نوشته‌ها

احمد غزالی

به نام آفریننده عشق

 

احمد غزالی (۵۲۰ – ۴۵۲ قمری)، فقیه، زاهد، واعظ، صوفی و عارف قرن ششم قمری بود که جانشین برادرش (محمد غزالی) در مدرسه‌ نظامیه‌ بغداد شد و سال‌ها در آنجا به تدریس علوم دینی مشغول بود.

 

ویژگی ها

مجدالدین ابوالفتح احمد بن محمد غزالی، مشهور به احمد غزالی در روستای طابران توس به دنیا آمد. او برادر کوچک‌تر امام محمد غزالی است و چون تاریخ و محل تولد او چندان مشخص و مستند نیست، به حدس و گمان و براساس سال تولد محمد غزالی گفته‌اند متولد سال‌های ۴۵۲ یا ۴۵۳ قمری است. احمد غزالی از همان ابتدا به تحصیل علوم دینی پرداخت و بیشتر تمرکز خود را بر زهد و تصوف و وعظ گذاشت و به عرفان متمایل شد. وی در تصوف مرید شیخ ابوبکر نساج طوسی بود و گویا این شیخ با چند واسطه یکی از مریدان جنید بغدادی بوده است. پس از آنکه برادر بزرگ‌ترش امام محمد غزالی از تدریس در نظامیه‌ بغداد کناره‌گیری کرد، احمد جانشین او و سال‌ها به تدریس مشغول می‌شود؛ یعنی از حدود سال‌های ۴۸۸ تا ۴۹۸ قمری.

ابوالفضل بغدادی در طریقت، راه استادش را ادامه می‌دهد و جانشین او می‌شود. شاید جالب باشد بدانید که در سلسله‌ نعمت‌اللهیه (یکی از شاخه‌های تصوف که نسبت خود را به حضرت علی (ع) می‌رسانند)، نسبت خرقه‌ شاه‌ نعمت‌الله‌ ولی به احمد غزالی و شاگردش شیخ ابوالفضل بغدادی می‌رسد. به عبارتی، احمد غزالی نیز از مشایخ طریقت نعمت‌اللهیه محسوب می‌شود. غزالی رساله‌هایی به فارسی و عربی نوشته است که مهم‌ترین آن سوانح‌ العشاق است. همچنین کتب “التجرید فی کلمه التوحید” و “مکاتیب” نیز از آثار غزالی به شمار می‌روند. احمد همچنین طبع شاعری نیز داشته و شعرهایی به فارسی و عربی سروده است.

مانند بسیاری از عرفا، احمد غزالی نیز تجربیات کشفی و شهودی داشت. گفته شده که او در مراقبه و خلوت، به حقایق پنهانی دست می‌یافت و این مشاهدات را در بیان حالات و سخنانش منعکس می‌کرد. امام محمد غزالی، با وجود تفاوت در رویکرد (یکی فقیه و متکلم، دیگری عارف)، احترام فراوانی برای احمد قائل بود. او در کتاب المنقذ من الضلال، به کرامات و حالات عرفانی برادرش اشاره کرده و او را «آتش عشق الهی» نامیده است. امام محمد، احمد را وارث معنوی خود در عرفان می‌دانست. نجم‌الدین کبری، یکی از بزرگ‌ترین عرفای سهروردیه، بر مقام معنوی و عشق الهی احمد غزالی تأکید فراوان داشته است. مولانا نیز در مثنوی، به احمد غزالی اشاره کرده و او را «آن مرد که عشق آموخت» نامیده است.

 

از منظر فرهیختگان

نجم‌الدین کبری می‌گوید: وی «عارف ربانی» و «محیی سنت عشق» است.

مجدالدین بغدادی می‌گوید: احمد غزالی «سلطان العارفین» است. وی یکی از ارکان طریقت عشق الهی است.

عطار نیشابوری می‌گوید: احمد غزالی «آفتاب معارف» و «پیشوای عاشقان» است.

 

شاگردان

  • ابن شهرآشوب
  • ابوالفضل بغدادی
  • عین‌القضات همدانی
  • ابوالنجیب سهروردی
  • سنایی غزنوی

 

عروج ملکوتی

غزالی در سال ۵۲۰ قمری در شهر قزوین از دنیا می‌رود و او را در همان‌جا به خاک می‌سپارند. آرامگاه او در جایی است که امروزه مقبره‌ احمدیه خوانده می‌شود و بنای آن متعلق به دوره‌ قاجار است.

بهاءالدین ولد

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن حسین خطیبی بکری (۶۲۸ – ۵۴۳ قمری)، معروف به بهاءالدین ولد، بهاء ولد و سلطان‌ العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است.

