نوشته‌ها

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوالفیض (ابوالفیاض) ثوبان بن ابراهیم ذوالنون مصری (حدود ۱۵۵ – ۲۴۶ قمری)، صوفی رخمیمی، فردی زاهد، حکیمی فصیح و شیخ دیار مصر بوده است.

 

ویژگی ها

ابوالفیض (ابوالفیاض) ثوبان بن ابراهیم ذوالنون مصری؛ نامش را فیض بن احمد، فیض بن ابراهیم و ذوالنون بن ابراهیم ذکر کرده‌اند. وی در اواخر حکومت منصور متولد شد. او اصالتا از اهالی نوبه، قریه‌ای واقع در مصر که به آن اخمیم گفته می‌شد، بود و در مصر سکونت داشت. خطیب بغدادی او را فردی زاهد، حکیمی فصیح و شیخ دیار مصر معرفی کرده است. وی اولین کسی بود که در مصر درباره احوال و مقامات اولیای خدا و منزلت صوفیه سخن گفت، لذا علمای مصر او را مجبور کردند آنجا را ترک کند و به او تهمت زندیق زدند. متوکل متوجه او شد و از او دعوت کرد تا به سامرا بیاید و او در سامرا پس از گفت‌و‌گویی که با متوکل داشت، مورد علاقه متوکل قرار گرفت.

وی مدتی را در سامرا ماند و سپس راهی بغداد شد و در آنجا سکونت گزید و پس از مدتی طولانی که در بغداد بود، به مصر مراجعت کرد. ابوالفیض در سفری سیاحتی نیز به شام رفت و از برخی مناطق آنجا از جمله دمشق دیدن نمود و با ابن‌سید حمدویه دیدار نمود. ابوالفیض نزد مالک، لیث بن سعد، ابن‌لهیعه، فضیل بن عیاض و سفیان بن عیینه حدیث فرا گرفت. کسانی مانند احمد بن صبیح، حسن بن مصعب و ربیعة بن محمد طائی از او روایت نقل کرده‌اند. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: ذوالنون از آن است که وی را بنیارامید به کرامات و بنستانید به مقامات و مقام و حال و وقت در دست وی سخره بود و درمانده. وی امام وقت و یگانه روزگار و سر این طایفه است. عطار نیز گوید: وی در اسرار توحید نظری دقیق داشت و روشی کامل.
نقل است: روزی ذوالنون در کشتی بود و بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد. یک به یک را از اهل کشتی می‌گرفتند و می‌جستند، اتفاق کردند که باتوست، پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند و من خاموش بودم چون کار از حد بگذشت، گفتم: آفریدگارا تو میدانی. هزاران ماهی از دریا سر بر آوردند، هر یکی گوهری در دهان؛ ذوالنون یکی را بگرفت و به آن بازرگان داد. اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتادند و از او عذر خواستند.
روزی ذوالنون با اصحاب در کشتی نشسته بود در رود نیل به تفرج، چنانکه عادت اهل مصر بود. کشتی دیگر می‌آمد و گروهی از اهل طرب در آنجا فساد می‌کردند. شاگردان را آن بزرگ نمود، گفتند: ایها الشیخ، دعا کن تا آن جمله را غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود. ذوالنون بر پای خاست و دستها برداشت و گفت بار خدایا چنانکه این گروه را اندر این جهان عیش خوش داده‌ای، اندر آن جهان نیز عیش خوششان ده. مریدان متعجب شدند از گفتار وی. چون کشتی بیشتر آمد و چشمشان بر ذوالنون افتاد، فرا گریستن آمدند و رودها بشکستند و توبه کردند و به خدای بازگشتند.
در طبقات الصوفیه آمده است که ابراهیم قصار می‌گوید: خبر آوردند که ذوالنون مصری می‌آرند، به مطبق می‌برند به زندان خلیفه که قرآن را مخلوق بگوید. در آن وقت فتنهٔ مخلوق گفتند که احمد حنبل در زندان بود و من آوازهٔ ذوالنون شنوده بودم و خلق به نظاره شده بودند و آنگاه من کودک بودم، به نظاره شدم بر پل منیج. چون وی را بدیدم، در چشم من حقیر آمد که ذوالنون به چشم ظاهر حقیر بود. با خود گفتم این که این آوای و نام ذوالنون همه این است؟ در وقت ذوالنون روی باز به من کرد از میان همه خلق و گفت: ای پسر! که اعراض الله بر می‌رسد زبان او به طعن ورد اولیاءالله دراز شود. من بیفتادم بیهوش، آب به روی من زدند تا به هوش آمدم.
خداوند در عالم ذر به انسان فرمود: الست بربكم؟ قالوا بلی، یعنی آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری هستی. خداوند عز و جل از عهد گرفتن ما این گونه خبر داده است. هنگامی که ذوالنون مصری از این خطاب مورد پرسش قرار گرفت که آیا یادت می آید و ادراکش کرده‌ای؟ گفت: گویی که آن صدا هم اکنون در گوشم است، پس آنچه از مواطن مختلف و اوقات و وسایط و احوال و نشأتی که او بر آن‌ها گذشته و یا بر او گذشته‌اند او را محجوب نکرده‌اند.
نعمان بن موسی حیری گوید: ذوالنون مصری را دیدم. دو مرد با یکدیگر خصومت کرده بودند، یکی لشکری و یکی رعیت. رعیت یکی بر روی مرد سلطانی زد و دندان او بشکست. لشکری اندرین مرد آویخت و گفت: میان من و تو امیر انصاف دهد. خواستند که به در امیر روند. ذوالنون ایشان را بخواند و آن دندان از دست آن مرد بستد و به آب دهن خویش تر کرد و باز جای خویش نهاد و لب بجنبانید و در ساعت درست شد!
نقل است: وقتی ذوالنون نزدیک دیوار نشسته بود، دست بر دیوار زد و گفت: مردانی که با خدا راستند اگر دست بر دیوار زنند و گویند: ای دیوار، خرمای تر بیرون آور، خرمای تر از دیوار بیرون آید. در حال از آن دیوار، خرمای تر باریدن گرفت.
یکی از یاران ذوالنون مصری می‌گوید: شبی با ذوالنون در شهری بودم که در آن پاسبانان می‌گرديدند. پاسبانان آمدند و جامه ایشان به جامه ذوالنون برخورد و او را ندیدند.
ابوعبدالله می‌گفت: ذوالنون نماز شب را در بغداد می‌خواند و نماز صبح را در مکه!
ذوالنون مصری می‌گفت: زودا ببینی که این شهر آباد شده و در آن گل بروید و مردمانی غیر عرب در آن می‌‌زیند و دیری نمی‌پاید که دگر بار ویران می‌شود. علی بن حاتم می‌گوید: آنجا را آبادتر دیدیم و دیری نپایید که ویران گشت.
ذوالنون می‌گوید: زنی به نزد من آمد و گفت: در همین لحظه، تمساح کودکم را از من ربود و برد؛ من دیدم که دلش آتش گرفته است و دعا کردم و گفتم: «خداوندا، آن تمساح را بيرون آر.» خداوند متعال آن را بیرون انداخت و من شکمش را شکافتم و کودکش را زنده و تندرست بیرون آوردم‌.
نقل است که ذوالنون مصری، کالایی را با خواندن دعا و وردی به یاقوتی گران‌بها تبدیل کرده است.
ابوجعفر اعور می‌گوید: پیش ذوالنون بودم که گفت: طاعات جمادات اوليا آن را بود که اگر گویم این تخت را گرد این خانه بگرد، به حرکت آید. آنگاه آن تخت به حرکت درآمد و دور خانه می‌چرخید.
کسی پیش ذوالنون آمد و گفت: قرضی دارم و پول ندارم. ذوالنون سنگی به او داد تا به بازار رفته و بفروشد. وقتی آن مرد، سنگ را به بازار برد، زمرد شده بود و آن را به ۴۰۰ درهم فروخت.
ذوالنون با عبدالرحمن در زیر درختی آرمیده بودند. عبدالرحمن گفت: چه خوش است این جایگاه اگر آنجا رطب بودی. ذالنون لب بجنبانید و دعایی کرد و درخت ام غیلان را تکان داد و رطب از آنجا فرو ریخت.
هنگام جان دادن به ذوالنون گفتند ما را وصیتی کن. گفت: ما را مشغول ندارید که در تعجب مانده‌اند از احسان او. وقتی وفات کرد، هفتاد نفر پیغمبر (ص) را در خواب دیدند که فرمود: دوست خدا ذوالنون خواهد آمد و ما به استقبال او آمدیم. همچنین گویند هنگامی که جنازه او را می‌بردند، گروهی از مرغان بر سر جنازه وی پر درهم بافتند چنانکه همه خلق را از سایه خود پوشیدند.
در روز دیگری بر قبر او نوشته‌ای یافتند که با خط انسان شبیه نبود و نوشته بود: ذوالنون حبیب الله من الشوق قتیل الله. وقتی این نوشته را پاک کردند روز دیگر دوباره پدید آمده بود. همچنین عطار می‌گوید چون ذوالنون وفات کرد بر پیشانی او با خط سبز نوشته شده بود: هذا حبیب الله مات فی حب الله و هذا قتیل الله مات بسیف الله.

آثار

  • الثقة فی الصنعة
  • الرکن الاکبر

 

عروج ملکوتی

ابوالفیض سرانجام در سال ۲۴۶ قمری در محلی به نام جیزه، واقع در مصر از دنیا رفت. او را در مقابر اهل معافر دفن کردند.

