به نام آفریننده عشق

 

مناظره امام رضا علیه السلام با جاثَلیق نصرانی، گفت‌وگویی کلامی است که در آن، از موضوعاتی چون نبوت پیامبر اسلام(ص) و بشر بودن حضرت عیسی بحث شده است. این گفت‌وگو در جلسه‌ای صورت گرفت که در آن، به‌خواست مأمون خلیفه عباسی، عالمان ادیان یهودی، مسیحی، زرتشتی و صابئی با امام رضا(ع) مناظره کردند.

حدیث این مناظره، نخست، در کتاب‌های توحید و عیون اخبار الرضا، نوشته شیخ صدوق آمده است. به‌روایت حسن بن محمد نوفلی راوی این حدیث، امام رضا(ع) براساس اِنجیل، کتاب دینی مسیحیان، بر نبوت حضرت محمد(ص) استدلال می‌کند. همچنین با استناد به انجیل، بیان می‌کند که عیسی خدا نیست و بشر است.

برپایه این روایت، جاثلیق در این مناظره شکست می‌خورد و پاسخی برای اشکالات امام رضا(ع) پیدا نمی‌کند. در آغاز مناظره، جاثَلیق به مأمون که از او می‌خواهد مناظره را آغاز کند‌ می‌گوید با توجه به اینکه من کتاب دینی و پیامبر شما را قبول ندارم، چگونه با او مناظره کنم؟ امام رضا(ع) پاسخ می‌دهد که در بحث با او، به انجیل، کتاب دینی مسیحیان استناد خواهد کرد و جاثلیق می‌پذیرد که در این صورت، آن را رد نکند. بدین ترتیب امام رضا در این گفت‌وگو، در موراد بسیاری، از انجیل برای درستی سخنانش شاهد می‌آورد.

 

متن مناظره بار نخست، در کتاب‌های توحید و عیون اخبار الرضا، نوشته شیخ صدوق (۳۰۵-۳۸۱ق) روایت شده است. در احتجاج، نوشته احمد بن علی طَبرسی (زیسته در قرن ششم قمری) خلاصه آن آمده است. علامه مجلسی هم در بحارالانوار حدیث را از دو کتاب شیخ صدوق روایت کرده است.

 

متن مناظره

مأمون رو به جاثلیق کرده، گفت: اى جاثلیق، ایشان، على بن موسى بن جعفر و پسر عموى من و از فرزندان فاطمه، دختر پیامبرمان و على بن ابى طالب، صلوات‌ الله علیهم هستند. دوست دارم با ایشان صحبت کنى و بحث نمایى و حجت آورى و انصاف بدهى.

جاثلیق گفت: اى امیر مؤمنین، چگونه با کسى بحث کنم که به کتابى استدلال می‌کند که من آن را قبول ندارم و به گفتار پیامبرى احتجاج می‌کند که من به او ایمان ندارم؟ حضرت فرمودند: اى مرد مسیحى، اگر از انجیل براى تو دلیل بیاورم، آیا می‌پذیرى؟ جاثلیق گفت: آیا می‌توانم آنچه را انجیل فرموده، رد کنم؟ به خدا سوگند على‌رغم میل باطنی‌ام، خواهم پذیرفت.

حضرت فرمودند: حال، هرچه می‌خواهى بپرس و جوابت را دریافت کن. جاثلیق پرسید: درباره نبوت عیسى و کتابش چه عقیده‌‏اى دارى؟ آیا منکر آن دو هستى؟ حضرت فرمودند: من به نبوت عیسى و کتابش و به آنچه امتش را بدان بشارت داده و حواریون نیز آن را پذیرفته‌‏اند، ایمان دارم و به هر عیسایى که به نبوت محمد صلى الله علیه و آله و کتابش ایمان نداشته و امت خود را به او بشارت نداده، کافرم.

جاثلیق گفت: مگر هر حکمى نیاز به دو شاهد عادل ندارد؟ حضرت فرمودند: چرا. او گفت: پس دو شاهد عادل از غیر هم‌کیشان خود که‏ مسیحیت نیز آنان را قبول داشته باشد، معرفى کن و از ما هم، از غیر هم‌کیشانمان دو شاهد عادل بخواه. حضرت فرمودند: حالا سخن به انصاف گفتى. آیا شخص عادلى را که نزد حضرت مسیح مقام و منزلتى داشت، قبول دارى؟ جاثلیق گفت: این شخص عادل کیست؟ اسم او را بگو. حضرت فرمودند: درباره یوحنّا دیلمی چه می‌گویى؟ گفت: به‌ به! محبوب‌ترین شخص نزد مسیح را نام بردى.

حضرت فرمودند: تو را قسم می‌دهم آیا در انجیل چنین نیامده که یوحنّا گفت: مسیح مرا به دین محمد عربى آگاه کرد و مژده داد که بعد از او خواهد آمد و من نیز به حواریون مژده دادم و آن‌ها به او ایمان آوردند؟ جاثلیق گفت: بله، یوحنّا از قول حضرت مسیح چنین مطلبى را نقل کرده است و نبوّت مردى را مژده داده و نیز به اهل‌بیت و وصى او بشارت داده است و معین نکرده که این موضوع چه زمانى اتفاق خواهد افتاد و آنان را نیز برایمان معرفى نکرده است تا آن‌ها را بشناسیم.

حضرت فرمودند: اگر کسى که بتواند انجیل را بخواند، در اینجا حاضر کنیم و مطالب مربوط به محمد و اهل‌بیت و امتش را برایت تلاوت کند، آیا ایمان می‌آورى؟ گفت: حرف خوبى است. حضرت به نسطاس رومى فرمودند: سفر ثالث‏ انجیل را تا چه حدى از حفظ هستى؟ گفت: به تمام و کمال آن را حفظ هستم. سپس رو به رأس‌الجالوت نموده، فرمودند: آیا انجیل خوانده‌‏اى؟ گفت: بله، حضرت فرمودند: من سِفر ثالث را می‌خوانم، اگر در آنجا مطلبى درباره محمد و اهل‌ بیت او سلام‌ الله علیهم و نیز امّتش بود، شهادت دهید و اگر مطلبى در این باره نبود، شهادت ندهید.

 

آن‌گاه حضرت شروع به خواندن سِفر ثالث کردند و وقتى به مطلب مربوط به پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدند، وقف کرده، فرمودند: تو را به حق مسیح و مادرش قسم می‌دهم، آیا دانستى که من عالم به انجیل هستم؟ گفت: بله، سپس مطلب مربوط به محمد و اهل بیت و امتش را تلاوت فرمود، گفت: حال چه می‌گویى؟ این عین گفتار حضرت مسیح علیه‌ السلام است. اگر مطالب انجیل را تکذیب کنى، موسى و عیسى علیهما السلام را تکذیب کرده‌‏اى و اگر این مطلب را منکر شوى، قتلت‏ واجب است؛ زیرا به خدا و پیامبر و کتابت کافرشده‌‏اى.

جاثلیق گفت: مطلبى را که از انجیل برایم روشن شود، انکار نمی‌کنم؛ بلکه بدان اذعان دارم. حضرت فرمودند: شاهد بر اقرار او باشید. حضرت ادامه دادند: آنچه می‌خواهى بپرس. جاثلیق پرسید: حواریون حضرت مسیح و نیز علمای انجیل چند نفر بودند؟ حضرت فرمودند: از خوب کسى سؤال کردى. حواریون دوازده نفر بودند که عالم‌ترین و فاضل‌ترین آنان، اَلوقا بود. و علماى مسیحی‌ها سه نفر بودند: یوحنّاى اکبر در اَج، یوحنّا در قرقیسیا و یوحنّای دیلمى در رجّاز و مطالب مربوط به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و اهل‌بیت و امتش نزد او بوده و هم او بود که امت عیسى و بنى‌اسرائیل را به نبوت حضرت محمد و اهل‌بیت و امتش مژده داد.

آنگاه فرمود: اى مسیحى، به خدا سوگند ما به عیسایى که به محمد صلى الله علیه و آله ایمان داشت، ایمان داریم و نسبت به عیسای شما ایرادى نداریم،‏ به‌ جز ضعف و ناتوانى و کمى نماز و روزه‌‏اش. جاثلیق گفت: به خدا قسم، علم خود را فاسد نمودى و خود را تضعیف کردى. گمان می‌کردم تو عالم‌ترین فرد در بین مسلمانان هستى. حضرت فرمودند: مگر چطور شده است؟ او گفت: می‌گویى: عیسى ضعیف بود و کم روزه می‌گرفت و کم نماز می‌خواند و حال آنکه عیسى حتى یک روز را بدون روزه نگذراند و حتى یک شب نخوابید. همیشه روزها روزه بود و شب‌ها شب‌ زنده‌‏دار.

حضرت فرمودند: براى تقرب به چه کسى روزه می‌گرفت و نماز مى خواند؟! جاثلیق از کلام افتاد و ساکت شد. حضرت فرمودند: می‌خواهم مطلبى از تو بپرسم؟ جاثلیق گفت: بپرس، اگر جوابش را بدانم، پاسخ می‌دهم. حضرت پرسیدند: چرا منکر هستى که عیسى، به اجازه خدا مرده‌‏ها را زنده می‌کرد؟ جاثلیق گفت: زیرا کسى که مرده‌‏ها را زنده کند و نابینا و شخص مبتلا به پیسى را شفا دهد خداست و شایسته پرستش.

حضرت فرمود: یَسَع نیز کارهایى نظیر کارهاى عیسى انجام می‌داد: بر روى آب راه می‌رفت، مرده زنده می‌کرد، نابینا و مبتلاى به پیسى را شفا میداد، ولى امّتش او را خدا ندانسته و کسى او را نپرستید. «حزقیل» پیامبر نیز مثل عیسى بن مریم مرده زنده کرد، سى و پنج هزار نفر را بعد از گذشت شصت سال از مرگشان، زنده نمود.

 

آنگاه رو به رأس‌الجالوت نموده، فرمود: آیا مطالب مربوط به این عده از جوانان بنى‌اسرائیل را در تورات دیده‌‏اى؟ «بخت‌‏نَصَّر» آن‌ها را از بین اسراى بنى‌اسرائیل که در هنگام حمله به بیت‌المقدس، اسیر شده بودند، انتخاب کرده، به بابل برد. خداوند نیز وى را به سوى آن‌ها فرستاد و او آنها را زنده نمود. این مطلب در تورات هست و هرکس از شما آن را انکار کند، کافر است. رأس‌الجالوت گفت: این مطلب را شنیده‌‏ایم و از آن مطلع هستیم.

حضرت فرمود: درست است. حال دقت کن و ببین آیا این سِفر از تورات را درست می‌خوانم؟ سپس آیاتى از تورات را بر ما تلاوت فرمود. یهودى با شنیدن تلاوت و صوت آن حضرت، با تعجب، بدن خود را به راست و چپ حرکت‏ می‌داد. سپس رو به جاثلیق کرده، پرسیدند: آیا این‌ها قبل از عیسى بوده‏‌اند یا عیسى قبل از آنها؟ گفت: آنها قبل از عیسى بوده‌‏اند. حضرت فرمودند: قریش همگى نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمدند و درخواست کردند که حضرت مرده‌‏هایشان را زنده کند. آن حضرت علی بن ابى طالب علیهما السّلام را همراه آنان به صحرا (یا گورستان) فرستادند و فرمودند: «به صحرا (یا گورستان) برو و با صداى بلند افرادى را که این‌ها درخواست زنده شدن آنان را دارند، صدا بزن و تک‌تک نام آنان را ببر و بگو: محمد رسول خدا می‌گوید: به اذن خدا برخیزید. (امیر مؤمنان نیز آنان را ندا کرد) همه برخاسته، خاک‌‏هاى سر خود را می‌تکاندند.»

قریشیان نیز از آنان درباره امورشان سؤال می‌کردند و در ضمن گفتند: محمد پیامبر شده است. مردگان از خاک برخاسته، گفتند: اى کاش، ما او را درک کرده، به او ایمان می‌آوردیم. و پیغمبر نیز افراد نابینا یا مبتلا به بیمارى پیسى و نیز دیوانگان را شفا داده است، با حیوانات، پرندگان، جن و شیاطین صحبت کرده است، ولى ما آن حضرت را خدا نمی‌دانیم و در عین‌حال منکر فضایل این دسته از پیامبران (عیسى، یَسَع، حِزقیل و محمّد صلى الله علیه و آله و علیهم اجمعین نیستیم.

