نوشته‌ها

یعقوب چرخی

به نام آرفیننده عشق

 

یعقوب بن عثمان بن محمود غزنوی (درگذشت ۸۵۱ قمری)، معروف به یعقوب چرخی، عالم و عارف طریقه نقشبندیه بود.

 

ویژگی ها

یعقوب چرخی در ابتدا، چندی در هرات و مدتی در مصر به تحصیل علم اشتغال داشت. وی در مصر با زین‌الدین خوافی هم‌درس بود و هر دو آن‌ها از شاگردان شهاب‌الدین سیرافی بودند. او در سال ۷۸۲ قمری به بخارا رفت و پس از آنکه از علمای آن دیار اجازه فتوا گرفت، تصمیم داشت به چرخ بازگردد، اما اندکی پیش از ترک بخارا با بهاءالدین نقشبند دیدار کرد. در این دیدار، بهاءالدین طاقیه (کلاه) خود را به چرخی داد و وی را تشویق کرد تا به نزد تاج‌الدین دشت کولکی برود. چرخی به توصیه او عمل کرد و صحبت تاج‌الدین را دریافت و در نتیجه آن، عزم وی برای دادن دست ارادت به بهاءالدین جدی‌تر شد و از این‌ رو، دوباره به بخارا بازگشت.

در آنجا پس از اشارات غیبی، واقعه‌های گوناگون و تفأل به قرآن کریم، اندک تردیدِ چرخی برای پیوستن به بهاءالدین نقشبند از میان رفت. بنابراین، به نزد وی رفت و به او دست ارادت داد. بهاءالدین برای وی سلسله مشایخ خود را تا عبدالخالق غجدوانی بازگفت و او را به وقوف عددی (یکی از اصول طریقت نقشبندیه که عبارت از رعایت عدد فرد در ذکر قلبی است) مشغول نمود. پس از مدتی ملازمت، بهاءالدین به چرخی اذن سفر داد و سفارش کرد که آنچه از وی به او رسیده است، به بندگان خدا برساند. همچنین بهاءالدین، چرخی را به ملازمت مرید و جانشین خود، علاءالدین عطار توصیه کرد.

چرخی پس از درگذشت بهاءالدین در سال ۷۹۱ قمری، مدتی در بلاتکلیفی به‌ سر برد. در این هنگام، علاءالدین که در چغانیان (در غرب ماوراءالنهر) ساکن بود، به وی نامه‌ای نوشت و از او خواست که طبق وصیت بهاءالدین نزد او بیاید. از این‌ رو، چرخی به چغانیان رفت و تا سه روز پس از وفات علاءالدین در آنجا به‌ سر برد و سپس به جانب هلغتو از توابع حصار رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. نقل شده است که یک روز، درویشی مجذوب به او گفت: ای یعقوب! زود زود قدم بردار که وقت آن رسیده از مقبولان باشی.

 

از منظر فرهیختگان

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: چرخی، ستون خیمه‌ این طریقت در آفاق خراسان خواهد بود.

علاءالدین عطار می‌گوید: شیخ یعقوب، جامع میانِ علم ظاهر و حقیقت باطن است. کسی که به تفسیر او گوش دهد و درِ قلبش گشوده نشود، باید در ایمان خود تأمل کند.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او از آن گروه از مشایخ بود که علم رسمی را با درک شهودی به هم آمیخت؛ به گونه‌ای که فقیهان او را فقیه، و عارفان او را عارفِ کامل می‌دانستند.

 

آثار

  • تفسیر یعقوب‌ چرخی‌
  • رساله ابدالیه
  • رساله انسیه
  • رساله نائیه
  • رساله جمالیه

 

عروج ملکوتی

یعقوب چرخی در سال ۸۵۱ قمری درگذشت. مقبره چرخی در شهر هلغتو (کشور تاجیکستان) قرار دارد.

ابو علی فارمدی

به نام آفریننده عشق

 

فضل‌ بن محمد بن علی (۴۰۷ – ۴۷۷ قمری)، معروف به ابوعلی فارمدی، از عارفان و عالمان معروف طوس در قرن پنجم هجری بود.

 

ویژگی ها

ابوعلی منسوب به «فارمد» است؛ روستایی که در میان آبادی‌های طوس واقع شده است. او دانش فقه را نزد امام ابوحامد غزالی آموخت و احادیث نبوی را از عالمان و محدثانی همچون ابوعبدالله بن باکویه شیرازی، ابومنصور تمیمی، ابوعبدالرحمن نیلی و ابوعثمان صابونی فراگرفت. در همین ایام، ابوسعید ابوالخیر به نیشابور آمد. ابوعلی با او آشنا شد و از اقوال و احوال وی بهره‌ها برد. او سپس نزد ابوالقاسم گرگانی که از پیشوایان و راهبران طریقت بود، به تکمیل مراحل سلوک پرداخت و گاهی نیز به اشاره استاد، به میهنه، نزد ابوسعید ابوالخیر می‌رفت. در همین احوال، گرگانی دختر خود را به ازدواج ابوعلی درآورد و به او اجازه مجلس‌گویی و ارشاد داد. ابوعلی سپس به نیشابور بازگشت و مدتی در آنجا و چندی نیز در طوس، مرو و دیگر شهرها به مجلس‌گویی پرداخت. زبان فصیح و شیرین و نکته‌گویی های بدیع و دلنشین ابوعلی، مجلس‌های او را رونقی خاص بخشیده بود و صوفیان دیگر و مشتاقان اینگونه مجالس از دور و نزدیک به دیدار وی می‌شتافتند.

حضور کسانی چون امام الحرمین جوینی در این مجالس، خود گویای اهمیت گفتارهای فارمدی است. بزرگانی چون محمد غزالی و ابویعقوب همدانی نیز از حضور در همین مجلس‌ها به سوی تصوف گرایش یافتند. کم‌کم آوازه ابوعلی چنان بلند شد که به «لسان الوقت»، «زبان خراسان» و «شیخ خراسان» شهرت یافت. ابوعلی در طریقتِ معنوی خویش جایگاهی یگانه داشت و در وعظ و ارشاد، شاگرد ابوالقاسم  گرگانی بود. در ساحت تصوف، سلسله‌ی معنوی او به دو منبع بازمی‌گردد: شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوالحسن خرقانی. در سنت نقشبندیه، او با خواجه ابوالقاسم گرگانی بیعت کرد؛ در حالی که هم‌زمان از طریق شیوه‌ «اویسی»، از ابوالحسن خرقانی نیز فیض معنوی دریافت نمود.

ابوعلی فارمدی می‌گوید: در اوان جوانی، در نیشابور مشغول کسب دانش بودم. شنیدم که شیخ سعید ابوالخیر به شهر آمده و به وعظ و سخنرانی می‌پردازد. به دیدارش رفتم؛ به محض آنکه نگاهم به چهره‌ نورانی‌اش افتاد، شیفته‌اش شدم و عشقی عمیق نسبت به صوفیان در دلم ریشه دواند. یک بار، با اینکه زمان مناسبی برای دیدار نبود، بسیار مشتاق دیدن شیخ شدم. اتفاقاً از خانه بیرون آمدم و شیخ را در میان جمعیتی انبوه دیدم. او متوجه حضور من نشد، از این رو، بی‌سروصدا به دنبالش رفتم. وقتی وی به مجلس «سماع» رسید، من در گوشه‌ای پنهان نشستم. هنگامی که حالتی از وجد و شور معنوی بر شیخ مستولی شد، او جامه‌ خود را درید و بانگ برآورد: «ای ابوعلی طوسی، کجایی؟» گمان کردم کسی دیگر را صدا می‌زند، بنابراین پیش نرفتم؛ اما چون بار سوم او را فراخواند، دیگران به من گفتند: «او تو را صدا می‌زند.» نزدیک شدم و شیخ آن جامه و کارد را به من بخشید و فرمود: «تو برای ما، همان حکمی را داری که این جامه و کارد دارند.» من آن‌ها را پذیرفتم و با نهایت احترام و تکریم نزد خود نگاه داشتم.

