق با باطل مخلوط نمى‌شود و بالأخره حق به كنارى و باطل نيز به كنارى مى‌رود! گفتم: صحيح است! گفت: حق و باطل، مانند روغن و آب هستند، اگر آن‌ها را به روى هم بريزى و تكان هم بدهى، باز روغن در رو و آب در زير مى‌ايستند! گفتم: همينطور است! گفت: سید محمد حسین! مى‌دانى كه انسان به تمام مقامات و مناصب با نقشه و تدبير و مكر مي‌تواند برسد؛ تاجر شود، مالدار شود، عالم و مرجع شود، سلطان و رئيس‌جمهور شود، ولى راه خدا نقشه و حيله‌بردار نيست! گفتم: آرى همينطور است! گفت: من امروز صبح از نجف خارج شدم و با سيّاره (ماشين) به سوى كاظمين مى‌آمدم. ناگاه ديدم كه ممكن است انسان در طبقه دهم از يک عمارتى باشد و به واسطه مختصر غفلتى، یک مرتبه به طبقه پایين سقوط كند!

من فهميدم كه اين همه گفتارها و سؤال‌ها به جهت اين است كه به من بفهماند: زدن روى دست طفل كه خيار مى‌خواسته است صحيح نيست و طفل را بايد با صبر و تحمل آرام كرد. او در همان وقتى كه ما از نزد مغازه عبور مى‌كرديم، در ماشين خود نشسته و در بيابان حلّه به‌ سوى بغداد در حركت است ولی از حال ما و كيفيت درخواست بچه و ضرب ما مطلع بوده، اما نمى‌خواهد صريحا بگويد كه تو چنين كرده‌اى!

آیت الله صافی اصفهانی نقل می‎کند: رفیقی داشتم در نجف اشرف به نام حاج عبدالزهرا که شخصی صد در صد صادق بود و سر سوزنی احتمال اینکه خلاف بگوید درباره‌اش نبود. با اینکه به تجارت مشغول بود ولی بیشتر اوقات در مشاهد مشرفه به سر می‌برد. مرد بسیار باتقوا، باصفا و اهل دل بود و در سیر و سلوک زحمت کشیده بود، مخصوصا در محبت به اهل بیت فوق العاده بود و با هم خیلی رفیق بودیم. ایشان می‌گفت: یک مدتی مثل فیلم سینمایی تمام حوادث و وقایع فردا را در شب قبلش در قنوت نماز می‌دیدم و فردا تمام آن به صورت کامل اتفاق می افتاد. مثلا در شب می‌دیدم که کسانی آمدند با من معامله کردند و درخواست‌هایی داشتند. فردایش عینا همان چیزها اتفاق می‌افتاد.

این حاج عبدالزهرا شب های چهارشنبه به مسجد سهله می رفت و بعد از اعمال، معمولا مقداری با هم مجالست داشتیم. یک شب به من گفت: آقای صافی، این اواخر یک اتفاقات ناگواری برای من رخ می‌دهد. گفتم:خیر است ان شاء الله، چه اتفاقی؟گفت:ردر قنوت نمازم تمام اتفاقاتی که فردا می‌خواهد رخ بدهد مثل یک فیلم سینمایی می‌بینم، به نظر شما این‌ها مکاشفات شیطانی نیست؟ این گذشت تا این که یک روز با حالت عصبانیت و ناراحتی سراسیمه به منزل ما آمد و گفت: آقای صافی، آخر این چه ایمانی است که من دارم؟ این چه نمازی است که من می خوانم؟ عوض این که در نماز، تمام توجهم به خدا باشد، همه‌اش به این فیلم‌ها طی می‌شود. این‌ها به چه درد من می‌خورد.

به او گفتم: برو نزد امام حسین (ع) و این ها را با محبت او مبادله کن، یک معامله خیلی شیرین. او هم یک مقدار آتشش خوابید. حاج عبدالزهرا مرتب شب‌های جمعه به کربلا مشرف می‌شد. یک روز به من گفت: شب جمعه به زیارت حضرت سیدالشهدا (ع) مشرف شدم و به حضرت عرض کردم: «من این‌ها را نمی خواهم، شما را می خواهم.» خیلی جدی و محکم گفت این‌ها را از من بگیر و محبت خودت را به من بده. گفت: آقای صافی، فکر می‌کنم خواسته من اجابت شده و این معامله انجام شد؛ چون آن‌ها را از من گرفتند و تمام شد و حالا احساس می‌کنم مثل این که نسبت به امام حسین (ع) یک حالت دیگری پیدا کردم.

گفتم: چه حالتی؟ گفت انگار یک محبت خاص و فوق العاده‌ای نسبت به آن حضرت در خودم احساس می‌کنم که با گذشته فرق دارد. ما هم می‌دیدیم که این حاج عبدالزهرا، حاج عبدالزهرای قبل نیست، حال عجیبی پیدا کرده بود و گریه های عجیبی داشت. اسم امام حسین (ع) که می آمد، آتش می‌گرفت و مثل یک گلوله آتش شده بود. البته از آن به بعد، آن فیلم‌ها برایش اختیاری شده بود و اگر می‌خواست می‌دید، اما محبت و عشق به امام حسین (ع) فرصت به او نمی‌داد و رمقش را گرفته بود.

 

عروج ملکوتی

حاج عبدالزهرا گرعاوی، سرانجام در نجف از دنیا رفت و در غرفه‌ای از غرفه‌های صحن حضرت کمیل در دروازه نجف به خاک سپرده شد.

محمد بن خفیف شیرازی

زندگینامه محمد بن خفیف شیرازی

به نام آفریننده عشق

 

شیخ ابوعبدالله محمد ابن خفیف بن اسکشفاذ شیرازی یا ابوعبدالله بن خفیف (وفات ۳۷۱ قمری) که به شیخ الاسلام، «شیخ المشایخ» و «شیخ کبیر» شهرت دارد، از مشایخ و عرفای قرن سوم و چهارم هجری و بنیان‌گذار سلسله خفیفیه بود.

