نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

شهید احمدعلی نیری از عرفا و شهدای هشت سال دفاع مقدس است. وی در نوزده سالگی به شهادت رسید.

 

ویژگی ها

شهید احمد علی نیری در تابستان ۱۳۴۵ شمسی در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود. از همان زمان کودکی به حق‌الناس و نماز اول وقت بسیار حساس بود. در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می‌داد. همه می‌دانستند که اگر در مقابل او غیبت کسی را بکنند با آن‌ها برخورد سختی خواهد کرد. یکی از دوستان ایشان می‌گوید: یک بار از احمد پرسیدم که احمد من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما سوالی از تو دارم نمی‌دانم چرا در این چند سال اخیر، شما این قدر رشد معنوی کردید اما من نه. لبخندی زد و می‌خواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیم. بعد از کلی اصرار، سرش را بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی؟! گفت: بنشین تا بگویم.

نفس عمیقی کشید و گفت: یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما در آن سفر نبودید. همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت: احمد آقا برو این کتری را آب کن و بیاور تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد و گفت: آنجا رودخانه است، برو آنجا آب بیاور. من هم را افتادم. از لا به لای بوته‌ها و درخت‌ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد. یک دفعه سرم را پایین انداختم و همان جا نشستم! بدنم شروع به لرزیدن کرد و نمی‌دانستم چه کار کنم! همان‌جا پشت بوته‌ها مخفی شدم. من می‌توانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوته‌ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. من همان‌جا خدا را صدا کردم و گفتم: «خدایا کمکم کن، الان شیطان من را وسوسه می‌کند که من نگاه کنم و هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود اما به خاطر تو از این از این گناه می‌گذرم.»

بعد کتری خالی را از آنجا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچه‌ها مشغول بازی بودند. من هم شروع به آتش درست کردن بودم و خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که آقای حق شناس گفته بود: «هرکس برای خدا گریه کند، خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» من همین‌طور که اشک می‌ریختم،  گفتم از این به بعد برای خدا گریه می‌کنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین‌طور که داشتم اشک می‌ریختم و با خدا مناجات می‌کردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یا الله…» به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم و ناخودآگاه از جایم بلند شدم.

از سنگ ریزه‌ها و تمام کوه‌ها و درخت‌ها صدا می‌آمد. همه می‌گفتند: «سُبوح قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرّوح.» وقتی این صدا را شنیدم، ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم و دیدم بچه‌ها متوجه نشدند. من در آن غروب، با بدنی که از وحشت می‌لرزید به اطراف می‌رفتم و از همه ذرات عالم این صدا را می‌شنیدم! احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد! احمد بلند شد و گفت: این را برای تعریف از خودم نگفتم. گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد. بعد گفت: «تا زنده‌ام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.»

آیت الله حق شناس می‌گوید: من نیمه شب راهی مسجد شدم. به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است. من دیدم شهید نیّری مشغول سجده است اما نه روی زمین بلکه بین زمین و آسمان مشغول تسبیح حضرت حق است. همچنین یک روز، قنوت شهید نیری در نماز خیلی طولانی شده بود و یکی از دوستانش از او دلیل این کار را پرسیده بود و او گفت: در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم و بهشت و جهنم را دیدم. همچنين انبیا را دیدم که در کنار هم بودند‌. آیت الله حق شناس وقتی نماز خواندن ایشان را دیده بود، می‌گفت: من به حال و روز این جوان غبطه می‌خورم. احمدعلی نیّری می‌گوید: وقتی در حرم مطهر بودم به خاطر وضع بد مردم (بدحجابی ها و…) از ترس نگاه به نامحرم نمی‌خواستم وارد حرم بشم اما آقا به ما فهماندند به داخل حرم مشرف شوید.

یکی از دوستان احمد آقا می‌گوید: من رازی با خدا داشتم و آن دو حاجت بود که خیلی دوست داشتم برآورده شود. روزی احمد آقا به من گفت: شما دو حاجت داری که این دو حاجت را از خدا طلب کردی. اینکه خدا حاجت شما را بدهد یا نه موکول کرده به اینکه شما روز عاشورا مراقبه خوبی از اعمال خودت داشته باشی. نقل است: جمال، یکی از دوستان احمد آقا بود. او که به جنگ رفته بود، خبر جراحتش به گوش خانواده‌اش رسید. یکی از دوستان جمال می‌گفت: مطمئن هستم جمال مجروح شده و برمی‌گردد، لذا پیش احمد آقا رفته و می‌گوید: خبر شهادت را ننویس، جمال زنده است. احمد آقا گفت: من جمال شما را دیدم و در بهشت بود. همان دو ماه پیش موقع عملیات شهید شد. گفتم: جمال حرف دیگری به تو نزد؟ احمد آقا گفت: چرا گفت دو ماه نماز قضا برایم بخوان.

در هنگام مراسم ختم جمال، شهید نیّری گفته بود: آقا امام زمان (عج) در مراسم جمال شرکت کرده است؛ به همین دلیل اصرار داشتم همه بچه‌ها در مراسم ختم او شرکت کنند. نقل است روزی شهید نیّری و دوستش در مسجد مشغول فعالیت بودند. هنگام بازگشت، شهید نیّری به دوستش گفت: اگر می‌خواهی من تو را با موتور به خانه برسانم. دوستش گفت: نه، خانه ما نزدیک است، پیاده می‌روم. شهید گفت: شاید سگ دنبالت کند، بیا با من برویم، اما دوستش قبول نمی‌کند. هنگام بازگشت، دوست احمد آقا با هشت سگ سیاه روبرو می‌شود و به صحت حرف شهید نیری پی می‌برد.

