نوشته‌ها

شهید حسین منصور حلاج

زندگینامه شهید حسین بن منصور حلاج

به نام آفریننده عشق

 

شهید حسین بن منصور، (۳۰۹ – ۲۴۴ قمری) مشهور به حلاج، از عارفان و صوفیان جهان اسلام است که اختلافات فراوانی درباره مذهب، عقاید و اقدامات او وجود دارد.

 

ویژگی ها

حسین بن منصور مَحمِی یا مُحَمّیٰ، حدود ۲۴۴ قمری در بیضای فارس به دنیا آمد. درباره ملقب شدن او به حلّاج، دلایلی ذکر شده است؛ از جمله از احمد بن حسین، پسر حلاج نقل شده که چون پدرم اسرار مردم را فاش می‌کرد و از غیب خبر می‌داد، به حلّاج الاسرار(کنایه از افشا کننده اسرار) مشهور شد. برخی دیگر گفته‌اند منصور، پدر حلاج، پنبه‌زن بوده و او هم به شغل پدرش شناخته شده است. پدر او در سال ۲۵۵ قمری به واسط کوچ کرد و حلاج، حفظ قرآن و آموزش‌های مقدماتی را در فضایی حنبلی‌مذهب آغاز کرد و پس از ۱۶ سالگی (در ۲۶۰ قمری) به شوشتر رفت و در مکتب سهل بن عبدالله تستری حاضر شد و به ریاضت پرداخت. حلاج در سال ۲۶۲ش که سهل بن عبدالله به بصره تبعید شد، به بصره رفت و به جمع مریدان عمرو بن عثمان مکی پیوست.

حلاج در ۲۶۴ قمری، در بیست سالگی با دختر ابویعقوب اقطع ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. او در همان بیست سالگی به بغداد رفت و از مریدان جنید بغدادی شد. اختلافات بسیاری درباره مذهب حلاج وجود دارد؛ برخی او را سنی‌مذهب و پیرو فقه حنفی دانسته‌اند. حلاج در دادگاه‌های متعدد، خود را از اهل سنت، معتقد به اصول و فروع اسلام و مبانی قرآن، و همچنین مومن به توحید و نبوت معرفی می‌کرد. اما در جایی دیگر در پاسخ به کسی که از دینش پرسید، خود را بر «دین الهی» خواند. برخی مانند کامل مصطفی شیبی و عبدالحسین زرین‌کوب، از انتساب او به شیعه سخن گفته‌اند. کامل مصطفی شیبی در کتاب «الصلة بین التصوف و التشیع»، اعتقاد حلاج به تشیع اثنی عشری را با اتکا به محتوای کتاب «الإحاطة والفرقان» که از آثار حلاج است، آشکار دانسته است.

حلاج، دیدگاه‌های فقهی و کلامی ویژه‌ و اختلاف‌برانگیزی داشته و نظرات او درباره تصوف، همواره مورد بحث بوده است. او معتقد بود که می‌توان از انجام پاره‌ای از واجبات فقهی امتناع کرد. بنابر نظرات حلاج، خداوند از داشتن طول و عرض منزه است، یک روح ناطق غیرمخلوق است و با روح مخلوق زاهد، اتحاد دارد. به باور حلاج، شوق به رنج و درد و تسلیم شدن در برابر آن، وسیله اتحاد کامل با اراده الهی است. حلاج در سال ۲۷۰ قمری به سفر حج رفت، و در ۲۷۱ قمری، به بغداد بازگشت و در حضور جنید بغدادی، سخنانی بر زبان آورد که جنید از او رنجید و درباره عاقبت سخنانش به او هشدار داد و برای نخستین بار او را از ادعاهای بزرگ منع کرد. مخالفت جنید با حلاج سبب شد که برخی صوفیان بزرگ هم‌عصر او مانند عمر مکی و ابویعقوب اقطع هم حلاج را طرد و با او مخالفت کنند. از این پس، خرقه صوفیانه را کنار گذاشت و بیشتر عمرش در سفر به مناطق مختلف گذشت.

حسین بن منصور حلاج، در سال ۲۷۵ قمری، سفری پنج ساله به خراسان، ماوراءالنهر، سیستان، کرمان، فارس و دیگر نقاط داشت و به تبلیغ دیدگاه‌های خود پرداخت. او سپس نزد خانواده‌اش در اهواز بازگشت و در سال ۲۸۱ قمری به همراه جمع فراوانی از مریدانش به سفر حج رفت و در این سفر به ساحری، شیادی و ارتباط با اجنه متهم شد. او دوباره سفری پنج ساله به خراسان، ماوراءالنهر، هندوستان، چین، و ایران، به تبلیغ دیدگاه‌های خود پرداخت. او در همین سفر تلاش کرد با علمای امامیه در قم رابطه برقرار کند، اما موفقیتی به دست نیاورد و متهم به ادعای ربوبیت و مهدویت شد. در اصفهان هم علی بن سهل اصفهانی، حلاج را تکفیر کرد.

وی در سال ۲۹۰ قمری به بغداد بازگشت، سپس به سفر حج رفت، و این سفر دو سال طول کشید. حلاج در سال ۲۹۳ قمری در خانه خود بنایی شبیه به کعبه ساخت و شب‌ها در قبرستان نماز می‌خواند و در کوچه و بازار، سخن می‌گفت و برخی احتمال داده‌اند که «انا الحق» را در این زمان گفته است. ضعف حکومت عباسی در دوره خلافت مقتدر، موجب شد او باورهای خود را با صراحت و به صورت علنی مطرح کند و برخی از صوفیان بزرگ مانند شبلی در همین شرایط از او دوری گزیدند. علمای دینی و فقهایی هم به مخالفت با او برخاستند و حلاج را به اتهام عقیده به حلول و اتحاد، تکفیر کردند. او گرچه از مرگ نجات یافت، اما از سال ۳۰۱ق زندگی مخفی داشت و پس از دستگیری، تا سال ۳۰۹ق از زندانی به زندان دیگر منتقل می‌شد و افکار خود را به زندانیان هم منتقل می‌کرد. بنابر گزارش‌های تاریخی، بسیاری از زندانیان و حتی سپاهیان و درباریان، به او گرایش یافتند و بر این باور بودند که او مردگان را زنده می‌کند و جنیان خدمتگزاران او هستند.

حلاج، یکی از مشهورترین عارفان و صوفیان جهان اسلام است که به باور برخی محققان، کمتر کسی در میان عارفان مسلمان، به اندازه او، موضوع اختلاف و درگیری بوده است. در همان حال که گروهی از علما و مردم، او را فردی مقدس و اهل ولایت می‌دانسته‌اند، گروه فراوانی هم او را کافر به شمار می‌آورده و خونش را مباح می‌دانسته‌اند. در میان عالمان مسلمان، گروهی فتوا به کفر حلاج داده‌اند، گروهی او را اهل ولایت دانسته‌اند، و گروه دیگری سکوت کرده‌اند. از میان فقهای امامیه، ابن بابویه، شیخ طوسی و علامه حلی، به کفر او فتوا داده‌اند و شوشتری و عاملی، او را بی‌گناه و پاکدامن خوانده‌اند. همین اختلاف در میان عالمان مذاهب دیگر اسلامی نیز دیده می‌شود.

رخی از حکما، فیلسوفان و عارفان شیعه، از جمله خواجه نصیرالدین طوسی، قاضی نورالله شوشتری، محمدعلی مؤذن خراسانی، ملاصدرای شیرازی، قاضی سعید قمی، ملامحمد هیدجی، و علامه طباطبایی، با تحسین از او یاد کرده‌اند. مطهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران او را از جنجالی‏‌ترین عرفای دوره اسلامی دانسته که شطحیات فراوان گفته و به کفر و ارتداد و ادعای خدایی متهم شده است.

نقل است: حلاج پرنده مرده‌ای را در دست گرفت، دعایی خواند، پرنده زنده شد و پرواز کرد. روایت شده است که حلاج خاک را برمی‌داشت و به طلا تبدیل می‌کرد. وقتی شاگردان از او خواستند راز این کار را بگوید، گفت: «هرچه در راه حق دهی، خاکش زر گردد.» گفته‌اند حلاج بارها بر روی آب عبور کرده است بدون آنکه فرو رود. وقتی کسی علت پرسید، گفت: «آب از مومنان اطاعت کند، چنان که آتش از ابراهیم.» برخی منابع ذکر کرده‌اند که بیماران نزد او شفا می‌یافتند یا دعاهایش موجب آرامش و بهبودی روحی مردم می‌شد. روایت‌هایی وجود دارد که او در یک زمان در چند شهر دیده شده است که ممکن است نشان از طی الارض یا تصرف وی در جسم خود باشد.

از مشهورترین حکایات حلاج، گفتن عبارت «انا الحق» (من حق هستم) است. این سخن را بسیاری از اهل ظاهر کفر دانستند، اما عرفا تفسیر کردند که در حال فنا از خود بوده و حق از زبان او سخن گفته است. نقل است که او از حوادث آینده خبر می‌داد، مثلاً از زمان شهادت خود و نحوهٔ کشته شدنش با آگاهی سخن گفت و حتی پیش از دستگیری‌اش به یاران گفت: «به زودی مرا بر دار خواهند کرد تا حق آشکار شود.»

قاضی نورالله شوشتری می‌گوید: البحرالمواج، حسين بن منصور الحلاج، سرور اهل اطلاق و سرمست جام اذواق، حلاج اسرار و كشاف استار… .

البته شيخ مفيد گفته است: حلاج به تشيع تظاهر می‌كرد و در واقع صوفی بود. همه آنها ملحد و كافرند. مريدانش برايش كرامات و معجزاتي مدعي می شوند كه مجوس و نصارا برای راهبان خود مدعی هستند. مجوس و نصارا در عمل به عبادات از آن‌ها بهترند.

 

آثار 

  • طواسین
  • تفسیر حسین بن منصور حلاج
  • دیوان حلاج

 

عروج ملکوتی

فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذی‌القعده ۳۰۹ قمری صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند. آرامگاه وی در شهر بغداد قرار دارد.

شمس تبریزی

زندگینامه شمس تبریزی

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن علی‌ بن ملک‌داد تبریزی (۶۴۵۵۸۲ قمری)، معروف به شمس تبریزی از عارفان و شاعران ایرانی است که بیشتر به دلیل رابطه‌ معنوی‌اش با مولانا جلال الدین محمد بلخی شهرت دارد.