 

ویژگی ها

پدرش خفیف نام داشت و در سپاه عمرو لیث صفاری خدمت می‌کرد. او با دختر یکی از بزرگان کرّامیه در نیشابور ازدواج کرد. به شهادت متون عرفانی، مادرش پارسا و پرهیزکار بود و در زمره زاهدان و عارفان قرار داشت. احتمالاً ابن خفیف در سال ۲۶۹ هجری قمری در شیراز به دنیا آمد و به توصیه مادرش به صوفیه پیوست. ابن‌خفیف‌ در آغاز جوانی‌ ناگزیر شده‌ است‌ که‌ برای تأمین‌ معاش‌ خود و مادرش‌ به‌ کارهایی‌ چون‌ گازری، دوک‌ تراشی‌ و حقه‌گری بپردازد. او خود گفته‌ است‌ که‌ «چهل‌ سال‌ بر من‌ بگذشت‌ که‌ زکات‌ فطر بر من‌ واجب‌ نگشت‌.»

ابن خفیف نزد استادان متعددی در تصوف، حدیث، فقه و کلام تلمذ کرد. او از جمله عارفانی بود که به کسب علوم ظاهر نیز اهمیت زیادی می‌داد و به همین سبب در میان اهل علوم مختلف صاحب اعتبار بود. ابوطالب خزرج بغدادی، ابوالحسن اشعری، رویم بن احمد، ابوالحسین بندار شیرازی و ابوالحسن مزیّن از جمله استادان او بوده‌اند. وی با مشایخ زیادی نیز مصاحبت داشت که از جمله می‌توان به ابن عطا، شبلی، حسین بن منصور حلّاج، جریری، طاهر مقدسی، ابو عمرو دمشقی، ابوبکر کتّانی، یوسف بن حسین رازی، ابوالحسین مالکی و ابوالحسین درّاج اشاره کرد.

وی مرجع و مقتدای اهل طریقت و حقیقت، و سر سلسله فرقه خفیفیه، یکی از فرق صوفیه می‌باشد. از استادان، مصاحبان و اقوالش مشخص می‌شود که مشرب عرفانی او از مشی عرفانی جنید و پیروانش متأثر بود. از این رو، وی می‌کوشید معاملات و سخنانش با شریعت کاملاً سازگار باشد و صوفیانی را که در این مسیر حرکت نمی‌کردند نکوهش می‌کرد. حلّاج از جمله کسانی بود که برخی از اقوال و اشعارش با انتقاد ابن خفیف روبرو شد. وی سفارش می‌کرد در تصوف از این پنج استاد پیروی شود: حارث محاسبی، جنید بغدادی، رویم، عمرو بن عثمان مکی و ابوالعباس بن عطا.نوشته‌اند که به آن جهت او را خفیف می‌گفته‌اند که سبک‌بار، سبک‌حساب، سبک‌روح و سبک‌غذا بوده‌ است. افطار و خوراک شبانه روز او، هفت دانه مویز بوده‌ است. ابن خفیف از جمله عارفانی بود که در تألیف و تصنیف آثار علمی و عرفانی پرکار بود. عطار می‌نویسد که وی در هر چهل روز تصنیفی می‌ساخت در غوامض و دقایق و در علم ظاهر نیز تصانیف بسیار داشت. حدود سی اثر از ابن خفیف برشمرده‌اند که در علوم مختلف و از جمله دربارهٔ مباحث و مبانی عرفانی نوشته شده‌ است.

ابن خفیف گفته است: «هر اشارتی‌ و رمزی که این‌ طایفه متصوفه‌ گفته‌اند و کرده‌اند، من‌ آن‌ را از شریعت‌ به‌ در آوردم‌.» همچنین گفته است: «هر عارفی‌ کی‌ معرفت‌ خود را به‌ شریعت‌ راست‌ نکند و به‌ شریعت‌ مقابله‌ نکند، عن‌ قریب‌ بی‌معرفت‌ گردد.» ابونعیم‌ اصفهانی‌، ابن خفیف را شیخ‌ وقت‌ در علم‌ و حال‌ دانسته است، ‌انصاری گوید که‌ او را «شیخ‌ الاسلام‌» می‌خوانده‌اند، هجویری او را «عالم‌ به‌ علوم‌ ظاهری و باطنی‌» می‌خواند، عطار او را یگانه عالم‌ در علوم‌ ظاهر و باطن‌ دانسته‌، یاقوت‌ او را از دانشمندترین‌ مشایخ‌ در علوم‌ ظاهر شمرده‌ و ابن‌ملقن‌ گوید که‌ وی از رویم‌ و جریری و ابن‌عطا به‌ علوم‌ ظاهر داناتر بوده‌ است‌.

عطار در تذکرة الاولیا می‌نویسد: آن مقرب احدیت، آن مقدس صمدیت، آن برکشیده درگاه، آن برگزیدهٔ الله، آن محقق لطیف قطب وقت، ابوعبدالله محمدبن الخفیف رحمة الله علیه، شیخ المشایخ عهد خویش بود و یگانه عالم بود و در علوم ظاهر و باطن مقتدا بود و رجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود. بینایی عظیم داشت و خاطری بزرگ و احترامی به غایت و فضائل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر او نتوان کرد.

ابن‌ خفیف می‌گوید: در ابتدا خواستم که به حج روم. چون به بغداد رسیدم، چندان پندار در سر من بود که بدیدن جنید نرفتم. چون به بادیه فروشدم رسنی و دلوی داشتم تشنه شدم. چاهی دیدم که آهویی از وی آب می‌خورد. چون به سر چاه رفتم آب به زیر چاه رفت. گفتم: خداوندا عبدالله را قدر از این آهو کمتر است؟ آوازی شنیدم که این آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود. وقتم خوش آمد، دلو و رسن بینداختم و روانه شدم، آوازی شنیدم یا عبدالله ما تو را تجربت می‌کردیم تا چون صبر می‌کنی بازگرد و آب خور. بازگشتم آب برلب چاه آمده بود. وضو ساختم و آب خوردم و برفتم تا به مدینه حاجتم هیچ به آب نبود به سبب طهارت. چون بازگشتم به بغداد رسیدم. روز آدینه به جامع شدم، جنید را چشم بر من افتاد و گفت: اگر صبر گردی آب از زیر قدمت بر آمدی.