احمد آقا می‌گفت: خداوند به من عمر افراد و فیوضاتی که به افراد می‌شود را نشان داده است. من می‌بینم بعضی از افراد که جمعه شب‌ها به جلسات آقای حق شناس می‌آیند، انسان‌های بزرگی هستند و باطن انسان را می‌بینند، لذا به اعمالتان دقت کنید. او می‌گفت: بچه ها حداقل سعی کنید سه روز از گناه پاک باشید. اگر در این سه روز مراقبه و محاسبه را انجام دهید حتما به شما عنایاتی می‌شود. نقل ایت: یک روز احمد آقا با دوستانش به مسجد جمکران مشرف می‌شود. هنگام استراحت، احمد آقا به طرف بیابانی می‌رود و دوستانش از روی کنجکاوی او را تعقیب می‌کنند. آن‌ها خیلی آرام به طرف احمد آقا می‌رفتند اما احمد آقا متوجه حضور آن‌ها شد و گفت: چرا دنبال من می‌آیید؟ آن‌ها گفتند: ما باید با شما بیاییم و هر جا بروی با شما باشیم. او گفت: اگر طاقتش را دارید و می‌توانید با من بیایید. نفسی کشید و گفت: دارم به دست بوسی مولا می‌روم. تا این جمله را گفت، زانوهای ما شل شد و نمی‌توانستیم از جای خود حرکت کنیم.

یکی از دوستان احمد آقا می‌گوید: یک روز برای رسیدن به کاری باید با موتور ایشان سریع برمی‌گشتیم. به همین دلیل، احمد آقا سرعت موتور را زیاد کرد. ناگهان یک خودرو به جلوی ما چرخید و چون کنار آن یک خودروی دیگر بود راه ما مسدود شد. با توجه به سرعتی که داشتیم با خودم گفتم الان تصادف می‌کنیم و چشمانم را بستم. بعد از اینکه چشمانم را باز کردم، گفتم: چه شد؟ ما زنده ایم؟ احمد آقا گفت: خدا را شکر. خدا ما را نجات داد وگرنه ما باید آنجا تصادف می‌کردیم. نقل شده است که احمد آقا در نماز جماعت، صورتش از اشک خیس می‌شد و بدنش می‌لرزید و مانند پرنده‌ای شده بود که طاقت ماندن در این دنیا را ندارد. او همچنین می‌گفت: خداوند به بعضی از عارفان، چشم برزخی و طی الارض اعطا می‌کرد اما آن‌ها بعضا از خداوند می‌خواستند که این عنایات را از خودشان بگیرد، چون این ها نشانه کمال انسان نیست. او می‌گفت: همین طی الارض که خیلی‌ها آرزوی آن را دارند، از اولین کارهایی است که مومنان می‌توانند انجام دهند.

 

عروج ملکوتی

شهید نیّری در ۲۷ بهمن ۱۳۶۴ در ۱۹ سالگی در اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. هنگامی که گلوله به او اصابت کرد، او را رو به قبله کردند و گفت: السلام علیک یا اباعبدالله و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

به نام آفریننده عشق

 

فاطمه بنت عمران صاحب احوالی عالی و عبادتی بسیار بود. وی در دامغان مصاحب ابوعبدالله بود.

 

ویژگی ها

ابو محمد موصلی می گفت: فاطمه، رابعه زمان خود است. فاطمه مستحاب الدعوه بود و فقیران و غریبان را سرپرستی میکرد تا آنکه از دنیا رفت.

 

 

به نام آفریننده عشق

 

امه الله از عرفای نوقابد از روستای جبال دامغان بود. وی همسر عبدالله جبلی و مصاحب بایزید بسطامی بود.

 

ویژگی ها

امه الله به داشتن آیات و کرامات معروف بود و وی را صاحب فراست گفته اند. او همسرش را از حالات بایزید خبر میداد و میگفت: ابویزدید در این ساعت چنین و چنان کرد. شوهرش برای اینکه از این کرامت او مطمئن شود جای پارچه ای در خانه بایزدید را از او سوال کرده بود و او به درستی جواب داده بود.

 

به نام آفریننده عشق

 

وی از صوفیان ثروتمند شام بود که تمام دارایی خود را برای احمد بن ابی الحواری و یاران او خرج کرد.

 

ویژگی ها

نقل است روزی تشتی برای او می آوردند و او می گوید: تشت را از من دور کنید زیرا در آن مرگ هارون الرشید را می بینم. پس از آنکه پرس و جو شد متوجه شدند هارون الرشید در همان روز از دنیا رفته است. همچنین رابعه می گفت: گاهی اوقات جن ها را در خانه می بینم که می روند و می آیند و چه بسا حوریانی هستند که چهره هایشان را با آستین خود از من می پوشانند.

 

به نام آفریننده عشق

 

فضه نوبیه، کنیز حضرت زهرا (س) است که پیامبر (ص) او را به این نام خواند. نام او در روایات مرتبط با ولادت حسنین (ع)، ماجرای نزول آیه اطعام و شهادت حضرت زهرا (س) آمده است.

 

ویژگی ها

فضه، اصالتاُ از اهالی نوبیه بود. نوبیه شهری است در جنوب سودان یا جنوب مصر و شرق نیل. برخی او را هندی و برخی دیگر دختر پادشاه هند معرفی‌اش کرده‌اند. فضه، کنیز حضرت زهرا (س) بود. پس از نزول آیه «فقل لهم قولا میسورا»، پیامبر (ص) وی را به خانه حضرت زهرا (س) فرستاد و او را فضه نامید. حضرت فاطمه (س) کارهای خانه را بین خود و فضه تقسیم کرد؛ یک روز خود و یک روز فضه کارها را انجام می‌داد. او در ماجرای بیماری حسنین (ع)، که علی (ع) و فاطمه (س) نذر کردند در صورت بهبودی آنان سه روز روزه بگیرند، با آنان همراه شد و چنین نذری کرد. آیات ۷ و ۸ سوره انسان درباره این ماجرا نازل شده است.