می‌گویند خواجه نظام‌الملک که در آن زمان، همه امور مملکت به تدبیر او می‌گشت، هرگاه ابوعلی فارمدی بر او وارد می‌شد، او را بر جای خود می‌نشاند، در حالی که چون قشیری و جوینی نزد او می‌رفتند، چنین نمی‌کرد. وقتی سبب را از نظام‌الملک پرسیدند، گفت: آنان وقتی نزد من می‌آیند، مرا می‌ستایند، ولی فارمدی عیبها و خطاهای مرا بازگو می‌کند و مرا متنبه می‌سازد. فارمدی می‌گوید: در دوران تحصیل علم، در خدمت ابوالقاسم قشیری بودم. هرگاه حالتی معنوی به من دست می‌داد، آن را با او در میان می‌گذاشتم؛ اما او تنها توصیه می‌کرد: «بر کسب دانش تمرکز کن.» با این حال، روز به روز بر مقدار مرکب (در دواتم) افزوده می‌شد. یک روز متوجه شدم که قلمم به رنگ سفید درآمده است. وقتی این ماجرا را به استادم گفتم، فرمود: «اکنون که دانش از تو رخت بربسته است، تو نیز از آن دست بکش و خود را وقف ریاضت‌های معنوی کن.» از آن پس، تمام همت خود را صرف خدمت به استادم، امام ابوالقاسم، در خانقاه کردم. روزی، هنگامی که استادم در حمام بود، سطل‌های آب بر سر او ریختم. وقتی امام ابوالقاسم نماز خود را به پایان رساند، پرسید: «چه کسی این آب را ریخت؟» از آنجا که بیم داشتم کار نابخردانه‌ای کرده باشم، سکوت کردم. چون برای بار سوم پرسید، اعتراف کردم: «من بودم.» استاد آنگاه گفت: «ای ابوعلی، آنچه ابوالقاسم در طول هفتاد سال به دست آورد، تو با یک سطل آب به دست آوردی.»

ابوالقاسم قشیری که خود مرجع بزرگ صوفیان خراسان بود، توجه ویژه‌ای به ابوعلی فارمدی داشت و او را از میان شاگردانش برای هدایت دیگران برگزید. قشیری مکرر به مریدانش می‌فرمود که فارمدی در فهم دقیق اسرار توحید و سلوک، به مرتبه‌ای رسیده است که کمتر کسی به آن دست می‌یابد. جامی در توصیف مقام او می‌نویسد: «او از اقرانِ خود ممتاز بود به کمال ورع، تقوا و استقامت در احوال. انوار ولایت از جبهه او ظاهر بود و در ترویجِ طریقت حق، مساعی جمیله داشت.» عطار نیشابوری نیز از وی با عناوینی مانند پیر عهد، سالک وادی جدّ و جهد، امام قال و حال و بحر علم یاد می‌کرد که “همچون آب زر سخن می‌گفت.”

 

عروج ملکوتی

فارمدی در سال ۴۷۷ قمری در طوس (روستای فارمد) درگذشت و همانجا یه خاک سپرده شد.

احمد سرهندی

به نام آفریننده عشق

 

شیخ احمد سرهندی (۹۷۱ – ۱۰۳۴ قمری)، معروف به مجدّد الف ثانی (احیاگر هزاره دوم)، عالم و عارف مشهور قرن دهم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

احمد سرهندی پس از نیمه‌شبِ جمعه، چهاردهم شوال ۹۷۱ هجری (که مصادف با سال تولد خواجه باقی‌ بالله است) در هند متولد شد. پدرش، شیخ عبدالاحد، از عالمان دینی برجسته و اهل تصوف بود. او پس از حفظ قرآن در سنین پایین و فراگیری علوم سنتی نزد پدر، برای تکمیل تحصیلات خود در علوم عقل به سیالکوت سفر کرد و نزد مولانا کمال‌الدین کشمیری به آموختن پرداخت. همچنین نزد استادان برجسته حدیث، در این علم به تبحر رسید. وی که تحصیلات رسمی خود را تا هفده‌ سالگی به پایان رسانده بود، خود را وقف تدریس کرد. در حوزه تصوف، طریقت چشتیه را نزد پدر آموخت و طریقت‌های قادریه و نقشبندیه را نزد خواجه باقی‌ بالله در دهلی فراگرفت. او سپس با خواجه باقی‌ بالله بیعت کرد. آوازه دانش و مقام معنوی او چنان گسترش یافت که مشایخ، عالمان و مریدانی از سراسر جهان اسلام – از جمله مناطقی چون روم (آناتولی)، شام، ماوراءالنهر و افغانستان – برای بهره‌مندی از هدایت‌های معنوی و آموزه‌هایش نزد او می‌آمدند.

سرانجام، او به لقب «مجدّد الف ثانی» (تجدیدگر هزاره دوم) شهرت یافت؛ لقبی که نخستین بار توسط عبدالحکیم سیالکوتی به او اطلاق شد. او در کنار پیمودن مسیر معنوی (طریقت)، پایبندی سخت‌گیرانه‌ای به شریعت داشت. پس از درگذشت مرشدش، افتخار رهبری طریقت نقشبندیه نصیب او شد و تا پایان عمر، خود را وقف رسالت هدایت معنوی و تبلیغ دین کرد. احمد سرهندی اصولاً با تصوف مخالف نبود، بلکه با هرگونه تصوفی که تابع شریعت اسلامی نباشد، مخالفت می‌ورزید. به باور او، پیروی از قرآن و سنت و پایبندی به ارکان اسلام، تنها راه رستگاری است. مرشد و راهنمای معنوی او، خواجه محمد باقی‌بالله، طریقت صوفیانه نقشبندیه را به هند آورد و او خود به توسعه و گسترش این طریقت همت گماشت. در دوران سلطنت مغول، بسیاری از آداب، رسوم و باورهای هندو در اسلام نفوذ کرده بود. هویت متمایز اسلام تضعیف شده و تشخیص مرز میان اسلام و آیین هندو دشوار گشته بود. او بر این باور بود که هرگونه بدعتی که در دین وارد شود، عملی انحرافی است و به گمراهی می‌انجامد.

خواجه محمد هاشم کشمی در برکات احمديه نوشته‌اند: وقتی محمد باقی بالله، اصحاب خود را به جهت استفاده از شیخ احمد ترغيب نمود و به سرهند فرستاد، يکی از اصحابشان از امتثال امر ابا نمود. آن صحابه در خواب دید که رسول اکرم (ص) خطبه‌ای در مدح شخ احمد می‌خواندند و می‌فرمودند: هر که مقبول احمد است، مقبول ماست و هر که مردود احمد است، مردود ماست. همچنین ميرزا مظهر جان جانان می‌گوید: روزي به ديدار رسول اکرم (ص) مشرف شدم. از ايشان پرسيدم: در حق مجدد الف ثانی چه می‌فرمايید؟ فرمودند: مثل ايشان در امت من، ديگر کيست؟ شیخ احمد سرهندی می‌گفت: هر که داخل طريق ما شد، تا قيامت با واسطه يا به غير واسطه از مردان و زنان، همه را در نظر ما در آورده و اسم، نسب، مولد و مسکن او را به ما فهماندند و اگر بخواهيم همه را يک به يک بيان می‌کنیم.

شیخ احمد با آنکه در بسیاری از مکتوبات خود سعی در رد و انکار عقاید ابن عربی دارد، اما همواره از او با احترام تمام یاد می‌کند و او را از «اولیای مقبولان» می‌داند و جز به ندرت، اشاره طعنه‌ آمیز به نام یا آثار او ندارد، چنان که در یکی از مکتوبات خود می‌گوید: ما را با نص کار است نه به فص. فتوحات مدنیه ما را از فتوحات مکیه مستغنی ساخته است. وی در مسأله ولایت نیز از همان آغاز کار خود با ابن‌ عربی و بسیاری از متصوفه که ولایت را اصل و نبوت را فرع آن می‌دانستند، مخالف بود؛ اما اختلاف اصلی و اساسی شیخ احمد با پیروان ابن عربی بر سر مسأله وحدت وجود و عینیت حق و خلق است و چنان که قبلاً اشاره شد، وی از هر فرصتی برای اعتراض به این نظر استفاده می‌کند. احمد به جای نظریه “وحدت وجود”، نظریه “وحدت شهود” را ارائه کرد و آن را صحیح دانست.

احمد سرهندی می‌گفت که یک روز به من این چنین الهام شد: تمام کمالات و خصوصیت هایی را که تو به دست آوردی تا وقت مهدی (عج) دیگر کسی نائل به آن نخواهد شد. همچنین احمد سرهندی می‌گفت: اگر کسی در هوا پرواز کند و بر روی آب راه برود و فقط یک مستحب را ترک کند، یک ذره از این راه نصیب نخواهد داشت. نقل است: در مجالس شیخ احمد، بسیاری از مریدان تازه وارد، بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند، دچار «انقطاع» (بریدن از دنیا) می‌شدند. او با یک نگاه یا سکوت، چنان تحولی در جان مخاطب ایجاد می‌کرد که فرد تا پایان عمر دیگر به دنبال لذت‌های دنیوی نمی‌رفت. کتاب‌های تذکره، گزارش‌های متعددی از «کشف واقعیت‌های دور» (آگاهی از وقایع غیبی) توسط او ثبت کرده‌اند. برای نمونه، پیش‌بینی‌ های او درباره سرنوشت برخی امرا یا وقایع سیاسی آینده، دقیقاً به وقوع پیوست.

 

از منظر فرهیختگان

خواجه باقی‌ بالله می‌گوید: احمد، نوری است که خداوند در این عصر برای هدایت مردم برانگیخته است. او آن‌چنان در حقیقت توحید غرق شده که در جهان معنوی، همتایی ندارد. شيخ احمد، آفتابی است که مثل ما هزاران ستاره در سايه او گم‌ هستند.

