ابومحمد چشتی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه ابومحمد چشتی (۳۳۱ – ۴۱۱ قمری)، یکی از مشایخ بزرگ طریقت چشتیه و جانشین «ابواحمد ابدال چشتی» بود.

 

ویژگی ها

ابومحمد در شب عاشورا متولد شد و روز بعد – که روز عاشورا بود – از مادر شیر ننوشید. هنگامی که مادرش این موضوع را با حضرت خواجه ابواحمد در میان گذاشت، ایشان فرمود: «پسر تو از بدو تولد ولیّ خداست؛ او به سیره پیامبران و اولیا اقتدا کرده و حرمت روز عاشورا را پاس می‌دارد.» مادر حضرت خواجه محمد چشتی نقل می‌کردند که ایشان از همان روز تولد تا سن دو و نیم سالگی، در اوقات پنج‌گانه نماز، نگاه خود را به آسمان می‌دوختند و بی‌شمار بار کلمه طیبه «لا اله إلا الله» را بر زبان می‌آوردند.

او فرزند، شاگرد و جانشین معنوی «خواجه ابواحمد ابدال چشتی» بود. وی در عصر خویش از حیث کمالات معنوی، مقام ولایت و معرفت الهی بی‌همتا بود؛ غالباً در حالتی از هیبت و خشیت عمیق روحانی به سر می‌برد و حتی به انجام «نماز معکوس» (نمازی که در حالت آویزان بودن به صورت وارونه اقامه می‌شود) می‌پرداخت. او به ریاضت‌ها و مجاهدت‌های سخت معنوی اشتغال داشت و در دوران کودکی، «اسم اعظم» توسط حضرت خضر (ع) به او آموخته شده بود. هر غیرمسلمانی که سیمای مبارک او را می‌دید، بی‌درنگ به دین اسلام می‌گروید؛ چنانکه در دوران حیاتش، حتی یک غیرمسلمان در سراسر شهر «چشت» باقی نماند.

برخی از منابع از او به عنوان «شیخ‌الشیوخِ چشت» یاد می‌کنند که در زمانه‌ی خود، قطبِ وقت بود. گفته‌اند: «نفسِ او چنان تأثیری داشت که هرگاه بر مریدی نظر می‌افکند، حجاب‌های ظلمانی از دل او برداشته می‌شد.» در برخی منابعِ متأخرِ چشتیه، حکایاتی درباره‌ او نقل شده که نشان‌دهنده‌ ارتباط او با عالم غیب است؛ مثلاً «آگاهی از ضمایرِ مراجعین» و «قدرتِ تصرف در امور دنیوی برای رفع حاجت نیازمندان». گفته‌اند هرکس دردمند به درِ خانه‌ او می‌رفت، پیش از آنکه حاجتش را به زبان آورد، شیخ از آن آگاه بود و آن را رفع می‌کرد.

مشهور است که او پیوسته در حالِ «دعایِ خیر برای خلق» بود. نقل شده است که در خشکسالی‌هایِ محلی، مردمِ آن دیار به او پناه می‌بردند و به برکت دعای او، رحمت الهی نازل می‌شد. این نوع کرامات در میان مشایخِ چشتیه بسیار برجسته است، زیرا تصوفِ چشتی بر «خدمت به خلق» تأکید ویژه دارد. نقل شده است که هنگام ذکر و عبادت، هاله‌ای از نور چهره مبارکشان را فرا می‌گرفت و چنان نوری در خانه می‌پراکند که نیازی به چراغ نبود؛ شدت این نور به حدی بود که اگر سوزنی بر زمین می‌افتاد، با پرتوی برخاسته از پیشانی ایشان قابل رویت و یافتن بود.

مادر بزرگوارش نقل کرده است که در چهارمین ماه بارداری، صدای «کلمه‌ طیبه» (شهادتین و اقرار به توحید) را می‌شنید که از درون وجود جنین برمی‌خاست. روزی پدرش در حالی که نشسته بود، خطاب به آن فرزندِ هنوز متولد نشده گفت: «السلام علیک یا ولی‌الله و یا خلیفتی» (سلام بر تو ای ولی خدا و ای جانشین من). در پاسخ، صدایی از درون رحم شنیده شد، هرچند ماهیت دقیق آن قابل تشخیص نبود. مادرش به همسر خود گفت: «تو به او سلام کردی (و خطاب مردانه به کار بردی)، حال آنکه ما هنوز نمی‌دانیم فرزند پسر است یا دختر.» پدر پاسخ داد: «خداوند متعال به من بشارت داده و وعده فرموده است و حتی من این امر را مکتوب بر “لوح محفوظ” دیده‌ام که فرزندی به دنیا خواهم آورد که از بدو تولد، ولیّ و صاحب‌کرامت خواهد بود.»

در کتاب «سیرالاقطاب» ثبت شده است که شب ولادت آن عارف بزرگوار، با شبِ عاشورا مصادف بود. پدر بزرگوارش، سرور کائنات (ص) را در خواب دید که می‌فرمودند: «ای ابواحمد، بر تو مبارک باد؛ پسری در خانه‌ات متولد شده است. نام مرا بر او بگذار و سلام مرا به او برسان.» چون از خواب برخاست، دریافت که فرزند متولد شده است. در همان حال که نوزاد را غسل می‌دادند، او هفت بار «کلمه طیبه»  یعنی «لا اله إلا الله محمد رسول الله» را بر زبان جاری کرد. حضرت خواجه ابواحمد وضو تازه کرد و به نوزاد سلام گفت: «السلام علیکم» (درود بر شما). نوزاد پاسخ داد: «و علیکم السلام، ای شیخ ما؛ از آن خوابی که امشب دیدید، برای ما بگویید.» پس از شنیدن این سخن، نوزاد بر زمین سجده کرد؛ حضرت شیخ نیز سجده‌ای به جای آورد و دعا کرد: «خدایا، این کودک را ولیّ کاملی (عارف کاملی) بگردان.» ندایی برخاست: «ای ابواحمد، دعایت را اجابت کردم و این فرزندت را از زمره بندگان مقبول خویش قرار دادم.»

روایت است که در دوران کودکی، روزی در راه با حضرت خواجه خضر (ع) دیدار کرد. خضر گفت: «ای ابومحمد، مژده باد تو را! از جانب پروردگارِ باجلالت فرمان یافته‌ام تا علوم ظاهری و باطنی را به تو بیاموزم.» او در حالی که پاهای خضر (ع) را می‌بوسید، پاسخ داد: «ای خواجه، هر فرمانی که دارید، بفرمایید.» آن‌گاه خضر (ع) «اسم اعظم» را بر او آشکار ساخت و بی‌درنگ، علوم و اسرار الهی بر قلبش گشوده شد؛ سپس به خانه بازگشت. مادرش لوحِ درس او را طلبید و پرسید که آن روز چه آموخته است. او پاسخ داد: «مادر! آنچه من آموخته‌ام، در هیچ لوحی نمی‌گنجد.»

او مدتی طولانی در حالی که غرق در شوری عمیق و روحانی بود، نشست و سرانجام از شدت حال، بی‌هوش بر زمین افتاد. حضرت خواجه ابومحمد گاه هفت شبانه‌روز پیاپی به سماع گوش می‌سپرد؛ هنگام نماز، موسیقی متوقف می‌شد تا او نماز خود را به جای آورد و پس از آن، سماع از سر گرفته می‌شد. آن حضرت به مدت هفت روز در حالت بی‌هوشی به سر برد. با مشاهده این وضعیت، دستور داد تا «قوالان» (نوازندگان و خوانندگان) مجلس «سماع» را متوقف کنند تا شاید خواجه ابومحمد به هوش آید. چون موسیقی قطع شد، خواجه ابومحمد پس از اندک‌زمانی چشمان خود را گشود، به سوی آسمان نگریست و پیوسته می‌گفت: «قولوا، قولوا» (بگویید، بگویید). در پی آن، نغمه‌هایی – که پیش از آن هرگز کسی نشنیده بود – از عالم غیب طنین‌انداز شد و همگان آن را به وضوح شنیدند. حضرت خواجه ابومحمد که مغلوبِ آن حال شده بود، به وجد و جذبه‌ای روحانی درآمد؛ آن اصوات سه شبانه‌ روز، پیاپی ادامه یافت و او همچنان غرق در سماع بود.

نقل است: روزی خواجه ابومحمد بر کناره رود دجله نشسته و جامه‌ای می‌دوخت. در آن هنگام، پسر پادشاه سوار بر اسب فرا رسید؛ از اسب پیاده شد، سرِ ادب و احترام در برابر خواجه فرود آورد و با وقار و آداب تمام نشست. خواجه فرمود: «پیامبر اکرم (ص) فرموده‌اند که اگر بیوه‌زنی در قلمرو پادشاهی شب‌هنگام گرسنه بخوابد، در روز قیامت آن پادشاه را بازخواست خواهد کرد. اکنون که خداوند متعال پادشاهی و فرمانروایی به تو ارزانی داشته است، زنهار که از تهیدستان و بینوایانِ قلمرو خود غافل نشوی، مبادا که در روز رستاخیز دچار خواری و خجلت گردی.» شاهزاده با شنیدن این پند، مقداری پول و کالا به آن استاد بزرگوار پیشکش کرد.