 

ویژگی ها

شمس تبریزی در سال ۵۸۲ هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود. داستان زندگی شمس تبریزی چندان برای ما روشن نیست؛ چرا که او اغلب روزهای زندگی خود را در سفر گذرانده است. شمس دوران کودکی خود را در تبریز گذراند. پدرش با آنکه صفات نیک فراوانی داشت، اما در درک نشانه‌های بزرگی روح فرزند خود، ناتوان بود. همین شد که شمس از خانواده فاصله گرفت و عزم سفر کرد. او علاقه‌ بسیاری به سفر داشت و شاید لقب پرنده از همین علاقه‌ی وی برگرفته شده باشد. شمس در ابتدا شاگرد ابوبکر زنبیل‌باف بود. سپس از محضر استادانی مانند شمس خونجی، شیخ رکن‌الدین محمد سجاسی و… بهره برد. در دمشق نیز با شیخ محی‌الدین بن عربی دیدار کرد، اما آنچه را می‌کاوید، در وی نیافت. در مقالات چنین آمده است: «کسی را می‌خواستم از جنس خودم که او را قبله سازم و روی به او آورم که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که: از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم، آن چه من می‌گویم فهم کند، دریابد.»

می‌توانیم شمس شوریده و پریشان‌ْ ظاهر را تصور کنیم که مرکب پرجلال مولانا و مخلصانش را متوقف کرده تا پرسشی را بی‌رعایت آداب مرسوم از شیخ بزرگ جویا شود. شاگردانِ متعجب و خشمگین را در خیال بیاورید که این پرسش را از شمس با آن شکل و شمایل می‌شنوند: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از این پرسش آشفته می‌شود و پاسخ می‌دهد: «محمد (ص) سرحلقه‌ی انبیاست. بایزید بسطامی را با او چه نسبت؟» شمس دوباره می‌پرسد: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی؟» مولانا را عمق این پرسش متعجب می‌کند. از مرکب خود پایین می‌آید و سرانجام پاسخ می‌دهد که محمد (ص) بزرگ‌تر است، چرا که بسطامی تنها یک نصیب از خوان الهی داشته و در همان نقطه از راه، متوقف شد؛ در حالی که راه برای پیامبر همیشه باز است. مولانا از آن به بعد، جذب سخنان و شیفته‌ی شخصیت این عارف سرگردان شد.

هنگامی که برای نخستین‌ بار با مولانا دیدار کرد، پیشاپیش از حالات درونی و عارفانه او خبر داد و پرسید: «پس چرا آن حال را پنهان می‌داری؟» در چند روایت آمده که قبل از آن‌که مخاطب سخنی بگوید، شمس نیت پنهان او را بر زبان می‌آورد. گفته شده است که کلام شمس چنان اثرگذار بود که افراد در لحظه دگرگون می‌شدند؛ به‌ ویژه در دیدار اول با مولانا که مولانا از هوش رفت و دگرگون شد. در مناقب‌العارفین آمده که شمس بارها: از آینده مریدان خبر داده رفتن خود از قونیه را پیش‌بینی کرده و گفته است: «دیگر مرا نخواهید دید.» که اندکی بعد تحقق یافت‌. وقتی شمس از قونیه غایب بود، در برخی روایات آمده که از دور، احوال مولانا را می‌دانست و می‌گفت: «اکنون او در سماع است… اکنون دلش شکسته است… .» در برخی تذکره‌ها روایت است که پرندگان و حیوانات از او نمی‌گریختند و به او نزدیک می‌شدند.

در مناقب‌العارفین آمده که مخالفان شمس چند بار قصد آزار او را داشتند، اما با مواجهه مستقیم و نگاه او، خشمشان فرو نشست تا حدی که برخی از دشمنانش تبدیل به دوست شدند. این را «هیبت نوری» او دانسته‌اند. در برخی حکایات متأخر (به‌ ویژه در فرهنگ شفاهی مردم قونیه) آمده: شمس در زمانی کوتاه در دو شهر دیده شده یا ناگهان در خانه‌ای ظاهر و غایب شده است. روزی شمس به مجلس مولانا که در آن مولانا در حال موعظه بود، وارد شد. شمس از مولانا که در کنارش چند کتاب وجود داشت، پرسید: «این‌ها چیست؟» مولانا جواب داد: «این قال است، تو نمی‌فهمی.» شمس می‌گوید: «تو را با این‌ها چه کار! و کتاب‌ها را داخل حوضی که در آن نزدیکی بود می‌اندازد.» مولانا از این کار برآشفته می‌شود و مریدانش قصد تأدیب شمس را داشته که شمس دست در آب فرو کرده و کتاب‌ها را از آب خارج می‌کند، بدون این‌که کتاب‌ها ذره‌ای خیس شده باشند. مولانا با تعجب می‌پرسد: «این چه سرّی است؟» شمس جواب می‌دهد: «این حال است، تو نمی‌فهمی.»

نقل است: روزي مولانا با مراد خود، «شمس» از مسيري مي گذشتند و به رودخانه‌اي عريض و پر عمق رسیدند. شمس به مولانا مي‌گويد: بايد از عرض رودخانه بگذريم و به آن سوي رودخانه برويم. مولانا مي‌گويد: با چه چیزی؟ اينجا كه وسيله‌اي نداريم. شمس در پاسخ مي‌گويد: تو دست مرا بگير و ذكر «يا شمس» بگو؛ ما هر دو از روي آب عبور مي‌كنيم. مولانا نيز كه به رسم طريقت، شك به خود راه نمي‌داد، دست استاد گرفت و ذكر گفت و از روي آب عبور كرد. مقداري از مسافت كه طي شد، مولانا دقت نمود كه شمس در زير زبان ذكر «يا علي» زمزمه مي‌كند. مولانا نزد خود فكر كرد، حتما ذكر استاد قوي تر است و چرا خود این ذکر را نگويد؛ اما همين كه به تكرار آن ذكر مشغول شد، يك باره پايش در آب فرو رفت. شمس، دست او گرفت و گفت: هر كسي با ذكر مخصوص خود پيشرفت مي‌كند. تو همان «يا شمس» بگو. سپس هر دو از روي آب گذشتند.

 

عروج ملکوتی

برخی بر این باورند که شمس به دست سلطان ولد یا گروهی از شاگردان مولانا کشته شده است؛ اما برای این روایت، چندان دلایل محکمی وجود ندارد. وفات شمس تبریزی را در سال ۶۴۵ قمری و در خوی می‌دانند، اما در این تاریخ و نیز مدفن شمس نیز تردیدهایی وجود دارد. آرامگاه شمس تبریزی در شهر خوی، در استان آذربایجان غربی قرار دارد.

شهید عین القضات همدانی

زندگینامه شهید عین القضات همدانی

به نام آفریننده عشق

 

شهید عبدالله بن محمد بن علی (۴۹۰ یا ۴۹۲ – ۵۲۵ قمری)، معروف به عین القضات همدانی، حکیم و عارف نامدار ایرانی در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

وی در همدان متولد شد و در جوانی به علوم متداول عصر خود در فقه، حکمت، کلام و ادب عرب تسلط یافت و به‌ سبب مهارت در فقه به مقام قضاوت و تدریس در همدان منصوب گردید. وى به تحصيل حكمت و عرفان و كلام و ادب عربى پرداخت و نظر به مطالعه بسيار در آثار امام محمد غزالى، مع‌الواسطه شاگرد او نيز محسوب مى‌شد. احمد غزالى در مكتوب‌هاى خود، او را قرةالعين خطاب مى‌كرد. وى بيشتر اطلاعات خود را از راه تحقيق و تتبع شخصى فراهم آورد. افكار و عقايد او در عمر كوتاهش مبين كمال نبوغ اوست.

انقلاب روحی عین‌القضات تا حدودی شبیه به انقلاب روحی امام محمد غزالی است. هر دو در علوم ظاهری تبحر پیدا کرده بودند و هر دو به تصوف روی آوردند. پس از قریب یک سال از انقلاب روحی او، این بار احمد غزالی برادر کوچکتر ابوحامد، که هنوز در قید حیات بود به یاریش شتافت و از او دستگیری کرد. قاضی همدانی از آن پس در طریق وصول و عالم کشف و شهود قدم نهاد و به مطالعهٔ آثار و تألیفات احمد غزالی پرداخت. بدین ترتیب، دو برادر غزالی، هر یک از جهتی بزرگ‌ترین تأثیر را در زندگی علمی و روحی عین‌القضات بخشیدند و یکی در علوم ظاهری (از جمله کلام، فلسفه و حتی تصوّف و عرفانی که در کتاب‌ها بیان شده) و دیگری در علوم ذوقی راهنمای او گشتند.

عین‌القضات پس از آشنایی با آثار امام محمد غزالی و سپس دیدار و ارادت به احمد غزالی، به‌ سوی عرفان گرایش یافت و از مریدان برجسته احمد غزالی شد. او در بیان عقاید عرفانی خود صراحتی کم‌نظیر داشت و همین امر موجب بدگمانی متشرعان و حسادت دشمنان گردید. عزيزالدين از مستوفيان سلاجقه با عين القضات، دوستى كامل داشت؛ از سوى ديگر عزيزالدين به دشمنى با ابوالقاسم درگزينى وزير سلطان محمود بن محمود و سلطان سنجر برخاست.

وزير اخير كه بسيارى از رجال و بزرگان علم را به حيله و تزوير نابود كرده و خود نيز در پايان به پاداش اعمال زشت خويش به دار كشيده شد، نقشه قتل عين القضات را طرح كرد و با دسته‌اى از عوام الناس – كه حسودان و بدخواهان عين القضات بودند – توطئه چيد و محضرى ترتيب داد و وى را به كفر و دعوى الوهيت متهم كرد و فقها نيز به قتل اين جوان دانشمند فتوا دادند. پس وى را با قید و شرط به بغداد فرستادند. قاضى، مدتى در بغداد زندانى بود و در همين زندان رساله‌ى معروف «شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان» را به زبان عربى، خطاب به علماى عصر نوشت و در آن، كه مشحون از نكات عرفانى و فلسفى است، اتهاماتى را كه به وى نسبت داده بودند، رد كرد و به برخى شبهات نيز پاسخ گفت. وى را از بغداد، مجددا به همدان بازگردانيدند.

نقل شده است که چند روز پیش از دستگیری و شهادتش، به دوستان خود خبر داده بود که زمان رفتن او نزدیک است و اینکه: «این بار مرا از همدان نخواهید دید.» بسیاری از نامه‌های او حاوی عباراتی است که مریدانش آن‌ها را الهامی یا برآمده از شهود می‌دانستند. مثلاً بارها در میان نوشته‌ها، به سوالی که هنوز پرسیده نشده پاسخ می‌دهد، یا پیشاپیش به شکی که در دل مخاطب بوده اشاره می‌کند. روایتی معروف از شاگردانش هست که می‌گفتند: «استاد ما از آن‌چه در باطن می‌گذشت خبر داشت.» در یک حکایت، نقل است که شخصی با نیت آزمودن او وارد مجلس شد و عین‌القضات پیش از سخن گفتن، نیت پنهان او را بیان کرد.