شما که عیسى را خدا می‌دانید، باید یسع و حزقیل را نیز خدا بدانید؛ چون آنان نیز مثل عیسى مرده زنده می‌کرده‌‏اند و نیز معجزات دیگر حضرت عیسى را نیز انجام می‌دادند. و نیز عده‌اى از بنى‌اسرائیل که تعدادشان به هزاران نفر می‌رسید، از ترس طاعون از شهر خود خارج شدند ولى خداوند جان آنان را در یک لحظه گرفت. اهل آن شهر اطراف آنان حصارى کشیدند و آن مردگان را به همان حال، رها کردند تا استخوان‌هایشان پوسید.

پیامبرى از پیامبران بنی‌اسرائیل از آنجا گذر می‌کرد، از کثرت استخوانهاى پوسیده تعجب کرد. خداوند عزوجل به او وحى نمود که: آیا دوست دارى آنان را برایت زنده کنم تا آنان را انذار کرده و دین خود را تبلیغ کنى؟ گفت: بله. خداوند وحى فرمود که: آنان را صدا بزن. آن پیغمبر نیز چنین ندا کرد: اى استخوان‌هاى پوسیده، به اذن خدا برخیزید. همگى زنده شدند و در حالى که خاک‌‏ها را از سر خود می‌زدودند، برخاستند. و همچنین ابراهیم خلیل‌الرحمن علیه‌ السلام آن زمان که پرندگان را گرفت و تکه‌تکه نمود و هر تکه را بر کوهى نهاد و سپس آن‌ها را فراخواند و آن‌ها زنده شدند و به سوى او حرکت کردند.

نیز موسى بن عمران علیه‌ السلام و هفتاد نفر همراهش که از بین بنى‌اسرائیل انتخاب کرده بود و همراه او به کوه رفتند و گفتند: تو خدا را دیده‌‏اى، او را به ما نیز نشان بده. حضرت گفتند: من او را ندیده‌‏ام، ولى آنان اصرار کرده، گفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَک حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» (ما سخنان تو را تصدیق نمی‌کنیم، مگر اینکه بالعیان و آشکار خدا را ببینیم (سوره بقره، آیه ۵۵)). در نتیجه صاعقه‌‏اى آنان را سوزاند و نابود ساخت و موسى تنها ماند و به خدا عرضه داشت: خدایا، من هفتاد نفر از بنى‌اسرائیل را انتخاب کردم و به‌همراه خود آوردم و حال تنها برمی‌گردم.

چگونه ممکن است قومم سخنان مرا در مورد این واقعه بپذیرند؟ اگر می‌خواستى، هم من و هم آنان را قبلا از بین می‌بردى. آیا ما را به‌خاطر کار نابخردان هلاک می‌سازى؟ (مضمون آیه ۱۵۵ سوره اعراف). خداوند نیز آنان را پس از مرگشان زنده نمود. سپس حضرت ادامه دادند: هیچ‌یک از مواردى را که برایت ذکر کردم، نمی‌توانى ردّ کنى؛ زیرا همگى مضمون آیاتى از تورات، انجیل، زبور و قرآن است. اگر هرکس که مرده زنده می‌کند و نابینایان و مبتلایان به پیسى و دیوانگان را شفا می‌دهد، خدا باشد، پس این‌ها را هم خدا بدان. حال، چه می‌گوئى؟

جاثلیق گفت: بله، حرف، حرف شماست و معبودى نیست، جز الله. سپس رو به رأس‌الجالوت نموده، فرمودند: تو را به ده آیه‌‏اى که بر موسى بن عمران نازل شد، قسم می‌دهم که آیا خبر محمد و امتش در تورات، موجود هست؟ (و آن خبر چنین است:) «آن زمان که امّت آخر، پیروان آن شترسوار، بیایند و خداوند را بسیار بسیار تسبیح گویند؛ تسبیحى جدید در معبدهایى نو. در آن زمان، بنى‌اسرائیل باید به سوى آنان و به سوى پادشاهشان روان شوند تا قلوبشان آرامش یابد؛ زیرا آنان شمشیرهایى به دست دارند که به وسیله آن شمشیرها، از کفّار (محارب) در گوشه و کنار زمین انتقام می‌گیرند.»

آیا این مطلب همین‌گونه در تورات مکتوب نیست؟ رأس‌الجالوت گفت: آرى، ما نیز آن را همین گونه در تورات یافته‌‏ایم. سپس به جاثلیق فرمود: با کتاب «شعیا» در چه حدى آشنا هستى؟ گفت: آن را حرف‌به‌حرف می‌دانم و بلد هستم. سپس به آن دو فرمود: آیا قبول دارید که این مطلب از گفته‌‏هاى اوست: «اى مردم، من تصویر آن شخص سوار بر درازگوش را دیدم، در حالى که لباس‌هایى از نور بر تن داشت و آن شترسوار را دیدم که نورش همچون نور ماه بوده؟»

آن دو پاسخ دادند: بله، شعیا چنین چیزى گفته است. حضرت فرمودند: آیا با این گفته عیسى علیه‌ السلام در انجیل آشنا هستى: «من به سوى خداى شما و خداى خودم خواهم رفت و فارقلیطا خواهد آمد». و اوست که به نفع من و به حق شهادت خواهد داد، همان‌طور که من براى او شهادت دادم. و اوست که همه‌چیز را براى شما تفسیر خواهد کرد و اوست که رسوایی‌هاى امت‏ها را آشکار خواهد کرد. و اوست که ستون خیمه کفر را خواهد شکست.

جاثلیق گفت: هرچه از انجیل بخوانى، آن را قبول داریم. حضرت فرمود: آیا قبول دارى این مطلب در انجیل موجود است؟ گفت: بله. حضرت ادامه دادند: آن زمان که انجیل اول را گم کردید، آن را نزد چه کسى یافتید و چه کسى این انجیل را براى شما وضع نمود؟ گفت: ما فقط یک روز انجیل را گم کردیم و سپس آن را تر و تازه پیدا کردیم. یوحنّا و متّى آن را برایمان‏ پیدا کردند. حضرت به او گفتند چقدر نسبت به قصه این انجیل و علمای آن بی‌اطلاع هستى!

 

اگر این مطلب همان‌طور باشد که تو می‌گویى، پس چرا در مورد انجیل دچار اختلاف شدید؟ این اختلاف در همین انجیلى است که امروزه در دست دارید. اگر مثل روز اول بود، در آن اختلاف نمی‌کردید. ولى من مطلب را برایت روشن می‌کنم: آن زمان که انجیل اول گم شد، مسیحی‌ها نزد علمای خود جمع شدند و گفتند: عیسى بن مریم که کشته شده است و انجیل را نیز گم کرده‌‏ایم. شما علما چه نزد خود دارید؟ الوقا و مرقابوس گفتند: ما انجیل را از حفظ هستیم و هر روز یکشنبه یک سِفر از آن را براى شما خواهیم آورد. محزون نباشید و کنیسه‌‏ها را خالى نگذارید. هر یکشنبه، یک سِفر از آن را براى شما خواهیم خواند تا تمام انجیل جمع‌آورى شود.

سپس الوقا، مرقابوس، یوحنّا و متى نشستند و این انجیل را پس از گم‌شدن انجیل اول براى شما نگاشتند و این چهار نفر شاگرد شاگردان نخستین بودند. آیا این مطلب را می‌دانستى؟ جاثلیق گفت: این مطلب را تا به حال نمی‌دانستم و از برکت آگاهى شما نسبت به انجیل، امروز برایم روشن شد. و مطالب دیگرى را که تو می‌دانستى، از شما شنیدم. قلبم گواهى می‌دهد که آن‌ها حق است. از سخنان شما بسیار استفاده کردم.

حضرت فرمودند: به‌عقیده تو، شهادت این‌ها چگونه است؟ گفت: شهادت اینها کاملا قابل‌قبول است. این‌ها علمای انجیل هستند و هرچه را تأیید کنند و بدان گواهى دهند، حق است. حضرت به مأمون و اهل بیتش و سایرین فرمود: شما شاهد باشید. گفتند: ما شاهدیم. سپس به جاثلیق فرمود: تو را به حق پسر (عیسى علیه‌ السلام) و مادرش (مریم علیه السلام) قسم می‌دهم، آیا می‌دانى که متّى گفته است: مسیح، فرزند داود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهوذا بن خضرون است و مرقابوس درباره اصل و نسب عیسى بن مریم علیهما السلام گفته است: او «کلمه» خداست که خداوند او را در جسد انسانى قرار داد و به صورت انسان در آمد.

و الوقا گفته است: عیسى بن مریم علیهما السلام و مادرش انسان‌هایى بودند از خون و گوشت که روح‌القدس در آنان حلول کرد. و در ضمن قبول دارى که از جمله مطالب عیسى درباره خودش، این است که فرموده: «اى حواریون، به راستى و صداقت برایتان می‌گویم: هیچ‌کس به آسمان نخواهد رفت، جز آنکه از آن فرود آمده، مگر آن شترسوار، خاتم‌الاَنبیاء، که او به آسمان صعود می‌کند و فرود می‌آید.» نظرت درباره این سخن چیست؟

جاثلیق گفت: این سخن عیسى است و ما آن را انکار نمی‌کنیم. حضرت فرمودند: نظرت درباره شهادت و گواهى الوقا، مرقابوس و متّى درباره عیسى و اصل و نسب او چیست؟ جاثلیق گفت: به عیسى افترا زده‌‏اند. حضرت به حضّار فرمودند: آیا (همین الآن) پاکى و صداقت آنان را تأیید نکرد و نگفت آنان علمای انجیل هستند و گفتارشان حق است و حقیقت؟! جاثلیق گفت: اى دانشمند مسلمین، دوست دارم مرا در مورد این چهار نفر معاف دارى. حضرت فرمودند: قبول است، تو را معاف کردیم. حال هرچه می‌خواهى سؤال کن. جاثلیق عرض کرد: بهتر است دیگرى سؤال کند. به حق مسیح قسم، گمان نداشتم در بین علمای مسلمین، کسى مثل شما وجود داشته باشد.

 

 

به نام آفریننده عشق

 

کتاب مقدس مجموعه ای از نوشته های کوچک و بزرگ است که مسیحیان، همه و یهودیان نیز بخشی از آن را کتاب آسمانی خود می دانند.

عنوان معروف این مجموعه در زبان انگلیسی و بیشتر زبان های اروپایی «بایبل» و یا کلمه های هم خانواده آن است که برگرفته از کلمه یونانی Biblia به معنای کتاب ها است. در زبان فارسی و عربی عنوان «عهدین» نیز برای این کتاب به کار می رود که به معنی عهدهای دوران حضرت موسی و حضرت عیسی علیهما السلام می باشد.

بنابراین مسیحیان به دو دوره و عصر قائل اند: عهد قدیم و عهد جدید. اما یهودیان معتقدند خدا تنها یک پیمان بسته که همان عهد قدیم یا پیمان شریعت است.

 

عهد قدیم

عهد قدیم که تنها بخش مورد اعتقاد یهودیان است نزدیک به سه چهارم کتاب مقدس را دربرمی گیرد. این مجموعه که گفته می شود طی قرنها و به دست نویسندگان گوناگون نگارش یافته شامل مطالب متنوعی از قبیل تاریخ، شریعت، حکمت، مناجات و شعر است. از این مجموعه دو نسخه باقی مانده است: یکی به زبان عبری و دیگری به زبان یونانی.

از آنجا که یهودیان نسخه عبری را قبول دارند اضافات نسخه یونانی را جزء کتاب مقدس خود نمی شمارند. کتاب مقدس یهود به سه بخش تقسیم می شود:

1. شریعت موسی علیه السلام: شریعت موسی یا تورات مشتمل بر پنج دفتر اول کتاب مقدس بوده و به افسار خمسه معروف است.

2. بخشی که به انبیا شهرت دارد و دربرگیرنده کتاب های یوشع، داوران، سموئیل، پادشاهان، اشعیا، ارمیا، حزقیال و 10 نبی کوچکتر است.

3. مکتوبات که شامل مزامیر، ایوب، غزل ها، سلیمان، روت، مراثی، استر، دانیال، عزرا، نحمیا، و تواریخ ایام است.

 

عهد جدید

بخش دوم کتاب مقدس عهد جدید است که تنها مسیحیان آن را قبول دارند و یهودیان آن را معتبر نمی دانند. به طور کلی عهد جدید به چهار بخش تقسیم می شود:

1. زندگینامه و سخنان حضرت عیسی علیه السلام: این بخش مشتل بر چهار انجیل است که گفته می شود متّی از حواریان حضرت عیسی، مرقُس شاگرد پطرُس حواری، لوقا شاگرد پولُس حواری و یوحنّا یکی از حواریان که در زمان حضرت عیسی طفل خردسالی بود آنها را نگاشته اند.

