نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

ابوعلی حسن بن محمد دقّاق نیشابوری (درگذشت ۴۰۵ قمری)، معروف به ابوعلی دقاق، از صوفیان و عارفان ایرانی در سده چهارم و اوایل سده پنجم هجری بود.

 

ویژگی ها

ابوعلی دَقّاق، حسن‌ بن علی ‌بن محمد، فقیه، اصولی، ادیب، مفسر و صوفی مشهور سده‌های ۴ و ۵ قمری بود. ابوعلی اصالتا نیشابوری بود. وی زبان عربی و علم اصول را در نیشابور آموخت، سپس به مرو رفت و در آنجا نزد خضری و قفّال به آموختن فقه پرداخت. ابوالقاسم قشیری، روزی در نیشابور در مجلس ابوعلی حاضر شد و چنان تحت تأثیر سخنان او قرار گرفت که از آموختن حساب و پرداختن به کار دولتی منصرف گردید و در زمرۀ مریدان خاص او قرار گرفت و ابوعلی دختر خود فاطمه را به ازدواج او در آورد. ابوسعید ابوالخیر نیز مصاحبت او را دریافته بود و ابوبکر صیرفی از شاگردان او بود. به گفتۀ عطار، ابوعلی صاحب درد و سوز و «نوحه‌گر» صوفیان عصر خویش بود و انصاری گوید که وی «زبان وقت بود به نیشابور.» او بر ضرورت سماع در تصوف اصرار می‌ورزید. او نیز همچون بسیاری از بزرگان صوفیه از صحبت سلاطین احتراز می‌کرد و خلق را نیز از آن برحذر می‌داشت.

وی در تصوف، شاگرد و مرید ابوالقاسم نصرآبادی بود؛ از این رو نسب عرفانی‌اش به جنید و از طریق او به تابعین می‌رسد. خود در این‌ باره می‌گوید: «این طریق را از نصرآبادی گرفتم و او از شبلی و او از جنید و او از سری سقطی و او از داود طایی و او از معروف کرخی و او از تابعین.» در تذکرة الاولیاء آمده است: شیخ بوعلی فارمدی با کمال عظمت خویش می‌گوید مرا هیچ حجت فردا نخواهد بود جز آنکه گویم بوعلی دقاقم. نقل است که بعد از آنکه سال‌ها غایب بود و سفر حجاز و سفرهای دیگر کرده بود و ریاضت‌ها کشیده بود، روزی برهنه به ری رسید و به خانقاه عبدالله عمر فرود آمد. کسی او را بازشناخت و گفت: استاد است، پس خلق به او رحمت کردند بزرگان گرد آمدند تا درس گوید و مناظره کند.

گفت: این خود صورت نبندد ولکن ان‌ شاء الله که سخن چند گفته شود. پس منبر نهادند و هنوز حکایت مجلس او کنند که آن روز چون بر منبر شد، اشارت به جانب راست کرد و گفت: الله اکبر، پس روی به مقابله کرد و گفت: رضوان من الله اکبر، پس اشارت به جانب چپ کرد و گفت: والله خیر و ابقی؛ خلق به یکبار به هم برآمدند و غریو برخاست تا چندین جنازه برگرفتند و استاد در میان آن مشغل‌ها از منبر فرود آمده بود. بعد از آن او را طلب کردند اما نیافتند. سپس به شهر مرو رفت تا آنگاه به نیشابور رسید. درویشی گفت: روزی به مجلس او درآمدم به نیت آنکه بپرسم از متوکلان و او دستاری طبری بر سر داشت. دلم بدان میل کرد، گفتم: ایها الاستاد، توکل چه باشد؟ گفت: آنکه طمع از دستار مردمان کوتاه کنی و دستار در من انداخت. دقاق می‌گفت: وقتی بیمار بودم مرا آرزوی نیشابور بگرفت. به خواب دیدم که قائلی گفت: تو از این شهر نتوانی رفت که جماعتی از پریان را سخن تو خوش آمده است و مجلس تو هر روز حاضر باشند تو از بهر ایشان باز داشته‌ای در این شهر.

در «رساله قشیریه» و دیگر منابع نقل شده است: پیش از آنکه مرید سخن بگوید، به حال درونی او اشاره می‌کرد. گاه خطای باطنی شاگرد را بدون افشاگری عمومی اصلاح می‌نمود. در تذکره‌ها آمده است: دعای او برای بیماران یا گرفتارشدگان، موجب گشایش می‌شد. مردم نیشابور در سختی‌ها به او مراجعه می‌کردند عطار نیشابوری نیز در «تذکرة الاولیاء» از ابوعلی به عنوان یکی از مشایخ بزرگ خراسان یاد کرده و به زهد و حال معنوی او اشاره کرده است.

نقل است: روزی یکی درآمد که از جای دور آمده‌ام نزدیک تو ای استاد. دقاق گفت: این حدیث بقطع مسافت نیست، از نفس خویش گامی فراتر نه که همه مقصودها تو را حاصل است. نقل است که روزی، صوفی پیش استاد نشسته بود، عطسه داد؛ دقاق گفت: یرحمتک ربک؛ صوفی در حال پای افزار در پا کردن گرفت بر عزم رفتن، گفتند حالت چیست؟ گفت: چون زبان شیخ بر ما برحمت گشاده شد، کاری که بایست برآمد چه خواهد بود بیش از این نگفت و برفت. نقل است که گفت: درد چشم پدید آمد چنانکه از درد مدتی بی‌قرار شدم و خوابم نیامد. ناگاه لحظه‌ای در خواب شدم، آوازی شنیدم که الیس الله بکاف عبده. پس بیدار شدم و دردم برفت و دیگر هرگز درد چشم نبود. نقل است که گفت: وقتی در بیابانی پانزده شبانه روز گم شدم، چون راه بازیافتم، لشکری دیدم که مرا شربتی آب داد؛ زیان کاری آن شربت آب، سی سال است که هنوز در دل من مانده است.

بعد از وفات، استاد را به خواب دیدند و پرسیدند که خدای تعالی با تو چه کرد؟ گفت: مرا به پای به داشت و هر گناه که بدان اقرار آوردم بیامرزید، مگر یک گناه که از آن شرم داشتم که یاد کردمی. مرا در عرق بازداشت تا آنگاه که همه گوشت از رویم فرو افتاد. گفتند آن چه بود؟ گفت: در کودکی به امردی نگرسته بودم و مرا نیکو آمده بود. یکبار دیگر او را به خواب دیدند که عظیم بی‌قراری می‌کرد و می‌گریست. گفتند: ای استاد چه بوده است؟ مگر دنیا می‌بایدت؟ گفت: بلی ولکن نه برای دنیا با مجلس که گویم بلکه برای آن تا میان دربندم و عصا برگیرم و همه روز یک به یک درهمی شوم و خلق را وعظ همی‌کنم که مکنید که نمی‌دانید که از که باز می‌مانید.

یکی دیگر دقاق را به خواب دید که بر صراط می‌گذشت و پهنای آن پانصد سال راه بود. گفت: این چیست که ما را خبر دادند که صراط از موی باریک‌تر است و از تیغ تیزتر! گفت: این سخن راست است، لیکن برونده بگردد. روندهٔ که آنجا فراختر رفته باشد اینجا باریکش باید رفت و اگر تنگ‌تر رفته باشد اینجا فراختر باید رفت. نقل است که استاد را شاگردی بود به نام ابوبکر صیرفی که بر سر تربت استاد نشسته بود و می‌گفت: به خواب دیدم که تربت از هم بازشدی و استاد برآمدی و خواستی که به هوا بپرد. گفتم: کجا می‌روی؟ گفت: همچنین گویان می‌روم که ما را در ملکوت اعلی منبرها نهاده‌اند. شیخ ابوالقاسم قشیری حکایت کرد که جوانی به نزدیک من آمد و همی گریست. گفتم: چه بوده است؟ گفت: دوش بخواب دیدم که قیامت بودی و مرا به دوزخ فرستادندی، من گفتمی که مرا به دوزخ مفرستید که به مجلس بوعلی دقاق رسیده‌ام. مرا گفتند: به مجلس او رسیده‌ای؟ گفتم: آری. گفتند: او را به بهشت ببرید.

 

عروج ملکوتی

وفات او را به اختلاف در ذیحجه سال ۴۰۵، ۴۰۶ و ۴۱۲ قمری آورده‌اند. مدفن او در کنار مدفن ابوالقاسم قشیری و محمد بن یحیی در شهر قدیم نیشابور و در قبله کهن‌دیز واقع است.

به نام آفریننده عشق

 

سید عبدالله جعفری تهرانی (۱۳۰۱ – ۱۳۹۱ شمسی) از علما و عرفای معاصر ایرانی و اهل تهران بود.