حضرت علی (ع) هنگام دعوت به وداع فرزندان خود با پیکر مادر، فضه را هم خطاب قرار داده و گفته است: ای ام کلثوم،‌ ای زینب،‌ ای سکینه ،‌ای فضه،‌ ای حسن،‌ ای حسین، بشتابید و با مادرتان وداع کنید. فضه بعد از شهادت حضرت زهرا (س)، به علی (ع) رسید و پس از آن بیست سال زندگی کرد. فضه را زنی صالح و با تقوا دانسته‌اند.

حضرت علی (ع) او را به همسری ابوثعلبه حبشی درآورد و فضه از او یک پسر به دنیا آورد. بعد از مرگ ابوثعلبه، فضه با ابوملیک غطفانی ازدواج کرد و پس از این ازدواج، پسرش از ابوثعلبه از دنیا رفت. فضه از ابوملیک دارای فرزندانی شد؛ دختری به نام شهره بنت مسکه بنت فضه، که کرامتی هم برای او نقل می‌کنند، از نوادگان اوست. در بعضی از منابع، از شکایت شوهر دوم از وی نزد عمر بن خطاب سخن به میان رفته و او به نفع فضه قضاوت کرد‌ه است.

فضه حدود بیست سال با آیات قرآن حرف می‌زد و به دیگران پاسخ می‌داد. او در روایتی طولانی، حالات حضرت زهرا (س) را از زمان رحلت پیامبر (ص) تا شهادت فاطمه (س) بیان می‌کند. حضرت علی (ع) در مورد وی می‌گوید: «اللهم بارک لنا فی فضّتنا» برخی گفته‌اند که او علم کیمیا می‌دانست و این علم را حضرت زهرا (س) به وی تعلیم کرده بود. پیامبر (ص) هم دعا برای مشکلات و همچنین اذکاری را به وی تعلیم کرده بود. خلیفه دوم به مقابل علمی وی اعتراف کرده است.

در بعضی منابع از حضور فضه نوبیه در کربلا سخن گفته شده است. داستان شیر و فضه بنا بر حضور وی در کربلا نگاشته شده است. ادریس بن عبدالله اودی می‌گوید: چون امام حسین(ع) شهید شد و لشکر عمر بن سعد خواستند اسب بر بدن امام بتازند، فضه به حضرت زینب (س) گفت:‌ ای بانوی من! روزی کشتی «سفینه» در دریا شکست و او به جزیرهای افتاد و در آنجا شیری دید. او خطاب به شیر گفت:‌ ای ابا الحارث، من غلام رسول خدایم! پس آن شیر غرغرکنان پیشاپیش او رفت تا او را به راه رساند.

هم اکنون آن شیر در جایی زانو زده است؛ بگذار من بروم و به او آگاهی دهم که این مردم فردا چه خواهند کرد. فضه نزد آن شیر رفت و گفت:‌ ای ابا الحارث! آن شیر سر بلند کرد و فضه به او گفت: می‌دانی فردا می‌خواهند با امام حسین (ع) چه کنند؟ می‌خواهند اسب بر پشتش بتازند. شیر آمد و دو دست خود را روی پیکر امام حسین (ع) نهاد و لشکر جلو آمده و شیر را دیدند. عمر بن سعد به آن‌ها گفت: این فتنه است، مبادا آن را برانگیزید؛ برگردید. آن‌ها هم برگشتند. با توجه به گزارش‌های قطعی در مورد تاختن اسب بر بدن امام حسین (ع)، این داستان محل تردید است.

در کتاب گلشن احباب تالیف سید محمد صادق طهرانی آمده است: فضه، خادمه امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهما السلام بود و به واسطه مجاهداتی که داشت، داخل در سوره هل اتی (انسان) شد. قبر مطهر ایشان در شام بوده و بسیار نورانی است.

 

عروج ملکوتی

مقبره‌ای منسوب به فضه در دمشق در قبرستان باب الصغیر موجود است. قبر وی کمی بالاتر از مرقد منسوب عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب و در انتهای غربی قبرستان قرار دارد. حجره و مرقد او گنبدی کوچک داشته و دیواره‌های آن از سنگ سیاه است.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوالغیث یمنی از جمله صوفیان معاصر شیخ رضی الدین صالح بود.

 

ویژگی ها

وی دارای مقامات عالیه و کرامات عجیب بوده است. وی در اوایل حال از راهزنان بود اما روزی در راه که نشسته بود و مردم را تماشا می کرد ناگهان صدایی شنید: ای آنکه چشم بر قافله داری، دیگری چشم بر تو داشته است. این جمله در او اثر می کند و باعث توبه وی می شود.

روزی برای سفر از درازگوش خود استفاده کرده بود و مدتی برای تهیه هیزم درازگوش خود را رها کرد. وقتی که نزد درازگوش آمد شیری دید که درازگوش او را هلاک کرده است. آنگاه رو به شیر کرد و گفت: حال که درازگوش من کشتی به عزت معبود سوگند جز بر تو حمل نمی شوم! پس هیزم ها را روی شیر گذاشت و شیر نیز در کمال فروتنی هیزم های او را به مقصد برد.

نقل است که روی فقرا از او تمنای گوشت کردند. او گفت: فلان روز در بازار گوشت خواهید خورد. همانطور هم شد و پیش بینی وی محقق شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

هادی سبزواری (۱۲۱۲ – ۱۲۸۹ قمری) حکیم، عارف و شاعر شیعه عصر قاجار و بزرگ‌ترین فیلسوف قرن سیزدهم است‌‌.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۱۲ قمری در شهر سبزوار و در خانه حاج میرزا مهدی، یکی از انسان‌های وارسته و مؤمن سبزوار، پا به عرصه وجود گذاشت و هادی نام گرفت. او هشت سال داشت که به جمع محصلان علوم مقدماتی پیوست و در اوان نوجوانی ادبیات عرب (صرف و نحو) را فرا گرفت و دیری نگذشت که به جلسات درس‌های بالاتر راه یافت. وی هر چند در ده سالگی پدرش را از دست داد، اما توانست به کمک یکی از اقوام خویش، راه‌های سخت آینده را هموار سازد. پسر عمه‌اش، حاج ملا حسین سبزواری که خود اهل فضیلت و دانش بود، در ادامه تحصیل، وی را یاری کرد و با کمک او راهی حوزه علمیه مشهد شد و ده سال در کنار بارگاه امام رضا (ع) به تحصیل پرداخت.