اغلب محققان معتقدند که قدیمی ترین اناجیل بیش از سی سال بعد از حضرت عیسی علیه السلام نگاشته شده است. جان بی ناس در این باره می گوید: بی گمان عیسی تعالیم خود را تحریر نکرد بلکه به شاگردان خود اعتماد کرد و به آنها امر کرد به اطراف جهان بروند و آنچه را در حافظه دارند به مردم تعلیم دهند. اما شاید بعضی از اقوال از قلم افتاده باشد و یا به غلط یه عیسی نسبت داده شده باشد.

2. تبلیغات مبلغان مسیحی: این بخش اعمال حواریان و دیگر مسیحیان به خصوص پولس را بیان می کند.

3. نامه ها: حواریان مسیحی صدر اول، نامه هایی به شهرها و افراد گوناگون نگاشته اند که 21 نامه از آنها در عهد جدید وجود دارد.

4. رویا و مکاشفه: این بخش نیز به یوحنا منسوب است و در پایان عهد جدید آمده است.

 

انتقادات بر کتاب مقدس

ابراهیم بن عزرا گفته است: اسفار پنج گانه تورات به موارد خاصی اشاره کرده است که بیانگر آن است نویسنده واقعی اسفار پنج گانه، حضرت موسی علیه السلام نیست بلکه این کتاب باید قرن ها پس از موسی علیه السلام به دست فرد دیگری نوشته شده باشد.

توبینگن بور اعتقاد دارد که بخش اعظمی از دین متاخر به پولس نسبت داده می شود نه مسیح. او در جای دیگری می گوید: نگرش های نقادانه به متون مقدس تنها در بخش پروتستان عالم مسیحیت به وجود نیامد، بلکه تحت تاثیر تحقیقات علمی جدید در مورد کتاب مقدس به کاتولیک روم نیز راه یافت.

بنابراین شواهد بسیاری وجود دراد که کتاب مقدس را نمی توان وحی الهی و آموزه های حضرت موسی و حضرت عیسی علیهما السلام دانست.

 

دیدگاه قرآن درباره کتاب مقدس

قرآن کتاب آسمانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به همان صورت که بر پیامبر وحی شده در اختیار ما قرار گرفته است. دلایل زیادی بر عدم تحریف قرآن وجود دارد که در جای خود به آن خواهیم پرداخت. قرآن درباره کتاب مقدس می فرماید: «و تورات و انجیل را پیش از آن برای رهنمود مردم فرستاد.» (آل عمران، 3 و 4)

اما قرآن در آیاتی دیگر بیان می کند که در تورات و انجیل تحریفاتی راه یافته است: «برخی از آنان که یهودی اند، کلمات را از جاهای خود برمی گردانند و با پیچاندن زبان خود و به قصد طعنه زدن به دین اسلام می گویند: شنیدیم و نافرمانی کردیم! و بشنو که ناشنوا گردی. میگویند: راعنا (ما را تمحیق کن) تا با زبان خود حقایق را برگردانند و به آیین خدا طعه زنند. ولی اگر آنان می گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقایق را درک کنیم) برای آنها بهتر و با واقعیت سازگارتر بود. ولی خدا آنان را به علت کفرشان لعنت کرد، در نتیجه جز گروهی اندک ایمان نمی آورند.» (نساء، 46)

«بنابراین اگر عالمان یهودی و مسیحی کتاب آسمانی را تحریف نمی کردند، بازهم باید از آیین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که تورات و انجیل آن را بشارت داده بودند پیروی می کردند اما آنان حق را با باطل درآمیختند و حقیقت را پوشاندند.» (آل عمران، 71)

 

 

به نام آفریننده عشق

 

حضرت عیسی علیه السلام از بزرگترین پیامبران الهی است که دارای کتاب آسمانی، شریعت و معجزات بسیاری بوده است. او از مادری پاک دامن و باتقوا به نام حضرت مریم سلام الله علیها زاده شد. پدر و مادر مریم، عمران و حنّه نیز پاک دامن و بافضیلت بودند.

مادر مریم زنی نازا بود و همواره از خدا می خواست که به او فرزندی عنایت کند. از این رو نذر کرده بود اگر خدا پسری به او عطا کند، او را خادم حرم بیت المقدس گرداند. خدا نیز دعای او را اجابت کرد ولی به جای پسر، دختری به نام مریم به او عطا کرد. به این ترتیب مریم خدمتگزار حرم شد.

متولیان حرم در تکفل و سرپرستی این فرزند باهم اختلاف داشتند، چرا که پدر مریم در میان خادمان جایگاه والایی داشت. سرانجام به قرعه متوسل شدند و قرعه به نام زکریا افتاد. زکریا به خوبی از مریم مراقبت کرد ولی هرگاه نزد او می آمد غذای او را آماده می دید و از این امر تعجب می کرد.

زکریا علیه السلام از مریم پرسید: این غذاها از کجا می آید؟ مریم گفت: از جانب خداست و خداوند به هر کس بخواهد روزی فراوان می دهد. روزی طبق معمول، مریم به عبادت خدا مشغول بود که اضطراب بی سابقه ای را احساس کرد. در این حال جبرئیل علیه السلام به صورت مردی پیش روی مریم ظاهر شد.

مریم با مشاهده مرد به خدا پناه برد اما جبرئیل گفت: نترس من فرشته خدا هستم و ماموریت دارم پسر پاکیزه ای به تو ببخشم. مریم گفت: چگونه ممکن است از من فرزندی آید در صورتی که من با هیچ کس ارتباطی نداشته ام؟ جبرئیل گفت: خدایت چنین خواسته و این کار بر وی آسان است.

پس از مدتی درد زایمان مریم را فرا گرفت و به تنه درخت خرمایی تکیه کرد در حالیکه وحشت او را فراگرفته بود تا آنجا که آرزو کرد کاش پیش از این مرده و فراموش شده بودم. آنگاه از جانب خداوند ندایی رسید: نگران نباش، به زیر پای خود بنگر. در آن چشمه می توانی نوزاد خود را در آن بشویی.

از خرمای این درخت و آب این چشمه تناول کن و در اعتراض و تمسخر مردم نذر سکوت کن. این کودک می تواند در گهواره سخن بگوید. وقتی که مریم برگشت بعضی به او اعتراض کردند و گفتند: این کار عجیب چیست؟ مریم گفت: اگر طالب حقیقت هستید با این نوزاد سخن بگویید.

آنها گفتند چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم؟ ناگهان کودک به فرمان الهی به سخن درآمد و گفت: «منم بنده خدا، به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است و هرجا که باشم مرا بابرکت ساخته. تا زنده ام به نماز و زکات سفارشم کرده است.»

پس از این سخنان مردم دریافتند که این کودک با خواست خدا به دنیا آمده و نسبت به دیگران امتیاز والایی دارد. هنگامی که عیسی علیه السلام به سی سالگی رسید فرشته ای به او رسالتش را ابلاغ کرد و انجیل را به وی وحی نمود در حالیکه که تصدیق کننده تورات بود. شریعت او کامل کننده تورات تلقی شده است و همه آنچه در تورات تشریع گشته را تایید کرده است جز برخی از محرمات که انجیل آنها را حلال کرده است.

 

حضرت عیسی علیه السلام به پیامبر زمان ما یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله نیز مردم را بشارت داده است. هم چنین ایشان کوشید که گمراهی های قوم یهود را بر طرف کرده و آنها را به وادی هدایت وارد سازد اما آنها سخن او را نپذیرفته و به تحریف دین موسی علیه السلام ادامه دادند.

عیسی برای قانع کردن آنها از معجزاتی مانند مرده کردن زنده، ساختن پرنده از گِل، خبر دادن از غیب و … نیز استفاده کرد اما عده ای از قوم یهود همچنان بر انکار خود پافشاری می کردند تا آنجا دیدند عده زیادی از مردم به عیسی ایمان آوردند. آنها از این قضیه نگران شدند و نقشه کشیدند تا حضرت عیسی را کشته و به صلیب کِشند.

مسیحیان معتقدند که حضرت عیسی علیه السلام به صلیب کشیده شد ولی خداوند در قرآن می فرماید: «در حالیکه تصور می کردند عیسی را کشته اند، اما او را نکشتند و به دارش نیاویختند و اشتباها فردی شبیه او را دار زدند و گمان کردند عیسی است. از آنجا که مشیت خدا بر نجات او از قوم یهود تعلق گرفته بود، او را نجات داد و به سوی خودش (در آسمان) برد و خداوند مقتدر و حکیم است.»

 

بدین ترتیب ماموریت و رسالت یکی از پیامبران اولوالعزم که دارای شریعت و کتاب بود به پایان رسید.

 

به نام آفریننده عشق

 

یهودیت تبلیغ ندارد زیرا یهودیان دین خود را نعمت الهی می دانند که تنها از آنِ نژاد بنی اسرائیل است. با این وصف اگر کسی یهودی شود او را می پذیرند.

یهودیان معمولا مردم را به صهیونیسم فرا می خوانند. البته برخی از یهودیان با صهیونیسم مخالفند. صهیون نام تپه ای است در اورشلیم که در زمان شکوفایی دولت بنی اسرائیل در عصر حضرت داوود و حضرت سلیمان علیهما السلام مرکز نظامی بوده است. این نام همواره یادآور اقتدار آن قوم است.

صهیونیسم عنوان جنبشی است که طرفدار بازگشت یهودیان به فلسطین و ایجاد کشوری ویژه بنی اسرائیل در این سرزمین است. بنیان گذار این نهضت در عصر جدید فردی یهودی به نام تئودور هرتزل است. در اواخر قرن نوزدهم گروه بزرگی از یهودیان روسیه اخراج شدند. گروهی از آنان در غرب اروپا و گروهی دیگر در فلسطین ساکن شدند.

با ایجاد نهضت صهیونیسم و تشویق یهودیان برای بازگشت به فلسطین، دولت انگلستان در سال 1917 در اعلامیه ای معروف به بالفور موافقت خود را مبنی بر تاسیس حکومت مستقل یهودی در منطقه فلسطین اعلام کرد. پس از جنگ جهانی دوم در سال 1947 به بهانه فشارهایی که نازی های آلمان بر یهودیان وارد کرده بودند، سازمان ملل رای به تقسیم سرزمین فلسطین و ایجاد کشوری یهودی نشین داد و در سال 1948 کشور مستقل اسرائیل اعلام موجودیت کرد.

صهیونیست ها با توجه به مهمان نوازی مسلمانان فلسطین که آنها را با گرمی پذیرفته بودند، با قساوت آمیزترین شیوه آن سرزمین را اشغال کردند و بخش هایی از کشورهای اسلامی همسایه را نیز غصب و ضمیمه کشور صهیونیستی نمودند. این در حالی است که تورات، یهودیان را از طمع ورزیدن به اموال و املاک همسایه برحذر داشته و کسی که حد همسایه خود را نداند ملعون دانسته است.

 

به نام آفریننده عشق

 

یهودیت عنوان دین حضرت موسی علیه السلام از پیامبران بزرگ الهی است. قومی که این دین را از آن خود می داند قوم بنی اسرائیل است.

اسرائیل یکی از نام های حضرت یعقوب علیه السلام است که از نوادگان حضرت ابراهیم علیه السلام می باشد. عنوان دیگری که برای این قوم به کار رفته عبرانیان یا قوم عبرانی است. زبان مخصوص این دین زبان عبری می باشد که از همین نام گرفته شده است. جمعیت بنی اسرائیل پس از یعقوب به سرعت پا به افزایش گذاشت و اسباط نامیده شد.

در آن زمان فرعون نیز فرامانروایی می کرد و از ترس از دست دادن قدرت خود دستور داد تا پیامبری که از نسل بنی اسرائیل می آید کشته شود. از آنجا که او می دانست پیامبر، پسر می باشد دستور داد که تمامی نوزادان پسر را به قتل برسانند و با دخترها کاری نداشته باشند.

هنگامی که حضرت موسی علیه السلام متولد شد خداوند به مادر حضرت موسی الهام کرد که او را داخل صندوقچه ای قرار داده و به رود نیل بسپارد. زمانیکه صندوقچه به خشکی رسید فرعون آن را برداشت و چون آن فرزند خردسال را مشاهده کرد تصمیم به قتل او گرفت. حضرت آسیه سلام الله علیها با این کار فرعون مخالفت کرد و گفت: شاید به ما سودی ببخشد پس او را به فرزندی بگیریم.

حضرت آسیه سلام الله علیها که بر این کار خود مصمم بود آن فرزند تا پزرگ کرد تا به جوانی رسید. از قضا، حوادث طوری رقم خورد که مادر حضرت موسی دایه او شد و به او شیر می داد. موسی علیه السلام با یکی از دختران حضرت شعیب علیه السلام ازدواج نمود و ده سال در خدمت او بود.

پس از ده سال او تصمیم گرفت دوباره به مصر بازگردد و در بین راه آتشی را دید و از سمت راست بیابان از درختی ندا داده شد: ای موسی! من پروردگار جهانیانم! من تو را به پیامبری برگزیدم. به آنچه وحی می شود گوش فرا ده. سپس خداوند دو معجزه اژدها شدن عصا و ید بیضا را در اختیار او قرار داد تا به کمک آنها رسالت خود را به فرجام رساند.

