زندگینامه ابواحمد ابدال چشتی

ابواحمد ابدال چشتی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه ابواحمد ابدال چشتی (۲۶۰ – ۳۵۵ قمری)، از ارکان اصلی و مفاخر سلسله چشتیه و از عارفان بزرگ قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

لقب او قدوة الدین بود و از سادات حسنی به‌ شمار می‌آمد. نسبت سیادت او با هفت واسطه به حضرت امام حسن (ع) می‌رسد. پدر او سلطان فرسنانه امیر چشت، یکی از مناطق هرات بود و شیخ ابواسحاق شامی که از اقطاب سلسله ادهمیّه بود، ولادت قریب‌الوقوع خواجه ابواحمد را به عمه او که زنی صالحه بود بشارت داده و از او خواسته بود که همسر برادر خود را تا هنگام وضع حمل از خوردن غذای حرام یا شبهه‌آلود محافظت کند. یک‌بار شیخ ابواسحاق، خواجه ابواحمد را در دوران کودکی دیده و گفته بود که از این کودک خاندانی بزرگ پدید خواهد آمد. ابواحمد مظهر زیبایی ظاهری و باطنی بود. چهره‌ نورانی‌اش از دور می‌درخشید و هر که نگاهش بر او می‌افتاد، بی‌درنگ با جان و دل شیفته‌اش می‌شد.

ابواحمد در ۷ سالگی در مجلس سماع شیخ ابواسحاق حاضر شد و در ۱۳ سالگی خلوت گزید و به مجاهده و ریاضت مشغول شد. وی در ۲۰ سالگی هنگامی که با پدر به قصد شکار به سوی کوه رفته بود، از همراهان جدا افتاد و ناگاه در میان کوه ۴۰ تن از رجال‌الله را بر سر سنگی ایستاده دید که شیخ ابواسحاق شامی نیز در میان آنان بود؛ حالش دگرگون شد و از اسب به زیر آمد و در پای شیخ افتاد، سپس لباسی پشمینه پوشید و به دنبال او روان شد و اصرار پدر و نزدیکان نتوانست وی را از این راه باز دارد. پس از ۸ سال ریاضت سخت ، از دست شیخ ابواسحاق شامی خرقۀ خلافت دریافت کرد.

بسیاری از محققین تصوف می‌گویند که لقب «ابدال» به او داده شد چون در مقام معنوی، از «ابدالِ الهی» بود. در متون کهن چشتیه، نقل شده است که ایشان چنان در مراقبه و حضور الهی غرق بودند که گویی از عالم خاکی جدا شده بودند. نقل شده است که او بدون اینکه کلامی از مرید بشنود، به باطن و نیّات او آگاه بود. او می‌توانست با یک نگاه، حجاب‌های قلبی مریدان را بردارد و آن‌ها را به سمت توحید خالص سوق دهد. نقل شده است که هرگاه او به کسی می‌نگریست، آن فرد دچار تحولی شگرف در جان می‌شد. این همان چیزی است که صوفیه به آن «نظر کیمیا‌ اثر» می‌گویند؛ یعنی قلبی که تیرگی دنیا را به نور معرفت تبدیل می‌کند.

هنگامی که آوازه کرامات حضرت ابواحمد در شرق و غرب پیچید، حسادت علمای آن عصر برانگیخته شد و فتواهایی علیه مجالس سماع او صادر گردید. این موضوع به امیر ناصر – که هم حاکمی عادل بود و هم دایی مادری خواجه – عرضه شد و در آن، مواردِ به‌اصطلاح ناشایستِ مجالس خواجه شرح داده شد. امیر مجمع بزرگی از علمای سراسر قلمرو را با حضور هزاران تن تشکیل داد و حضرت خواجه ابواحمد برای حضور در آن فراخوانده شد. خواجه با شنیدن این خبر، «خرقه خلافت» (جامه جانشینی معنوی) را بر تن کرد، بر اسب خود سوار شد و به دربار امیر آمد. خدمتکاری به نام «محمد خدا بنده» او را همراهی می‌کرد؛ کسی که از قرآن کریم، جز سوره‌های «فاتحه» و «اخلاص» چیزی حفظ نبود.