 

به نام آفریننده عشق

 

مسعود بن عبدالله بیضاوی‌ (درگذشت ۷۶۹ قمری)، معروف به بابا رکن‌الدین شیرازی‌، عالم و عارف بزرگ قرن هشتم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

تاریخ دقیق ولادت او معلوم نیست‌، ولی اهل بیضای استان فارس بوده و مؤلفِ تاریخ اصفهان‌ و ری، او را از خاندان جابری انصاری برشمرده است. بابارکن‌الدین از اوان کودکی به عرفان و تصوف گرایش داشت و پس از آن که با احوال عارفان آشنایی یافت‌، به طریق سیر و سلوک گام نهاد. او خود می‌گوید: از زمان صباوت، از خود ادراک معنایی از معانی و شأنی از شئون توحید می‌کردم. بابا رکن‌الدین ابتدا نزد عبدالرزاق کاشانی به تعلیم عرفان نظری و سلوک عملی پرداخت و پس از او از داوود قیصری بهره برد و نزد آن دو، فصوص الحکم‌ ابن عربی‌ را خواند و نیز در حل مشکلات فصوص‌، از نعمان خوارزمی کمک گرفت. او همچنین در شیراز به محضر امین بلیانی شتافته و از وی به بزرگی یاد کرده بود و او را «شیخ المشایخ‌» می‌خواند. بابا رکن‌الدین را از مربیان بزرگ اخلاقی در شیراز دانسته‌اند. مشهور است که هر کس مدتی در نزد او می‌نشست، دچار تحول اخلاقی می‌شد.

درباره مذهب بابارکن‌الدین اختلاف است؛ برخی او را شیعه دانسته‌ و عده‌ای دیگر او را از اهل سنت شمرده‌اند، اما سنگ نوشته قبرش حاکی از شیعه بودن اوست‌. از جهت مسلک عرفانی‌، از جمله در باور به وحدت وجود، او را از پیروان ابن‌ عربی دانسته‌اند. بقعه بابا رکن‌الدین یکی از اماکن عبادت و ریاضت شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی بود. مرحوم حاجی کرباسی نیز به بابا رکن‌الدین اعتقاد تام داشت و به زیارتش می‌رفت. بزرگ دیگری که به زیارت قبر بابا رکن‌الدین می‌رفت، سید عبدالکریم رضوی کشمیری بود. مرحوم کشمیری از قبور علما، به قبر استادش  آیت‌ الله سید علی قاضی در وادی السلام نجف و بابارکن‌الدین در قبرستان تخت فولاد اصفهان، زیاد اهمیت می‌داد و این دو را ممتاز می‌شمرد و می‌فرمود: بابا رکن‌الدین، روح و ریحان است. من هر وقت در زندگی، مشکلی برایم رخ می‌دهد، یک سوره یاسین برای بابا رکن‌الدین می‌خوانم، مشکلم حل می‌شود.

بابارکن‌الدین علاوه بر اینکه بر عرفان و تصوف اشراف کامل داشت در شعر و ادبیات فارسی و ادبیات عرب تخصص خاصی داشت، به طوری که در هر دو زبان فارسی و عربی دیوان شعر دارد. بابا رکن‌الدین در زمان حیاتش در علم باطنی، سرآمد علمای عصر خود بود و در یک کلام، پیر معنوی اهل عرفان محسوب می‌شد. شیخ بهایی و محمدتقی مجلسی به کرامات این عارف بزرگ بسیار اعتقاد داشتند. برای مثال شیخ بهایی و محمدتقی مجلسی، زمانی که با چند نفر از دیگر صوفیان بر سر مزار بابا رکن‌الدین رفته بودند، ناگهان شیخ بهایی عبای خود را بر سر کشید و به حاضران گفت: آیا شما هم صدایی را که من شنیدم شنیدید؟ حاضران پاسخ دادند: نشنیدیم. شیخ بهایی گفت: از قبر بابا رکن‌الدین صدایی شنیدم که به من گفت: ای شیخ، به فکر احوال خویش باش. از آن روز شیخ بهایی متوجه شد که مرگش نزدیک است و در خانه خود کنج عزلت گزید و به عبادت پرداخت تا اینکه شش ماه بعد از دنیا رفت.

در حکایات شیرازیان آمده است که بابا رکن‌الدین گاه از احوال پنهان مریدان یا مسافران آگاه می‌شد بدون اینکه از کسی شنیده باشد. بر اساس نقل قدیمان، مردم برای رفع گرفتاری، شفای بیمار یا باز شدن گره‌های زندگی به نزد او می‌رفتند و دعای او را مؤثر می‌دانستند. در برخی تذکره‌ها، چند داستان کوتاه هست که پس از دعای او، گرفتاری اشخاص برطرف شده است. سید عبدالکریم کشمیری در میان قبوری که در اصفهان و قبرستان تخت‌فولاد دیده بودند، مرقد رکن‌‌الدین را بیش از دیگر قبور قابل توجه می‌‌دانستند و می‌‌فرمودند: «من ابتدا در تخت‌ فولاد از قبر بابا رکن‌‌الدین غافل بودم اما یک بار دریافتم که جذبه‌ای مرا به سمت قبر وی می‌کشاند. حالتی که تا آن هنگام در تخت‌ فولاد برایم پیش نیامده بود. رکن الدین از مرحوم … (مدفون در همان تخت‌ فولاد) قوی‌تر می‌‌باشد. خواستم بفهمم ذکر او چه بود؛ به من الهام شد که ذکرش “لا اله الا الله” بوده است؛ او مظهر “لا اله الا الله” است.»

یكى از شاگردان آیت الله کشمیری مى‏‌گوید: با استاد و دو تن از طلاب كه از قم همراه استاد بودند، به مرقد بابا ركن‌‏الدین رفتیم. من كنار استاد ایستاده بودم و آن دو با كمى فاصله از ما نشسته بودند. ناگهان مشاهده كردم شخصى چهارشانه با ریش حنایى رنگ و به نسبت بلند، در حالى كه یک سینى با چهار فنجان قهوه در دست داشت به ما نزدیک مى‏‌شود. همان دم استاد به من فرمود: مى‏‌بینى؟ آنچه مى‏‌دیدم را به ایشان عرض كردم. ایشان فرمود: خودش است! خودش است! بابا ركن‏‌الدین آمد و جلوی هر یک از ما چهار نفر، فنجانى از قهوه قرار داد و آن دو شاگرد نیز فنجان مقابل خود را برداشتند. یكى از آن دو، همه قهوه خود را از بالاى شانه خود به پشت سرش ریخت و دیگرى هم همین كار را كرد ولى مقدار كمى قهوه از گوشه لبش وارد دهانش شد. پس از آن واقعه، شخصى كه كمى از آن قهوه را چشیده بود، چنان مست بابا ركن‌‏الدین شده بود كه مى‏‌گفت: نمى‏‌دانید این‏جا چه خبر است! اگر انسان از قم براى زیارت به این‏جا پیاده بیاید، جا دارد.

 

آثار

  • نصوص الخصوص فی‌ترجمة الفصوص‌
  • کنوزالرموز
  • قلندریه‌

 

عروج ملکوتی

بابارکن الدین در اصفهان درگذشت و در تخت فولاد اصفهان دفن شد. وفات او بر پایه سنگ نوشته سردر آرامگاهش، در سال ۷۶۹ قمری روی داده است. آرامگاه او که اکنون در تخت فولاد اصفهان باقی است‌، همواره محل ذکر و عبادت دراویش و صوفیه‌ بوده است‌. مقبره و آرامگاه این عارف نامدار که از آثار دوره ایلخانی است، در تکیه‌ای در تخت فولاد اصفهان قرار دارد‌.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید قطب‌الدین محمد حسینی نیریزی (۱۱۰۰ – ۱۱۷۳ قمری)، صوفی شیعه، از حکما و عرفای نامدار و برجسته ایرانی و سی‌ و دومین قطب سلسله ذهبیه در دوره صفوی و متأخر از صدرالمتألهین است.

 

ویژگی ها

تمام تاریخ‌نویسان نام او را محمد و لقب وی را قطب‌الدین ذکر کرده‌اند. وی نخست در وطن خویش به تحصیل پرداخت سپس به شیراز و اصفهان رفت و از اساتید بزرگی همچون ملاشاه محمد دارابی کسب فیض نمود و در زمینه‌های مختلف دینی و خصوصا عرفان اسلامی آثار ارزشمندی از خویش به جای گذاشت. میرزا محمد هاشم درویش شیرازی (داماد و جانشین وی در سلسله ذهبیه) و آقا محمد بیدآبادی، برجسته‌ترین شاگردان سلوکی وی بودند. وی علاوه بر داشتن جایگاهی والا در تاریخ عرفان شیعی، از مهم ترین و تأثیرگذارترین اندیشمندان سیاسی اواخر دوره صفویه بود.

سید قطب‌الدین محمد نیریزی در سال ۱۱۰۰ قمری در شهرستان نی‌ریز، استان فارس به دنیا آمد. مورخان نیز محل تولد او را نی‌ریز ذکر کرده‌اند. تاریخ دقیق تولد او در هیچ یک از زندگینامه‌ها ذکر نشده است، اما با توجه به مقدمه کتاب وی قصیده عشقیه می‌توان دریافت که در حدود سال ۱۱۰۰ قمری اتفاق افتاده است. نسب او با ۲۶ واسطه از سیدان و بزرگان دین، به امام سجاد (ع) می‌رسد. همچنین نسب او با ۲۸ واسطه از طریق پدرش به امام علی (ع) می‌رسد. مادرش از خاندان موسوی بود، لذا نسب سید قطب‌الدین محمد نیریزی از جانب مادر به امام موسی کاظم (ع) می‌رسد.

پس از وفات شیخ علی‌نقی اصطهباناتی، سید قطب‌الدین محمد نیریزی پیشوای شرعی سلسله ذهبیه (به اصطلاح قطب فرقه) و مروج آن و عهده‌دار ارشاد و راهنمایی پیروان شد. وی تا اواخر دهه ۱۱۳۰ قمری به تحصیل و کسب علوم دینی نزد علما و بزرگان علم و عرفان آن زمان ادامه داد و با اینکه در آن زمان قطب سلسله ذهبیه بود، کسب علم را رها نکرد. سید قطب‌الدین محمد نیریزی برای تکمیل تحصیلات خود در ادبیات عرب، فقه، حدیث و حکمت به شیراز مهاجرت کرد.