عبدالحکیم سیالکوتی می‌گوید: اگر در این عصر، کسی را بتوان به عنوان مجدّدِ دین معرفی کرد، جز شیخ احمد کسی شایسته نیست. استدلال‌های او در دفاع از شریعت، تمام شبهات فلاسفه و متصوفه انحرافی را نابود می‌کند.

شاه ولی الله دهلوی می‌گوید: حضرت شيخ احمد، اِرهاص (شگفتى) دوره الف ثانی می‌باشد. دوست ندارد او را مگر مؤمن متقی و دشمن نگيرد او را مگر منافق شقی.

 

آثار

  • اثبات نبوت
  • رساله در باب کلمه توحید (تحلیل)
  • شرح رباعیات
  • معارف و بینش‌های لدنی مبدأ و معاد
  • مکاشفات مستقیم معنوی
  • مکتوبات امام ربانی
  • رساله در باب جذبه و سلوک

 

عروج ملکوتی

یک روز احمد در دوران بیماری‌اش چنین گفت: «امروز، روز وصال با محبوب است؛ ای محبوب، تمام جهان را فدای این موهبت می‌کنم.» او سرانجام در روز سه‌شنبه، ۲۸ صفر سال ۱۰۳۴ قمری در «سرهند» درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.

ابوالفتوح رازی

به نام آفریننده عشق

 

جمال‌الدین حسین بن علی نیشابوری رازی (۴۷۰ – ۵۵۲ قمری)، مشهور به ابوالفتوح رازی، از مفسران و محدثان شیعه در قرن ششم هجری قمری و صاحب تفسیر فارسی روض الجنان و روح الجنان است.

 

ویژگی ها

ابوالفتوح رازی احتمالاً در ری متولد شد و در همانجا رشد کرد. ابوالفتوح بیشتر به وعظ و خطابه می‌پرداخت و به آن تعلق خاطر داشت. مجالس وعظ او، آنگاه كه جوان بوده است در خان علان ری – احتمالاً منسوب به علان کلینی – قبولی عظیم نزد مردمان داشته است، چنان که برخی به وی رشک می‌بردند و به دلیل بدگویی حاسدان نزد والی شهر، وی مدتی از وعظ محروم گردید.

بزرگ‌ترین کرامت ابوالفتوح، نگارش تفسیر «روض‌الجنان و روح‌الجنان» است. بزرگان معتقدند که نگارش چنین تفسیر جامعی با آن نثر فاخر و ادبیات روان فارسی در قرن ششم، بدون تأیید الهی و نصرت غیبی ممکن نبوده است. آیت‌الله مرعشی نجفی که از علاقه‌مندان جدی به آثار شیخ بود، همواره بر لزومِ توجه به تفسیر روض‌الجنان تأکید داشت و آن را از مفاخر علمی شیعه در حوزه ادبیات و تفسیر می‌دانست.

 

 

از منظر فرهیختگان

میرزا حسین نوری می‌گوید: استاد و پیشوای مفسرین، ترجمان کلام الهی، جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی خزاعی رازی، مشهور به ابوالفتوح رازی، دانشمندی فاضل، فقیهی مفسر و ادیبی مطلع بوده و در کسب علم به درجات کمال نایل شده بود.

شیخ عباس قمی می‌گوید: وی عالمی متبحر، مفسری متبکر (نوآور)، فقیه، متکلم و از بزرگانِ شیعه بود. تفسیر ابوالفتوح رازی از نظر حسنِ بیان، جامعیت و استحکام، در میان تفاسیر فارسی، همتایی ندارد.

محمدباقر خوانساری می‌گوید: او از ماهرترین و بزرگ‌ترین علمای ادب و از راویان سرشناس علم حدیث است.

 

آثار

  • تفسیر روض الجنان و روح الجنان
  • روح الاحباب و روح الالباب فی شرح الشهاب
  • رساله یوحنا
  • تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام

 

عروج ملکوتی

ابوالفتوح در حدود سال ۵۵۲ قمری درگذشت و در جوار حرم عبدالعظیم حسنی دفن شد.

عبدالله یافعی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن اسعد یافعی (۶۹۸ – ۷۶۸ قمری)، عارف، فقیه، تاریخ نگار و نویسنده یمنی در قرن هشتم هجری بود.

 

ویژگی ها

کنیه او، ابومحمد و القابش عفیف الدین، ابوالسعادات، ابوالبرکات و نزیل الحرمین بودند. وی به سبب اقامت طولانی‌اش در مکه و مدینه، به نزیل الحرمین معروف شده است. یافعی در کودکی بازی نمی‌کرد و فقط با قرآن و علم مأنوس بود. وی در ابتدای حال بین انتخاب علم یا عبادت مردد بوده است. کتابی داشت که به مطالعه آن مشغول بود؛ آن را گشود و صفحه‌ای را دید که هرگز ندیده بود، مشتمل بر این ابیات:

کن عن همومک معرضا و کل الامور الی القضاء     فلربما اتسع المضیق و لربما ضاق الفضاء
و لرب امر متعب لک فی عواقبه رضاء    فلا تکن متعرضا الله یفعل ما یشاء

و خداوند سینه‌اش را برای علم گشود. یافعی ابتدا نزد ابوعبدالله محمد بن احمد الدهینی، معروف به بصال، وسپس از شرف الدین احمد بن علی الحرازی ( قاضی و مفتی عدن) دانش آموخت. در سال ۷۱۲ قمری سفر به مکه را آغاز کرد، سپس به خلوت روی آورد و در کوه ها به سیاحت پرداخت. در طریقت پیرو شیخ علی بن عبدالله، معروف به طواشی بود. سپس به مکه بازگشت و در آنجا مجاور شد و ازدواج کرد. در مکه کتاب الحاوی الصغیر فی الفروع را نزد نجم الدین طبری فراگرفت و الجمل فی النحو را خواند و حدیث را از رضی طبری آموخت. او از همسرش جدا شد و ده سال تجرد اختیار کرد. در این مدت بین مکه و مدینه در رفت و آمد بود. نقل است که وارد مدینه نمی‌شد تا از پیامبر اذن بگیرد.

یافعی ابتدا از دست ابوعبدالله بصال، خرقه تصوف پوشید. بنا بر ریحانة الادب، نسبت خرقه و طریقت او، با چندین واسطه به عبدالقادر گیلانی می‌رسد. وی در سیره عملی خود، فردی بسیار بخشنده و متواضع بود. تذکره نویسان از سلوک متدینانه و مهربانی وی با شاگردان و شهرتش به عنوان شخصی پرهیزکار سخن گفته‌اند. او با وجود فقیر بودن، فقیران را به خود ترجیح می‌داد و به ایشان بسیار انفاق می‌کرد. او در رویاهای صادقه‌اش، پیامبر را دیده و به ولایت او بشارت داده است. همچنین اولیا خواب‌های بسیاری درباره ولایت او دیده‌اند. گفته‌اند که وی به درجه قطبیت نیز رسیده بود و برای ابن عربی احترام زیادی قائل بود.

شیخ علاءالدین خوارزمی می‌گوید: شبی در بعضی از بلاد شام در خلوت خود بعد از نماز خفتن بیدار نشسته بودم و درِ خلوت از اندرون بسته بود. دو مرد دیدم با خود در خلوت، ندانستم که از کجا درآمدند و ساعتی با من سخن گفتند و با یکدیگر یاد احوال فقرا کردیم. ذکر مردی از شام کردند و بر وی ثنا گفتند و گفتند: نیک‌مردی است گر بدانستی که از کجا می‌خورد. بعد از آن گفتند: سلام ما را به صاحب خود، عبدالله یافعی برسان و به او بگو که بشارت باد تو را! گفتم: او را از کجا می‌شناسید، با اینکه او در حجاز است؟ گفتند: بر ما پوشیده نیست و برخاستند و پیش رفتند سوی محراب. پنداشتم که نماز خواهند گزارد، ولی از دیوار بیرون رفتند.

عبدالرحمن جامی در نفحات الانس در ذکر وی چنین آورده است: از کبار مشایخ وقت خود بوده‌ است. عالم بود به علوم ظاهری و باطنی و وی را تصنیفات بسیاری است. شاه نعمت‌الله ولی نیز در آثارش، بارها از یافعی به عنوان مرشد و مربی خود نام برده است:

شیخ ما کامل و مکمّل بود    قطب وقت و امام عادل بود

گاهِ ارشاد چون سخن گفتی    درّ توحید را نکو سفتی

یافعی بود نام عبدالله    رهبر رهروان آن درگاه

صالح بربریِ روحانی    شیخِ شیخِ من است تا دانی

 

آثار

  • روض الریاحین فی حکایات الصالحین
  • مرآة الجنان و عبرة اليقظان
  • نشر المحاسن الغالیه فی فضل المشایخ الصوفیه

 

عروج ملکوتی

یافعی در ۲۰ جمادی الآخر سال ۷۶۸ قمری درگذشت و در باب مصلی، کنار فضیل عیاض دفن شد.