 

ویژگی ها

حجت الاسلام صالحان می‌گوید: یکی از ابعاد شخصیت معنوی این فقیه عالی‌قدر، سیر در عالم ملکوت بود. ایشان مراتب فنا را طی کرد و به عالم ملکوت حضرت صاحب‌الامر‌ (عج) راه یافته بود و وقتی به جمکران می‌رفت، در مقام حضرت فنا می‌شدند. این فقیه بزرگوار از جهت علمی بسیار سخت‌کوش و در کسب علم و معرفت سیره الهی داشت. شاگرد آیت‌الله جعفری تهرانی‌ افزود: این عالم ربانی، زمانی که طلبه جوانی بود، هر روز قبل از اذان صبح از خیابان مولوی تهران تا مسجد لرزاده را پیاده طی می‌کرد تا به نماز جماعت آیت‌الله برهان برسد و بعد از نماز از ایشان درس را فرا گرفته و به سمت کارگاهی که در آن کارگری می‌کرد روانه می‌شد و همین جدیت او را به برجسته‌ترین شاگرد آیت‌الله برهان تبدیل کرد. ارتباط ایشان با مرحوم آیت‌ الله برهان به قدری نزدیک بود که وقتی سید ضیاءالدین طباطبایی به دستور رضاخان برای دیدار خصوصی با آیت‌ الله برهان به منزل ایشان آمد، تنها آیت‌ الله جعفری تهرانی نزد او حضور داشت.

ایشان بعد از طی مراتب شاگردی و کسب علم از محضر آیت‌ الله برهان، استاد حوزه علمیه قم شده و از درس مراجع عظام بروجردی‌، امام خمینی‌، علامه طباطبایی، آیت الله اراکی، آیت الله گلپایگانی، محقق داماد و حاج حسین قاضی بهره تام و تمام را برد و به درجه اجتهاد رسید، اما علی‌رغم مراجعات زیاد برای ارائه رساله، ایشان از ارائه رساله خودداری و اجازه انتشار آن را نداد. وی در ادامه با اشاره به بعد عبادی سیاسی و عبادی اجتماعی آیت‌الله جعفری تهرانی گفت: ایشان یک عارف واصلی بود که سرسپرده خانواده رسالت بود. قریب به ۷۰ سال پیش، زمانی که آیت‌ الله برهان خواستند برای منطقه فشم روحانی معرفی کنند، این زهد و تقوای ایشان بود که باعث انتخابش شد. روزگار آن روز، فاقد هر گونه امکاناتی بود و ایشان در راه ترویج دین و تبلیغ با دشواری‌های زیادی مواجه بودند، اما زهد، وارستگی، منش و روش نورانی او در مدت کوتاهی باعث جذب دل‌ها و موفقیت در اشاعه معارف الهی و دینی در این منطقه شد و منشأ اصلی ترویج حجاب، اقامه نماز و هموار شدن راه حج برای مردم فشم شد.

در بیان جایگاه وارسته این فقیه عارف و ربانی، همین بس که آیت‌ الله سبحانی که از مراجع عظام تقلید است، زمانی که برای اقامه نماز بر پیکر مطهر ایشان حاضر شدند، گفتند: در طول هفتاد سالی که ایشان را می‌شناسم، حتی یک مکروه از ایشان صادر نشد، چه رسد به فعل حرام. ایشان قبل از قرائت نماز نیز گفتند: من از خدا می‌خواهم من را با ایشان محشور نماید. این شاگرد نزدیک و همراه همیشگی آیت‌ الله جعفری تهرانی، در بیان ارادت این فقیه عالی‌قدر به مقام ولایت فقیه گفت: آیت‌ الله جعفری تهرانی نسبت به مقام معظم رهبری، اظهار خاکساری تمام می‌نمود، به طوری که در زمان فتنه در سال ۸۸ که خطراتی نظام را تهدید می‌کرد، فرمودند: بروید قربانی کنید و من را در آن قربانی‌ها سهیم کنید. این عالم ربانی به خوبی می‌دانست که امروز، علم و بیرق دین در دست مقام معظم رهبری است و لذا هنگام دیدار با آقا، جلوی همه علما خم شدند و دست مجروح حضرت آقا را بوسیدند و با این کار، ارادت خود را به ایشان نمایان نمودند.

او در بیان خاطره‌ای از استاد خود گفت: مرحوم علامه طباطبایی، دستوری در خصوص احضار روح به ایشان داده بود. آیت‌ الله تهرانی پس از مطالعه، آن دستور را با استادش بازگرداند. در بیان علت آن به علامه گفتند: این گونه امور ما را از یاد خدا غافل می‌کند. البته علامه، ایشان را امتحان کرده بودند. آیت‌ الله پهلوانی برنامه خصوصی برای برخی افراد داشت، به طور مثال، بحث کتاب سیر و سلوک سید بحرالعلوم را با چند نفر به‌صورت خصوصی داشت، اما مریضی ایشان این فرصت را نداد و توصیه کردند که بعد از ایشان به آیت‌ الله جعفری رجوع کنند. آیت‌ الله جعفری با آیت‌ الله پهلوانی مباحثه علمی داشتند. آیت الله پهلوانی، ایشان را خیلی قبول داشت و می‌فرمود: «اگر از من بیشتر نباشد، کمتر نیست.» در برخی خاطرات شفاهی آمده است: سید عبدالله بدون آنکه فرد مشکلی را بیان کند، به اصل آن اشاره می‌کرد. در مواردی نسبت به آینده برخی تصمیم‌ها هشدار می‌داد که بعدها درست از آب درآمد.

آقای تهرانی به نماز اول وقت اهمیت ویژه‌ای می‌داد و نماز‌ شب را مثل نماز‌های واجب می‌دانست و در هر صورتی، آن‌ را به‌ جا می‌آورد، حتی در بیمارستان. ایشان تمام نوافل را به‌ جا می‌آورد و توصیه می‌کرد که مردم نوافل را به‌ جا آورند. در خصوص بی‌حالی در به جا آوردن نوافل، می‌فرمود: «این وسوسه شیطان است که شما گمان می‌کنید حال ندارید. باید توجه کرد به نماز اول وقت، دائم الوضو بودن. نماز شب، مراقبه و محاسبه از لزومات سیر و سلوک است.» حجت الاسلام صالحان افزود: این عالم ربانی در ۲۲ ماه رمضان، آخرین لحظات عمر شریفشان، در حالی که در بستر بیماری و در بیمارستان بودند، تا لحظه افطار سکوت کرده و به گوشه‌ای نگاه می‌کردند و نزدیک افطار مرا صدا زده و گفتند: امشب شب بیست و سوم است و وقتش رسیده است. او به حقیقت باطنی وصال یار رسیده بود.

عروج ملکوتی

ایشان در سال ۱۳۹۱ شمسی از دنیا رفت و در حرم حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن علی ترمذی ملقب به حکیم، محدّث، مؤلف و از عرفای بزرگ قرن سوم می‌باشد.

 

ویژگی ها

ترمذی احتمالا بین سال های ۲۰۵ و ۲۱۵ در خانواده‌ای اهل علم در ترمذ به دنیا آمد. غیر از آنچه وی در شرح حال خود نوشته است، اطلاعات کمی در باره او در کتب صوفیه وجود دارد. پدرش علی بن حسن یا علی بن حسین، محدّث بود و احتمالا اولین معلم ترمذی، پدرش بود. ترمذی مانند پدرش به سرزمین‌های شرق اسلامی سفر کرد و در شهرهایی چون بغداد، حدیث شنید و در ۲۸ سالگی به حج رفت.

در زمان اقامتش در مکه، حالی روحانی به او دست داد که خود، آن را سرآغاز سلوک عارفانه‌اش خوانده است. بر اثر این حال، وی میل شدیدی به کناره‌گیری از دنیا یافت و شروع به حفظ قرآن کرد. ترمذی پس از بازگشت به موطنش، به ریاضت‌های شدید پرداخت و پس از چندی، گروهی گرد او جمع شدند. ظاهرا دیدگاه‌های او سبب بدنامی‌اش شد و سرانجام نزد مقامات حکومتی متهم به ارتداد گردید. ترمذی برای دفاع از خود به اقامتگاه حاکم در بلخ رفت و گویا توانست این اتهام را رفع کند.

بخشی از شرح حالی که ترمذی از خود به جا گذاشته، شرح رؤیاهای او و همسرش است که با مضامین رمزی، از وصول وی به مقامات عرفانی خبر می‌دهد. بسیاری از صوفیه را از مریدان و پیروان او دانسته‌اند، از جمله این صوفیان، احمد بن محمد بن عیسی از مشایخ عراق، حسن بن علی جوزجانی و ابوبکرِ وراق ترمذی را می‌توان نام برد. علما و عرفایی مانند امام محمد غزالی نیز از آثار و افکار او بهره برده‌اند.

ترمذی تا حد متکلمان و فقیهان تحصیل کرد و بر تمام معارف اسلامی زمان خود احاطه داشت. وی از تصوف زمان خود، به‌ویژه مکتب بغداد، فاصله گرفت و در آثارش کلمه صوفی را به کار نبرد. وی را به جهت طلب حکمت و معرفت عرفانی در باره آدم و عالم، باید حکیم دانست. ترمذی برای نگارش آثارش از منابع مختلفی بهره برده است. وی نخستین مؤلفی است که نوشته‌هایش ترکیبی از تجارب عرفانی، انسان شناسی، جهان شناسی و الاهیات اسلامی است.

موضوع مهم و محوری آثار ترمذی، موضوع ولایت است که بعدها در مکتب ابن عربی بسط یافت. وی ولایت را برتر از نبوت، و ولایت پیامبر اکرم (ص) را بالاتر از مقام نبوت او می‌دانست، زیرا به نظر وی، نبوت صفت خلق در برابر خلق و ولایت صفت حق است.