در برخی منابع صوفیه نقل شده که عین‌القضات در حدود ۲۷ یا ۲۸ سالگی به مقامی رسید که مریدانش آن را فنا فی‌الله توصیف کرده‌اند؛ مقامی که معمولاً در سنین پیری برای مشایخ حاصل می‌شد. در یکی از موارد نقل شده که درباره سرنوشت یکی از صوفیان معاصر خود گفته بود: «این مرد به سلامت نخواهد ماند» و اندکی بعد، همان شخص مورد آزار حکومت قرار گرفت. منبع این حکایت در برخی تذکره‌ها دیده می‌شود.

 

آثار

  • تمهيدات
  • رساله زبدة الحقايق
  • رساله يزدان‌شناخت
  • شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان
  • تفسير حقايق القرآن (ناتمام مانده است)

 

عروج ملکوتی

عين القضات همدانى را در سن ۳۳ سالگی در شب هفتم جمادى‌الآخر ۵۲۵ قمری، برابر با ۵۰۹ شمسی، بر در مدرسه‌اى كه ظاهراً محل تدريس او بود، بر دار كردند و سپس جسدش را با نفت و بوريا آتش زدند. گویند وی در زمان حیات از قتل خود به دست دشمنان و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و این رباعی را در این مورد سروده است:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم   وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم   ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

اما ذبیح‌الله صفا متذکر شده است که احتمالاً این رباعی را یکی از مریدان وی پس از مرگ او سروده، و بعدها به او نسبت داده‌اند. آرامگاه عین القضات در شهر همدان قرار دارد.

محمدسعید بارفروشی مازندرانی

زندگینامه محمدسعید بارفروشی مازندرانی

به نام آفریننده عشق

 

محمدسعید بارفروشی مازندرانی، معروف به سعید العلماء (۱۱۵۲ – ۱۲۳۳ شمسی)، از فقها و مراجع تقلید ایرانی در قرن سیزدهم شمسی بود.

 

ویژگی ها

محمدسعید در سال ۱۱۵۲ شمسی (۱۱۸۷ قمری) مصادف با سال‌های سلطنت کریم خان زند، در دیوکلای بارفروش به دنیا آمد. وی پس از فراگیری علوم مقدماتی در بابل و ساری به عراق عجم رفت و ادامه تحصیلات دینی را طی نمود از جمله اساتید وی محمدشریف مازندرانی معروف به شریف‌ العلماء بودند. او پس از پایان دوران تحصیل، به تدریس در کربلا پرداخت. از میان شاگردان وی می‌توان به شیخ زین‌العابدین، ملا محمد اشرفی، شیخ زین‌العابدین حائری مازندرانی و سید محمدربیع شوشتری اشاره کرد. وی پس از محمدعلی ساروی، امامت جماعت مسجد جامع بابل را بر عهده داشت. گفته شده‌ است که پس از صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری حاضر به پذیرش مرجعیت نبوده و سعیدالعلماء را از خود اعلم می‌دانسته‌ است و نهایتاً پس از نامه‌نگاری با وی و تأیید سعیدالعلماء، حاضر به پذیرش مرجعیت می‌شود. پس از جریان بابیت، سعید العلماء در منابع بابیه و بهائیه به شدت مورد لعن و نفرین قرار گرفت که از جمله آن می‌توان به کتاب ظهور الحق اشاره کرد. بغض و عداوت ایشان، نشان از کاری بودن ضربه سعید العلماء بر پیکره این فرقه بوده است.

ایشان بخاطر مبارزه با بابیان از قبول مرجعیت سر باز زد و در پایامی برای شیخ انصاری نوشت: «هنگامی که در کربلا بودم و من و شما با هم از محضر شریف‌العلماء استفاده می‌بردیم، استفاده و فهم من از شما بیشتر بود، اما در این مدت شما در آنجا مشغول تدریس و مباحثه بوده‌اید و من در اینجا گرفتار امور و مراجعات مردم هستم. شما در این امر از من سزاوارتر هستید.» سعیدالعلماء در پاسخ نامه شیخ انصاری که از ایشان خواسته بود مرجعیت را بپذیرد، از فتنه باب به «امور و مراجعات مردم» یاد می‌کند چرا که از فتنه و جنگ قلعه طبرسی بیش از چند ماهی نمی‌گذشت و بیم آن می‌رفت که بقایای سران بابیه به خصوص قره العین و میرزا حسینعلی بها که در نور مازندران در حال تبلیغ و تشویق مردم به گرویدن به میرزا یحیی صبح ازل بودند، قدرت گیرند. مراتب علمی سعید العلماء، مورد توجه شایانی در عراق و ایران بوده است. از ارادت ناصرالدین شاه به وی، در تاریخ نقل‌هایی آمده است. مدرس تبریزی در ریحانة الادب نوشته است که بعضی از اهل خبره، او را هم سنگ شیخ انصاری دانسته بلکه گاهی ترجیحش می‌دهند. به ویژه فقه و اصولِ او، مسلّم اهل عصر خود بود.

روایتی محلی و معتبر در کتاب «تاریخ علمای مازندران» آمده است که محمدسعید، چند روز پیش از وقوع زلزله‌ بزرگ در منطقه بابل، به مردم هشدار داد و گفت: «زمین در روز جمعه خواهد لرزید؛ توبه کنید و صدقه بدهید.» مردم توجه نکردند و همان‌گونه که گفته بود، زمین لرزید و بسیاری از خانه‌ها فرو ریخت. در مواردی نقل شده که او تنها با خواندن آیاتی از قرآن و دمیدن بر آب، بیماران سخت را شفا می‌داد، به‌ ویژه کودکانی که مبتلا به تب‌های شدید بودند. مردم آبِ دم‌گرفته‌ او را تا مدت‌ها به عنوان تبرک نگه می‌داشتند. یک نقل معتبر از شاگردش آمده است: «روزی استاد به من فرمود: تو امروز در دلت اندوهی داری، زیرا مادر تو بیمار است. ناراحت نباش، خداوند او را شفا خواهد داد.» شاگرد می‌گوید هیچ‌کس از بیماری مادرش خبر نداشت، زیرا در روستا بود و همان شب خبر بهبود رسید. یکی از همراهان او گفته است: «در نماز شب، از جبینش نوری سبزفام برمی‌خاست و تا سقف اتاق می‌رسید. هرگاه وارد حال خاصی از ذکر می‌شد، چنان نور در چهره‌اش پدید می‌آمد که جز با چشم فروبستن نمی‌شد نگاه کرد.» این حالت در شب‌های جمعه بیشتر گزارش شده است. چند روایت متواتر محلی از برخورد وی با امام زمان (عج) نقل شده است، از جمله: در سفر حج، او چند ساعت از همراهان جدا شد. وقتی بازگشت، گفت: “به فیضی رسیدم”. بعدها در خلوت برای یکی از دوستان نزدیکش فاش کرد که با حضرت دیدار داشته و دستور گرفته است که پس از بازگشت، مردم بابل را به ترک دنیا و اخلاص دعوت کند.

 

از منظر فرهیختگان

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: او در ردیف شیخ مرتضی انصاری و از اعاظم علما و اکابر فقهای شیعه بود.

عبدالله جوادی آملی می‌گوید:: علامه سعیدالعلماء و مرحوم اشرفی، از پرافتخارترین سرمایه‌های علمی ما هستند که جامعه را به هویت واقعی‌اش رهنمون می‌سازند.

ناصر مکارم شیرازی می‌گوید: درباره مرحوم علامه سعیدالعلماء اگر نباشد جز همان داستان شیخ انصاری که این‌ها همه در درس شریف‌ العلماء، هم‌درس بودند و شیخ بعد از آنکه صاحب جواهر، مرجعیت را به ایشان ارجاع کرد، شیخ انصاری به سعیدالعلماء بگوید شما اولی هستید؛ در فضیلت ایشان همین جریان کافی است.

مدرس تبریزی می‌گوید: محمدسعید بارفروشی مازندرانی، از اکابر علمای امامیه و از افاضل مجتهدین بود. وی در فصاحت، نطق و بیان، یگانه زمان بود.

 

عروج ملکوتی

سعید العلماء در سال ۱۲۳۳ شمسی (۱۲۷۰ قمری) در زادگاهش بابل درگذشت و در همان شهر در انتهای بازار مسجد جامع، مدفون گردید.

قطب‌الدین بختیار کاکی

زندگینامه قطب‌الدین بختیار کاکی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه سید محمد بختیار حسینی، معروف به قطب‌الدین بختیار کاکی (۵۸۲ – ۶۳۴ قمری)، یک عارف مسلمان اهل سنت صوفی مسلک و از دراویش چشتیه در دهلی بود.

 

ویژگی ها

گرچه‌ در سلسله‌ نسب‌ او اختلاف‌ است‌، اما او را از سادات‌ حسینی‌ دانسته‌اند. بعضی‌ نسب‌ او را به‌ امام‌ جعفر صادق‌ (ع) می‌رسانند. بختیار کاکی‌ در قصبه اوش‌ فرغانه‌، از نواحی‌ اندجان‌ ماوراءالنهر که‌ اکنون‌ جزو قرقیزستان‌ است‌، دیده‌ به‌ جهان‌ گشود. یک‌ سال‌ و نیم‌ بیش‌ نداشت‌ که‌ پدر را از دست‌ داد و تربیت‌ او بر عهده مادرش‌ قرار گرفت‌. پنج‌ ساله‌ بود که‌ مادرش‌ از همسایه‌ خواست‌ تا او را به‌ مکتب‌ برد، اما طبق‌ داستانی‌، خضر نبی‌ (ع) بر سر راه‌ او به‌ صورت‌ پیرمردی‌ ظاهر شد و او را از همسایه‌ گرفت‌ و به‌ مکتب‌دار سپرد. مکتب‌دار خضر (ع) را شناخت‌ و روی‌ به‌ قطب‌الدین‌ کرد و گفت‌: ای‌ طفل‌، عجب‌ بختیار هستی‌ که‌ خضر تو را به‌ من‌ حواله‌ کرد. از آن‌ جهت‌ بود که‌ به‌ بختیار شهرت‌ یافت‌.