حضور ملا هادی در حوزه اصفهان از روزی آغاز شد که وی در سفر حج از راه اصفهان گذر می‌کرد و چون هنوز موسم حج نبود، مدتی در این شهر اقامت گزید. در حوزه پر رونق اصفهان آن زمان، استادانی چون شیخ محمد تقی رازی، محمد ابراهیم کلباسی و ملا اسماعیل کوشکی، محفل درس و بحث علمی داشتند. ملا هادی که هنوز تا موسم حج فرصت داشت، لحظاتش را مغتنم شمرده و در درس بزرگان شرکت جست. او چند وقتی به درس آیت الله کوشکی رفت و احساس کرد این درس برایش چون گمشده گران‌قیمتی بوده که اکنون به آن دست یافته است. بیان شیوا و عمق معلومات استاد، وی را هر روز شیفته‌تر می‌نمود. از همین رو تصمیم گرفت سفر حج خود را به سفر در سلوک دانش و معارف تبدیل کند و در اصفهان ماندگار شود. سفر ملا هادی به هشت سال اقامت در اصفهان انجامید و در این مدت، خود را به زیور دانش و معارف آراست و به برکت بزرگان آن سامان، در علم و حکمت، افق‌های جدیدی در راهش گشوده گردید. ملا هادی در سال ۱۲۴۲ به مشهد بازگشت و پنج سال در مدرسه حاج حسن مشغول تدریس شد.

حکیم با همه وجود شخصیت علمی خویش،  روح بلندی داشت و زندگی را تنها از دریچه حکمت و فلسفه نمی‌گریست؛ به گونه‌ای که گاهی هم صحبتی با فقرا و همنشینی با طبقات دیگر جامعه را مغتنم می‌شمرد. زاهدانه می‌زیست و به اشراف و حتی شخص شاه نیز بی‌توجه بود. نقل می‌کنند که روزی ناصرالدین شاه در سبزوار به خانه وی آمد و او با غذای ساده خود از شاه پذیرایی کرد و در مقابل اصرار شاه، هیچ چیز از وی قبول ننمود. وی باغ انگوری داشت که با دسترنج خود، از آن محصول بر‌می‌داشت و همه ساله به هنگام فصل برداشت، ابتدا سهمی را بین نیازمندان تقسیم می‌کرد و سپس دوستان خویش را به همراه طلاب علوم دینی به آنجا دعوت می‌نمود تا حاصل دسترنج خود را با دیگران مصرف کند. وی خود در دوران زندگی کار می‌کرد و بسیار اشتیاق داشت که از دسترنج خود استفاده کند. وی از بیت‌المال، هیچ ارتزاق نمی‌کرد و در تمام مدت عمر خود، در یک خانه بسیار ساده زیست.

دارایی حکیم منحصر به یک جفت گاو و یک باغچه بود. او هر آنچه را که مورد نیاز بود، با دسترنج خود به دست می‌آورد و نان سالیانه خود را با زراعتی که خود آن را به عهده داشت مهیا می‌کرد. گفته‌اند: ملا هادی یک روز از قنات عمید آباد و یک شبانه روز از قنات قصبه را مالک بود و خودش با استفاده از این دو آب به کشت گندم و پنبه و سایر مایحتاج زندگی اقدام می‌کرد و سالانه سی خروار غله و ده بار پنبه از زمین خویش، برداشت می‌کرد و از باغی که در بیرون شهر واقع بود، سالانه چهل تومان سود به دست می‌آورد. قسمتی از مجموع این درآمدها را برای امرار معاش خویش و باقی‌مانده را بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌نمود.

عروس ملا هادی نقل می‌کند: سالی در روز عید غدیر، دور هم جمع بودیم که ملا هادی فرمود: می‌گویند هر کس در روز غدیر، جامه نو بپوشد، بدنش بر آتش حرام خواهد شد ولی افسوس که ما پیراهن نو مهیا نکردیم. آنگاه ایشان وارد اتاق خودشان شده و پیراهنی نو از جنس کرباس را روی میز مشاهده می‌کنند و می‌گویند: الحمد لله پیراهن نو هم رسید. نقل است: شیخ عبدالنبی نوری سفری به مشهد داشت. به نزدیکی سبزوار که می‌رسد راه را گم می‌کند و به زحمت راه را پیدا کرده و با راهنمایی دو نفر نزد هادی سبزواری می‌رسد. ملا هادی به او می‌گوید: شما در این سفر به زحمت افتادید و با راهنمایی دو نفر مرا پیدا کردید. عبد النبی نوری با خود گفت: شاید همان دو نفر این واقعه را برای ایشان تعریف کرده باشند. آنگاه ملا هادی فرمود: بی‌خود علم خود را هدر مکن؛ کیمیا علم است؟ فقه آل محمد تحصیل کنید که بهترین کیمیا خواهد بود. عبدالنبی که دنبال علم کیمیا بود، متوجه می‌شود که هر دو گفته، از کرامات ملا هادی بوده است.