 

ویژگی ها

بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامه سلطان ولد، رساله سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسالار و شرح حال مبسوط مولانا، مناقب العارفین به دست ما رسیده‌ است. هنگامی که بدیع‌الزمان فروزانفر در شرح انتقادی زندگی و آثار مولانا، در بارهٔ پدر مولوی وارد سخن شد و به توصیف مختصر تنها اثرش، معارف نیز پرداخت، افق تازه‌ای در تحقیقات مربوط به بهاء ولد گشوده شد.

بهاء ولد در خراسان و در خطهٔ بلخ به وعظ و درس می‌پرداخت و موعظه‌های او با اندیشه‌ها و کلمات صوفیان آمیخته بوده‌ است. بهاء ولد شیوهٔ تحقیق حکما و فلاسفه و نیز علوم اهل مدرسه را راه وصول به حقیقت نمی‌دیده‌ است و اختلاف او را با فلاسفه و متکلمان آن زمان می‌توان در اشارتی که در معارف به فخرالدین رازی، متکلم سدهٔ ششم کرده‌است، ملاحظه کرد.

بهاء ولد از مشایخ صوفیه ماوراءالنهر و از شاگردان نجم‌الدین کبری بود. وی به دلیل اختلاف با سلطان محمد خوارزمشاه، همراه با خانواده و شماری از یارانش در حوالی سال‌های ۶۰۹–۶۱۰ از مشرق بیرون آمد و در غرب به آسیای صغیر پناه برد. وی در سخنانی که در روزهای آخر ایراد کرد، گفت که به خاطر حملهٔ مغولان منطقه را ترک می‌کند. بهاء ولد مریدان بسیاری داشت و زمانی که حرکت کرد، سیصد شتر کتاب‌های نفیس و اسباب خانهٔ او و اطرافیانش را حمل می‌کردند.

اندکی پیش از حملهٔ مغول به آن نواحی و به سبب آزردگی از مردم بلخ و پادشاه وقت، صلاح کار خود را در آن دید که از خراسان دور شود و بدین سبب به عزم سفر مکه از بلخ بیرون شد. بهاء ولد و همراهانش رهسپار بغداد شدند و بهاء ولد از آنجا راهی مکه شد. بهاء ولد از مکه به شام رفت، ولی مدت اقامت او در شام به‌ درستی معلوم نیست. سرانجام بهاء ولد در سال ۶۲۶ قمری به شهر قونیه رفت و دو سال پس از ورود به این شهر در ۸۵ سالگی وفات یافت.

بهاءالدین در فتوا و تقوا مثل و مانند نداشت. بها در حدود ۶۱۶ قمری از بلخ کوچ کرد و پس از سفر حج و گردش دیار در قونیه از بلاد روم اقامت فرمود. سلطان علاء الدین کیقباد سلجوقی به وی بی اندازه ارادت می‌ورزید. مردم قونیه از زن و مرد و پیر و جوان به وی ارادت داشتند، به حدی که سلطان علاء الدین مرید وی گردید تا حدی که در بیماری بهاء نذر کرده بود و می‌گفت اگر بهاء بهبودی یافت پادشاهی را به وی واگذار خواهم کرد و بهاء می‌فرمود اگر این مرد راست می‌گوید به یقین وقت رحلتم رسیده‌ است چرا که جمع سلطنت ظاهر و باطن در یک تن به صلاح نیست.

نویسندگان مولوی‌پژوه نقل کرده‌اند که حضور سلطان‌ العلما چنان نورانیت و هیبتی داشته که مردم هنگام ورود او «بی‌اختیار خاموش می‌شدند» و فضای مجلس تحت تأثیر حال او دگرگون می‌گشت. در مناقب‌العارفین آمده است: «چنان جذبه‌ای داشت که دل‌ها را به‌سوی ذکر حق می‌کشید.» چند بار در منابع آمده که او ریاکاری یا نیت پنهان افراد را بیان کرده و فرد مذکور را با لطافت یا تندی مخفیانه از کار خود برحذر داشته است. مولانا (فرزند او) در مثنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه بارها با احترام و ستایش از پدر یاد می‌کند.

 

از منظر فرهیختگان

مولانا می‌گوید: او «خورشید هدایت» و «پادشاه علما» است. «او دریا بود و من قطره‌ای از او.»

افلاکی می‌گوید: «قبلهٔ عالمان زمان»، «بحر معارف و اسرار» و «کسی که نفَسِ او مرده را زنده کردی.»