حضرت موسی علیه السلام از خداوند خواست تا برای تبلیغ دین خدا همراه و یاوری را نصیب او سازد. خداوند نیز درخواست او را قبول کرد و برادرش حضرت هارون علیه السلام را نیز به نبوت برگزید. حضرت موسی علیه السلام در دربار فرعون برای اثبات پیامبری اش به معجزه متوسل شد اما فرعون سخن او را نپذیرفت و آن معجزه را سحری آشکار خواند.

فرعون ساحرانی برای خنثی کردن معجزه حضرت موسی علیه السلام گرد آورد اما آنان پس از تبدیل عصای خود به مار و هنگامی که دیدند عصای موسی اژدها شد و مارهای آنان را بلعید به او ایمان آورده و خداپرست شدند. فرعون که عجز خود را مشاهده کرده بود دستور داد موسی و یاران او را به قتل رسانند.

خداوند نیز فرعونیان را به بلاهای مختلف از جمله قحطی میوه ها، طوفان، هجوم ملخ ها و تبدیل شدن آب به خون دچار کرد اما هر وقت عذاب فرو می آمد آنها می گفتند: ای موسی! خدا را به خاطر عهدی که پیش تو دارد بخوان تا مصیبت ما را برطرف سازد اما تا بلا برطرف می شد آنها ساز و کار خود را ادامه می دادند و به موسی ایمان نمی آوردند.

بالاخره خداوند به موسی دستور داد که همراه بنی اسرائیل حرکت کند و به نزدیک دریا رود. هنگامی که موسی به دریا رسید به دستور خداوند عصای خود را به دریا زد و آب را شکافت. در آن زمان موسی به همراه بنی اسرائیل از آب گذشتند اما تا فرعون و یارانش قصد عبور از آب را داشتند، دریا به حالت اول برگشت و فرعونیان غرق شدند.

پس از این اتفاق، خدا از موسی علیه السلام خواست تا سی روز از مردم دوری کند و در جایگاه خاصی به نام طور اقامت گزیند. بعد از سی روز دستور آمد که ده روز دیگر نیز باید آنجا بمانی. سرانجام پس از 40 روز الواح (تورات) را دریافت کرده و به سوی قوم خود بازگشت. از آنجا که غیبت موسی طولانی شد فردی به نام سامری از زر و زیور گوساله ای زرین ساخت که صدایی از آن خارج می شد.

آن دسته از افرادی که ایمان ضعیفی داشتند با دیدن این گوساله، کافر شده و به گوساله پرستی روی آوردند. وقتی که موسی علیه السلام از مکر آنان باخبر شد به بنی اسرائیل گفت: آیا خداوند به شما وعده نیکو نداد؟ چرا صبر نکردید؟ سرانجام بنی اسرائیل توبه نمودند و سامری نیز به عذاب الهی گرفتار شد و گوساله سامری توسط موسی از بین رفت.

پس از مدتی خداوند از موسی خواست تا قوم خود را به سرزمین فلسطین ببرد اما به دلیل مشقت هایی که این سفر داشت، بنی اسرائیل قبول نکردند و گفتند: ای موسی! تا زمانی که ساکنین سرزمین مقدس (فلسطین) در آنجا هستند ما وارد آن نمی شویم. تو و پروردگارت بروید و بنجگید، ما در اینجا نشسته ایم.

موسی به پروردگار خود گفت: خدایا! بین ما و فاسقان حکم کن و آنان را از ما جدا ساز. دعای حضرت موسی علیه السلام مستجاب شد و ندا آمد که این جمعیت از ورود به این سرزمین محروم شدند و باید چهل سال در این بیابان سرگردان بمانند تا نسلی دیگر بتواند این سرزمین مقدس را فتح کند.

حضرت موسی علیه السلام در سن 120 سالگی در مکانی به نام موآب، در حوالی دریای میت درگذشت و بنی اسرائیل سی روز برای او عزاداری کردند. قبر او تا به امروز مخفی است. ناگفته نماند بعدها یوشع بن نون، بیت المقدس را فتح کرد.

 

در مقالات آتی درمورد نحوه پیدایش صهیونیسم مطالبی ارائه خواهد شد ان شاء الله.

 

به نام آفریننده عشق

 

مناظره امام رضا با رأس الجالوت گفت‌وگویی کلامی است با موضوع اثبات نبوت پیامبر اسلام(ص). در این مناظره، امام رضا(ع) عبارت‌هایی از تورات و اِنجیل و زَبور برای اثبات پیامبری حضرت محمد(ص) شاهد آورده است. این مناظره در حدیثی به نقل از شیخ صدوق آمده است که برپایه آن، با دعوت مأمون خلیفه عباسی، عالمان ادیان یهودی، مسیحی، زرتشتی و صابئی با امام رضا(ع) مناظره می‌کنند.

شیخ صدوق متن این مناظره رادر کتاب‌های توحید و عیون اخبار الرضا، گزارش کرده است. برپایه این روایت، رأس‌الجالوت در این مناظره، از پاسخ به استدلال‌های امام رضا(ع) در می‌مانَد.

مناظره امام رضا(ع) با رأس‌الجالوت، به‌دستور مأمون خلیفه عباسی انجام گرفته است. به‌گزارش شیخ صدوق، هنگامی که امام رضا از مدینه به دربار مأمون در مرو رفت، او از عالمان مسیحی، یهودی، زرتشتی و صابئی خواست با امام رضا مناظره کنند.

رأس‌الجالوت عالمی یهودی بود و در این جلسه علاوه بر او، جاثَلیق (بزرگ مسیحیان)، بزرگان صابئان، هِربِذ (بزرگ زرتشتیان) و عِمران صابی هم در جلسه حضور داشتند و مناظره ‌کردند. حسن بن محمد نوفلی راویِ مناظره، هدف مأمون از برگزاری آن را آزمایش امام رضا دانسته است.

محور این گفت‌وگو مسئله نبوت پیامبر اسلام است. رأس‌الجالوت از امام رضا می‌خواهد این مسئله را اثبات کند و می‌گوید تنها سخنی را می‌پذیرد که از تورات یا اِنجیل یا زَبور یا صُحُف ابراهیم و موسی باشد. امام رضا می‌پذیرد و برای اثبات پیامبری حضرت محمد(ص)، عبارت‌هایی را از این کتاب‌ها شاهد می‌آورد. برخی از این شواهد به شرح زیر است:

  • موسای نبی به بنی‌اسرائیل گفت: «پیامبرى از برادران شما خواهد آمد. او را تصدیق کنید و از او اطاعت نمایید.» با توجه به اینکه تنهابرادران بنی‌اسرائیل، فرزندان اسماعیل‌اند و از میان فرزندان اسماعیل، تنها محمد بن عبدالله پیامبر بوده است، اثبات می‌شود که او پیامبر خدا بوده است.
  • در تورات آمده است: «دو سوار را می‌بینم که زمین برایشان می‌درخشد: یکى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن دیگرى سوار بر شتر.» کسی که بر درازگوش سوار است حضرت عیسی و شترسوار حضرت محمد است.
  • در زَبور، از قول داوود آمده است: «خداوندا، برپاکننده سنّت بعد از فترت را مبعوث کن.» تنها کسی که بعد از این فترت، سنت خدا را احیا کرد، پیامبر اسلام بود. این پیامبر نمی‌تواند حضرت عیسی بوده باشد؛ زیرا او با سنت تورات مخالفت نکرد.
  • در انجیل آمده است: «پسرِ زنِ نیکوکار می‌رود و فارَقلیطا بعد از او خواهد آمد و او کسى است که سنگینی‌ها و سختی‌ها را آسان کرده و همه چیز را برایتان تفسیر می‌کند و همان‌طور که من براى او شهادت می‌دهم، او نیز براى من شهادت می‌دهد. من امثال را براى شما آوردم و او تأویل را برایتان خواهد آورد.»

 

متن کامل مناظره

حضرت رو به رأس‌الجالوت کرده، فرمودند: حال، من از تو سؤال کنم یا تو سؤال می‌کنى؟ او گفت: من سؤال می‌کنم و فقط جوابى را می‌پذیرم که یا از تورات باشد یا از انجیل و یا از زبور داوود یا صحف ابراهیم و موسى. حضرت فرمودند: جوابى را از من نپذیر، مگر اینکه از تورات موسى یا انجیل عیسى و یا زبور داوود باشد. رأس‌الجالوت پرسید از کجا نبوّت محمّد را اثبات می‌کنى؟

امام فرمود: اى یهودی، موسى بن عمران، عیسى بن مریم، داوود خلیفه خدا در زمین، به نبوّت او گواهى داده‌‏اند. او گفت: گفته موسى بن عمران را ثابت کن. حضرت فرمودند: آیا قبول دارى که موسى به بنى‌اسرائیل سفارش نمود و گفت: «پیامبرى از برادران شما خواهد آمد، او را تصدیق کنید و از او اطاعت نمایید؟» حال اگر خویشاوندى بین اسرائیل (یعقوب) و اسماعیل و رابطه بین آن دو را از طرف ابراهیم علیهم‌السّلام می‌دانى، آیا قبول دارى که بنى‌اسرائیل برادرانى غیر از فرزندان اسماعیل نداشتند؟

رأس‌الجالوت گفت: بله، این گفتهٔ موسى است و ما آن را ردّ نمی‌کنیم. حضرت فرمودند: آیا از برادران بنى‌اسرائیل پیامبرى غیر از محمّد صلى اللَّه علیه و آله آمده است؟ گفت: نه. حضرت فرمودند: آیا از نظر شما این مطلب صحیح نیست؟ گفت: آرى صحیح است، ولى دوست دارم صحّت آن را از تورات برایم ثابت کنى. حضرت فرمودند: آیا منکر این مطلب هستى که تورات به شما می‌گوید: «نور از کوه طور سیناء آمد و از کوه ساعیر بر ما درخشید و از کوه فاران بر ما آشکار گردید؟»

رأس‌الجالوت گفت: با این کلمات آشنا هستم، ولى تفسیر آن‌ها را نمی‌دانم. حضرت فرمودند: من برایت خواهم گفت. جملهٔ «نور از کوه طور سیناء آمده» اشاره به وحى خداوند است که در کوه طور سیناء بر موسى علیه‌السّلام نازل کرد و جملهٔ «از کوه ساعیر بر ما درخشید» اشاره به کوهى است که خداوند در آن بر عیسى بن مریم علیهماالسّلام وحى فرمود و جمله «از کوه فاران بر ما آشکار گردید» اشاره به کوهى از کوه‌هاى مکه است که فاصله‌‏اش تا مکه یک روز می‌باشد و «شعیا»ى پیامبر علیه السلام طبق گفته تو و دوستانت، در تورات گفته است: «دو سوار را می‌بینم که زمین برایشان می‌درخشد: یکى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن دیگرى سوار بر شتر.» سوار بر درازگوش و سوار بر شتر کیستند؟

رأس‌الجالوت گفت: آنان را نمی‌شناسم، معرّفی‌شان کن. حضرت فرمودند: آن که بر درازگوش سوار است، عیسى علیه‌السّلام است و آن شترسوار محمّد صلى اللَّه علیه و آله. آیا این مطلب تورات را منکر هستى؟ گفت: نه، انکار نمی‌کنم. آنگاه حضرت سؤال کردند: آیا حیقوق پیامبر علیه‌السّلام را می‌شناسى؟ گفت: بله، می‌شناسم. حضرت فرمودند: حیقوق چنین گفته است و کتاب شما نیز همین مطلب را می‌گوید: خداوند از کوه فاران «بیان» را آورد و آسمان‌ها از تسبیح‌گفتن محمّد و امّتش پر شده است، سوارانش را بر دریا و خشکى سوار می‌کند و کنایه از تسلّط امّت اوست بر دریا و خشکى.