گفته می‌شود وی در سال‌های ۱۱۲۵ و ۱۱۲۶ قمری در مسجد جامع شیراز به تدریس علوم دینی و عرفانی می‌پرداخته است. احتمالا در این دوره شروع به شاگردی نزد ملاشاه محمد دارابی و ملا محمد على سكاكى شيرازى کرده است. پس از آن عازم نجف شد. از آنجایی که سید قطب‌الدین محمد نیریزی در سال ۱۱۲۹ قمری در کوفه بوده، باید در حدود سال ۱۱۲۸ قمری به عراق رفته باشد. به گفته خود سید قطب‌الدین محمد نیریزی، وی در سال ۱۱۲۹ قمری در مسجد کوفه با سید هاشم بحرانی ملاقات کرد و شیفته علم و کمالات او شد و برای مدتی به شاگردی او مشغول گشت.

سید قطب‌الدین محمد نیریزی، چنان‌که خودش در برخی از آثارش گفته است، پس از مدتی به ایران بازگشت و در سال ۱۱۳۰ قمری در قزوین بوده است. در قزوین نزد میر ابراهیم قزوینی شاگردی را آغاز کرد. سید قطب‌الدین محمد نیریزی علاوه بر تحصیل، نسخه خطی دعای صباح را که میر ابراهیم قزوینی به خط کوفی نوشته بود، نسخه برداری کرد و کتاب «منظومه صرفيه و نحويه علويه» خود را نیز در آنجا تنظیم و تکمیل کرد. پس از آن عازم مشهد مقدس شد و در آنجا با میر محمدتقی خراسانی ملاقات کرد. پس از مدتی به همراه میر محمدتقی خراسانی از مشهد به اصفهان آمد. سید قطب‌الدین محمد نیریزی باید قبل از حمله افغان‌ها یعنی قبل از ۱۱۳۴ قمری وارد اصفهان شده باشد، زیرا علاوه بر اینکه بیشتر منابع از حضور سید قطب‌الدین محمد نیریزی در اصفهان پیش از آن تاریخ یاد کرده‌اند، وی مدتی نیز در اصفهان نزد ملا محمد صادق اردستانی کسب علم کرده است.

به هر حال در حدود سال‌های ۱۱۳۱ و ۱۱۳۲ قمری وارد اصفهان شد و از محضر ملا محمد صادق اردستانی و آقا خلیل اصفهانی استفاده کرد و تا اوایل دهه ۱۱۴۰ قمری در آنجا زندگی کرد. او در سیاست نیز تبحر داشت، از جمله نامه‌ای به شاه سلطان حسین نوشته و او را از وضعیت و خطرات موجود آگاه ساخته و حمله افغان‌ها را نیز پیش بینی کرده بود. علاوه بر این، چنانکه خود وی نیز اشاره کرده، در شهرهای اصفهان، شیراز، قزوین و کاشان نزد بسیاری از علما و اساتید آن روزگار به کسب علم و شاگردی پرداخته است.

سید قطب‌الدین محمد نیریزی در یکی از سخت‌ترین، پرتلاطم‌ترین و بحرانی‌ترین دوران صفویه در اصفهان زندگی می‌کرده است. با توجه به آنچه در کتاب‌هایش گفته، معلوم است که او سال‌ها پس از اشغال اصفهان توسط افغان‌ها در آنجا زندگی می‌کرده است. او از نجات خود و خانواده‌اش از بلایا گفته، از فتح مجدد اصفهان و ورود شاه تهماسب دوم که در سال ۱۱۴۱ قمری اتفاق افتاده نیز سخن به میان آورده است. بنابراین می‌توان گفت که وی تا حدود سال ۱۱۴۲ قمری در اصفهان بوده است. سپس از اصفهان به شیراز بازگشت و حدود دو دهه در آنجا زندگی کرد. در آنجا به نوشتن و تالیف مشغول بود، شاگردانی نیز داشت، موعظه می‌کرد و آن‌ها را راهنما بود. در این مدت به زادگاهش نی‌ریز سفر کرد و گفته می‌شود مدتی در آنجا نیز به تدریس می‌پرداخته است. احتمالاً به دلیل آشفتگی اوضاع در شیراز در سال‌های ۱۱۵۶ تا ۱۱۵۸ قمری، سید قطب‌الدین محمد نیریزی، مدتی به جزیره خارک رفته است.

او در اوایل دهه ۱۱۶۰ قمری عازم نجف و در سال ۱۱۶۳ یا ۱۱۶۴ قمری به آن شهر رسیده است. سید قطب‌الدین محمد نیریزی، باقی عمر خود را در نجف ماند و در آنجا به شعرسرایی و آموزش و تربیت شاگردان مشغول بود. می‌گویند شب‌ها در آنجا جلساتی برپا می‌کرد و اسرار عرفانی را برای مشتاقان می‌گفت. او بیشتر آثار خود را در نجف نوشته است. قطب الدین یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اقطاب سلسله ذهبیه بوده است. محمد خواجوی از پژوهش گران ذهبیه در مورد قطب الدین می‌نویسد: می‌توان گفت افکار و اندیشه‌های او تحولی دوباره در این سلسه ایجاد کرد تا آنجا که او را محیی و مجدد ذهبیه خوانده‌اند. هر چند برخی از بزرگان این طریقت، بعد از او طلایه دار این مکتب شدند و آثار بسیاری پدید آوردند اما چون آن نوشته‌ها، عمق معنی و محتوایی آثار سید را نداشته است، او را قدوة الاولياء الشامخين، نادره دوران و شیخ عالم توصیف کرده‌اند.

سید قطب الدین به میرزا محمد هاشم می‌گفت: هنگامی که به واسطه شقاقلوس انگشت تو را قطع کردند من بودم که در دلت گفتم: انگشت بر مهر دیوانیان میزنی و وقتی که از شیراز بیرون آمدی نیز من بودم که ۶ هزار وجه در جیب تو ریختم! قطب الدین چند بار درباره مرگ یا بلاهایی که بر مردم واقع می‌شد، پیشاپیش خبر داده بود. شاگردانش نقل کرده‌اند که هنگام درس، اگر کسی نیت ناپاک یا سوء ظن در دل می‌داشت، سید بی‌آنکه سخنی گوید، با نگاه خود او را اصلاح می‌کرد و درون فرد منقلب می‌شد. یکی از کرامات مشهور او نیز این است که شاگردی که گرفتار وسوسه بود، پس از حضور یک شب نزد او، به آرامش کامل رسید؛ سید فرمود: «دل اگر به درگاه حق روشن شود، وسوسه در آن نمی‌ماند.»

 

از منظر فرهیختگان

علامه طباطبایی می‌گوید: یکی از مشایخ کامل و سالک واصل، که معرفت را از چشمه ولایت نوشید.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: سید قطب‌الدین محمد نیریزی، از دانشمندان جلیل و عارفان الهی شیعه است. رسائل او در فنون عرفان و توحید از بهترین نگاشته‌هاست.

ملا علی نوری می‌گوید: سید قطب‌الدین نیریزی مردی است کامل، دارای مکاشفات و حالات و از وارثان علوم باطنی انبیا.

 

شاگردان

  • محمد هاشم درویش ذهبی شیرازی
  • ملا محراب گیلانی
  • آقا محمد بیدآبادی
  • محمدباقر عبدالصالح شیرازی
  • شیخ احمد احسایی
  • شیخ جعفر نجفی
  • میر محمد علی کاشانی اصم
  • شیخ محمد احسایی

 

آثار

  • فصل الخطاب
  • كنز الحكمه
  • شمس الحكمه
  • مصباح الولايه
  • قصیده عشقيه
  • رساله در معارف الهى

 

عروج ملکوتی

سید قطب‌الدین محمد نیریزی در دهه آخر عمر به نجف رفت و بقیه عمر را در آنجا گذراند. وی سرانجام در ۱۸ شعبان ۱۱۷۳ قمری در نجف درگذشت و در قبرستان وادی‌السلام به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

موسی سدرانی از صوفیان و اکابر اصحاب شیخ ابومدین مغربی است.

 

ویژگی ها

گفته‌اند که وی در هر شبانه روز، هفتاد هزار ختم قرآن می‌کرد. بعضی گفته‌اند ایشان به دلیل بسط زمان می‌توانستند این تعداد ختم قرآن کنند. برای شیخ حادثه دیگری نیز نقل می‌کنند و آن اینکه ایشان در یک روز جمعه برای غسل به رود دجله وارد می‌شود، اما پس از اینکه سر از آب بیرون کرد فهمید که در مکان دیگری قرار دارد و وقتی از کسی پرسیدند اینجا کجاست، او گفت: نیل مصر است! او در همان‌جا با دختر یکی از مصریان ازدواج کرده و سه فرزند می‌آورد و هفت سال بر او می‌گذرد. روزی به کنار نیل آمد و در آب غوطه خورد. هنگامی که سر از آب بیرون کرد، دید در دجله قرار دارد! جامه‌هایش نیز همچنان همان‌جا مانده بود و برای اقامه با دوستان به مسجد رفت. او در همان‌جا غذا خورد و داستان خودش را برای دیگران بازگو کرد.