ابونجیب سهروردی

به نام آفریننده عشق

 

ضیاءالدین ابونجیب سهروردی (۴۹۰ – ۵۶۳ قمری)، عالم ایرانی، یکی از ستون‌های اصلی تصوف کلاسیک و بنیان‌گذار طریقت سهروردیه است.

 

ویژگی ها

شیخ ضیاءالدین سهروردی، از عرفای بزرگ خاندان سهروردی به شمار می‌آید که‌ به منطقه سهرورد (از توابع زنجان)، منسوب بودند و نسبشان به محمد بن ابی‌بکر، یار باوفای امام علی (ع) می‌رسد. او حدود سال ۴۹۰ قمری در سهرور به دنیا آمد. وی در بغداد، تدریس علوم دینی را آغاز کرد و در مدرسه نظامیه این شهر، فقه را نزد اسعد میهنی فراگرفت و پس از آنکه در فقه تسلط یافت، در سال‌های ۵۴۵ تا ۵۴۷ قمری، به عنوان مسئول مدرسه نظامیه تعیین شد و خود در آنجا به تدریس پرداخت. سپس به تصوف گروید و به حلقه ارادت شیخ احمد غزالی درآمد؛ به همین علت، مدتی کنج عزلت برگزید و به تهذیب نفس و سیر و سلوک پرداخت. وی سپس شروع به وعظ و ارشاد کرد و بسیاری از مردم به دست وی توبه کردند و به حلقه ارادتش درآمدند. ابن‌خلکان با عبارت «شیخ زمان خود در عراق»، سهروردی را ستوده است‌ که نشان از اهمیت و جایگاه عرفانی ویژه وی در آن دوره دارد.

از ضیاءالدین سهروردی، اثری عرفانی به زبان عربی، با عنوان آداب المریدین، باقی مانده است که موضوع آن اصول اعتقادات صوفیان، احوال و مقامات سالکان، آداب صوفیان در سفر و حضر و سماع و غیر آن است. درباره مذهب سهروردی، مشهور آن است که خاندان سهروردی، مذهب شافعی داشته‌اند و تاج‌الدین سبکی، نام چند تن ضیاءالدین و دو فرزند و برادر و برادرزاده‌اش را در شمار فقهای شافعی، آورده است، اما ابن‌جوزی در ذیل حوادث سال ۵۴۷ قمری نوشته است که در ماه رجب این سال، سهروردی را دستگیر و زندانی کردند و کتک زدند و هم‌زمان با وی، دو تن دیگر را نیز دستگیر کردند که یکی از آنها، حیص‌بیص شاعر بود و دیگری، یکی از دوستان سهروردی به نام «بدیع» بود که نزد او، یک لوح گلی حاوی اسامی دوازده امام یافتند و او را به اتهام تشیع کتک زدند.

ابونجیب نه تنها یک عارف، بلکه فقیه و محدثی برجسته بود که توانست پیوندی عمیق میان «شریعت» (فقه) و «طریقت» (عرفان) برقرار کند. او عموی «شیخ شهاب‌الدین عمر سهروردی» (نویسنده کتاب مشهور عوارف‌المعارف) است و نقشی کلیدی در تربیتِ نسل بعدی مشایخ داشته است. مشهور است که ایشان دارایِ مقامِ «فراست» بودند. شاگردانش نقل کرده‌اند که وقتی کسی برای بیعت نزد او می‌آمد، پیش از آنکه آن شخص سخنی بگوید، ابونجیب از نیت او آگاه بود. اگر فردی برای آزمودن شیخ آمده بود یا در دلش شکی داشت، شیخ با لبخندی به او می‌فهماند که «من از درون تو خبر دارم»، و فرد بلافاصله دچار انقلاب درونی می‌شد. نقل شده در دورانِ قحطی یا درگیری‌های سیاسیِ بغداد، مردم به خانقاه او پناه می‌بردند. می‌گویند دعای او چنان تأثیری در رفع اضطراب جمعی داشت که مردم آرامش عجیبی پیدا می‌کردند. این «آرامش‌ بخشی» (سکینه) را از کرامات بارز او می‌دانند.

سخاوی، نویسنده کتاب محاسن الابرار می‌گوید: یک بار با ابوالنجیب سهروردی در بازار سلطان بغداد می‌رفتیم و او به گوسفندی پوست کنده شده که توسط قصابی آویزان شده بود نگاه کرد و ایستاد و گفت: این گوسفند به من می‌گوید که مرده است (و ذبح شرعی نشده است). قصاب با شنیدن این جمله از حال رفت پس وقتی به حال عادی برگشت به کرده خود اعتراف و از کرده خود توبه نمود. سخاوی ادامه می‌دهد: من یک بار با او از روی پلی عبور می‌کردیم او مردی را دید که در حال حمل میوه بود به او گفت: این میوه‌ها را به من بفروش صاحب میوه‌ها از فروش امتناع کرد. ابونجیب گفت: چون میوه‌ها به من می‌گویند: ما را از شر این مرد نجات ده زیرا او ما را خرید تا شراب کند. پس آن مرد از این گفته شیخ بی‌هوش شد و روی زمین افتاد و بعد از به هوش آمدن به وسیله شیخ توبه کرد و گفت: به خدا قسم، فقط خداوند متعال از این تصمیم من آگاه بود. ابونجیب سهروردی در مورد خودش می‌گفت: همان حضور که در نماز دارم، در وقت خوردن طعام هم دارم.

 

از منظر فرهیختگان

ابن اثیر می‌گوید: او یگانه‌ عصر خود بود در زهد، علم، و تقوا. هیچ‌کس در بغداد نبود که چون او، دل‌ها را تسخیر کند و در عین حال، بر اصول فقه و حدیث مسلط باشد.

تاج‌الدین سبکی می‌گوید: او «شیخِ المشایخ» بود و کسی بود که صوفیه را از انحرافات فکری نجات داد و به جاده‌ اعتدال سنت نبوی بازگرداند.

شهاب‌الدین سهروردی می‌گوید: هرچه در طریق تصفیه و تزکیه دارم، پرتوی نگاه عمویم ابونجیب است که آداب مریدی را به من آموخت.

 

عروج ملکوتی

ضیاءالدین سهروردی در سال ۵۵۷ قمری به قصد زیارت بیت‌المقدس، به شام رفت، اما به علت درگیری میان مسلمانان و صلیبیان بر سر بیت‌المقدس، پس از اقامت کوتاه مدتی در دمشق، به بغداد بازگشت و سرانجام در هفده جمادی‌الثانی ۵۶۳ قمری درگذشت و در رباط خود به خاک سپرده شد.

شهید عبدالسلام بن مشیش

به نام آفریننده عشق

 

شهید عبدالسلام بن مشیش (درگذشت ۶۲۲ یا ۶۲۵ قمری)، یکی از پرجذبه‌ترین چهره‌های تاریخ تصوف است که در سلسله‌ شاذلیه، جایگاه مرید برگزیده و مربیِ بزرگ را دارد و به عنوانِ «شیخِ شیخ‌ها» (شیخِ ابوالحسن شاذلی) شناخته می‌شود.

 

ویژگی ها

عبدالسلام بن مشیش از عالمان صوفی بود که در دوران خلافت موحدون می‌زیست. او در منطقه «بنی‌عروس» در نزدیکی شهر طنجه متولد شد. وی بعدها به «جبل‌العلم» در نزدیکی شهر «عرایش» نقل مکان کرد و تا پایان عمر در آنجا ساکن بود؛ امروزه آرامگاه او در این مکان، یکی از برجسته‌ترین زیارتگاه‌های منسوب به شخصیت‌های ممتاز تصوف به شمار می‌رود. نسب او یا چهارده واسطه به امام حسن مجتبی (ع) می‌رسد. او که در منطقه بنی‌عروس (واقع در ۷۱ کیلومتری شهر عرایش) زاده شده بود، در سن دوازده‌سالگی قرآن کریم را حفظ کرد. وی برای تأمین معاش، همچون دیگر ساکنان آن منطقه به کشاورزی اشتغال داشت. او با دختر عموی خود ازدواج کرد و صاحب چهار پسر به نام‌های محمد، احمد رقیبات، علی و عبدالصمد، و یک دختر به نام فاطمه شد.

پیروان عبدالسلام مدعی شده‌اند که در هنگام ولادت او، هاتفی به عبدالقادر گیلانی خبر داد که قطب اهل مغرب متولد شد. نقل است که عبدالسلام در دوران شیرخوارگی در ماه رمضان، تا زمان افطار شیر نمی‌خورد. ابن مشیش را قطب غرب جهان اسلام و عبدالقادر گیلانی را قطب شرق جهان اسلام دانسته‌اند. ابوالحسن شاذلی، که خود یکی از بزرگترین قطب‌های تاریخ اسلام است، همواره ابن‌ مشیش را مظهر «کمال معرفت» می‌دانست. او معتقد بود که تمام اصطلاحات عرفانی و تجربیات معنوی که او (شاذلی) به آن‌ها دست یافته، از طریق دریچه‌ ابن‌ مشیش گشوده شده است. در واقع، شاذلی، ابن‌ مشیش را «منبع فیض اصلی» خود می‌دانست.

