زندگینامه عبداللطيف حلبى خلوتی
به نام آفریننده عشق
عبداللطیف بن حسام الدین حلبی خلوتی (درگذشت ۱۰۲۱ قمری)، عارف و استاد بزرگ صوفیه و از شاخص ترین شخصیتهای طریقۀ خلوتیه در سوریه بود.
ویژگی ها
عبداللطیف از عارفان ساکن دمشق و از جمله کسانی بود که در مسیر مشایخ صوفیه، مشهور و تأثیرگذار بودند. او در حلب، که به آن منسوب بود، متولد شد. پدرش مردی صالح بود و همیشه در تلاش برای خیر بود. شیخ عبداللطیف روایت میکند که پدرش حسام الدین گفت: «از زمانی که دنیا را شناختم، نمیدانم که مرتکب گناه کبیرهای شده باشم.» پدر شیخ عبداللطیف در جوانی درگذشت. عبداللطیف از شاگردان شیخ مصطفی بکری بود. او از مادرش اجازه سفر خواست و درخواست کرد که او را وقف خدا کند، اما مادرش امتناع ورزید. اما بالاخره مادرش درخواست او را پذیرفت و او به سرزمین رومیان – که ترکیه امروزی است – سفر کرد و خود را وقف تکمیل تلاوت قرآن کرد تا اینکه به آرزوی خود رسید.
برخی از همراهانش به او پیشنهاد کردند که به فرقه صوفیه بپیوندد، اما او امتناع کرد. سپس به مصر، به ویژه به دو قبرستان (قرافه بزرگ و کوچک) رفت و از آنجا به وادی آن سفر کرد و با علمای برجسته آن ملاقات نمود. شیخ شروع به مبارزه با هوای نفس خود کرد، زیرا هیچ راهنمایی نداشت و هر که را که از خدا بود دوست میداشت، تا جایی که هر که را که ملاقات میکرد، او را به خاطر خدا دوست میداشت. دیوان علی شبلی به روح او راه یافت و او شروع به خواندن آن از ابتدا تا انتها کرد. وقتی ماه رمضان آن سال فرا رسید، هر شب و روز یک ختم قرآن را تمام میکرد و آن را در آخر شب به پایان میرساند. او شب قدر را دید و بسیار خوشحال شد. او این موضوع را به شیخ خرشی گفت. خرشی مالکی گفت: «تبریک میگویم، به شب قدر رسیدی.»
سپس عبداللطیف به حج رفت و پس از اتمام مناسک حج، اقامت در حرم شریف را برگزید. در حالی که نشسته بود، مردی پرهیزگار به او نزدیک شد و گفت: «به برخی از آنچه از مناجات خواندهام گوش کن. اگر اشتباه کردم، مرا اصلاح کن، زیرا از خطاهای دستوری میترسم.» به دلیل ابهامش، خود را یکی از بادیهنشینان میدانست، زیرا هرگز کلمهای را اشتباه تلفظ نمیکرد و آن را به هیچ وجه غیر از شکل و منبع صحیح آن به کار نمیبرد. آنگاه فهمیدم که او مردی دارای مقام معنوی یا یکی از ارکان آن عوالم معنوی است. وقتی مقام او را شناختم، رو به او کردم و گفتم: «سرورم، میخواهم به یمن سفر کنم، اما به راهنمایی نیاز دارم که مرا از این مخمصه بیرون آورد. اگر کسی را جستجو کنم، او را نخواهم یافت.» شیخ چشمانش را باز کرد و به من گفت: «راهنمای تو در مصر است.»
پس شیخ به مصر رفت و با آنها نشست و منتظر لطف الهی بود، اما او قبلاً هرگز در کتاب پیامبر وارد مسیر آنها نشده بود. بلکه وارد تربیت معنوی شیخ خود، شیخ مصطفی الرومى شد. در حالی که او در این حالت بود، شیخ مصطفی الرومى وارد خلوتگاه خود در ادرنوی شد. شیخ عبداللطیف شیخ مصطفی را از بیرون میشناخت، اما نه از نظر حال درونی و راز درخشان و پاک او. از او در مورد میل و نیتش پرسید، بدون اینکه متوجه شود که او همان فرد ماهری است که ستاره بختش رصد شده است. پس آنچه را که میخواست به او گفت و از آنچه میخواست به او خبر داد. گفت: دیدم که سرش را در طاقچه فرو برد، گویی از صاحب آنجا اجازه گرفته بود، به خاطر احترام به اهل طریقت. سپس شیخ مصطفی رومی گفت: میتوانی شب سهشنبه نزد ما بیایی و اگر بیایی و ما تو را یاد کنیم و تو ما را دوست داشته باشی، طریقت را به تو میدهیم. شیخ نصیحت او را پذیرفت زیرا سخنانش بر دلش تأثیر گذاشت و نزد او رفت و طریقت را از او آموخت.