قطب‌الدین‌ پس‌ از تحصیل‌ مقدمات‌ و کسب‌ علوم‌ دینی‌، به‌ علوم‌ باطنی‌ توجه‌ کرد. درباره رسیدن‌ او به‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ و تبعیت‌ از او روایت‌ها مختلف‌ است‌. بعضی‌ گفته‌اند که‌ چون‌ معین‌الدین‌ به‌ اوش‌ آمد، قطب‌الدین‌ به‌ او پیوست‌ بعضی‌ دیگر این‌ ملاقات‌ را در بغداد دانسته‌اند، ولی‌ ظاهراً نخست‌ در دوران‌ نوجوانی‌ِ او، این‌ ملاقات‌ در اوش‌ روی‌ داده‌ و سپس‌ قطب‌الدین‌ برای‌ بهره‌گیری‌ بیشتر به‌ بغداد رفته‌، و در آنجا نیز به‌ ملاقات‌ معین‌الدین‌ نائل‌ شده‌ است‌. وی‌ در بغداد در مسجد ابولیث‌ سمرقندی‌ با معین‌الدین‌ بیعت‌ کرد و در آن‌ وقت‌ جمعی‌ از مشایخ‌ بزرگ‌، از جمله‌ شیخ‌ شهاب‌الدین‌ عمر سهروردی‌ نیز حضور داشته‌اند. سرانجام‌، وقتی‌ که‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ در اجمیر هندوستان‌ (در ایالت‌ راجستان‌) مقیم‌ شد، بختیار کاکی‌ هم‌ به‌ اتفاق‌ شیخ‌ جلال‌ تبریزی‌ رهسپار هند گردید و در شهر ملتان‌، به‌ خدمت‌ شیخ‌ زکریای‌ ملتانی‌ – خلیفه شیخ‌ شهاب‌الدین‌ سهروردی‌ در هند – رسید. در ملتان‌، بابا فریدالدین‌ گنج‌ شکر دست‌ ارادت‌ به‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار داد.

پس‌ از چندی‌، ظاهراً به‌ سبب‌ هجوم‌ مغولان‌، قطب‌الدین‌ از ملتان‌ روانه دهلی‌ شد. وی‌ از دهلی‌ در نامه‌ای‌ که‌ به‌ اجمیر فرستاد، از خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ اجازه‌ خواست‌ که‌ برای‌ زیارت‌ او به‌ اجمیر رود، اما خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ خود از اجمیر برای‌ دیدار وی‌ به‌ دهلی‌ آمد. پس‌ از چندی‌ قطب‌الدین‌ بر آن‌ شد که‌ همراه‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ به‌ اجمیر رفته‌ و در خدمت‌ او مقیم‌ باشد؛ اما چون‌ مردم‌ دهلی‌ از این‌ قصد او با خبر شدند، بر در خانقاه‌ او گرد آمدند و به‌ التماس‌ و استدعا از او خواستند که‌ فسخ‌ عزیمت‌ کند. حتی‌ سلطان‌ شمس‌الدین‌ التتمش‌ از او درخواست‌ کرد که‌ در دهلی‌ بماند و به‌ ارشاد و دستگیری‌ طالبان‌ مشغول‌ باشد. خواجه‌ معین‌الدین‌ نیز چون‌ این‌ احوال‌ را مشاهده‌ کرد، اقامت‌ او را در دهلی‌ لازم‌ دید و این‌ امر را تایید کرد.

درمورد لقب‌ کاکی‌ِ او گفته‌اند که‌ وی‌ هرگاه‌ که‌ دست‌ زیر مصلی‌ می‌کرد، قرص‌ نان‌ نازکی‌ که‌ به‌ آن‌ «کاک‌» می‌گویند، بیرون‌ می‌آورد و این‌ مقدار برای‌ رفع‌ نیازمندی‌های‌ خانواده او بسنده‌ بود؛ به‌ همین‌ جهت‌ به‌ این‌ لقب‌ مشهور شد. البته بنا بر قول برخی، این‌ لقب‌ از آن‌ جهت‌ بوده‌ است‌ که‌ او خود و یا یکی‌ از پدرانش‌ به‌ شغل‌ کاک‌ پزی‌ اشتغال‌ داشته‌اند. بعد از مرگ‌ قطب‌الدین‌ تا مدت‌ها رسم‌ بر این‌ بود که‌ در اوقات‌ معینی‌ بر سر مزار او نان‌ کاک‌ می‌پختند. در نقل شیخ حامد دهلوی در سیرالاولیا آمده است که شبی بختیار کاکی در ذکر بود؛ در حالت جذبه، نوری عظیم بر او تابید و پیامبر اکرم (ص) را دید که فرمود: «ای بختیار، رزق تو از ماست؛ از کسی جز ما منشین امید.»

نقل است: هرگاه بختیار وضو می‌ساخت، نوری از چهره‌اش می‌تابید و شاگردان می‌گفتند: «آب با او به ذکر است.» در حالت نماز، روح از بدنش جدا می‌شد و در آن حالت، معراج باطنی داشت، همان‌طور که مولانا گفته است: «در نماز ار نپرد روح تو، نیست نماز.» نقل است: دو نفر از تجار دهلی، که در ظاهر، زاهد نبودند، تنها با نظر شیخ، دگرگون شدند و به ذکر و زهد گراییدند. شاگردانش گفتند: «نگاهش آینهٔ باطن بود؛ هر که می‌دید، خود را می‌یافت.»

عروج ملکوتی

بختیار کاکی، روز وفاتش در حالت سماع بود. در مصرع «الله» از وجد برخاست و در همان لحظه روحش مفارقت کرد. جسد او هنوز در حالت ذکر باقی بود، سر بر زانو نهاده، با لبخند. همچنین گفته‌اند که‌ روزی‌ در خانقاه‌ شیخ‌ علی‌ سگزی‌ مجلس‌ سماع‌ بود، جمعی‌ از پیران‌ صوفیه‌ از جمله‌ خواجه‌ بختیار کاکی‌ در آنجا گرد آمده‌ بودند و در ضمن‌ سماع‌ قوال‌ بیتی‌ از احمد جام‌ (ژنده‌ پیل‌) را به‌ آواز می‌خواند. این‌ شعر چنان‌ در خواجه‌ اثر کرد که‌ مدهوش‌ گشت‌ و مریدان‌ او را به‌ خانه‌ بردند. ۴ شبانه‌ روز در حال‌ تحیر بود و هرگاه‌ که‌ به‌ هوش‌ می‌آمد، می‌خواست‌ که‌ دگربار آن‌ بیت‌ را بخوانند. سرانجام‌ در شب‌ پنجم‌ درگذشت‌. آرامگاه‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار کاکی‌، تقریباً در ۳ فرسنگی‌ جنوب‌ حومه شهر دهلی‌ قدیم، در محلی‌ معروف‌ به‌ مهرولی‌ قرار دارد.

ملا علی نوری

زندگینامه ملا علی نوری

به نام آفریننده عشق

 

ملا علی بن جمشید نوری مازندرانی اصفهانی (درگذشت ۱۲۴۶ قمری)، معروف به ملا علی نوری، فیلسوف و عالم اسلامی قرون ۱۲ و ۱۳ هجری قمری است.

 

ویژگی ها

تاریخ تولد ملا علی نوری دقیقاً مشخص نیست؛ اما از آنجا که در ۱۲۴۶ قمری، یعنی هنگام وفات، نزدیک به ۱۰۰ سال داشت، معلوم می‌شود که در اواسط قرن دوازدهم به‌ دنیا آمده است. محل تولدش روستای «کنگرچال» (قریه‌ای در سرحدّ نور و لیتکو) است. البته به‌ دلیل هجرت و اقامت طولانی در اصفهان، به اصفهانی هم مشهور شد. ملا علی نوری، تحصیلات اولیه را در نواحی مازندران و سپس در قزوین در حوزه درس سید حسن قزوینی، برادر سید حسین قزوینی، در فقه و اصول گذراند. وی برای تکمیل علوم به اصفهان رفت و در آنجا مقیم شد و در محضر افرادی چون آقا محمد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم مدرس اصفهانی، حکمت و کلام را کامل کرد. سپس به تدریس فلسفه پرداخت و حوزه فلسفه و حکمت بزرگی تأسیس کرد و در آنجا به تربیت شاگردان بسیاری مشغول شد. کرسی تدریس وی بسیار گسترده، طولانی و تأثیرگذار بود.

ملا علی نوری را از بزرگ‌ترین حکمای الهی اسلامی و از افراد معدود انگشت‌شمار سه چهار قرن اخیر می‌دانند که تا عمق فلسفه صدرایی‌ نفوذ کرده‌اند. او را به‌ واسطه شاگردی آقا محمد بیدآبادی، احیاگر فلسفه صدرایی می‌نامند و آثار او بیشتر شرح مکتب ملاصدرا است. ملا علی نوری با میرزای قمی رابطه علمی و دوستانه محکمی داشت و با یکدیگر مکاتبات بسیاری داشتند که عین عبارات این مکاتبات در اواخر کتاب جامع الشتات میرزا نگارش یافته است.

نقل است: علی نوری مدتی در مسجد سهله معتکف بود و هنگام نماز شب، در حالت خلسه مشاهده کرد که صفوف فرشتگان در سمت قبله صف کشیده‌اند و تسبیح می‌گویند. او پس از آن حال به شاگردان فرمود: «آنچه در عالم ملکوت دیدم، صورت همین نماز است، اگر دیده بنور یقین باز شود.» میرزا جواد ملکی تبریزی نقل می‌کند: «چون به خدمت حاج ملا علی رسیدم، نگاهی بر من کرد و گفت “راه باز شد”. از آن لحظه، ذکر و توجه بی‌اختیار شد و دلم از قفل غفلت خالی شد.» در داستانی نیز آمده است که وقتی در درس فلسفه‌ یکی از علمای بزرگ شرکت داشت، استاد سؤالی مطرح کرد که کسی پاسخش نمی‌دانست؛ حاج ملا علی نوری چشمان خود را بست، ساکت ماند، و سپس پاسخ دقیق و پیچیده‌ای داد. استاد پرسید چگونه دانستی؟ گفت: «چیزی ندانستم؛ حق دانست و از زبان من گفت.»

نقل است: هنگامی که یکی از شاگردانش در مسیر سلوک، گرفتار وسوسهٔ شیطان شد، او از راه دور برایش دعا کرد و مرید همان شب در خواب دید کسی بر سینهٔ شیطان کوبید و گفت: «رهایش کن، او از ماست.» صبح که برخاست، آرام شد و آن حالت رفت. علامه طباطبایی می‌گوید: حاج ملا علی نوری، از اولیای عظیم‌الشأن و از کاملان سیر و سلوک بود که از قواعد علم و ریاضت عبور کرده و به مقام فنا رسیده بود. سید محمدحسین طهرانی می‌گوید: او از مستوران راه بود، نه از مشهوران. اگرچه کرامات فراوان داشت، ولی نفسش آن‌ها را از مردم پنهان می‌داشت.