خواجه با لبخندی پاسخ داد: «ای شاهزاده، هیچ‌یک از مشایخ و استادان معنوی ما هرگز چنین هدایایی را نپذیرفته‌اند و من نیز چنین نمی‌کنم؛ چرا که ثروتِ فقرِ ما بر پادشاهی سلیمان نیز برتری دارد.» چون شاهزاده بسیار اصرار ورزید، خواجه فرمود: «ای شاهزاده، خداوند متعال گنجینه‌های غیب را بر بندگان خویش گشوده است؛ از این‌رو نیازی به هدایای تو نیست.» هنگامی که اصرار و التماس شاهزاده به اوج رسید، خواجه رو به آسمان کرد و دعا نمود: «پروردگارا، اندکی از آنچه بر بندگانت آشکار می‌سازی، به او نیز نشان ده.» هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که ماهیانی از رود دجله سر برآوردند و هر یک دیناری در دهان داشتند. شاهزاده که از دیدن این منظره شگفت‌زده شده بود، سر بر آستان و پای خواجه نهاد.

نوسینده کتاب مرآت‌الاسرار نوشته است: هنگامی که در سال ۱۰۶۵ قمری برای دومین بار به «اجمیر شریف» سفر کردم و توفیق یافتم تا به زیارت و عرض ارادت در بارگاه حضرت خواجه معین‌الدین اجميری نائل شوم، من نیز – همچنان که استاد مردان زمانی از حضرت خواجه ابومحمد درخواست کرده بود – بر اثر اشتیاقی شدید، بر آن شدم تا همان درخواست را از آن خواجه بزرگ مطرح کنم. حضرت خواجه با نهایت شفقت و بزرگواری، درخواست مرا اجابت فرمود. از آن پس، هرگاه شوقِ دیدارِ «حضرت خواجه بزرگ» پدید آید، فرد می‌تواند در حالی که در آسایشِ خانه خود حضور دارد، تمام شهر اجمیر و آن بارگاه مقدس را بی‌هیچ حجابی مشاهده کند.

 

عروج ملکوتی

نویسنده کتاب «سیدالاقطاب» تاریخ وفات ابومحمد را چهاردهم ربیع‌الاول سال ۴۱۱ قمری ثبت کرده است، در حالی که در کتاب «سفینةالاولیا»، اول رجب سال ۴۱۱ قمری به عنوان تاریخ وفات او ذکر شده است.

ابواحمد ابدال چشتی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه ابواحمد ابدال چشتی (۲۶۰ – ۳۵۵ قمری)، از ارکان اصلی و مفاخر سلسله چشتیه و از عارفان بزرگ قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

لقب او قدوة الدین بود و از سادات حسنی به‌ شمار می‌آمد. نسبت سیادت او با هفت واسطه به حضرت امام حسن (ع) می‌رسد. پدر او سلطان فرسنانه امیر چشت، یکی از مناطق هرات بود و شیخ ابواسحاق شامی که از اقطاب سلسله ادهمیّه بود، ولادت قریب‌الوقوع خواجه ابواحمد را به عمه او که زنی صالحه بود بشارت داده و از او خواسته بود که همسر برادر خود را تا هنگام وضع حمل از خوردن غذای حرام یا شبهه‌آلود محافظت کند. یک‌بار شیخ ابواسحاق، خواجه ابواحمد را در دوران کودکی دیده و گفته بود که از این کودک خاندانی بزرگ پدید خواهد آمد. ابواحمد مظهر زیبایی ظاهری و باطنی بود. چهره‌ نورانی‌اش از دور می‌درخشید و هر که نگاهش بر او می‌افتاد، بی‌درنگ با جان و دل شیفته‌اش می‌شد.

ابواحمد در ۷ سالگی در مجلس سماع شیخ ابواسحاق حاضر شد و در ۱۳ سالگی خلوت گزید و به مجاهده و ریاضت مشغول شد. وی در ۲۰ سالگی هنگامی که با پدر به قصد شکار به سوی کوه رفته بود، از همراهان جدا افتاد و ناگاه در میان کوه ۴۰ تن از رجال‌الله را بر سر سنگی ایستاده دید که شیخ ابواسحاق شامی نیز در میان آنان بود؛ حالش دگرگون شد و از اسب به زیر آمد و در پای شیخ افتاد، سپس لباسی پشمینه پوشید و به دنبال او روان شد و اصرار پدر و نزدیکان نتوانست وی را از این راه باز دارد. پس از ۸ سال ریاضت سخت ، از دست شیخ ابواسحاق شامی خرقۀ خلافت دریافت کرد.

بسیاری از محققین تصوف می‌گویند که لقب «ابدال» به او داده شد چون در مقام معنوی، از «ابدالِ الهی» بود. در متون کهن چشتیه، نقل شده است که ایشان چنان در مراقبه و حضور الهی غرق بودند که گویی از عالم خاکی جدا شده بودند. نقل شده است که او بدون اینکه کلامی از مرید بشنود، به باطن و نیّات او آگاه بود. او می‌توانست با یک نگاه، حجاب‌های قلبی مریدان را بردارد و آن‌ها را به سمت توحید خالص سوق دهد. نقل شده است که هرگاه او به کسی می‌نگریست، آن فرد دچار تحولی شگرف در جان می‌شد. این همان چیزی است که صوفیه به آن «نظر کیمیا‌ اثر» می‌گویند؛ یعنی قلبی که تیرگی دنیا را به نور معرفت تبدیل می‌کند.

هنگامی که آوازه کرامات حضرت ابواحمد در شرق و غرب پیچید، حسادت علمای آن عصر برانگیخته شد و فتواهایی علیه مجالس سماع او صادر گردید. این موضوع به امیر ناصر – که هم حاکمی عادل بود و هم دایی مادری خواجه – عرضه شد و در آن، مواردِ به‌اصطلاح ناشایستِ مجالس خواجه شرح داده شد. امیر مجمع بزرگی از علمای سراسر قلمرو را با حضور هزاران تن تشکیل داد و حضرت خواجه ابواحمد برای حضور در آن فراخوانده شد. خواجه با شنیدن این خبر، «خرقه خلافت» (جامه جانشینی معنوی) را بر تن کرد، بر اسب خود سوار شد و به دربار امیر آمد. خدمتکاری به نام «محمد خدا بنده» او را همراهی می‌کرد؛ کسی که از قرآن کریم، جز سوره‌های «فاتحه» و «اخلاص» چیزی حفظ نبود.

پیش از ورود خواجه، علما و مخالفانِ حاضر در مجلس تصمیم گرفته بودند که هیچ‌کس برای استقبال از او بیرون نرود و هنگام ورودش به احترام برنخیزد؛ اما زمانی که خواجه به جمع نزدیک شد، تک‌تک علما با احترام و تکریم از جای برخاستند. برخی برای خوش‌آمدگویی پیش آمدند؛ او را به درون مجلس هدایت کرده و در جایگاهی ممتاز نشاندند و سپس بحث پیرامون مسئله «سماع» آغاز شد. پس از آنکه علما دیدگاه‌های خود را بیان کردند و ایراداتشان را شرح دادند، حضرت خواجه ابواحمد به خادم خود، محمد بنده، اشاره کرد تا پاسخ آنان را بدهد. اگرچه آن خادم بی‌سواد بود، اما در آن لحظه چنان احساس می‌کرد که از والاترین دانش و فضل برخوردار است. از این رو، با استناد به آیات قرآن و احادیث، شروع به رد یک‌ به‌ یکِ ایرادات علما کرد. او همچنین شیوه و سیره سلف صالح را تبیین کرد. پاسخ‌های او چنان کوبنده بود که علما را مبهوت ساخت؛ به‌گونه‌ای که برخی از آنان در سکوت فرو رفتند و از شرمساری سر به زیر افکندند.

نقل است: پدرِ خواجه ابواحمد، صاحبِ میخانه‌ای بود که در آن ذخیره‌ای از شراب کهنه و دیرینه نگهداری می‌شد. روزی در دوران کودکی، حضرت خواجه وارد میخانه شد، در را از درون قفل کرد و تمام خمره‌های شراب را درهم شکست. هنگامی که حاکم بر بام رفت و کار آن کودک را دید، از شدت خشم فریادی کشید و سنگی به سوی او پرتاب کرد. اگرچه سنگ به سمت خواجه ابواحمد حرکت می‌کرد، اما درست پیش از رسیدن به او، به طرزی معجزه‌آسا در هوا ناپدید شد. سلطان از دیدن این صحنه حیرت‌زده گشت. او به درون میخانه رفت، فرزندش را در آغوش گرفت و بابت کار نوشیدن شراب، در پیشگاه خداوند توبه کرد.