در آن هنگام گفت که من در تفکر آیه «کان مقداره الف سنه» بودم و دیگری به او گفت: این لطفی بوده از جانب خدا برای تو تا بسط زمان را برای تو فراهم کند و ثابت کند که گذشت چنین زمانی با سرعت زیاد امکان پذیر است. محی‌الدین عربی می‌گوید: وقتی پس از نماز مغرب در منزل خود در (اشبیلیه) نشسته بودم، تمنای وصول به شیخ ما (ابومدین) به من دست داد و در خاطرم گذشت که کاش او را می‌دیدم. بعد از نافله نماز مغرب، همین‌ که سلام نماز را دادم، ابو عمران موسی سدرانی (به طی الارض) بر من داخل شد و سلام کرد و در کنارم نشست. گفتم: از کجا می‌آیی؟ گفت: از بُجایه، از نزد شیخ ابومدین می‌آیم که از نظر مکانی ۴۵ روز فاصله بود. پرسیدم: چه وقت او را دیده‌ای؟ گفت: نماز مغرب را با وی خوانده‌ام،. سپس فرمود: از ذهن محی‌الدین عربی در اشبیلیه، چنین خطور کرده است. همین‌ الان نزد او برو و از طرف من به وی چنین و چنان بگو و دوستی‌ام را به او خبر بده. به او بگو: اجتماع میان ارواح بین من و تو درست آید و واقع گشت، اما اجتماع بین جسم‌ها را خداوند در این سرا منع کرده است.

به نام آفریننده عشق

 

ابومدين شعيب بن حسین انصارى (درگذشت ۵۸۸ تا ۵۹۳ قمری)، صوفی و عارف مشهور سده ششم قمری در اندلس بود.

 

ویژگی ها

از زادروز او اطلاع دقيقى در دست نيست، اما از آنجا كه منابع موجود به سالخوردگى او در هنگام وفات اشاره دارند، مى‌توان گفت كه ولادت او در نخستين يا دومین دهه سده پنجم قمری بوده است. درباره زادگاه او نيز اختلاف‌ نظر است. برخى مولدش را حصن منتوجب دانسته و به آنجا منسوبش داشته‌اند و بعضى ديگر او را به قريه قنطيانه منسوب كرده‌اند. یکى از مريدان ابومدين، محمد بن ابراهیم انصارى به نقل از خود وى گفته است كه وی در خردسالى، پدر را از دست داده و در پناه برادرانش مى‌زيسته است و آنان نيز او را به چوپانى گماشته بودند، ولى او از این كار ناخشنود بوده و رغبت به آموختن تعاليم دين و شناخت شرايط و احكام عبادات داشته است؛ از اين‌ رو بر آن شد تا شبانى را رها سازد. سرانجام با وجود ممانعت برادر بزرگ، خانه را ترک كرد و از زادگاه خود بيرون شد.

مدتى در سياحت بود و به قول حسن غافقى، مريدى كه ۳۰ سال با ابومدين مصاحبت داشته است، نخست از طريق دريا رهسپار مغرب شد. پس از این سفر، به اشبيليه بازگشت و سپس به شريش و از آنجا به جزيره خضراء سفر كرد و پس از آن از راه دريا به سبته رفت و در آنجا گاهى نزد ماهى‌گيران اجير شد و سرانجام به مراكش كوچ كرد. در مراكش، نام وى را در زمره سپاهيان نوشتند و به اندلس بردند. اگر درست باشد كه با شيخ ابوسعود اندلسى آشنا بوده و يا نزد او سلوک داشته است، این آشنايى مى‌بايست مربوط به همین دوره باشد. به‌ هر حال، ظاهرا در اندلس بوده است كه آوازه مشايخ و فقيهان فاس را شنيده و برای كسب فضل و دانش به آنجا رفته است، اما در فاس از مجلس درس فقيهان و واعظان چندان بهره‌اى نمى‌برده است، تا آنكه به حلقه درس على بن حرزهم پيوست و چون سخنان او را گرم و گيرا يافت، مدتى ملازم مجلس و درس او شد.

وى کتاب معروف «الرعاية لحقول الله»، حارث محاسبى را نزد ابن حرزهم سماع كرد. احتمال دارد كه آشنايى او با «إحياء علوم الدين» و روش عرفانى ابوحامد غزالى نيز حاصل نشست و برخاست با ابن حرزهم بوده باشد، زيرا به قولى، ابومدين «احياء» را نيز از او استماع كرده است. ظاهرا در همین ايام، ابومدين از مجلس درس ديگر مشايخ مشهور فاس نيز بهره مى‌گرفت؛ چنان‌كه نزد على بن غالب فاسى، سنن ترمذى را استماع كرد و به حفظ آن توفيق يافت و نزد وى و نزد ايوب بن عبدالله فهرى، فقه آموخت.

ابومدين در دوران اقامت در فاس، بر كنار ساحل، خلوتگاهى داشته است و چون از مجلس درس مشايخ فاس مطلبى يا نكته‌اى فرا مى‌گرفته، به خلوتگاه خود پناه مى‌برده و در آن باره به تفكر و تأمل مى‌پرداخته است. علاوه بر آنچه گذشت، او در همین روزگار محضر ابوالحسن سلاوى را هم دريافته و نزد ابوعبدالله محمد دقاق به سلوک پرداخته است. گفته‌اند كه ابومدين، نخست از دقاق، معارف صوفيه را آموخته و از دست او خرقه گرفته است، اما تعلق كلى و كامل او به هزمیرى، از مشايخ امى مغرب بوده است.

ابومدين، آوازه بزرگى و كرامات ابویعزى را در فاس شنيده و به ملاقاتش شتافته بود و ديدار كوتاه چند روزه‌اى كه با این پير مغربى داشت، تأثيرى شگرف بر باطن او به جاى گذارد. ابویعزى، به قابليت فراوان او پى برد و او را از خواص شاگردان خود قرار داد. ابومدين از او اجازه ارشاد گرفت و در تمامى عمر، همواره به بزرگداشت ياد وى اهتمام داشت و او را قرين اویس قرنى مى‌دانست. چنين مى‌نمايد كه ابومدين پس از ملاقات با ابویعزى، ناحيه فاس را كه ظاهرا چندان دلبستگى به آن نداشت، ترک گفته و روانه مكه شده است. گویا در همین سفر، در عرفه با شيخ عبدالقادر گيلانى آشنا شده و از او حديث شنيده و از دست وى خرقه پوشيده است. احتمال مى‌رود كه در همین سفر، در مكه با شيخ احمد رفاعى نيز آشنا شده باشد. به‌ هر حال، چنانكه گذشت، وى پيش از این نيز با تصوف در شرق جهان اسلام، آشنايى‌‌هایى داشته و کتاب «الرعاية» حارث محاسبى و «احياء العلوم» غزالى را نزد ابن حرزهم خوانده بوده است.

پس از سفر مكه، ابومدين به روايتى مستقيما به بجايه رفت و به قولى ديگر، نخست به تلمسان و از آنجا به بجايه رفت و در آنجا اقامت گزيد. وى در بجايه به ارشاد پرداخت. مريدان بسيارى در اطراف او گرد آمدند و در بزرگداشت شيخ مغرب مبالغه می‌كردند و حتى مى‌پنداشتند كه خداوند، حب او را بر اهل زمین مقدر و مسلم داشته است. گفته‌اند كه او نزدیک به هزار و به روايتى ۱۲ هزار سالک تربيت كرد كه هر یکى را كراماتى بوده است. در میان مريدان او افرادى از اصناف و طبقات گوناگون، از فقيه، محدث و قاضى تا صوفى، ملامتى و حتى اشخاص امّى ديده مى‌شد و این نكته دليل بر وسعت مشرب و توانايى‌هاى ابومدين در شناخت احوال گوناگون و میزان قابليت‌هاى فكرى و روحى اشخاص است. از همین رو، بسيارى از بزرگان صوفيه و خانقاهيان مغرب نسبت تربيتشان را به او مى‌رسانند. از مريدان ممتاز ابومدين كه راویان معارف و گفتارهاى او نيز بوده‌اند، مى‌توان از ابواحمد ناری، ابوجعفر ابن سراج، ايوب فهرى، عبدالرزاق جزولى و محمد انصارى را نام برد.

حلقه وسيع مريدان ابومدين را اعم از آنان كه محضر او را دريافته‌اند يا به واسطه، با او پيوندى معنوى داشته‌اند، نبايد از وجود دو صوفى مشهور ديگر، ابن سبعين و ابن عربى خالى تصور كرد. ابن سبعين ظاهرا در روزگارى كه در مغرب اقامت داشته بود، با آثار و آرای ابومدين و شايد هم با مريدان و خليفگان وى آشنا شده بود و اينكه گفته‌اند كه ابن سبعين به طريق ابومدين خرقه پوشيده است، حكايت از ارتباط او با طريق ابومدين دارد. با اين‌ همه، اگر نسبت این قول به ابن سبعين استوار باشد، شايد بتوان گفت كه وى چندان پيوندى با طريقه ابومدين نداشته است، اما ابن عربى، ابومدين را نه‌ تنها شيخ خود شمرده، بلكه او را «زبان تصوف» و احياكننده طريقت در بلاد مغرب دانسته و با لقب «شيخ الشيوخ» از او ياد كرده و بالاتر از آن در عرصه عرفان، او را چون قطب و امام و از زمره رجال‌الغيب شناسانده است. ابن عربی در جای دیگری گفته است: ابومدین، شاخه‌ای از نور جنید در مغرب بود. وی، شیخ ما و راهنمای ما، بر مراتب فنا ایستاده بود و نورش تا قیامت ادامه دارد. ابن عربی حتی فراتر از این می‌رود و می‌گوید: ابومدین، شعاعی از ولایت محمدی است که بر مغرب پرتو افکند و جهان را روشن کرد.

یکی از اولیاء الله‌ می‌گوید: شنیدم یکی از این طایفه گفت: ابلیس را به خواب دیدم و از او در مورد ابومدین پرسیدم. شیطان گفت: مثل من با او چون چیزی در خاطر او اندازم مثل بول کردن در دریا است. همچنین آمده است که گروهی دست ابومدین را می‌بوسیدند و از او پرسیدند: از این دست‌بوسی‌ها متاثر نمی‌شوی؟ گفت: حجرالاسود چگونه متاثر می‌شود با اینکه پیامبران و بزرگان آن را بوسیدند؟ من هم حکم حجرالاسود را دارم.