ملا هادی در جوانی در اصفهان مشغول تحصیل بود. اهالی آنجا، هنگام صبح می‌بینند که جوهایی که پیش هر اسبی ریخته‌اند، دست نخورده باقی مانده و خیال می‌کنند اسب‌ها ناخوش شده‌اند. خبر به حسام السلطنه می‌رسد. پس از تحقیق، معلوم می‌شود جو‌ها از ملا هادی بوده و می‌گویند این از کرامات اوست. نقل است: روزی طلاب به آخوند خراسانی که در آن دوران، طلبه‌ای جوان بود، برای شرکت در دروس ملا هادی سبزواری انتقاد می‌کردند که ملا هادی در پاسخ آن‌ها می‌فرماید: این جوانی را که به دیده حقارت در او می‌نگرید، روزی به پایگاهی از علم خواهد رسید که هزاران نفر از دریای علم او بهره‌مند می‌شوند و تربیت می‌گردند‌‌. این شخص به جایی خواهد رسید که به حکم او، پادشاهی از سلطنت خلع می‌شود. در این هنگام حاضرین با اعجاب برمی‌گردند تا آخوند را مشاهده کنند اما دیدند که طلبه جوان رفته است و دیگر هیچ وقت آخوند به آنجا بازنگشت. در برخی نقل‌ها آمده است که ملا هادی از حالات درونی شاگردان آگاه می‌شد و پیش از طرح پرسش، پاسخ مناسب را بیان می‌کرد. آقا بزرگ تهرانی از هادی سبزواری به عنوان حکیمی بزرگ و صاحب تألیفات مهم یاد می‌کند و جایگاه علمی او را در فلسفه اسلامی ممتاز می‌داند.

نقل است: داماد حاجی دختر فلجی داشت و پزشکان از معالجه وی عاجز بودند. این دختر مفلوج، شبی در خواب، حاج ملا هادی را می‌بیند که به او می‌گوید: برخیز و راه برو. هنگامی که دختر مفلوج از خواب برخاست، همگی مشاهده کردند که دختر دارد راه می‌رود و شفا پیدا کرده است. سید عبدالله سجادی نقل کرده است: من ده ساله بودم که روزی پدرم به من دستور داد که بروم قند بگیرم. در بین راه پول از دستم افتاد و هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. شروع کردم به گریه کردن، چرا که با خود فکر کرده بودم که اگر به خانه بروم،  جواب پدر را چه بگویم. در همین فکر بودم که دیدم ملا هادی، عبا بر سر انداخته و به طرف من آمد و بدون هیج مقدمه‌ای یک قران در دست من گذاشت و رفت و من هم با شادی بسیار به خانه برگشتم. نقل شده است که ملا هادی حین درس دادن از دنیا رفت. بحث توحید بود و مست خدا شد، کتاب را بست، سه بار فریاد لا اله الا الله کشید و از دنیا رفت.

 

اساتید

  • ملا حسین سبزواری
  • محمد ابراهیم کرباسی
  • شیخ محمد تقی
  • ملا علی مازندرانی نوری اصفهانی
  • ملا اسماعیل کوشکی

 

شاگردان

  • محمد کاظم خراسانی
  • محمد کاظم سبزواری
  • شیخ علی فاضل تبتی
  • شاهزاده جناب
  • حسین مجتهد سبزواری
  • ملا علی سمنانی
  • سید احمد رضوی پیشاوری هندی
  • ملا عبدالکریم قوچانی

 

آثار

  • دیوان حاج ملا هادی
  • اسرار الحکمة فی المفتتح المغتتم
  • شرح فارسی بر برخی از ابیات مشکل مثنوی مولانا
  • مفتاح الفلاح و مصباح النجاح
  • شرح الاسماء

 

عروج ملکوتی

حکیم سبزواری پس از هفتاد و چند سال طلوع بر عالم اندیشه، در عصر روز بیست و هشتم ذی الحجه سال ۱۲۸۹ قمری دار فانی را وداع گفت و جامعه مسلمانان و حوزه‌های علمی را در ماتم فرو برد. پیکر پاک و مطهر آن عالم فرزانه، با شرکت اقشار مختلف مردم سبزوار در حالی که دوستان و شاگردان آن بزرگوار از شدت حزن و اندوه اشک می‌ریختند، تشییع شد و در بیرون دروازه سبزوار به نام دروازه نیشابور (معروف به فلکه زند) دفن گردید.

به نام آفرینند عشق

 

امین‌الدین‌ محمد بن‌ علی‌ بن‌ مسعود بلیانی‌، عالم‌ و عارف‌ کازرونی‌ قرن هفتم و هشتم و از مشاهیر خاندان بلیانی و معاصر با آل‌ اینجو است.

 

ویژگی ها

وی در سال ۶۶۸ قمری در روستای‌ بلیان‌، از توابع‌ کازرون‌ فارس به دنیا آمد. مادرش، دختر زاهد عزالله کازرونی از معاریف کازرون و مرید امام‌الدین مسعود بود. امین‌الدین از کودکی، زیر نظر پدرش، زین‌الدین علی و عمویش اوحدالدین عبدالله، به اهل خانقاه پیوست. امین‌الدین پس از وفات پدرش جانشین او شد. پس از او، برادرش امام‌الدین محمد، جانشین وی شد. در منابعی‌ که‌ به‌ شرح‌ احوال‌ شیخ‌ پرداخته‌اند، از همسر و فرزندان‌ او سخنی‌ به‌ میان‌ نیامده‌، اما محمود بن‌ عثمان‌ در کتاب‌ مفتاح‌‌الهدایه‌ از شخصی‌ به‌ نام‌ محب‌الدین‌ با عنوان‌ «شیخ‌ زاده‌» یاد کرده‌ که‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ فرزند وی‌ بوده‌ است‌.

امین‌الدین در خردسالی‌ نزد شیخ‌ الاسلام‌ نورالدین‌ قرآن‌ آموخت‌ و در همان‌ اوان‌، پدرش‌ او را نزد مرید خود، ابوسعید که‌ مردی‌ دائم‌الذکر بود، برد و به‌ ذکر گفتن‌ ترغیبش‌ کرد. امین‌الدین‌ مقدمات‌ علوم‌ را نزد پدر، فقه‌ را نزد عثمان‌ کهفی‌ و حدیث‌ را نزد رشیدالدین‌ احمد کازرونی فرا گرفت‌. از گزارش‌ محمود بن‌ عثمان‌ برمی‌آید که‌ وی‌ برای‌ طلب‌ دانش‌ به‌ نقاط دیگری‌ نیز سفر کرده‌ است‌. امین‌الدین‌ ۴ ساله‌ بود که‌ نزد عمویش‌ اوحدالدین‌ بلیانی‌ تلقین‌ ذکر یافت‌ و به‌ سیر و سلوک‌ عرفانی‌ مشغول‌ شد و پس‌ از چندی‌ از اوحدالدین‌ خرقه خلافت‌ گرفت‌ و به‌ ارشاد و دستگیری‌ مریدان‌ پرداخت‌. در چهارده سالگی از اوحدالدین عبدالله خرقه گرفت‌‌. شجره خرقه او از طریق اوحدالدین با چند واسطه به ابونجیب سهروردی می‌رسد. وی ظاهرا علاوه‌ بر عمویش‌، از بزرگان‌ دیگری‌ نیز بهره‌ برده‌ است‌.