جامی می‌گوید: بهاءالدین ولد، صاحبِ ذوقی پاک و حالی بلند بود و سخنانش دل‌ها را جان می‌بخشید.

 

عروج ملکوتی

بهاءالدین در قونیه به بستر بیماری افتاد و روز جمعه ربیع الآخر سال ۶۲۸ قمری در همان‌جا درگذشت.

ابوالقاسم گرگانی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن علی طوسی (۳۸۰ – ۴۶۵ قمری)، معروف به ابوالقاسم گرگانی (گورکانی) از مشاهیر عرفای سده چهارم و پنجم هجری است که در طریقت مرید ابوعثمان مغربی بوده است.

 

ویژگی ها

کنیهٔ وی ابوالقاسم و نامش علی است. وی مدت هفتاد و هفت سال بعد از درگذشت مرشد خود ابوعثمان مغربی زندگی کرد. از وی دو رشته در طریقت جاری شده‌ است: یکی توسط شیخ المشایخ و خلیفهٔ وی شیخ ابوبکر نسّاج و دیگری توسط شیخ ابوعلی فضل بن فارمدی. خلیفة الخلفاء و جانشین وی، شیخ ابوبکر نسّاج است. این عارف بزرگ خراسانی از دهکده گورکان از توابع طوس مشهد است و معروف به شیخ الاکابر، پیر حاجاتی و پیر پر نیاز است.

وی پیروان و شاگردان زیادی دارد، از جمله ابوعلی فارمذی – که داماد او و از بزرگان عرفان است -، ابوبکر نساج و ابوبکر عبدالله توسی، شیخ ابوسعید ابوالخیر و ابوالقاسم فردوسی. وی به احتمال زیاد حتی شیخ ابوالحسن خرقانی را از طریق شیخ ابوعلی قصاب آملی تربیت کرده است. از حکما و علمایی که هم عصر شیخ ابوالقاسم گورکانی بوده‌اند و به دیدار ایشان رسیده‌اند ابوعلی سینا، ناصر خسرو و فقهای بزرگی مثل شیخ مفید، سید رضی و سید مرتضی را می‌توان نام برد.

شیخ عطار در تذکرة الاولیاء سه بار نام وی را آورده‌ است. چنان‌ که در ضمن ذکر اویس قرنی گوید: «در ابتدا شیخ ابوالقاسم گرگانی را ذکر او (اویس قرنی) بوده‌ است. مدتی می‌گفته‌ است: اویس، اویس، اویس! ایشان دانند قدر ایشان.» جای دیگر که نامی از شیخ ابوالقاسم گرگانی آورده، در ضمن شرح احوال شیخ ابوسعید ابوالخیر است. از فحوای کلام عطار پیداست که ابوسعید ابوالخیر مدتی در خدمت شیخ ابوالقاسم گورکانی به تربیت و سلوک پرداخته و بر این اساس می‌توان گورکانی را مربی معنوی شیخ ابوسعید ابوالخیر به حساب آورد. عطار در این بخش می‌گوید: نقل است که شیخ گفت: آن وقت که قرآن می‌آموختم پدر مرا به نماز آدینه برد. در راه، شیخ ابوالقاسم گرگانی که از مشایخ کبار بود پیش آمد. پدرم را گفت: که ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت که ولایت خالی می‌دیدیم و درویشان ضایع می‌ماندند، اکنون این فرزند را دیدم ایمن گشتم که عالم را ازین کودک نصیب خواهد بود. پس گفت: چون از نماز بیرون آئی این فرزند را پیش من آور. بعد از نماز، پدر مرا به نزدیک شیخ برد. بنشستم؛ طاقی در صومعهٔ او بود، نیک بلند.

شیخ ابوالقاسم گرگانی پدر مرا گفت: ابوسعید را بر کتف گیر تا قرص را فرود آرد که بر آن طاق است. پدر مرا درگرفت؛ پس دست بر آن طاق کردم و آن قرص را فرود آوردم. قرص جوین بود گرم چنان‌که دست مرا از گرمی آن خبر بود. شیخ دو نیم کرد؛ نیمه‌ای به من داد گفت: بخور. نیمه‌ای او بخورد؛ پدر مرا هیچ نداد. ابوالقاسم چون آن قرص بستد چشم پرآب کرد. پدرم گفت: چونست که از آن مرا هیچ نصیب نکردی تا مرا نیز تبرکی بودی؟ ابوالقاسم گفت: سی سال است تا این قرص بر آن طاق است و با ما وعدی کرده بودند که این قرص در دست هر کس که گرم خواهد شد این حدیث بر وی ظاهر خواهد بودن؛ اکنون تو را بشارت باد که این کس پسر تو خواهد بود.