نقل است: گروهی از کافران ابومدین را دستگیر کرده و او را به کشتی خود بردند و او دید که جمعی از مسلمانان در کشتی اسیر شده اند. چون کافران قصد حرکت کردند لنگر کشیدند اما هر چه تلاش کردند نتوانستند کشتی را حرکت دهند. آن‌ها با خود گفتند شاید این قضیه به خاطر شیخ ابومدبن باشد. او را بیرون کنیم تا کشتی حرکت کند. وقتی می‌خواستند او را از کشتی بیرون کنند، او مخالفت کرد و گفت باید همه مسلمانان با من خارج شوند وگرنه از کشتی خارج نمی‌شوم. چون آن‌ها این کار را انجام دادند، کشتی فورا حرکت کرد.

از شخصی نقل شده است: مردی نزد ابومدین مغربی آمد و من با جماعتی نزد وی بودم. آن مرد به درد چشمی مبتلا شده بود که در اثر آن مانند زنی در حال زاییدن فریاد می‌کشید. شیخ وقتی او را دید، دست مبارکش را بر چشمان آن‌ مرد نهاد. فورا درد از چشمان او برخاست و مانند مرده‌ای به خواب رفت. آنگاه برخاست و با جمع از آنجا خارج شد در حالی که دیگر از درد بر او اثری نبود. ابومدین را صاحب کرامات و قطب سلسله علیه دانسته‌اند. شاه نعمت الله ولی در مورد او می‌گوید:

شیخ ابی‌مدینست شیخ سعید   که نظیرش نبود در توحید

نقل است: شبی ابومدین را در مکانی دیدند و شبی دیگر او را در بجایه دیدند با اینکه فاصله بین آن دو قریه، ۴۵ روز راه بود! نقل است: روزی یکی از مریدانِ او در دلش نسبت به شیخ وسوسه‌ای پیدا کرد (که شاید شیخ سخنانش را از خودش می‌گوید نه از الهام). شیخ بی‌آنکه آن را شنیده باشد، رو به او کرد و گفت: «ای پسرم، آنچه از دلم می‌تراود، پیش از زبان از پرتو حق بر جانم وارد می‌شود؛ سخن من نیست، سخن اوست.» همچنین نقل است: در هنگام اقامت شیخ در بجایه، وقتی سیلی جاری شد و راه بازگشت به خانقاه بسته شد، شیخ آب را نگاه کرد و گفت: «یا مَن جَعَلَ الماءَ طَهوراً، جَعَلهُ لِلمُحبّینَ طُرُقاً» و آنگاه قدم در آب گذاشت. همراهان دیدند آب در اطرافش آرام گرفت و تا خانقاه رفت. عده‌ای از شاهدان نقل کرده‌اند که گاهی شیخ در هنگام خلوت شب در ذکر «الله» چنان محو می‌شد که اندکی از زمین بالا می‌رفت؛ مریدان که زیر نظرش بودند، صدای ذکر را می‌شنیدند در حالی که قامت او کاملاً بی‌حرکت بود.

نقل است: مردی خشن و جنگجو به خانقاه آمد تا شیخ را تمسخر کند. شیخ فقط نگاهی آرام به او کرد و گفت: «ای دلِ سنگ، با نگاهِ حق نرم شو.» بعدها، همان مرد از مریدان خالص ابومدین شد و گریه‌اش از خشوع زبانزد همه بود. همچنین در وقایع بجایه آمده است که هرگاه بیماری سختی پیش می‌آمد، مردم به شیخ می‌گفتند دعا کند. دعای او با الفاظ ساده ولی نیت عمیق بود و بارها بیماران بی‌درمان بعد از دعا سلامت یافتند. او خود می‌گفت: «شفا از من نیست؛ من فقط بادِ محبتِ الهی را می‌دمم تا غبار بروبد.» عشق و ارادت ابومدین به پیامبر اسلام (ص) مثال‌زدنی بود. نقل است که در سفر حج، او با حضرت رسول (ص) در حالت بیداری ملاقات کرده و ایشان را زیارت نموده است.

 

آثار

  • آداب الصحبة
  • حرز الاقسام
  • عقيدة
  • بداية المريدين
  • رسالة فی السلوک

 

عروج ملکوتی

شيخ مغرب ظاهرا در اواخر ۵۹۴ قمری به‌ سوى مراكش روانه شد و پيش از آنكه به آنجا برسد در نزدیکى تلمسان، در قريه عباد بيمار شد و درگذشت. پس از دفن، ابومدين حرمت خاص يافت. محمدناصر بن منصور موحدى، بر فراز خاک ابومدين ضريحى گذارد و سلطان ابوالحسن مرينى، مزار او را توسعه داد و مسجدى در جوار آن بنا كرد كه به مسجد سيدى ابومدين معروف شد.

به نام آفریننده عشق

 

شهید ابو عبدالله احمد بن عمر بن محمد بن عبدالله خیوقی خوارزمی (۵۴۰ – ۶۱۸ قمری)، با کنیه ابوالجناب، ملقب به نجم‌الدین کبری و مشهور به شیخ ولی‌تراش، از درخشان‌ ترین چهره‌های عرفان اسلامی و شیعی در سده‌های ششم و هفتم هجری قمری است.

 

ویژگی ها

خوارزمی در سال ۵۴۰ قمری در یکی از اصیل‌ترین طوایف خیوه که دارای عنوان علمی و اجتماعی بودند دیده به دنیا گشود. ایام طفولیت را در دامن مادری عارفه گذرانید و پس از دوران کودکی، علم‌آموزی را از حوزه علمی زادگاهش آغاز نمود. در همان ایام، درد طلب دامن‌گیرش شد و به تهذیب و تزکیه نفس به شیوه عارفان نزد پدر بزرگوارش که از اجله مشایخ عارف نامی شیخ ابویعقوب یوسف همدانی بود پرداخت.

با گذشت زمانی کوتاه، شخصیت علمی او در همان ایام جوانی، مورد توجه خاص اساتید حوزه علمی خوارزم قرار گرفت و به صلاحدید پدر و استادان خویش به سیر و سیاحت پرداخت. اتفاقا به مصر رسید. پس از مدتی اقامت و تدریس، سعادت رفیقِ شفیق او گشت به‌ صحبت شیخ‌الشیوخ روزبهان وزان مصری (ایشان با روزبهان بقلی شیرازی فرق دارند) که از اجله خلفای عارف نامی شیخ ابونجیب عبدالقاهر سهروردی بود رسید که درباره آن بزرگوار می‌فرماید: اکثر اوقات مستغرق تجلی حق و حیران مشاهده جمال مطلق بود.

چون به صحبت او رسیدم، به ریاضت اشتغال نمودم و مدتی در خلوت بودم تا ابواب فتوحات غیبی بر من گشادن گرفت و سعادت انس با عالم قدس دست داد و خلوات متعاقب به سر بردم تا آتش قدس مستور که‌ “من عرف الله کل لسانه” عبارت از آن است و کشف مشهور که “من عرف الله طال لسانه” اشارت به آن است، حاصل شد. حالات من در نظر شیخ پسندیده آمد و مرا به فرزندی قبول کرد و سرپوشیده خویش به من داد و مرا از آن دختر، دو پسر حاصل شد.

شیخ در حوزه علمیه ابومنصور تلمذ نمود. روزی در حوزه ابومنصور در حالیکه با جمعی از ائمه و مشایخ تبریز به بحث سرگرم بودند، ناگاه شیخ واصل، بابافرج تبریزی که از اکابر مشایخ طریقت و اولیای اخفیا بود وارد مجلس درس شد. با ورود آن بزرگوار به حوزه درس و بحث ابومنصور، نجم‌الدین مجذوب او می‌شود، به حدی که ادامه مباحثه برایش غیرممکن می‌گردد. بابافرج نیز نظری به او افکنده و در حالیکه تبسمی به لب داشت مجلس را ترک می‌کند. نجم‌الدین می‌فرماید: به کلی از دست رفتم و از استاد خود امام پرسیدم که این درویش چه کسی است؟ امام گفت: او از مجذوبان است و بابافرج نام دارد.

نجم‌الدین آن شب را با یاد و خیال بابا فرج به سر می‌برد که چگونه بابا فرج با یک نگاه، آتش به جانش افکنده است، صبح چون روزهای گذشته به نزد استاد می‌رود، این‌ بار نه برای تلمذ و فراگیری بلکه از صیادی که او را صید نموده سخن به دل دارد.
از او که با نگاه و تبسمی دلش را ربوده است. نجم‌الدین می‌رود تا شاید گره این مشکل به دست محدث بزرگ گشاده شود. ابومنصور را می‌گوید: ‌ای شیخ، بابافرج ما را صید کرده است و به سلسله شوق قید کرده لطف فرمایید تا در خدمت برویم و او را بیابیم باشد که از بابافرج، فرجی حاصل شود. ابومنصور پیشنهاد برجسته‌ترین شخصیت حوزه علمی خویش را پذیرفته و با جمعی از اکابر ائمه و مشایخ حدیث که در حوزه‌اش تلمذ می‌نمودند، عازم خانقاه بابا فرج می‌شوند. اجازه تشرف به وسیله بابا شاذان، خادم خانقاه به این صورت داده شد: اگر آن‌چنان‌ که به درگاه خدای می‌روند توانند پیش من آمدن.

نجم‌الدین که مست فیض نظر او بود، کلام اسرارآمیز بابافرج را درک نموده، دستار از سر نهاد و به غیر ازار (شلوار) هر چه پوشیده بود بیرون آورد، دست بر سینه نهاده شرف حضور یافت و بعد از مراقبه‌ای کوتاه، حال بر بابافرج متغیر گشت. عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب روشن و متلالی گشته،  دوتایی که به تن داشت منشق شده و بعد از لحظه‌ای آن جامه را که از عظمت غلبات شوق ذات و صدمات تجلیات منشق شده بود بر نجم‌الدین پوشانید و خطابش فرمود: تو را وقت خواندن نیست که تو سر دفتر جهان خواهی شد.