 

اساتید

 

شاگردان

 

آثار

  • حجة الاسلام ملقب به برهان الملة
  • حاشیه‌ی اسفار
  • حاشیه‌ شواهد ربوبیه
  • تفسیر سوره‌ توحید

 

عروج ملکوتی

ملا علی نوری در ۲۲ رجب ۱۲۴۶ قمری در اصفهان از دنیا رفت و حجت الاسلام شفتی بر جنازه‌اش نماز خواند. جنازه‌اش را به نجف اشرف منتقل کرده و در آستانه باب طوسی در حرم امام علی (ع) دفن کردند.

سید جعفر ملکی حسینی

زندگینامه سید محمد بن جعفر ملکی حسینی

به نام آفریننده عشق

 

سید محمد بن جعفر ملکی حسینی، معروف به سید جعفر، از عرفا و اعاظم خلفای شیخ نصیرالدین محمود است و در توحید و تقرید مقام عالی دارد.

 

ویژگی ها

از زندگینامه وی مشخص می‌شود که از اولیای خداست. در آنچه او از احوال ظاهر و باطن خود نوشته است، عقل حیران است. اگر این‌ها همه بی‌شائبه و تأویل و صرف ظاهر مراد است، پس وی از کاملان وقت خود است. تصنیفی دارد با نام بحرالمعانی که در آن بسیاری از حقایق توحید، علوم و اسرار معرفت بیان کرده است. سخن را مستانه می‌گوید. ظاهرا کتاب‌های دیگر به نام دقایق‌المعانی و حقایق‌المعانی نیز دارد. وی کثیرالدعوی است و از آنچه از احوال خود بیان کرده است، محقق می‌شود که دعوی او حق است. وی عمر دراز یافته بود. از زمان سلطان محمد تغلق تا زمان سلطان بهلول در حیات بود. سن شریفش از صد متجاوز بود. آبای کرام او از شرفای مکه‌اند. بعد از آن به دهلی آمده و در سرهند اقامت کرده و اکنون مقام او در همان شهر است.

خود در بحرالمعانی می‌گوید: مدت شصت سال در علم ظاهر بودم و درکسب کمالات می‌کوشیدم و از محبوب ازل و مقصود ابد غافل بودم. مدت سی سال است که می‌بینم آنچه دیده می‌نماید و می‌شنوم آنچه گوش می‌شنواید. ای محبوب! حکم خواطر اهل ظواهر و عقول عقیم ایشان حایل است و اگر نه رخت لم یزل به صحرای ابد زنم و آنکه ای محبوب! شمّه‌ای بگویم، آن را مستمع نیست. آنچه من از وعده “وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتابِ” بی‌حرف و صوت را در حرف و صوت گویم، خلق ندانند و آنچه خلق می‌گویند، سی و سه سال است که از آن توبه کرده‌ام. از آنچه می‌گفتم هیچ غرض حاصل نشد. در آن کتاب، ابدال، اوتاد، اقطاب و سایر رجال الله را با اعداد، اسامی، مراتب، اوراد، احوال و اقسام ایشان را بر نهجی تفصیل داده و تشخیص نموده است که فوق آن متصور نیست. گفته است همه را ملاقات کرده‌ام و از هر یکی نعمت‌ها یافته‌ام و مقامات همه را مشاهده کرده‌ام. گفته است ۳۵۷ ابدال دیگرند و ایشان را فقیر در کوه بر سر چشمه نیل ملاقات کرده است. ایشان در کوه ساکنند و خوردن ایشان شلم درختان است و ملخ بیابان.

سید جعفر می‌گوید: یک بار سر بر زانو نهادم. حضرت رسالت (ص) را دیدم که در مسجد قبا با کل صحابه کرام و اولیای اعظام از امیرالمومنین علی (ع) تا قطب عالم، شیخ نصیرالدین محمود حاضرند. حضرت رسالت (ص) به لفظ فارسی فرمودند که ای فرزندِ مست حضرت لم یزل و لا یزال، بحرالمعانی را بیار. فی‌الحال من سی و پنج مکتوب و سی و ششم که در اين محل رسیده بود، بردم و به پیامبر (ص) دادم. ایشان پس از خواندن فرمود: «الحمدلله الذی أَلهمک و اَولاک علم الاسرار» سپس فرمود: ارشدک الله فی زیادة علمک.» سپس به لفظ فارسی فرمودند: ای یاران! این مصنف بحرالمعانی مردی است که جمیع کلام مجید را معانی حقیقت بیان کند و اگر علم روی زمین همه شسته شود و یک ورق نمانده باشد و اين شخص قلم بر دست گیرد، همه علم را از بر بنویسد. سپس فرمان شد که “ای فرزند مست حضرت لم یزل و لایزال”، بیش از اين اسرار در صحرا منه، که امور شریعت در جهان قصور پذیرد و امل شریعت را در خاطر نفور گیرد. من نیز قبول کردم.

سپس پیامبر (ص) بحرالمعانی را به دست حضرت علی (ع) دادند. ایشان بعد از مطالعه بر دست خواجه حسن بصری دادند و ایشان بر دست خواجه عبدالواحد بن زید. همچنین به جمیع مشایخ سلسله تا قطب العالم شیخ نصیرالدین محمود رسید. سید جعفر می‌گوید: تحقیق بدانی که اين کلمات بحرالمعانی سال‌ها خضر ‏(ع) از اين فقیر در ملاقات، در سفر و در حضر سوال کردی. با او نمی‌گفتم و تا کنون می‌پرسد، والله اعلم که با او نمی‌گویم. در شروع حال، چند سال این فقیر را تمنای ملاقات او بوده است و چون ملاقات شدی از این کلمات از خضر (ع) چیزی می‌پرسیدم اما مرا شفا حاصل نمی‌شد. امروز او را تمنا بسیار است و من محترم، از سبب آنکه او در حفظ جان خود است یعنی نیم جان را حفظ می‌کند و مرا اگر در هر دم هزار جان دهند، به ترک آن منتظرم. تو ای محبوب! در جان نثاری و جان سپاری باش تا هزار همچون خضر (ع) سرگردان تو باشند. کلمات به اجمال در قلم می‌آورم که اگر به تفصیل مشغول شوم، مثل تورات شتران بار شوند.

سید جعفر در جای دیگری می‌گوید: بعد از تجلّی ذات در حجره شیخ اوحد سمنانی، بی‌هوش افتاده بودم. در اين هفده روز، خدمتِ شیخ در حجره می‌آمد و بوسه بر پیشانی من می‌زد. اگر شیخ مطلع احوال من نمی‌بود، خود مصاحبان حجره مرا دفن می‌کردند که شاید مرده است. بعد از آن به عالم صحو آمدم. اين از سبب مبدای تجلّی بود. بعد از اين مدت، باز به هر طرف که نظر می‌کنم، نور می‌بینم که به اين فقیر متصل است و این صورت افاقیّة مقام فردانیت است که به همه کائنات بر سبیل فتوت قابض است. این همه از انفاس متبرکه فرد حقیقت بود که روزی خدمت سلطان المحققین، امیر کبیر، جعفر نصیر مکی پدر فقیر در خدمت مخدوم من نشسته بود‌. وی گفت که امیر جعفر محمد، شهباز میدان لاهوت است. سیصد و هشتاد و چند اولیا، اقطاب و افراد را نعمت در وی تأثیر است. او بدین نعمت‌ها مشرّف خواهد شد.

چون شب شد در طیر شدم. از شهر ختلان در مصر رفتم. به پابوس شیخ اوحد سمنانی مشرف شدم که در آن وقت قطب عالم ایشان بودند. ايشان نیز به هم آن کلمات که فرد حقيقت نواخته بود، بنواختند. بنده را ایشان در حجره خویش کنجی فرمودند و در آن حجره دو نفر بودند؛ یکی صوفی و دیگر متعلّم. نماز شام در طیر شده بودم. نماز خفتن به جماعت با قطب عالم شیخ اوحد سمنانی گزاردم. سپس تا ثلث شب، سه ختم کلام و سیزده سی پاره زیادت بر آن خواندم. نظر کردم که قالب من نور شد و محیط عرش عظیم گشت و عرش عظیم در دیده من، مقدار خردل شده است. سپس نظر در وجود کردم که همه موهای وجود من صورت شده است. هر یکی صورت را نظر می‌کردم همچون صورت خویش می‌دیدم. سپس صورت‌ها محو شدن گرفت. آنگاه نظر کردم که جمیع عالم‌ها، افلاک و انفس، بلاکیفیت شدن گرفت و جمیع تجلیات صفات، افعال، اسما و آثار محو شدن گرفت. ای محبوب! محو در محو همین است. همچنین در طرفة العین هفتاد هزار عالم تجلیات را سیر کردم. بعد از آن، کلام بی‌واسطه شنیدم که فرمان شد: «یاعبدی، جَلالی حجابُ جمالی و جمالی انوارُ جلالی و اَنتَ ما بین الجلال و الجمال.» بعد از کلام، به تجلی ذات مشرّف شدم که کیفیت آن به مشاهده تعلق دارد. از آن تاریخ باز در مقام لاهوت که مقام فردانیت است، نزول کردم. بعد از تجلی ذات، روز هفدهم در عالم صحو آمدم.

سید جعفر می‌گوید: در مورد بسیاری از حقایق عرفان، چه کنم که ابن عربی امروز زنده نیست که با او گفتمی آنچه گفتمی و او شنیدی آنچه یقین است! کلمات من اندازه بحرالمعانی نیست که بردارد. هنوز کلمات کجا است؟ ان شاء الله بر آن محبوب به روزگاری بنویسم. ای محبوب! چون از دولت فرد حقيقت، شیخ نصیرالدین محمود در سلک سلوک ترقی شد و از تجلی صفات به تجلی ذات که مقام فردانیت است، به شرط مستوری نزول کردم، فرد حقیقت را در واقعه دیدم که ذکر خفی می‌گفتند. در آمدم و روی نیاز به خاک مالیدم. بر زبان مبارک راند: ای شهباز میدان عالم لاهوت و ای پاک آمده از عالم جبروت و ای باخته عالم ملکوت و ناسوت! بعد از آن، میلی در صورت من کشید و فرمود: این میل از نور جمال ذات است.