نقل است: در یکی از سفرها، حضرت خواجه ابواحمد به سرزمینی رسید که حتی یک مسلمان هم در آنجا نبود. آنان در محاصره کافرانی سنگدل بودند که هر مسلمانی را می‌دیدند، می‌گرفتند و در آتش می‌افکندند. چون خواجه ابواحمد را دیدند و دریافتند که مسلمان است، با خشونت بسیار با او رفتار کردند؛ آتشی به قصد سوزاندن او افروختند و مقدمات انداختن او به میان شعله‌ها را فراهم ساختند. حضرت خواجه به آنان گفت: «خودتان را برای انداختن من در آتش به زحمت نیندازید؛ من خودم به درون آن می‌پرم.» او سجاده‌اش را بر دوش نهاد و به میان شعله‌ها پرید. آتش سرد و خنک شد؛ او سجاده‌اش را بر روی اخگرها پهن کرد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد. دشمنان اسلام با مشاهده این معجزه، ایمان آوردند و با جان و دل با او بیعت کردند. بدین‌سان، شهری که زمانی «کفرآباد» (سرزمین کفر) بود، به برکت نفوذ معنویِ او به «اسلام‌آباد» (سرزمین اسلام) بدل گشت.

ابواحمد در هر شب، پس از نماز تهجد، چنین دعا می‌کرد: «خدایا، گناهکارانِ امت محمد (ص) را بیامرز.» ندایی از عالم غیب پاسخ می‌داد: «ای ابواحمد! ما دعایت را اجابت کردیم و به خاطر تو، ده هزار تن از گناهکاران امت محمد را آمرزیدیم و جایگاهی در بهشت ​​به آنان بخشیدیم.» ابواحمد شیفته‌ «سماع» بود و پیوسته به آن اشتغال داشت. در آن حالِ سماع، نگاهش به هر که می‌افتاد، آن شخص به مقام کرامت نائل می‌شد؛ هر کافری که به محضرش می‌آمد، اسلام می‌آورد؛ و هر بیماری که نظرش بر او قرار می‌گرفت، بی‌درنگ شفا می‌یافت. در حین سماع، چنان نور درخشانی از پیشانی مبارکش ساطع می‌شد که پرتو آن به آسمان‌ها می‌رسید. از این رو، بسیاری از ساکنان شهر که آن نور را از خانه‌های خود می‌دیدند، درمی‌یافتند که آن استادِ والا‌مقام مشغول سماع است و شتابان به سوی او می‌رفتند؛ مردم از هر سو برای پیوستن به آن محفل هجوم می‌آوردند.

نقل است: هنگامی که فضل بن یحیی برمکی به مجالس سماع او اعتراض کرد و این خبر به گوش استاد رسید، فرمود که اگر آن اعتراض ناحق باشد، آن مرد کیفر خواهد دید. چنین نیز شد و او اندکی پس از آن بیمار گشت. با وجود تلاش‌های بسیارِ پزشکان، حالش رو به وخامت نهاد. چون بیماری‌اش لاعلاج شد، رو به سوی پروردگار آورد و به تلاوت قرآن کریم مشغول گشت. شبی به دیدار پیامبر اکرم (ص) مفتخر شد و شفای خود را طلب کرد. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «ای فضل! تو سماعِ ابواحمد چشتی را رد کردی، و رد کردن او به معنای رد کردن مشایخ معنوی اوست؛ تا زمانی که توبه نکنی و در مجلس سماع او حاضر نشوی، شفا ممکن نخواهد بود.» فضل به محض بیدار شدن، شتابان به محضر آن حضرتِ والا‌مقام رفت و از قضا، آن بزرگوار در آن لحظه در مجلس سماع حضور داشت. چون او را دید، لبخندی زد و فرمود: «ای فضل! آیا کیفرِ انکارِ “سماع” را دیدی؟» فضل پاسخ داد: «من مقصر بودم و سزای کار خود را دیدم؛ این سماعِ حضرت مخدوم، دربردارنده‌ی اسرار الهی است.» آن‌گاه حضرت اقدس دستِ شفقت بر سرِ فضل نهادند. او بی‌درنگ بهبود یافت، چنان‌که گویی هرگز بیمار نبوده است.

همچنین نقل شده است: روزی ابواحمد به همراه هفتاد و نه نفر به کرانه‌ رود دجله رفت، اما هیچ قایقی در دسترس نبود. فرمود: «بیایید حلقه‌ی ذکر (یاد خدا) تشکیل دهیم.» در نتیجه، در حالی که مشغول ذکر بودند، همگی از دجله عبور کردند و به آن سوی رود رسیدند، بی‌آنکه پای حتی یک نفر خیس شود. در آن هنگام، بیست و چهار کافر در آنجا حضور داشتند؛ آنان با دیدن این معجزه، همگی مسلمان شدند.

سید محمد بن مبارک کرمانی می‌گوید: آن زبانِ عالمِ غیب و مفسرِ اسرار، آن پیشوای محفلِ مشایخ بزرگ، آن سیمرغی که بر قله‌های قربِ الهی پرواز می‌کرد – و از حوریان و قصرهای بهشت ​​نیز فارغ و بی‌نیاز بود – یعنی امام‌الابدال حضرت خواجه ابواحمد چشتی، به کمالات ظاهری و باطنی آراسته بود. او در مقامِ «فنای احدیت» مستغرق بود و پاسداری از اسرارِ توحید و ولایت را بر عهده داشت؛ بدین معنا که آن اسرار را در پرده‌ی کتمان نگاه می‌داشت. عبدالرحمن جامی نیز با احترام تمام از ابواحمد به عنوان «قطب وقت» یاد می‌کند‌.

 

عروج ملکوتی

ابواحمد ابدال چشتی پس از ۹۵ سال عمر پر برکت در اول جمادی‌الثانی سال ۳۵۵ قمری وفات یافت و در شهر پانی پت، در کشور هند به خاک سپرده شد.

شهید آیت الله خامنه‌ای

به نام آفریننده عشق

 

شهید سید علی حسینی خامنه‌ای (۱۳۱۸ – ۱۴۰۴ شمسی)، مشهور به امام خامنه‌ای و رهبر شهید، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران و از مراجع تقلید شیعه بود.

 

ویژگی ها

سید علی خامنه‌ای در ۲۹ فروردین سال ۱۳۱۸ شمسی (۲۸ صفر ۱۳۵۸ قمری) در مشهد متولد شد. پدرش سید جواد حسینی خامنه‌ای، مجتهد و دانش‌آموخته حوزه علمیه نجف، در مشهد به تدریس علوم حوزوی، و امامت مسجد صدیقی‌های بازار مشهد (مسجد آذربایجانی‌ها) مشغول بود. او همچنین از امامان جماعت مسجد گوهرشاد بود. نسب آیت‌الله خامنه‌ای به سادات افطسی و سلطان سید احمد می‌رسد که با پنج واسطه از نوادگان امام سجاد(ع) است. امامزاده محمد که در تَفْرِش مدفون است، از اجداد او است. سید علی خامنه‌ای تحصیل را از چهار سالگی در مکتب‌خانه آغاز کرد و همزمان با دوره ابتدایی، قرائت و تجوید قرآن را فراگرفت. وی تحصیلات حوزوی را در مشهد آغاز کرد و دوره مقدمات و سطح را در مدارس سلیمان‌خان و نواب گذراند. او در کنار تحصیلات دینی، تا سال دوم دبیرستان نیز تحصیل کرد.

وی از سال ۱۳۳۴ شمسی، در درس خارج فقه سید محمدهادی میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۳۶ شمسی به همراه خانواده به نجف رفت و در دروس برخی استادان حوزه علمیه نجف حاضر شد؛ اما به دلیل عدم تمایل پدرش با اقامت طولانی در نجف پس از مدتی به مشهد بازگشت و بار دیگر در درس آیت‌الله میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۳۷ شمسی برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. خامنه‌ای در سال ۱۳۴۳ شمسی به سبب نیاز پدرش به کمک او، از قم به مشهد بازگشت و تا سال ۱۳۴۹ شمسی در جلسات درس سید محمدهادی میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۷۳شمسی پس از درگذشت محمدعلی اراکی، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه روحانیت مبارز، آیت‌ الله خامنه‌ای را به عنوان یکی از مراجع تقلید معرفی کرد. وی اعلام کرد مرجعیت داخل ایران را به‌دلیل وجود مجتهدان و مراجع کافی نمی‌پذیرد، اما مرجعیت خارج از ایران را به‌دلیل ضرورت آن پذیرفت. نخستین اثر فتوایی منتشرشده از او کتاب «اجوبة الاستفتائات» است که شامل پاسخ‌هایش به استفتائات شیعیان است.