عرفان امین‌الدین شبیه به زهد عرفای قرون اول اسلامی بود. مبانی عرفان او را می‌توان زهد، مخالفت با نفس در خوردن و پوشیدن و خوابیدن، کثرت نماز، ذکر و خلوت‌نشینی دانست؛ البته او به مسائل اجتماعی نیز توجه ویژه‌ای داشته است. بابا رکن‌الدین شیرازی از وی به بزرگی یاد کرده است. وی از شطح و طامات‌گویی بیزار بود و گاه می‌کوشید که برخی از شطح‌های مشایخ را به گونه‌ای شرح و توجیه کند. او همچنین به مریدان کمتر اجازه سماع می‌داد. امین‌الدین ساعاتی از وقت خود را به دیدار حاجتمندان و توجه به مشکلات مردم اختصاص می‌داد و حتی برای حل مشکل آنان، گاه نزد حکّام می‌رفت. از جمله، مراجعه یهودیانی که از او مدد می‌جستند نشانه مقبولیت و اعتماد اهل ادیان به اوست. وی مورد توجه حکام فارس نیز بود. در مفتاح‌الهدایه، به مکاتبات امین‌الدین با حکام شیراز و نیز رابطه مریدانه شرف‌الدین محمودشاه و فرزند او، جلال‌الدین مسعودشاه اینجو با امین‌الدین اشاره شده است.

امین‌الدین‌ در کازرون‌ خانقاهی‌ بنا نهاد و به‌ تدریس‌ و تربیت‌ مریدان‌ پرداخت‌. خانقاه بیش‌ از ۲ سال‌ نداشت‌ که‌ درویش‌ و سالک‌ در خانقاه‌ وی‌ به‌ خلوت‌ می‌نشستند. امین‌الدین بناهایی برای رفاه حال، تحصیل و بهداشت مردم ساخت، از جمله مدرسه دارالحدیث شمسیّه، قنات قرچه و چشمه بمشق یا بیدمشک. از شاگردان امین‌الدین، علاوه بر محمود بن عثمان، مؤلف مفتاح‌الهدایه، می‌توان این افراد را نام برد: خواجوی کرمانی که در مثنوی گل و نوروز و روضةالانوار و همچنین در دیوان خود وی را به عنوان پیر خود ستوده است. ابوالعباس احمد ابی‌الخیربن عزالدین مودود ذهبی، مشهور به زرکوب شیرازی، مؤلف کتاب شیرازنامه شیخ شمس‌الدین محمدصادق و سیدنصرت‌الدین علی بن جعفر حسنی، بانی زاویه‌ای در شیراز.

شرف‌الدین محمودشاه اینجو، حاکم فارس نیز از مریدان او بود. امین‌الدین پس از مرگ وی، تعزیت نامه‌ای به پسر او، جلال‌الدین مسعودشاه اینجو ـ که خود از دوستان و محبان امین‌الدین بود ـ نوشت. حافظ نیز با سرودن با ابیاتی ضمن تکریم بلیانی، اشاره می‌کند که گشایش کارهای بسته در عهد ابواسحاق اینجو، به همت وی بوده است:

دگر بقیه ابدال شیخ امین‌الدین   که یمن همت او کارهای بسته گشاد

از آنجا که‌ امین‌الدین‌ نسبت‌ به‌ ابواسحاق‌ کازرونی‌ ارادت‌ و احترام‌ خاصی‌ داشت‌ و بناهای‌ بسیاری‌ در کازرون‌ به‌ نام‌ شیخ‌ مرشد تأسیس‌ کرد و قصاید عربی‌ و فارسی‌ در مدح‌ ابواسحاق‌ سرود. او را از عارفان‌ طریقت‌ کازرونیه‌ مرشدیه‌ یا اسحاقیه‌ پنداشته‌اند، اما سلسله خرقه او به‌ روایت‌ مریدانش‌ به‌ شیخ‌ ابونجیب‌ عبدالقاهر سهروردی‌ می‌رسد. بنابراین‌، او را باید از عارفان‌ سلسله سهروردیه‌ دانست‌. خواجوی کرمانی در اشعارش از وی به کوه ابراهیم، شیخ اعظم، سرّ الله فی الارض، قطب یگانه و امام‌الواصلین یاد کره است‌. در سید حیدر آملی نیز جامع‌الاسرار، او را «خلیفة‌الله فی الأرض» و از اهل کشف تام توصیف می‌کند.

امین‌الدین‌ مداومت‌ بر ذکر لا اله‌ الا الله‌ را از ارکان‌ بزرگ‌ خلوت‌ نشینی‌ برشمرده‌ و معتقد بوده‌ است‌ که‌ معرفت‌ حق‌، بالاتر از قرب‌ حق‌ است‌، از آن‌ جهت‌ که‌ معرفت‌ بعد از قربت‌ حاصل‌ می‌شود و چه‌ بسا که‌ قربت‌، قرین‌ معرفت‌ نبوده‌ باشد. او سماع‌ رهروان‌ طریقت‌ را تنها در زمانی‌ که‌ به‌ عمارت‌ خانقاهی‌ یا خدمت‌ مشایخ‌ مشغول‌ باشند، جایز شمرده‌ و آن‌ را بر خلوت‌نشینان‌ و اصحاب‌ محاسبه‌ اکیدا ممنوع‌ کرده‌ است‌. از دیگر اصولی‌ که‌ امین‌الدین‌ در خانقاه‌ خود مراعات‌ می‌کرد، آن‌ بود که‌ مریدان‌ را از شطح‌ و طامات‌ گفتن‌ برحذر می‌داشت‌.