در مقام قطبیت از تمام اولیا، دو کس در مقام معشوقی رسیدند و امثال ایشان دیگری نرسیده. آن دو کس یکی شیخ عبدالقادر جیلانی و دوم شیخ نظام‌الدین بدایونی (نظام الدین اولیا) هستند که هر دو را مشارب از روح احمدی بود. ای محبوب! نیک تأمل کنی که هر چه در قلم این فقیر رود بی‌مشاهده نیست. ای محبوب! روزی این فقیر در کشتی دریای نیل مصر با حضرت خضر (ع) مصاحب بودم و سخنی در بیان مشاهد آن لایزالی می‌رفت. خضر (ع) نیز فرمود که شیخ عبدالقادر گیلانی و شیخ نظام‌الدین بدایونی در مقام معشوقی بودند. ای محبوب! نوزده سال در صحو بودم و بیست و یک سال در سکر بودم به حدی که هیچ خبر نداشتم، اما در جوار شیخ یعقوب می‌بودم که قطب اقلیم بودند. ايشان از این بیست و یک سال من، مرا روایت کردند. آنگاه معلوم شد که بیست و یک سال مست بودم. بعد از این مدت هم از مقام مستی از دولت پیر در فردانیت، مدت چند سال است که نزول کرده‌ام.

سید جعفر می‌گويد: روزی شیخ‌الاسلام فریدالدین از من پرسید که شما را درون گنبد شیخ اکثر مردمان هفت پرکاله شده افتاده دیده‌اند، سرّ این چیست؟ گفتم: سبحان الله! از ما که دید که گفت؟ دروغ می‌گویند. گفتم: اگر پرسید بر این نمط که در کتب سلوک نوشته‌اند که صوفی را اين حالت می‌باشد، علی‌الاطلاق بگویم، اما علی‌التعیین معلوم من نیست. گفت: علی الاطلاق بگویید. گفتم: اين از اثر تجلی جلال است بر متجلی که در آن حالت، کوه‌هایی می‌افتد که اين کوه‌های عالم به حساب آن سنگ ریزه باشد. به آتش حمله می‌کند. این آتش نیست و سوزنده نیست ولیکن صد هزار همچون این آتش به یک شراره او نرسد. می‌آید و اين مرد را پرکاله می‌کند. هفت پرکاله چه باشد؟ شاید که صد هزار پرکاله شود. در میان این کوه‌ها و آتش‌ها صورتی است که مشاهده آن، جز مرد نتواند کرد. در این حالت، صورتی جمیل، انیس، بهی و لطیف پیدا می‌آید. این جمله اجزا را به جانب خویش می‌خواهد. هر یکی دوان سوی او می‌آید. بعد از آن، او به ید قدرت خویش از آن قوی‌تر، تمام‌تر، لطیف‌تر و صاف‌تر می‌گرداند.

 

عروج ملکوتی

تاریخ دقیق وفات سید جعفر مشخص نیست. آرامگاه وی در سرهند می‌باشد.

ابوهاشم جعفری

زندگینامه ابوهاشم جعفری

به نام آفریننده عشق

 

داوود بن قاسم بن اسحاق (درگذشت ۲۶۱ قمری)، مشهور به ابوهاشم جعفری و داوود بن قاسم جعفری، از اصحاب امام رضا (ع)، امام جواد (ع)، امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) بوده و از راویان مورد اعتماد و نامدار امامیه به شمار می‌رود.

 

ویژگی ها

داوود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب، نام و نسب کامل اوست. پدر وی، قاسم بن اسحاق از اصحاب امام صادق (ع) و از یاران محمد بن عبدالله، معروف به نفس زکیه بوده است. گفته شده که وی از طرف نفس زکیه، امیر یمن شد؛ اما پیش از آنکه کار خود را شروع کند، نفس زکیه به قتل رسید. سازمان وکالت به عنوان وسیله‌ای برای ارتباط میان شیعیان و امامان شیعه بود که با شدت گرفتن کنترل خلفای عباسی و نیز برای آماده‌سازی شیعیان برای غیبت امام زمان (عج) شکل گرفته بود. ابوهاشم جعفری نیز یکی از افراد مورد اعتماد ائمه (ع) بود که در زمان غیبت صغرای امام زمان (عج) نیز وکالت ایشان را برای مدتی در اختیار داشت.

محمد بن عمر کشی در کتاب رجال خود، بر اساس برخی از روایات ابوهاشم، نسبت ارتفاع در قول (غلو) را به او داد. در کتاب اعیان الشیعه آمده است: این اتهام غلو به خاطر این است که ابوهاشم معجزات زیادی را از ائمه اطهار (ع) روایت کرده است که علمای شیعه، نمونه‌های این‌چنینی را در ردیف غلو حساب کرده‌اند. سید ابوالقاسم خویی نیز نوشته است: عبارت کشی که می‌گوید روایت او دلالت بر ارتفاع در قول (غلو) دارد، از دو جهت قابل بررسی است: اول اینکه یا باید در روایت تحریفی صورت گرفته باشد و یا اینکه از آن اراده به معنی غیر ظاهری شده باشد، که هر دو این موارد به خاطر موقعیت ممتاز ابوهاشم در نزد حضرات معصومین (ع)، منتفی می‌باشد. بنابراین چطور می‌شود نسبت غلو را به این شخصیت ارجمند داد؟ پس اشکالی در وثاقت ایشان نیست. محدث قمی هم معتقد است: آنچه که ابوهاشم روایت کرده و مشاهده نموده از دلائل و معجزات حضرت امام حسن عسکری (ع) زیاده از آن است که در اینجا ذکر شود و روایت شده از آن جناب که گفت: هرگز داخل نشدم بر حضرت امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) مگر آنکه دیدم از ایشان دلالت و برهانی.

ابوهاشم با تمام فروتنی در برابر اهل بیت (ع)، نسبت به حکام ظلم جور، در نهایت بی‌پروایی و جسارت بود و با خلفای عباسی درگیری داشت و به سبب همین انتقادات، چندین بار به زندان افتاد. ابوهاشم جعفری می‌گوید: وقتی در محضر امام حسن عسکری (ع) بودم، از آن حضرت، درباره تفسیر این سخن خداوند تعالی: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِاِذْنِ اللَّهِ» پرسش کردم، حضرت فرمود: «مقصود از (الَّذِینَ اصْطَفَیْنا) آل محمد (ع) هستند و (ظالِمٌ لِنَفْسِهِ)، کسی است که امام را قبول ندارد و (مُقْتَصِدٌ)، کسی است که امام را می‌شناسد و (سابِقٌ بِالْخَیْراتِ)، خود امام است. ابوهاشم می‌گوید: «از شنیدن سخن امام، گریستم و با خود درباره آنچه خداوند به آل‌ محمد (ع) عطا کرده،‌ اندیشیدم.» امام متوجه من شد و فرمود: «عظمت شان آل محمد (ع) از آنچه‌ اندیشیدی بیشتر است؛ خدا را شکر کن، چون تو را از کسانی که به دوستی آنان چنگ زده‌اند، قرار داد. تو در روز قیامت که هر گروهی با پیشوای خود خوانده می‌شوند، با آل‌ محمد (ع) فراخوانده می‌شوی، پس مژده باد تو را ابوهاشم که بر خیری.»

ابوهاشم می‌گوید: یکی از دوستداران امام حسن عسکری (ع)، به ایشان نامه‌ای نوشت و تقاضا کرد که به او دعایی بیاموزد. امام در پاسخ نوشت که این دعا را بخوان: «یا أسمَعَ السّامعین وَ یا أَبصَرَ المُبصِرین وَ یا عُزَّ النّاظرینَ و یا أَسرَعَ الحاسبین، وَ یا أَرحَمَ الرّاحِمین، وَ یا أَحکَمَ الحاکِمینَ صَلِّ عَلی محمّدٍ وَ آلِ محمّدٍ، وَ أَوسع لی فی رزقی، وَ مُدَّ لی فی عُمری، وَامنُن عَلَیَّ بِرَحمَتکَ، وَاجعَلنی ممَّن تَنتَصِرُ بهِ لِدینِکَ وَ لا تَستَبدِل بی غَیری.» ابوهاشم می‌گوید: بعد از شنیدن فرمایش امام، با خود گفتم: «خدایا! مرا در حزب‌ و گروه خود قرار ده.» امام رو به من کرد و فرمود: «تو در حزب و گروه خدایی، اگر به او ایمان داشته و تصدیق‌کننده پیامبرش باشی.»

ابوهاشم جعفری که یکی از خادمان راستین مؤمنان بود، می‌گوید: شنیدم که امام حسن عسکری (ع) می‌فرمود: «در بهشت، دری است به نام “معروف”؛ از این در، فقط کسانی که کار خیر انجام دهند، داخل می‌شوند.» از شنیدن این روایت، شکر خداوند را به جا آوردم و از اینکه خودم را برای برآوردن نیازمندی‌های مردم در سختی افکنده بودم، خرسند شدم. وقتی امام از آنچه درونم گذشت، آگاه شد، نگاهم کرد و فرمود: «آری، پس بر آنچه بدان مشغولی، مداومت کن، چرا که صاحبان نیکی در دنیا، همانا صاحبان خیر در آخرت‌ هستند.» همچنین ابوهاشم جعفری می‌گوید: به شدت تنگدست بودم، از این‌ رو به منزل امام‌ هادی (ع) روانه شدم. بعد از آنکه امام‌ به من اجازه ورود داد، در حضورشان نشستم. آنگاه حضرت فرمود: «ابوهاشم! می‌خواهی شکر کدام‌یک از نعمت‌های خداوند عزیز و جلیل را به جا آوری؟» من سرافکنده و خاموش شدم و نمی‌دانستم چه بگویم. سپس امام فرمود: «خداوند، ایمان را روزی تو کرد و به‌ وسیله آن، بدنت را بر آتش، حرام نمود و تندرستی را نصیبت کرد و به واسطه آن، تو را بر طاعت یاری نمود و قناعت را به تو داد و از این راه، تو را از تبذّل بازداشت.

 

از منظر فرهیختگان

مامقانی می‌گوید: این مرتبه سفارت و وکالت برای حضرت حجت امام زمان (عج) از هر توثیق و تعدیلی برای جناب ابوهاشم جعفری بالاتر است و بالجمله در وثاقت و جلالت و بزرگی‌ شأن این مرد هیچ شکی نیست.

سید بن طاووس می‌گوید: در زمان غیبت صغرا، سفیرانی شناخته شده بودند که معتقدان به امامت امام حسن عسکری (ع) هیچ‌گونه اختلافی در موردشان نداشتند؛ از جمله آنان، داوود بن قاسم جعفری بود.

میرزا محمدعلی مدرس می‌گوید: ابوهاشم، عالم، عابد، زاهد، عاقل، متقی و کثیرالروایة است. فیض حضور نزد پنج امام معصوم (ع) را داشت و نزد ایشان محترم، موثق و محل اعتماد بود. وی در اوایل غیبت صغرا، از سفرای مُسلّم السّفاره ناحیه مقدسه نیز بوده است.