ابن خفیف می‌گوید: شبی بر بام مسجد در خواب بودم. شخصی دیدم که مرا بیدار کرد و گفت: می‌خواهی که لیلة القدر را ببینی؟ گفتم: بله. پس روشنی عظیم دیدم که در جهان افتاده بود. چنانکه جماعتی هیزم کشان دیدم که مشت‌ها به هیزم در پیش خود انداخته بودند و در راه بارگاه خفته بودند. نوبتی دیگر لیلة القدر را دیدم چنانکه عالم روشن گشته بود و به غایتی آشیان‌های گنجشک دیدم بر سر درخت‌ها‌.

نقل است که چون وفاتش نزدیک آمد، خادم را گفت: من بندهٔ عاصی گریزه‌پای بودم. غلی بر گردن من نِه و بندی بر پای من نِه و همچنان رو به قبله کن و مرا بنشان، باشد که در پذیرد. بعد از مرگ، خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد، هاتفی آواز داد که هان ای بی‌خبر، مکن! می‌خواهی که عزیزکردهٔ ما را خوار کنی؟

محمد ابن خفیف در روزگار خود مورد اعزاز و احترام‌ طبقات‌ مختلف‌ بود و نه‌ تنها اهل‌ تصوف‌، بلکه‌ فقها و محدثین‌ نیز او را بزرگ‌ می‌داشتند. درباریان‌ و دیوانیان‌ نیز از معتقدان‌ او بودند و گفته‌اند که‌ نزد عضدالدوله دیلمی‌ مقرب‌ بوده‌ است. ‌در روز مرگش‌ انبوهی‌ عظیم‌ از مردم‌، حتی‌ از یهود، نصارا و مجوس‌ بر جنازه او حاضر شدند و صد بار بر وی نماز خوانده‌ شد.

 

آثار

  • شرف الفقر
  • الفصول فی الاصول
  • المعتقد الکبیر و الصغیر
  • المنهج فی الفقه
  • اللوامع
  • استدراج و اندراج
  • السماع
  • جامع‌ الارشاد
  • الاستذکار
  • المنقطعین‌

 

عروج ملکوتی

مدت‌ عمر او را ۱۰۴ سال‌ گفته‌اند. درگذشت او در سال ۳۷۱ قمری اتفاق افتاده‌ است. پس از مرگ، او را در وسط خانقاه و رباط خود او، پشت بازار وکیل در شیراز دفن کردند. مزار ایشان امروزه محل کتابخانه‌ای عمومی‌ است.

چله کلیمیه یا اربعین موسوی چیست؟

چله کلیمیه یا اربعین موسوی چیست؟

به نام آفریننده عشق

 

چله کلیمیه یا اربعین موسوی چیست؟

معنی چله کلیمیه

چله کلیمیه که با نام اربعین موسوی نیز شناخته می‌شود، اشاره به چهل روز خلوت و مناجات حضرت موسی (ع) با خدواند دارد که از اول ذی‌‌القعده تا چهلم ذی‌‌القعده (عید قربان) به طول انجامید.

جایگاه حضرت موسی (ع)

موسی (ع) از پیامبران اولوالعزم و صاحب شریعت و رهبر بنی‌اسرائیل است. داستان‌ها و معجزات حضرت موسی در قرآن بیش از هر پیامبر دیگری ذکر شده است. یکی از القاب اصلی حضرت موسی، کلیم‌ الله است که در این باره گفته شده،‌ خداوند با وی مستقیم و بدون واسطه سخن می‌گفت.

حضرت موسی (ع)، فرزند عمران از نسل لاوی بن یعقوب دانسته شده است. نام پدرش در تورات، عمرام است که در لهجه عرب به‌صورت عمران درآمده و مسلمانان نیز او را عمران خواندند. ولادت حضرت موسی (ع) حدود ۲۵۰ سال پس از وفات حضرت ابراهیم بود.

موسی (ع) در دوره‌ای متولد شد که فرعون دستور داده بود فرزندان پسر بنی‌اسرائیل را بکشند و دختران آنان را به اسارت بگیرند. براساس تورات، فرعون از ترس قدرت یافتن بنی‌اسرائیل و اتحاد آنان با دشمنان، دستور کشتار فرزندان پسر بنی‌اسرائیل را صادر کرد.

براساس آیات قرآن، بعد از تولد حضرت موسی (ع)، خدا به مادر او (یوکابد) وحی کرد که فرزند خود را شیر بده و زمانی که ترس از جانش داشتی، او را در صندوقچه‌ای بگذار و در رود رها کن و نگران نباش و نترس. مادر موسی پس از شیر دادن به فرزندش (بنا بر تورات، در مدت سه ماه) از ترس خطرات احتمالی، موسی را در صندوقچه‌ای گذاشت و در رود انداخت و دخترش را به دنبال صندوقچه فرستاد.

خداوند به جهت نگرانی مادر موسی، به او قوت قلب داده و نوید داد که موسی را به تو برمی‌گردانیم و همچنین او را از پیامبران قرار خواهیم داد. فردی از خانواده فرعون، موسی را از آب گرفت. همسر فرعون (آسیه)، موسی را نور چشم خود و فرعون خواند و امید داشت که برای او نفعی داشته باشد یا حتی او را به فرزندی قبول کنند. پس از نجات موسی (ع) از رود، او شیر هیچ زنی را قبول نکرد تا اینکه به پیشنهاد خواهر موسی، مادرش را آوردند و این چنین موسی به نزد مادرش بازگشت.

گفته شده موسی را به این جهت موسی نامیده‌اند که او را از میان آب و درخت گرفتند. «مو» در زبان قبطی، به معنای آب و «سا» به معنای درخت آمده است. موسی در بزرگسالی در ماجرای درگیری فردی از بنی‌اسرائیل و یک مصری (قِبطی)، با زدن یک مشت، فرد مصری را کشت. پس از این ماجرا، مأموران فرعون تصمیم به قتل او گرفتند و او برای فرار، از مصر خارج شد.