در تذکرة الاولیاء آمده است: روزی ترمذی در گورستان نشسته بود و زار می‌گریست که من این‌جا مهمل و جاهل ماندم و یاران من بازآیند به کمال علم رسیده. ناگهان پیری نورانی بیامد و گفت: ای پسر، چرا گریانی؟ ترمذی جریان گفت. پیر گفت: خواهی تا تو را هر روزی سبقی گویم تا به زودی از ایشان درگذری. گفت: خواهم. پس هر روز سبقش می‌گفت تا سه سال برآمد. بعد از آن، او را معلوم شد که وی خضر بوده است و این دولت به رضای والده یافتم.

ابوبکر وراق می‌گوید: هر یک شب، خضر (ع) به نزدیک او آمدی و واقع‌ها از یکدیگر می‌پرسیدند و هم او نقل کند که روزی محمد بن علی الحکیم مرا گفت: امروز تو را جایی برم. با وی برفتم. دیری برنیامد که بیابانی دیدم سخت و صعب و تختی زرین در میان بیابان نهاده در زیر درختی سبز و چشمهٔ آب و یکی بر آن تخت لباس زیبا پوشیده. چون شیخ نزدیک او شد، برخاست و شیخ را بر تخت نشاند. چون ساعتی زیر آمد، از هر طرفی گروهی می‌آمدند تا چهل تن جمع شدند و اشاراتی کردند. آنگاه بر آسمان طعامی ظاهر شد و بخوردند. شیخ سئوال می‌کرد از آن مرد و او جواب می‌گفت.

من یک کلمه از آن سوالات فهم نکردم. چون ساعتی برآمد، دستوری خواست و بازگشت و مرا گفت: برو که سعید گشتی. پس چون زمانی برآمد به ترمذ باز آمدم و گفتم: ای شیخ! آن، چه بود و چه جای بود و آن مرد که بود؟ گفت: تیه بنی اسرائیل بود و آن مرد قطب المدار بود. گفتم: در این ساعت چگونه رفتیم و بازآمدیم؟ گفت: یا ابابکر چون برنده او بود توان رسیدن تو را چگونگی چه کار ترا با رسیدن کار نه با پرسیدن.

ترمذی می‌گفت: هرچند با نفس کوشیدم تا او را بر طاعت دارم با وی برنیامدم. از خود نومید شدم. گفتم مگر حق تعالی این نفس را از برای دوزخ آفریده است؟ دوزخی را چه پرورم؟ به کنار جیحون شدم و یکی را گفتم تا دست و پای من ببست و برفت پس به پهلو غلطیدم و خود را در آب انداختم تا مگر غرقه آب شوم. آب بزد و دست من بگشاد و موجی بیامد و مرا بر کنار انداخت. از خود نومید گشتم. گفتم سبحان الله! نفسی آفریده که نه بهشت را شاید و نه دوزخ را. در آن ساعت که از خود ناامید شدم به برکت آن، سر من گشاده گشت و بدیدیم آنچه مرا بایست و همان ساعت از خود غایب شدم و تا بزیستم به برکت آن ساعت زیستم.

ابوبکر وراق گفت: شیخ روزی جزوی چند از تصانیف خود به من داد که این را در جیحون اندازم. در وی نگاه کردم، همه لطایف و حقایق بود. دلم نداد، پس در خانه بنهادم و گفتم: انداختم. گفت: چه دیدی؟ گفتم: هیچ. گفت: نینداختی، برو و بینداز. گفتم: مشکلم دو شد، یکی آنکه چرا در آب می‌اندازد و یکی آنکه چه برهان ظاهر خواهد شد. باز آمدم و در جیحون انداختم. جیحون دیدم که از هم باز شد و صندوقی سرگشاده پدید آمد و آن اجزا در آن افتاد پس سر بر هم آورد و جیحون به قرار باز آمد. عجب داشتم از آن چون به خدمت شیخ آمدم، گفت: اکنون انداختی. گفتم: ایها الشیخ! به عزت خدای که این سِر با من بگوی. گفت: چیزی تصنیف کرده بودم در علم این طایفه که کشف تحقیق آن بر عقول مشکل بود. برادرم خضر از من درخواست و آن صندوق را ماهی بود که به فرمان او آورده بود و حق تعالی آب را فرمان داد تا آن را به وی رساند.

نقل است که یک بار جمله تصانیف خود را در آب انداخت. خضر (ع) آن جمله را بگرفت و بازآورد و گفت: خود را بدین مشغول می‌دار. سخن اوست که گفت: هرگز یک جزو تصنیف نکرده‌ام تا گویند این تصنیف اوست ولیکن چون وقت بر من تنگ شدی مرا بدان تسلی بودی. نقل است که گفت: در عمر خود، هزار و یک بار خدای تبارک و تعالی را به خواب دیدم.

نقل است که در عهد او زاهدی بزرگ بود و پیوسته بر حکیم اعتراض کردی و حکیم کلبه داشت در همه دنیا. چون سفر حجاز بازآمد، سگی در آن کلبه بچه نهاده بود که در نداشت. شیخ نخواست که او را بیرون کند. هشتاد بار می‌رفت و می‌آمد تا باشد که سگ به اختیار خود آن بچگان را بیرون برد. پس همان شب، آن زاهد، پیغمبر (ص) را به خواب دید که فرمود: ای فلانی! با کسی برابری می‌کنی که برای سگی هشتاد بار مساعدت کرد! برو اگر سعادت ابدی می‌خواهی کمر خدمت او بر میان بند. آن زاهد که ننگ داشتی از جواب سلام حکیم، بعد از آن، همه عمر در خدمت شیخ به سر برد.

نقل است که از عیال او پرسیدند: چون شیخ خشم گیرد شما دانید؟ گفتند: دانیم، چون از ما بیازارد آن روز با ما نیکی بیشتر کند و نان و آب نخورد و گریه و زاری کند و گوید: الهی تو را به چه آزردم تا ایشان را بر من بیرون آوری؟ الهی، توبه کردم ایشان را به صلاح بازآر. ما بدانیم و توبه کنیم تا شیخ از بلا بیرون آریم.

نقل است که مدتی خضر را ندید تا روزی که کنیزک جامهٔ کودک شسته بود و طشتی پر نجاست و بول کرده و شیخ جامه پاکیزه باد ستاری پاک پوشیده بود و به جامع می‌رفت. کنیزک به سبب درخواستی درخشم شد و آن طشت برداشت به سر شیخ فرو کرد. شیخ هیچ نگفت و آن خشم فرو خورد. در حال، خضر (ع) را بیافت.

نقل است که گفتند او را چندان ادب است که پیش عیال خود بینی پاک نکرده است. مردی آن بشنود و قصد زیارت او کرد. چون او را بدید، در مسجد ساعتی توقف کرد تا از اوراد فارغ شد و بیرون آمد. مرد بر اثر او برفت و در راه گفت: کاشکی بدانستمی آنچه گفتند راست است. شیخ به فراست بدانست روی بدو کرد و بینی پاک کرد. او را عجب آمد با خود گفت: آنچه مرا گفتند یا دروغ گفتند یا این تازیانه است که شیخ مرا می‌زند تا سرّ بزرگان نطلبم. شیخ این هم بدانست روی به او کرد و گفت: ای پسر! تو را راست گفتند، ولیکن اگر خواهی تا سر همه پیش تو نهند، سر خلق بر خلق نگاه دار که هر که سر ملوک گوید هم سری را نشاید.

نقل است که گفت: یک بار بیمار شدم و از اوراد زیادتی بازماندم. گفتم دریغا تندرستی که از من چندان خیرات می‌آمد اکنون همه گسسته شد. آوازی شنیدم که ای محمد این چه سخن بود که گفتی؟ کاری که تو کنی نه چنان بود که ما کنیم. کار تو جز سهو و غفلت نبود و کار ما جز صدق نبود. گفت: از آن سخن ندم خوردم و توبه کردم.

 

آثار

  • رساله سیرة الاولیاء (ختم الاولیاء یا ختم الولایه)
  • علل الشریعه
  • کتاب الصلوة
  • کتاب الامثال
  • ریاضة النفس
  • المَنهیّات

 

عروج ملکوتی

در تاریخ وفات او اختلاف است‌. در بعضی منابع آمده است: وی در سال ۲۸۵ قمری درگذشت. برخی دیگر، سال فوت او را ۲۹۵ قمری خوانده‌اند اما نظر راجح و اقوی این است که او پس از سال ۳۱۸ قمری درگذشته است، زیرا ابن حجر عسقلانی می‌گوید: انباری در سال ۳۱۸ قمری از او (حدیث) شنیده است. پس وی حدود سال ۳۲۰ قمری و در نود سالگی درگذشته است.

به نام آفریننده عشق

 

ابراهیم بن محمد بن محمویه (درگذشت ۳۶۷ قمری)، معروف به ابوالقاسم نصرآبادی، از مشایخ و عرفای خراسان بود.