بعد از خرابى بیت المقدس کتابى جدید براى ما می‌آورد و منظور از کتاب فرقان است. آیا به این مطالب ایمان دارى؟ رأس‌الجالوت گفت: این مطالب را حیقوق گفته است و ما منکر آن نیستیم. حضرت فرمودند: داود در زبورش که تو نیز آن را می‌خوانى گفته است: «خداوندا، برپاکننده سنّت بعد از فترت را مبعوث کن.» آیا پیامبرى غیر از محمّد صلى اللَّه علیه و آله را می‌شناسى که بعد از دوران فترت، سنّت (الهى) را احیا و برپا کرده باشد؟

رأس‌الجالوت گفت: این سخن داوود است و آن را قبول دارم و منکر نیستم، ولى منظورش عیسى بوده است و روزگار عیسى همان دوران فترت است. حضرت فرمودند: تو نمی‌دانى و اشتباه می‌کنى. عیسى با سنّت تورات مخالفت نکرد؛ بلکه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام که خداوند او را به نزد خود بالا برد و در انجیل چنین آمده است: «پسر زن نیکوکار می‌رود و فارقلیطا بعد از او خواهد آمد و او کسى است که سنگینی‌ها و سختی‌ها را آسان کرده و همه چیز را برایتان تفسیر می‌کند و همان طور که من براى او شهادت می‌دهم، او نیز براى من شهادت می‌دهد. من امثال را براى شما آوردم و او تأویل را برایتان خواهد آورد.» آیا به این مطلب در انجیل ایمان دارى؟

گفت: بله، آن را انکار نمی‌کنم. حضرت فرمودند: اى رأس‌الجالوت، از تو درباره پیامبرت موسى بن عمران سؤال می‌کنم، عرض کرد: بفرمائید، فرمود: چه دلیلى بر نبوّت موسى هست؟ مرد یهودى گفت: معجزاتى آورد که انبیای پیشین نیاورده بودند. حضرت فرمودند: مثل چه چیز؟ گفت مثل شکافتن دریا و تبدیل‌کردن عصا به مار و ضربه‌زدن به سنگ و روان‌شدن چند چشمه از آن، ید بیضاء (دست سفید و درخشنده) و نیز آیات و نشانه‌‏هایى که دیگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند، حضرت فرمودند: در مورد اینکه دلیل موسى بر حقّانیت دعوتش این بود که کارى کرد که دیگران نتوانستند انجام دهند، درست می‌گویى. حال هرکس که ادّعاى نبوّت کند، سپس کارى انجام دهد که دیگران قادر به انجام آن نباشند، آیا تصدیقش بر شما واجب نیست؟

 

گفت: نه، زیرا موسى به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند، نظیر نداشت و هرکس که ادّعاى نبوّت کند، بر ما واجب نیست که به او ایمان بیاوریم، مگر اینکه معجزاتى مثل معجزات موسى داشته باشد. حضرت فرمودند: پس چگونه به انبیایى که قبل از موسى علیهم‌السّلام بودند، ایمان دارید و حال‌آنکه آنان دریا را نشکافتند و از سنگ، دوازده چشمه ایجاد نکردند و مثل موسى، «ید بیضاء» نداشتند و عصا را به مار تبدیل نکردند؟ یهودى گفت: من که گفتم، هرگاه براى اثبات نبوّتشان معجزاتى بیاورند، هرچند غیر از معجزات موسى باشد، تصدیقشان واجب است.

حضرت فرمودند: پس چرا به عیسى بن مریم ایمان نمی‌آورى، با اینکه او مرده زنده می‌کرد و افراد نابینا و مبتلا به پیسى را شفا می‌داد و از گِل، پرنده‌‏اى گلى می‌ساخت و در آن می‌دمید و آن مجسّمه گِلى به‌اذن خداوند، به پرنده‏‌اى زنده تبدیل می‌شد؟ رأس‌الجالوت گفت: می‌گویند که او این کارها را انجام می‌داد، ولى ما ندیده‏‌ایم. حضرت فرمودند: آیا معجزات موسى را دیده‌‏اى؟ آیا اخبار این معجزات از طریق افراد قابل‌ اطمینان به شما نرسیده است؟ گفت: بله، همین‌طور است.

حضرت فرمودند: خب، همچنین درباره معجزات عیسى بن مریم علیهماالسّلام اخبار متواتر براى شما نقل شده است، پس چرا موسى را تصدیق کردید و به او ایمان آوردید، ولى به عیسى ایمان نیاوردید؟ مرد یهودى جوابى نداد. حضرت ادامه دادند: و همچنین است موضوع نبوّت محمّد صلى الله علیه و آله و نیز هر پیامبر دیگرى که از طرف خدا مبعوث شده باشد؛ و از جمله معجزات پیامبر ما این است که یتیمى بوده، فقیر که چوپانى می‌کرد و اجرت می‌گرفت.

دانشى نیاموخته بود و نزد معلّمى نیز آمد و شد نداشت و با همه این اوصاف، قرآنى آورد که قصص انبیاء علیهم‌السّلام و سرگذشت آنان را حرف‌به‌حرف در بر دارد و اخبار گذشتگان و آیندگان را تا قیامت بازگو کرده است و از اسرار آن‌ها و کارهایى که در خانه انجام می‌دادند، خبر می‌داد. و آیات و معجزات بی‌شمارى ارائه داد. رأس‌الجالوت گفت: مسئله عیسى و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسیده است و براى ما جایز نیست به آنچه ثابت نشده است، ایمان آوریم. حضرت فرمودند: پس شاهدى که براى عیسى و محمّد صلى الله علیه و آله گواهى داد، شهادت باطل داده است؟ یهودى جوابى نداد.

 

به نام آفریننده عشق

 

آنچه در این نوشتار مورد نظر ماست، نقش جناب عبدالله بن جعفر در ترویج موسیقی است؛ تا جایی که ترانه‌های خنیاگران را از او روایت می‌کردند و حتی می‌توان به استناد گزارش‌های متواتر نتیجه گرفت که در سده اول هجری، هیچ کس به اندازه ایشان در تربیت موسیقی‌دانان ـ از مرد و زن ـ و حمایت از آنان نقش نداشته است.

 

عبدالله بن جعفر (متوفای۸۰ق در مدینه طیبه) فرزند جعفر طیار و برادرزاده امیر مؤمنان(ع) و از سرداران سپاه آن حضرت در جنگ صفین و نیز از اصحاب پیامبر(ص) و سه امام نخستین و همسر حضرت زینب(ع) و پدر دو یا سه تن از شهیدان کربلاست که دو پسر دیگرش نیز در ماجرای قتل عام مردم مدینه در هجوم سپاه یزید به شهادت رسیدند. افزون بر این همه، شخصیت عبدالله از دو لحاظ درخور توجه است:

الف) بخشندگی او، تا جایی که وی را «بحر الجود» (دریای بخشش) لقب داده و گفته‌اند: در میان تمام مسلمانان هیچ کس بخشنده‌تر از وی نبوده است.

ب) جایگاه بلند وی در عالم تشیع را از احادیث فراوانی که در فضیلت وی نقل شده می‌توان دریافت؛ از جمله حدیثی از امام صادق(ع) در ستایش از بخشندگی عبدالله و اهتمام او به حفظ ادب در برابر حسنین علیهماالسلام. مرحوم آیت‌الله خویی می‌نویسند: «عظمت او به مرتبه‌ای است که نیازی به ستایش از او نیست؛ و همین بس که گفته شود امام علی(ع) همانقدر در حفظ جان وی اهتمام داشت که در حفظ جان عزیزترین فرزندانش.»

سائب خاثر اصلا از بردگانی بود که از غنائم کسری (شاه ایران) شمرده می‌شد. وی از همه برید و به عبدالله بن جعفر پیوست. به روایتی نیز عبدالله وی را خریده و آزاد کرده بود.مردی ایرانی به نام نشیط به مدینه آمد و خنیاگری کرد. عبدالله را خنیاگری او خوش آمد و سائب خاثر به عبدالله گفت: «من نظیر آنچه را این خنیاگر به فارسی ساخته، به عربی می‌سازم.» پس ترانه‌ای ساخت که با این مصرع آغاز می‌شد: این سرای کیست که آثارش ویران شده است؟

گویند این نخستین بار بود که در تاریخ اسلام، یک آهنگ عربی با ساختار استوار و فنّی عرضه شد. سپس عبدالله نشیط را خرید و او از سائب خاثر غنای عربی را فرا گرفت و موسیقی‌دانان و خنیاگرانی مانند ابن‌سریج و معبد و عزت المیلاء، موسیقی را از سائب خاثر آموختند و به روایتی، معبد آهنگ‌های بسیاری از او فرا گرفت و مردم نادانسته آنها را به معبد نسبت دادند با اینکه موضوع برای آشنایان به فن موسیقی آشکار بود. سائب خاثر مقیم مدینه و بسیار منیع الطبع بود و بنا به گزارش‌ها، نخستین کسی بود که در مدینه ساز عود ساخت و با آن خنیاگری کرد. سرانجام نیز در قتل عام مردم مدینه در جریان هجوم سپاه یزید، مانند دو فرزند مولایش عبدالله به قتل رسید؛ زیرا یزید معتقد بود همه کسانی که در آن شهرند ـ حتی خنیاگران و آوازخوانان ـ دشمن وی‌اند.

ابن‌سریج موسیقی‌دان و آهنگساز و خواننده مشهور سده اول هجری در مکه متولد شد و برخی گفته‌اند وی نخستین کسی است که ساز عود ایرانی را به مکه آورد و نواختن آن را از معماران ایرانی که برای تعمیر بنای کعبه آمده بودند، فرا گرفت و در آن مهارت بسیار یافت و آواز خود را با آن همراه ساخت و در ساختن آهنگ‌ها شهره بود. وی در انتقال موسیقی عربی از مرحله اقتباس به تکامل، نقش مهمی داشت و پس از او خوانندگان معروف؛ حتی با خواندن آهنگ‌های او به محبوبیت و جایزه دست می‌یافتند و شعرا در سروده‌هایشان او را می‌ستودند. او را یکی از چهار رکن موسیقی عرب شمرده‌اند.

 

یک روز عبدالله برای حاضران توضیح داد که چگونه قومی از مسلمانان، در سفری از یمن به مدینه راه را گم کردند و سه روز با تشنگی و بی آبی مواجه و دل به مرگ نهاده بودند که ناگاه شترسواری آمد و یکی از آن قوم دو بیت از امرؤالقیس را خواند که حکایت از نیازمندی به جای امن با آب و سایه داشت. شترسوار پرسید: «گوینده این شعر کیست؟» او پاسخ داد: «امرؤالقیس!» شترسوار گفت: «به خدا آن شاعر دروغ نگفته است.» سپس آنان را به جایی امن راهنمایی کرد که آبی گوارا داشت و سایه‌ای برای آسودن. پس برفتند و نوشیدند و آب فراوان برداشتند و رو به مقصد نهادند. چون به مدینه رسیدند، برای پیامبر(ص) توضیح دادند که چگونه خداوند به برکت شعر امرؤالقیس حیاتی دوباره به آنان بخشید. عبدالله سخن را به انجام رسانید و همه آن را بپسندیدند. سپس او و همراهان وی برخاستند و برفتند.

یکی از متفقهان شیعی معاصر به نام علی عسیلی عاملی کتابی در مذمت موسیقی تألیف کرده که از آن برمی‌آید وی در هنر موسیقی، چیزی جز گناه و تباهی و زشتی نمی‌دیده است و با این همه، از پیوندهای عبدالله بن جعفر با موسیقی‌دانان و خنیاگران (مانند نشیط ایرانی، مالک‌بن ابی السمح و ـ بیش از همه ـ سائب خاثر) و دلبستگی‌اش به هنر ایشان گزارش‌های متعددی آورده است.

 

فتوای مراجع تقلید درباره موسیقی

آیت الله خامنه ای: «موسیقی اگر انسان را از یاد خدا و معنویت غافل کند و به ابتذال، گناه و بیکارگی بکشاند، حرام است.»

آیت الله سیستانی: «اگر موسیقی مناسب مجالس لهو و عیاشی نباشد حرام نیست.»

آیت الله تبریزی: «گوش دادن به موسیقی لهوی که مناسب مجالس خوش گذارنی می باشد، جایز نیست و همچنین ساخت و تعلیم و خرید و فروش ابزار آلات موسیقی لهوی جایز نیست.»

آیت الله فاضل لنکرانی: «موسیقی اگر مطرب و مهیج و مناسب مجالس لهو و لعب باشد حرام است و در غیر این صورت مانعی ندارد و مرکز پخش تأثیری در حکم ندارد.»

آیت الله بهجت: «اگر موسیقی مطرب باشد، استماع و خرید و فروش آن حرام است.»

آیت الله صافی گلپایگانی: «آنچه را عرف مردم موسیقی می دانند، استماع آن و ساخت و تعلیم و تعلم و فروش آلات آن حرام است.»

آیت الله مکارم شیرازی: «کلیه صداها و آهنگ ها که مناسب لهو و فساد است، حرام و غیر آن حلال است و تشخیص آن با مراجعه به اهل عرف عام خواهد بود.»

 

تشکیل هنرستان های موسیقی

سؤال: طبق برنامه ریزی اعلام شده، بنابراین است که خانه های موسیقی و هنرستان هایی در این رابطه در شهرستان ها تشکیل شود که با عکس العمل مردم مواجه شده است، نظر حضرت عالی با رواج موسیقی چیست؟

حضرت آیة الله خامنه ای: «آموزش موسیقی و ترویج آن برای نوجوانان با اهداف نظام جمهوری اسلامی سازگار نیست.»