موسی در مدین ماند و با دختر شعیب ازدواج کرد و چوپانی گوسفندان او را بر عهده گرفت. بنابر آنچه در قرآن و تفاسیر شیعه آمده، موسی ده سال در مدین، در کنار شعیب زندگی کرد و به چوپانی پرداخت. پس از آن، او در مسیر بازگشت از مدین به مصر، شب هنگام که به همراه خانواده راه را گم کرده بود، آتشی از سوی طور دید.

موسی نزدیک آتش رفت و از سمت راست آنجا و از میان درختی ندا آمد: ای موسی! منم خداوند، پروردگار جهانیان، تنها من را بپرست و نماز را برای یاد من بپادار. موسی در طور سینا، به پیامبری برگزیده شد و خداوند به او دستور داد عصایش را بیندازد، عصا را انداخت، ناگهان تبدیل به مار شد. به او دستور داده شد نترسد و آن را بردارد که عصا به حالت اولیه خود باز خواهد گشت. همچنین دستور داده شد که دستش را در گریبانش فرو برد که دستش سفید و نورانی شد. انجام این معجزات توسط موسی در کوه طور، برای آمادگی موسی جهت انجام آنها در نزد فرعون دانسته شده است.

حضرت موسی (ع) در چهل سالگی، در طور سینا و از میان درختی مورد خطاب وحی قرار گرفت و در آنجا به پیامبری برگزیده شد. او از پیامبران اولوالعزم بود. برخی مفسران براساس تعبیر قرآن «من تو را براى رسالت انتخاب كردم» معتقدند موسی در همان‌جا و با همین تعبیر به پیامبری مبعوث شد.

اعمال چله کلیمیه

عارفان و بزرگان از قدیم‌ الایام در این ۴۰ روز به تأسی از حضرت موسی (ع) اقدام به انجام اعمال و ریاضاتی می‌نمایند که در روز عید قربان با قربانی کردن نفس خود و رسیدن به مقام قرب الهی به پایان می‌رسد.

اعمالی را که در اربعین موسوی وجود دارد می‌توان به دو دسته اعمال و دستورات خاص و اعمال و دستورات عام تقسیم کرد. اعمال و چله نشینی خاص را باید استاد و عارف کامل به انسان بدهد و نمی‌توان از پیش خود اقدام به این چله نشینی کرد. اما دستورات عام چله نشینی را هر کسی می‌تواند انجام دهد که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره خواهد شد.

۱. انجام واجبات و ترک گناه

مهم‌ترین عمل و وظیفه در هر چله‌ای، انجام واجبات دینی و ترک تمامی گناهان است که اگر سالک، فقط این دستور را مد نظر خود داشته باشد، قطعا پیشرفت چشمگیری در خود مشاهده خواهد کرد و از جوایز معنوی او را بی‌نصیب نخواهند گذاشت. برای دقت داشتن در انجام واجبات و پرهیز از محرمات، باید مراقبه و محاسبه داشت‌.

۲. تهجد و نماز شب

نماز شب و تهجد (شب زنده‌داری) در هر چله‌ای توصیه می شود و نیاز به اجازه استاد ندارد. لذا کسانی که می‌خواهند در این دوره، چله نشینی داشته باشند، حتما نماز شب را (ترجیحا ۱۱ رکعت به همراه مستحبات) در اعمال خود بگنجاند و در صورت ترک نماز شب، در صبح آن روز قضای آن را به جا آورد.

۳. توسل به اهل بیت (ع)

توسل به اهل بیت (ع) از نیازهای معنوی هر انسان و هر سالکی است. کسی که می‌خواهد در این دوره چله نشینی داشته باشد باید توسل به اهل بیت (ع) را چه به شکل زیارت حضوری و چه به شکل زیارات وارده مانند زیارت عاشورا در برنامه خود بگنجاند.

۴. ذکر و دعا

ادعیه و اذکار کمک بسیار شایانی به چله نشینی شما می‌کنند. از بهترین اذکار وارده می‌توان به ذکر لا اله الا الله و ذکر صلوات اشاره کرد این از کار را می‌توان با حضور قلب به تعداد ۱۰۰ مرتبه انجام داد. در بین ادعیه، از بهترین آن، مناجات خمس عشر امام سجاد (ع) است.

۵. قرآن

انسان بهتر است روزی یک جزء قرآن در این ایام تلاوت نماید و در صورتیکه نمی‌تواند چند سوره خاص یا حداقل پنجاه آیه از قرآن را روزانه تلاوت نماید.

۶. ذکر یونسیه

اگر کسی بتواند ذکر یونسیه را به تعداد ۱۱۰ مرتبه یا ۴۰۰ مرتبه، شب ها در سجده بخواند برای پیشرفت معنوی و سلوکی او بسیار خوب و موثر است. ذکر یونسیه به صورت زیر است: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.

۷. روزه گرفتن

روزه با تمام سختی که دارد از بهترین اعمال یک دوره چله نشینی محسوب می شود. اگر کسی بتواند سه روز در این ماه و البته در هر ماهی را روزه بگیرد و نیت خود را در روزه گرفتن خالص نماید و در طول روز نیز مراقبت داشته باشد، این امر او را به طور سریع و آسانی به سمت خدا سیر می‌دهد. همچنین روزه گرفتن در روزهای هشتم، نهم و دهم این ماه نیز بسیار توصیه می‌شود‌.

۸‌. گرسنگی

انسان اگر نمی‌تواند روزه بگیرد، بهتر است در این چله، کمی غذای خود را تقلیل دهد و حداقل پرخوری نکند زیرا پرخوری دل را می‌میراند. همچنین غذای چشم و گوش که دیدن و شنیدن باشد را مدیریت کند و هر چیزی را نبیند و به هر چیزی گوش ندهد.

بهتر است نیت سالک در این اعمال مذکور، تقرب به خدا، رسیدن به معرفت الهی و لقاءالله باشد‌. همچنین سالک می‌تواند این امور را به نیابت از امام‌ زمان (عج) یا یکی از اهل بیت (ع) و به نيت تعجیل در فرج امام زمان (عج) انجام دهد.