نجم‌الدین به اشارت بابافرج، دلش از نقوش پاک شد و دوات و قلم از دست بینداخته و به خلوت نشست. آنگاه دل را آینه فتوحات غیبی یافت و پس از اعتکاف کوتاهی در خانقاه بابافرج، به طلب کامل مکملی از تبریز خارج شد و نسیم عنایت الهی وزیدن گرفت. آنگاه به شیخ عمار یاسر بدلیسی که از اعاظم مشایخ و اکابر اولیا بود رسید و به ریاضات و مجاهدات اشتغال ورزید. از برکات انفاس و توجهات آن بزرگوار، بر اسرار مکاشفات و مشاهدات اطلاع یافت. خود می‌فرماید: از حال به محول الاحوال پرداختم‌.

مدتی را به دید و بازدید با مقامات علمی شریعت و شیوخ طریقت مصر اشتغال داشت. سپس در سن ۳۵ سالگی در سال ۵۷۵ قمری عازم زادگاهش گردید. با ورود به خیوه (جرجانیه امروز) پس از مستقر شدن و دید و بازدید، در خانقاهی به تدریس علوم اسلامی پرداخت. حوزه درسش چنان مورد استقبال طلاب علوم و معارف اسلامی واقع شد که در‌ اندک زمانی آوازه آن به مراکز علمی آن روز رسید. شخصیت‌های علمی برای دیدار این استاد تازه‌ نفس عازم خوارزم می‌شدند و چون دیگر تلامذه در آن حوزه علمی تلمذ نموده و استفاده می‌کردند.

نجم‌الدین کبری، ابر مرد تاریخ عرفان و از درخشان‌ترین چهره‌های عرفان اسلامی شیعی د سده‌های دوازدهم و سیزدهم میلادی (ششم و هفتم قمری) بود. نجم‌الدین در طی مراحل سلوک، بسیاری از بزرگان عرفا و مشایخ زمان خویش را درک نموده و نزد هر یک از آن شخصیت‌های علم و فضیلت استفاده‌های سرشاری برده است و بعد، آموزگار یک سلسله کامل از‌ اندیشمندان، دانشمندان، مستفیضان از فیوضات قرآن کریم، فقها، حدیث‌شناسان، فیلسوفان، حکیمان و شاعران گردید.

شیخ نجم‌الدین کبری درباره انتساب خود به مشایخ و پیران بزرگوارش فرموده است: خرقه از دست شیخ‌الوری اسماعیل قصری پوشیده‌ام. وی در اجازاتی که جهت فارغ‌التحصیلان حوزه علمی معنوی خویش مرقوم داشته این خرقه را به عنوان خرقه اصل خود معرفی کرده است و مشایخ، آن را معنعن به ساحت قدس ولی تابعین و مصباح موحدین کمیل بن زیاد نخعی، یار شهید و صاحب اسرار امیرالمؤمنین (ع) بیان فرموده است.

در شرح مقامات حضرت شیخ نجم‌الدین کبری مذکور است که وقتی حضرت شیخ در بیابانی ذکرگویان رفته‌اند ناگاه ذکر بر او مستولی شده و مغلوب ذکر گشته و از غلبات و عظمت حضور مذکور و صدمات کلی مست شده و چرخ می‌زده و ذکر می‌گفته است. اتفاقا چاهی در راه بود شیخ در آن چاه افتاده‌اند و خداوند چند شیر را فرستاده بر سر آن چاه آمدند و دست در پای یکدیگر زده‌اند و یکی پای را فروگذاشته سوی شیخ و حق تعالی خطاب فرمود: یا ابا الحارث، دست در پای شیر زن و از چاه هستی، یوسف‌وار بیرون آی. نجم‌الدین کبری به داشتن مکاشفات قوی و پیش‌بینی وقایع مشهور است. مهمترین نمونهٔ آن، پیش‌بینی حمله مغول به خوارزم و اصرار او بر ماندن و دفاع از شهر است، در حالی که بسیاری از بزرگان دیگر قصد مهاجرت داشتند. و هم در جذب (نصیب الهی) و هم در سلوک (پیمودن راه‌ها)، مقامات عالی داشت. نقل است که او در یک جلسه، به ذکر و حال، هفتاد بار به جذب رسید.

نجم‌الدین با یک نگاه، آتش به جان‌ها می‌زد و سوزی در دل‌ها می‌نهاد که درمانی جز وصال نداشت. آن‌قدر در آتش نگاه پرفروغ او می‌سوخت تا خاکستر خودی ننگینش را بر سر کوی قرب به باد داده و خلعت تشرف به کعبه وصال می‌پوشید و خود را در کنار یار احساس می‌کرد و آنگاه رحمت لقاء‌ الله را احساس می‌نمود. بارقه نگاه شیخ، سالک را به عالم جبروت و جلوه صفات الهی عروج می‌داد‌. وی عاشق سینه چاکی بود که جز عشق سرمایه‌ای نداشت و تمام هستی‌اش عشق بود.

نجم‌الدین را ولی‌تراش خواندند چون در غلبات وجد نظر مبارکش به هرکه می‌افتادی نه تنها آتش به جانش می‌زد بلکه به مرتبه ولایت می‌رساندش‌. چنانچه گفته‌اند بازرگانی به قصد تفریح به خانقاه شیخ راه یافت. در آن لحظه شیخ را حالتی قوی بود. نظرش بر آن بازرگان افتاد و او را به مرتبه ولایت رساند. شیخ از او پرسید در کدام مملکت زندگی می‌کنی؟ گفت: فلان جا، شیخ وی را اجازه ارشاد نوشت تا در وطن خویش مردم را ارشاد کند.

فرید‌الدین عطار نیشابوری که از بزرگ‌ترین پرورده‌های‌ مکتب عرفان کبروی است در آثار خویش به عظمت مقام پیر و مرادش شیخ نجم‌الدین کبری اشاره نموده است و اشعاری را سروده که در آن شیخ را با عنوان کبیر یاد فرموده است:
خواجه گوید سر مظهر گوش کن‌   جام از مظهر بگیر و نوش کن‌
بودم‌ اندر پیش نجم‌الدین شبی‌   آن که جز مرغان نبودش هم لبی‌
مایل هروی می‌نویسد: می‌گویند وقتی نجم‌الدین کبری در خوارزم آفتابه گلی به دستش بوده می‌خواست وضو بسازد به حیرت رفت و همان‌طور آفتابه به دستش بود که بعد از لحظه یک‌باره آفتابه به زمین‌ رسید و وی گفت: الحمدلله. مریدان از موضوع پرسیدند که سبب مکث و تفکر شیخ چه بود؟ شیخ نجم‌الدین کبری گفت: من می‌دیدم که فخر رازی هنگام وفات می‌خواهد جان به جان آفرین تسلیم کند و با شیطان در مجادله فکری گرفتار است و شیطان می‌خواست او را در بحث و استدلال مجاب کند و ایمان او را به غارت برد ولی دیدم که شیطان مغلوب شد و فخر‌الدین‌ رازی ایمان به سلامت برد.
نقل است: روزی سخن از اصحاب کهف می‌رفت‌. شیخ سعدالدین حموی را به خاطر گذشت که آیا در این امت نیز کسی هست که سخن وی در سگ اثر کند. نجم الدین به نور فراست بدانست. برخاست و نظری به یکی از سگان کرد و آن سگ در حال بخشش یافت و متحیر و بی‌خود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر کجا که می آمد و می‌رفت قریب پنجاه یا شصت سگ، گرداگرد او حلقه می‌کردندی و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی‌. عاقبت در آن نزدیکی بمرد و شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و بر سر قبر وی، عمارت ساختند.
طریقت کبرویه منسوب به شیخ شهید نجم‌الدین کبری است که نسبت خرقه ارشاد و خلافت ایشان به واسطه شیخ‌الوری کهف‌الدین اسماعیل قصری به کمیل بن زیاد نخعی، تابعی مشهور و یار شهید امیرالمؤمنین (ع) می‌رسد. بهاءالدین نقشبند، نجم‌الدین کبری را «پیرِ پیران» می‌خواند و او را در طریقت، مرجع و استادی والا مقام می‌شمرد. او معتقد بود که اصول طریقت او، ریشه در تعالیم کبری دارد. عطار نیز در تذکرة الاولیاء فصلی ویژه به نجم‌الدین کبری اختصاص داده و او را «امامِ عرفان»، «قطبِ زمان» و «شهیدِ راه حق» نامیده است.

اساتید

  • شیخ حسن جامی
  • شیخ ابراهیم
  • شیخ اسماعیل حلبی
  • شیخ اسماعیل کوفی
  • شیخ اسماعیل رومی
  • شیخ‌ اسماعیل بغدادی‌

شاگردان

 

عروج ملکوتی

وقتی که قوم غارتگر وحشی تاتار به خوارزم می‌رسیدند، شیخ نجم‌الدین، اصحاب و مریدان کامل را که می‌بایستی فردا میراث‌دار عرفان عظیم او باشند امر فرمود که به بلاد خویش روند. آنان از ساحت اقدس پیر خویش استدعای عاجزانه نمودند تا شیخ بر آنها منت گذارده و خوارزم را ترک کند اما شیخ می‌فرماید: مرا اذن نیست و می‌باید در این‌جا شهید شوم‌.

چنگیز و اولادش قبل از رسیدن به خوارزم در بخارا توقفی نمودند و قاضی‌خان را که اعلم علمای آن دیار بود با خویش به خوارزم آوردند و چون به خوارزم رسیدند قاضی‌خان به آن‌ها گفت که سلطان‌المشایخ شیخ نجم‌الدین کبری اینجاست؛ با ایشان و مریدان ایشان، گستاخی نتوان کرد. پسران چنگیز خان که سرخیل آن لشکر بودند قاضی‌خان را به رسالت نزد حضرت شیخ فرستادند که ما را با شما و مریدان شما کاری نیست. شیخ لطف فرمایند تا متعلقان و مریدان بیرون آیند که مبادا ندانسته امری واقع شود. قاضی آمد و پیغام گزارد.