حضرت آیة الله مکارم شیرازی: «بدون شک تأسیس این گونه مراکز موجب گسترش فساد است و جایز نیست.»

حضرت آیة الله تبریزی: «موسیقی لهوی تعلیم و تعلم و اجرت گرفتن برای آن حرام است و این ها مظاهر فسادی است که به خاطر مسامحه بعضی از متصدّیان شروع شده است.»

حضرت آیة الله صافی گلپایگانی: «موسیقی و ترویج و تأسیس مراکز برای تعلیم آن حرام است.»

حضرت آیة الله بهجت: «موسیقی مطرب، شنیدن آن و تعلیم و تعلم آن و تعاون آن حرام است.»

 

منظور از موسیقی مطرب و لهوی چیست؟

آیت الله خامنه ای: هر موسیقی که به نظر عرف موسیقی لهوی مضل عن سبیل الله که مناسب با مجالس عیش و نوش است باشد، موسیقی حرام محسوب می‏شود و فرقی نمی‏کند که موسیقی کلاسیک باشد یا غیر کلاسیک. تشخیص موضوع هم موکول به نظر عرفی مکلّف است و اگر موسیقی این گونه نباشد بخودی خود اشکال ندارد. موسیقی لهوی مضل عن سبیل الله آن است که به سبب ویژگی هایی که دارد انسان را از خداوند متعال و فضائل اخلاقی دور نموده و به سمت بی‏ بندوباری و گناه سوق دهد و مرجع تشخیص موضوع عُرف است.

 

 

به نام آفریننده عشق

 

پیامبر اکرم(ص) در خانه اُمّ سلمه  نشسته بودند. کسی از همسر ایشان اجازه ورود خواست. حضرت رسول(ص) فرمودند: ابلیس است، در را به روی او نبندید نمی خواهم راهش ندهید در را باز کنید و بگذارید بیاید.

وقتی ابلیس رو به روی پیامبر (ص) نشست، گفت من به اختیار خودم به اینجا نیامده ام، دو فرشته از جانب خداوند من را مأمور کردند تا جلسه ای با تو داشته باشم. حضرت فرمودند: من سؤالاتی دارم که تو باید به آنها جواب بدهی. حضرت رسول(ص) از شیطان پرسیدند: در این دنیا با چه کسی دشمن هستی؟

با تو! نسبت به شما دشمنی بسیار دارم. حضرت پرسیدند: چرا؟ شیطان پاسخ داد: تو با این قدرت معنوی، مردم را هدایت می کنی و به آنها وعده قطعی می دهی که آنها را در قیامت نیز شفاعت خواهی کرد. تو مانع و مخل کار من هستی و زحمت مرا به باد می دهی.

حضرت رسول (ص) از شیطان پرسیدند: آیا با کس دیگری هم دشمن هستی، شیطان گفت: من با یاران و دوستان تو هم دشمن هستم. آنها وقتی گناه می کنند عاشق توبه هستند و از عذاب الهی دلهره دارند و به پدر و مادرشان احترام می گذارند. همچنین دشمن عالمی هستم که به علمش عمل می کند و دشمن کسی هستم که از کار خیر روگردان نیست.

نظر شیطان درباره حضرت علی(ع)

پیامبر اکرم(ص) از شیطان پرسیدند: نظرت درباره علی بن ابیطالب(ع)، وصی من چیست؟ شیطان پاسخ داد یا رسول الله امکان دستیابی به علی(ع) وجود ندارد. این آدم از نظر ما دست نیافتنی است؛ چون به پروردگار عالمیان متصل است و ما نمی توانیم به او برسیم و من راضی هستم که او کاری با من نداشته باشد چرا که من طاقت یک لحظه دیدار او را ندارم چون نور الهی علی آنقدر قوی است که ما را دفع می کند.

حضرت رسول(ص)فرمودند: شیطان! رفقای تو در این دنیا چه کسانی هستند؟ شیطان گفت: کسانی که پشت سر مردم غیبت می کنند و پایبند به نماز نیستند. حضرت رسول(ص) فرمودند: همنشینان تو چه کسانی هستند؟ شیطان گفت: شرابخواران و همچنین تمام زنا کاران در آغوش من هستند. پیامبر(ص) پرسیدند: وکیلان تو چه کسانی هستند؟ شیطان گفت:وکیلان من کم فروشان، و خزانه داران من کسانی هستند که خمس و زکات خود را پرداخت نمی کنند.

پیامبر اکرم (ص) در ادامه پرسیدند: شیطان! سرور و شادی تو در چیست؟ شیطان پاسخ داد در این است که مردم قسم دروغ می خورند. حضرت فرمود چشم تو را چه چیزی کور می کند؟ شیطان گفت کمکی که به مستمند در تنهایی می شود. پیامبر فرمود گوش تو را چه چیزی کر می کند؟ شیطان گفت وقتی امت تو دستانشان را به سوی پروردگار بلند کرده و یا الله و یا رب می گویند.

مسجد شیطان کجاست و چه کسانی مؤذن او هستند؟

پیامبر (ص) از شیطان پرسیدند: مسجد تو کجاست؟ شیطان گفت بازارهایی که پر از غش و تقلب در اموال باشد. پیامبر خدا(ص) فرمود : با چه کسی هم غذا هستی؟ شیطان گفت:زنان و مردانی که بر سر سفره، نام خدا را نمی برند.

رسول خدا(ص) فرمود:چه کسی پیش تو عزیز است؟ شیطان گفت:کسی که دائم غرق در معصیت است و معصیت را برای لحظه ای تعطیل و رها نمی کند . حضرت رسول(ص) از شیطان پرسیدند: آیا تو مؤذنی هم داری؟

شیطان گفت: کارگردانان و مطربان شبانه، مؤذن من هستند. حضرت فرمود شکار تو چیست؟ شیطان گفت مردان چشم چران. پیامبر پرسید چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟ شیطان گفت کسی که با اخلاق و زبانش آرامش یک جامعه و خانواده را برهم می ریزد.

شیطان از چه کسانی رضایت کامل دارد؟

پیامبر(ص) فرمود: شیطان از چه کسی رضایت کامل داری؟ شیطان گفت: از زنانی که با روی و موی باز با لباس و پوشش خود جلب توجه کرده، با آرایش بیرون آمده و دین مردم را غارت می کنند. (شیطان در حالی این سخنان را می گفت که آن زمان بدحجابی در شهر مدینه وجود نداشت).

منبع: کتاب انوار المجالس به نقل از کتاب سراج القلوب

 

به نام آفریینده عشق

 

مناظره امام رضا (ع) با عِمران صابی مناظره‌ای کلامی است درباره وجود خدا و صفات او. این مناظره در حدیثی آمده است که طبق آن، امام رضا(ع) به‌خواست مأمون خلیفه عباسی، با عالمان بزرگ مسیحی، یهودی، زرتشتی و صابئی مناظره می‌کند. در این گفت‌وگو، عِمران پرسش‌های بسیاری درخصوص خدا می‌پرسد و امام رضا به آن‌ها پاسخ می‌دهد.

مناظره امام رضا(ع) با عِمران صابی در حدیثی آمده است که در آن، او با عالمان ادیان مختلف مناظره کرده است. حسن بن محمد نوفلی، راوی این حدیث، داستان شکل‌گیری مناظره را این‌گونه شرح داده است: وقتی امام رضا از مدینه به مرو نزد مأمون، خلیفه عباسی رفت، مأمون عالمان و متکلمان ادیان مختلف، ازجمله جاثَلیق (بزرگ مسیحیان)، رأس‌الجالوت (بزرگ یهودیان)، بزرگان صابئان و هِربِذ (بزرگ زرتشتیان) را جمع کرد و از آنان خواست با امام رضا(ع) مناظره کنند.

سپس به امام رضا(ع) گفت اگر تمایل دارد، در مناظره شرکت کند. امام رضا این پشینهاد را پذیرفت و فردای آن روز نزد مأمون رفت. امام رضا(ع) در این مناظره پس از بحث با جاثَلیق، رأس‌الجالوت و هِربِذ و محکوم‌کردنشان رو به جمع می‌گوید اگر کسی مخالف اسلام است، سؤالاتش را مطرح کند. در این هنگام، عِمران صابی می‌گوید در خصوص وحدانیت (یکی‌‌بودن خدا) با متکلمان بسیاری در کوفه و بصره و شام و جزیره بحث کرده و هیچ‌یک نتوانسته‌اند آن را اثبات کنند. او از امام رضا(ع) می‌خواهد در این زمینه با او گفت‌وگو کند و امام رضا(ع) می‌پذیرد.

 

متن مناظره

حضرت خطاب به جمعیت فرمودند: اگر در بین شما، کسى مخالف اسلام هست و مى‌‏خواهد سؤال کند، بدون خجالت و رودربایستى سؤال کند. در این موقع، عمران صابى که یکى از متکلّمین بود، برخاست و گفت: اى دانشمند، اگر دعوت به پرسش نکرده بودى، اقدام به سؤال نمى‌‏کردم. من به کوفه، بصره، شام و جزیره سفر نموده، با متکلّمین بسیارى برخورد کرده‌‏ام، ولى کسى را نیافته‌‏ام که بتواند وجود «واحد» ى را که غیر از او کس دیگرى قائم به وحدانیت نباشد، برایم ثابت کند. آیا اجازه پرسش به من می‌دهى؟ حضرت فرمودند: اگر در بین جمعیت عمران صابى حاضر باشد، حتماً تو هستى، گفت: بله خودم هستم. حضرت فرمودند: بپرس، ولى انصاف را از دست مده و از سخن باطل و فاسد و منحرف از حق بپرهیز. عمران گفت:

به‌خدا قسم، اى سرورم، فقط مى‌‏خواهم چیزى را برایم ثابت کنى که بتوانم به آن چنگ بزنم و تمسّک جویم و به سراغ چیز دیگر نروم. حضرت فرمودند: آنچه مى‌‏خواهى بپرس. اهل‌مجلس همگى ازدحام کردند و به یکدیگر نزدیک شدند. عمران گفت: اوّلین موجود و آنچه را خلق کرد چه بود؟ حضرت فرمودند: سؤال کردى، پس خوب دقّت کن. «واحد» همیشه واحد بوده، همیشه موجود بوده، بدون اینکه چیزى به‌همراهش باشد، بدون هیچ‌گونه حدود و اَعراضى، و همیشه نیز این‌گونه خواهد بود. سپس بدون هیچ سابقه قبلى، مخلوقى را با گونه‌‏اى دیگر آفرید، با اعراض و حدودى مختلف، نه آن را در چیزى قرار داد و نه در چیزى محدود نمود و نه به‌مانند و مثل چیزى ایجادش کرد و نه چیزى را مثل او نمود و بعد از آن، مخلوقات را به صور مختلف و گوناگون، از جمله خالص و ناخالص، مختلف و یکسان، به رنگ‌ها و طعم‌هاى متفاوت آفرید، بدون اینکه نیازى به آن‌ها داشته باشد و یا براى رسیدن به مقام و منزلتى به این خلقت محتاج باشد و در این آفرینش، در خود، زیادى یا نقصانى ندید. آیا این مطالب را مى‏‌فهمى؟ گفت، بله به‌خدا، اى سرورم.

حضرت ادامه دادند و بدان که اگر خداوند به‌خاطر نیاز و احتیاج، مخلوقات را خلق مى‌‏کرد، فقط چیزهایى را خلق مى‌‏کرد که بتواند از آن‌ها براى برآوردن حاجتش کمک بگیرد، و نیز در این صورت شایسته بود که چندین برابر آنچه خلق کرده بود، خلق کند؛ زیرا هر قدر اعوان و انصار بیشتر باشند، شخص کمک‏گیرنده قوى‌‏تر خواهد شد، و نیز در این صورت حاجت‌‏ها تمامى نداشت؛ زیرا هر آفرینشى که انجام مى‌‏داد، حاجت دیگرى در او ایجاد مى‌‏شد، و به این خاطر مى‌‏گویم: مخلوقات را از روى نیاز نیافریده است؛ بلکه با آفرینش مخلوقات، از یکى به دیگرى منتقل مى‌‏نماید و بعضى را بر بعضى دیگر برترى مى‌‏دهد، بدون اینکه محتاج شخص برتر باشد یا بخواهد از آن دیگرى که زیردست قرار گرفته، انتقام بگیرد، به این علّت آفرینش کرده‏.