بسیاری از بزرگان عرفان، او را «قطب زمانه» و «صاحب اسرار الهی» می‌دانند. بسیاری از بزرگان عرفان، او را در جایگاهِ «قطب قطب‌ها» قرار می‌دهند. گفته می‌شود که او در مرتبه‌ «تجلیِ مطلق» قرار داشته و تمام سلسله‌های صوفیه (به جز برخی استثنائات) از طریق او یا شاگردان او به حقیقت رسیده‌اند. بزرگانِ صوفیه روایت می‌کنند که او قادر بود با یک نگاه یا یک کلام، برترینِ ریاضت‌ها و پنهانی‌ترین گناهان قلبی مریدان را کشف کند. او به جایِ تنبیه، از طریق «کشف حقیقت»، مرید را به سمت توبه و فنا می‌برد. این توانایی درکِ آنی حقیقت، از بزرگترین کرامات‌های اوست. در برخی روایات مربوط به دورانه زندگی او در شمال آفریقا (مراکش)، از توانایی ایشان در حضور همزمان در دو مکان معنوی (از طریق تجلی روحانی) یاد شده است؛ به گونه‌ای که مریدان او در مناسک‌های مختلف، حضور معنوی او را حس می‌کردند.

 

از منظر فرهیختگان

احمد بن‌ عجیبه می‌گوید: اما در باب رفعت مقام و عظمت منزلت او، باید گفت که او شهره‌ آفاق است. او در علوم مشایخ طریقت عمیقاً کاوید و بیشترین بهره را از آن برگرفت و مسیر او، مسیر “فنای اکبر” بود.

شیخ ادریس فضیلی می‌گوید: آن “قطب اکبر” و “غوث نامدار”، آن کوه استوار فضیلت و شخصیت والا، همچون ماهِ کاملی از برهانِ آشکار است که نیازی به معرفی یا توضیح ندارد. قدر و منزلتش در سراسر جهان زبانزد است و ستاره‌ وجودش در سپهرِ والایی و رفعت می‌درخشد. در گذر زمان‌ها، هیچ دو نفری در باب مقامِ “غوثیتِ” او اختلاف‌ نظر نداشته‌اند. او به اوج دانش و نهایت زهد و پارسایی دست یافت؛ خداوند دو افتخارِ نسبِ شریف و کمالِ دینی را در وجود او جمع کرد و او به فضیلتی حقیقی و یقینی نائل آمد.

علامه خروبی می‌گوید: او از زمره‌ بزرگ‌ترین اولیا و عارفانی بود که حق معرفت الهی را دریافته بودند؛ پیشوایی در میان پیشوایان بود که در جمع آنان، نام‌آور و ممتاز بود.

 

آثار

  • شرح الصلاة المشيشية
  • الالمام و الاعلام
  • شموس الانوار و معادن الاسرار
  • دلائل الخيرات فی ذکر الصلاة علی النبی

 

عروج ملکوتی

عبدالسلام درگیر منازعه‌ای فکری با فردی به نام «ابن ابی‌التواجن کتامی» شد؛ کسی که ادعای پیامبری کرده و بر گروهی از مردم آن زمان تأثیر گذاشته بود. عبدالسلام با بهره‌گیری از منطق و استدلال‌های دینی، هم در گفتار و هم در عمل، او و پیروانش را به چالش کشید. این امر موجب شد تا آنان علیه او توطئه کرده و نقشه ترورش را طرح‌ریزی کنند. سرانجام، هنگامی که او برای تجدید وضو و آمادگی جهت اقامه نماز صبح از محل خلوت‌گزینی خود پایین می‌آمد، در کمین آنان گرفتار شد و در سال ۶۲۲ قمری به شهادت رسید. آرامگاه او در جبل العلم قرار دارد.

عثمان هارونی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه عثمان هارونی (۵۰۰ – ۶۱۷ قمری)  از مشایخ سلسه چشتیه و استاد معین الدین چشتی است.

 

ویژگی ها

عثمان در سال ۵۰۰ قمری در شهر هارون (استان خراسان) متولد شد. او تحصیلات اولیه خود را نزد پدرش فراگرفت و قرآن کریم را نزد پدر حفظ کرد و سپس برای ادامه تحصیلات راهی نیشابور شد. در آنجا، تحت هدایت عالمان و اندیشمندان برجسته، به کسب دانش و تسلط بر رشته‌های گوناگون علمی پرداخت. وی در نیشابور، نزد نامدارترین عالمان عصر خود به تحصیل پرداخت و بر تمامی شاخه‌های رایج دانش تسلط یافت. تسلط بر علوم ظاهری، مقصد نهایی او نبود؛ از این‌ رو، بر آن شد تا به کسب دانش باطنی و اسرار عرفانی بپردازد. به برکت نیتِ خالصانه‌اش، خداوند متعال او را به سوی خانقاه رفیع «خواجه محمد شریف زندنی» رهنمون ساخت.

نقل است: یک روز معین‌الدین چشتی در سفر با عثمان هارونی، به سکونتگاه آتش‌پرستانی رسیدند که در آنجا آتشکده‌ای وجود داشت و آتشِ درون آن هرگز خاموش نشده بود. عثمان هارونی از آنان پرسید: «چرا آن خدایی را که این آتش را آفریده است، عبادت نمی‌کنید؟» پاسخ دادند: «در آیین ما، آتش از حرمت و جایگاه والایی برخوردار است.» عثمان هارونی پرسید: «آیا می‌توانید دست و پای خود را در آتش فرو ببرید؟» گفتند: «ماهیت آتش سوزاندن است؛ چه کسی جرئت دارد حتی به آن نزدیک شود؟» با شنیدن این سخن، عثمان هارونی کودکی را که در آغوش یکی از آتش‌پرستان بود گرفت و همراه با او به درون آتش پرید؛ آنان چهار ساعت بعد، از آتش بیرون آمدند. نه ردای او بر اثر آتش سوخته بود و نه آتش هیچ آسیبی به کودک رسانده بود. با مشاهده این معجزه، همه آتش‌پرستان به دین اسلام گرویدند و به حلقه مریدان او پیوستند. او نام رهبرشان را «عبدالله» و نام آن کودک خردسال را «ابراهیم» نهاد.

نقل است: یک روز خواجه عثمان هارونی به شاگردش فرمود: ای معین‌الدین! آیا می‌خواهی با یک نگاه، پرده‌های حجاب از پیش چشمانت برداشته شود؟ گفتم: آری ای پیرِ من. پس او نگاهی به من کرد و ناگهان دیدم که تمام عالم ملک و ملکوت، در برابر دیدگانم روشن شد و فهمیدم که هر چه هست، اوست.» مانند بسیاری از بزرگانِ طریقت، در تذکره‌ها حکایت‌هایی از «حضورِ غیبی» او نقل شده که در زمانِ واحد، به فریاد چند مرید در دو شهرِ مختلف رسیده است. اما خودِ او همیشه می‌گفت: «این‌ها بازی‌های کودکانه‌ روح است، نباید پیرِ طریقت را با این‌ها شناخت. پیر را باید با میزان معرفتش به حق شناخت.»

نقل شده است: عثمان به شهرهایی می‌رفت که حاکمان ظالم داشتند. او نه با جنگ، بلکه با حضور در بازارها و معابر، چنان جوّی از معنویت ایجاد می‌کرد که توبه‌ دسته‌جمعیِ مردم را به دنبال داشت. حکایت شده که یک‌بار حاکمی مغرور به محضرش آمد و قصد تمسخر داشت، اما با یک نگاه عثمان هارونی، چنان به گریه افتاد که تا پایان عمر به خدمت فقرا مشغول شد. گفته شده است که کلام او به گونه‌ای بود که اگر کافری یا منکری آن را می‌شنید، ناخودآگاهِ وجودش می‌لرزید. این «کرامتِ کلامی» او باعث شد تا گروه‌های بزرگی از مردم مناطق آسیای میانه و ایران، به دست او مسلمان شوند یا به عرفان روی بیاورند.

 

عروج ملکوتی

عثمان در پنجم شوال سال ۶۱۷ قمری  در سن ۹۱ سالگی درگذشت. وی در واپسین روزهای عمر خود به مکه مکرمه نقل مکان کرد و در نزدیکی قبرستان ابوطالب (قبرستان جنت المعلی) به خاک سپرده شد.

شهید آیت الله خامنه‌ای

به نام آفریننده عشق

 

شهید سید علی حسینی خامنه‌ای (۱۳۱۸ – ۱۴۰۴ شمسی)، مشهور به امام خامنه‌ای و رهبر شهید، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران و از مراجع تقلید شیعه بود.