مادر شیخ می گوید: «شیخ در شکم من شش ماهه بود اذکار گفتی چنانکه آن اذکار را می‌شنفتم. چون وقت زادن وی بود کسانی که پیش من نشسته بودند آن اذکار را می‌شنفتند.» همچنین کرامات دیگری نیز از شیخ نقل شده است، نظیر: آگاهی از آنچه پیشتر یا در جایی دیگر در غیاب شیخ روی داده است، فراست یا ذهن خوانی، آگاهی از اسرار باطن، استجابت دعا برای باریدن باران، پیش‌گویی و … .

نقل است: پس از آنکه یکی از مریدان شیخ امین الدين از دنیا رفت. او را در خواب دیدند و در عالم خواب به او گفتند: ای جمال، جواب نکیر و منکر را چگونه دادی؟ او گفت: وقتی از من سوال کردند که من ربک و ما دینک؟ من گفتم: ای عزیزان! من به جز این ندانم که بنده خدایم و مرید شیخ امین الدين بلیانی. نکیر و منکر به یکدیگر گفتند: بیا برویم که چون نام شیخ امین‌الدین در میان آمد ما هیچ کار با وی نداریم.

سید عزّالدین می‌گوید: شبی از پروردگار خواستم تا مقام امین‌الدین بلیانی را به من نشان دهد. همان شب پس از اوراد، به واقعه دیدم که سقف شکافته شده و شیخ الاسلام (امین الدین) را دیدم که در هوا آمد و دو ستاره روشن از پیش وی بودند. پرسیدم: شیخ از کجا می آید؟ گفتند: از عالم وصال.

محمد بن عبدالله گفت: روزی در بندگی شیخ الاسلام بودم. او می‌خواست به قریه دریست برود. چون مقداری گذشت و به چشمه آب رسید، گفت: می‌خواهم تجدید طهارت کنم. رفتم و پاره‌ای آب بیاوردم و شیخ به وضو ساختن مشغول شد. در آن زمان، حال بر شیخ غالب شد، چنان که از وضو ساختن بازماند و یک ساعت تمام در آن حال بود. آخر چون باز به خود آمد گفت: الحمد لله رب العالمین.

بعد از آن فرمود: کسانی را نزد خدای تعالی چندان حرمت و عزت هست که اگر یکی از ایشان به گوشه چشم از روی شفقت و مرحمت به شهری نگرد که اهل آن شهر همه از خدای عاصی شده باشند، حق تعالی به حرمت و عزت وی آن قوم را رحمت کند و حساب از ایشان باز نخواهد. در آن زمان که شیخ این کلمات می‌فرمود، رو به قبله نشسته بود و قریه باردان از پیش روی او بود. از تأثیر این کلمات که فرمود و از برکات شیخ، عن قریب اهل آن دِه که همه به فسق و فساد و بی‌راهی مشهور بودند، جملگی، راه راست یافتند و توبه کردند و به طاعت و عبادت حق تعالی مشغول شدند.

مولانا تاج‌الدین عبدالرحمن گفت: وقتی ما تفرقه‌ای سخت و باری عظیم در خاطر پدید شد. رفتم به خدمت شیخ تا او را اعلام کنم و مدد و معاونت خواهم. چون رفتم به خدمت شیخ و سلام کردم بی‌ آنکه شرح حال خود گویم، شیخ، کیفیت احوال من چنانکه بود از اول تا آخر فرمود و سبب علت آن تفرقه و دوای آن را بیان فرمود، چنانکه به یکبارگی مرا از آن پریشانی و بار خاطر باز آورد و آن تفرقه به جمعیت مبدّل گشت از برکات تربیت و نصیحت شیخ قدس الله روحه.

روح‌الدین رمگردی گفت: وقتی مرا قرب یکصد دینار را قرض افتاده بود. بدان سبب از وطن خود بیرون آمدم. چون به کازرون رسیدم، رفتم به خدمت شیخ‌الاسلام تا احول فقر خود در خدمت شیخ عرضه دهم و طلب مدد و معاونت کنم تا از برای من شفقت نامه‌ای بنویسد به حکام شیراز تا قرض مرا ادا کند. چون به خدمت شیخ رسیدم، هیچ نگفتم. چون لحظه‌ای برآمد، شیخ قدس الله روحه روی باز کرد و گفت: سوره فاتحه‌ای از بهر شما بخوانیم تا حق تعالی قرض شما را گزارده کند که این بهتر باشد از کاغذی که برای شما به حکام شیراز نویسم. آنگاه فاتحه‌ای بخواند و دعایی بفرمود. من برخاستم و برفتم و از برکات دعا و همت شیخ، به اندک روزی مرا هزار و دویست دینار فتوح دیده شد و قرضم ادا گردید‌.

نقل است: درویش علی بن عبدالله را مورچه خانه‌ای بود و مورچه‌های بزرگی در آن بود که مانع خلوت و زندگی او گشته بود. وی نزد شیخ امین الدين آمد و از مورچه ها نزد وی شکایت کرد. شیخ گفت: نزد آنان برو و به ایشان بگو: ارض الله واسعه. وقتی پیام شیخ را به ایشان رساندم، همه موران به کلی ناپدید شدند.

نقل است: فردی بود که انگشتان دستش مفلوج شده بود. چون کارگر بود نزد شیخ آمد و از او خواست تا انگشتان وی را شفا دهد تا بتواند کاز کند‌. شیخ دعایی خواند و به دست وی دمید. فی‌الحال انگشتان دست وی شفا یافتند.