عمران سؤال کرد: آیا آن موجود، به خودى خود، نزد خود، معلوم بود؟(به خودش علم داشت؟) حضرت فرمودند: جز این نیست که علم و شناخت هرچیز براى تمییز آن از غیر است و براى این است که موجودیتش ثابت و شناخته شود؛ و در آنجا وجود محض بود و غیرى نبود تا تمییز لازم باشد و ضرورتى باشد که امتیاز هریک معلوم گردد. جز وجود بَحت بسیط، چیز دیگرى نبود تا لازم آید حدّ هریک معلوم گردد. آیا فهمیدى اى عمران؟ گفت: آرى اى سرور من. پس اکنون بفرما به چه چیز می‌دانست آنچه را مى‌‏دانست؟ یعنى به چه وسیله‌‏اى آنچه را که دانسته، بدان آگاهى یافته است؟ آیا به‌توسط ضمیر بوده است یا چیزى غیر از آن؟

حضرت فرمودند: اگر علم او از طریق «ضمیر» (و آن صورت حاصله در اندیشه) انجام بپذیرد، آیا مى‌‏توان براى شناخت آن «ضمیر» حدّ و حدودى قرار نداد؟ گفت: نه نمى‌‏توان. امام ادامه دادند: آن ضمیر چیست؟ عمران جوابى نداد. سپس فرمودند: باکى نیست. حال اگر از تو در باره «ضمیر» بپرسم که آیا آن را با «ضمیر» دیگرى باز مى‌‏شناسى، اگر بگویى آرى، در واقع حرف و ادّعاى خودت را باطل کرده‌‏اى، اى عمران. آیا شایسته نیست بدانى که «واحد» یا «ضمیر» وصف نمى‌‏شود؟ و چنان نیست که از برایش، غیر از کرد و کار گفته نشود و او چنان نیست که درباره‌‏اش جهات و اَجزاء، توهّم و خیال شود و یا درباره او، جهات و اَجزاء مختلف مثل جهات و اَجزاء مخلوقین قابل‌تصوّر گردد. این را خوب بفهم و دانسته‌‏هاى صحیح خود را بر آن اساس قرار بده.

عمران سؤال کرد: آیا مرا در باره کیفیت حدود خلقتش و معانى و انواع آن آگاه می‌کنى؟ حضرت فرمودند: سؤالت را کردى، اکنون خوب دقّت کن تا بفهمى: حدود خلق خداوند شش نوع است: لمس‌کردنى، وزن‌کردنى، دیدنى، چیزى که وزن‏ ندارد که همان روح است و نوعى دیگر که دیدنى است، ولى وزن ندارد و قابل لمس و حسّ نیست، و رنگ ندارد و قابل چشیدن نیست و اندازه و عرض و صورت و طول و عرض نیز ندارد، و از جمله آنها عمل و حرکاتى است که اشیاء را مى‌‏سازد و از حالى به حال دیگر تغییرش مى‌‏دهد و زیاد و کم می‌کند؛ امّا اعمال و حرکات می‌روند و زمانى بیشتر از آنچه براى آن‌ها نیاز بوده، ندارند. پس هرگاه فراغ و خلاصى از آن فعل حاصل شود، آن نیست شده و برود و اثرش باقى بماند، و جارى‌مجراى سخن است که می‌رود و تنها اثرش باقى مى‌‏ماند.

عمران گفت: بفرمایید اگر خالق «واحد» باشد، چیزى غیر از او نباشد و نیز چیزى به همراهش نباشد، آیا آفرینش خلق، خود تغییرى نمى‌‏کند؟ حضرت فرمود: خدا بوده و با خلقت خلایق تغییر نمی‌کند؛ بلکه مخلوقات با تغییرهایى که خدا در آن‌ها ایجاد مى‌‏کند، تغییر مى‌‏کنند. عمران پرسید: ما خدا را با چه چیز شناخته‌‏ایم؟ حضرت فرمودند: با چیزى غیر از او. پرسید: غیر او چیست؟ حضرت فرمودند: مشیّت او، اسم او و صفت او و هرچیز دیگر شبیه به این‌ها و همگى اینها مخلوق، حادث و تدبیرشده خداوند هستند. عمران پرسید: او چیست؟ حضرت فرمودند: نور است، به این معنى که مخلوقاتش را ـچه از اهل آسمان باشند، چه از اهل زمین‌ـ هدایت مى‌‏کند و به‌جز بیان و اثبات وحدانیت او بیان چیزى دیگر بر من واجب نیست. عمران پرسید: آیا مگر این‌طور نیست که قبل از آفرینش ساکت بوده، سپس به نطق آمده است؟ حضرت فرمودند: سکوت در جایى معنى دارد که قبلاً نطقى در بین باشد.

به‌عنوان مثال، در مورد چراغ «ساکت» گفته نمى‌‏شود. و نیز در مورد کار چراغ، گفته نمى‌‏شود: «چراغ درخشید»؛ زیرا «نور» و «درخشش»، «کار» و «وجود» ى از چراغ نیستند؛ بلکه چیزى جز چراغ نیستند و فعل چراغ محسوب نمی‌شوند و خود چیزى جز نور نیستند. پس هنگامى که ما را روشنى مى‌‏بخشد، گوییم از براى ما روشن شد و ما روشنى جستیم و تو به آن روشنى، امر خود را مى‏‌یابى، در کار خویش، بینا می‌گردى. عمران گفت: من گمان مى‌‏کردم، خالق با آفریدن مخلوقات و تغییرى که در کارش ایجاد مى‌‏شود، از حالت خود دگرگون مى‏‌گردد. حضرت فرمودند: سخن محالى گفتى که موجود تغییر مى‌‏کند، مگر اینکه چیزى آن را تغییر دهد. آیا دیده‌‏اى که تغییر آتش، آن را تغییر دهد؟ یا تا حال دیده‌‏اى که حرارت خودش را بسوزاند؟ یا هیچ دیده‌‏اى که شخص بینا بینایى خود را ببیند؟ عمران گفت: نه، ندیده‌‏ام.

حال بفرمایید آیا او در مخلوقات است یا مخلوقات در اویند؟ حضرت فرمودند: او برتر از این حرف‌هاست. نه او در مخلوقات است و نه مخلوقات در اویند. والاتر و برتر از این حالت است. حال به حول و قوّه الهى برایت توضیح خواهم داد. بگو ببینم آیا تو در آینه هستى یا آینه در تو؟ اگر هیچ‌کدام در دیگرى نیستید چگونه خودت را در آینه مى‌‏بینى؟ گفت توسط نورى که بین من و آن هست. حضرت فرمودند: آیا آن نور را ـ‌بیشتر از آنچه در چشم خود مى‌‏بینى‌ـ در آینه مى‏‌بینى؟ گفت: بله. حضرت فرمودند: به ما نشانش بده. عمران جوابى نداد. حضرت فرمودند: از نظر من، نور بدون اینکه در یکى از شما دو تا باشد، تو و آینه را به خودتان نشان داده است.

این موضوع مثال‌هاى دیگرى هم دارد که جاهل را در آن‌ها راهى نیست. خداوند را داستان بالاتر است. سپس رو به مأمون نموده، فرمودند: وقت نماز شده است. عمران گفت: مولاى من، سؤال مرا قطع نکن. دلم نرم شده است. فرمودند: نماز می‌گذاریم و بازمى‌‏گردیم. سپس برخاستند و مأمون نیز از جاى برخاست. حضرت در داخل (اندرونى) نماز خواندند و مردم به امامت محمّد بن جعفر (عموى حضرت) در بیرون نماز گزاردند. سپس بیرون آمده و به جاى خود بازگشتند و عمران را فراخوانده، فرمودند: سؤال‌هایت را عنوان کن. گفت: بفرمایید: آیا یکتایى خداوند به حقیقت درک مى‌‏شود یا از روى وصف؟ حضرت فرمودند: خداوند ایجادکننده یکتا، همان موجودى که از اوّل بوده است، همیشه یکتا بوده، بدون اینکه چیزى به همراهش باشد. تک است و دومى ندارد. نه معلوم است و نه مجهول. نه محکم است و نه متشابه. نه در یادهاست و نه فراموش شده و نه چیزى است که نام چیز دیگرى از اشیاء غیر از خودش بر او نهاده شود.

این‌طور نیست که از وقتى (خاصّ) موجود شده باشد و تا وقت (معینى) باقى بماند یا قائم به چیز دیگر بوده باشد و یا تا مرز چیز دیگرى برپا باشد. به چیزى تکیه نکرده و در چیزى پنهان نشده است و این‌ها همه قبل از خلقت خلق است؛ چون چیزى غیر از خودش نبوده است و هر صفتى بر او قرار دهى، همگى صفاتى است حادث و ترجمانى است که موجب فهمیدن مى‌‏شود. و بدان که ابداع، مشیت و اراده، سه اسم براى یک چیز هستند؛ و اوّلین ابداع، اراده و مشیت او، حروفى بود که آن‌ها را اصل هر چیزى قرار داد و راهنمایى بر هر مدرک و روشن‌گرى بر هر امر مشتبهى نمود؛ و به‌وسیله آن حروف، هر چیز اعمّ از حقّ و باطل، فعل و مفعول، یا معنى و غیرمعنى از هم جدا و شناخته مى‌‏شود و همه امور بر آن‌ها جمع شده است و در آفرینش این حروف براى آن‌ها، معناى متناهى و وجودى غیر از نفس آن‌ها، قرار نداد؛ زیرا آن‌ها با ابداع و ایجاد، به‌وجود آمده‌‏اند و نور، در اینجا، اوّلین فعل خداست؛

خدایى که خود نور آسمان‌ها و زمین است و حروف از آن فعل، به فعلیت رسیده‌‏اند و آن‌ها حروفى هستند که اساس گفتار بر آن‌هاست و عبارات همگى از خداوند است که به خلق خود آموخته است. این حروف، سى و سه حرف هستند: بیست و هشت حرف از آنها نشانگر زبان‌هاى (لهجه‌‏هاى) عربى است. و از بیست و هشت حرف، بیست و دو حرف، نشانگر زبان‌هاى سریانى و عبرىّ است. و از میان آن‌ها پنج حرف در سایر زبان‌هاى عجم در مناطق مختلف، زبان‌ها، متفرّق و پراکنده است. و اینها پنج حرف هستند که از بیست و هشت حرف جدا شده‌‏اند که در نتیجه، حروف سى و سه حرف شد. و این پنج حرف، به دلایلى است که بیش از آنچه گفتیم، جایز نیست ذکر شود. سپس حروف را بعد از احصاءنمودن و شمردن آن‌ها «فعل» خود نمود؛ مثل این آیه شریفه: «کنْ فَیکونُ» (موجود شو، او نیز موجود شد).

«کن» صفت و خلقت خداست و آنچه که از آن ایجاد مى‏‌شود، مصنوع و مخلوق است، اوّلین خلقت خداوند عزّوجلّ ابداع است. بدون وزن و حرکت است، مسموع نیست، رنگ ندارد، قابل‌حسّ نیست. دومین مخلوق، حروف‌اند که وزن و رنگ ندارند. قابل شنیدن و وصف کردن هستند، ولى قابل‌دیدن نیستند. سومین مخلوق چیزى است از همه انواع محسوسِ ملموس. قابل چشیدن و قابل دیدن است. و خداوند تبارک و تعالى قبل از ابداع بوده است؛ زیرا قبل از خداوند عزّوجلّ و همراه او، چیز دیگرى نبوده است؛ و ابداع قبل از حروف بوده است و حروف چیز دیگرى غیر از خود را نشان نمى‌‏دهند. مأمون سؤال کرد: چطور غیر از خود، چیز دیگرى را نشان نمى‌‏دهند؟ حضرت فرمودند: زیرا خداوند تبارک و تعالى آن‌ها را براى معنى کنار هم جمع مى‌‏کند. وقتى چند حرف از آن‌ها را مثلاً چهار حرف یا پنج یا شش یا بیشتر یا کمتر را در کنار هم قرار مى‌‏دهد، براى معنایى است مُحدَث و جدید که قبلاً نبوده است.

 

عمران پرسید: ما چگونه مى‌‏توانیم این مطلب را (بهتر) بفهمیم؟ حضرت فرمودند: توضیح این مطلب چنین است که وقتى مقصود تو از این حروف، خود آن‌ها باشد، نه چیز دیگرى، آن‌ها را جداجدا ذکر مى‌‏کنى و می‌گویى: ا، ب، ت، ث، ج، ح، خ تا آخر. در این صورت معنایى غیر از خود این حروف در آنها نمى‏‌یابى؛ امّا وقتى آنها را کنار هم بگذارى و اسم و صفت براى معنى مورد نظر خود بسازى، نشانگر معنى و موصوف خود خواهند بود، آیا فهمیدى؟ گفت: بله. و بدان که صفت نمى‌‏تواند بدون موصوف باشد و نیز اسم بدون معنى، و حدّ بدون محدود نخواهد بود و صفات و اسماء همگى دالّ بر کمال و وجود هستند؛ و به مانند حدود، مثل تربیع (چهارتایى نمودن)، تثلیث (سه‌‏تایى نمودن)، و تسدیس (شش‏تایى نمودن)، دلالتى بر احاطه و فراگیرى ندارند؛ زیرا معرفت خداوند به وسیله صفات و اسماء درک مى‌‏شود و با حدّ قرار دادن توسط طول و عرض، قلّت و کثرت، رنگ و وزن و نظایر آن‌ها درک نمى‌‏شود. و هیچ‌چیز از این مذکورات، در مورد خداوند جلّ‌وتقدّس مصداق ندارد تا مخلوقات بتوانند با شناخت خود، او را (توسط این حدود) بشناسند.