شیخ مصطفی البکری نقل کرد که ذکر عبداللطیف در آن روزهای جهاد و تلاشش، به صد هزار بار نزدیک شده است. او فیض الهی، کشف نورانی و بارش لطف الهی را بر نام دوم (خدا) تجربه کرد. سپس، پس از خلوت، نام سوم را به او آموخت و کتاب «انسان کامل» اثر عارف عبدالکریم جیلی را به او داد و به او گفت: «این کتاب را مطالعه کن و اگر در فهم مطلبی با مشکلی مواجه شدی، به بخشنده و گشاینده روی آور.» وقتی شیخش قلب او را سرشار از شادی دید، خوشحال شد و حق هم داشت، زیرا آن را در روز قیامت در ترازوی خود خواهد یافت. تا جایی که اگر کسی با سوالی شریف نزد او میآمد، میگفت: «به مقام معنوی شیخ عبداللطیف بروید.» شیخ مصطفی ادرنوی به مریدانش میگفت: «شیخ عبداللطیف مانند پشم آمد؛ به محض اینکه آن را میزدیم، گیر میکرد.»
به محض ورود عبداللطیف به دمشق، عدهای او را به روستای برزه بردند و او مدتی در آنجا ماند و امامت جماعت را بر عهده گرفت. سپس به زادگاهش سفر کرد و چندین سال در آنجا اقامت گزید. سخنان او تأثیر عمیقی بر قلب مردم گذاشت. شیخ طریقت مولویه به دیدار او رفت و او را به خلوتگاه باشکوه خود دعوت کرد. شیخ مولویه سوگند یاد کرد که سطحی از آرامش و سکون را تجربه کرده است که در آنجا به ندرت یافت میشود و او نه از نظر جسمی و نه از نظر درونی تمایلی به ترک آن ندارد. وقتی تعداد افرادی که به دنبال نصیحت او بودند به حدی افزایش یافت که راه برای همه رهگذران مسدود شد، وارد مسجد سید در همان نزدیکی شد. مردم از هر طرف به سمت او هجوم آوردند. وقتی شور و شوق معنوی بر او غلبه میکرد، میگفت: «هر که طالب حقیقت است، نزد ما بیاید.»
نقل است: مردی که شیخ را پنهان کرده بود، حاج حسن بن فرحات، به او گفت: «من او را در خانهای که برای گاو در نظر گرفته شده بود، پنهان کردم. این خانه، یک ساختمان فرعی با یک خانه مسکونی بود و بقیه آن خانه مناسبی محسوب نمیشد و هیچ منبع آبی وجود نداشت تا اینکه پر از آب شد. سپس آب از آن عبور کرد و من از اینکه چگونه یک کوزه آب شکسته بالا آورده شد، شگفتزده شدم. این کرامتی از ایشان است که من در مورد آن شکی ندارم.»
همچنین حاج حسن بن فرحات میگوید: من با ایشان وارد خانه شدم و هیچ نوری نداشتیم. خانه برای ما مانند روز روشن شد تا اینکه جایی را که ایشان نشسته بودند، پهن کردیم و شیخ در آن مستقر شد. سپس تاریکی به حالت عادی بازگشت. در حالی که ایشان در خلوت بودند، برخی قسم میخوردند که ایشان را در فلان مکان دیدهاند و برخی دیگر میگفتند: «من ایشان را در جای دیگری دیدهام.» شیخ فرمود: «در خلوت بولاق، اتفاقات مشابهی برای من رخ داد.» ایشان فرمودند: «این به دلیل قدرت روح در تعالی، پوست انداختن و به اشکال مختلف درآمدن است، همان طور که برای ابدال اتفاق میافتد.»
عروج ملکوتی
شیخ عبداللطیف در سال ۱۰۲۱ قمری در حلب سوریه درگذشت و در قبرستان مرج الدحداح به خاک سپرده شد.











دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.