ویژگی ها

هرچند تاریخ تولد ابوالقاسم روشن نیست، اما با توجه به زمان خروج وی از نیشابور كه در جوانی اتفاق افتاد و مدت مسافرت و هنگام بازگشتش به نیشابور، می‌توان حدس زد كه او در حدود دهۀ آخر سدۀ ۳ قمری متولد شده باشد. ابوالقاسم در نصرآباد از محلات نیشابور به دنیا آمد و همان‌جا پرورش یافت. در ابتدا به كار وراقی (صحافی و نسخه‌برداری از كتب) مشغول بود، اما پس از مدتی به دنبال آشنایی با معارف اسلامی و جهت استماع حدیث، كار خود را كناری نهاد و نیشابور را ترک گفت. علاقۀ او به استماع و كتابت حدیث تا بدان حد بود كه به گفتۀ سلمی، در واپسین سال های حیات نیز هنگام مسافرت جهت مراسم حج، در هر وادی و شهری، در محفل روایت حدیث حاضر می‌شد و به كتابت می‌پرداخت و هیچ‌گاه كاغذ و دوات بر زمین نگذاشت. غالب منابع از او با عباراتی چون كثیرالحدیث و عالم به روایت یاد كرده و او را ثقه خوانده‌اند.

نصرآبادی یكی از مهم‌ترین مروجان افكار حلاج است كه در خراسان به نشر عقاید او پرداخت، تا آنجا كه به گفتۀ خطیب بغدادی، از جملۀ كسانی است كه به تدوین آرای حلاج همت گماشت و به واسطۀ ارادت فراوان به او مورد سرزنش قرار می‌گرفت و شاید عبارت حاكم نیشابوری كه می‌گوید: «در خفا به وعظ و ذکر می‌پرداخت» تلمیحی بر همین امر باشد. ویژگی بارز تعلیمات وی ایجاد رابطه‌ای عاشقانه با خالق هستی و فنا و بقا در ذات حق است. او اولین‌ بار از كشته شدن به جهت زهد و محبت سخن راند. اساس افكار او بر تطبیق با شریعت و به دلیل آشنایی وسیع با حدیث، بر عمل به سنت نبوی قرار داشت و تصوف را جز عمل بر كتاب و سنت نمی‌دانست.

در تذکرة الاولیاء آمده است: نقل است که یک بار بر جبل الرحمة تب گرفت. گرما سخت بود چنان که گرمای حجاز بود. دوستی از دوستان که در عجم او را خدمت کرده بود، بر بالین شیخ آمده و از راه دید در آن گرما گرفتار آمده و تبی سخت گرفته بود، گفت: شیخا! هیچ حاجت داری؟ گفت: شربت آب سردم می‌باید. مرد این سخن بشنود و حیران بماند دانست که در گرمای حجاز این یافت نخواهد شد، از آنجا بازگشت و در اندیشه بود. به راه رفت و میغی برآمد و در حال ژاله باریدن گرفت. مرد دانست که کرامت شیخ است. آن ژاله در پیش مرد جمع می‌شد و مردر در اناه می‌کرد تا پر شد به نزدیک شیخ آمد و گفت: از کجا آوردی در چنین گرمایی؟ واقعه بگفت: شیخ از آن سخن در نفس خویش تفاوتی یافت که این کرامت است، گفت: ای نفس، چنانکه هستی، هستی، آب سردت می‌باید با آتش گرم نسازی.

نقل است که ابوالقاسم گفت: وقتی در بادیه شدم ضعیف گشتم و از خود ناامید شدم روز بود، ناگاه چشمم بر ماه افتاد. بر ماه نوشته دیدم “فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم”.  از آن قویدل‌تر گشتم. نقل است که گفت: وقتی در خلوت بودم به سرم ندا کردند که تو را این دلیری که داده است که لاف‌های شگرفت می‌زنی از حضرت ما دعوی می‌کنی، درکوی ما چندان بلا بر تو گماریم که رسوای جهان شوی. جواب دادم که خداوند اگر به کرم در این دعوی با ما مسامحت نخواهی کرد، ما باری از این لاف‌زنی و دعوی کردن پای باز نخواهم کشید. از حضرت ندا آمد که این سخن از تو شنیدم و پسندیدم. ابوالقاسم می‌گفت: یک بار به زیارت موسی (ع) رفتم. از یک یک ذره خاک او می‌شنودم: ارنی ارنی. و گفت: به متابعت سنت، معرفت توان یافت و به ادای فرایض، قربت حق تعالی و به مواظبت بر نوافل، محبت. و گفت: خون زاهدان را نگه داشتند و خون عارفان بریختند.

نقل کرده‌اند که نصرآبادی، گاه حالِ درونی مریدان یا کسانی را که نزد او می‌آمدند درمی‌یافت و پیش از آنکه سخن بگویند، به نیاز یا اشکالشان پاسخ می‌داد. در برخی حکایات آمده است که مردم برای رفع گرفتاری، بیماری، یا مشکل معیشت از او درخواست دعا می‌کردند و دعای او را مؤثر می‌دانستند. عبدالرحمن سلمی که از مهم‌ترین ناقلان احوال صوفیه است، نصرآبادی را در شمار مشایخ معتبر و نامدار خراسان می‌آورد.

 

از منظر فرهیختگان

عطار در مورد ایشان می‌گوید: آن دانای عشق و معرفت، آن دریای شوق و مکرمت، آن پختهٔ سوخته، آن افسردهٔ افروخته، آن بندهٔ عالم آزادی، قطب وقت، محمد نصر آبادی علیه الرحمه؛ سخت بزرگوار بود در علو حال و مرتبه بلند داشت و سخت شریف بود به نزدیک جمله اصحاب و یگانهٔ جهان بود و در عهد خود مشارالیه بود در انواع علوم، خاصه در روایات عالی و علم احادیث که در آن منصف بود و در طریقت، نظری عظیم داشت و سوزی و شوقی به غایت و استاد جمیع اهل خراسان بود‌.

هجویری می‌گوید: در عصر وی، چون وی نبود. اعلم و اورع زمانه بود اندر فنون علوم.

روزبهان بقلی شیرازی می‌گوید: صاحب علم دین، مقبول طائفتین، او را بود لسان توحید.

 

عروج ملکوتی

ابوالقاسم در سال ۳۶۷ قمری در مكه درگذشت و همان‌جا مدفون شد. از این‌ رو، وجود خانقاه و مزاری منسوب به فردی با نام ابوالقاسم نصرآبادی در حوالی نصرآباد اصفهان كه تاریخ آن به سده‌های بعد باز می‌گردد، نباید موجب اشتباه شود. نقل است که چون ابوالقاسم وفات کرد، او را در آن قبری که شیخ ابوعثمان مغربی کنده بود، دفن کردند.

به نام آفریننده عشق

 

ابوعبدالرحمان‌ عبدالله‌ بن‌ مبارک‌ حنظلی‌ مروزی (۱۱۸ – ۱۸۱ قمری)، معروف به عبدالله مبارک، از عرفا، فقها و اصحاب‌ حدیث‌ بود.

 

ویژگی ها

از اوایل‌ زندگی‌ عبدالله مبارک‌ اطلاع‌ کافی‌ در دست‌ نیست‌. تنها در برخی‌ از منابع‌ داستان‌هایی‌ آمده‌ است‌ حاکی‌ از اینکه‌ در جوانی‌ روزگار خود را به‌ عشق‌‌‌بازی و خوش‌گذرانی‌ سپری می‌کرد، اما به‌ زودی توبه‌ کرد و روی به‌ علم‌ و عبادت‌ آورد. ابن‌ مبارک‌ بسیاری از شیوخ‌ چون‌ هشام‌ بن‌ عروه‌، ابان‌ بن‌ تغلب‌، سلیمان‌ اعمش‌، حماد بن‌ زید، عبدالله‌ بن‌ لهیعه‌، عبدالرحمان‌ اوزاعی‌، عبدالملک‌ بن‌ جریح‌ و ابوبکر بن‌ عیاش‌ را دیده‌ و از آنان‌ استماع‌ کرده‌ است‌. وی همچنین‌ در زمره نخستین‌ شاگردان‌ ابوحنیفه‌ به‌ شمار می‌رود. ابن‌ مبارک‌ هر چند مجلس‌ درس‌ او را دوست‌ می‌داشت‌ و وی را به‌ قولی‌ «افقه‌» مردم‌ می‌دانست، با این‌ حال‌ پیروی ابوحنیفه‌ نمی‌کرد و خود در مسائل‌ فقهی‌، نظر اجتهادی داشت‌. وی نزد مالک‌ نیز فقه‌ آموخته‌ و کتاب‌ الموطَأ او را از خودش‌ روایت‌ کرده‌ است‌. از دیگر مشایخ‌ ابن‌ مبارک‌ در فقه‌، سفیان‌ ثوری است‌ که‌ حق‌ او در پرورش‌ وی به‌ قول‌ خودش‌، چونان‌ حقی‌ است‌ که‌ ابوحنیفه‌ بر او داشته‌ است‌.