 

وفقنا الله و ایاکم

زندگینامه میرزا علی شیرازی

به نام آفریننده عشق

 

«حاج میرزا علی آقا شیرازی» (۱۳۷۵-۱۲۹۴ ق)، فقیه، حکیم، زاهد عابد، ادیب کامل و طبیب ماهر، از مفاخر علمی و عملی شیعه و از شاگردان سید محمدباقر درچه‌ای و آخوند کاشی بود.

 

ویژگی ها 

میرزا علی آقا شیرازی، در شعبان ۱۲۹۴ قمری در نجف متولد شد. پدرش حاج علی‌اکبر از شاگردان فاضل اردکانی بود و پژوهشی را در احادیث انجام داده و کتاب معروف «شرح الاربعین حدیثا فی فضیلة الصلوة علی النبی و آله صلی الله علیهم اجمعین» را نوشت.

اولین مکتب درسی میرزا علی آقا در خانه تشکیل شد و نخستین معلم پدرش بود. میرزا علی آقا در سال ۱۳۱۶ ه.ق راهی اصفهان شد و بخشی از تحصیلاتش را در مدرسه نیم آورد – واقع در انتهای بازار بزرگ اصفهان – گذراند. جاذبه معنوی مدرسان این مدرسه، خصوصا آقا سید محمدباقر درچه ای، موجب شده بود تا میرزا علی آقا به این مکان روی آورد.

زمانی که حاج میرزا علی آقا از مکتب آیت الله درچه ای استفاده می کرد، دو نام آور عرصه اندیشه آخوند ملا محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی مشغول تربیت شاگردان در میدان حکمت و فلسفه بودند، نیم قرن فلسفه ملاصدرا را در اصفهان تدریس می کردند و میرزا علی آقا نیز در درس آنان شرکت نمود. شیخ عبدالحسین محلاتی (۱۲۷۰-۱۳۱۲ ه.ق) که در مدرسه صدر اصفهان دروس خارج را تدریس می نمود، یکی دیگر از اساتید حاجی میرزا علی آقا بود.

همچنین حاج میرزا علی آقا شیرازی علاوه بر آن که از شاگردان برجسته آیت الله بروجردی محسوب می شد، رابطه ای تنگاتنگ با آن فقیه داشت و استادش از همت عالی، علو طبع و حالات اخلاقی وی بر خویشتن می بالید.

حاج میرزا علی آقا چنان در اقیانوس نهج البلاغه به غواصی پرداخت که گویی با نهج البلاغه زندگی می کرد. استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری می نویسد: «قبل از برخورد با وی، این کتاب (نهج البلاغه) را نمی شناختم… او یک نهج البلاغه مجسم بود. مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرورفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین پیوند خورده و متصل شده است…». و در جای دیگر می نویسد: «نهج البلاغه به او حال می داد و روی بال و پر خود می نشاند و در عوالمی که ما نمی توانستیم درک کنیم، سیر می داد. جمله های این کتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد می نمود. غالباً جریان کلمات نهج البلاغه بر زبانش با جریان اشک از چشمانش بر محاسن سپیدش همراه بود…».

چون میرزا علی شیرازی در قم به بیت آیت الله بروجردی وارد می‌ شد، آن فقیه فرزانه در اين اواخر با وجود کهولت سن و کسالت به مناسبت آن شناخت و علاقه‌ای که نسبت به حالات معنوی و مقامات روحانی وی داشتند جلوی ایشان می‌ایستادند و در مورد این انسان وارسته می فرمودند: خداوند او را با هم اسمش و مرا با او محشور نماید!

آیت الله مطهری می گوید: ایشان یکی از بزرگترین اهل معنایی است که در عمرم دیده ام.

دکتر رضا عالم زاده می گوید: در حرم امام رضا علیه السلام، میرزا علی شیرازی را دیدم که به من گفت: ديشب پدرت در کنار ضریح امام رضا علیه السلام از جانب من زیارت نامه خواند. بعدا متوجه شدم که آن شب پدرم از جانب ایشان زیارت نامه خوانده است.

حجت الاسلام صفوی نقل می‌ کند: زمانی، درد شکم شدیدی بر من عارض شد. نزد میرزا علی شیرازی رفتم و از ایشان طلب دعا کردم. ایشان فرمودند: مقداری شکر و نمک را در آب حل کن و میل فرما. بلافاصله پس از انجام این دستور، شفا یافتم و این را از نفس مقدس ایشان می‌دانم.

علامه حسن زاده آملی می‌ گوید: میرزا علی شیرازی حقا از اوتاد عصر ما به شمار می آمد‌‌.

 

اساتید

  • میرزا کمال الدین ابوالهدی کرباسی
  • میرزا محمدباقر حکیم‌باشی
  • شیخ الشریعه اصفهانی
  • ملا محمدکاظم خراسانی
  • سید محمدکاظم یزدی

 

شاگردان

  • مرتضی مطهری
  • رحیم ارباب
  • سید روح الله خاتمی
  • سید جلال الدین همایی
  • آیت الله مشکوة

 

عروج ملکوتی

مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی، سرانجام در بین الطلوعین روز یکشنبه هفدهم دی ماه سال ۱۳۳۴ ه.ش (۲۴ جمادی الاول ۱۳۷۵ ق)، دار فانی را وداع گفت. پیکر مطهرش را از اصفهان به قم انتقال داده، و بنابر وصیتش در جوار بارگاه حضرت معصومه سلام الله علیها و در مزار شیخان قم، دفن نمودند.

زندگینامه احمد خضرویه

به نام آفریننده عشق

 

ابوحامد احمد بن خضرویهٔ بلخی، معروف به احمد خضرویه (۱۴۴ – ۲۴۰ قمری)، از مشایخ متصوفهٔ خراسان و از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه، آن متصرف طریقت، آن متوکل به حقیقت، آن صاحب فتوت شیخی، احمد خضرویه بلخی رحمة الله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب می‌رفتند و بر هوا می‌پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابوتراب صحبت داشته بود و ابوحفص حداد را دیده بود.