مسعودی می‌گوید: ابوهاشم، مردی زاهد و عابد و عالم بود که عقلش درست، حواسش سالم، و قامتش راست مانده بود.

شیخ طوسی می‌گوید: ابوهاشم نزد ائمه (ع) جلیل‌القدر و عظیم‌المنزلة بود. شیخ در جای دیگری می‌گوید: «ابوهاشم ثقه جلیل‌القدر است.»

علامه حلی می‌گوید: ابوهاشم جعفری، ثقه جلیل‌القدر و عظیم‌المنزلة نزد معصومین (ع) بود و موقعیتی والا و شریف نزد ایشان داشت.

شیخ عباس قمی می‌گوید: ابوهاشم، زاهدی با‌ ورع و عالمی عامل بود که در علوّ نسب در آل ابی‌طالب، کسی بالاتر از وی در زمان ایشان نبود.

سید حسن صدر می‌گوید: «ابوهاشم بغدادی، شاعری ادیب و علامه‌ای بزرگوار و از شعرای اهل بیت (ع) است. شعر او نزد امام رضا (ع) تا حضرت حجت (عج) مورد توجه بود. ابوهاشم نزد ایشان عظیم‌المنزلة و جلیل‌القدر بود.

 

عروج ملکوتی

ابوهاشم جعفری در جمادی‌الاول سال ۲۶۱ قمری در سامرا وفات یافت و در جوار مزار امام حسن عسکری (ع) به خاک سپرده شد. برخی منابع نیز محل دفن او را در بغداد ذکر کرده‌اند.

عرفان در قرآن و روایات - عاشقان خدا

عرفان در قرآن و روایات

به نام آفریننده عشق

 

در این مقاله جایگاه عرفان شیعی را در آیات قرآن و روایات اهل بیت (ع) بررسی می‌کنیم و در انتها به نکات و توصیه های عرفانی قرآن و اهل بیت (ع) اشاره خواهیم کرد.

عرفان در قرآن – آیات عرفانی

1. تجلی و جذبه در عرفان از آیه “فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا” (اعراف‌، 143) گرفته شده است: و هنگامی که پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را محو و نابود کرد و موسی از ترس مدهوش به زمین افتاد. سخنان عارفان نیز بیشتر شرح و توضیح این آیه است‌.

2. معیت الهی از آیه “وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ” (حدید، 4) گرفته شده است: و او با شماست هر جا که باشید!

3. قرب (نزدیکی دل به خداوند از راه صفای آن‌) که عرفا به “وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ” (ق‌، 16) استناد می‌کنند: ما از رگ گردن به او نزدیک تر هستیم.

4. حب‌ّ الهی مستند به آیه “وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ” (بقره‌، 165) است‌: و کسانی که ایمان آوردند، عشق و محبت بیشتری به خدا دارند!

5. لقای الهی به آیه “يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ” (انشقاق‌، 6) اشاره می‌کند: ای انسان‌! حقاً که تو به‌سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی‌ و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد. همچنین آیه “فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا” (کهف‌، 110) نیز به دیدار با خدا اشاره می‌کند: پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.

6. مکاشفه‌ یا شهود عرفانی مستند از آیه “كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ” (تکاثر، 5 و 6) است: اگر شما علم الیقین می‌داشتید، جهنم را مشاهده می‌کردید.

7. استمداد از نور الهی که از آیه “يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ” آمده است: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، تقوای الهی پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید تا دو سهم از رحمتش را به شما ببخشد و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه بروید.

8. توحید در قرآن به طور خاص در آیات “هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ، هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ، هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاءُ الْحُسْنَی یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ” (حشر، 22 تا 24) دیده می‌شود که این آیات به بیان ذات غیر قابل توصیف خدا و اسماء و صفات او می‌پردازد.

عرفان در روایات – احادیث عرفانی

1. در کتاب نهج الحیاه آمده است که پیامبر اکرم (ص) روزی از دخترشان سوال کردند: فاطمه (س)، چه درخواست و حاجتی داری؟ هم اکنون فرشته وحی در کنار من است و از طرف خدا پیام آورده است تا هر چه بخواهی تحقق پذیرد. فاطمه (س) فرمودند: لذت خدمتش مرا از درخواست کردن از او بازداشته است، من هیچ نیازی ندارم جز اینکه به چهره کریمش نگاه کنم!

2. در کتاب بحار الانوار آمده است که پیامبر اکرم (ص) فرمود: کسی که برای خدا چهل روز اخلاص پیشه کند، خدای تعالی سرچشمه های حکمت را از قلبش بر زبانش جاری می‌گرداند.

3. در کتاب توحید صدوق از امام صادق (ع) نقل شده است: هیچ چیزی ثوابش بالاتر از شهادت به وحدانیت پروردگار نیست، چون خدای تعالی با هیچ چیزی برابری نمی‌کند و و اَحدی همتای او نیست.

4. در کتاب میزان الحکمه آمده است که حضرت علی (ع) فرمود: دانش، اولین دلیل است و معرفت، هدف نهایی!

5. امام رضا (ع) می‌فرماید: خداوند، بندگان را بر شناخت خویش آفریده است.

6. هنگامی که پیامبر (ص) به معراج رفت، خدا به او فرمود: هیچ‌یک از بندگانم به من تقرب نجوید با عملی که نزد من محبوب‌تر باشد از آنچه بر او واجب کرده‌ام؛ و به‌ درستی که به‌ وسیله نافله (مستحبات) به من تقرب می‌جوید تا آنجا که من دوستش می‌دارم و چون دوستش دارم، آنگاه گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشمش می‌شوم که با آن می‌بیند و زبانش می‌گردم که با آن سخن می‌گوید و دستش می‌شوم که با آن می‌گیرد.

7. از پیامبر اکرم (ص) و حضرت علی (ع) نقل است: هرکس خود را بشناسد، قطعاً خدایش را خواهد شناخت.

8. در کتاب اسرار الصلاة از امام صادق (ع) نقل است که فرمود: نگاه نکردم به چیزی مگر اینکه قبل از او خدا را دیدم، بعد از او خدا را دیدم و با او نیز خدا را دیدم! (مشابه این حدیث از حضرت علی (ع) نیز نقل شده است.)

 

توضیحات تکمیلی

کلمه «عرفان» به صراحت در قرآن کریم ذکر نشده است. با این حال، مفهوم عرفان، به معنای معنوی و فلسفی آن، در بسیاری از آیات قرآن که در مورد موارد زیر بحث می‌کنند، تجسم یافته است:

معرفت خداوند متعال: این جوهر عرفان است. قرآن به شناخت خداوند دعوت می‌کند، نه فقط شناخت عقلی، بلکه شناخت عمیق قلبی که منجر به عشق، ترس و اطاعت از دستورات او می‌شود. بسیاری از آیات در مورد اسماء و صفات خداوند بحث می‌کنند و تفکر در خلقت او را برای درک عظمت و جلال او تشویق می‌کنند. همه این‌ها بخش اساسی مسیر عرفان محسوب می‌شود. نمونه‌ای از این موارد این است: «آگاه باشید که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.» (الرعد، ۲۸).

توحید: توحید، که ایمان به خدای یگانه است، پایه و اساس عرفان است. قرآن بارها بر توحید تأکید می‌کند و خواستار رد همه اشکال شرک است. درک توحید حقیقی صرفاً به زبان آوردن شهادتین (شهادت ایمان) نیست، بلکه به معنای ارادت قلبی و عمیق به خداوند است.

تقوا: تقوا، که ترس از خدا و اطاعت از اوست، یکی از مهمترین ویژگی‌های عارفان است. قرآن در بسیاری از آیات تقوا را توصیه می‌کند و آن را با سعادت و موفقیت در دنیا و آخرت مرتبط می‌داند.

ذکر: یاد خدا، که همان ارادت قلبی و زبانی به اوست، یکی از مهمترین راه‌های رسیدن به معرفت محسوب می‌شود. قرآن بارها ذکر را توصیه کرده و فضایل بزرگ آن را توضیح می‌دهد.

توبه و استغفار: توبه از گناهان و طلب بخشش از خداوند دو گام مهم در مسیر معرفت هستند. قرآن درِ توبه را برای همه باز می‌کند و به آنها بخشش و رحمت خداوند را وعده می‌دهد.

خلاصه اینکه، اصطلاح «عرفان» در قرآن یافت نمی‌شود، اما جوهره و اصول آن در آیات بسیاری که به شناخت خدا، توحید، تقوا، ذکر و توبه دعوت می‌کنند، آمده است. فهم و به‌ کارگیری این آیات، راه رسیدن به عرفان به معنای معنوی آن است. مفهوم عرفان از طریق فهم متن قرآنی و تفسیر علمی درک می‌شود. فهم و به‌کارگیری عرفان در میان مکاتب مختلف اسلامی متفاوت است.

قرآن کریم به صراحت در یک جمله به «ملاقات با خدا» نیز اشاره نمی‌کند. با این حال، مفهوم ملاقات با خدا یا ملاقات با پروردگار جهانیان، به طور ضمنی در بسیاری از آیاتی که در مورد موارد زیر بحث می‌کنند، آمده است:

روز قیامت (روز داوری): قرآن روز قیامت را به تفصیل توصیف می‌کند، روزی که در آن مردم در برابر اعمال خود پاسخگو خواهند بود و با خدا ملاقات می‌کنند. آیات بسیاری در مورد این روز و پاداش نیکوکاران و بدکاران بحث می‌کنند و به طور ضمنی نمایانگر ملاقات با خدا هستند. نمونه‌ای از این موارد: «روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان می‌ایستند» (مؤمنون، 10).

مرگ: مرگ آغاز ملاقات با خدا در نظر گرفته می‌شود. پس از مرگ، مرحله حساب و کتاب و پاداش آغاز می‌شود و این ملاقات با خدا محسوب می‌شود. قرآن بارها از مرگ یاد می‌کند و توضیح می‌دهد که این انتقال به زندگی پس از مرگ است.

بازگشت به خدا: قرآن خواستار بازگشت به خدا و توبه به سوی اوست. این بازگشت نوعی ملاقات، ملاقات معنوی قبل از ملاقات فیزیکی در زندگی پس از مرگ، محسوب می‌شود.

ترس و عشق: ترس و عشق به خدا از مهمترین ویژگی‌های مؤمنان است. این احساسات معنوی نوعی مواجهه معنوی با خدا در این زندگی دنیوی محسوب می‌شوند.

پاسخ به دعا: پاسخ خداوند به دعاهای بندگانش نوعی مواجهه، مواجهه معنوی بین بنده و پروردگارش تلقی می‌شود.