 

ویژگی ها

سید علی خامنه‌ای در ۲۹ فروردین سال ۱۳۱۸ شمسی (۲۸ صفر ۱۳۵۸ قمری) در مشهد متولد شد. پدرش سید جواد حسینی خامنه‌ای، مجتهد و دانش‌آموخته حوزه علمیه نجف، در مشهد به تدریس علوم حوزوی، و امامت مسجد صدیقی‌های بازار مشهد (مسجد آذربایجانی‌ها) مشغول بود. او همچنین از امامان جماعت مسجد گوهرشاد بود. نسب آیت‌الله خامنه‌ای به سادات افطسی و سلطان سید احمد می‌رسد که با پنج واسطه از نوادگان امام سجاد(ع) است. امامزاده محمد که در تَفْرِش مدفون است، از اجداد او است. سید علی خامنه‌ای تحصیل را از چهار سالگی در مکتب‌خانه آغاز کرد و همزمان با دوره ابتدایی، قرائت و تجوید قرآن را فراگرفت. وی تحصیلات حوزوی را در مشهد آغاز کرد و دوره مقدمات و سطح را در مدارس سلیمان‌خان و نواب گذراند. او در کنار تحصیلات دینی، تا سال دوم دبیرستان نیز تحصیل کرد.

وی از سال ۱۳۳۴ شمسی، در درس خارج فقه سید محمدهادی میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۳۶ شمسی به همراه خانواده به نجف رفت و در دروس برخی استادان حوزه علمیه نجف حاضر شد؛ اما به دلیل عدم تمایل پدرش با اقامت طولانی در نجف پس از مدتی به مشهد بازگشت و بار دیگر در درس آیت‌الله میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۳۷ شمسی برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. خامنه‌ای در سال ۱۳۴۳ شمسی به سبب نیاز پدرش به کمک او، از قم به مشهد بازگشت و تا سال ۱۳۴۹ شمسی در جلسات درس سید محمدهادی میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۷۳شمسی پس از درگذشت محمدعلی اراکی، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه روحانیت مبارز، آیت‌ الله خامنه‌ای را به عنوان یکی از مراجع تقلید معرفی کرد. وی اعلام کرد مرجعیت داخل ایران را به‌دلیل وجود مجتهدان و مراجع کافی نمی‌پذیرد، اما مرجعیت خارج از ایران را به‌دلیل ضرورت آن پذیرفت. نخستین اثر فتوایی منتشرشده از او کتاب «اجوبة الاستفتائات» است که شامل پاسخ‌هایش به استفتائات شیعیان است.

سید علی خامنه‌ای از شخصیت‌های تأثیرگذار دینی و سیاسی در ایران و جهان اسلام به‌شمار می‌رود. او به عنوان رهبر شیعیان جهان و «ولیّ امر مسلمین» نیز شناخته می‌شد. جایگاه او به‌عنوان مرجع تقلید و رهبر جمهوری اسلامی، موجب شد دیدگاه‌ها، فتواها، پیام‌ها و مواضع وی در مسائل دینی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، در ایران و جهان اسلام و نیز در موضوعات منطقه‌ای و بین‌المللی، مورد توجه قرار گیرد. آیت‌ الله خامنه‌ای از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۶ میلادی جزء پنج نفر اول از فهرست پانصد شخصیت بانفوذ و اثرگذار جهان اسلام از سوی مرکز سلطنتی مطالعات راهبردی اسلامی معرفی شده است. در سال ۲۰۲۶ میلادی، نفر چهارم در فهرست پنجاه شخصیت اثرگذار جهان اسلام و دومین رهبر و سیاستمدار برتر معرفی شده است. مرکز سلطنتی مطالعات راهبردی اسلامی واقع در پایتخت اردن از سال ۲۰۰۹ هر ساله فهرست پانصدنفره از شخصیت‌های بانفوذ و تأثیرگذار در جهان اسلام را منتشر می‌کند. همچنین نام وی از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۸ میلادی در فهرست قدرتمندترین افراد جهان که از سوی نشریه آمریکایی فوربس تهیه می‌شود، ذکر شده است.

آیت‌ الله خامنه‌ای، وحدت اسلامی را به معنای نفی دشمنی میان مسلمانان می‌دانست و آن را مستلزم یکسان‌سازی عقاید و مذاهب نمی‌شمارد. او جریان‌های اختلاف‌افکن در میان شیعه و اهل‌سنت را به ترتیب شیعه انگلیسی و اسلام آمریکایی نامیده است. آیت‌ الله خامنه‌ای دیدگاه‌های فقهی و سیاسی خاصی داشت؛ از جمله تحریم قمه‌زنی، حرمت توهین به مقدسات اهل‌سنت، حرمت استفاده از سلاح هسته‌ای، حمایت از جبهه مقاومت، مقابله با تهاجم فرهنگی، تأکید بر اقتصاد مقاومتی و راه‌حل مسئله فلسطین از طریق همه‌پرسی. وی جهاد را فراتر از عرصه نظامی می‌دانست و بر ضرورت جهاد تبیین تأکید داشت.

نقل است: یک نفر كه در زمان شاهنشاهی با هزينه بسيار زياد مسجدی می‌سازد و بهترین امكانات را در ساخت آن به کار می‌گیرد. بعد از ساخت مسجد، با خودش می‌گوید: من اين همه خرج مسجد كردم،  بايد بهترين امام جماعت را برایش پيدا كنم. بعد از مدتی، شب خواب می‌بیند که تمام علمای زنده و فوت شده، دارند در مسجد او پشت سر یک سيد نماز می‌خوانند، از جمله آيت الله بروجردی‌. ایشان در خواب، جلو می‌رود و به چهره آن سيد نگاه می‌کند. وقتی از خواب بیدار می‌شود، چهره آن سيد به خوبی در ذهنش می‌ماند. ایشان تمام حوزه‌های علميه را برای پيدا كردن آن سيد می‌گردد تا بالاخره آن سيد را پيدا می‌کند. از او می‌پرسد: اسم شما چیست؟ ایشان می‌گوید: سید علی خامنه‌ای.

یکی از وابستگان و مرتبطان با آیت الله بهجت نقل می‌کند: بار اول که مقام معظم رهبری به قم تشریف آورده بودند، آیت الله بهجت نیز همچون سایر مردم در خیابان‌ها به جمعیتِ استقبال کننده پیوسته بودند. ما به ایشان عرض کردیم: آقا کاش شما با این شرایط سنی و جسمی به خیابان تشریف نمی آوردید. ایشان فرمودند: اگر مردم می‌دانستند که استقبال از این سید، چه ارزش و ثوابی دارد، هیچ‌کس در خانه‌اش نمی‌ماند! نقل است: روزی یک نفر نزد آیت الله بهجت شروع به گلایه از مسؤلان نمود. همین که گلایه و بدگویی‌ها را خواست به سمت حضرت آقای خامنه‌ای نیز بکشاند، فوراً آیت الله بهجت که سرشان پایین بود، سر را بالا آورده و با نگاه تندی به آن شخص فرمودند: شما بهتر از ایشان را سراغ دارید؟ ما که نداریم!

حجت السلام راشد یزدی نقل می‌کند: زمانی که آقا در تبعید بودند، در یک نماز جماعت که به امامت ایشان مشغول اقامه نماز جماعت بودیم، ناگهان در بین نماز، یک بزغاله آمد و در جلوی نمازگزاران شروع به بالا و پایین پریدن کرد. عده زیادی از جمع، توجه خود را از دست داده و عده‌ای هم خندیدند. پس از نماز از ایشان سوأل کردیم: شما چطور نخندید؟ ایشان فرمودند: برای چه بخندم؟ عرض کردیم: برای آن بزغاله که آمد! فرمودند: من اصلاً متوجه بزغاله نشدم! ایشان همواره اجازه نمی‌دهند که هیچ یک از پسرانشان، هیچ گونه پست و یا منسبی داشته باشند و تنها از راه درس و بحث طلبگی امرار معاش می‌کنند. نقل است: روزی یکی از فرزندان آقا از ایشان اجازه می‌گیرند که آیا به من اجازه پذیرش فلان پست را می‌دهید که پیشنهاد کرده‌اند؟ آقا فرمودند: اشکالی ندارد، اما ابتدا برویم اسمتان را از شناسنامه‌ام خارج کنم، آن‌ وقت به هر پستی که می روید، بروید!