 

شاگردان

  • محمود بن‌ عثمان‌
  • احمد زرکوب‌
  • سعیدالدین‌ محمد بن‌ مسعود بلیانى‌

 

عروج ملکوتی

وفات امین‌الدین در یازدهم ذیقعده ۷۴۵ قمری اتفاق افتاد و در خانقاه خود موسوم به خانقاه علیای کازرون به خاک سپرده شد. این بنا هم اکنون نیز زیارتگاه است.

 

به نام آفریننده عشق

 

فاطمه نیشابوری از زنان صوفی و عارف ایرانی قرن سوم هجری اهل خراسان نیشابور بود. او معاصر با ذوالنون مصری و یزید بسطامی بوده‌است. از زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست.

 

ویژگی ها

وی از قدمای زنان خراسان و از عارفان بزرگ بود. بایزید بسطامی وی را ستایش کرده و ذوالنون از او سوالها کرده است. او روزی برای ذوالنون هدیه ای فرستاد اما ذوالنون آن را قبول نکرد و گفت: قبول کردن هدیه از زنان مذلت و خواری است. فاطمه گفت: در دنیا صوفی ای پست تر از آن نیست که سبب در میان بیند.

بایزید بسطامی گفت: در عمر خود تنها یک مرد و یک زن را دیدم و آن زن فاطمه نیشابوری است. از هیچ مقام وی را خبر نکردم که آن خبر وی را عیان نبود. احمد بن محمد می گوید: از ذوالنون پرسدم از این طایفه که را بزرگتر دیدی؟ گفت: هیچکس را بزرگ تر از زنی که او را در مکه دیدم و فاطمه نیشابوری نامیده میشد ندیدم. در فهم معانی قرآن سخنانی میگفت که مرا عجب می آمد. او یکی از اولیای خداست و استاد من است.

به نام آفریننده عشق

 

مالک دینار (درگذشت ۷۴۸ میلادی)، عالم، عارف و جهانگرد مسلمان بود.

 

ویژگی ها

مالک یکی از اولین مسلمانان شناخته شده‌ای بود که پس از خروج شاه چرامان پرومال، به منظور تبلیغ اسلام در شبه قاره هند، به هند آمد. وی را کرامات مشهور بود و رياضات مذکور و دينار نام پدرش بود و مولود او در حال عبوديت پدر بود. اگر چه بنده‌زاده بود اما از هر دو کون آزاده بود. بعضی گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود، چون به ميان دريا رسيد، اهل کشتی گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت. چون به هوش آمد، گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بيهوش شد. چون به هوش باز آمد، باز گفتند: غله بيار. گفت: ندارم. گفتند: پايش گيريم و در دريا اندازيم. هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند – هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته – مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و به ایشان داد.

چون کشتی‌بانان چنين ديدند در پای او افتادند. او بر روی آب رفت تا ناپيدا شد. از اين سبب نام او مالک دينار آمد. سبب توبۀ او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیا دوست و مال بسيار داشت و او به دمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاويه بنا کرده بود و آن را وقف بسيار بود؛ مالک را طمع آن بود که توليت آن مسجد به او دهند. پس رفت و در گوشۀ مسجد سجاده بيفکند و يک سال پيوسته عبادت می‌کرد به اميد آنکه هر که او بديدی در نمازش يافتی. يک شب به طربش مشغول بود. چون يارانش بخفتند، آن عودی که می‌زد از آنجا آوازی آمد: يا مالک، تو را چه بود که توبه نمی‌کنی؟ چون آن شنيد دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحير با خود انديشه کرد. گفت: يک سال است تا خدا را می‌پرستم به نفاق، به از آن نبود که خدا را به اخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از اين چه می‌کنم و اگر توليت به من دهند نستانم.

نقل است: ثابت بنانی دختری داشت صاحب جمال. دختر به نزديک ثابت بنانی آمد و گفت: ای خواجه! می‌خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت ياری دهد. ثابت با مالک گفت. مالک جواب داد: من دنيا را سه طلاق داده‌ام، اين زن از جمله دنيا است؛ مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد. نقل است که مالک وقتی در سايه درختی خفته بود، ماری آمده بود و يک شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد میزد. نقل است که مالک گفت: چندين سال در آرزوی غذا بودم، چون اتفاق افتاد که بروم، رفتم. آن روز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم. در خيمه رفتم و بخفتم. آنگاه با خود می‌گفتم: ای تن! اگر تو را نزديک حق تعالی منزلتی بودی، امروز تو را اين تب نگرفتی. پس در خواب شدم. هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی، اسير شدی و چون اسير شدی گوشت خوک بدادندی. چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی. اين تب تو را تحفه‌ای عظيم بود.

نقل است که مالک را با دهری مناظره افتاد. کار بر ايشان دراز شد. هر يک می‌گفتند من بر حقّم. اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند، هر کدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند، دست هيچ کدام نسوخت و آتش بگريخت. گفتند: هر دو برحق هستند. مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمين نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ايمان نهاده‌ام تا با دهری برابر گردم. آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمايت کرد. دست او تنها در آتش نهدندی تا بديدی. در برخی نقل‌ها آمده است که مردم برای طلب باران یا رفع بلا از او درخواست دعا می‌کردند و گشایش حاصل می‌شد. همچنین نقل‌های متأخر آمده است که حیوانات با او انس می‌گرفتند یا اینکه دعاهایش در حق دیگران مستجاب می‌شد.

 

عروج ملکوتی

واقعه وفات مالک دینار این گونه نقل شده است: وقتی که تاریکی شب فرا رسید، حالش تغییر کرد و از بالا ندا داده شد که قطعا مالک بن دینار از سختی، هولناکی‌ها و مهلکه‌‌های قیامت ایمن شد. بعضی از شاگردانش گفتند: وقتی که ما این صدا را شنیدیم از جا بلند شدیم و پیش مالک بن دینار رفتیم و دیدیم که مالک در حال جان کندن است و انگشتش را بلند کرده و چنین می‌گوید: «لا اله الا الله محمد رسول الله» این را گفت و وفات کرد.