نقل است است: دزدی در خانه او آمد و بسیار بگشت اما هیچ نیافت؛ خواست که نومید بازگردد. احمد گفت: ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهیدست از خانه ما بازنگردی. برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد. شیخ گفت: بگیر این جزای یک شبه نماز توست. دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم، یک شب از برای خدا کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدا بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت: احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین، آن گردون را فرشتگان می‌کشیدند در هوا. گفتم شیخا بدین منزلت به کجا می‌پری؟ گفت به زیارت دوستی. گفتم تو را با چنین مقامی به زیارت کسی می‌باید رفت؟ گفت اگر من نروم او بیاید؛ درجه زائران او را بود نه مرا.

در تذکرة الاولیاء آمده است: روزی آتشی عظیم در بازار بلخ افتاد. مردم هراسان نزد ابوحامد رفتند. او گفت: «اگر در میان شما یک نفر با دلِ پاک هست، خدا آتش را خاموش کند.» هنوز سخن تمام نشده بود که آتش فرو نشست. این رخداد را یکی از بارزترین کرامات او دانسته‌اند. بسیاری از شاگردانش نقل کرده‌اند که خضرویه با دیدن چهرهٔ یک شخص، از حال درونی او خبر می‌داد. گفته‌اند: «فراست او چون آینه بود؛ آنچه در دل داشتی، او بی‌آنکه بپرسی‌ات، می‌گفت.»

نقل است: یک‌ بار در خانقاهی می‌آمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ. به وظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه به باطن با او انکار کردند و با شیخ خود می‌گفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد به سرچاه آمد و دلوش در چاه افتاد و او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت: فاتحه‌ای بخوان تا دلو از چاه برآید. شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ احمد گفت: اگر تو نمی‌خوانی اجازه ده تا من بخوانم. شیخ اجازه داد. احمد فاتحه بخواند و دلو به سر چاه آمد. شیخ چون آن بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد؟ گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم.

نقل است: وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد، شیخ هفتاد شمع برافروخت. درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی‌آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر غیر خدا برافروخته‌ام تو آن را بازنشان. آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می‌ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست خاموش کند. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی. می‌رفتند تا به در کلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند، اصحاب او را مهتر گفت: درآیید. ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور! گفت: دوستان با دشمنان نخورند. گفت: اسلام عرضه کن. پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد! از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.

در منابع آمده که کسی هدیه‌ای گران‌بها نزد او آورد. ابوحامد گفت: «ما را با آنچه ما را از حق بازدارد، کاری نیست.» گفته‌اند همان دم هدیه از دست مرد افتاد و شکست؛ و مردم آن را علامتی از نفوذ کلام معنوی او دانستند. در حکایات نیشابور آمده است که خضرویه حتی برای یک روز قوت و توشهٔ خود را ذخیره نمی‌کرد. می‌گفت: «توکل آن است که جز خدا را نادیده بگیری.» نقل است هر بار که غذایی نداشت، در همان روز کسی برای او طعام می‌آورد.

چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بود و در نزع افتاد. غریمانش به یک‌ بار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می‌بری و گرو ایشان جای من است و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می‌ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان. در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند. همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. از ابوحفص حداد پرسیدند: از این طایفه، که را دیدی؟ وی گفت: هیچ کس را ندیدم بلند‌همت‌تر و صادق احوال‌تر از احمد خضرویه. اگر احمد نبودی، فتوت و مروت پیدا نگشتی.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: ابوحامد خضرویه، پاک‌دلی بود که از دنیا جز نامی ندانست. صفایش همچون آب زلال بود و توکلش چون کوه استوار.

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: در خراسان، دلِ کمتر کسی چون دلِ ابوحامد روشن بود. نظر او، دل‌های مرده را زنده می‌کرد.

هجویری می‌گوید: سرهنگ جوانمردان و آفتاب خراسان ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی به علو حال و شرف وقت مخصوص بود و اندر زمانه خود، مقتدای قوم و پسندیده خاص و عام بود.

بایزید بسطامی می‌گوید: استاد ما احمد (خضرویه) است.

ابو حفص حدّاد نیشابوری (استاد او) می‌گوید: احمد خضرویه، شاگردی بود که در توکل از استاد پیشی گرفت. هرچه می‌دانم از صدق و صفا، از او آموختم.

 

عروج ملکوتی

خضرویه در سال ۲۴۰ قمری در زمان متوکل در سن نود و پنج سالگی در زادگاه خود (بلخ) وفات یافت.

نجم‌الدین رازی

زندگینامه نجم‌الدین رازی

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر عبدالله بن محمد نجم‌الدین رازی (۶۵۴ – ۵۷۳ قمری)، مشهور به نجم‌الدین دایه، از عرفای برجستهٔ ایرانی و از خلفای شیخ نجم‌الدین کبری بود.

 

ویژگی ها

نجم‌ رازی معروف به نجم‌الدین دایه، از اصحاب و مریدان شیخ نجم‌الدین کبری بود. نام او چنان‌که در مقدمه مرصاد العباد و در ابتدای منارات السائرین نوشته شده «ابوبکر عبداللّه‌ بن محمد‌ بن شاهاوَر الاسدی الرازی»، است. در برخی منابع دیگر نام کامل او این‌گونه نیز آمده است: عبداللّه‌ بن محمد‌ بن شاهاور‌ بن انوشروان‌ بن ابی‌النّجیب الاسدی الرازی. محل تولد نجم‌الدین دایه، شهر ری است و علاوه بر این‌ که همه تذکره‌نویسان در این‌ باره اتفاق دارند، نوشته‌های خود او نیز مؤید آن است.