به طور خلاصه، مفهوم «ملاقات با خدا» در قرآن کریم به معنای واقعی کلمه بیان نشده است، بلکه از طریق بافت آیاتی که در مورد روز قیامت، مرگ، داوری و رابطه معنوی بین بنده و پروردگارش بحث می‌کنند، قابل درک است. درک این مفهوم مستلزم مطالعه دقیق قرآن کریم و مراجعه به تفاسیر علما است. درک ماهیت این مواجهه نیز در مکاتب فکری و تفسیری مختلف متفاوت است. برخی از تفاسیر بر جنبه فیزیکی این مواجهه تمرکز دارند، در حالی که برخی دیگر بر جنبه معنوی آن تأکید دارند.

مفهوم عرفان در احادیث نبوی، برخلاف تصوف اسلامی متاخر، مستقیماً با اصطلاح «عرفان» بیان نشده است. با این حال، جوهره و اصول آن در احادیث متعددی که به موارد زیر اشاره دارند، تجسم یافته است:

معرفت خدا: احادیث نبوی، شناخت خدا را تشویق می‌کنند، نه فقط شناخت ذهنی، بلکه شناخت قلبی عمیقی که منجر به عشق، ترس و پایبندی به دستورات او می‌شود. این شناخت، جوهره عرفان است. نمونه‌ای از این حدیث، حدیث «هر که خدا را بشناسد، دین او را شناخته است» است.

عشق به خدا و رسولش: احادیث بر اهمیت عشق به خدا و رسولش تأکید دارند. این عشق، پایه و اساس عرفان است و منجر به پیروی از سنت پیامبر (ص)، انجام دستورات او و اجتناب از نواهی او می‌شود.

تقوا و ترس: احادیث، تقوا و ترس از خدا را توصیه می‌کنند که دو مورد از مهمترین ویژگی‌های کسانی هستند که خدا را می‌شناسند. تقوا صرفاً پرهیز از حرام نیست؛ بلکه حالت فروتنی و تسلیم قلبی در برابر خداست.

ذکر و دعا: احادیث، ذکر خدا و دعا به درگاه او را تشویق می‌کنند که از مهم‌ترین راه‌های رسیدن به معرفت است. این دو، بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر می‌کند و معرفت او را نسبت به او افزایش می‌دهد.

توبه و استغفار: احادیث، توبه و استغفار از گناهان را تشویق می‌کنند که از مهم‌ترین گام‌ها در مسیر معرفت است. این دو، دل را از آلودگی‌ها پاک کرده و بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر می‌کند.

نماز و عبادت: احادیث بر اهمیت نماز و سایر عبادات تأکید دارند، زیرا بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر کرده و معرفت او را نسبت به او افزایش می‌دهد.

تواضع و زهد: احادیث، فروتنی و زهد در دنیا را توصیه می‌کنند که از ویژگی‌های کسانی است که خدا را می‌شناسند. فروتنی بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر می‌کند و زهد، او را از محبت دنیا رهایی می‌بخشد.

قابل توجه است که احادیث نبوی بیشتر بر جنبه عملی معرفت تمرکز دارند تا جنبه نظری. آنها اعمال صالح، پیروی از سنت پیامبر (ص)، ترس از خدا، توبه و طلب بخشش را تشویق می‌کنند. این اعمال عملی منجر به معرفت و عشق به خداوند متعال می‌شود که جوهره عرفان است. مفهوم عرفان در احادیث با درک بافت کلی احادیث و تفسیر آنها توسط علما قابل درک است. علاوه بر این، درک عرفان در بین مکاتب مختلف فقهی و تصوف متفاوت است.

 

عرفّنا الله انفسنا و نفسه والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

اسدالله طیاره

زندگینامه اسدالله طیاره

به نام آفریننده عشق

 

اسدالله طیّاری شهرضایی، معروف به شیخ اسدالله طیاره، سالک الهی و زاهد ایرانی اهل شهرضای اصفهان بود.

 

ویژگی ها

شیخ اسداللّه‏ طیّارى در هشتم تیر ماه ۱۳۰۶ شمسی در شهرستان قمشه (شهرضاى کنونى) در یک خانواده مذهبى دیده به جهان گشود. پدر ایشان از بازاریان آن شهرستان و مادر گرامیشان از سادات با صفاى مکّى بودند. تحصیلات دوران ابتدایى و متوسطه را در همان شهرستان گذرانده و دوره نوجوانى ایشان در همان جا سپرى شد. در ۱۹ سالگى براى کسب علوم حوزوى و ادامه تحصیلات به اصفهان عزیمت کردند و با علاقه بسیار در حجره محقرى در مدرسه صدر اصفهان، زیر نظر استادان فن، دروس حوزه را شروع نمودند. ایشان از همان ابتداى جوانى متکى به قدرت خویش بودند و براى امرار معاش، کارشان را در کنار درس قرار دادند. زمانى که صحبت از کار و تلاش مى‏‌شد، ایشان مى‏‌فرمودند: «من حتى براى خرید کتاب‏‌هایى که در آن دوران نیاز داشتم، گاهى شب تا صبح بیدار مى‏‌ماندم و مزد دریافتى را فقط صرف خرید کتاب‏‌هاى مورد نیاز مى‏‌کردم.»

از مناعت طبع و عزت نفس بالایى برخودار بودند و هرگز براى رفع نیاز خود، پیش احدى حتى پدرشان اظهار نیاز نمى‌‏کردند. حتى در آن زمان که براى طلاب مقررى قرار داده بودند، ایشان از گرفتن آن هم صرف ‏نظر مى‏‌کردند و مى‌‏فرمودند:«این شهریه به من که توان کارکردن دارم تعلق نمى‏‌گیرد.» در سن ۲۷ سالگى با توسل به بى‌بى دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) تشکیل خانواده دادند و علویه‌اى از اصفهان اختیار نمودند. انتخاب همسر سید به دلیل ارادت بیش از حد ایشان به سادات بود و در تمام دوران زندگى پر برکتشان، هیچ کوتاهى در حق همسرشان نکردند. دو ماه بعد از ازدواجشان در سفرى که براى تبلیغ رفته بودند، به طور معجزه آسایى راهى کربلا شدند. در این سفر، چون به طور قاچاقى اقدام کرده بودند، در زندان بصره حبس شدند و به ضمانت یکى از علما که مى‏‌فرمودند: «نه قبل از آن و نه بعد از آن سفر، دیگر ایشان را زیارت نکردم»، آزاد شدند و به مدت سه ماه و ده روز در کربلا، نجف و کاظمین ماندند.

ایشان بسیار مهمان‌دوست بودند. در تمام دوران زندگى همواره در پى این بودند که مشکلات مادى و معنوى دیگران را بر طرف سازند. بسیار با گذشت و سخاوتمند بودند. از قول خانواده ایشان نقل شده است: یک شب که ایشان به منزل آمدند، دیدیم عباى ایشان روى دوششان نیست و تنها با قبا به منزل آمده‌اند. هنگامى که از ایشان سؤال کردیم، فرمودند: در حرم مطهر حضرت معصومه (س) نشسته بودم. طلبه‏‌اى نزد من آمد و گفت: امشب شب دامادى من است و چون مقدارى از نظر مالى در تنگنا هستم، نتوانسته‌ام لباسى نو تهیه کنم. ایشان بدون این‏که او را بشناسند، بلافاصله عباى خود را که از طرف یکى از رفقایشان به ایشان هدیه شده بود در آورده و به او داده بودند و فرموده بودند: «من اصلاً نیاز به این عبا ندارم و چون نو است به عنوان هدیه از من قبول کن.» گاهى اوقات دیده مى‌‏شد هدیه‌‏اى که برایشان مى‌‏آوردند، از آن شخص تشکر مى‏‌کردند و بلافاصله آن را به فرد دیگرى که احساس مى‌‏کردند نیازمند است، مى‏‌بخشیدند. هیچ دلبستگى نسبت به هیچ چیز مادى نشان نمى‏‌دادند.

از قول خانواده ایشان نقل شده است: در تمام دوران حیاتشان، هیچ‌گاه زمانى نبود که ما صبح براى نماز برخیزیم و ایشان در خواب باشند، حتى این ایام آخر که دوران بیمارى را سپرى مى‌‏کردند. آن‏قدر به شب زنده ‏دارى و بیدار بودن تا طلوع آفتاب اهمیت مى‏‌دادند که اگر یکى از اعضاى خانواده به علت بیمارى، شبى را تا صبح نمى‏‌خوابید، صبح با خوشرویى به او مى‏‌گفتند: «امشب در عبادت شب زنده‏ داران شریک بودى.» در دوران جوانى و ایام تحصیل، دلبستگى و علاقه ایشان به سید عبداللّه‏ فاطمى بسیار بود و همیشه از زبان ایشان نقل قول مى‏‌کردند وارادت خاصى نسبت به این بزرگوار داشتند. اذکار و ادعیه خود را بسیار پنهان مى‏‌کردند، ولى آنچه ما مى‌‏دیدیم این بود که دائم الذکر بودند.

یکى از مراجع تقلید مى‏‌فرمودند: وقتى آقاى طیّاره در اصفهان بودند و ما در قم متوسل به امام زمان (عج) مى‏‌شدیم، مى‏‌دیدیم که بعد از چندى، آقاى طیّاره براى ما پول مى‏‌آورد و الن به این اندیشه افتاده‌ایم که چه ارتباطى بین توسل به امام زمان (عج) و پول آوردن آقاى طیّاره بود با این‏که آقاى طیّاره در اصفهان بودند. آقای طیاره می‌گوید: در حرم حضرت معصومه (س) مکاشفه‌ای شد. دیدم ملائکه در حال آب‌پاشی روی زوار هستند. ایشان این مکاشفه را نشان دهنده‌ فیض کریمه‌ اهل بیت، حضرت معصومه (س) به زائران می‌دانست.

 

از منظر فرهیختگان

سید هاشم حداد می‌گوید: طیاره لطیف است و در آسمان‏‌ها پرواز مى‌‏کند.

آیت اللّه‏ ناصرى می‌گوید: آقاى طیاره هواى نفس نداشت.

آیت اللّه‏ انصارى شیرازى می‌گوید: آقاى طیاره از جهات اخلاقى خیلى کامل بود و مى‏‌توان گفت مردى مُهَذَّب، شخصیتى اخلاقى، مرد خدا و اهل سیر و سلوک بود و دنیا در نظرش هیچ بود و خلاصه اینکه دلداده حق بود.

اسماعیل دولابی می‌گوید: طیاره مجرّد (اهل تجرد) است.

 

عروج ملکوتی

وی سرانجام در سال ۱۳۸۰ از دنیا رفت و جسد مبارکش در آستانه مطهر امام‏زاده شاه احمد بن قاسم در قم دفن گردید.