نقل است: یک زمانی آیت الله صدیقی در مدینه به ذکر خاصی مشغول بود. آیت الله بهاءالدينی به ایشان گفت: ميدانی ثمره ذکر امسال چه بود؟ گفتم: نه. گفت: ثمره ذکر شما يکی اين بود که شما دو بار آمديد مدينه. گفتم شما مطلعيد که من دو بار امسال آمدم مدينه. آیت الله بهاءالدينی گفت: بله آنجایی که نشسته بوديد و ذکر می‌گفتيد، در آنجا با شما بودم. سپس فرمودند: ثمره دوم اين بود که آن نيتی که من می‌خواستم، به آن نيت رسيدم و آن اين بود که امسال، مقام معظم رهبری به ديدار امام زمان (عج) نائل آمد! یکی از شاگردان آیت الله بهجت، به نام آیت الله علی احمدی میانجی که از عارفان بودند، برای بنده تعریف کردند: یک بار در یکی از تشرفات خدمت حضرت صاحب الزمان (عج) در مورد سید علی خامنه‌ای پرسیدم. حضرت فرمودند: ایشان از ماست!

حجت السلام نیازی نقل می‌کند: شب حوادث کوی دانشگاه، من طبق معمول خدمت آیت الله خامنه‌ای رسیدم تا گزارشات روزمره را به اطلاع برسانم. پس از نماز مغرب و عشا به امامت ایشان برای اعلام اخبار آماده شدم. آقا فرمودند: امشب یک اتفاقی در حال رخ دادن است. بعد از آن، خبر کوی دانشگاه منتشر شد! نقل است: در یکی از سفرهای رهبر انقلاب به قم، وقتی ايشان به ديدار آيت الله مصباح يزدی می‌روند، آن دانشمند فرزانه روی پاهای آقا می‌افتند و پاهای ايشان رو می‌بوسند! همچنین در اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامی، وقتی رهبر انقلاب وارد سالن شدند، سيد حسن نصرالله (دبير كل حزب الله لبنان) روی دست آقا می‌افتند و دست ايشان را می‌بوسند! در دیدار امير عبدالله (پادشاه پیشین عربستان) با رهبر انقلاب، آقا به عبدالله می‌فرمايد: يا منا را می‌سازيد يا خودمان آن را می‌سازیم. عبدالله چنان محو ابهت حضرت آقا شده بود كه فقط يک كلمه می‌گوید: نعم يا سيد القائد! (چشم ای آقای رهبر).

آيت الله نوری همدانی از مراجعی بودند كه بعد از رحلت امام اعتقاد داشتند انقلاب اسلامی ديگر مشروعيت ندارد، ولی چند سال پيش، در اقدامی عجيب، ايشان شروع به تاييد نظام و شخص مقام معظم رهبری كردند و هميشه اولين شخصی هستند كه در راهپيمايی‌ها و اتفاقات اجتماعی پيام می‌دهند. از ايشان، دليل اين تغيير رويه سوال شد كه ايشان فرمودند: شبی در خواب، حضرت فاطمه (س) را ملاقات كردم كه بی‌بی فرمودند: شوهرم علی (ع) تنها ماند، نگذاريد فرزندم علی تنها بماند.

آیت الله بهجت درباره کسی که در مورد امام خامنه‌ای اِشکالی گفته بود، فرمودند: بعضی‌ها قدرت اداره خانواده‌شان را هم ندارند، آن وقت درباره این سید بزرگوار که جهان اسلام را اداره می‌کند، حرف می‌زنند. همچنین آیت الله بهجت می‌فرمودند: قدر این آقا را بدانید. شبی در خواب دیدم امام زمان (عج) در جایی نشسته‌اند و تمام علمای بزرگ نزد ایشان حضور دارند. یک دفعه آیت الله خامنه‌ای وارد شدند و امام زمان (عج) با آن مقام عظمایش، تمام قد بلند شدند و برای ایشان جا باز کردند.

نقل است: روزی بعد از ملاقات آیت الله خامنه‌ای با آیت‌ الله بهاءالدینی، از ایشان می‌پرسند: آیا دیروز مقام معظم رهبری به اینجا آمده بود؟ ایشان در جواب می‌فرمایند: بله چند دقیقه خورشید اینجا تابید و رفت؛ او چون خورشید دارای خیر و برکات است. همچنین یکی از روزها که حضرت آقا تشریف برده بودند به جمکران، حدود ساعت دو شب به حضرت آیت‌الله العظمی بهاءالدینی خبر می‌دهند که آقا صبح بعد از نماز می‌خواهند تشریف بیاورند منزل شما. تیم حفاظت ساعت چهار صبح برای آماده کردن شرایط به منزل ایشان می‌روند که متوجه می‌شوند آقای بهاءالدینی، پیرمرد نود ساله جلوی در خانه ایستاده‌اند. می‌گویند: آقا چرا با این کهولت سن اینجا تشریف دارید؟ ایشان می‌فرمایند: برای دیدن رهبر بزرگ انقلاب، من از همان ساعتی که شما زنگ زدید، آمده‌ام استقبال.

نقل است: روزی علامه حسن‌زاده آملی جلوی حضرت آقا دو زانو نشسته و ایشان را مولا خطاب می‌کنند. حضرت آقا ناراحت شده و به علامه می‌فرمایند: این کار را نکنید. علامه حسن‌زاده می‌فرمایند: اگر یک مکروه از شما سراغ داشتم، این کار را نمی‌کردم. همچنین علامه در جای دیگری می‌فرمایند: سینه خود را شکافتم، به هر جای آسمان رفتم این سید (آیت الله خامنه‌ای) را دیدم. باید قنبر حضرت خامنه‌ای کبیر بود.

سید علی خامنه‌ای پیش از هجران، با سرودن شعری به زمان شهادت خود در ماه اسفند اشاره‌ کردند و شهادت خود را پیش‌گویی نمودند:

مستانه در این میکده بی‌تاب و قرارم   نستوه‌تر از سجده گذاران، سر دارم

عشاق پریشان دل سرمست بدانند   لبیک من از عمق سماوات بخوانند

یاران و رفیقان، همه در جنت اعلا   خوش منظره‌ای دیده‌ام اندر بر مولا

افسوس که من دیر به مقصود رسیدم   مفهوم شهادت ز لب یار شنیدم

نوروز من امسال کنار شه خوبان   همراه رفیقان و شهیدان و غریبان

طاغوت اگر جسم مرا کرده نشانه   اسفند شود جان پی عشاق روانه

نابودی کفار رقم خورده در این جنگ   مفهوم کلامم شده با عشق هماهنگ

 

از منظر فرهیختگان

امام خمینی به آیت الله خامنه‌ای می‌فرمودند: شما مانند خورشیدی هستید که نورافشانی می‌کنید.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: رهبر عظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران، آیت الله معظم، جناب خامنه‌ای کبیر، قائد، ولی، وفی، سائس، حفی و مصداق بارز “نرفع درجات من نشاء” می باشد. عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقة الحقائق مسئلت دارم و امیدوارم دادار عالم و آدم، همواره سالار و سرورم را سالم و مسرور دارد. گوشتان به دهان رهبر باشد چون ایشان گوششان به دهان حجت‌ بن‌ الحسن (عج) است.

عبدالقائم شوشتری می‌گوید: مقام معظم رهبری از جمله کسانی هستند که خداوند به ایشان کمالات و مقامات معنوی را تفضلا داده است. ایشان دارای مقام عصمت اکتسابی هستند و بعد از امام زمان (عج) ایشان بالاترین مقام را دارا هستند! اوتاد و ابدال هم باید تابع مقام معظم رهبری باشد‌‌. بنده کراماتی از رهبری سراغ دارم که اگر لازم شود افشاء و حتی منتشر خواهم کرد‌.

محمد صالح کمیلی خراسانی می‌گويد: بر ما مسجّل است که خامنه‌ای یک فقیه و عارف بی‌نظیر است که اطاعت از ایشان بر همه مسلمین واجب است.

حجت الاسلام فاطمی نیا می‌گويد: این مرد بزرگ، عزّ اسلام است و هرکس با این مرد بزرگ مخالفت کند، خدا از او نمی‌گذرد.

اسماعیل دولابی می‌گويد: خداوند همه چیز را به امام خمینی یک جا داده بود و به آقای خامنه‌ای، آرام آرام همه چیز را عنایت می‌فرماید.

آیت‌ الله محمود طالقانی می‌گوید: آقای خامنه‌ای، امید آینده اسلام است‌‌.

ولادیمیر پوتین می‌گوید: با عنایت به مطالعاتی که من درباره مسیح (ع) داشته‌ام، در ملاقات با رهبر انقلاب ایران تمام ویژگی‌های حضرت مسیح (ع) را در آیت الله خامنه‌ای دیده و برایم متجلی شد. حکیم بزرگی در ایران نشسته است و به ذهن من خطور نمی‌کرد که ا‌و تا به این حد، همه‌جانبه‌نگر باشد. او حکیم و دانشمندی است که تصمیم گیری و تنظیم همه سیاست‌های ایران توسط اوست.