تاریخ ولادت نجم‌الدین در همه کتاب‌های تاریخی و تذکره که به شخصیت او پرداخته‌اند، ذکر نشده است؛ اما شمس‌الدین ذهبی و صلاح‌ الدین صفدی تاریخ ولادت او را در سال ۵۷۳ قمری می‌دانند. نجم رازی از چهره‌های تأثیرگذار و مطرح در تاریخ تصوف و عرفان در ایران و جهان اسلام است. در قرن هفتم دو شیوه و مکتب تصوف در ایران رواج داشته است:

1. تصوف عاشقانه: یکی طریقه وجد و حال و شوریدگی و وارستگی، که رهروان این طریقت بیشتر به احوال و گفتار پیشروان تصوف، از حسین‌ بن منصور و بایزید بسطامی و ابوسعید ابوالخیر نظر داشتند، از معاصران نجم رازی، عطار و بعد از او مولوی نمونه کامل این گروهند، که شیوه آنان را «تصوف عاشقانه» باید نامید.

2. تصوف عابدانه: در مقابل آنها، مکتب دیگری در تصوف بود، که بیشتر راغب آداب و سنن و اوراد و اذکار بودند و از معروف‌ترین معاصران مؤلف (نجم‌ رازی)، محیی‌الدین ابن‌عربی و ابن‌فارض بودند که روش آنان را تصوف عابدانه به شمار آورده‌اند.

3. تصوف نجم‌الدین: تصوف نجم‌الدین دایه، جمع بین آن دو مکتب و آمیختن عشق و عبادت است؛ او از یک طرف دلبستگی کامل به اجرای احکام شرع و ملازمت اوراد و اذکار نشان می‌دهد و از جانب دیگر عشق را غایت معرفت و سلوک می‌شمارد و در تمام فصل‌های چهل‌گانه کتاب مرصاد العباد و رساله‌های دیگر او، این شیوه نمایان است.

نجم رازی در یکجا عارفان را به دو طریقت نام می‌نهد: اول «زاهدان» که طریقت آنان «مجاهدت خشک» است که با ریاضت، در تهذیب اخلاق تلاش و کوشش می‌کنند، در مقابل شیوه خود و مشایخ خود را «طریقت عاشقان» نام می‌نهد که بنای کار آنها «بر تصفیه دل» و عشق به حق تعالی است. با اهمیت‌ترین کتاب نجم رازی به نام «مرصاد العباد»، کتابی است نفیس که به زبان فارسی، در علم تصوف و اخلاق و سیر و سلوک و آداب معاش و معاد نگاشته شده و از آثار ادبی باارزشی است که در قرن هفتم نوشته شده است. شارحان کتاب «مرصادالعباد» مانند محمد بن عبدالرحمن بخاری، عظمت علمی و عرفانی نجم‌الدین دایه را ستوده‌اند و اثر او را شاهکاری در عرفان نظری و عملی دانسته‌اند.

نجم‌الدین دایه به بصیرت نافذ و توانایی در کشف احوال درونی افراد شهرت داشت. گفته شده که او پیش از سخن گفتن فرد، از نیت و باطن او آگاه می‌شد و راهنمایی‌های لازم را ارائه می‌کرد. این قدرت تشخیص، ناشی از صفای باطن و طی طریق سلوک بود. در تذکره‌ها آمده است که مریدانش می‌گفتند: «شیخ، نهانِ ما را چون آشکار می‌دید.» سخنان نجم‌الدین دایه، آمیخته با جذبهٔ عرفانی و نور الهی بود و تأثیر عمیقی بر شنوندگان می‌گذاشت. او توانایی داشت تا با کلام خود، دل‌های زنگار گرفته را صفا بخشد و اشتیاق به حق را در آن‌ها برانگیزد.

 

از منظر فرهیختگان

سلطان ولد می‌گوید: «نجم‌الدین «عارف بزرگ» و «استاد الهی» بود. وی صاحبِ دل و دیده‌ور بود و از بزرگان راه حقیقت.»

شمس تبریزی می‌گوید: «دایه را معرفتی است که اگر هزار سال شرح کنند، نَفَسِ او را نتوانند باز نمود.»

 

آثار

  • مرصاد العباد
  • مرموزات اسدی در مزمورات داودی‌
  • منارات السائرین
  • معیار الصدق فی ‌مصداق العشق

 

عروج ملکوتی

نجم رازی در سال ۶۵۴ قمری از دنیا رفت و پیکر او در بیرون شهر بغداد، در کنار مزار شیخ سری سقطی و جنید بغدادی به خاک سپرده شد.

فخرالدین عراقی

زندگینامه فخرالدین عراقی

 

به نام آفریننده عشق

 

ابراهیم عراقی (۶۸۸ – ۶۱۰ قمری)، معروف به فخرالدین عراقی، شاعر و عارف ایرانی در قرن هفتم هجری است. فخرالدین در سال ۶۱۰ قمری در کمیجان که از توابع استان مرکزی ایران است، به دنیا آمد.

 

ویژگی ها

اشاراتی از شرح زندگانی او غالباً در کتب تذکره صوفیان و شاعران، به خصوص نفحات الانس جامی و مجالس العشاق حسین بایقرا یافت می‌شود، ولی چون معاصران وی درباره او چیزی ننوشته‌اند، آنچه را در این گونه کتب مندرج است با احتیاط باید پذیرفت. از متن تحریرات خود او که غالباً از مقوله معانی عاشقانه است مطلب مهمی از احوال گوینده به دست نمی‌آید. او را می‌توان یک قلندر تمام عیار دانست که به کلی در بند نام و مقام خود نبوده و هر صورت یا موجود نیکو و جمیل را آینه‌ای از طلعت دوست دانسته و در آن عکسی از جمال مطلق متجلی می‌دیده است، چنان که بنابه سخن جامی، شیخ عراقی در همدان متولد شد و «در طبیعت او فقط عشق را دست استیلا بود.»