و این مطلب، بالضّرورة، از گفته‌‏ها و دلایل ما ثابت مى‌‏شود؛ لکن صفات خدا، دالّ بر خداوند هستند. و او با اسماء خویش درک مى‌‏گردد و با وجود مخلوقات، بر وجود او استدلال مى‌‏توان کرد؛ به‌گونه‏اى که انسانِ طالب (حقیقت) نیازى به دیدن با چشم یا شنیدن با گوش و لمس با دست و احاطه کردن با جان و دل نخواهد داشت. و اگر صفات و اسمائش نشانگر او نبود و علم مخلوق معناى او را درک نمى‌‏کرد، مخلوق، اَسماء و صفات او را مى‌‏پرستید، نه معناى او را؛ و اگر غیر از آن بود، معبود یکتا غیر از «اللَّه» بود؛ زیرا اسماء و صفات غیر از او هستند. آیا فهمیدى؟ گفت: بله، بیشتر توضیح بدهید. حضرت فرمودند: مبادا سخنان جاهلان گمراه و کوردل را بر زبان آرى؛ همان کسانى که گمان دارند که خداوند براى ثواب و عقاب در آخرت حضور دارد، ولى در دنیا براى اطاعت و امیدوارى بندگان حضور ندارد؛ و حال آنکه اگر قرار بود حضور خداوند براى او مایه نقص و شکستگى باشد، در آخرت هم حضور نمى‌‏داشت؛ ولى این افرادى که چنین پندارى دارند، به سرگردانى دچار گشته‌‏اند و ندانسته، نسبت به حقّ کور و کر گشته‌‏اند؛ و این آیه شریفه، به این مطلب اشاره دارد: «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلًا» و هرکس در این جهان کور باشد، در آخرت نیز کور است و گمراه‌تر (سوره اِسراء، آیه ۷۲). منظور از کورى در این آیه، کورى از حقایق است؛

و عاقلان مى‌‏دانند که استدلال بر آن جهان ممکن نیست، جز با آنچه در این جهان است و هرکس بخواهد با آراء خویش و از پیش خود، به آن، عالِم گردد و آن را درک نماید، با این کار فقط از درک آن حقایق فاصله مى‌‏گیرد؛ زیرا خداوند، علم آن را نزد کسانى قرار داده است که عاقل‌‏اند و عالم، و اهل فهم مى‌‏باشند. عمران گفت: برایم بگویید آیا «اِبداع» مخلوق است یا غیرمخلوق؟ حضرت فرمودند: خلقى است ساکن که با سکون درک نمى‌‏شود؛ و بدین جهت مخلوق است که: شیئى است پدیدآمده و مُحدَث، و خداوند است که او را ایجاد نموده و پدید آورده و در نتیجه او «مخلوق» شده است؛ و به عبارت دیگر، خداوند است و مخلوقاتش، چیز سومى در این میان نیست. آنچه را خداوند خلق نماید، از مخلوق‌بودن سر باز نمى‌‏زند و خلق خداوند یا ساکن‏ است یا متحرّک، یا مختلف یا یکسان، یا معلوم است یا مشتبه؛ و هرآنچه حدّ پذیرد، مخلوق خداوند عزّوجلّ است. و بدان هرآنچه که حواست آن را ایجاد کند، معنایى است که با حواسّ قابل‌درک است، و هر حسى نشانگر همان چیزى است که خداوند در ادراکش برایش قرار داده است و فهم از قلب سرچشمه مى‌‏گیرد. و بدان آن یکتایى که همیشه برپا است، بدون هیچ اندازه و حدودى، مخلوقى با اندازه و حدّ (مشخّص) آفرید، و آنچه را که آفرید، دو چیز بود: اندازه و چیز با اندازه و هیچ‌کدام رنگ و وزن نداشت و قابل چشیدن نبود و یکى را وسیله ادراک دیگرى قرار داد و آن دو را آن‌گونه قرار داد که به‌خودى‌خود درک شوند و چیزى را به صورت تک، و قائم به خود، نه غیر از خود نیافرید، چون مى‌‏خواست راهى براى استدلال بر وجود خویش و اثبات آن قرار دهد.

خداوند تک است و یکتا. دومى ندارد که آن دومى بخواهد او را برپا نگاه دارد و کمکش کند و یا او را حفظ کند و مصون بدارد؛ ولى مخلوقات با اذن و خواست خداوند، بعضى، بعضی دیگر را حفظ مى‌‏کنند و نگاه مى‌‏دارند. مردم‏ در این مسئله با یکدیگر اختلاف کردند تا آنجا که به سرگردانى و حیرت افتادند و با استفاده از تاریکى، درصدد رهایى از تاریکى برآمدند؛ چون خداوند را با اوصاف خودشان وصف کردند (و در نتیجه به‌جاى هدایت‌یافتن و به منزل مقصود رسیدن، به گمراهى افتادند) و از حق دور شدند؛ و اگر خداوند را با صفات خود خدا و مخلوقات را نیز با صفات خودشان وصف مى‌‏کردند، به صواب سخن گفته بودند و دچار اختلاف نمى‌‏گشتند؛ ولى از آنجا که به دنبال چیزى رفتند که در آن سرگردان مى‏‌شدند، در آن گرفتار آمدند و خداوند هر آن کس را که بخواهد به راه راست هدایت مى‌‏فرماید. عمران گفت: سرورم شهادت مى‌‏دهم که او همان‌گونه است که وصفش نمودى؛ ولى سؤال دیگرى برایم باقى مانده است.

حضرت فرمودند: سؤال کن، عمران پرسید: (خدا) حکیم در چه چیزى قرار دارد؟ و آیا چیزى او را احاطه نموده است؟ و آیا از چیزى (یا جایى) نه چیزى دیگر (یا جاى دیگر) تغییر مکان مى‌‏دهد؟ یا نیازى به چیزى دارد؟ حضرت فرمودند: این مطلب از پیچیده‌‏ترین نکاتى است که مورد سؤال مردم مى‌‏باشد. و کسانى که دچار کاستى در عقل و فقدان علم (یا فهم) هستند، آن را نمى‌‏فهمند؛ و در مقابل، عقلاى منصف از درک آن عاجز نیستند. پس خوب در جواب من دقّت کن و آن را بفهم اى عمران: امّا نکته اوّل آن: اگر (خداوند) مخلوقات را به خاطر نیاز به آنان خلق کرده بود، جایز بود که بگوییم به سمت مخلوقاتش تغییر مکان مى‌‏دهد؛ چون نیاز به آن‌ها دارد؛ ولى او چیزى را از روى نیاز خلق نکرده است و همیشه ثابت بوده است؛

نه در چیزى و نه بر روى چیزى؛ اِلا اینکه مخلوقات یکدیگر را نگاه مى‌‏دارند و برخى در برخى دیگر داخل شده و برخى از برخى دیگر خارج مى‌‏شوند؛ و خداوند متعال با قدرت خود، تمام این‌ها را نگاه مى‌‏دارد و نه در چیزى داخل مى‏شود و نه از چیزى خارج مى‌‏گردد، و نه نگاهدارى آن‌ها او را خسته و ناتوان مى‌‏سازد و نه از نگاهدارى آنها عاجز است، و هیچ‌یک از مخلوقات چگونگى این امر را نمى‌‏داند، مگر خود خداوند و آن کسانى که خود، آن‌ها را بر این امر مطّلع ساخته باشد، که عبارت‌اند از: پیامبران الهى و خواصّ و آشنایان به اسرار او، حافظان و نگاهبانان شریعت او. دستور او در یک چشم برهم زدن، بلکه زودتر به اجرا درمى‌‏آید. هرآنچه را اراده فرماید، فقط به او مى‌‏گوید: موجود شو و آن شى‏ء نیز به خواست و اراده الهى موجود مى‌‏شود. و هیچ‌چیز از مخلوقاتش از چیز دیگرى به او نزدیک‌تر نیست و هیچ‌چیز نیز از چیز دیگر از او دورتر نیست. آیا فهمیدى عمران؟

گفت: بله، سرورم، فهمیدم و گواهى مى‌‏دهم که خداوند تعالى همان‌گونه است که توضیح دادى و به یکتایى وصفش نمودى، و گواهى مى‌‏دهم که محمّد بنده اوست که به نور هدایت و دین حقّ مبعوث شده است. آنگاه رو به قبله، به سجده افتاده، اسلام آورد.

 

به نام آفریننده عشق

 

«صد: رتبه‌بندی مؤثرترین چهره‌های تاریخ» کتابی به قلم مایکل هارت است که در سال ۱۹۷۸ منتشر شد و در سال ۱۹۹۲ ویرایش دوم آن به چاپ رسید. این کتاب رتبه‌بندی ۱۰۰ شخص تاثیرگذار می‌باشد، که بر طبق نظر هارت طبقه‌بندی شده‌اند. از موثرترین افراد ایرانی می‌توان به مانی (در رتبه ۸۳) و کوروش بزرگ (در رتبهٔ ۸۷) و زرتشت (در رتبهٔ ۹۳) اشاره‌نمود.

 

او در این کتاب حضرت عیسی علیه السلام را در رتبه سوم از اشخاص تاثیرگذار, نیوتن را در رتبه دوم و حضرت محمد صلی الله علیه و آله را در رتبه اول تاثیر گذارترین اشخاص تاریخ قرار داده است که جای تامل دارد.

هارت اظهار کرده که محمد بن عبدالله، «به شکل اعلایی موفق» بوده (Supremely Successful)، هم در بعد مذهبی و هم در بعد سکولار. وی همچنین معتقد است که نقش پیامبر اسلام در توسعه و رواج این آیین خیلی فراتر از نقش «شراکتی عیسی مسیح» در توسعه مسیحیت اثرگذار بوده‌ است.

او توسعه مسیحیت را به پولس نسبت می‌دهد، که نقش اساسی در انتشار مسیحیت ایفا کرده.

ویرایش ۱۹۹۲ تنزل رتبه چند شخصیت مرتبط با کمونیسم مثل لنین و مائو، و اضافه شدن گورباچف را شامل می‌شود.

خلاصه توضیح مایکل هارت در مورد انتخاب پیامبر اسلام به عنوان تأثیرگذارترین شخصیت در تاریخ بشریت:

“انتخاب من، به عنوان بالاترین جایگاه در این لیست جهانی (یعنی محمد) ممکن است بعضی افراد را شگفت‌زده کند و همچنین ممکن است مورد پرسش دیگران واقع شود، اما او تنها مرد تاریخ است که در ابعاد معنوی و مادی به شکل خارق‌العاده‌ای موفق (Supremely Successful) بوده‌است. محمد یکی از بزرگترین ادیان تاریخ را پایه‌گذاری و ترویج کرد و رهبر سیاسی تأثیرگذاری شد. امروز، سیزده قرن پس از مرگش، نفوذ او همچنان نیرومند و فراگیر است.

مانند تمام مذاهب، اسلام تأثیر عظیمی بر زندگی پیروانش گذاشته‌است؛ و بدین دلیل است که بنیانگذاران مذاهب بزرگ جهان در این کتاب به شکل برجسته‌ای به حساب آمدند.

اول اینکه، نقشی که محمد در توسعه اسلام ایفا می‌کند به مراتب مهم‌تر از نقشی است که عیسی مسیح در توسعه مسیحیت ایفا کرد.

قرآن بنابراین، به صورت بسیار نزدیک، بسیاری از عقاید و آموزه‌های محمد را به‌طوری‌که به میزان قابل توجهی به کلام دقیق خود پیامبر نزدیک است، بیان می‌کند.

هیچ گردآوری مفصلی مانند این (قرآن) از تعلیمات عیسی مسیح باقی نمانده‌ است. این ترکیب بی‌مانند اثرگذاری سکولار و مذهبی است که باعث شده من احساس کنم که محمد مستحق قرار گرفتن به صورت انفرادی به عنوان تأثیرگذارترین شخص تاریخ بشریت باشد.”

 

10 فرد تاثیرگذار تاریخ از نظر مایکل هارت:

 

 

شما می توانید در صورت تمایل اطلاعات خود را در مورد ادیان مختلف از این بخش افزایش دهید.