بارزترین‌ نکته‌ای که‌ درباره ابن‌ مبارک‌ گفتنی‌ است‌، پرداختن‌ وی به‌ حدیث‌ است‌، تا جایی‌ که‌ می‌گفت‌: «اگر می‌دانستم‌ که‌ نماز افضل‌ از حدیث‌ است‌، حدیث‌ نمی‌گفتم‌» و چنانکه‌ از زبان‌ خودش‌ نقل‌ شده‌ است، وی از چهار هزار شیخ‌، حدیث‌ شنیده‌ و از هزار تن‌ از آنان‌ روایت‌ کرده‌ است‌ و به‌ این‌ اعتبار، او را «کثیر الحدیث‌» دانسته‌اند. ابن‌ مبارک‌ در فقه‌ نیز از شهرتی‌ سزاوار برخوردار شد و اقوال‌ یا نقلیات‌ فقهی‌ او در منابع‌ مورد توجه‌ قرار گرفت. اهمیت‌ دادن‌ به‌ جهاد نیز موضع‌ سیاسی‌ – دینی‌ ابن‌ مبارک‌ را می‌نمایاند. او که‌ به‌ «فخرالمجاهدین‌» شهرت‌ داشت‌، در سخت‌ترین‌ لحظه‌ها از جهاد استقبال‌ می‌کرد. پیشینیان‌ و متأخران‌، افزون‌ بر ستایش‌ مقام‌ علمی‌ ابن‌ مبارک‌، وی را با اوصافی‌ چون‌ زاهد، پارسا، عابد و سخی‌ ستوده‌ و حتی‌ او را با صحابه پیامبر (ص‌) مقایسه‌ کرده‌اند. در برخی نقل‌ها آمده است که دعای عبدالله مبارک نزد مردم بسیار مؤثر دانسته می‌شد و اهل زمانه برای دعا و طلب برکت به او رجوع می‌کردند. یحیی بن معین، که از بزرگ‌ترین ناقدان حدیث بود، او را بسیار توثیق کرده و از بزرگی علمی‌اش یاد کرده است.

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: روزی عبدالله می‌آمد، سفیان ثوری گفت: تعال یا رجل المشرق، فضیل حاضر بود و گفت: والمغرب و ما بینهما. و کسی را که فضیل نهد، ستایش او چون توان کرد؟ ابتدای توبه او آن بود که بر کنیزکی فتنه شد. شبی در زمستان در زیر دیوار خانه معشوق تا بامداد بایستاد در حالی که همهٔ شب برف می‌بارید. چون بانگ نماز گفتند، پنداشت که بانگ خفتن است. چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام در نماز سورتی درازتر خواند، دیوانه گردی. در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه‌ای رسید که مادرش روزی در باغ شد و او را دید خفته در سایه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می‌راند.

نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد، چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست. گفتند: چرا می‌گریی؟ گفت: آن بیچاره برفت اما آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد. نقل است که روزی می گذشت. نابینایی را گفتند که عبدالله مبارک می‌آید، هرچه می‌باید بخواه. نابینا گفت: توقف کن یا عبدالله! عبدالله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد. عبدالله سر در پیش انداخت و دعا کرد. در حال بینا شد. نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می‌آمد. روزی بیرون آمد و گفت: دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند: سهل من، سهل من! چرا ایشان را ادب نکنی؟ عبدالله با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید. در حال سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند. پس گفتند: یا شیخ! تو را چون معلوم شد؟ گفت: آن حوران خلد بودند که او را می‌خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.

نقل است که پیش او حدیث غیبت می‌رفت. گفت: اگر من غیبت کنم مادر و پدر خود را غیبت کنم که ایشان به احسان من اولی ترند. نقل است که روزی جوانی بیامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگریست. و گفت گناهی کرده‌ام، از شرم نمی‌توانم گفت: عبدالله گفت: بگو تا چه کرده‌ای؟ گفت: زنا کرده‌ام. گفت: ترسیدم که مگر غیبت کرده‌ای! عبدالله در وقت مرگ، چشم‌ها باز کرد و می‌خندید و می‌گفت: لمثل هذا فلیعمل العاملون. نقل است که سفیان ثوری را به خواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟ گفت: رحمت کرد. گفتند: حال عبدالله مبارک چیست؟ گفت: او از آن جمله است که روزی دوبار به حضرت می‌رود.

 

از منظر فرهیختگان

احمد بن حنبل می‌گوید: در زمان عبدالله بن مبارک، مانند او کسی نبود.

ابن حجر عسقلانی می‌گوید: او از بزرگان موثق و نامدار اسلام است.

سفیان ثوری می‌گوید: او از بزرگان و اهل فضل است و جایگاه علمی و اخلاقی او بسیار بلند است.

 

عروج ملکوتی

عبدالله مبارک‌ در سال ۱۸۱ قمری، آنگاه‌ که‌ از جهاد برمی‌گشت‌ در شهر هیت‌ (کشور عراق) درگذشت. ‌او را در همانجا به‌ خاک‌ سپردند و مردم‌ به‌ تربت‌ او تبرک‌ می‌جستند.

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر محمد بن علی، معروف به ابوبکر کتانی، عارف اهل بغداد در سدۀ سوم می‌باشد. از تاریخ ولادت و سرگذشت وی اطلاعات اندکی وجود دارد.

 

ویژگی ها

وی از اصحاب جنید، ابوسعید خراز و ابوالحسن نوری بود. جنید و کتانی در بارۀ مسائل بسیاری با یکدیگر مکاتبه داشتند و کتانی وصیت کرد که پس از مرگش، تمام این مکتوبات را با وی دفن کنند تا به دست کسی نیفتد. ابوبکر کتانی را مصاحب خضر دانسته و گفته‌اند که شاگرد رسول اکرم (ص) بود، زیرا پیامبر (ص) را بسیار به خواب می‌دید. گفته‌اند که از طریق یکی از همین خواب‌ها، ذکر «یا حی یا قیوم یا لا اله الا انت» را از پیامبر دریافت کرد.

کتانی حدود بیست سال از زندگی خود را در سفر گذراند و در روزگار خود از مشایخ بزرگ به شمار می‌آمد، چنانکه محمد مرتعش او را «چراغ حرم» لقب داده بود. او اهل خلوت و عزلت نبود و با مردم، آمد و شد داشت. وی معتقد بود برترین مشایخ کسانی هستند که ظاهرشان مانند مردم عادی و باطنشان مانند خواص است. کتانی برای عبادت در جوانی اهمیت زیادی قائل بود و صوفیان را به زهد و خلق نیک و خدمت به شیخ و استاد توصیه می‌کرد. او سه شرط برای مرید قائل بود: اینکه خواب وی هنگام غلبۀ خواب، سخنش هنگام ضرورت و خوردنش در حال گرسنگی شدید باشد.

در تذکرة الاولیاء آمده است که کتانی گفت: مرا اندکی غبار بود در دل با امیرالمؤمنین علی (ع)، نه به جهت چیزی دیگر، بلکه به جهت آن که رسول خدا (ص) فرمود “لا فتی الّا علی”؛ شرط فتوت آن بود که اگر چه معاویه بر باطل بود و او بر حق کار به وی بازگذاشتی تا چندان خون ریخته نشدی. یک شب حضرت مصطفی (ص) را به خواب دیدم با یارانش که درآمد و مرا در کنار گرفت و اشارت کرد به ابوبکر که او کیست؟ گفتم: ابوبکر. پس به عمر اشارت کرد، گفتم: عمر. پس اشارت کرد به عثمان، گفتم: عثمان. پس اشارت کرد به علی (ع)، من شرم داشتم به سبب آن غبار، پس او مرا با علی برادری داد تا یکدیگر در کنار گرفتیم پس ایشان برفتند و من و علی بماندیم. علی (ع) مرا گفت: بیا تا به کوه ابوقیس رویم. به سر کوه رفتیم و نظارهٔ کعبه کردیم. چون بیدار شدم خود را بر کوه ابوقبیس دیدم و ذره‌ای از آن غبار بر دلم نمانده بود.

نقل است: روزی پیری نورانی ردا برافکنده با شکوه از باب بنی شیبه درآمد و پیش کتانی رفت و او سر فرو کشیده بود و گفت: بعد از سلام که ای شیخ چرا به مقام ابراهیم نروی که پیری بزرگ آمده است و اخبار عالی روایت می‌کند تا سماع کنی کتانی سر برآورد و گفت: ای شیخ از که روایت می‌کند؟ گفت: از عبدالله بن معمر و از زهری و از ابوهریره و از پیغمبر (ص). گفت: ای شیخ، دراز اسنادی آوردی هرچه ایشان آنجا به اسناد خبر می‌دهند ما اینجا بی‌اسناد می‌شنویم. پیر گفت: از که می‌شنوی؟ گفت: حدثنی قلبی عن ربی جل جلاله (دلم از خدا می‌شنود). پیر گفت: چه دلیل داری بدین سخن؟ گفت: دلیل آن دارم که دلم می‌گوید که تو خضری. خضر (ع) گفت: تا آن وقت می‌پنداشتم که خدای را هیچ ولی نیست که من او را نشناسم تا ابابکر کتانی را دیدم که من او را نشناختم و او مرا شناخت؛ دانستم که خدای را دوستانی هستند که مرا شناسند و من ایشان را نشناسم.

نقل است: وقتی در نماز بود، طراری بیامد و ردا از کتف شیخ باز کرد و به بازار برد تا بفروشد؛ در حال دستش خشک شد. او را گفتند که مصلحت تو آن است که باز بری به خدمت شیخ و شفاعت کنی تا دعا کند باشد که خدای تعالی دستت باز دهد. طرار باز آمد و شیخ هم چنان در نماز بود و ردا در کتف شیخ داد و بنشست تا شیخ از نماز فارغ شد در قدم‌های او افتاد و عذر می‌خواست و زاری می‌کرد و حال خود بگفت. شیخ گفت: به عزت و جلال خدای که نه از بردن خبر دارم و نه از آوردن. پس گفت: الهی، او برده بازآورد، آنچه از او گرفته‌ای باز ده؛ در حال دستش نیک شد. نقل است که گفت: جوانی به خواب دیدم به غایت صاحب جمال، گفتم کیستی؟ گفت: تقوا. گفتم کجا باشی؟ گفت: در دل اندوهگینان. پس نگاه کردم زنی سیاه دیدم به غایت زشت، گفتم تو کیستی؟ گفت: خنده، نشاط و خوش دلی. گفتم کجا باشی؟ گفت: در دل غافلان و اهل نشاط. چون بیدار شدم نیت کردم که هرگز نخندم مگر بر من غلبه کند.