یکی از تذکره نویسان می‌گوید در کودکی قرآن را از بر کرد و می‌توانست به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرودآمدند و در میان ایشان جوانی صاحب جمال بود و چون از آنجا بازگشتند عراقی را که جمال آن درویش بچه، مفتون ساخته بود، تاب توقف نماند و از پی ایشان به هندوستان رفت. وی در مولتان به شاگردی شیخ بهاءالدین زکریا نائل گردید و بعد از ورود در آن جایگاه او را التزام چله بفرمود که یک اربعین باید عزلت پیشه کند و به مراقبت و تفکر پردازد. اما در همین روز دیگر درویشان نزد شیخ به شکایت آمدند و گفتند که عراقی بجای سکوت و تفکر به سرودن غزلی که خود ساخته مشغول است و آن را در چند روز به تمام مطربان شهر آموخته و اکنون در همه میکده‌ها با چنگ و چغانه می‌سرایند و آن غزل که یکی از اشعار بسیار معروف عراقی است این است:

نخستین باده کاندر جام کردند   ز چشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را   شراب بیخودی در جام کردند

به عالم هر کجا درد و غمی بود   بهم کردند و عشقش نام کردند

چو خود کردند راز خویشتن فاش   عراقی را چرا بدنام کردند؟

وقتی که شیخ بهاءالدین بیت آخر را شنید گفت: عراقی را کار تمام شد، پس او را نزد خود طلبید و گفت: پس چون بیرون آمد، شیخ خرقه خود بر دوش او انداخت و او خود را بر زمین افکند و سر در قدم شیخ نهاد شیخ وی را از خاک برداشت و پس از آن دختر خود را نیز به عقد وی درآورد که از او پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت. شیخ بهاءالدین وفات یافت درحالی که عراقی را جانشین خود ساخته بود. دیگر درویشان از این رهگذر بر او حسد بردند و نزد پادشاه وقت از عراقی شکایت کردند و او را به اعمال خلاف شرع متهم ساختند و او نیز از هندوستان مهاجرت کرد و به مکه و مدینه شتافت و از آنجا به آسیای صغیر مسافرت فرمود و در قونیه مجلس درس شیخ صدرالدین قونوی را دریافت.

وی همانطور که کتاب فصوص الحکم ابن عربی را تدریس می‌کرد، در همان‌جا معروف ترین کتاب منثور خود را موسوم به لمعات تألیف و تقدیم شیخ کرد. شیخ آن را بپسندید و تحسین فرمود. امیر مقتدر روم، معین الدین پروانه، شاگرد و مرید عراقی بود و گویند برای او خانقاهی در توقات بنا کرد و او را به محبت‌ها و انعام خود مخصوص ساخت. بعد از وفات او، عراقی از قونیه به مصر رفت. گویند بر رغم سعایت معاندان، سلطان مصر او را بپذیرفت و او را و شیخ الشیوخ مصر گردانید. پس از آنجا به شام رفت و در آنجا نیز به خوبی مقدم او را پذیرفتند و در آنجا پس از شش ماه اقامت، پسرش کبیرالدین از هندوستان به وی ملحق گردید. گزیده‌هایی از لمعات وی که یکی از آثار مشهور اوست:

از لمعه اول: « اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر عزّ خو از تعیّن منزه است.»

از لمعه دوم: « سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند درِ خزاین بگشاید گنج بر عالم پاشد.»

از لمعه سیزدهم: محبوب هفتادهزار حجاب نور و ظلمت بهر آن بر روی فرو گذاشت تا محب خوی فراکند و او را پس پردهٔ اشیا می‌بیند تا چون دیده آشنا شود و عشق سلسلهٔ شوق بجانباند به مدد عشق و قوَت شوق پرده‌ها یکان یکان فرو گشاید. آنگاه پرتو سبحات جلال غیریت موهوم را بسوزاند و او به جای او نشیند و همگی عاشق شود چنانکه:

هرچه گیرد از او بدو گیرد    هرچه بخشد از او بدو بخشد

فخرالدین عراقی نخستین کسی است که ساقی‌نامهٔ مستقلی در قالب ترجیع بند سرود. مخاطب عراقی در بیشتر ابیات، ساقی آتش دست است. عراقی از وی می‌خواهد از بند خویش رهایی‌اش دهد و آن جام جهان‌نمایی که آفتاب روی ساقی را در آن می‌توان دید، به او بخشد. گفته شده است که عراقی در حال سماع و جذبهٔ عرفانی، به الهامات و مکاشفاتی دست می‌یافته است. اشعار و نوشته‌های او، حاصل این تجربیات عرفانی و تجلیات باطنی است که راهنمای سالکان الی الله بوده است.

 

از منظر فرهیختگان

صدرالدین قونوی می‌گوید: «او را در عشق و معرفت بهره‌ای است که کمتر کسی بدان رسد. جامهٔ عشق را برازنده‌تر از همه پوشید.»

شاه نعمت‌الله ولی می‌گوید: «فخر عشق، فخرالدین است، که گفتار او پرتوی از عشق الهی است.»

عبدالرحمن جامى می‌گوید: «فخرالدین، صاحب لمعات، عارفی آشنا به اسرار عشق بود و هرکه آن کتاب را درس عشق داند، خدا را شناخته باشد.»

 

آثار

  • لَمعات: مهم‌ترین اثر منثور عراقی است که در زمان صحبت صدرالدین قونوی و تحت تأثیر آثار ابن عربی نوشته شده‌ است. این کتاب یک دیباچه، یک مقدمه و ۲۸ لمعه دارد و موضوع اصلی آن عشق است که عراقی به پیروی از سوانح احمد غزالی و با توجه به آرای ابن عربی ابعاد مختلف آن را تبیین کرده‌ است. عراقی در دیباچه کتاب تصریح می‌کند که لمعات را بر سنن سوانح شیخ احمد غزالی نوشته است. وقتی لمعات به اتمام رسید و شیخ (عراقی) آن را به صدرالدین قونوی عرضه کرد، صدرالدین آن را بوسید و بر دیده نهاد و فرمود: «فخرالدین سِرّ سخن مردان آشکار کردی و لمعات به حقیقت لبّ فصوص است.»
  • مکاتیب
  •  رسالة اللطیفة فی الذوقیات
  • رسالهٔ‌اصطلاحات
  • دیوان اشعار

 

 

عروج ملکوتی

فخرالدین عراقی در هشتم ذی القعده سال ۶۸۸ قمری در دمشق درگذشت و در قبرستان صالحیه دمشق در کنار مزار عارف بزرگ، ابن عربی که ۵۰ سال پیش از وی درگذشته بود، مدفون گشت.