فضل‌الله روزبهان در صفحهٔ ۳۵۰ مهمان‌نامهٔ بخارا به نقل از نصیحةالملوک، مدفن شیخ ابوالقاسم گرکانی را گورستان شهر توس و نزدیک آرامگاه امام محمد غزالی و شیخ ابونصر سراج توسی نوشته و متذکر شده که خود در سنهٔ ۹۱۵ هجری قمری همراه خان بزرگ ازبک، محمدخان شیبانی، ضمن زیارت قبر امام محمد غزالی در خانقاه توس، مزار شیخ ابوالقاسم و شیخ ابونصر را نیز زیارت کرده و نوشته که در آن ایام شهر توس را «یادگارخانی» می‌گفتند. نقل است: یک روز ابوالقاسم در پاسخ به سؤال خواجه علی حلاج درباره سماع گفت: سه روز هیچ مخور، بعد از آن بگو تا خوراکی خوب فراهم کنند اگر در آن هنگام میلت به سماع بیش‌تر بود و سماع را اختیار کردی این تقاضای سماع به حق باشد.

در نفحات الانس آمده است: وی را حالتی قوی بوده‌ است، چنان‌ که همه را روی به درگاه وی بوده‌ است. وی در کشف واقعهٔ مریدان آیتی بود. صاحب کشف المحجوب نیز گوید: «وقتی مرا واقعه‌ای افتاد. طریق حل آن بر من دشوار شد، قصد شیخ ابوالقاسم گرگانی کردم. وی را در مسجدی یافتم که بر در سرای وی بود. تنها بود. واقعهٔ مرا به عین‌ها با ستونی می‌گفت. من ناپرسیده جواب خود یافتم. گفتم: ایها الشیخ! این واقعهٔ من است. گفت: ای پسر! این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من ناطق گردانید تا از من این سؤال کرد.»

روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر و شیخ ابوالقاسم گرگانی در طوس با هم نشسته بودند بر یک تخت و جمعی درویشان در پیش ایشان ایستاده. بر دل درویشی گذشت که: «آیا منزلت این دو بزرگ چیست؟» شیخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «هر که خواهد دو پادشاه به هم بیند در یک‌ وقت، در یک جای، بر یک تخت، گو در نگر!» آن درویش چون بشنید، در آن هر دو بزرگ نگریست. حق‌تعالی حجاب از پیش چشم وی برداشت تا صدق سخن شیخ بر دل وی کشف گشت و بزرگواری ایشان بدید. پس به دلش بگذشت که: «آیا خداوند تبارک و تعالی را امروز در زمین هیچ بنده‌ای است بزرگوارتر از این هر دو شخص؟» شیخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «مختصر ملکی بُوَد که هر روز در آن ملک چون بوسعید و ابوالقاسم هفتاد هزار فرا نرسد، و هفتاد هزار بنرسد.»

در طبقات‌ الصوفیه نقل است که شیخ پیش از آنكه مرید سخن بگويد، نیت و حاجت او را بازمی‌گفت. شاگردان می‌گفتند: «شیخ پردهٔ دلِ مردمان را گشوده می‌دید.» در حلیة الاولیاء آمده است که گاهی وقتی نیازمندی به او می‌رسید، شیخ سر به دعا برمی‌داشت و «پیش از پایان دعا، گشایش حاصل می‌شد.» در چند حکایت آمده که شیخ در یک روز در مجلس ذکری در گرگان دیده شده و همان روز در مکانی دیگر نیز فردی او را مشاهده کرده است. صوفیه این را طی الأرض یا تصرّف مکان تعبیر کرده‌اند. حکایت مشهوری آمده که مردی پریشان‌احوال با فریاد به مجلس نزدیک شد. شیخ نگاهی کرد و گفت: «آرام باش.» آن مرد «چون کودک» آرام شد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: او از مشایخ خراسان بود و در صفای سیرت و صدق حال بی‌نظیر.

خواجه عبدالله نصاری می‌گوید: او از مشایخ صاحب سرّ بود. ابوالقاسم مردی بود که خداوند در دل او چراغِ هدایت بنهاد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او را در سیر الی‌الله قدمی ثابت بود و در صدق و اخلاص، زبانزد مشایخ عصر. وی در وقت خود بی‌نظیر بود و در زمان خود بی‌بدیل.

 

عروج ملکوتی

ابوالقاسم در سال ۴۶۵ قمری از دنیا رفت. آرامگاهی در تربت حیدریه به وی منسوب است.