ابوبکر کتانی گفت: در شبی، پنجاه و یک بار پیغمبر (ص) را به خواب دیدم و مسائل پرسیدم. همچنين گفت: شبی پیغمبر (ص) را به خواب دیدم، گفتم چه دعا کنم تا حق تعالی دل مرا نمیراند؟ گفت: هر روزی چهل بار بگوی بصدق: یا حی یا قیوم یا لا اله الا انت، اسئلک ان تحبی قلبی بنور معرفتک ابدا. ابوبکر کتانی می‌گفت: خدای را بادی است که آن را باد صبیحه خوانند که آن باد مخزن است در زیر عرش وقت سحر وزیدن گیرد و ناله‌ها و استغفار برگیرد و به ملک جبار رساند. نقل است که چون کتانی را وفات نزدیک برسید، گفتند: در حال حیات، عمل تو چه بود تا بدین مقام رسیدی؟ گفت: اگر اجلم نزدیک نبودی نگفتمی، پس گفت: چهل سال دیدبان بودم هرچه غیرخدای بود از دل دور می‌کردم تا دل چنان شد که هیچ چیز دیگر ندانست جز خدای تبارک و تعالی.

 

عروج ملکوتی

ابوبکر کتانی سرانجام در سال ۳۲۲ قمری در مکه درگذشت.

 

به نام آفریننده عشق

 

شهید ابراهیم بن شهریار ابواسحاق کازرونی، معروف به شیخ مرشد (۳۵۲ – ۴۲۶ قمری)، عارف، شاعر، مفسر، محدث و مؤسس سلسلۀ کازرونیه (اسحاقیه) است.

 

ویژگی ها

پدر و مادر وی از زرتشتیانی بودند که پیش از ولادت او اسلام آورده بودند، اما نیای وی، زادان فرخ، در کیش زرتشتی وفات یافت. خانوادۀ ابواسحاق بسیار تنگدست بودند و از او می‌خواستند که برای تأمین معاش، پیشه‌ای بیاموزد، اما چون اشتیاق او به فراگرفتن قرآن بسیار بود، سرانجام، پدر و مادر و جدش پذیرفتند که او سحرگاهان، پیش از رفتن به کار، به درس قرآن رود.

روایت مسلمان شدن ۲۴ هزار نفر از مردم آن شهر به دست او اگرچه اغراق‌آمیز می‌نماید اما حاکی از محبوبیت وی در میان پیروان ادیان دیگر است. در کازرون آن روزگار که عصر سلطۀ فرمانروایان آل بویه بر فارس بود، زرتشتیان اندک نبودند و حتی حاکم شهر مردی به نام خورشید، از زرتشتیان آنجا بود که بعد‌ها به سبب سعایتی که از ابواسحاق نزد فخرالملک، وزیر آل بویه کرده بود، به دست یکی از مریدان شیخ مسموم شد.

افزون بر خورشید، میان ابواسحاق و دیلم مجوسی، شحنۀ کازرون، نیز کشمکش‌هایی درگرفت که عاقبت به نزاع سختی میان مسلمانان و زرتشتیان شهر انجامید. ابواسحاق از این مهلکه جان سالم به در برد، اما ناچار شد که برای ادای توضیح به شیراز نزد فخرالملک برود. این خصومت‌ها همچنان ادامه یافت. بار دیگر مردی به نام شهزور بن خربام، تیری به سوی ابواسحاق انداخت که بر در حجرۀ او فرود آمد، ولی به گفتۀ محمود بن عثمان، شهزور بعد‌ها مسلمان شد و در زمرۀ هواخواهان شیخ درآمد. دشمنی زرتشتیان، خصوصا صاحب منصبان و روحانیان زرتشتی با ابواسحاق، بی‌سبب نبوده است. وی سخت در تبلیغ و ترویج اسلام و حتی جهاد با کفار کوشا بود و بدین سبب «شیخ غازی» لقب گرفته بود. گویند که حتی پس از مرگ شیخ نیز همه ساله مردم کازرون، گروهی را با طبل و علم شیخ به جهاد می‌فرستادند.

ابواسحاق مریدان بسیار داشت. محمود بن عثمان، فهرستی طولانی از اسامی ایشان را آورده است. او با آنکه خود در طول زندگی هرگز همسری اختیار نکرد و از صحبت زنان نیز پرهیز داشت اما نام چند زن در میان مریدان او به چشم می‌خورد. وی در میان وزیران و صاحب منصبان نیز دوست‌داران و مریدانی داشت، چنانکه امیر دیلمی از جملۀ ایشان بود.

کراماتی که در زمان حیات و نیز پس از مرگ وی به او نسبت داده‌اند، حاکی از اعتقاد عامۀ مردم به اوست. نمونه‌هایی از سرسپردگی برخی از امیران و بزرگان به او و اشاراتی به تعظیم مرقد وی در منابع آمده است. محمدشاه اینجو فرزند خویش را به تبرک نام شیخ، ابواسحاق نامید و خواجوی کرمانی مثنوی روضه الانوار را در مرقد ابواسحاق سرود. همچنین تربت شیخ را «تریاک اکبر» گفته‌اند. ابواسحاق خود از نفوذ معنوی خویش آگاهی داشت، چنانکه گویند وصیت کرده بود که «هرگاه شما را حادثه‌ای پیش آید، تعرض به صندوق تربت من کنید تا آن بلیه مندفع گردد.»

در تذکرة الاولیا آمده است: آن شب که شیخ متولد شده بود، از آن خانه، نوری دیدند چون عمودی که به آسمان پیوسته بود و شاخ‌ها داشت و به هر اطرافی شاخی از آن نور می‌رفت و پدر و مادر شیخ مسلمان بودند اما جدش گبر بود. نقل است که پدرش گفت: تو درویشی و استطاعت آن نداری که هر مسافر که برسد او را مهمان کنی، مبادا که در این کار عاجز شوی. شیخ هیچ نگفت. تا در ماه رمضان جماعتی مسافران برسیدند و هیچ موجود نبود و شام نزدیک، ناگاه یکی درآمد و ده خروار نان پخته و مویز و ا%

به نام آفریننده عشق

 

حبیب عجمی، از قدمای مشایخ صوفیه و از زاهدان نامدار بصره در اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری است.

 

ویژگی ها

شهرت وی در برخی منابع، عجمی‌ و در برخی منابع دیگر، فارسی ذکر شده‌ که نشان‌دهنده ایرانی بودن وی است. نقل شده که او زبان عربی را با لهجه غیرعربی، صحبت می‌کرده است. گویند که حبیب ابتدا در بصره، به رباخواری اشتغال داشت، اما در پی رویدادهایی، متنبه شد و در مجلس حسن بصری، حضور یافت و به دست وی توبه کرد. سپس اموال معاملان را پس داد و هیچ چیز برایش نماند و تا پایان عمر به انفاق و انعام نیازمندان مشغول گشت.

در منابع تاریخی، کرامات و احوال عرفانی و اقوال حکمت‌آمیز وی، به تفصیل بیان شده است. گفتنی است که بسیاری از سلسله‌های تصوف، به واسطه وی، سند و اجازه طریقتی (اصطلاحا خرقه) خود را به حسن بصری می‌رسانند. در تذکرة الاولياء عطار آمده است: آن ولی قبه غیرت، آن صفی پرده وحدت، آن صاحب یقین بی‌گمان، آن خلوت نشین بی‌نشان، آن فقیر عدمی، حبیب عجمی رحمة الله علیه، صاحب صدق و صاحب همت بود و کرامات و ریاضات کامل داشت و در ابتدا مال‌دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی تا آنکه توبه کرد.

نقل است که حبیب را روز ترویه به بصره دیدند و روز عرفه به عرفات. وقتی در بصره قحطی پدید آمد، حبیب طعام بسیار به نسیه بخرید و به صدقه داد و کیسه‌ای بردوخت و در زیر بالین کرد. چون به تقاضا آمدندی، کیسه بیرون کردی، پر از درم بودی و وام‌ها بدادی. نقل است: وقتی نماز شام حسن به در صومعه بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ایستاده. حسن درآمد. حبیب، الحمد را الهمد می‌خواند. گفت: نماز در پی او درست نیست. به او اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد. چون شب درآمد بخفت. حق را تبارک و تعالی به خواب دید. گفت: ای بار خدای. رضای تو در چه چیز است. گفت: یا حسن! رضای من دریافته بودی قدرش ندانستی. گفت: بارخدایا! آن چه بود؟ گفت: اگر تو نماز کردی از پس حبیب، رضای ما دریافته بودی و این نماز بهتر از جمله نماز عمر تو خواست بود، اما تو را سقم عبارت از صحت نیت بازداشت. بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل.