شیخ در جواب فرمود: که هفتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بودم. در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بی‌حرمتی باشد. لشکر به خوارزم حمله کرد و شیخ نجم‌الدین کبری با شهامت و ایمانی ذاتی در برابر دشمن، دلیرانه به جنگ پرداخت تا عاقبت در سن ۷۸ سالگی در سال ۶۱۸ قمری با تیری که به سینه مبارکش اصابت کرد به ملأ اعلی عروج فرمود. آرامگاه وی در شهرستان جوین، روستای زیرآباد قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی (درگذشت ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری)، معروف به ابوالفضل حسن، از مشایخ، مفسران، محدثان و صوفیان قرن چهارم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

عطار درباره او می گوید: آن حامل امانت، آن عامل دیانت، آن عزیز بی‌زلل، آن خطیر بی‌خلل، آن سوخته حب الوطن، شیخ ابوالفضل حسن رحمة الله علیه. یگانهٔ زمان بود و لطیف جهان و در تقوی و محبت و معنی و فتوت درجه بلند داشت و در کرامت و فراست از اندازه بیرون بود و در معارف و حقایق انگشت نما بود و سرخسی بود و پیر شیخ ابوسعید ابوالخیر بود. نقل است که هر وقت که شيخ ابوسعيد را قبضی بود، می‌گفت اسب زين کنيد تا به حج رويم! به مزار او می‌آمد و طواف می‌کرد تا آن قبض برمی‌خواست و نيز هر مريد شيخ ابوسعيد که انديشه حج تطوع می‌کرد، او را به سر خاک شيخ ابوالفضل می‌فرستاد و می‌گفت آن خاک را زيارت کن و هفت بار گرد آن طواف کن تا مقصود تو حاصل شود.

نقل است که کسی را شيخ ابوسعيد پرسيد: اين همه دولت از کجا يافتی؟ گفت: بر کنار جوی آب می‌رفتم، پير شيخ ابوالفضل از آن جانب ديگر می‌رفت و چشمش بر ما افتاد. اين همه دولت از آنجاست. نقل است از شيخ ابوسعيد ابوالخير که گفت: به سرخس شدم، پير ابوالفضل را گفتم که مرا آرزوی آن است که تفسير “يحبهم و يحبونه” را از لفظ تو استماع کنم. گفت: تا شب درآيد که شب پرده سر بود. چون شب درآمد گفت: تو قاری باش تا من مذکر باشم.

“من يحبوهم و يحبونه” برخواندم و او هفتصد تفسير کرد که مکرر نبود و يکی مشابه نشد تا صبح برآمد و گفت: شب برفت و ما هنوز از اندوه و شادی ناگفته و حديث ما به پايان نرسيد. گفتم: سِر چيست؟ گفت: تویی. گفتم سِرّ سر چيست؟ گفت: هم تویی. نقل است که شيخ را گفتند: باران نمی‌بارد، دعا کن تا باران بارد. آن شب برفی بزرگ باريد. روزی ديگر گفتند: چه کردی؟ گفت: ترينه وا خوردم؛ يعنی که من قطبم چون من خنک شدم همه جهان که بر من می‌گردد، خنک شد.

در اسرارالتوحید آمده که نَفَسِ ابوالفضل حسن، دل سالکان را دگرگون می‌کرد. وقتی کسی پریشان یا گرفتار نزدش می‌آمد، با چند کلمه یا حتی سکوتش آرام می‌شد. نقل‌های فراوانی هست که وی، حال درونی سالکان را بدون توضیح می‌دانست و پیش از آنکه مرید سخن بگوید، پاسخ او را می‌داد و خطاهای پنهان را با لطافت یادآور می‌شد. در حکایات آمده است که دعایش برای درمان بیماران مؤثر بود و وی برای باران دعا می‌کرد و اجابت می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: هرچه دارم از ابوالفضل دارم. اگر ابوالفضل نبود، در این راه یک قدم نمی‌توانستم برداشت.

عطار نیشابوری می‌گوید: دلش چراغِ هدایت بود و نظرش کار هزار موعظه می‌کرد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: ابوالفضل حسن، یکی از ائمه راه بود و بر دل‌ها تصرفی تمام داشت.

ابوالقاسم قشیری می‌گوید: او از مشایخ کامل و اصحاب حال است.

 

از منظر فرهیختگان

ابوالفضل حسن در سال ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری درگذشت و در شهر سرخس (ترکمنستان فعلی) به خاک سپرده شد.

 

 

به نام آفریننده عشق

 

نام وی عتبة بن ابان است و به این دلیل معروف به عتبة بن الغلام شد که از خردسالی (یا وقتی غلام و یا پسربچه ای بود) به زهد و پارسائی روی آورده بود، و یا به دلیل تلاش بسیار در زهد و افراط در پارسائی.

 

ویژگی ها

وی شاگرد حسن بصری بود. وقتی حسن بصری به کنار دريا میگذشت عتبه بر سر آب، روان شد. حسن بر ساحل عجب بماند. به تعجب گفت: آيا اين درجه به چه يافتی؟ عتبه آواز داد: تو سی سال است تا آن میکنی که او می فرمايد و ما سی سال است تا آن میکنيم که او می خواهد. نقل است که شبی تا روز نخفت و میگفت: اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم.

عتبه گفت: شبی حوری را بخواب ديدم. گفت: يا عتبه! بر تو عاشقم. نگر چيزی نکنی که به سبب آن ميان من و تو جدايی افتد. عتبه گفت: دنيا را طلاق دادم. طلاقی که هرگز رجوع نکنم تا آنگاه که تو را بينم. نقل است که روزی يکی بر او آمد و او در سردابه ای بود. گفت: ای عتبه! مردمان حال تو از من می پرسند. چيزی به من نمای تا ببينم. گفت: بخواه! چه ات آرزو است؟ مرد گفت: رطبم می بايد. و زمستان بود. گفت: بگير! زنبيلی بدو داد پر رطب.

نقل است که هرگز هيچ طعام و شراب نخوردي. مادرش گفت: با خويش رفق کن. گفت: «اي مادر من رفق او مي طلبم. اندک روزي بلا می کشد و جاويد در راحت مي باشد».

 

عروج ملکوتی

محل وفات وی را در شام ثبت کرده اند.

 

به نام آفریننده عشق

 

سری سقطی (درگذشت ۲۵۳ قمری)، از بزرگان صوفیه قرن سوم قمری در بغداد بود که در روزگار خود، بزرگ و پیشوای بغدادیان بود.

 

ویژگی ها

ابوالحسن سرّی سقطی ملقب به مُغلّس (کسی که همواره نماز صبحش را پایان شب و آغاز بامداد به‌ جا می‌آورد) از بزرگان صوفیه است. وی در بغداد زاده شد و در روزگار خود، بزرگ و پیشوای بغدادیان بود. او نخستین کسی بود که در بغداد با اصطلاحات صوفیانه از توحید و احوال صوفیان سخن گفت. سری، شاگرد معروف کرخی و دایی و استاد جُنید بود. سقطی می‌گوید: معروف کرخی می‌آمد و کودکی يتيم با او همراه بود. گفت اين کودک را جامه کن و من جامه کردم. معروف گفت: خدای تعالی دنيا را بر دل تو دشمن گرداند و تو را از اين شغل راحت دهد. من به يکبارگی از دنيا فارغ آمدم از برکات دعای معروف.

نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمين ننهاد. بشر حافی گفت: من از هيچ کس سوال نکردمی مگر از سری که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چيزی از دست وی بيرون شود. جنيد گفت: با سری به جماعتی از مخنثان برگذشتم به دل من درآمد که حال ايشان چون خواهد بود؟ سری گفت: هرگز به دل من نگذشته است که مرا بر هيچ آفريده فضل است در کل عالم. گفتم: يا شيخ نه بر مخنثان خود را فضل نهاده‌ای؟ گفت: هرگز نه.

جنيد گفت: به نزديک سری درشدم وي را ديدم متغير. گفتم: چه بوده است؟ گفت: یک پری بر من آمد و سوال کرد که حيا چه باشد؟ جواب دادم آن پری آب گشت چنين که می‌بينی. نقل است که يکبار يعقوب (ع) را به خواب ديد. گفت: ای پيغمبر خدا اين چه شور است که از بهر يوسف (ع) در جهان انداخته‌ای؟ چون تو را بر حضرت بار هست حديث يوسف را به باد بده. ندایی به سر او رسيد که: يا سری! دل نگاه دار و يوسف (ع) را به وی نمودند. نعره‌ای زد و بيهوش شد و سيزده شبانه روز بی‌عقل افتاده بود. چون به عقل باز آمد، گفتند: اين جزای آن کس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند.

در برخی روایات آمده است: وقتی آتش بزرگی در محلهٔ بغداد برخاست و خطر نابودی شهر می‌رفت، سری دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا، اگر در بغداد کسی هست که تو از او خشنودی، به حق او این آتش را خاموش کن!» گفته‌اند همان لحظه آتش فرو نشست؛ از این رو مردم بغداد او را ولیِّ نگهدارِ شهر می‌دانستند.

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: سری سقطی برای من همچون آفتاب بود در میان ستارگان شب؛ هرچه می‌دانم از اوست. کسی را عابدتر از سری سقطی ندیدم. او جز در هنگام احتضار هرگز دیده نشد که به پهلو بخوابد. هیچ‌کس در زمان ما، در مقامِ توحید و معرفتِ سری سقطی نبود.

عطار نیشابوری می‌گوید: سری سقطی، پیرِ خموشی و صفاست؛ خموش بود و سخن او نَغمی از دل برمی‌آمد که خلق را بیدار می‌کرد.