 

اساتید

  • سید جواد خامنه‌ای
  •  سید جلیل حسینی سیستانی
  • مجتبی قزوینی
  • هاشم قزوینی
  •  سید محمدهادی میلانی
  • سید حسین بروجردی
  •  امام خمینی
  •  سید محمد محقق داماد
  •  مرتضی حائری یزدی
  •  علامه طباطبایی

 

آثار

  • انسان ۲۵۰ ساله
  • چهار کتاب اصلی علم رجال
  • از ژرفای نماز
  • گفتاری در باب صبر
  • روح توحید نفی عبودیت غیرخدا
  • طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن
  • فلسطین از منظر آیت‌الله خامنه‌ای
  •  غناء
  •  شعاعی از نیّر اعظم
  • آفتاب در مصاف

 

عروج ملکوتی

آیت‌ الله خامنه‌ای در نهم اسفند ۱۴۰۴ شمسی در نخستین روز جنگ رمضان و بر اثر حملات موشکی آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری در تهران، به همراه شماری از اعضای خانوده (دختر، عروس، داماد و نوه‌) و کارکنان دفترش به شهادت رسید. مراسم تشییع آیت‌الله‌ خامنه‌ای از ۱۵ تا ۱۸ تیر ۱۴۰۵ شمسی در شهرهای تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد برگزار شد. مراسم تشییع او با شرکت ۴۱ تا ۴۳ میلیون نفر، بزرگ‌ترین مراسم تشییع تاریخ جهان توصیف شده است. پیکر او پس از تشییع، در بامداد ۱۹ تیر ۱۴۰۵ شمسی به همراه اعضای خانواده‌اش در رواق دارالذکر حرم امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.

یوسف کوهنابی

به نام آفریننده عشق

 

آخوند ملا یوسف کوهنابی (۱۲۴۰ – ۱۳۱۹ قمری)، از عالمان برجسته‌ اواخر دوره‌ قاجار در منطقه‌ مرند بود.

 

ویژگی ها

آخوند ملا یوسف کوهنابی حدود سال ۱۲۴۰ قمری در روستای کوهناب از توابع شهرستان مرند و در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد. خانواده وی به علت علاقه‌ای که به علمای دین و اهل بیت عصمت و طهارت داشتند، ایشان را جهت تعلیم به روستای ابرغان که روستای همجوار با روستاي کوهناب است برده و به دست عالم آن روستا ( ملا علیرضا ابرغانی) سپردند. وی با توجه به نبوغ و استعداد عالی، به سرعت دوره‌های مقدماتی را در پیش استاد خود به پایان برد. سپس جهت ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت علی (ع) سکونت گزید و از محضر علما و مجتهدان آن حوزه، به خصوص شیخ مرتضی انصاری بهره برد و به سرعت طی مدارج نموده و به درجه اجتهاد رسید.

روایت شده است که استادی که ایشان در محضر او تلمذ می‌کرد، روزی به آخوند ملا یوسف کوهنابی گفت: یوسف! شما دیگر به درجه اجتهاد رسيده‌اید و می‌توانید رساله ارائه کنید. آخوند ملا یوسف چند روز از ایشان فرصت طلب می‌کند. وی به حرم حضرت علی (ع) رفته و نماز به جا می‌آورد و به مولای خود توسل می‌جوید و به خانه باز می‌گردد. آن شب در خواب، سیدی نورانی به خوابش می‌آید و به او اشاره می‌کند که به زادگاه خود باز گرد و به اصلاح امور آن‌ها همّت کن. فردای آن روز به پیش استاد خویش می‌رود و از ماموریت خویش او را آگاه می‌کند . بعد از چند روز به پيشگاه مولای خود می‌رود و اذن سفر می‌طلبد. سپس به موطن خود (روستاي كوهناب) باز‌می‌گردد و تا پایان عمر در این روستا سکونت می‌گزیند و به ارشاد و تعلیم احکام دین و تعاليم الهی به هموطنان خود همت می‌گمارد و خود نیز در تهذیب نفس و سیر و سلوک قدم بر‌می‌دارد.

روایت شده است که یک روز ملا یوسف با چند نفر از اهالی از مرند خارج شده و در خروجی مرند به طرف هوجقان در محلی که امروز ایستگاه راه آهن مرند می‌باشد لحظه ای درنگ می‌کند و با عصای خود بر زمین می‌زند و می‌گوید: روزی فرا می‌رسد که در این محل آهن بر روی آهن راه می‌رود. (ایشان در واقع، آینده این مکان را پیش‌بینی می‌کند). همسر ایشان نقل کرده است که او برای یکی از فرزندانش حامله بود. زمان حاملگی او مصادف با فصل زمستان بود. ایشان از آخوند زردآلو طلب می‌کند و آخوند وضو گرفته و از خانه خارج می‌شود و به صحرا و بیرون از روستا می‌رود و برگشتن سبدی پر از زردآلو با خود به همراه می‌آورد و آن را در بالای انبار غله خانه (سر کندو) می‌گذارد و به زوجه خود تاکید می‌کند احدی نباید از این سِر آگاه شود. چند روزی زوجه‌اش از آنها ارتزاق می‌کند اما نمی‌تواند این راز را نگه دارد و از قضا این حکایت را برای یکی از اقوام خود بازگو می‌کند و در بازگشت به خانه به سراغ آن‌ها می‌رود تا بخورد، اما اثری از سبد زردآلو نمی‌یابد.

آخوند ملا یوسف با عالم دیگر همشهری خود (آخوند ملا فاضل هرزندی) در نجف عقد اخوت بسته دوست و صمیمی بودند و با هم  عهد کرده بودند که هر کدام زودتر وفات کرد، دیگری نمازش را بخواند و به خاک بسپارد. در یکی از روزهای سرد سال و زمستان پربرف، آخوند از خواب برمی‌خیزد و لباس‌های خود را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید. در خروجی روستا اسب سواری  جلو می‌آید و از اسب پیاده شده و سلام می‌کند و آخوند با کمال تاثّر و ناراحتی می‌گوید : فاضل هرزندی وفات کرده است! ایشان می‌گوید: آری و من بنا بر وصیت ایشان آمده‌ام آخوند ملا یوسف را ببرم تا نمازش را به جا آورد. آخوند می‌گوید: من یوسف هستم. شما بروید من می‌آیم. اسب سوار هر چه قدر اصرار می‌کند آخوند سوار نمی‌شود و می‌گوید: هوا سرد است، شما بروید من آرام آرام می‌آیم. اسب سوار نیز برمی‌گردد. وقتی اسب سوار به هرزند می‌رسد با کمال تعجب می‌بیند که آخوند نماز فاضل هرزندی را خوانده و به خاکش سپرده‌اند.

نقل است: یک روز گرم تابستان، آخوند ملایوسف از طرف کوه‌های دولت آباد، با پای پیاده به طرف دولت آباد می‌آیند. اما وقتی که آخوند ملایوسف به دولت آباد می‌رسند و وارد روستا می‌شوند به طور اتفاقی با آقا میر صادق (یکی از رفقای ایشان) برخورد می‌کنند. آقا میر صادق از دیدن آخوند خیلی خوشحال می‎‌‌شوند و ایشان را به صرف ناهار و چای دعوت می‌کنند، اما آخوند دعوت او را نمی‌پذیرند به منزل آقا میر صادق نمی‌روند. چون آقا میر صادق علت را می‌پرسند، آخوند کوهنابی جواب می‌دهند: راستش جهت دیدار شما از کوهناب به دولت آباد آمده بودم، اما وقتی که من در راه بودم، شما نیز در مزارع روستای ابرغان بودید و چون گرسنه بودید، مشتی از سنبل های گندم را چیدید و آن را در دستتان کوفتید و بعد دانه‌هایش را جدا کرده و خوردید و کاه‌هایش را به دور انداختید، آیا این مطلب راست است؟ آقا میر صادق می‌گوید: بله، مطلب همین طور است که شما می گویید. آنگاه آخوند به آقا میر صادق می‌گوید: در قیامت تکه‌ای از گوشت بدنتان را می‌کنند و به عوض آن دانه‌های گندم، آن تکه گوشت را به صاحب دانه‌های گندم می‌دهند، اما من نمی‌دانم که شما چگونه آن کاه‌های بر باد رفته را پیدا خواهی کرد و به صاحبش خواهی داد.

ملا یوسف در زندگی خود بسيار ساده زيست بود و در حلال بودن طعام دقت و سعی وافری داشت، به طوری كه جهت تامين روزی خود، یک راس گاو نگهداری می‌كرد و هر روز صبح، قبل از بردن گاو به صحرا، دهان گاو را می‌بست و غروب نيز دهان چوپان دهان گاو را می‌بست تا مبادا از مزارع ديگران بچرد. آیت الله مرندی در کمالات آخوند ملا یوسف فرموده بود: راهی را که خیلی‌ها باید در چهل سال بپیمایند، آخوند ملا یوسف کوهنابی در مدت چهل روز طی کرده بود.

 

عروج ملکوتی

ملا یوسف در سال ۱۳۱۹ قمری در روستای کوهناب از دنیا رفته و در همانجا به خاک سپرده شد.