سید علی خامنه‌ای از شخصیت‌های تأثیرگذار دینی و سیاسی در ایران و جهان اسلام به‌شمار می‌رود. او به عنوان رهبر شیعیان جهان و «ولیّ امر مسلمین» نیز شناخته می‌شد. جایگاه او به‌عنوان مرجع تقلید و رهبر جمهوری اسلامی، موجب شد دیدگاه‌ها، فتواها، پیام‌ها و مواضع وی در مسائل دینی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، در ایران و جهان اسلام و نیز در موضوعات منطقه‌ای و بین‌المللی، مورد توجه قرار گیرد. آیت‌ الله خامنه‌ای از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۶ میلادی جزء پنج نفر اول از فهرست پانصد شخصیت بانفوذ و اثرگذار جهان اسلام از سوی مرکز سلطنتی مطالعات راهبردی اسلامی معرفی شده است. در سال ۲۰۲۶ میلادی، نفر چهارم در فهرست پنجاه شخصیت اثرگذار جهان اسلام و دومین رهبر و سیاستمدار برتر معرفی شده است. مرکز سلطنتی مطالعات راهبردی اسلامی واقع در پایتخت اردن از سال ۲۰۰۹ هر ساله فهرست پانصدنفره از شخصیت‌های بانفوذ و تأثیرگذار در جهان اسلام را منتشر می‌کند. همچنین نام وی از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۸ میلادی در فهرست قدرتمندترین افراد جهان که از سوی نشریه آمریکایی فوربس تهیه می‌شود، ذکر شده است.

آیت‌ الله خامنه‌ای، وحدت اسلامی را به معنای نفی دشمنی میان مسلمانان می‌دانست و آن را مستلزم یکسان‌سازی عقاید و مذاهب نمی‌شمارد. او جریان‌های اختلاف‌افکن در میان شیعه و اهل‌سنت را به ترتیب شیعه انگلیسی و اسلام آمریکایی نامیده است. آیت‌ الله خامنه‌ای دیدگاه‌های فقهی و سیاسی خاصی داشت؛ از جمله تحریم قمه‌زنی، حرمت توهین به مقدسات اهل‌سنت، حرمت استفاده از سلاح هسته‌ای، حمایت از جبهه مقاومت، مقابله با تهاجم فرهنگی، تأکید بر اقتصاد مقاومتی و راه‌حل مسئله فلسطین از طریق همه‌پرسی. وی جهاد را فراتر از عرصه نظامی می‌دانست و بر ضرورت جهاد تبیین تأکید داشت.

نقل است: یک نفر كه در زمان شاهنشاهی با هزينه بسيار زياد مسجدی می‌سازد و بهترین امكانات را در ساخت آن به کار می‌گیرد. بعد از ساخت مسجد، با خودش می‌گوید: من اين همه خرج مسجد كردم،  بايد بهترين امام جماعت را برایش پيدا كنم. بعد از مدتی، شب خواب می‌بیند که تمام علمای زنده و فوت شده، دارند در مسجد او پشت سر یک سيد نماز می‌خوانند، از جمله آيت الله بروجردی‌. ایشان در خواب، جلو می‌رود و به چهره آن سيد نگاه می‌کند. وقتی از خواب بیدار می‌شود، چهره آن سيد به خوبی در ذهنش می‌ماند. ایشان تمام حوزه‌های علميه را برای پيدا كردن آن سيد می‌گردد تا بالاخره آن سيد را پيدا می‌کند. از او می‌پرسد: اسم شما چیست؟ ایشان می‌گوید: سید علی خامنه‌ای.

یکی از وابستگان و مرتبطان با آیت الله بهجت نقل می‌کند: بار اول که مقام معظم رهبری به قم تشریف آورده بودند، آیت الله بهجت نیز همچون سایر مردم در خیابان‌ها به جمعیتِ استقبال کننده پیوسته بودند. ما به ایشان عرض کردیم: آقا کاش شما با این شرایط سنی و جسمی به خیابان تشریف نمی آوردید. ایشان فرمودند: اگر مردم می‌دانستند که استقبال از این سید، چه ارزش و ثوابی دارد، هیچ‌کس در خانه‌اش نمی‌ماند! نقل است: روزی یک نفر نزد آیت الله بهجت شروع به گلایه از مسؤلان نمود. همین که گلایه و بدگویی‌ها را خواست به سمت حضرت آقای خامنه‌ای نیز بکشاند، فوراً آیت الله بهجت که سرشان پایین بود، سر را بالا آورده و با نگاه تندی به آن شخص فرمودند: شما بهتر از ایشان را سراغ دارید؟ ما که نداریم!

حجت السلام راشد یزدی نقل می‌کند: زمانی که آقا در تبعید بودند، در یک نماز جماعت که به امامت ایشان مشغول اقامه نماز جماعت بودیم، ناگهان در بین نماز، یک بزغاله آمد و در جلوی نمازگزاران شروع به بالا و پایین پریدن کرد. عده زیادی از جمع، توجه خود را از دست داده و عده‌ای هم خندیدند. پس از نماز از ایشان سوأل کردیم: شما چطور نخندید؟ ایشان فرمودند: برای چه بخندم؟ عرض کردیم: برای آن بزغاله که آمد! فرمودند: من اصلاً متوجه بزغاله نشدم! ایشان همواره اجازه نمی‌دهند که هیچ یک از پسرانشان، هیچ گونه پست و یا منسبی داشته باشند و تنها از راه درس و بحث طلبگی امرار معاش می‌کنند. نقل است: روزی یکی از فرزندان آقا از ایشان اجازه می‌گیرند که آیا به من اجازه پذیرش فلان پست را می‌دهید که پیشنهاد کرده‌اند؟ آقا فرمودند: اشکالی ندارد، اما ابتدا برویم اسمتان را از شناسنامه‌ام خارج کنم، آن‌ وقت به هر پستی که می روید، بروید!

نقل است: یک زمانی آیت الله صدیقی در مدینه به ذکر خاصی مشغول بود. آیت الله بهاءالدينی به ایشان گفت: ميدانی ثمره ذکر امسال چه بود؟ گفتم: نه. گفت: ثمره ذکر شما يکی اين بود که شما دو بار آمديد مدينه. گفتم شما مطلعيد که من دو بار امسال آمدم مدينه. آیت الله بهاءالدينی گفت: بله آنجایی که نشسته بوديد و ذکر می‌گفتيد، در آنجا با شما بودم. سپس فرمودند: ثمره دوم اين بود که آن نيتی که من می‌خواستم، به آن نيت رسيدم و آن اين بود که امسال، مقام معظم رهبری به ديدار امام زمان (عج) نائل آمد! یکی از شاگردان آیت الله بهجت، به نام آیت الله علی احمدی میانجی که از عارفان بودند، برای بنده تعریف کردند: یک بار در یکی از تشرفات خدمت حضرت صاحب الزمان (عج) در مورد سید علی خامنه‌ای پرسیدم. حضرت فرمودند: ایشان از ماست!

حجت السلام نیازی نقل می‌کند: شب حوادث کوی دانشگاه، من طبق معمول خدمت آیت الله خامنه‌ای رسیدم تا گزارشات روزمره را به اطلاع برسانم. پس از نماز مغرب و عشا به امامت ایشان برای اعلام اخبار آماده شدم. آقا فرمودند: امشب یک اتفاقی در حال رخ دادن است. بعد از آن، خبر کوی دانشگاه منتشر شد! نقل است: در یکی از سفرهای رهبر انقلاب به قم، وقتی ايشان به ديدار آيت الله مصباح يزدی می‌روند، آن دانشمند فرزانه روی پاهای آقا می‌افتند و پاهای ايشان رو می‌بوسند! همچنین در اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامی، وقتی رهبر انقلاب وارد سالن شدند، سيد حسن نصرالله (دبير كل حزب الله لبنان) روی دست آقا می‌افتند و دست ايشان را می‌بوسند! در دیدار امير عبدالله (پادشاه پیشین عربستان) با رهبر انقلاب، آقا به عبدالله می‌فرمايد: يا منا را می‌سازيد يا خودمان آن را می‌سازیم. عبدالله چنان محو ابهت حضرت آقا شده بود كه فقط يک كلمه می‌گوید: نعم يا سيد القائد! (چشم ای آقای رهبر).

آيت الله نوری همدانی از مراجعی بودند كه بعد از رحلت امام اعتقاد داشتند انقلاب اسلامی ديگر مشروعيت ندارد، ولی چند سال پيش، در اقدامی عجيب، ايشان شروع به تاييد نظام و شخص مقام معظم رهبری كردند و هميشه اولين شخصی هستند كه در راهپيمايی‌ها و اتفاقات اجتماعی پيام می‌دهند. از ايشان، دليل اين تغيير رويه سوال شد كه ايشان فرمودند: شبی در خواب، حضرت فاطمه (س) را ملاقات كردم كه بی‌بی فرمودند: شوهرم علی (ع) تنها ماند، نگذاريد فرزندم علی تنها بماند.

آیت الله بهجت درباره کسی که در مورد امام خامنه‌ای اِشکالی گفته بود، فرمودند: بعضی‌ها قدرت اداره خانواده‌شان را هم ندارند، آن وقت درباره این سید بزرگوار که جهان اسلام را اداره می‌کند، حرف می‌زنند. همچنین آیت الله بهجت می‌فرمودند: قدر این آقا را بدانید. شبی در خواب دیدم امام زمان (عج) در جایی نشسته‌اند و تمام علمای بزرگ نزد ایشان حضور دارند. یک دفعه آیت الله خامنه‌ای وارد شدند و امام زمان (عج) با آن مقام عظمایش، تمام قد بلند شدند و برای ایشان جا باز کردند.

نقل است: روزی بعد از ملاقات آیت الله خامنه‌ای با آیت‌ الله بهاءالدینی، از ایشان می‌پرسند: آیا دیروز مقام معظم رهبری به اینجا آمده بود؟ ایشان در جواب می‌فرمایند: بله چند دقیقه خورشید اینجا تابید و رفت؛ او چون خورشید دارای خیر و برکات است. همچنین یکی از روزها که حضرت آقا تشریف برده بودند به جمکران، حدود ساعت دو شب به حضرت آیت‌الله العظمی بهاءالدینی خبر می‌دهند که آقا صبح بعد از نماز می‌خواهند تشریف بیاورند منزل شما. تیم حفاظت ساعت چهار صبح برای آماده کردن شرایط به منزل ایشان می‌روند که متوجه می‌شوند آقای بهاءالدینی، پیرمرد نود ساله جلوی در خانه ایستاده‌اند. می‌گویند: آقا چرا با این کهولت سن اینجا تشریف دارید؟ ایشان می‌فرمایند: برای دیدن رهبر بزرگ انقلاب، من از همان ساعتی که شما زنگ زدید، آمده‌ام استقبال.

نقل است: روزی علامه حسن‌زاده آملی جلوی حضرت آقا دو زانو نشسته و ایشان را مولا خطاب می‌کنند. حضرت آقا ناراحت شده و به علامه می‌فرمایند: این کار را نکنید. علامه حسن‌زاده می‌فرمایند: اگر یک مکروه از شما سراغ داشتم، این کار را نمی‌کردم. همچنین علامه در جای دیگری می‌فرمایند: سینه خود را شکافتم، به هر جای آسمان رفتم این سید (آیت الله خامنه‌ای) را دیدم. باید قنبر حضرت خامنه‌ای کبیر بود.

سید علی خامنه‌ای پیش از هجران، با سرودن شعری به زمان شهادت خود در ماه اسفند اشاره‌ کردند و شهادت خود را پیش‌گویی نمودند:

مستانه در این میکده بی‌تاب و قرارم   نستوه‌تر از سجده گذاران، سر دارم

عشاق پریشان دل سرمست بدانند   لبیک من از عمق سماوات بخوانند

یاران و رفیقان، همه در جنت اعلا   خوش منظره‌ای دیده‌ام اندر بر مولا

افسوس که من دیر به مقصود رسیدم   مفهوم شهادت ز لب یار شنیدم

نوروز من امسال کنار شه خوبان   همراه رفیقان و شهیدان و غریبان

طاغوت اگر جسم مرا کرده نشانه   اسفند شود جان پی عشاق روانه

نابودی کفار رقم خورده در این جنگ   مفهوم کلامم شده با عشق هماهنگ

 

از منظر فرهیختگان

امام خمینی به آیت الله خامنه‌ای می‌فرمودند: شما مانند خورشیدی هستید که نورافشانی می‌کنید.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: رهبر عظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران، آیت الله معظم، جناب خامنه‌ای کبیر، قائد، ولی، وفی، سائس، حفی و مصداق بارز “نرفع درجات من نشاء” می باشد. عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقة الحقائق مسئلت دارم و امیدوارم دادار عالم و آدم، همواره سالار و سرورم را سالم و مسرور دارد. گوشتان به دهان رهبر باشد چون ایشان گوششان به دهان حجت‌ بن‌ الحسن (عج) است.

عبدالقائم شوشتری می‌گوید: مقام معظم رهبری از جمله کسانی هستند که خداوند به ایشان کمالات و مقامات معنوی را تفضلا داده است. ایشان دارای مقام عصمت اکتسابی هستند و بعد از امام زمان (عج) ایشان بالاترین مقام را دارا هستند! اوتاد و ابدال هم باید تابع مقام معظم رهبری باشد‌‌. بنده کراماتی از رهبری سراغ دارم که اگر لازم شود افشاء و حتی منتشر خواهم کرد‌.

محمد صالح کمیلی خراسانی می‌گويد: بر ما مسجّل است که خامنه‌ای یک فقیه و عارف بی‌نظیر است که اطاعت از ایشان بر همه مسلمین واجب است.

حجت الاسلام فاطمی نیا می‌گويد: این مرد بزرگ، عزّ اسلام است و هرکس با این مرد بزرگ مخالفت کند، خدا از او نمی‌گذرد.

اسماعیل دولابی می‌گويد: خداوند همه چیز را به امام خمینی یک جا داده بود و به آقای خامنه‌ای، آرام آرام همه چیز را عنایت می‌فرماید.

آیت‌ الله محمود طالقانی می‌گوید: آقای خامنه‌ای، امید آینده اسلام است‌‌.

ولادیمیر پوتین می‌گوید: با عنایت به مطالعاتی که من درباره مسیح (ع) داشته‌ام، در ملاقات با رهبر انقلاب ایران تمام ویژگی‌های حضرت مسیح (ع) را در آیت الله خامنه‌ای دیده و برایم متجلی شد. حکیم بزرگی در ایران نشسته است و به ذهن من خطور نمی‌کرد که ا‌و تا به این حد، همه‌جانبه‌نگر باشد. او حکیم و دانشمندی است که تصمیم گیری و تنظیم همه سیاست‌های ایران توسط اوست.

 

اساتید

  • سید جواد خامنه‌ای
  •  سید جلیل حسینی سیستانی
  • مجتبی قزوینی
  • هاشم قزوینی
  •  سید محمدهادی میلانی
  • سید حسین بروجردی
  •  امام خمینی
  •  سید محمد محقق داماد
  •  مرتضی حائری یزدی
  •  علامه طباطبایی

 

آثار

  • انسان ۲۵۰ ساله
  • چهار کتاب اصلی علم رجال
  • از ژرفای نماز
  • گفتاری در باب صبر
  • روح توحید نفی عبودیت غیرخدا
  • طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن
  • فلسطین از منظر آیت‌الله خامنه‌ای
  •  غناء
  •  شعاعی از نیّر اعظم
  • آفتاب در مصاف

 

عروج ملکوتی

آیت‌ الله خامنه‌ای در نهم اسفند ۱۴۰۴ شمسی در نخستین روز جنگ رمضان و بر اثر حملات موشکی آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری در تهران، به همراه شماری از اعضای خانوده (دختر، عروس، داماد و نوه‌) و کارکنان دفترش به شهادت رسید. مراسم تشییع آیت‌الله‌ خامنه‌ای از ۱۵ تا ۱۸ تیر ۱۴۰۵ شمسی در شهرهای تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد برگزار شد. مراسم تشییع او با شرکت ۴۱ تا ۴۳ میلیون نفر، بزرگ‌ترین مراسم تشییع تاریخ جهان توصیف شده است. پیکر او پس از تشییع، در بامداد ۱۹ تیر ۱۴۰۵ شمسی به همراه اعضای خانواده‌اش در رواق دارالذکر حرم امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.

عارف دیک کرانی

به نام آفریننده عشق

 

عارف دیک کرانی، خلیفه دوم از خلفای اربعه امیر کلال بود. آرامگاه وی در روستای دیک کران، نزدیکی شهر بخارا واقع است‌.

 

ویژگی ها

درباره ولادت، وفات و زندگی شخصی ایشان، اطلاعات زیادی در دست نیست. نقل است: مولانا عارف، درویشی داشت به نام درویش ادرسکنی. وی به ذکر جهر (آشکار) مشغول بود. مولانا عارف نزد او رفت و او را منع نمود اما او قبول نکرد. سپس مولانا عارف فرمود: اگر این کار را ترک نکنی، گاوی از گاوهای تو نابود خواهد شد. او کارش را ادامه داد تا دو گاو خود را از دست داد. سپس ذکر جهر را رها کرد و از مولانا عذرخواهی نمود.

نقل است: روزی در روستای دیک کران، سیلی عظیم به وجود آمد، چنان که نزدیک بود سیل، روستا را با خود ببرد. چون مردم به فغان آمدند، مولانا عارف بیرون آمد و خود را در آن بخش از سیل که قوی‌تر بود انداخت و گفت: اگر میتوانی ما را ببر. فورا سیل تسکين یافت و مردم آرام شدند.

 

از منظر فرهیختگان

سید امیر کلال می‌گوید: میان اصحاب من، مثل این دو شخص، دیگر نیست: یکی بهاءالدین نقشبند و دیگری مولانا عارف (دیک کرانی).

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: چون به ذکر خفیه مشغول گشتیم، سی سال با مولانا عارف در جستجو بودیم و با او می‌گشتیم و اگر مثل مولانا عارف می‌یافتیم، محضر او نمی‌آمدیم.

علی رامتینی

به نام آفریننده عشق

 

علی رامتینی (۵۹۱ – ۷۲۱ قمری)، مشهور به خواجه عزيزان، از مشايخ سلسله خواجگان نقشبندیه در قرن هفتم و هشتم هجری در ماوراءالنهر بود.

 

ویژگی ها

رامتینی در دو فرسنگى بخارا متولد شد و در همين قصبه، علوم دينى را فرا گرفت و به بافندگى پرداخت. رامتینی (یا رامیتنی) در طريقت شاگرد محمود انجير فغنوى بود و پس از اميرحسين ملقب به امير خُرد وابَكنَوى، دومين خليفه فغنوى به شمار مى‌رفت. مشهور است كه حضرت خضر (ع) رامتینی را به شاگردى نزد فغنوى راهنمايى كرد. درباره همين موضوع علاءالدوله سمنانى از رامتینی پرسيد و وى از پاسخ صريح به اين مطلب خوددارى كرد. خواجه علی رامتینی می‌گوید: درویشی در دولت خواجه محمود، حضرت خضر (ع) را دید و از ایشان پرسید: در این زمان از مشایخ کیست که بر جاده استقامت ثابت باشد تا دست ارادت در دامن وی زده و به او اقتدا نماییم. حضرت خضر (ع) فرمودند: خواجه محمود انجير فغنوی. برخی از اصحاب خواجه علی رامتینی می‌گویند که آن درویش، خود خواجه علی رامتینی بوده است ولی نمی‌خواسته خودش را شهره نماید.

نقل است: شیخ علاءالدوله سمنانی، درویشی را به سوی علی رامتینی فرستاد و آن دوریش از طرف سمنانی، از خواجه علی پرسید: ما شنیده‌ایم که شما ذکر جهر (آشکار) می‌گویید؛ دلیلش چیست؟ علی رامتینی فرمود: ما نیز می‌شنویم که شما ذکر خفیه می‌گوييد، پس ذکر شما نیز جهر باشد! نقل است: روزی از جانب سیدی از اصحاب علی رامتینی، یک بی‌ادبی نسبت به خواجه علی انجام شده و خاطر خواجه علی مکدر شده بود. پس از آن، جمعی از ترکان آمدند و پسر آن سید را به غارت بردند. سید فهمید این بلا ناشی از ناراحتی خواجه علی است. بنابراین آن سید، خواجه علی را در مجلسی مهمان خود کرده و از ایشان عذرخواهی نمود. علی رامتینی فرمود: من دست به نمک و طعام نزنم تا پسر شما پیدا شود! ناگهان همگی دیدند که پسر آن سید از در وارد شد. آن پسر گفت: من دیدم که اسیر جمعی از ترکان هستم، اما نمی‌دانم چه شد که خود را ناگهان اینجا دیدم! (این در واقع تصرف بود از جانب خواجه علی رامتینی).

نقل است: یک روز علی رامتینی مجلسی داشتند اما طعام کافی برای اهل مجلس نبود. آنگاه غلامی در بیرون منزل دیدند که خواسته بود طعام رایگان را بهر اصحاب خواجه نثار نماید. خواجه علی نزد او آمد و گفت: برای تشکر از تو، هر مرادی داری بگو تا تو را به مرادت برسانم. آن غلام که زیرک بود گفت: من می‌خواهم که شما بشوم! خواجه علی گفت: آیت کار بسیار سخت است و بار بر تو می‌افتد و تو را طاقت کشیدن این بار نیست. غلام گفت: من غیر از این، هیچ آرزویی ندارم. خواجه علی دست غلام را گرفته و به خلوت خاص بردند و به او التفات نمودند تا اینکه بعد از ساعتی، شبح ایشان بر وی افتاد و ظاهر و باطن ایشان مثل ظاهر و باطن خواجه علی شد. البته آن غلام چهل روز بعد از این اتفاق از دنیا رفت.

ظاهرا مولانا در مورد علی رامتینی سروده است:

گر نه علم حال فوق قال بودی کی شدی   بنده اعيان بخارا خواجه نساج را

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمان جامی می‌گوید: وی از خلفاى خواجه محمود است و لقب ايشان در اين سلسله، حضرت عزيزان است و ايشان را مقامات عاليه و کرامات ظاهره بسيار بوده و به صنعت بافندگی مشغول بوده‌اند.

فخرالدین صفی می‌گوید: ایشان به صنعت بافندگی مشغول بوده‌اند و ایشان را مقامات رفیعه و کرامات عجیبه بسیار است. قبر مبارک ايشان در خوارزم است.

 

عروج ملکوتی

علی رامتینی ۱۳۰ عمر کرد و در سال ۷۲۱ قمری در خوارزم درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

سهل بن خفیف

به نام آفریننده عشق

 

سهل بن حُنَیف اَوسی انصاری (درگذشت ۳۸ قمری)، از صحابه پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) است. وی در جنگ‌های بدر و اُحُد در زمان پیامبر (ص) و در جنگ صفین در زمان حکومت حضرت علی (ع) حضور داشت.

 

ویژگی ها

سهل بن حنیف بن واهب اوسی انصاری، از صحابه پیامبر بود. او در جنگ بدر و همه جنگ‌ها با پیامبر(ص) شرکت کرد. او در جنگ احد که برخی از مسلمانان فرار کردند، از اندک‌کسانی بود که پابرجا ماند و در آن‌روز برای مرگ با پیامبر(ص) بیعت کرد و با تیر از وی دفاع می‌کرد. در سریه امام علی(ع) برای ویران کردن بت‌خانه فُلس در سال نهم قمری، پرچم سپاه در دست سهل بوده است. از فضل بن شاذان نقل شده است که سهل و برادرش عثمان از نخستین کسانی بود که پس از رحلت پیامبر(ص) به امام علی(ع) پیوستند. نام سهل در میان ۱۲ نفری ذکر شده است که خلافت ابوبکر را نپذیرفتند و از او خواستند که از خلافت صرف‌نظر کند. سخنان سهل به ابوبکر چنین نقل شده است: «گواهی می‌دهم که رسول خدا(ص) بر منبر فرمود: «امام شما پس از من، علی بن ابی‌طالب (ع) است و او برای امتم خیرخواه‌ترین مردم است.»

سهل در حکومت امام علی(ع) با او همراه بود. امام هنگام عزیمت به جنگ جمل، وی را جانشین خویش در مدینه کرد. وی در جنگ صفین شرکت کرد. او امام را از همراهی انصار در جنگ و صلح، مطمئن نمود و به امام توصیه کرد که جلب حمایت کوفیان بسیار حیاتی است. امام او را (پس از جنگ صفین) حاکم فارس نمود؛ ولی مردم او را از آنجا راندند و از این‌رو، امام، زیاد را بدان‌جا فرستاد که مردم او را پسندیدند. سهل به‌همراه برادرش عثمان از شرطة الخمیس یاران ویژه امام علی (ع) بودند. سهل در جنگ بدر و دیگر غزوات پیامبر اکرم (ص) شرکت داشت. در جنگ احد که شرایط سخت جنگ باعث شد برخی از مسلمانان بگریزند، سهل از معدود کسانی بود که فرار نکرد و با تیر از پیامبر دفاع می کرد. پیامبر می فرمود به سهل تیر بدهید و سهل آن تیرها را به طرف دشمن نشانه می رفت.

سهل از جمله افرادی است که حدیث غدیر را نقل کرده است. وی از جمله مشاوران و افراد قابل اعتماد امام علی (ع) بود. در زمانی که عثمان از نماز جماعت منع شده بود، حضرت علی (ع) سهل را برای برگزاری نماز فرستاد. ذریح محاربی می‌گوید که امام صادق (ع) فرمود: سهل بن حنیف جزء نقبا است. من گفتم: از نقباء دوازده گانه پیامبر خدا؟! فرمود: آری! هیچ یک از قریش بر او سبقت نگرفته و به فضیلت و منقبتی بر مردم منّت ننهاده است و حضرت او را تمجید و تعریف کرد.

 

عروج ملکوتی

سهل بن حنیف در سال ۳۸ قمری در کوفه درگذشت. امام علی (ع) پس از وفات وی فرمود: اگر کوهی مرا دوست بدارد، هر آینه از هم بپاشد. به گفته کَشی، حضرت علی (ع) او را کفن کرد و بر او نماز میت خواند و پنج تکبیر گفت و سپس اندکی راه رفت جنازه را بر زمین نهاد و باز پنج تکبیر بر او گفت و این‌چنین ادامه داد تا ۲۵ تکبیر. در روایتی که از امام باقر (ع) نقل شده است وجه پنج بار شدن تکبیرها چنین بیان شده است که هر بار که جنازه را اندکی تشییع می‌کرده‌اند عده‌ای می‌رسیده‌اند و می‌گفته‌اند که ما به نماز سهل نرسیدیم. از این‌ رو، امام جنازه را می‌گذاشته و دوباره نماز می‌خوانده است. گفته‌اند حضرت علی (ع) پس از درگذشت وی بسیار بی‌تابی می‌کرد و با شگفتی نقل می‌کرد که در سال نخست قمری، سهل، بت‌های قومش را شبانه می‌شکست و هیزم آنان را برای بیوه‌زنی از انصار می‌برد تا با آن‌ها آتش درست کند.

ابوعمرو صریفینی

به نام آفریننده عشق

 

ابوعمرو صریفینی از شاگردان شیخ عبدالقادر گیلانی در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

از تاریخ ولادت، وفات و به طور کلی زندگانی وی، اطلاعات زیادی در دسترس نیست. ابوعمرو صریفینی می‌گوید: بدایت کار من آن بود که من‌ شبی‌ در صریفین به پشت افتاده‌ بودم، روی به آسمان، و دیدم که در هوا پنج حمامه می‌گذرد‌‌. یکی از آن‌ها می‌گفت: سبحان من عنده خزان کل شیء و ما ینزله الا بقدر معلوم. دیگری می‌گفت: سبحان من اعطی کل شیء خلقه ثم هدی. دیگری می‌گفت: سبحان من بعث‌ الانبیاء حجه علی خلقه و فضل علیهم محمداً (ص). دیگری می‌گفت: کل ما فی الدنیا باطل الا ما کان لله و لرسوله. دیگری می‌گفت: یا اهل الغفلة عن مولاکم، قوموا الی ربکم، رب کریم یعطی الجزیل و یغفر الذنب العظیم. چون من آن را دیدم و شنیدم، از خود بی‌خود شدم و چون باز آمدم، دوستی دنیا و آنچه در دنیا است، تماما از دل‌ من رفته بود. چون بامداد شد، با خدا عهد کردم که خود را تسلیم شیخی کنم که مرا به خدای تعالی راهنمایی کند. به بیرون روان شدم و نمی‌دانستم که کجا می‌روم. ناگاه پیری نیکو دیدار با هیبت و وقار پیش آمد و گفت: السلام عليک یا اباعمرو. من نیز جواب سلام دادم و به او گفتم: تو کیستی که نام مرا دانستی که من‌ هرگز تو را ندیده‌ام؟!

وی گفت: من خضرم، پیش شیخ عبدالقادر گیلانی بودم که به من گفت: یا اباالعباس، دوش در صریفن مردی را جذبه رسیده است و قبولی یافته است و از بالای هفت آسمان وی را ندا آمد که “مرحبا بک”، عبدی با خدای عهد کرده است که خود را تسلیم شیخی کند؛ سوی او برو و وی را پیش من بیاور و من نیز چنين کردم. سپش خضر (ع) مرا گفت: یا اباعمرو، عبدالقادر سیدالعارفین و قبلة الوافدین فی هذا الوقت، فعليک ملازمة خدمته و تعظیم حرمته! (ای ابوعمر، عبدالقادر گیلانی سرور عارفان و قبله نمایندگان در این زمان است؛ بر تو باد پیروی از او و تعظیم حرمتش!) من نیز به خود حاضر نشدم مگر که خود را در بغداد دیدم و خضر از دیده پنهان شد. اولین بار که عبدالقادر را دیدم به من گفت: مرحبا به کسی که مولا او را جذب کرد و خیر کثیری را در او جمع نمود. سپس طاقیه خود بر سر من نهاد که از آن خوشی و خرمی به دل من رسید و آنگاه‌ شنیدم که عالم و آنچه در عالم است تسبیح خدا می‌گویند با انواع تسبیح و تقدیس که نزدیک بود عقل من زایل شود. وفات ابوعمرو ظاهراً در اواخر سده ششم هجری است.

محمد سجاسی

به نام آفریننده عشق

 

رکن‌الدین محمد سُجاسی (درگذشت ۶۰۷ قمری)، از مشایخ بزرگ کبرویه و از عارفان قرن هفتم هجری است.

 

ویژگی ها

سُجاسی منسوب به سُجاس، روستایی از دهستان سُجاس‌رود، در بخش قیدار شهرستان زنجان، در شمال سهرورد بود. رکن‌الدین از مریدان قطب‌الدین ابهری بود و از دست او خرقه پوشید و سلسله ارادت او از طریق قطب‌الدین ابهری به ابوالنجیب سهروردی می‌رسید. پس از سال ۵۷۷ قمری که قطب‌الدین در بغداد در گذشت، رکن‌الدین جانشین وی گردید و به ارشاد و دستگیری مریدان پرداخت. وی افزون‌ بر جانشینی قطب‌الدین ابهری، داماد او نیز بود.

رکن‌الدین سجاسی در تربیت و ارشاد سالکان بسیار صاحب تأثیر بود و مریدان نامداری چون اوحدالدین کرمانی، شمس تبریزی، شهاب‌الدین محمود اهری و اصیل‌الدین محمد شیرازی را تربیت کرد که همه از مشایخ بزرگ روزگار خود بودند. خانقاه رکن‌الدین در بغداد را «دَرَجه» (پلّه) یا «رباط دَرَجه» می‌خواندند، زیرا در ساحل رود دجله واقع بود و به‌ وسیله چند پله به کنار دجله می‌رسید و اصحاب و مریدان او برای وضو‌گرفتن و برداشت آب از پله‌ها تردد می‌کردند. همان طور که گفته شد وی مراد و مرشد شمس تبریزی نیز بود و یک روز به شمس تبریزی گفت: «تو را می‌باید رفت و در رُم سوخته‌ای است، آتش در وی می‌باید زد» و این اشاره‌ای است به دیدار شمس تبریزی و مولانا جلال الدین بلخی.

یکی دیگر از مریدان رکن‌الدین که نام او در سلسلۀ مشایخ صفی‌الدین اردبیلی نیز به چشم می‌خورد، شهاب‌الدین اهری تبریزی است. بنا بر روایات، شهاب‌الدین پس از برآوردن سه چله در مدرسه سرخاب تبریز، به خدمت شیخ رکن‌الدین رفت و به وی دست ارادت داد و زیر نظر او به سلوک پرداخت. آنگاه پس از ازدواج با دختر وی، از جانب او به اهر فرستاده شد و به هدایت و ارشاد مردم پرداخت و در همانجا نیز در گذشت.

مشهورترین مرید سجاسی، مولانا شمس تبریزی است. شمس در مقالات خود با ارادتی ویژه از او یاد می‌کند و سجاسی را «پیرِ کامل» و «مربیِ خود» می‌داند. شمس می‌گوید: «پیرِ من رکن‌الدین سجاسی بود… از آن پیر، بویی به مشامِ جانم رسید.» شمس در جای دیگری او را «صاحب‌نفس» و دارای «کمال ولایت» معرفی می‌کند. مورخانِ عرفان او را در ردیف خلفای برجسته نجم‌الدین کبری (مؤسس سلسله کبرویه) قرار می‌دهند. او را به «عقل کامل»، «زهد بی‌ریا» و «تسلط بر علومِ ظاهر و باطن» ستوده‌اند.

مهم‌ترین کرامت سجاسی، توانایی او در «دگرگون‌سازی احوال مریدان» بود. نقل شده است که هر کس با نیتی ناخالص نزد او می‌آمد، با یک نگاه یا سخن کوتاه او، دچار تحولِ درونی می‌شد و توبه می‌کرد. بسیاری از کسانی که به او ملحق شدند، از طبقات مختلف جامعه بودند که در محضرش به مقامات بلند عرفانی رسیدند. در حکایات سلسله کبرویه آمده است که رکن‌الدین سجاسی از «خطورات قلبی» (آنچه در دل مرید می‌گذشت) آگاه بود. او پیش از آنکه مرید لب به سخن بگشاید، مشکل روحی یا پرسش ذهنی او را برطرف می‌کرد.

گفته‌اند که او به قدری در «نَفَس» (قوتِ روح) قوی بود که حتی حضور او در یک شهر یا منطقه، جوّ آنجا را از گناه و غفلت پاک می‌کرد. مردم سجاس و زنجان، وجود او را مایهٔ خیر و برکت الهی می‌دانستند و در خشکسالی‌ها و مشکلات بزرگ عمومی به او متوسل می‌شدند. برخی تذکره‌نویسان اشاره کرده‌اند که گاهی شیخ روزها سخن نمی‌گفت، اما در همان حال، مریدان در محضرش به «مکاشفات قلبی» دست می‌یافتند. این نشان‌ دهنده انتقال معرفت از طریق «رابطه باطنی» (سماعِ روحانی) بوده است، نه صرفاً آموزش زبانی.

 

عروج ملکوتی

رکن‌الدین محمد سجاسی احتمالا در سال ۶۰۶ یا ۶۰۷ قمری از دنیا رفته است.

شهاب‌الدین اهری

به نام آفریننده عشق

 

شیخ شهاب‌الدین محمود بن علی اهری (۵۸۰ – ۶۶۵ قمری)، از عرفای نامدار و برجسته قرن هفتم هجری در آذربایجان شرقی بود.

 

ویژگی ها

شهاب‌الدین از شاگردان مکتب عرفانی «رکن‌الدین سجاسی» (از اکابر مشایخ عرفان و استادِ شمس تبریزی) بود و از این طریق، پیوندی عمیق با سلسله‌های عرفانی کبرویه و سهروردیه داشت. پدرش در همان سنین کودکی قرآن را به وی آموخت، به‌طوری‌که وی در سن ۱۰ سالگی قرآن را از حفظ داشت. سپس تا ۱۴ سالگی در محضر عالم بزرگوار ملا حسن اهری به تحصیل قواعد عربی و سایر علوم پرداخت و برای تکمیل معلومات خویش در ۲۵ سالگی رهسپار بغداد شد و در بغداد به تکمیل تحصیلات پرداخت. وی در حضور شیخ رکن الدین سجاسی به کسب کمالات معنوی نایل آمد و به دامادیش مفتخر گشت. نام دختر رکن الدین خدیجه سلطان بوده‌است و آن‌ها فقط یک پسر بنام علی داشته‌اند که به شیخ علی اهری معروف بوده‌است. شیخ شهاب الدین به سفارش استادش، مأمور ارشاد مردم ارسباران گردیده و همراه همسر اش عازم اهر شد. وی بعد از ترتیب خانقاه در محل کنونی بقعهٔ شیخ، به هدایت و ارشاد طالبان حق و شریعت و طریقت پرداخت و به درجه قطب نایل آمد.

رکن‌الدین سجاسی، استادِ او، در زمانِ حیاتِ شیخ، به «قابلیت‌های روحانی» و «استعدادِ بی‌نظیر» او در سیر و سلوک اشاره کرده بود. نقل است که وی شهاب‌الدین را به عنوان جانشین خود در منطقه آذربایجان تایید کرد و او را «امانت‌دارِ اسرار الهی» نامید. تذکره‌نویسان او را با القابی چون «عارفِ کامل»، «صاحب کشف و کرامات» و «مربی نفوس» توصیف کرده‌اند. سخن مشهوری که درباره او گفته‌اند این است: «اَهر به واسطه وجود او، به مرکز نور الهی در منطقه تبدیل شد.» در روایات محلی اهری آمده است که در زمان قحطی‌های بزرگ یا هجومِ اقوام بیابانگرد، مردم به خانقاه او پناه می‌بردند و با دعا و تضرع شیخ، بلا از منطقه دفع می‌شد. مردم منطقه او را «حافظِ شهر» می‌دانستند.

نقل است که شیخ اهری از نیت قلبی مریدان تازه وارد آگاه بود. کسی که با نیت آزمودن شیخ یا به قصد جادویی دیدن نزد او می‌رفت، قبل از آنکه لب بگشاید، پاسخ سؤال ناگفته‌اش را از شیخ می‌شنید. حتی پس از وفات، زیارتگاه او در اهر همواره محل توسل مردم بوده است. کرامات منسوب به مزار او در شفای بیماران ناامید و گشایش امور سخت، در طول قرن‌ها به صورت شفاهی میانِ اهالی آذربایجان نقل شده و به همین دلیل، آرامگاه او (معروف به مقبره شیخ شهاب‌الدین اهری) یکی از مهم‌ترین زیارتگاه‌های منطقه است. بسیاری از محققان، رساله‌ای عرفانی به نام «رساله عشق» (عشقیه) را به شیخ شهاب‌الدین اهری نسبت می‌دهند.

نقل است: زمانی که تیمور لنگ با لشکر خود و جمعی از اسرای چینی، از شهر اهر عبور می‌کرد، به دیدار شیخ شهاب الدین آمد. امیر تیمور در این ملاقات از شیخ می‌خواهد که به او غذایی بدهد که تا حال در عمرش نخورده باشد . شیخ دو انگشت خود را جلو چشم‌های امیر تیمور گرفته و می‌گوید: «از بین دو انگشتم نگاه کن و ببین چه می‌بینی؟» امیر تیمور نگاه کرده و می‌بیند که صحن و حیاط خانقاه شیخ، به چمنزاری با صفا تبدیل شده و آهوهای زیادی در آنجا هستند. شیخ می‌گوید: «از شیر آن آهوان به تو شیر برنجی خواهم پخت که در عمرت شیر آهو نخورده‌ای!» امیر تیمور بعد از این جریان، از شیخ می‌خواهد که در قبال این احسان، از او چیزی درخواست کند. شیخ می‌گوید: « من از تو فقط این در خواست را دارم که به تعداد افرادی که در این اتاق جا می‌گیرند، از اُسرا آزاد کنی!» امیر تیمور نگاهی به اتاق کوچک شیخ کرده و می‌گوید: خواسته کوچکی است. با این حال قبول دارم. اسرا را وارد اتاق می‌کنند و اتاق پر نمی‌شود تا سرانجام همه دو هزار نفر اسیر آزاد می‌شوند.

 

عروج ملکوتی

شهاب‌الدین در سال ۶۶۵ قمری دیده از جهان فروبست و در شهر اهرِ آذربایجان شرقی به خاک سپرده شد.

شمس الدین محمد تبادکانی

به نام آفریننده عشق

 

محمد تبادکانی (درگذشت ۸۶۴ یا ۸۹۱ قمری)، از عارفان و مدرسان علوم نقلی و علوم عقلی هرات در قرن نهم و معاصر عبد الرحمان جامی و مرید زین‌ الدین خوافی بود.

 

ویژگی ها

تَبادَکانی، شمس الدین محمد، از محدثان و عارفان شافعی مذهب قرن نهم و اهل تبادکان خراسان بود. ‌از تاریخ ولادت و زندگانی او اطلاع کمی در دست است. وی از معاصران عبدالرحمان جامی بوده و با وی مصاحبت داشته است. همچنین او را از خلفا و مریدان زین الدین خوافی دانسته اند. با اینکه وی را مرید بهاء الدین عمر نیز گفته اند، او خود اشاره به این ارادت نکرده است. گفته‌اند حافظه وی به حدی بود که قرآن را در یک ماه رمضان حفظ کرد. تبادکانی ابتدا علوم ظاهری را آموخت و پس از دیدار با زین الدین خوافی به تصوف و عرفان روی آورد و با وی بیعت کرد. تبادکانی از محضر مشایخی همچون بهاءالدین عمر، فخر الدین نورستانی و سعدالدین کاشغری بهره برد. گفتگوی طولانی وی در باره عشق و عقل با سعدالدین کاشغری نشان می‌دهد که وی عقل را جلوه‌ای از عشق الهی می‌داند.

تبادکانی از مدرسان علوم نقلی و عقلی هرات بوده و شمس الدین محمد جامی، برادر عبدالرحمان جامی، در حوزه درس او حضور می‌‌یافته است.  یکی از علما گفته است: مرا مهمی پيش آمد. به خدمت تبادکانی رفتم، به التماس آنكه سفارش من به پادشاه وقت بكند. پيش از آنكه اظهار کنم، كاغذی را از آستين مبارک خود بيرون آورد و به من داد. چون نگاه كردم، آن نوع كه می‌خواستم نوشته بود. آن را به خدمت پادشاه بردم و مهم من كفايت شد.

 

از منظر فرهیختگان

سید اصیل الدین واعظ هروی می‌گوید: کرامات و مقامات او فوق حصر و بیان است.

امیر علیشیر نوایی می‌گوید: مقتدای زمان خود بود و فضل و كمال از آنچه کسی شرح كند زياده داشت.

محمد غوثی بن حسين شطّاری می‌گوید: وی از راتبه خواران مائده اَدَّبنی ربّی و از خوشه چينان خرمن و علّمناه من لدنّا علماً بود.

ابراهيم بن جرير می‌گوید: وی عالم بود به علوم ظاهرى و باطنی. از صغر سن، آثار زهد و تقوا از ايشان ظاهر بود، چنان چه در آن ايام، نماز تهجد و نوافل و سایر عبادات از وی فوت نشده تا به ملازمت حضرت رکن الدین خوافی رسید.

 

عروج ملکوتی

تاریخ وفات او به طور دقیق معلوم نیست. برخی منابع وفات او را در سال ۸۹۱ قمری و برخی دیگر در ۸۶۴ قمری نوشته‌اند. آرامگاه تبادکانی در گازرگاه هرات، در جوار مقبره خواجه عبدالله انصاری است.