پیش از ورود خواجه، علما و مخالفانِ حاضر در مجلس تصمیم گرفته بودند که هیچ‌کس برای استقبال از او بیرون نرود و هنگام ورودش به احترام برنخیزد؛ اما زمانی که خواجه به جمع نزدیک شد، تک‌تک علما با احترام و تکریم از جای برخاستند. برخی برای خوش‌آمدگویی پیش آمدند؛ او را به درون مجلس هدایت کرده و در جایگاهی ممتاز نشاندند و سپس بحث پیرامون مسئله «سماع» آغاز شد. پس از آنکه علما دیدگاه‌های خود را بیان کردند و ایراداتشان را شرح دادند، حضرت خواجه ابواحمد به خادم خود، محمد بنده، اشاره کرد تا پاسخ آنان را بدهد. اگرچه آن خادم بی‌سواد بود، اما در آن لحظه چنان احساس می‌کرد که از والاترین دانش و فضل برخوردار است. از این رو، با استناد به آیات قرآن و احادیث، شروع به رد یک‌ به‌ یکِ ایرادات علما کرد. او همچنین شیوه و سیره سلف صالح را تبیین کرد. پاسخ‌های او چنان کوبنده بود که علما را مبهوت ساخت؛ به‌گونه‌ای که برخی از آنان در سکوت فرو رفتند و از شرمساری سر به زیر افکندند.

نقل است: پدرِ خواجه ابواحمد، صاحبِ میخانه‌ای بود که در آن ذخیره‌ای از شراب کهنه و دیرینه نگهداری می‌شد. روزی در دوران کودکی، حضرت خواجه وارد میخانه شد، در را از درون قفل کرد و تمام خمره‌های شراب را درهم شکست. هنگامی که حاکم بر بام رفت و کار آن کودک را دید، از شدت خشم فریادی کشید و سنگی به سوی او پرتاب کرد. اگرچه سنگ به سمت خواجه ابواحمد حرکت می‌کرد، اما درست پیش از رسیدن به او، به طرزی معجزه‌آسا در هوا ناپدید شد. سلطان از دیدن این صحنه حیرت‌زده گشت. او به درون میخانه رفت، فرزندش را در آغوش گرفت و بابت کار نوشیدن شراب، در پیشگاه خداوند توبه کرد.

نقل است: در یکی از سفرها، حضرت خواجه ابواحمد به سرزمینی رسید که حتی یک مسلمان هم در آنجا نبود. آنان در محاصره کافرانی سنگدل بودند که هر مسلمانی را می‌دیدند، می‌گرفتند و در آتش می‌افکندند. چون خواجه ابواحمد را دیدند و دریافتند که مسلمان است، با خشونت بسیار با او رفتار کردند؛ آتشی به قصد سوزاندن او افروختند و مقدمات انداختن او به میان شعله‌ها را فراهم ساختند. حضرت خواجه به آنان گفت: «خودتان را برای انداختن من در آتش به زحمت نیندازید؛ من خودم به درون آن می‌پرم.» او سجاده‌اش را بر دوش نهاد و به میان شعله‌ها پرید. آتش سرد و خنک شد؛ او سجاده‌اش را بر روی اخگرها پهن کرد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد. دشمنان اسلام با مشاهده این معجزه، ایمان آوردند و با جان و دل با او بیعت کردند. بدین‌سان، شهری که زمانی «کفرآباد» (سرزمین کفر) بود، به برکت نفوذ معنویِ او به «اسلام‌آباد» (سرزمین اسلام) بدل گشت.