نقل است: حسن بصری به جایی خواست رفت. بر لب دجله آمد و با خود چیزی می‌اندیشید که حبیب در رسید. گفت :یا امام! به چه ایستاده‌ای؟ گفت: به جایی خواهم رفت، کشتی دیر می‌آید. حبیب گفت: یا استاد! تو را چه بود، من علم از تو آموختم. حسد مردمان از دل بیرون کن و دنیا را بر دل سرد کن و بلا را غنیمت دان و کارها از خدای بین، آنگاه پای بر آب نه و برو. حبیب پای بر آب نهاد و برفت. حسن بیهوش شد. چون با خود آمد گفتند: ای امام مسلمانان! تو را چه بود؟ گفت: حبیب شاگرد من این ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهاد و برفت و من مانده‌ام. اگر فردا آواز آید که بر صراط آتشین بگذرید، اگر من همچنین فرومانم، چه توانم کرد؟ پس حسن گفت: ای حبیب! این به چه یافتی؟ گفت: بدان که من دل سفید می‌کنم و تو کاغذ سیاه.

نقل است: حبیب را خانه ای تاریک بود. سوزنی در دست داشت، بیفتاد و گم شد. در حال خانه روشن گشت. حبیب دست بر چشم نهاد و گفت: نه، نه! جز به چراغ باز ندانم جست. نقل است: سی سال بود که حبیب عجمی کنیزکی داشت که روی او تمام ندیده بود. روزی کنیزک خود را گفت: ای مستوره! کنیزک ما را آواز دهد. گفت: نه! من کنیزک توام. گفت: مرا در این سی سال زهره نبوده است که به غیر وی به هیچ چیز نگاه کنم، تو را چگونه توانستمی دید؟

درویشی گفت: حبیب را دیدم در مرتبه‌ای عظیم. گفتم: آخر او عجمی است، این همه مرتبه چیست؟ آوازی شنیدم که اگر چه عجمی است اما حبیب است. نقل است: مرغی را بَردار کردند. در آن شب او را به خواب دیدند که در مرغزار بهشت طواف می‌کرد با حله سبز پوشیده. گفتند: یا فلان! تو مرد قتال این از کجا یافتی؟ گفت: در آن ساعت که مرا بَردار کردند، حبیب عجمی درگذشت. به گوشه‌ای چشم به من بازنگریست. این همه از برکات آن نظر است.

 

عروج ملکوتی

درباره سال درگذشت حبیب عجمی، میان نویسندگان اختلاف‌ نظر وجود دارد و وفات‌ وی را در سال‌های ۱۱۹، ۱۲۰، ۱۲۵ و حتی حدود ۱۴۰ قمری نیز ذکر کرده‌اند. به گفته نُبهانی، حبیب عجمی در بصره به خاک سپرده شده است‌.

به نام آفریننده عشق

 

ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی (۱۴۴ – ۲۴۰ قمری)، معروف به احمد خضرویه، از مشایخ متصوفه خراسان و از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه، آن متصرف طریقت، آن متوکل به حقیقت، آن صاحب فتوت شیخی، احمد خضرویه بلخی رحمة الله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب می‌رفتند و بر هوا می‌پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابوتراب صحبت داشته بود و ابوحفص حداد را دیده بود.

نقل است است: دزدی در خانه او آمد و بسیار بگشت اما هیچ نیافت؛ خواست که نومید بازگردد. احمد گفت: ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهیدست از خانه ما بازنگردی. برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد. شیخ گفت: بگیر این جزای یک شبه نماز توست. دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم، یک شب از برای خدا کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدا بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت: احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین، آن گردون را فرشتگان می‌کشیدند در هوا. گفتم شیخا بدین منزلت به کجا می‌پری؟ گفت به زیارت دوستی. گفتم تو را با چنین مقامی به زیارت کسی می‌باید رفت؟ گفت اگر من نروم او بیاید؛ درجه زائران او را بود نه مرا.

در تذکرة الاولیاء آمده است: روزی آتشی عظیم در بازار بلخ افتاد. مردم هراسان نزد ابوحامد رفتند. او گفت: «اگر در میان شما یک نفر با دلِ پاک هست، خدا آتش را خاموش کند.» هنوز سخن تمام نشده بود که آتش فرو نشست. این رخداد را یکی از بارزترین کرامات او دانسته‌اند. بسیاری از شاگردانش نقل کرده‌اند که خضرویه با دیدن چهرهٔ یک شخص، از حال درونی او خبر می‌داد. گفته‌اند: «فراست او چون آینه بود؛ آنچه در دل داشتی، او بی‌آنکه بپرسی‌ات، می‌گفت.»

نقل است: یک‌ بار در خانقاهی می‌آمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ. به وظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه به باطن با او انکار کردند و با شیخ خود می‌گفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد به سرچاه آمد و دلوش در چاه افتاد و او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت: فاتحه‌ای بخوان تا دلو از چاه برآید. شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ احمد گفت: اگر تو نمی‌خوانی اجازه ده تا من بخوانم. شیخ اجازه داد. احمد فاتحه بخواند و دلو به سر چاه آمد. شیخ چون آن بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد؟ گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم.

نقل است: وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد، شیخ هفتاد شمع برافروخت. درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی‌آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر غیر خدا برافروخته‌ام تو آن را بازنشان. آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می‌ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست خاموش کند. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی. می‌رفتند تا به در کلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند، اصحاب او را مهتر گفت: درآیید. ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور! گفت: دوستان با دشمنان نخورند. گفت: اسلام عرضه کن. پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد! از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.

در منابع آمده که کسی هدیه‌ای گران‌بها نزد او آورد. ابوحامد گفت: «ما را با آنچه ما را از حق بازدارد، کاری نیست.» گفته‌اند همان دم هدیه از دست مرد افتاد و شکست؛ و مردم آن را علامتی از نفوذ کلام معنوی او دانستند. در حکایات نیشابور آمده است که خضرویه حتی برای یک روز قوت و توشهٔ خود را ذخیره نمی‌کرد. می‌گفت: «توکل آن است که جز خدا را نادیده بگیری.» نقل است هر بار که غذایی نداشت، در همان روز کسی برای او طعام می‌آورد. نقل است: مردی نزد او آمد تا حاجتی بگوید. احمد پیش از سخن او گفت: «آنچه در دل داری، روا شد.» و همان روز حاجت مرد برآورده شد. همچنین درباره شاگردی که نیت پنهانی داشت و نزد او آمد، گفت: «این نیت چون خار در جان توست.» و شاگرد با گریه اعتراف کرد. گاهی در سفر، از رخدادهایی که هنوز واقع نشده بود خبر می‌داد.

چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بود و در نزع افتاد. غریمانش به یک‌ بار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می‌بری و گرو ایشان جای من است و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می‌ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان. در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند. همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. از ابوحفص حداد پرسیدند: از این طایفه، که را دیدی؟ وی گفت: هیچ کس را ندیدم بلند‌همت‌تر و صادق احوال‌تر از احمد خضرویه. اگر احمد نبودی، فتوت و مروت پیدا نگشتی.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: ابوحامد خضرویه، پاک‌دلی بود که از دنیا جز نامی ندانست. صفایش همچون آب زلال بود و توکلش چون کوه استوار. او را در صدق و ورع، نظیر نبود.

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: در خراسان، دلِ کمتر کسی چون دلِ ابوحامد روشن بود. نظر او، دل‌های مرده را زنده می‌کرد.

هجویری می‌گوید: سرهنگ جوانمردان و آفتاب خراسان ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی به علو حال و شرف وقت مخصوص بود و اندر زمانه خود، مقتدای قوم و پسندیده خاص و عام بود.

بایزید بسطامی می‌گوید: استاد ما احمد (خضرویه) است.

ابو حفص حدّاد نیشابوری (استاد او) می‌گوید: احمد خضرویه، شاگردی بود که در توکل از استاد پیشی گرفت. هرچه می‌دانم از صدق و صفا، از او آموختم.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: صاحب کرامت و صاحب حال بود. ورع او مثال نداشت و در مکاشفه صادق بود.

 

عروج ملکوتی

خضرویه در سال ۲۴۰ قمری در زمان متوکل در سن نود و پنج سالگی در زادگاه خود (بلخ) وفات یافت.

به نام آفریننده عشق

 

محمدرضا الطافی نشاط (۱۳۰۵ – ۱۳۹۰ قمری) از عارفان عامی و امّی شیعه اهل ایران بود.

 

ویژگی ها

وی تا پیش از عزیمت به همدان، در زادگاه خود به کشاورزی می‌پرداخت اما در سال ۱۳۳۱ شمسی به همدان آمد و به لحاف دوزی مشغول شد و تا آخر عمر در همدان ماند. شخصی از شیخ رجبعلی خیاط پرسیده بود: مثل شما کیست؟ در پاسخ فرمود: من کسی نیستم، اما شخصی به نام حاج محمدرضا در همدان به سر می‌برد که شغلش لحاف دوزی است… . معمولا کسانی که برای یافتن پاسخ سؤالی به دیدار حاج محمدرضا می‌آیند، بی آنکه سؤال خود را مطرح کنند، پاسخ آن را در میان سخنان ایشان می‌یابند. حتی گاهی در میان صحبت‌ها، سؤالی به ذهن ما می‌رسد؛ اندکی بعد، جمله‌ای می‌گویند که پاسخ همان سؤال است. مرحوم داود کمالی یکی از دوستان ما بود. مدتی بود که می‌گفت: دوست دارم حاج محمد رضا را از نزدیک ببینم و چند سؤال می‌خواهم بپرسم.

ایشان، روزی در مغازه ما با حاج محمدرضا دیدار کرد. حاج محمدرضا هم قدری برایش صحبت کرد. مرحوم کمالی می‌گفت: «من سؤالی نپرسیدم، اما پاسخ سؤالم را دریافتم.» این رویه باعث شده که هر گاه کسی برای پرسیدن سؤالی می‌آید، به او گفته می‌شود: بنشین، اگر در میان صحبت‌ها پاسخ سؤالت معلوم نشد، بعدا بپرس. معمولا هم پاسخ‌ها را می‌گیرند و دیگر چیزی نمی‌پرسند. حاج محمدرضا یک‌بار به دوستان نزدیک گفت: «در بیشتر شب‌ها، جسم من در خانه است ولی روح من در جای دیگر است‌.» دوستان علاقه‌مند شدند که بدانند روح او به کجا می‌رود. حاج محمدرضا در پاسخ فرمود: «من کربلا و مکه را بهتر می‌شناسم تا همدان را.» حال آنکه همدان زیستگاه اوست.

نقل است: یک بار که در یک نشست دوستانه، کسی از حاج محمد‌رضا پرسید: «از کجا به این مقام رسیدی؟» حاجی متواضعانه پاسخ داد: «من هیچ مقامی ندارم، ولی تا جایی که به یاد دارم، از پانزده یا شانزده سالگی، فحش، غیبت و تهمت از دهان من بیرون نیامده است و همیشه احترام پدر و مادرم را نگه داشته‌ام. در معامله با مردم دروغ نگفته‌ام و نمازهای خود را تمام و سر وقت خوانده‌ام و تا به حال یک نماز من قضا نشده است.» البته حاج محمدرضا معتقد است که خدا نگهدار او بوده و می‌گوید: «خدا خودش نگذاشته که ما دنبال دنیا و گناه و این چیزها برویم. از روزگار جوانی سوی گناه نرفته‌ام و هر موقع، مورد گناهی پیش آمده، از خدا خجالت کشیده‌ام.» او همچنین به دیگران سفارش می‌کند: «اگر عاقبتِ خیر می‌خواهید، نمازتان را به موقع بخوانید و از دروغ و حرام پرهیز کنید.»

یکی از پسران حاج محمدرضا الطافی، در دوران جنگ به شهادت رسید. خود حاج محمد‌رضا درباره پسر شهیدش می‌گفت: مدتی پیش از شهادتش، شب جمعه‌ای به مرخصی آمد. عصر جمعه به من گفت: «برویم قدری قدم بزنیم.» با هم رفتیم قدری گشتیم و قدم زدیم. در همان حال که صبحت می‌کردیم، عکسی به من نشان داد و گفت: «این عکس را برای حجله‌ام استفاده کنید. من می‌روم و دیگر برنمی‌گردم. کمتر از یک هفته دیگر شهید خواهم شد ولی به مادرم چیزی نگو و عکس را به او نشان نده.» یکی دو هفته بعد زنگ زد و گفت: «پدر جان! نمی‌دانم چرا شهید نمی‌شوم، از وقتم گذشته است. عاجزانه می‌خواهم دعا کنی شهید شوم.» گفتم: «نمی‌شود که همه شهید شوند! تو کار خودت را بکن، ثواب شهادت را به تو می‌دهند.» ولی خیلی اصرار می‌کرد که برای شهادتش دعا کنم. من هم عرض کردم: «خدایا، هر چه صلاح اوست به او بده.» فردای همان روزی که زنگ زده بود، خمپاره‌ای به او می‌خورد و شهید می‌شود.

به گفته آقای شیرزاد الطافی، پسر بزرگ حاج محمدرضا، ایشان در روزگار جوانی از ارادتمندان مرحوم آخوند ملا علی همدانی بوده و سعی می‌کرده در نماز جماعت ایشان حاضر شود. پسر حاج محمد رضا می‌گفت: یکی از دوستان پدرم می‌خواست وجوهات شرعی مالش را بپردازد. نظر به آشنایی پدرم با مرحوم آخوند، از وی خواست که با هم خدمت آخوند برسند. پدرم پذیرفت و او را نزد آخوند برد. موضوع را که با آخوند در میان گذاشتند، آخوند فرمود: «ایشان اموالش را پیش شما حلال کند» و به پدرم اشاره کرد که خودت سیاهه اموال دوستت را انگشت بگذار و نیازی به امضای من نیست و ایشان نیز چنین کردند و این سخن، گویای اعتماد و عنایت فوق العاده آن عالم بزرگ به حاج محمدرضا است.

مهدی معماریان نقل می‌کند: زمان جنگ و موشک‌باران‌ها، روز پنجشنبه‌ای قبل از ظهر، تلفن مغازه به صدا درآمد. گوشی را برداشتم، حاج محمدرضا الطافی بود؛ زنگ زده بود احوالی بپرسد. پرسیدم: کجا هستید؟ گفتند: «تهران همراه با دو نفر از دوستان عازم مشهد هستیم‌.» درخواست کردم که برای ناهار به منزل ما بیایند و بعد از ناهار بروند. حاجی پذیرفت و من به خاطر ایشان چند نفر دیگر از دوستان را هم تلفنی برای ناهار دعوت کردم. نزدیک ظهر حاجی و همراهانش آمدند مغازه و با وسیله‌ای که همراهشان بود، رفتیم به طرف خانه ما. در میان راه با هم صحبت می‌کردیم، اما همین که ماشین به سر کوچه ما رسید، حاجی ساکت شد، دستش را به سوی آسمان دراز کرد و چیزی گفت که من متوجه نشدم. بعد هم تا به خانه رسیدیم سخنی نگفت.

معمولا این‌طور فرصت‌ها که دور هم باشیم، نماز را به جماعت می‌خوانیم. آن روز هم من سجاده‌ای برای حاج محمدرضا پهن کرده بودم تا دیگران هم پشت سر او بایستند و نماز را به جماعت بخوانیم. سجاده حاج محمد‌رضا کنار پنجره بود. حاجی خودش سجاده را حدود دو متر عقب کشید و از پنجره دور کرد. من تعجب کردم و پرسیدم: «حاج آقا، چرا سجاده را عقب کشیدید؟» گفتند: «حاجی جان! منزل شما امروز خطر است!» خلاصه، نماز جماعت اقامه شد. در رکعت آخر نماز عصر بودیم که ناگهان صدای برخورد یک موشک همه جا را لرزاند و شیشه های اتاق شکست. پیدا بود که اگر حاجی عقب‌تر نایستاده بود، هم خودش و هم ردیف پشت سرش همگی زخمی می‌شدند و از تکه‌های شیشه در امان نمی‌ماندند. من نگران خسارت‌های موشک بودم. از این رو، به پسرم جلال گفتم: «برو ببین موشک کجا خورده؟ خدا کند به بیمارستان نخورده باشد!»

حاج محمد‌رضا الطافی، حرف مرا که شنید، با لهجه شیرین همدانی به جلال گفت: بیا اینجا پسر جان! بعد رو به من کرد و گفت: «من این موشک را وسط خانه شما دیدم. از خدا خواستم که موشک در زمینی بخورد که نه انسانی کشته شود و نه ساختمانی خراب شود. حاجی جان! این طرف کجا زمین خالی هست؟» من کمی فکر کردم و گفتم: «پشت خانه ما مدرسه بزرگی هست که به مدرسه آمریکایی‌ها معروف است.» پسرم جلال رفت تا خبری بگیرد. وقتی برگشت، گفت که موشک در وسط حیاط مدرسه به زمین خورده است و نه آدمی شهید شده بود و نه ساختمانی خراب شده بود. تازه متوجه شدم که قبل از ظهر، سر کوچه، حاج آقا چه گفته بود و چرا دستش را به آسمان بلند کرده بود.

حاج محمد رضا می‌گفت: مدت کوتاهی پیش از انقلاب، یک شب در حال خودم متوجه شدم که آسمان‌ها پر از گرد و غبار و طوفان است و بلا همه آسمان را دربرگرفته، ولی اثر آن دامن‌گیر زمین نمی‌شود و هیچ آسیبی به زمین نمی‌رسد. متوسل به وجود مقدس حضرت زهرا (س) شدم و علت این امر را جویا شدم. حضرت فرمود: «این عذاب آسمانی به زمین می‌رسد، ولی پس از برخورد با پرچم سیاه عزاداری فرزندم حسین (ع) که همه جا پابرجاست، خجالت می‌کشد و برمی‌گردد.»

محمد‌رضا الطافی نشاط می‌گفت: یک سال در شب شام غریبان حسینی، در منزل یکی از دوستان مشغول عزاداری بودیم. در میان عزاداری به یاد اهل بیت (ع) و کودکان آواره و سرگردان حضرت سیدالشهدا (ع) افتادم و به رفقا گفتم: «امشب اهل بیت سید الشهدا در بیابان‌ها آواره و سرگردانند. ما چرا در منزل باشیم؟ ما هم به بیابان برویم.» دوستان پذیرفتند و همگی به راه افتادیم. به بیابان که رسیدیم، مشغول عزاداری و ذکر مصیبت شدیم. در آن حال، درختی توجه مرا جلب کرد. خیره شدم و به چشم خود دیدم که شاخ و برگ آن درخت هم اشک می‌ریزد و عزاداری می‌کند.

 

عروج ملکوتی

محمدرضا الطافی نشاط در ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ شمسی در همدان درگذشت.