 

عروج ملکوتی

سری در سال ۲۵۳ قمری در ۹۸ سالگی در شهر بغداد درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابراهیم‌ خَوّاص‌، ابو اسحاق‌ ابراهیم‌ بن‌ احمد بن‌ اسماعیل‌ (وفات ۲۹۱ قمری)، یکی‌ از مشایخ‌ صوفیه ‌ و از اقران‌ جنید و نوری می‌باشد‌.

 

ویژگی ها

اصل‌ وی‌ از سامرا بوده‌ ولی‌ در ری اقامت‌ داشته‌ است‌. برخی‌ زادگاه‌ او را بغداد دانسته‌ و گفته‌اند که‌ پدرش‌ از آمل ‌ به‌ بغداد آمده‌ بوده‌ است‌. گفته‌اند که‌ شهرت‌ ابراهیم‌ به‌ خوّاص‌ (از خوص به‌ معنی‌ برگ‌ خرما) از این‌ رو بوده‌ که‌ وی‌ با بافتن‌ و فروش‌ آن‌ زندگی‌ می‌گذرانده‌ است‌. خواص‌ غالب‌ اوقات‌ را در سفر می‌گذرانید، ولی‌ سرانجام‌ در ری‌ اقامت‌ گزید.

وی‌ علاوه‌ بر جنید و نوری‌، چندی نیز با ابوعبدالله‌ مغربی ‌ مصاحبت‌ داشته‌ است‌. نسبت‌ او را در طریقت‌ به‌ سری‌ سقطی‌ رسانده‌اند. درباره علت‌ تغییر حال‌ و انقلاب‌ باطنی‌ او نوشته‌اند که‌ روزگاری‌ با سعی‌ تمام‌ در پی‌ اکتساب‌ علوم‌ ظاهری‌ بود تا آنکه‌ یک روز در گذرگاهی‌ به‌ سالکی‌ مجذوب‌ برخورد که‌ به‌ او گفت‌: «تا چند تن‌ و جان‌ خویش‌ در پی‌ تحصیل‌ علوم‌ ظاهری‌ رنجه‌ می‌داری‌؟ یک‌ چند به‌ اکتساب‌ معارف‌ بکوش‌ و طریق‌ سیر و سلوک‌ بپوی‌ تا به‌ بعضی‌ از مقامات‌ رسی‌ که‌ از حیطه تصویر و تقریر بیرون‌ است‌.» از جمله مریدان‌ وی‌ ابوجعفر خلدی‌ ‌و سیروانی‌ مهین ‌بوده‌اند.

خوّاص‌ از جمله مشایخی‌ بود که‌ در مقام‌ توکل، سیر سلوک ‌داشت‌ و در این‌ مقام‌، بادیه‌های‌ متعدد را بدون‌ زاد و توشه‌ در نوریده‌ بود، اما هرگز سوزن‌، نخ‌، ظرف‌ آب ‌و مقراض‌ را از خود دور نمی‌داشت‌، زیرا همراه‌ داشتن‌ آن‌ها را لازمه رعایت‌ احکام ‌شریعت ‌از سوی‌ سالک‌ تلقی‌ می‌کرد و با خود داشتن‌ آن‌ها را مغایر با توکل‌ نمی‌دانست‌. در توکل‌ آنچنان‌ مقام‌ والایی‌ یافته‌ بود که‌ او را رئیس‌ المتوکلین‌ نیز گفته‌اند.

وی‌ نیز همچون‌ بسیاری‌ از مشایخ‌ صوفیه‌ از خلفا و سلاطین‌ و اموال‌ آنان‌ احتراز می‌نمود. نقل است: زنی‌ از زائل‌ شدن‌ صفای‌ قلب‌ خود نزد او شکایت‌ برد. او در پاسخ‌ گفت‌: آیا «شب‌ِ مشعل‌» را به‌ یاد می‌آوری‌؟ آن‌ زن‌ به‌ خاطر آورد که‌ وقتی‌ مشغول‌ رشتن‌ نخ‌ بوده‌، مشعل‌ سلطان‌ از آنجا عبور کرده‌ و او در روشنایی‌ آن‌ مشعل‌ نخی‌ رشته‌ و آن‌ نخ‌ را در بافتن‌ لباسی‌ به‌ کار برده‌، سپس‌ آن‌ لباس‌ را به‌ تن‌ کرده‌ است‌. پس‌ چون‌ آن‌ لباس‌ را به‌ اشاره خوّاص‌ از تن‌ برون‌ کرد و آن‌ را صدقه ‌داد، صفای‌ قلب‌ خویش‌ بازیافت‌.

خواص‌، صاحب‌ تصنیف‌ در معاملات‌ و حقایق‌ نیز بوده‌ است‌. خواجه‌ عبدالله‌ انصاری‌ گوید که‌ کتاب‌ «اعتقاد» او را دیده‌ است‌ و اشعاری‌ نیز از او نقل‌ کرده‌اند. کلابادی ‌او را در ردیف‌ جنید بغدادی ‌ و احمد بن‌ عیسی‌ خرّاز و در زمره کسانی‌ که‌ سبب‌ انتشار علوم‌ اشارات‌ در تصوف ‌شده‌اند، نام‌ می‌برد. از تصانیف‌ او امروز چیزی‌ در دسترس‌ نیست‌ و تنها از طریق‌ آثار مؤلفین‌ نخستین‌ صوفیه ‌ سخنانی‌ پراکنده‌ از او به‌ ما رسیده‌ است‌.

در میان‌ سخنان‌ او تأکید بر لزوم‌ رعایت‌ شریعت، فراوان‌ به‌ چشم‌ می‌خورد، تا آنجا که‌ بر اساس‌ آنچه‌ که‌ از هاتفی‌ شنیده‌ است‌، هر معرفتی‌ که‌ همراه‌ با شریعت‌ نباشد در نظر او کفر است‌. سخن‌ او در وصف‌ خُلّت‌ و محبت‌ به‌ غایت‌ لطیف‌ است‌. در تعریفی‌ که‌ او از محبت‌ به‌ دست‌ می‌دهد و جوهره اصلی‌ آن‌ را «محو ارادات‌ و احتراق‌ جمله صفت‌ بشریت‌ و حاجات‌» می‌گوید در حقیقت‌ معنای‌ «فنا» را در قالب‌ «محبت‌» بیان‌ می‌کند. در باب‌ توحید، معرفت ‌و اهمیت‌ جایگاه‌ قلب آدمی‌ نیز سخنان‌ نغزی‌ از او نقل‌ شده‌ است‌.

خواص را گفتند از عجايب اسفار خود ما را چيزی بگو. گفت: وقتی خضر از من صحبت خواست من نخواستم در آن ساعت که بدون حق، کسی را در دل حظ و مقدار باشد. حامد اسود گفت: با خواص در سفر بودم. به جایی رسيدم که آنجا ماران بسيار بودند.  وی رکوه بنهاد و بنشست. چون شب آمد، ماران بیرون آمدند. شيخ را آواز دادم و گفتم: خدا را ياد کن. همچنان کرد و ماران همه بازگشتند. بر اين حال همان‌جا شب بگذاشتم. چون روز شد نگاه کردم، ماری بر شيخ حلقه کرده بود. گفتم: يا شيخ، تو ندانستی؟ گفت: هرگز مرا شبی از دوش خوش تر نبوده است.

مریدی نقل کرد که با خواص در باديه بودم. هفت روز بر يک حال همی رفتيم، چون روز هشتم بود، ضعيف شديم. شيخ مرا گفت: کدام دوست داری، آب يا طعام؟ گفتم آب. گفت: اينک پشت تو است، بخور. بازنگرستم آبی ديدم چون شير تازه و بخوردم و طهارت کردم و او همی نگريست و آنجا نيامد چون فارغ شدم خواستم که مقداری بردارم. مرا گفت: دست بدار که آن آب از آن نيست که یتوان برداشت.

گفت: وقتی در سفر بودم به ويرانی در شدم. شب بود. شيری عظيم ديدم و بترسيدم. هاتفی آواز داد: مترس که هفتاد هزار فرشته با توست، تو را نگه میدارند. و گفت: وقتی در راه مکه شخصی ديدم عظيم منکر، گفتم تو کيستی؟ گفت: من پری‌ام. گفتم: کجا می‌شوی؟ گفت: به مکه. گفتم: بی‌زاد و راحله؟ گفت: از ما نيز کس بود که بر توکل برود چنانکه از شما. گفتم: توکل چيست گفت: از خدای تعالی فراستدن.

ابوالحسن علوی می‌گوید که ابراهیم شبی به من گفت: به جایی خواهم رفت، با من مساعدت می‌کنی. گفتم: تا به خانه شوم و نعلين در پا کنم. چون به خانه شدم خايگينه ساخته بودند. مقداری بخوردم و بازگشتم تا به او رسيدم. آبی پيش آمد و او پا بر آب نهاد و رفت. من نيز پا فرو نهادم اما به آب فرو رفتم. شيخ روی از پس کرد و گفت: تو خايگينه بر پای بسته‌ای؟ گفتم: ندانم کدام از اين دو عجیب‌تر بود. بر روی آب رفتن يا سرّ من بدانستن. نقل است که گفت: مرا از خدا عمر ابدی می‌بايد در دنيا تا همه خلق در نعمت بهشت مشغول شوند و حق را فراموش کنند و من در بلای دنيا به حفظ آداب شريعت قيام نمايم و حق را ياد کنم.

 

عروج ملکوتی

وی در مسجد جامع‌ ری وفات‌ یافت‌. یوسف‌ بن‌ حسین‌ رازی‌ (از عرفای‌ آن‌ عصر) امر تغسیل‌ او را عهده‌دار شد و او را زیر حصار طبرک‌ به‌ خاک‌ سپردند. وفات‌ او را اکثر مؤلفان‌ در سال ۲۹۱ قمری نوشته‌اند.