ابواحمد در هر شب، پس از نماز تهجد، چنین دعا می‌کرد: «خدایا، گناهکارانِ امت محمد (ص) را بیامرز.» ندایی از عالم غیب پاسخ می‌داد: «ای ابواحمد! ما دعایت را اجابت کردیم و به خاطر تو، ده هزار تن از گناهکاران امت محمد را آمرزیدیم و جایگاهی در بهشت ​​به آنان بخشیدیم.» ابواحمد شیفته‌ «سماع» بود و پیوسته به آن اشتغال داشت. در آن حالِ سماع، نگاهش به هر که می‌افتاد، آن شخص به مقام کرامت نائل می‌شد؛ هر کافری که به محضرش می‌آمد، اسلام می‌آورد؛ و هر بیماری که نظرش بر او قرار می‌گرفت، بی‌درنگ شفا می‌یافت. در حین سماع، چنان نور درخشانی از پیشانی مبارکش ساطع می‌شد که پرتو آن به آسمان‌ها می‌رسید. از این رو، بسیاری از ساکنان شهر که آن نور را از خانه‌های خود می‌دیدند، درمی‌یافتند که آن استادِ والا‌مقام مشغول سماع است و شتابان به سوی او می‌رفتند؛ مردم از هر سو برای پیوستن به آن محفل هجوم می‌آوردند.

نقل است: هنگامی که فضل بن یحیی برمکی به مجالس سماع او اعتراض کرد و این خبر به گوش استاد رسید، فرمود که اگر آن اعتراض ناحق باشد، آن مرد کیفر خواهد دید. چنین نیز شد و او اندکی پس از آن بیمار گشت. با وجود تلاش‌های بسیارِ پزشکان، حالش رو به وخامت نهاد. چون بیماری‌اش لاعلاج شد، رو به سوی پروردگار آورد و به تلاوت قرآن کریم مشغول گشت. شبی به دیدار پیامبر اکرم (ص) مفتخر شد و شفای خود را طلب کرد. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «ای فضل! تو سماعِ ابواحمد چشتی را رد کردی، و رد کردن او به معنای رد کردن مشایخ معنوی اوست؛ تا زمانی که توبه نکنی و در مجلس سماع او حاضر نشوی، شفا ممکن نخواهد بود.» فضل به محض بیدار شدن، شتابان به محضر آن حضرتِ والا‌مقام رفت و از قضا، آن بزرگوار در آن لحظه در مجلس سماع حضور داشت. چون او را دید، لبخندی زد و فرمود: «ای فضل! آیا کیفرِ انکارِ “سماع” را دیدی؟» فضل پاسخ داد: «من مقصر بودم و سزای کار خود را دیدم؛ این سماعِ حضرت مخدوم، دربردارنده‌ی اسرار الهی است.» آن‌گاه حضرت اقدس دستِ شفقت بر سرِ فضل نهادند. او بی‌درنگ بهبود یافت، چنان‌که گویی هرگز بیمار نبوده است.

همچنین نقل شده است: روزی ابواحمد به همراه هفتاد و نه نفر به کرانه‌ رود دجله رفت، اما هیچ قایقی در دسترس نبود. فرمود: «بیایید حلقه‌ی ذکر (یاد خدا) تشکیل دهیم.» در نتیجه، در حالی که مشغول ذکر بودند، همگی از دجله عبور کردند و به آن سوی رود رسیدند، بی‌آنکه پای حتی یک نفر خیس شود. در آن هنگام، بیست و چهار کافر در آنجا حضور داشتند؛ آنان با دیدن این معجزه، همگی مسلمان شدند.

سید محمد بن مبارک کرمانی می‌گوید: آن زبانِ عالمِ غیب و مفسرِ اسرار، آن پیشوای محفلِ مشایخ بزرگ، آن سیمرغی که بر قله‌های قربِ الهی پرواز می‌کرد – و از حوریان و قصرهای بهشت ​​نیز فارغ و بی‌نیاز بود – یعنی امام‌الابدال حضرت خواجه ابواحمد چشتی، به کمالات ظاهری و باطنی آراسته بود. او در مقامِ «فنای احدیت» مستغرق بود و پاسداری از اسرارِ توحید و ولایت را بر عهده داشت؛ بدین معنا که آن اسرار را در پرده‌ی کتمان نگاه می‌داشت. عبدالرحمن جامی نیز با احترام تمام از ابواحمد به عنوان «قطب وقت» یاد می‌کند‌.

 

عروج ملکوتی

ابواحمد ابدال چشتی پس از ۹۵ سال عمر پر برکت در اول جمادی‌الثانی سال ۳۵۵ قمری وفات یافت و در شهر پانی پت، در کشور هند به خاک سپرده شد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *