نوشته‌ها

زندگینامه سید عبدالحسین دستغیب

 

به نام آفریننده عشق

 

سید عبدالحسین دستغیب در عاشوراى ۱۳۳۲ ق . در شیراز کودکى به دنیا آمد که چون آن ایام ، روزهاى پرسوز شهادت سالار شهیدان، امام حسین علیه السلام بود نامش را عبدالحسین نهادند.
خاندان عبدالحسین از سادات حسنى و حسینى به شمار مى رفتند که از حدود چهار قرن پیش در شیراز به دستغیب معروف شده بودند. سیادت نشان افتخار این خانواده بود و حلقه هاى نورانى پیوند او را با سى و دو واسطه به حضرت زید شهید فرزند امام سجاد علیه السلام مى رساند.

سید عبدالحسین درس را از مکتب خانه شروع کرد و با فراگیرى قرآن و نصاب و خواندن چند کتاب منظوم منشور فارسى دوره مکتب را پشت سر گذاشت . پس از آن شروع به تحصیل علوم اسلامى نمود و درسهاى ابتدایى حوزه علمیه را نزد پدر خواند و از محبت هاى پدرانه و استادانه اش بهره برد. در سال ۱۳۴۲ ق . در حالى که یازده ساله بود پدر را از دست داد و در نوجوانى روح لطیفش سخت آزرده و از نعمت پدر محروم گشت.

 

اساتید

سید ابوالحسن اصفهانى
آیت الله محمد جواد انصاری همدانی
آقا ضیاء عراقى
آقا سید باقر اصطهباناتى
شیخ محمد کاظم شیرازى
ملااحمد دارابى
آیت الله ملاعلى اکبر ارسنجانى

 

ویژگی ها

روح جستجوگر آن شهید بزرگوار، بلند پروازتر از آن بود که به درس و بحث بسنده کند و از علوم مرسوم حوزه نجف سیراب شود. عطش عصیانگر او پس از سالها درس و تدریس آرام نگرفت و او همچنان در پى یافتن صاحبدلى بود که بتواند او را به وادى ایمن رسانده، در معرفت خود و خداى خویش به کمال برساند.

در همان ایام این توفیق و موهبت نصیب او شد و به محضر پرفیض استاد اخلاق حوزه نجف ، عارف نامور میرزا محمد على قاضى تبریزى رضوان الله علیه راه یافت و در مکتب عرفانى او رشد کرد.

پس از گذشت چند سال مرحوم قاضى به سراى باقى شتافت و او به محضر آیه الله آقا شیخ محمد جواد انصارى همدانى را یافت و مدتها تحت نظر وى راههاى ظریف و لطیف معرفت نفس را طى کرد. ارتباط او با آیه الله انصارى همدانى در ایامى بود که وى در شیراز به سر مى برد و براى استفاده از استاد به همدان مى رفت.

سال ۱۳۲۱ ش . آیه الله با کوله بارى از علم و معرفت عزم سفر به سوى شهر خود کرد. در این کوچ مبارک لطایفى نهفته بود که نشان از عنایت خداى سبحان و ولى عصر عجل الله فرجه به ایشان داشت. او خود در ابتدا اندیشه بازگشت به شیراز را نداشت اما روزى به درس آقا شیخ محمد کاظم شیرازى حاضر شد و استاد به ایشان گفت: آقاى دستغیب یکى از علما براى شما خواب خوبى دیده است بهتر است شما بهر شیراز برگردید. او در حالى که سخت مشغول تحصیل بود و در صورت ماندن، در آسمان فقاهت درخششى شایسته مى نمود اما قصد بازگشت کرد.

در سال ۱۳۲۱ ش . آیه الله دستغیب بر خلاف میل خود و به توصیه استادانش به ایران بازگشت. بنابراین آیت خدایى، عارف سالک شیرازى با گرفتن اجازه اجتهاد از استادانش به شیراز مراجعت کرد. با آمدن به شیراز از ابتدا در مسجد طالبیون به اقامه جماعت پرداخت و پس ‍ از آن چون ماه رمضان نزدیک مى شد و جمعیت زیادتر، صلاح دیده شد که طاق منبرى مسجد جامع عتیق شیراز را (شبستان وسطى مسجد جامع) نخاله بردارى و آماده انجام مراسم ماه رمضان شود.این کار با زحمت فراوان انجام شد و مسجد تا حدودى آماده پذیرایى زائران خانه دوست شد.

پس از ماه رمضان و زمینه سازى ها آقاى دستغیب تصمیم گرفتند مسجد را از آن غربت در آورند و آن بناى مقدس و دیرینه را احیا نمایند. بر این اساس ‍ کار را شروع کردند. پس از چندین سال تلاش پیگیر سید خوب شیراز و مردم مؤ من آن دیار کار تکمیل بنا پایان یافت. از آن پس شهید دستغیب در مسجد جامع عتیق کار فرهنگى وسیعى را شروع کرد.

او که از پشتوانه غنى اخلاقى برخوردار بود انسانهاى زیادى را جذب مسجد کرد. شیوه هاى تربیت اسلامى را در قالبى لطیف براى نسلهاى جامعه مطرح کرد و خود عملا به تربیت جوانان و مستعدان جامعه اسلامى همت گماشت. بسیارى از سوره هاى قرآن را در آن روزگاران تفسیر کرد.

گرچه آیه الله دستغیب در خدمت به مردم مضایقه نمى کرد و زمان بسیارى به این کار اختصاص مى داد، حال و هواى دعا و مناجات را رها نکرد بلکه چون در عرصه اجتماع آسیب پذیرى بیشترى وجود دارد باید از سلاح و سپر دعا و یاد حق بیشتر جست.

همسر ایشان نقل مى کند که در برخى از شبها ناله هاى پرسوز و گداز آقا خواب را از من مى ربود و نمى توانستم بخوابم. به غذایى ساده بسنده مى کرد و زیاد مى شد که به نان و پنیرى راضى بود. بعضى روزها با نان پیاز سر مى کرد و هرگز معترض نبود. بعضى از شب ها با دوست بزرگوارش حاج مؤ من پیش هم بودند و به مناجات مشغول و شبهاى ماه رمضان تا صبح به دعا و نیاز به درگاه دوست قیام مى کردند.

برخوردهاى اجتماعى ، خانوادگى تربیتى اش همه از خودسازیهاى پیوسته در طول عمرش حکایت مى کرد. با اینکه هشت فرزند داشت به امور همه با صبر و حوصله مى پرداخت و خیلى مراقب بود بچه ها مادرشان را اذیت نکنند اساسا او نسبت به همسرش احترام خاص قائل بود. هیچ گاه براى بیدار کردن بچه ها براى نماز صبح یا کار دیگر سرزده بر آنها وارد نمى شد بلکه در مى زد و آنها را صدا مى کرد. یکى از دختران آن سالک پرهیزگار مى گوید: براى نماز صبح در مى زد و مرا چون خیلى زود بیدار مى شدم و سحر خیز بودم با این عنوان زیبا صدا مى زد: خانم بهشتى، خانم بهشتى، وقت نماز است. پاشو!

 

آثار

  • آدابى از قرآن
  • سراى دیگر
  • معارفى از قرآن
  • قلب قرآن
  • معراج
  • قیامت و قرآن
  • بهشت جاویدان
  • صلوه الخاشعین
  • بندگى راز آفرینش ‍
  • گناهان کبیره
  • قلب سلیم

 

عروج ملکوتی

آقا معمولا شبها در ساعت معینى از خواب بر مى خواستند ولى شب جمعه پس از ساعتى استراحت ناگهان از خواب بیدار شدند. سرشان را در دستانشان مى گیرند و مرتب لاحول و لاقوه الا بالله مى گویند همسرش مى گوید: آقا آب مى خواهید؟ ناراحتى دارید؟ جوابى نمى شنود. اصرار مى کند و آقا مى گوید دیگر جز به اشاره سخن نمى گویم! مشهدى حیدر خادم مى گوید: صبحها که مى رفتم ایشان همیشه پشت میز نشسته بود ولى آن روز جمعه در اتاق قدم مى زد و لاحول و لاقوه الا بالله مى گفت.

همه این حالات حکایت از این داشت که بار سنگین معرفتى در جانش ریخته اند و او در تحمل آن از زلال یاد حق استمداد مى کند و سخن جز یاد حق در کام کشیده است. همسرش مى گوید آنگاه که خواست براى نماز جمعه خارج شود دو اشاره کرد که من بعدها فهمیدم یعنى چه. و آن دو اشاره، یکى به خود و دیگرى به سوى آسمان بود! یعنى که روز پرواز من به آسمان فرارسیده است .

آقا به طرف نماز جمعه حرکت کرد. ناگهان در مسیر خانمى از در خانه اى به طرف آقا آمد. چون معمولا افراد در راه به آقا نامه مى دادند و آقا سخت پروا داشت که پاسداران مانع شوند آن خانم خیلى سریع خود را به آقا رساند و در 20 آذر 1360 ساعت 11:25 دقیقه بود که در یک لحظه زمین و زمان، کوچه پس ‍ کوچه هاى اطراف خانه آقا آتش شد! انفجارى مهیب رخ داد و پس از لحظه اى آقا غرق در خون شد و آیت نیک کردار حق، دستغیب، صد پاره به سوى دوست عروج کرد.

چون کفن آقا را آوردند کیسه اى کوچک به همراه آن بود که معلوم نشد چیست. یک هفته بعد از خاکسپارى چندین نفر خواب دیدند که آقا مى گوید تکه گوشت هاى من لابه لاى دیوارها و اطراف است به من ملحق کنید! هنگامى که آنها را جمع کردند دریافتند آن کیسه براى این مقدار از بدن آقا بوده است و این خود شاهدى دیگر بر آن بار معرفت قبل از عروج بود.

زندگینامه محمد کوهستانی

به نام آفریننده عشق

 

محمد کوهستانی (۱۲۶۷ – ۱۳۵۱ شمسی) عارف، فقیه و روحانی شیعه در قرن چهاردهم هجری بود.

 

ویژگی ها

شیخ محمد کوهستانی فرزند حاج شیخ محمدمهدی، از علمای بهشهر مازندران، در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. پدرش از عالمان برجسته زمان خویش به حساب می‌آمد. وی در کودکی پدرش را از دست داد و در نوجوانی وارد حوزه علمیه شهرستان بهشهر شد. محمد بیشتر تحصیلات مقدماتی خویش را در همین حوزه گذراند. همچنین مدتی را در حوزه علمیه ساری و مدتی نیز در حوزه علمیه شهرستان بابل، در مدرسه «کاظم بیک» و «سقا» به تحصیل پرداخت. وی برای ادامه تحصیل، وارد حوزه علمیه مشهد شد و در مدرسه «میرزا جعفر» اسکان یافت.

ایشان در مورد زندگی خود می‌فرمایند: زمانی که در مشهد مشغول تحصیل بودم به خاطر فرا رسیدن سال نو، میوه‌های بسیار تازه و رنگارنگ در بازار آمده بود. روزی از بازار می‌گذشتم؛ وقتی چشمم به آن میوه‌های تازه و مرغوب افتاد، مجذوب شدم، به حدی که نتوانستم بدون خریدن میوه از آن بگذرم. یک کیلو سیب خریدم و چند عدد را در بین راه به دوستان تعارف کردم و مقداری را نیز به مدرسه آوردم. وقتی به مدرسه رسیدم با خود گفتم: شیخ محمد حیف نبود، چه قدر زود مجذوب این زرق و برق شدی، چه قدر زود دست و پایت را گم کردی!

پسر ایشان می‌گوید: روزی راجع به غذای حرام از آقا سؤال کردم و عرض کردم نظر شما چطور است و غذای حرام چه قدر در روح انسان تأثیر دارد؟ آقا به مناسبتی در بین فرمایشات خود فرمود: حرف‌های بیهوده و لغو تأثیری زیاد در روح دارد و روح را می‌میراند. سپس درباره تأثیر منفی سخنان بیهوده در روان آدمی فرمود: من حرف‌های بیهوده را کمتر از غذای حرام نمی‌دانم. نقل است که یک نفر از ایشان پرسید: شما خدمت امام زمان (عج) رسیده‌اید؟ ایشان فرمود: اگر ما خوب باشیم، امام زمان (عج) خودش به سراغ ما خواهد آمد.

شیخ محمد کوهستانی می‌گوید: پسر، بدترین بلا در دوره آخرالزمان آن است که انسان وظیفه خود را نمی‌داند. پسر ایشان می‌گوید: از آقا پرسیدم شما استاد اخلاق داشتید یا نه؟ فرمود: من تربیت شده خدا هستم، استاد اخلاق به‌خصوصی نداشتم. آیت الله کوهستانی می‌فرمود: در گذشته فکر می‌کردم با استفاده از آیات سوره نور، چراغی بسازم که همیشه روشن باشد و نیازی به سوخت نداشته باشد. هم‌چنین می‌خواستم ماشین سواری درست کنم که بدون سوخت حرکت کند، ولی استخاره کردم و مصلحت ندیدم. عرض کردم: چنین چیزی شدنی بود؟ فرمود: بله. هم‌چنین از معظم له نقل شده که فرمود: در فکر بودم که با استفاده از آیه نور چیزی درست کنم که وقتی بیرون می‌روم به چراغ احتیاج نداشته باشم.

شخصی می‌گوید: وقتی که در محضر آقا نشسته بودیم، به ذهنم خطور کرد که این آقا در این دِه، عده‌ای از مردم را فریفته و آنان را مشغول به خود ساخته است؛ اگر این آقا چیزی می‌داند و اهل معنا و کرامت است، یک استکان چای در استکان خودش برای من بریزد. همین که این فکر را کردم، آقا بلند شد و یک استکان چای در استکان خودش برای من ریخت و به من تعارف کرد. من نیز فهمیدم که ایشان اهل کرامت است‌.

آقای براتعلی زابلستانی که از مداحان مخلص اهل بیت است، نقل می‌کند: من اغلب در مناسبت‌‌های مذهبی و ولادت اهل بیت (عج)، خدمت آقای کوهستانی می‌‌رسیدم و محضر آقا مداحی می‌‌کردم؛ او نیز به شیوه مرثیه و مداحی من علاقه‌مند بود. روز نیمه شعبان بود که برای مجلس عروسی به کوهستان رفتم. چون موقع ظهر بود برای اقامه نماز به مسجد رفتم و آقاجان در حال خواندن نماز ظهر بود. جمعیت مأمومین نیز نسبتا زیاد بود. چون می‌‌دانستم سجده و رکوع‌‌های آقاجان طولانی است، پیش خود گفتم: خدا به داد این پیرمردها و من برسد. در هر حال نماز ظهر را به آقا اقتدا کردم و به فکر این بودم که نماز عصر را فرادی بخوانم. ناگهان آقاجان وارد شد و به یکی از نزدیکان خود فرمود: برو به مداح بگو یک نمازش را فرادی بخواند و برود حسینیه که مهمان دیگری هم داریم آنجا بنشیند. سپس با خود فکر کردم که آنها غذا آش ترشی دارند و من نمی توانم آش ترشی بخورم. آنگاه آقای کوهستانی که از ضمیر من با خبر شده بود، همان آقا را صدا زد و به او گفت: برو به براتعلی بگو: آش ترشی به او نمی‌دهیم، چون آقای محمدی لائینی تشریف دارند، برنج هم داریم!

ملا آقاجان دانشمند می‌گوید: ایامی که در کوهستان بودم در کنار تحصیل برای طلاب نیز درس می‌گفتم، تا اين که چند روزی بر اثر تب در بستر بیماری افتاده و از درس و تدریس باز ماندم. آیت الله کوهستانی از بیماری من با خبر شد. برای احوال‌پرسی و دل‌جویی به بالینم آمد و فرمود: برخیز برویم مقداری در هوای آزاد و زیر آفتاب بنشینم. هوا کمی سرد بود. از بستر برخاسته و با آقا جلوی آفتاب رفتیم. معظم له مرا نوازش کرد و گفت: تو نباید مریض باشی، باید صحیح و سالم باشی تا برای بچه‌‌ها درس بگویی. آن گاه ساعت بغلی خود را در آورد و توی جیب من گذاشت و فرمود: این ساعت را در جیب تو می‌گذارم به شرطی که تب در بدنت نباشد! چیزی نگذشت که تب از بدن خارج شد و حال من خوب شد.

سید مهدی پایدار فرمود: پدرم که از خواص آیت الله کوهستانی بود، نقل می‌کرد: سه نفر از ایشان هر کدام مبلغ سی تومان پول درخواست کردند. آیت الله کوهستانی به یکی از آنان سی تومان، به دومی بیست تومان و به نفر سوم ده تومان دادند. آنان که کمتر از سی تومان گرفته بودند تقاضای وجه بیشتری می‌نمایند. آیت الله کوهستانی فرمودند: بقیه را خودتان دارید. بعدا معلوم شد حقیقت همان‌طور بوده است که آقا فرموده بودند.

نقل است: روزی یک خانم به خدمت آیت الله کوهستانی می‌رود و اظهار نیاز می‌کند. آقا به ایشان می‌فرماید: تو که پول داری چرا اظهار نیاز می‌کنی؟! آن خانم نادم شده و از کار خویش توبه می‌کند. شیخ اسماعیل تیرگری که خود از طلاب حوزه علمیه کوهستان بود، می‌گوید: روزی قرار بود بنده پولی را از آیت الله کوهستانی بگیرم و برای شیخ امامقلی تیرگری، پارچی از شاگردان معضم له ببرم، لذا داخل بیت ایشان شدم. در ذهنم گفتم: مقداری از این پول‌ها را برای خودم بر می‌دارم؛ در همان لحظه معظم له نگاه تندی به من کرد و فرمود: پول را بده به پدرت!

از فردی نقل است: من روزی با آیت الله کوهستانی به سمت قبرستان می رفتیم که ناگهان فردی سوار بر اسب از پیش رویمان عبور کرد. آقای کوهستانی فرموند: این شخص که بود؟ گفتم: کسی که شغلش خوانندگی، نوازندگی و مطربی است. ایشان فرمود: پس به همین دلیل من ایشان را مانند میمونی سوار بر اسب دیدم. سید موسی موسوی سبزواری نقل می‌کند: یک روز برای رفتن به روستای کوهستان و استفاده از آیت الله کوهستانی مردد بودم و به همین دلیل استخاره کردم. جواب استخاره خوب آمد، پس به جانب کوهستان رهسپار شدم. وقتی آیت الله کوهستانی را دیدم بدون آنکه به ایشان چیزی بگویم، فرمودند: استخاره لازم نبود!

خالق موسوی کنتی نقل می‌کند: یک روز آیت الله کوهستانی در منزل ما بودند و احتیاج به حمام پیدا کردند. چون زمستان بود، من به ایشان گفتم: ما حمام داریم ولی آبش سرد است و آب گرم نداریم. ایشان گفتند: اشکالی ندارد، و به حمام رفتند. بعدا متوجه شدم که از حمام به دلیل گرمای آب، بخار بالا می‌زند. با خود گفتم: چگونه ایشان از آب گرم استفاده می‌کنند؟ بعدا متوجه شدند که من از قضیه ایشان مطلع شدم و از من خواستند که تا زنده هستند قضیه را نقل نکنم.

بعضی از امام زمان (عج) نقل کرده‌اند که ایشان فرموده است: سرباز ما باید مثل شیخ محمد کوهستانی باشد. همچنین شخصی پس از رحلت آیت الله کوهستانى، ایشان را در حرم حضرت رضا (ع) دیده بود و گفته بود: شما که مرده‏‌اید، چگونه به زیارت آمده‏‌اید؟ ایشان فرموده بود: «سخن مگو! شتر دیدى ندیدى!»

 

از منظر فرهیختگان

علامه طباطبایی می‌گوید: از وقتی آقای کوهستانی را دیدم، هیچ شبی نشد که ایشان را فراموش کنم.

آیت الله مرعشی نجفی می‌گوید: کوهستانی لنگر ارض است.

سید عبدالکریم کشمیری می‌گوید: او صاحب نفس زکیه بود.

رجبعلی خیاط می‌گوید: آقای کوهستانی سر تا پا نور است. من وقتی به آنجا می‌روم از ایشان نور می‌گیرم و برمی‌گردم.

آیت الله حکیم می‌گوید: او عالمی عارف و زاهد است و از اولیای الهی است‌‌.

 

اساتید

  • نجفعلی فاضل استرآبادی
  • حسین قمی
  • محمد کفایی
  • عبدالحسین فقیهی شاهی جمنانی
  • حسین نائینی
  • سید ابوالحسن اصفهانی
  • ضیاءالدین عراقی

 

شاگردان

  • آقا اسماعيل كوهستانی
  • سید حسن شجاعی کیاسری
  • علی کاشانی
  • سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد
  • سید تقی حسینی نصیری
  • سید احمد مصطفوی اشرفی
  • سید صابر جباری
  • عباسعلی سلیمانی
  • نورالله طبرسی

 

عروج ملکوتی

وی در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۵۱ درگذشت. پس از تشییع جنازه باشکوهی در شهرستان بهشهر و نیز تشییعی باشکوه در مشهد، پیکر پاکش در جوار حرم امام رضا (ع)، در رواق دارالسیاده به خاک سپرده شد.

زندگینامه سید محمد بهشتی

 

به نام آفریننده عشق

 

سید محمد بهشتی در دوم آبان ۱۳۰۷ در محله لُنبان اصفهان متولد شد. پدرش، سید فضل الله بهشتی، از روحانیون اصفهان بود و پدر مادرش، حاج میرزامحمدصادق مدرس خاتون آبادی، از شاگردان آخوند خراسانی و سید محمد کاظم یزدی بود و از علمای اصفهان به شمار می‌رفت. او از روحانیون و فقهای مؤثر در انقلاب اسلامی ایران بود و از معدود روحانیان تحصیل‌کرده دانشگاهی و آشنا به زبان‌های انگلیسی و آلمانی بود.

بهشتی از مخالفان نظام سلطنتی پهلوی حاکم بر ایران بود و علیه آن مبارزه سیاسی می‌کرد به همین دلیل مدتی از ایران خارج شد و در این مدت در مرکز اسلامی هامبورگ در آلمان فعالیت می‌کرد.

 

اساتید

آیت الله بروجردی

امام خمینی

محقق داماد

علامه طباطبائی

مرتضی حائری یزدی

 

ویژگی ها

بهشتی در مسائل مختلف دینی صاحب نظر بود و گاه مواضعی متفاوت از سایر روحانیان داشت، چنان‌که در دهه ۱۳۵۰ شمسی از علی شریعتی در مقابل حملات حوزویان دفاع می‌کرد. از او آثاری منتشر شده که بخش مهمی از آن‌ها حاصل سخنرانی‌های اوست.

بهشتی که مصمم بود به موازات تحصیل و حضور و فعالیت در حوزه علمیه قم، تحصیلات دانشگاهی را نیز دنبال کند، در سال ۱۳۳۵ دوره دکتری فلسفه را در دانشکده معقول و منقول آغاز کرد و بعد از وقفه‌ای که به سبب مسافرت او به آلمان پیش آمد، در سال ۱۳۵۳ به اخذ درجه دکتری نایل شد.

«شورای انقلاب» به دستور امام خمینی تشکیل شد و بهشتی در شمار نخستین کسانی بود که امام خمینی او را به عضویت این شورا انتخاب کرد.
در پاییز و زمستان سال ۱۳۵۷ بهشتی نقش بسیار مؤثری در هدایت و سازماندهی مبارزات اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی داشت و فعالیت‌ها و روابط او با دیگران در این ایام به شدت تحت مراقبت ساواک بود.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، بهشتی همراه با سید علی خامنه‌ای، موسوی اردبیلی، هاشمی رفسنجانی و شهید باهنر تأسیس «حزب جمهوری اسلامی» را اعلام داشت که‌اندیشه آن از مدتی پیش در ذهن او و یارانش جوانه زده بود.

بهشتی در دوران نسبتاً کوتاه میان پیروزی انقلاب اسلامی تا زمان شهادت، با اندیشه و تلاش بی‌وقفه درصدد تنظیم و تدوین پشتوانه‌های نظری و قانونی برای نظام جمهوری اسلامی ایران و نیز تشکیل و تأسیس ارکان اصلی حکومت اسلامی بود. در این مدت می‌باید او را از معروف‌ترین چهره‌های معتقد و مدافع اندیشه‌های امام خمینی دانست.

بهشتی در جذب نیروهای جوان به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی و تشویق آنان به سازندگی کشور توانایی قابل ملاحظه‌ای داشت و از این راه به «کادرسازی» برای جمهوری اسلامی ایران می‌پرداخت. «جهاد سازندگی» و نهادهای مشابه آن، به همین جهت، از پشتیبانی و مدیریت وی بهره‌مند می‌شدند.

بهشتی در کنار آگاهی از معارف اسلامی، با وجوهی از اندیشه‌های غربی نیز آشنایی داشت و سخنوری توانا و نویسنده‌ای خوش قلم بود. او صاحب چهره‌ای جذاب و قامتی بلند و حسن خلقی آمیخته با رأفت و مهربانی و دارای سعه صدر و انصاف و برخوردار از صبر و متانت بود. روحیه‌ای با نشاط و امیدوار داشت و در نظم و انضباط و مدیریت نمونه بود و به برگزاری نماز در اول وقت تقید خاصی داشت.

مجموعه این امتیازات، همان‌طور که او را در مرکز توجه توده مردم متدین و عموم نیروهای طرفدار انقلاب اسلامی قرار داده بود، وی را آماج دشمنی‌ها و تهمت‌های همه اشخاص و گروه‌هایی ساخت که او را مانعی بر سر راه خود می‌دیدند. دامنه گسترده دشمنی و مخالفت با وی و کثرت تهمت‌هایی که بر او، مخصوصاً پس از پیروزی انقلاب، وارد شد و صبر و سکوت وی در برابر این دشمنی‌ها حیرت‌آور است.

 

شهید باهنر نیز درباره تواضع و فروتنی او چنین گفته است:
«خصلت‌های ایشان ممتاز بود. ایشان در عین آن متانت و ابهتی که داشت – به لحاظ آن مقام و شخصیت – در عین‌حال، حالت تواضع و برخورد بسیار مؤدبانه‌ای پر از احساس و عاطفه همراه با روان‌شناسی اصیل ژرف اسلامی داشتند. جلسات ایشان معمولا همراه با صفا و نشاط بود و صداقت کاملی در قضاوت‌ها و اظهار نظرهایشان به چشم می‌خورد، اعتماد می‌آورد و اطمینان می‌بخشید.»

 

آثار

  • خدا از دیدگاه قرآن (رساله پایان‌نامه دکتری)
  • شناخت اسلام (با همکاری محمد جواد باهنر و علی گلزاده غفوری)
  • نماز چیست؟
  • بانکداری، ربا و قوانین مالی در اسلام
  • محیط پیدایش اسلام
  • اقتصاد اسلامی
  • شریعتی، جستجوگری در مسیر «شدن»
  • حج در قرآن
  • شناخت از دیدگاه قرآن
  • ولایت، رهبری، روحانیت
  • حق و باطل از دیدگاه قرآن
  • بهداشت و تنظیم خانواده
  • نقش آزادی در تربیت کودکان
  • بایدها و نبایدها

 

عروج ملکوتی

بهشتی ۷ تیر سال ۱۳۶۰ شمسی، در دفتر حزب جمهوری اسلامی همراه با عده‌ای از همفکرانش بر اثر انفجار بمب به شهادت رسید. مسئولیت این بمب گذاری را سازمان تروریستی موسوم به مجاهدین خلق بر عهده گرفت. پیکر وی پس از تشییع در تهران در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. در اعلامیه امام خمینی به مناسبت شهادت بهشتی و یاران او آمده است: «بهشتی… مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود».

جزئیات شهادت وی به این شکل است که یک بمب بر ستون اصلی ساختمان حزب و یک بمب دقیقاً زیر تریبون بهشتی قرار داده شده که بعد از انفجار سقف پایین می‌آید و چندین نفر کشته و زخمی می‌شوند. بر اساس گفته خبرگزاری تسنیم یکی از جملاتی که چندین نفر به عنوان آخرین جمله بهشتی ذکر کرده‌اند، قریب به این مضمون است که بهشتی پس از چند لحظه مکث می‌گوید: «بچه‌ها بوی بهشت می‌آید، شما هم می‌فهمید بوی بهشت را؟ آیا این عطر دلنشین نیست؟»

زندگینامه جهانگیرخان قشقایی

به نام آفریننده عشق

 

جهانگیرخان قشقایی (۱۲۴۳ – ۱۳۲۸ قمری)، حکیم‌، فقیه‌ و عارف‌ ایرانی قرن‌ سیزدهم‌ هجری بود.

 

ویژگی ها

وی در ۱۲۴۳ در روستای‌ دهاقان‌ از توابع‌ شهرضا در اصفهان‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌، محمدخان‌ قشقایی‌ اصفهانی‌ درّه‌شوری‌، مردی‌ عالم‌ و صاحب‌‌کمال‌ و از خانه‌ای‌ دره‌ شور، از ایل‌ قشقایی‌ بود. مادرش‌ نیز از خان‌زادگان‌ سمیرم‌ اصفهان‌ و از ساکنان دهاقان بود و به‌ همین‌ سبب‌، مردم‌ اصفهان‌، جهانگیرخان‌ را دهاقانی‌ نامیده‌اند. وی‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را در زادگاهش‌ فراگرفت‌. شوق‌ تحصیل‌ در وی‌ موجب‌ شد تا پدرش‌ معلمی‌ برای‌ او بگیرد. جهانگیرخان‌ تا حدود چهل‌ سالگی‌، همانند پدرش‌ به‌ زندگی‌ عشایری‌، دامداری‌ و کشاورزی‌ مشغول‌ بود. در سواری‌ و تیراندازی‌ مهارتی‌ چشمگیر داشت‌ و به‌ موسیقی‌ علاقه‌مند بود و گاه‌ تار می‌نواخت‌. حدوداً چهل‌ ساله‌ بود که‌ روزی‌ برای‌ فروش‌ محصولات‌ و خرید مایحتاج‌ سالانه‌ ایل‌ و تعمیر تار به‌ بازار اصفهان‌ رفت‌ و با مشاهده‌ مدرسه‌ صدر، مجذوب‌ شکوه‌ معنوی‌ مدرسه‌ و علمای‌ آن‌ گشت‌.

شخصی‌، که‌ احتمالاً همای‌ شیرازی‌ بود، با مشاهده‌ علاقه‌ جهانگیرخان‌ به‌ مدرسه‌ صدر او را به‌ تهذیب‌ نفس‌ و تحصیل‌ علم‌ و معرفت‌ دعوت‌ کرد. جهانگیرخان‌، تحت‌ تأثیر سخنان‌ او، تحصیل‌ علم‌ را بر امور دیگر ترجیح‌ داد و با راهنمایی‌ او حجره‌ای‌ در یکی‌ از مدارس‌ علمیه‌ اصفهان‌ گرفت‌ و تا پایان‌ عمر در آن‌ شهر ماند. وی‌ با اینکه‌ در میان‌سالی‌ به‌ کسب‌ علم‌ روی‌ آورده‌ بود، با استعداد، شوق‌ و همتی‌ عالی‌، به‌ فراگیری‌ علوم‌ نزد مشایخ‌ آن‌ روز اصفهان‌ پرداخت‌ و چندی‌ نگذشت‌ که‌ از مدرّسان‌ علوم‌ عقلی‌ و نقلی‌ گردید. وی‌ حدود چهل‌ سال‌ در مدرسه‌ صدر اصفهان‌ به‌ تدریس‌ علوم‌ عقلی‌ پرداخت‌. وی‌ حکمت‌ را آمیخته‌ به‌ عرفان‌ و ممزوج‌ با فلسفه‌ مشاء و اشراق‌ درس‌ می‌داد. آوازه‌ حوزه‌ درس‌ او بزرگان‌ و مشتاقان‌ علم‌ را برای‌ کسب‌ فیض‌ به‌ اصفهان‌ کشاند.

جهانگیرخان‌ قشقایی‌ عارفی‌ زاهد و بلند طبع‌ بود و زندگی‌ خود را از حق‌الاجاره‌ سالانه‌ زمینی‌ که‌ داشت‌ می‌گذراند. وی‌ تا پایان‌ عمر لباس‌ عشایری‌ پوشید و لباس‌ مرسوم‌ عالمان‌ را بر تن‌ نکرد. غزلیاتی‌ نیز از جهانگیرخان‌ قشقایی‌ به‌ جا مانده‌ است‌. پس‌ از وفات‌ وی‌، حکیم‌ خراسانی‌ به‌ جمع‌آوری‌ اشعار او همت‌ گمارد ولی‌ این‌ دیوان اکنون‌ در دست‌ نیست‌. در برخی‌ منابع‌ شرحی‌ فارسی‌ از نهج‌البلاغه‌ به‌ او نسبت‌ داده‌اند. جهانگیر خان در اثر شخصیت بارز علمی، تسلیم مقام قدس و تقوا كه همه در وجود وی مجتمع بود، تحصیل فلسفه را كه بین علما و طلاب سخت موهون (سست) و با كفر و الحاد مقرون بود، از آن بدنامی به كلی نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق چندان رایج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت بی‌دینی نبود، بلكه مایه افتخار و مباهات محسوب می‌شد.

آخوند كاشی از دوستان صمیمی و یار باوفای حكیم جهانگیرخان قشقایی بود. جهانگیر خان از هنگامی كه در مدرسه صدر بازار اصفهان به تحصیل و تدریس مشغول بود، هم مباحثه آخوند كاشی بود. هر دو از شاگردان آقا محمدرضا قمشه‌ای بودند و هر دو تا پایان عمر در آن مدرسه می‌زیستند. آخوند ملا محمد كاشی ۸۴ سال عمر نمود و در این مدت همچون حكیم قشقایی مجرد بوده و همسر اختیار ننمود. مؤلف «زندگانی حكیم جهانگیر خان قشقایی» آورده است: در كتب متعددی از شرح نهج البلاغه منسوب به حكیم قشقایی سخن رفته است ولی تاكنون شرح نهج البلاغه منسوب به حكیم به دست نیامده است. در كتاب «طبقات المؤلفین» و كتاب «رجال اصفهان» نامی از «دیوان شعر» منسوب به حكیم قشقایی نیامده است، بلكه در كتاب طبقات، این عبارت است: (و له شعرٌ فارسی) او دارای شعر فارسی است. داشتن شعر به معنای داشتن دیوان شعر نمی‌باشد. این شعر منسوب به حكیم قشقایی است:

دوش عشقت برد آرام از دل و از چشم خواب   یاد رویت بود كارم تا برآمد آفتاب

دل گرفت از مدرسه یاران كجا كوی حبیب   جان فسرد از وسوسه، ساقی بده جام شراب

آیت الله بهجت نقل می‌کند: روزی جهانگیر خان قشقایی با چند تن از کشیشان مسیحی اصفهان در مورد حقانیت مذهب شیعه بحث می‌کرد و آن کشیشان در اعتقادات خود پافشاری می‌کردند و هرچه جهانگیر خان برای آنان دلیل و برهان می‌آورد آنان قبول نمی‌کردند تا اینکه جهانگیر خان رو به آنان کرد و فرمود: اگر خود حضرت مسیح (ع) تشریف بیاورند و بگویند حق با شیعه است، آیا حرف او را قبول می کنید؟ آنها گفتند: بله، معلوم است حرف او را قبول می‌کنیم. آنجا بود که جهانگیرخان دست به دعا برداشت و اندکی بعد حضرت عیسی (ع) در مکاشفه‌ای که هر دو طرف او را می‌دیدند بر آنان ظاهر شد و خطاب به کشیشان فرمود: امروزه، از درب خانه علی و آل علی (ع) جای دیگر رفتن بیراهه است!

می گویند: روزی جهانگیرخان برای سرکشی طلاب با چند نفر از شاگردانش وارد سرای قیصریه (اصفهان) شدند و از یکی از حجره‌ها سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد. یکی از ملازمان نگران شد و گفت: «حضرت آقا! اجازه بدهید من الان می‌روم بساطشان را به هم می‌زنم.» جهانگیرخان گفتند: این طریق نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید این‌ها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است برای شما هم گرفتاری به وجود بیاید و شیوه دیگری برگزیدند. آنگاه ایشان با شاگردانش به  آن حجره رسیدند، اذن دخول خواستند و این‌گونه آغازسخن کردند: آقایان سلام علیکم! مهمان نمی‌خواهید؟ «ساکنین حُجره» دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید. جهانگیرخان درکنارشان نشست و گفت: من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم؛ ظاهراً آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم!

طلاب، مات ومبهوت مانده بودند، اما وقتی دستور مشفقانه استاد را مجدد شنیدند، مطمئن شدند که خطری  آنها را تهدید نمی‌کند، شروع کردند به نواختن. جهانگیرخان که با دقت صحنه نواختن را می‌نگریست از نفر دوم خواست بنوازد و همین‌طور همه افراد حاضر در حجره، دستگاه خود را نواختند و آنگاه جهانگیرخان، ساز را در دست گرفت و شروع به نواختن کرد و اشکالات هرکدام را متذکر شد و نواختن درست آلات موسیقی را یادشان داد! طلاب، همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و تبحر جهانگیرخان در موسیقی متحیر شدند.

اما در پایان این کلاس رفع اشکالات موسیقی، جهانگیرخان گفت: آقایان! من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سر و کار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاه‌های موسیقی مسلط بودم، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این امور لعب و لهو نماید!؟ در ادامه کلامش را با آیات و روایات و احادیث اهل بیت (ع) زینت بخشید. آن‌قدر کلامش نافذ و مفید بود که مجلس طرب، صبغه روضه گرفت و آن مطربان گریستند و این نصایح مشفقانه، مؤثر واقع شد و همه از کرده و گذشته خود، شرمنده شدند و توبه کردند. آن‌قدر این جلسه در آن‌ها تأثیر گذاشت که با دستان خودشان، شیشه‌ های شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز در هم ریختند.

گویند وقتی جهانگیرخان درگذشت، آخوند کاشی در گوشه‌ای از مدرسه صدر نشسته بود و آه می‌کشید و ناله می‌کرد و می‌گفت: «کمرم شکست.»

 

از منظر فرهیختگان

شیخ عباس قمی می‌گوید: جهانگیرخان در علم و عمل به جایی رسید كه از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: جهانگیر خان، چنان كوشید كه به اعلی درجات علم دست یافت و از سایر بلاد به قصد استفاده از او به حوزه درسش ‌شتافتند.

مورخ دیگری می‌گوید: میرزا جهانگیرخان قشقایی در مدرسه صدر اصفهان تدریس می‌كرد و بیشتر استادان معقول، خوشه‌چین خرمن دانش او بوده‌اند.

جلال‌الدین همایی می‌گوید: مرحوم قشقایی فلسفه را در اصفهان از تهمت خلاف شرع و بدنامی كفر و الحاد نجات داد. سهل است كه چندان به این علم رونق بخشید كه فقها و متشرعان نیز آشكارا با میل و علاقه روی به درس فلسفه نهادند و آن را مایه فضل و مفاخرت می‌شمردند. مرحوم خان به قول شاگردان و اصحاب فهمیده و برگزیده‌اش، مصداق انسان کامل بود.

میرزا حسن فسائی می‌گوید: وی وحید عصر، فرید دهر، مظهر حقایق معقول و منقول، نادره زمان و… بود.

محمدباقر لاهيجانی می‌گوید: حکیم الهی و فقیه متکلم، خاتم حکما و محققین، خاتم عرفا و کسی که از حیث خصال نیکو نظیر ندارد و در عهد خود همتایی ندارد…

 

اساتید

  • محمدرضا قمشه‌‌ای‌
  • شیخ‌ محمدحسن‌ نجفی
  • شیخ‌ محمدباقر نجفی
  • ملاحسین‌ علی‌ تویسرکانی‌

 

شاگردان

  • رحیم‌ ارباب‌
  • حسین‌ طباطبایی‌ بروجردی‌
  • محمد حکیم‌ خراسانی‌
  • سید محمد داعی‌الاسلام‌ لاریجانی‌
  • محمدعلی‌ شاه‌ آبادی‌
  • سید جمال‌الدین‌ گلپایگانی‌
  • سید حسن‌ مدرس‌
  • حسنعلی‌ اصفهانی‌ نخودکی‌
  • آقا نجفی‌ قوچانی‌
  • میرزا حسین‌ نائینی‌
  • شیخ‌ مرتضی‌ طالقانی‌

 

 عروج ملکوتی

جهانگیرخان‌ در رمضان‌ ۱۳۲۸ قمری در ۸۵ سالگی درگذشت‌. مدفن‌ وی‌ در تخت‌ فولاد اصفهان‌ واقع‌ است‌.

زندگینامه سید حسین یعقوبی

به نام آفریننده عشق

 

سید حسین یعقوبی قائنی (زادهٔ ۱۳۰۳ شمسی قائن ، درگذشت ۲۰ بهمن ۱۳۹۶ شمسی) مجتهد و عارف معاصر ایران است.

 

اساتید

  • سید علی قاضی
  • محمدجواد انصاری
  • سید جمال‌الدین گلپایگانی
  • سید رضا بهاءالدینی
  • محمدهادی میلانی

 

ویژگی ها

سید حسین یعقوبی در اوایل جوانی با عارف سید علی قاضی دیدار داشته و شاگرد دو عارف یعنی محمدجواد انصاری همدانی و سید جمال‌الدین گلپایگانی نیز بوده‌ است. از وی به عنوان آخرین شاگرد بازمانده از سید علی قاضی یاد می‌شود. وی در مشهد زندگی می‌کرد.

وی درباره خود می‌گويد: یک روز با خود فکر می‌کردم که اگر من به وضع عادی بخواهم ترقی کنم و با سعی خود پیشرفت نمایم، عمری طویل لازم دارد و چون فطرتا عقیده خوب و محکمی به ائمه اطهار (ع) داشتم، با خود گفتم: عریضه‌ای بنویسم و از آن‌ها کمک بخواهم تا راه برایم روشن شود. لذا با زعفران عریضه‌ای نوشته و به مشهد فرستادم تا آن را در مرقد مطهر امام رضا (ع) بیندازند. مضمون آن عریضه تا آنجا که در خاطرم هست چنین بود: یا علی بن موسی (ع)، به هر کجا و هر شغلی که دوست دارید فقیر را موفق فرمایید.

سر انجام تصمیم گرفتم خود را به کنار قبر امام حسین (ع) برسانم و آن بزرگوار را نزد خدای خود شفیع قرار دهم تا خدا، بنده را بیامرزد و پس از آن از این عالم ببرد! دیگر هیچ آرزوی دنیوی در نظر نداشتم. حتی مسئله طلبه شدن هم در فکرم نبود. فقط می‌گفتم: اگر قرار است زنده باشم هر شغل و هر محلی که خدا و رسولش دوست دارند، از لطف و مرحمت، بنده را رهنمون شده و برایم مقدور فرمایند. با قلبی صاف و دلی امیدوار به درگاه بی‌نیاز دست بلند نموده و عرض کردم: خدایا تکلیفم چیست و چه باید کرد؟ بلا فاصله در دلم جواب آمد: از راه اهواز به سمت کربلا برو. این جواب که خالی از صوت بود چنان در دلم جای گرفت که تصمیم صد در صد بر امتثالش گرفته و از جا حرکت کردم.

در سامرا وارد مدرسه میرزای بزرگ شده و مشغول تحصیل گشتم. در خلال درس خواندن توجهم به اصلاح امر آخرت بود و چنان یاد مرگ در وجودم قوی شده بود که هر آنی از آنات عمر را غنیمت دانسته و در راهی که برای آخرت نافع باشد صرف می‌کردم و همواره مترصد آمدن ملک‌الموت بودم و می‌گفتم: تا نیامده برخیزم کاری انجام دهم! سرانجام در دهه عرفه که بهترین ایام زیارت امام حسین (ع) است بعد از آن همه اشتیاق و انتظار، توفیق زیارت کربلا شامل حال این بی‌بضاعت گردید.

پس از چندی، ملاقاتی با آقای نجابت داشتم. در یکی از شب‌ها، به امام زمان (عج) متوسل شدم و به ایشان گفتم: آقا! من می‌دانم که شما زنده‌اید، صدایم را می‌شنوید و می‌توانید جواب بدهید. به من بفهمانید که آیا باید مانند سایر طلاب فقط درس بخوانم یا هدف و راه دیگری نیز هست و چنانچه راهی دیگر هست، بنده را هدایت فرمایید. همان شب در عالم رویا دیدم که در مهمان‌خانه بزرگی ایستاده و آقای نجابت هم سمت راست حقیر می‌باشد و سیدی به طرف ما آمده و خطاب به آقای نجابت کرده و فرمود: آشیخ، چطوری؟ ایشان گفت: الحمدالله بد نیستم. آن سید فرمود: ما که بیست و چهار ساعت با مولا خوشیم! بعد نگاهی به حقیر افکنده و به وی فرمودند: ایشان را مواظب باش.

پس از ملاقات با آقای نجابت، خواب خود را نقل کرد و نشانه‌هایی را که از آن سید در نظر داشتم بیان نمودم. با اینکه قبلا او را ندیده و اسمی از ایشان نشنیده بودم، فرمود: کسی که شما او را در خواب دیده‌اید عارف بزرگوار جناب آیت الله سید علی قاضی هستند. پس از چندی به نجف اشرف مشرف شده و زیارت آن مرد بزرگ همان روز نصیب گردید. در وقت ملاقات نسبت به آن عالم ربانی، حالاتی به من دست داد و متوجه شدم مانند چنین سیدی تا کنون ندیده‌ام.

آن طور که در نظرم مانده، چند ماهی در دوری از استاد محبوب به سر بردم و در این ایام با رفیق شفیق، جناب آقای نجابت، برادری و انس برقرار بود. هر روزی که می گذشت اشتیاق به ملاقات استاد بیشتر می‌شد، تا اینکه کم کم سوزش دوری به جان رسیده و حقیر و آقای نجابت را تقریبا بی‌طاقت کرد. لوازم زندگی را فروخته و با خانواده به سمت ایران حرکت کردیم و خوشبختانه خدای متعال همراهان خوبی همچون آقای نجابت و آقای میرزا حسن شیرازی نصیب فرموده بود.

در کربلا هر روز به حرم می‌رفتم و آنجا بسیار مأنوس می‌شدم و به خصوص، وقتی گریه می‌کردم بسیار لذت می‌بردم. در ضمن، آن قدر عنایات و الطاف زیاد بود که هر چه درخواست می‌کردم، بی‌جواب نمی‌ماند. در کنار اشتغال به عبادات و توسلات و کوشش برای امر آخرت، با جدیت تمام به درس و مباحثه مشغول بودم. همچنین خدای متعال، نوری مرحمت کرده بود که بدون دقت در سند روایات و بدون مراجعه به کتب رجال، به محض اینکه روایتی را می‌دیدم، متوجه می‌شدم که آیا از ائمه صادر شده یا نه. برای امر معاش نیز روزانه دوازده شبانه روز نماز استیجاری می‌خواندم.

در نجف اشرف، با عنایت حضرت خضر (ع)، توحید افعالی به این بی‌بضاعت افاضه گردید. پس از مدتی عازم سامرا شدم. در سامرا بسیار غریب بودم و با هیچ کس نمی‌توانستم انس بگیرم و از این جهت خیلی ناراحت بودم، تا اینکه یک روز در حرم عسکریین (ع) از خدای متعال درخواست کردم که یک کمک روحی و یا یک رفیق و برادر روحانی نصیبم گرداند. همان روز توفیق ملاقات با پیر مردی منور و با وقار یعنی آیت الله میرزا علی آقا شیرازی به برکت مرقد شریف عسکریین (ع) نصیبم شد.

یکی از فیوضات بسیار عظیمی که به برکت آن ملجأ اولیا به این بنده بی‌بضاعت شد، از این قرار بود: شب در رکعت وتر بودم که دیدم اطرافم دارد روشن می‌شود و گویا می‌خواهم بمیرم! مرتب اطرافم روشن‌تر می‌شد. ترس عجیبی مرا فرا گرفته بود. ناگهان متوجه شدم که دارم از بدنم بیرون می‌روم. اما این بار با دفعه قبل که در کربلا پیش آمده بود بسیار متفاوت بود. زیرا این بار، صورتی در کار نبود. خود را بدون صورت و ماده می‌یافتم.

سید حسین یعقوبی می‌گوید: یک روز در حرم عسکریین (ع) نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم. حرم بسیار خلوت بود. هنگام قرائت قرآن به آیه‌ «ام لم یعرفوا رسولهم فهم له منکرون» رسیدم. ناگهان کسی از درون به من گفت: نگاه کن! آیا رسولت را نمی‌شناسی؟ همین‌ که سرم را بلند کردم حالتی به من دست داد که تمام آن چند نفری را که در حرم بودند به صورت امام زمان (عج) می‌دیدم. یعنی هر یک از آن‌ها به منزله‌ آیینه‌ای شده بود که در آن،  یک حقيقت (حقیقت امام عصر (عج)) ظاهر بود. عجیب این است که در عين حالی که «شخص» هر کدام را می‌دیدم، آن حقیقت واحد را نیز در آن‌ها مشاهده می‌کردم. گویی هم آینه را می‌دیدم و هم حقیقتی را که در آينه ظاهر شده بود!

آیت الله یعقوبی می‌گفت: در ایامی که با یکی از رفقا رفت و آمد داشتیم، روزی صحبت از علم ضمیر به میان آمد. وی پرسید: اگر من شخصی را در نظر بیاورم شما می‌توانید بگویید چه کسی است؟ گفتم: بله. او شخصی را در نظر خود آورد. حقیر دیدم کسی که او در نظر آورده است امام زمان (عج) می‌باشند. لکن چون دأبم بر احتیاط بود و باید مصلحت او را هم در نظر می‌گرفتم، به نحو تردید گفتم: این شخص یا امام زمان (عج) است و یا کسی است که بین او و امام فاصله‌ای نمی‌‌باشد.

سید حسین یعقوبی می‌گوید: یک روز برای زیارت به قبرستان بقیع مشرف شدم و در مقابل قبور ائمه اطهار (ع) نشسته و مشغول زیارت شدم. آن روز حال بسیار خوبی پیدا کرده و می‌دیدم که گویا از قبور مطهر آن چهار امام معصوم و مظلوم، نوری می‌ درخشد و به آسمان متصاعد است. من محو آن نور شده و با آنان مأنوس شده بودم. در اين هنگام، عربی که نعلین خود را زیر بغل گذاشته و پیراهن عربی به تن و چفیه و عقال بر سر داشت از دور توجه مرا به خود جلب کرد. نگرانی و اضطراب از سیمایش آشکار بود و وصف «المرتقب الخائف» را در ذهن تداعی می‌‌نمود. رنگ چهره‌اش گندم‌‌گون و مانند کسانی بود که در بیابان‌‌ها گشته باشند. چشم‌های عجیبی داشت و همین طور که در حدقه می‌‌گردید گویا عالمی در آن می‌‌چرخید. گاهی به آسمان و گاهی به زمین نگاه می‌‌کرد. قامتش معتدل و از افراد معمولی کمی بلندتر بود. قیافه‌ بسیار فوق‌العاده‌ای داشت. (این شخص به احتمال بسیار حضرت مهدی (عج) بوده است).

آیت الله یعقوبی می‌گوید: وقتی قضیه‌ای را که در حرم عسکریین (ع) به این حقیر عنایت شد برای آیت الله میلانی نقل کردم، ایشان فرمود: «من تا کنون تجرد از صورت را برای بشر غیر ممکن می‌دانستم، اما چون شما را صادق می‌دانم، قبول می‌‌کنم که تجرد از صورت هم ممکن است‌.» آیت الله یعقوبی می‌گوید: یک‌بار در بیابان می‌‌خواستم نماز مغرب بخوانم که ناگهان حالت جذبه‌ای مرا گرفت، به طوری که نمی‌‌توانستم تکبیر بگویم. گاهی بی‌اختیار می‌خندیدم و گاهی گریه می‌کردم. گاهی سرور، بهجت و حالت سکر پیدا می‌‌کردم و خلاصه وضع عجیبی بود که به مراتب برتر و بالاتر از تمام گنج‌های دنیاست و اگر اربعین‌ ها زحمت کشیده شود، معلوم نیست چنین حالی نصیب انسان گردد.

شبی قبل از خواب چند مرتبه ذکری را می‌گفتم. در عالم رویا تمام عوالم سیر و سلوک از جمله کیفیت سیر به سوی حقیقت را به من نشان دادند. برخلاف آنچه تصور می‌‌شود که سیر انسان به طرف بالاست، جهت این حرکت را از بیرون به درون و از ظاهر به باطن می‌دیدم و هر چه به مقصد نزدیک‌ تر می‌شدم با عالم وسیع‌ تری مواجه می‌‌گشتم. برای ترقی از عالمی به عالم دیگر باید ذکر خاصی را گفته و امتحانی می‌‌دادیم و مادامی که ذکر مخصوص آن عالم را نگفته و امتحان آن را پشت سر نمی‌گذاشتيم، به عالم بعدی راه پیدا نمی‌‌کردیم.

بنده ذکر هر عالمی را گفته و امتحانش را دادم و با گفتن ذکر آخرین منزل که صلوات بود و پشت سر گذاشتن امتحان آن عوالم، سیر به پایان رسید. آنگاه وارد عالمی شدم که از مکان خالی بود و جز بهجت، صفا و نور محض چیزی یافت نمی‌‌شد. فهمیدم که منزل آقای انصاری نیز در همان عالم است. با خود گفتم: بروم از ایشان احوالی بپرسم. در آن هنگام دو نفر روحانی را دیدم که با اشاره به من، یکی به دیگری می‌ گفت: کار ایشان یک گیر دیگری نیز دارد که به حضرت اباعبدالله (ع) ارجاع می‌‌شود. وقتی اين را شنیدم با توجه به الطاف و عنایاتی که از آن حضرت دیده بودم، با خود گفتم: پس من باکی ندارم، کار من تمام است! سپس با خوشحالی خدمت آقای انصاری رفتم و از خواب بیدار شدم.

آیت الله یعقوبی می‌گوید: مدتی پسرم مریض شد و مرتب بیماری او شدت می‌‌گرفت. پولی هم نداشتم که او را معالجه کنم. عصر یک روز جمعه، مادرش از خانه بیرون رفته بود که ناگهان پسرم حالش دگرگون شد و گویا از دنیا رفت! مضطرب شدم و عجیب دلم شکست. گفتم: خدایا! حالا جواب مادرش را چه بگویم؟ در آن‌ وقت ربطم بسیار قوی بود و حال خوبی داشتم. عرض کردم: خدایا! حالا روحش را باز گردان تا مادرش او را زنده ببیند، بعد از آن خودت می‌‌دانی. همین که مادرش آمد چشم‌ هایش را باز کرد اما گویا روح او با نخی به روح من وصل شده و بین زمین و آسمان معلق بود.

حدیث کساء می‌خواندم و اشک می‌‌ريختم. رحمت عجیبی مرا احاطه کرده بود و از طرف مرقد مطهر امیرالمومنین (ع) اشاره می‌‌شد که راضی شوم بمیرد، لکن نمی‌توانستم راضی شوم.  در اين هنگام، آقای سید عبدالله فاطمی که گویا در کشف چیزی دیده بود، به منزل ما آمد و گفت: فرزندت را این‌ قدر اذیت نکن! چرا نمی‌‌گذاری او را ببرند؟ اين را گفت و رفت. من هم گفتم: خدایا! راضی شدم. بلافاصله گویا کسی آن نخ را قیچی کرد و محمد از دنیا رفت.

سید حسین یعقوبی هنگام مباحثه یا آیت الله میلانی می‌گفت: بنده این توانایی را به دست آورده‌ام که اگر کلمات علما و ادله‌ احکام در اختیار من گذاشته شود، تکلیف خود را از آنها می‌فهمم. ایشان فرمود: امتحان می‌کنيم. سپس یک فرع از فروغ حج را مطرح کرده و روایاتش را خواند و فرمود: شما از این‌ها چه می‌‌فهمید؟ همان طور که قبلا هم اشاره کردم بنده حالی داشتم که وقتی روایتی را می‌خواندم آن صاحب حدیث را با آن می‌دیدم و گویا نوری در قلبم روشن می‌شد و معنای واقعی روایت و مقصود امام را می‌ فهمیدم.

به محض اینکه روایات را قرائت نمود، حکمی را که از آنها فهمیده می‌‌شد خدمت ایشان عرضه داشتم. فرمود: این حکم بر خلاف قول مشهور است. گفتم: آیا شما احتمال می‌دهید که دلیل قول مشهور روایت دیگری باشد؟ پاسخ داد: خیر. من تحقیق کرده‌ام و می‌دانم که دلیل مشهور نیز همین روایات است. عرض کردم: در این صورت قول مشهور برای خودشان حجت است. ایشان فرمود: مخفی نباشد که من هم سی سال است آن چیزی را که شما از این روایات می‌فهمید استنباط کرده‌ام، لکن چون بر خلاف مشهور است، جرأت نکرده‌ام به آن فتوا دهم.

آقای موسوی مطلق می‌گوید: روزی با دو تا از رفقا به محضر آیت الله یعقوبی مشرف شدیم و آن دو رفیق، درخواست تقویت حافظه و دفع دشمن از آقای یعقوبی داشتند. هنگام ملاقات، بدون اینکه درخواست خود را از آقای یعقوبی بخواهند، ایشان دو دستور به آنان می‌دهد که یکی از آن‌ها برای تقویت حافظه و دیگری برای دفع دشمن بود.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالقائم شوشتری از عرفای معاصر، وی را به عنوان «یکی از بزرگ‌مردان دفاع از شعائر ایمان و عارف بزرگوار» می‌شناسد.

سید ابوالحسن مهدوی، وی را با عنوان «عالم ربانی و فقیه وارسته» می‌شناسد.

 

شاگردان

  • محی‌الدین حائری شیرازی
  • علی صیاد شیرازی
  • عبدالقائم شوشتری
  • سید عباس موسوی مطلق
  • صادق آهنگران

 

عروج ملکوتی

وی در ۲۰ بهمن سال ۱۳۹۶ شمسی در سن ۹۳ سالگی درگذشت. یک روز بعد، پیکر وی در قم تا حرم فاطمه معصومه (س) تشییع گردید و پس از اقامه نماز میت در صحن امام رضا (ع)، در حرم فاطمه معصومه (س) در حجره «شهید مفتح» دفن گردید.

زندگینامه سید محمود طالقانی

 

به نام آفریننده عشق

 

سید محمود علایی طالقانی در سال ۱۳۲۶ق (اسفند ۱۲۸۹ش) در روستای گلیرد طالقان متولد شد. او از مبارزان و شخصیت‌های انقلاب اسلامی ایران، مفسر قرآن و نهج البلاغه و از علمای تهران بود.

وی پیش از انقلاب با جبهه ملی و نهضت آزادی همراهی داشت و پس از کودتای ۲۸ مرداد، از مدافعان فدائیان اسلام بود. وی در جریان انقلاب سفید و مخالفت‌ با آن به زندان افتاد. در آستانه انقلاب، ریاست شورای انقلاب را بر عهده گرفت و پس از انقلاب اولین امام جمعه شهر تهران و نماینده مردم تهران در مجلس خبرگان قانون اساسی شد.

وی از پنج سالگی، تحصیلات خود را در مکتبخانه آغاز و نزد ملا سید تقی اورازانی، قرآن و کتب رایج آن دوره را فرا گرفت. سپس مقدمات علوم حوزوی را نزد پدرش شروع کرده و در ده سالگی راهی قم و مدارس رضویه و فیضیه شد. پس از آن راهی نجف اشرف شده و از دروس بزرگان آن زمان بهره برد.

 

اساتید

  1. سید شهاب الدین مرعشی نجفی
  2. ادیب تهرانی
  3. سید محمد حجت
  4. سید ابوالحسن اصفهانی
  5. محمد حسین غروی اصفهانی
  6. آقا ضیاءالدین عراقی
  7. شیخ عبدالکریم حائری یزدی

 

ویژگی ها

سید محمود دلیل بازگشت خود به تهران را تثبیت عقاید ایمانی جوانان ذکر کرده است و فعالیت‌های فرهنگی خود را با نوشتن مقاله و سخنرانی، شروع می‌کند. وی چارۀ درد اجتماع را در بازگشت به قرآن و نهج‌البلاغه می‌دانست و تلاش کرد خود در این راه پیشقدم باشد، از همین‌رو برای جوانان جلسات تفسیر قرآن برپا کرد. خود در این باره می‌گوید:

این کتاب هدایت که چون نیم قرن اول اسلام باید بر همه شئون نفسانی و اخلاقی و قضاوت و حکومت حاکم باشد، یکسره از زندگی برکنار شده و در هیچ شأنی دخالت ندارد. دنیای اسلام، که با رهبری این کتاب روزی پیشرو و رهبر بود، امروز دنباله‌رو شده. کتابی که سند دین و حاکم بر همه امور بوده مانند آثار عتیقه و کتاب وِرد تنها جنبه تقدس و تبرک یافته و از سرحد زندگی و حیات عمومی برکنار شده و در سر حد عالم اموات و تشریفات آمرزش قرار گرفته و آهنگ آن اعلام مرگ است.

 

فاصله میان حوزویان و دانشگاهیان، یکی از مهمترین دغدغه‌های طالقانی بود و همواره از این دیوار بزرگ میان این دو قشر، رنج می‌برد. وی تلاش بسیاری کرد تا میان این دو نهاد تاثیرگذار در جامعه ارتباط و وحدت ایجاد کند که بیشترین این فعالیت ها در مسجد هدایت بوده است. کاتوزیان در این باره می‌گوید:

آیت‌الله طالقانی … حق بزرگی به گردن ما دانشگاهیان دارد؛ برای اینکه از نخستین کسانی بود که می‌خواست بین دانشگاه و روحانیت پلی ایجاد کند و این دو مرکز علمی را به هم مربوط سازد، ارتباطی در سطح برابر، نه در سطح ولایت که یکی پیشرو باشد و یکی مقلد.

حوزه تفکر طالقانی محدود به مرزهای جغرافیایی ایران نبود. وی در کنفرانس‌های متعددی با حضور اندیشمندان اسلامی شرکت کرد و با اندیشمندان و مبارزان مسلمان به گفتگو نشست. او از سال ۱۳۲۷ش برای شناساندن صهیونیست ها به مردم مسلمان ایران، شناساندن حق مردم مسلمان فلسطین به همگان و نشان دادن علت این بدبختی ها، که همان تفرقه در میان امت اسلام است، به نوشتن و گفتن و اعلامیه دادن و تبلیغ و مسافرت کردن اقدام کرد.

 

هنگامی که بختیار دولت تشکیل داد، طالقانی آن را به رسمیت نشناخت و اعلام داشت که این دولت مغایر با قوانین اسلامی و خواست ملت است. طالقانی پس از آزاد شدن از آخرین زندان (آبان ۱۳۵۷) تصمیم داشت به علت کهولت سن و ضعف قوای جسمی و روحی مدتی به استراحت بپردازد؛ اما با دریافت پیام امام خمینی از پاریس و توصیه امام مبنی بر حمایت و هدایت انقلابیون، و نیز انتظارات عامه مردم، به ویژه روحانیون، روشنفکران، دانشجویان و سازمان‌ها و گروه های مبارز سرّی، که عموماً او را می‌شناختند و به انتظارش بودند، این تصمیم خود را تغییر داد و برای اینکه رژیم در حال زوال، این غیبت ایشان را در صحنه انقلاب دستاویزی قرار ندهد با همان حال به جمع مردم انقلابی پیوست و فرمود:

من فکر کردم که چرا رژیم ما را آزاد کرد و حال آنکه آزادی ما مبارزه را تشدید خواهد کرد و با بررسی اوضاع و احوال انقلاب، به این نتیجه رسیدم که عوامل دربار و ساواک می‌خواهند من را در برابر رهبری امام علم نموده و به قطبی در برابر ایشان تبدیل کنند.

 

آثار

  • اسلام و مالکیت
  • تنبیه الامه
  • به سوی خدا می‌رویم
  • توحید از نظر اسلام
  • پرتوی از قرآن: پرتوی از قرآن، تفسیری ناتمام است که ۶ جلد از آن منتشر شده است که شامل تفسیر سوره‌های حمد، بقره، آل‌عمران و جزء سی است. گفته شده است که این تفسیر در طول نزدیک به ۴۰ سال نگارش شده که بخشی از آن را آیت‌الله طالقانی در زندان نوشته و مخفیانه به بیرون از زندان ارسال کرده است. جلد اول این تفسیر در سال ۱۳۴۲ منتشر شد. آیت‌الله طالقانی در مقدمه کتاب نوشته است: «من خود را مفسر نمی‌دانم و پرتویی از قرآن که به ذهن من تابیده است را به کاغذ منتقل می‌کنم.»

 

عروج ملکوتی

او در سحرگاه ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ش بر اثر سکته قلبی درگذشت. پیکر وی، طبق وصیتش، در میدان‌گاهی وسط قطعات ۱۷ و ۲۱ بهشت زهرا، که مدفن هزاران شهید انقلاب اسلامی بود، به خاک سپرده شد. ناگفته نماند دربارهٔ درگذشت ایشان ابتدا ولادیمیر کوزیچکین (مأمور سازمان اطلاعات و جاسوسی شوروی سابق در ایران طی سال‌های ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۲) مرگ وی را مشکوک خواند و سال‌ها بعد فرزند وی مجتبی طالقانی، طی مصاحبه‌ای با برنامهٔ بی‌پرده، بی‌تعارف بخش فارسی صدای آمریکا، مرگ پدرش را مشکوک اعلام کرد.

 

زندگینامه محمد اسماعیل دولابی

 

به نام آفریننده عشق

 

محمد اسماعیل دولابی در سال ۱۲۸۲ در روستای دولاب از توابع تهران زاده شد. در جوانی به شغل کشاورزی اشتغال داشت و در عین حال به صورت آزاد به دانش‌آموزی در جلسات علمای دینی معاصر مانند آیت‌الله سید محمد شریف شیرازی، آیت‌الله شاه‌آبادی، آیت‌الله تقی بافقی، شیخ غلامعلی قمی و شیخ محمدجواد انصاری پرداخت.

اسماعیل دولابی در محافل پیرامون خود نماینده درک متفاوت و فراگیری از دین با تکیه بر مفاهیم محبت و زیبایی بود و این بیان جدید باعث جذب جوانان و قشر تحصیل‌کرده در جلسات هفتگی وعظ او بود.

 

اساتید

آیت‌الله سید محمد شریف شیرازی

آیت‌الله شاه‌ آبادی

آیت‌الله تقی بافقی

شیخ غلامعلی قمی

شیخ محمدجواد انصاری

 

ویژگی ها

آن عارف بزرگ در اشاره اجمالی به سرگذشت سیر عرفانی خویش چنین می فرمود: در ایام جوانی همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم. در آن زمان به شدت تشنه علوم و معارف دینی بوده و با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوضه تحصیل کنم؛ ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود.

در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت التماس می کردم ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه ام را به ضریح حضرت فشار می دادم و می مالیدم که موهای سینه ام کنده و تمام سینه ام زخم شده بود. حالم به گونه ای بود که احتمال نمی دادم به ایران برگردم.

به خود می گفتم یا در نجف می مانم و مشغول تحصیل می شوم و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان می دهم و می میرم. با علماء نجف هم که مشکلم را درمیان گذاشتم تا مجوزی برای ماندم در نجف از آنها بگیرم به من گفتند که وظیفه تو این است که رضایت پدرت را تامین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی.

در نتیجه نه التماس هایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسل شدنم به علماء مرا به خواسته ام رساند . تا اینکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدیم. در حرم حضرت اباعبدالله علیه السلام در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و هرچه را می خواستم به من عنایت کردند، به طوری که هنگام مراجعت حتی جلوتر از پدرم بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم.

در ایران اولین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات، به منزل ما آمدند دو نفر آقا سید بودند. آنها را به اتاق راهنمائی کردم و خودم برای آوردن وسائل پذیرائی رفتم. وقتی داشتم به اتاق بر می گشتم جلوی در اتاق پرده ها کنار رفت و حالت مکاشفه ای به من دست داد و در حالیکه سفره به دستم بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین علیه السلام هستم و به من حالی کردند که آنچه را می خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر.

آن دو آقا سید هم با یکدیگر صحبت می کردند و می گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه اباعبدالله علیه السلام بود و اشخاصی که به آنجا می آمدند بی آنکه لازم باشد کسی ذکر مصییبت بکند می گریستند. در اثر عنایات حضرت ابا عبدالله علیه السلام کار به گونه ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی بافقی و مرحوم آیت الله شاه آبادی، بدون اینکه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم، با علاقه خودشان به آنجا می آمدند.

بعد از آن مکاشفه به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اولین فرد آیت الله سید محمد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا اینکه مرحوم شد. وقتی جنازه او را به حضرت عبدالعظیم بردیم آیت الله شیخ محمد تقی بافقی آمد و بر او نماز خواند. من جذب او شدم، به گونه ای که حتی همراه جنازه به قم نرفتم.

خانه شیخ را پیدا کردم و از آن پس با شیخ محمد تقی بافقی مرتبط بودم تا اینکه او هم مرا تحویل آیت الله شیخ غلامعلی قمی ملقب به تنوماسی داد. من هم که او را قشنگ تر دیدم از آن پس همراه وی بودم. در همین ایام با آیت الله شاه آبادی هم آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم.

تا اینکه بالاخره به نفر چهارم آیت الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی که شخص و طریق بود برخوردم. او با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوسته بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در جائی از عالم است. او دین ندارد و در وادی توحید به سر می برد. یک استوانه نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همه اهل بیت علیه السلام در آن میله نور قابل وصول است.

اول اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسل به اهل بیت علیهم السلام و گریه و عزاداری و اقامه مجالس ذکر اهل بیت علیه السلام شدم. تا اینکه در پایان به این شخص برخوردم و به او دل دادم و از وادی توحید سر در آوردم.

خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد؛ ولی کاری کرد که هیچ جا متوقف نشدم، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اینکه به وادی توحید رسیدم. در طول این دوران همیشه یکه شناس بودم و به هر کس که دل می دادم خودم و زندگی و خانواده ام را قربانی او می کردم تا اینکه خود او مرا به بعدی تحویل می داد و من که وی را بالاتر از قبلی می دیدم از آن پس دور او می گشتم.

به هر تقدیر همه عنایاتی که به من شد از برکات امام حسین بود. از راه سایر ائمه هم می توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین علیه السلام خیلی سریع انسان را به نتیجه می رساند. جون کشتی امام حسین علیه السلام در آسمان های غیب خیلی سریع راه می رود، و هر کس در سیر معنوی خود حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد می رسد.

بیشترین اهتمام آن عارفان گرانمایه در پرورش و رشد اخلاقی علاقمندان ، متوجه ایجاد تحول در نگرش آنها به هستی و زندگی، به گونه ای که همه چیز را از منظر توحیدی و از جمال الهی بنگرند و منعطف نمودن عشق و محبت آنان و متمرکز نمودن توجهشان به خدا و اولیای الهی، به گونه ای که از هر چه جز این، چه دنیوی و چه اخروی، فارق گردند و نیز ایجاد حسن ظن و اعتماد به خدا و اولیای الهی و حاکم ساختن روحیه تسلیم و رضا بر آنان بود. در محضر آن بزرگوار چنان روح رجا و امیدواری به فضل الهی موج می زد که هر نومید و مایوس از نجات و فلاح را شور و نیرو می بخشید و به وادی کمال رهنمون و در طریق وصال رهسپار می ساخت.

هم اکنون نکته ای از ایشان را بخوانیم که فرمودند: چقدر نمازی که حمد خدایش را بکند لذیذ و پاک است، آیا این بابِ مزاج نیست؟ به هنگام نماز با صاحبش تماس می گیرد، آیا جا دارد که از بابت آن مزد بخواهد؟ آیا هیچ مزدی بهتر از نماز می شود تصور کرد؟ از الان تا پنجاه روز دیگر قرار می گذاریم که یک چیزی بنویسید که بتواند مزد نماز باشد و از خود نماز بهتر باشد. لابد مزد، باید بهتر از خودِ کار باشد… برای روزه هم همین طور. برای دست سر یتیم کشیدن چیزی را پیدا کن که از آن بهتر و مزد آن باشد…

گفت پس چرا آدمی به هنگام عبادت کُره دارد؟ گفت چون نمی داند که چه کاره است. خیال می کند خداوند کار شاقی بر عهده اش گذاشته است. لذا با خُلق تنگ می رود و می دانید که خلق تنگ قرب نمی آورد.

حجت الاسلام والمسلمین آقا تهرانی این خاطره را بیان می کردند: من بعد از مدت ها تلاش توانستم به حضور ایشان رسیده، از محضرشان کسب فیض نمایم؛ در حالی که به سخنان ایشان گوش می دادم و بهره می گرفتم، ذکر شریف «لا اله الا الله» را زیر لب تکرار می کردم و چون با گفتن این ذکر لب ها تکان نمی خورد، کسی متوجه تکرار این ذکر نمی شد. در این حال، آقای دولابی رو به من کردند و فرمودند: «لطفاً هم اکنون ذکر لا اله الا الله را تکرار نکنید، زیرا با گفتن این ذکر، فرشتگان حضور پیدا می کنند و رفت و آمد آنها تمرکز مرا بر هم می زند.»

آقای حاتمی مسئول هیأت امنای مسجد بقیةالله می‌گوید: «بر اساس نقلی از مرحوم میرزا اسماعیل دولابی که بنده افتخار داشتم شاگرد ایشان هم بودم که وصیت کرده بود تا زمان زنده بودنش نقل نشود؛ ایشان امام زمان(عج) را در این مسجد دیده بودند و حتی پشت سر ایشان نماز اقامه کرده بودند. مکانی که میرزا فرموده بودند، امروز بخش زنانه مسجد شده است. به همین دلیل نام مسجد، بقیةالله شد و مردم نیز بارها حاجت خود را در این مسجد گرفته بودند.»

محمد صالح کمیلی خراسانی می‌گوید: مرحوم میرزا اسماعیل دولابی، مصداق بروز و ظهور عشق الهی بود.

 

عروج ملکوتی

وی در ۹ بهمن ۱۳۸۱ در سن ۹۹ سالگی در تهران درگذشت و در حرم فاطمه معصومه دفن شد.

زندگینامه سید جمال الدین گلپایگانی

 

به نام آفریننده عشق

 

سید جمال الدین گلپایگانی، فقیه و عارف شیعه در قرن چهاردهم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۹۵ قمری در سعید آباد گلپایگان، در یک خانواده روحانی متولد شد که اسم او را «جمال الدین» گذاشتند. جمال الدین خواندن و نوشتن را در روستای خود فراگرفت و دروس حوزوی را در پیش برادران خود آموخت. سپس برای ادامه تحصیل عازم حوزه علمیه اصفهان شد. سید جمال الدین گلپایگانی دوران کودکی را در سعید آباد سپری کرد. بیش از ۹ سال از عمر پربرکتش نمی‌گذشت که پدر بزرگوارش دار فانی را وداع گفت. وی چند سالی در سعیدآباد به چوپانی مشغول بود، ولی روح بلندی که از پدر خود به ارث برده بود، او را بر آن داشت تا به اجداد بزرگ خود اقتدا کند.

حاج آقا جمال گلپایگانی در دوران جوانی که در اصفهان مشغول تحصیل علوم دینی بود، از محضر جهانگیرخان و آخوند کاشی درس سیر و سلوک آموخت و از آن‌ها دستورهای اخلاقی و تهذیب نفس گرفت. وی پس از این که به نجف عزیمت نمود، به تحصیل دروس سیر و سلوک و اخلاق نزد اساتیدی همچون سید مرتضی کشمیری، شیخ محمدعلی نجف آبادی و سید احمد کربلایی پرداخت، تا این که از جهت عظمت و مقام و تهذیب نفس از افراد انگشت شمار معاصر به حساب آمد. از وی حالات عجیبی در وادی السلام و مسجد کوفه و مسجد سهله مشاهده شده است.

ایشان اهل نماز شب و مناجات و راز و نیاز با پروردگار خویش بود. همسایگان وی از صدای گریه‌های نیمه شب و مناجات او حکایاتی دارند‌. او در تهذیب به مرتبه‌ای رسیده بود که نقل شده است وقتی از شهر اصفهان به نجف رهسپار شد، مردم را به صورت‌های برزخی آنان می‌دید و خودش فرموده است: مردم را به صورت وحوش و حیوانات، آن‌قدر دیدم که ملول شدم. وقتی به حرم امام علی (ع) مشرف شدم، از حضرت خواستم که این حالت را از من بگیرد. حضرت هم آن حال را از من گرفت. از آن به بعد مردم را به صورت‌های عادی می‌دیدم.

حاج آقا جمال، خیلی به خواندن دعاها اهمیت می‌داد، به طوری که بیشتر اوقات به مطالعه صحیفه سجادیه، مناجات خمسه عشر و به خواندن «مناجات المریدین» می‌پرداخت.

آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی می‌فرمود: یک روز هوا گرم بود. رفتم به وادى‌السلام نجف أشرف براى فاتحه اهل قبور و ارواح مؤمنین. چون هوا بسیار گرم بود، رفتم در زیر طاقى که بر سر دیوار، روى قبرى زده بودند نشستم. عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدرى استراحت نموده و برگردم. در این حال دیدم جماعتى از مردگان با لباس هاى پاره و مندرس و وضعى بسیار کثیف بسوى من آمدند و از من طلب شفاعت می‌کردند که وضع ما بد است، تو از خدا بخواه که ما را عفو کند.

من به ایشان پرخاش کردم و گفتم: هر چه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته طلب عفو مى‌‏کنید؟ بروید اى متکبران! ایشان می‌فرمودند: این مردگان شیوخى بودند از عرب که در دنیا متکبرانه زندگى می‌‏نمودند و قبورشان در اطراف همان قبرى بود که من بر روى آن نشسته بودم. همچنین ایشان در مورد مکاشفه خود می‌فرمود: من در دوران جوانى که در اصفهان بوده‌ام نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشى و جهانگیرخان، درس اخلاق و سیر و سلوک مى‌‏آموختم و آنها مربى من بودند.

به من دستور داده بودند که شب‌هاى پنجشنبه و شب‌هاى جمعه بروم بیرون اصفهان و در قبرستان تخت فولاد، قدرى در عالم مرگ و ارواح تفکر کنم و مقدارى هم عبادت کنم و صبح برگردم. عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه می‌رفتم و مقدار یکى دو ساعت در بین قبرها و در مقبره‏‌ها حرکت می‌کردم و تفکر می‌‏نمودم و بعد چند ساعت استراحت نموده و سپس براى نماز شب و مناجات برمى‌‏خاستم و نماز صبح را می‌خواندم و پس از آن به اصفهان مى‌آمدم.

شبى از شب‌هاى زمستان، هوا بسیار سرد بود و برف هم مى‌‏آمد. من براى تفکر در ارواح و ساکنان وادى آن عالم، از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکى از حجرات رفتم و خواستم دستمال خود را باز کرده و چند لقمه‌ای غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمه شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود شوم. در این حال، درِ مقبره را زدند تا جنازه‌اى را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند، آنجا بگذارند و شخص قارى قرآن که متصدى مقبره بود مشغول تلاوت شود و آن‌ها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند. آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قارى قرآن مشغول تلاوت شد.

من همین که دستمال را باز کرده و مى‌خواستم مشغول خوردن غذا شوم، دیدم که ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند. عین عبارت خود آن مرحوم است: چنان گرزهاى آتشین بر سر او مى‌‏زدند که آتش به آسمان زبانه مى‌کشید و فریادهایى از این مرده برمى‏‌خاست‏ که گویى تمام این قبرستان عظیم را متزلزل می‌کرد. نمی‌دانم اهل چه معصیتى بود؛ از حاکمان جائر و ظالم بود که این‏‌طور مستحق عذاب بود؟ قارى قرآن از این امر اطلاعى نداشت؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت. من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید و رنگم پرید. اشاره کردم به صاحب مقبره که در را باز کن، من می‌خواهم بروم اما او نمى‌فهمید. هر چه مى‌خواستم بگویم، زبانم قفل شده بود و حرکت نمی‌کرد. بالأخره به او فهماندم: چفت در را باز کن؛ من می‌خواهم بروم.

ایشان پس از طی مراحل سیر و سلوک به درجه‌ای می‌رسد که به یک‌باره می‌بیند همه عالم از فیض وجود او استفاده می‌کند و تمام کائنات تحت اراده و فرمان او هستند و اجازه دارد در عالم هرگونه تصرفی انجام دهد. با سراسیمگی خود را به استادش آقا سید احمد کربلایی می‌رساند و می‌گوید: این حالت برای من غیر قابل تحمل است، کمکم کنید. آقا سید احمد می‌گوید: این مقام، آمال همه عرفا است.

(به گفته فرزند آیت الله قوچانی، گویا تعبیر ایشان این بوده که سالکان شترها قربانی می‌کنند برای رسیدن به این مقام)، تو از من بالاتر زدی و من نمی‌توانم برای تو کاری بکنم. به حرم برو و از حضرت امیر (ع) استمداد کن. ایشان به حرم مشرف می‌شود. در مکاشفه، حضرت امیر (ع) ایشان را به امام زمان (عج) ارجاع می‌دهند. ایشان ابتدا به مسجد سهله می‌رود و حضرت به گونه‌ای ایشان را هدایت می‌فرمایند که نزد جدش امام کاظم (ع) برود.

ایشان خود را به کاظمین می‌رساند. در حرم سر به سنگ‌های حرم می‌گذارد و چنان ناله می‌زند و اشک می‌ریزد که مردم گمان می‌کنند محتاج و گدا یا بیمار غیر قابل علاج است. (می گفت: مردم نزد من پول می‌ریختند و من پولها را پس می دادم). سه روز اشک می‌ریزد تا در روز سوم می‌بیند نوری از بدن ایشان جدا شده و به داخل ضریح می‌رود و نوری با رنگ دیگر از ضریح بیرون می‌آید و ایشان را احاطه می‌کند و مقام و حال بالاتری به ایشان می‌دهند. آنگاه احساس می‌کند عبد شده است؛ انگار حالت قبلی امتحانی برای دریافت این مقام بندگی بوده است.

در احوالات آیت الله میرزا جمال گلپایگانی نقل شده است: روزی جوان مؤمنی از اطرافیان ایشان از دنیا رفت. ایشان وارد قبر شد تا کار تلقین میت را انجام دهد. اما یک‌باره با چهره‌ای وحشت زده بیرون آمد و سراغ پدر این میت را گرفت و او را به کناری برد و سؤال کرد: از دست این جوان راضی نیستی؟ پدر گفت: چرا راضی هستم اما مدتی قبل تمام فامیل دور هم جمع بودند. شخصی سؤالی پرسید، من خواستم جواب بدهم که پسرم بلند گفت: بابا تو که سواد نداری، حرف نزن و بعد خودش جواب سؤال را داد. خیلی در جلوی جمع آبرویم رفت، خیلی ضایع شدم. میرزا جمال آقا گفت: پسرت به واسطه همان دل شکستن اکنون گرفتار است. حلالش کن تا در برزخ راحت باشد. پدر او را حلال کرد و این مرجع والامقام دوباره به داخل قبر رفت و کار تلقین و تدفین را انجام داد. وقتی بیرون آمد با خوشحالی به پدر آن جوان گفت: خدا را شکر مشکل پسرت حل شد.

سید محمدحسین حسینی طهرانی درباره سید جمال چنین می‌گوید: از صدای مناجات و گریه ایشان، همسایگان حکایاتی دارند. دائما صحیفه مبارکه سجادیه در مقابل ایشان در اتاق خلوت بود و همین که از مطالعه فارغ می‌شد، به خواندن آن مشغول می‌گشت. آهش سوزان و اشکش روان و سخنش مؤثر بود و دلی سوخته داشت. هفته‌ای یکی دو بار به منزلشان می‌رفتم و یک ساعتی می‌نشستم. با آنکه بسیار اهل تقیه و کتمان بود، ولی از حالات خود مطالبی برایم نقل می‌کرد. همین که متوجه می‌شد کسی وارد اتاق می‌شود، ولو این که از اخص خواص او بود، جمله را قطع می‌کرد و به بحث علمی و فقهی مشغول می‌شد، تا شخص چنین پندارد که ما در این مدت مشغول مباحثه علمی بوده‌ایم.

آیت الله احمد فیاض می‌گوید: ایشان (حاج آقا جمال) درس خارج می‌گفت و اهل ریاضت نفس و اخلاق بود. لذا تأثیر نفسش فوق العاده بود و شاگردانش از ایشان بهره‌ها می‌بردند. وقتی می‌خواستم از نجف برگردم، فرمود: می‌روی، ولی پشیمان می‌شوی. گفتم: برمی‌گردم. فرمود: معلوم نیست. اتفاقا همین جوری شد و پشیمان شدم، زیرا فقه و اصول نجف قوی‌تر بود و به درس و بحث بهتر می‌رسیدیم، اما چون مادرم با من بود، اصرار داشت که آب و هوای نجف به من نمی‌سازد، لذا مجبور شدم که برگردم.

یک روز، شخصی به آیت الله گلپایگانی می‌گوید: پولی را به عنوان کرایه به من مرحمت بفرمایید تا به خمین بروم. ایشان فرمودند: از همان ۲۰۰ تومان جیب خود کرایه را بپردازید! راوی نیز از آگاهی ایشان نسبت به حال خود مبهوت گشته و تعجب کرد.

نقل است: سید جمال گلپایگانی که در خانه خود نماز جماعت داشته است، روزی بعد از نماز رو کرد به مأمومین و فرمود: الان آقا سید محمد حجت (از مراجع و مؤسس مدرسه حجتیه در قم) به رحمت خدا رفت!

از سید جمال‌الدین گلپایگانی نقل است که فرمود: در قنوت نماز وتر، (در عالم مکاشفه) مرحوم آقا ضیاء عراقی را دیدم که فرمود: آقای حاج شیخ (محمدحسین غروی اصفهانی) به ما ملحق شد. این درست در همان شبی بود که فردای آن، مرحوم اصفهانی فوت شدند. مرحوم آقا ضیا یک هفته پیش از مرحوم حاج شیخ فوت کرده بودند.

بعد از وفات آیت الله گلپایگانی، فردی ایشان را در خواب می‌‌بیند و از ایشان می‌پرسد: شما در کجا هستید؟ ايشان می‌گوید: در آسمان هفتم.

 

اساتید

  • شیخ عبدالکریم گزی
  • سید محمد خاتون آبادی
  •  محمدعلی ثقةالاسلام
  • شیخ محمد تقی مدرسی
  • سید محمد باقر دُرچه‌ای
  • آخوند ملا محمد کاشی
  • جهانگیرخان قشقایی
  • شیخ هادی طهرانی
  • علی نهاوندی
  • محمد بهاری

 

شاگردان

  • احمد فیاض
  • حیدر علی محقق
  • سید محمد جمال هاشمی گلپایگانی
  • سید احمد گلپایگانی
  • محمدحسین حسینی طهرانی
  • حسن صافی اصفهانی
  • سید علی گلپایگانی
  • لطف‌الله صافی گلپایگانی
  • ریحان الله نخعی
  • سید مرتضی حسینی فیروزآبادی
  • محمدحسین کلباسی اصفهانی
  • محمدعلی احمدیان نجف آبادی

 

از منظر فرهیختگان‏

علامه طهرانی می‌گوید: ایشان از جهت عظمت قدر و کرامت مقام و نفس پاک، مورد تصدیق بود و برای احدی جای تردید نبود و در مراقبت از نفس، مقام اول را حائز بود.

سید عباس حسینی کاشانی می‌گوید: مرحوم آقا جمال گلپایگانی یک اعجوبه‌ای بود و در همه ابعاد در مرتبه بالایی قرار داشت.

آیت الله سیبویه می‌فرمود: ایشان در زمان خودشان و در عصر ما کم نظیر بودند.

 

عروج ملکوتی

سرانجام سید جمال الدین گلپایگانی در عصر روز دوشنبه ۲۹ محرم ۱۳۷۷ قمری در ۸۲ سالگی چشم از جهان فانی فرو بست. وی وصیت کرده بود که مرا در مقبره العلما دفن کنید و اگر نشد در وادی السلام. وقتی جنازه را به عللی نتوانستند در مقبره العلما دفن کنند، آن را به قبرستان وادی السلام آوردند، اما جای مناسبی پیدا نکردند که او را دفن کنند، غیر از مکانی که در زمان حیاتش همیشه می‌آمد و در آنجا می‌نشست و فاتحه و دعا می‌خواند. از این رو، ایشان را همان جا دفن کردند.

زندگینامه سید احمد حسینی کربلایی

به نام آفریننده عشق

 

سید احمد کربلایی تهرانی (متوفای ۱۳۳۲ قمری)، عالم، فقیه و از عرفای بزرگ شیعه در قرن سیزدهم و چهاردهم هجری قمری بود.

 

اساتید

  • میرزای شیرازی
  • میرزا حسین خلیلی تهرانی
  • میرزا حبیب‌الله رشتی
  • آخوند خراسانی
  • ملا حسینقلی همدانی

 

 شاگردان

  • سید علی قاضی
  • سید محمدکاظم عصار تهرانی
  • سید محسن امین
  • میرزا مهدی غروی اصفهانی
  • سید جمال‌الدین گلپایگانی
  • شیخ محمدتقی بافقی قمی
  • سید ابوالقاسم لواسانی
  • کیوان قزوینی

 

ویژگی ها

سید احمد حسینی کربلایی اصالتا اهل تهران بود ولی در کربلا متولد شد و در نجف اشرف تحصیل کرد و به درجه اجتهاد رسید. وی در فقه و اصول فقه از محضر بزرگانی چون میرزای شیرازی، میرزا حسین خلیلی تهرانی، میرزا حبیب‌الله رشتی و آخوند خراسانی استفاده نموده و در عرفان از ملا حسینقلی همدانی بهره برد. سید علی قاضی، سید محسن امین، محمدتقی بافقی قمی‌ و سید ابوالقاسم لواسانی از شاگردان مشهور او هستند. سیمای عرفانی و معنوی و اخلاقی‌ ایشان بیشتر جلوه‌گر است ولی در میدان فقاهت نیز از جایگاه والایی برخوردار است.

خاندان پدری سید احمد اصالتاً اهل تهران بوده‌اند، اما پدرش برای تحصیل معارف دین و بهره‌مندی از محضر بزرگان دانش، از دیار خویش به شهر کربلا، که یکی از مراکز علمی‌ شیعه بود، هجرت نمود و در جوار مرقد حضرت سیدالشهدا (ع) به فراگیری آموزه‌های دینی پرداخت. به همین علت فرزندش، سید احمد، به سید احمد کربلایی تهرانی شهرت یافت. در پاره‌ای نوشته‌ها، عنوان حائری را به نامش افزوده‌اند.

از آنجا که‌ این عالم بزرگوار، در هنگام عبادت و نیایش، بسیار گریه می‌کرد، به «بکاء» هم معروف شده است و گویا یکی از چشمان او، بر اثر بیماری، نابینا شد؛ از‌ این‌ رو به «واحد العین» هم نامیده شده است. با جستجویی که در منابع زندگینامه‌ این عارف فرزانه انجام شد، تاریخ دقیق ولادت او به دست نیامد، ولی از مجموع اخبار گردآوری شده در مورد شرح‌حال او می‌توان حدس زد که پس از نیمه دوم قرن سیزدهم تولد یافته است. وی در اواخر سال ۱۳۰۰ قمری به نجف هجرت نموده است. بعد از ورود به حوزه نجف، با تلاش روزافزون، به تحصیل پرداخت. وی سطوح عالیه و دروس خارج فقه و اصول را از محضر بزرگان آن دیار، فرا گرفت و بهره‌های فراوانی کسب نمود و به درجه اجتهاد رسید.

سید ابوالقاسم لواسانی می‌گوید: روزی به دیدن‌ سید احمد کربلایی رفتم. ایشان به من فرمود: آقا سید ابوالقاسم! اگر کاری نداری بنشین! گفتم: کاری ندارم و در اتاق نشستم. سپس فرمود: برای میرزا محمدتقی بنویس! (در‌ این وقت مرحوم‌ محمدتقی شیرازی در کربلا زندگی می‌کرد.) آنگاه حالش دگرگون شد و گفت: آه! آه! فرمود:‌ این مرد (شیخ محمدتقی) احتیاطات خود را به من ارجاع داده است. اشخاصی به او رجوع کرده‌اند (و به او گفته‌اند) که اگر برای شما اتفاقی بیفتد، در امر تقلید، به کدام یک از علما رجوع کنیم؟ او در پاسخ گفته است: من غیر از سید احمد کربلایی کسی را سراغ ندارم. آقا سید ابوالقاسم! بنویس: آقای میرزا محمدتقی! شما که‌ اینک در امور دنیا حکومت و ریاست دارید، اگر‌ این کارها را بکنید و کسی را به من ارجاع دهید، فردای قیامت در محضر خدا، که حکومت با ماست از شما شکایت می‌کنم و از شما راضی نخواهم بود.

علامه طباطبایی می‌نویسد: از آقای سید احمد کربلایی که از شاگردان معروف استاد اخلاق و عرفان، آقای ملا حسینقلی همدانی بود، نقل شده که فرمود: روزی در جایی استراحت می‌کردم و در خواب بودم. ناگهان شخصی مرا از خواب بیدار کرد و گفت اگر می‌خواهی نور اسفهبدیه را بنگری از جای برخیز! (این اصطلاحی است از شهاب‌الدین سهروردی، معروف به شیخ اشراق. وی نور «اسفهبدیه» را در نفوس کامله و تهذیب شده به کار می‌برد.) هنگامی‌ که چشم گشودم، دیدم درخششی بی‌حد و اندازه شرق و غرب را فرا گرفته است. سپس علامه طباطبایی می‌فرماید: این درخشش همان مقام تجلی نفس است.

 

از منظر فرهیختگان‏

محمدحسین غروی اصفهانی می‌گوید: من احدی را در فقه مثل او ندیده‌ام. همچنین می‌گوید: کوه علم و تجلی‌گاه دانش، دانشور جلیل و فقیه کبیر، دانشمند فاضل. او از اکابر روزگار بود و احاطه حیرت‌انگیزی در فقه داشت؛ از اعاظم فقهای امامیه و فقیه یگانه بود.

علامه طباطبایی می‌گوید: سید احمد کربلایی در معارف الهيه و تربيت و تكميل مردم، يد بيضا نشان مى‌ داد.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: او یکی از یاران و شاگردان ویژه عارف کبیر، ملا حسینقلی همدانی بود. او یگانه روزگار خویش بود در مراتب دانش، رفتار، سیر و سلوک، زهد، ورع، تقوا طلبی، شناخت خداوند متعال و ترس از خداوند. او همواره نمازهای خویش را در خلوت می‌خواند و از‌ این‌که مردم در نماز به او اقتدا کنند پرهیز و اجتناب می‌کرد. او از خوف خدا، بسیار می‌گریست و اشک می‌ریخت به گونه‌ای که در حال نماز، گریه، عنان اختیار را از او می‌ربود، به ویژه در هنگامه نماز شب. من سالیان متمادی همسایه دیوار به دیوار او بودم و از حال و هوای او چیزهایی را مشاهده کردم که اگر بخواهم در‌ این‌جا ذکر کنم، سخن به دارازا می‌کشد. او بسیار به مادر خود مهر می‌ورزید و به او خدمت می‌کردم و اتفاقا قبل از رحلت مادرش، از دنیا رفت.

سید محسن امین می‌گوید: سید احمد کربلایی در قله تقوا و ورع و اهل ریاضت و تهذیب‌کننده نفوس و جان‌های با استعداد است.

سید محمدکاظم عصار تهرانی می‌گوید: در میان بزرگانی که محضر آنان را درک کردم، تنها شخصی که از حجاب‌ها و پرده‌های ضخیم طبیعت و عالم ماده، عبور کرده و به مراحل والایی از کشف و شهود معنوی، واصل شد، آقای کربلایی بود و من احدی را همتای او ندیدم.

سید محمدحسن قاضی (فرزند ارشد سید علی‌ قاضی) می‌گوید: سيد احمد كربلایی در زمينه زهد و تقوا، در مرحله‌اى بسيار والا بوده است، علاوه بر اطلاعات وسيع او در زمينه معارف اسلامى و فقاهت. هرگاه نام او نزد پدر برده مى‌شد، به او حالتى از سكون و سراسيمگى و تأمل دست مى‌داد و سپس به حالت طبيعى برگشته و شروع به ادامه سخن با همنشينان مى‌نمود.

سید محمدحسین طهرانی می‌گوید: محمد بهاری و سید احمد کربلایی از ممتاز ترین شاگردان آخوند همدانی هستند. سید احمد کربلایی از اعاظم فقهای شیعه امامیه و از اساتید حکمت و عرفان الهی بوده است. پس از مهاجرت بهاری به همدان، سید احمد کربلایی، یگانه عالم اخلاق و مربی نفوس در طی طریق الهی و سیر در معارج و مدارج کمال نفس انسانی و ایصال به کعبه مقصود و حرم معبود بود.

 

عروج ملکوتی

سید احمد کربلایی در لحظات آخر نماز عصر روز جمعه ۲۷ شوال ۱۳۳۲ قمری در نجف اشرف چشم از جهان خاکی فرو بست. پیکر او بعد از نماز، به دوش کشیده شد و در حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع)، مقابل‌ ایوان طلا، در پشت سر حضرت مدفون گردید.

زندگینامه ملا فتحعلی سلطان آبادی

 

به نام آفریننده عشق

 

ملا فتحعلی سلطان آبادی (۱۲۴۰ – ۱۳۱۸ قمری) از علما و عرفای بزرگ شیعه در قرن ۱۴ قمری و از شاگردان میرزای شیرازی بود.

 

ویژگی ها

آخوند ملا فتحعلی فرزند حسن سلطان آبادی در سال ۱۲۴۰ قمری در سلطان آباد اراک به دنیا آمد. دروس مقدماتی را در ایران فراگرفت و برای تکمیل دانش به نجف مهاجرت کرد. نخست به محضر صاحب جواهر شتافت و بعد از وفات وی از حضور شیخ مرتضی انصاری و حاج ملاعلی رازی استفاده کرد. در ادامه با میرزای شیرازی آشنا شد و اندوخته‌های علمی‌اش را کامل کرد. ملافتحعلی در سامرا اقامت گزید و خیلی مورد توجه استادش، میرزای شیرازی قرار گرفت تا جایی که به نیابت از وی اقامه جماعت می‌کرد و بارها استادش به او اقتدا می‌نمود. بعداز رحلت میرزای شیرازی، ملا فتحعلی به کربلا آمد و تا آخر عمر در آنجا ماندگار شد.

نشانه‌هایی در دست است که مرحوم ملا فتحعلی مورد توجه امام زمان (عج) بود. آیت‌الله اراکی در خاطرات خود می‌گوید: شیخ ابراهیم مازندرانی که خود از توفیق یافتگان به مراحل عالی عرفان و معنویت است، در یکی از مراحل کشف و شهود، این معنی را به وضوح دریافته است. یکی از بزرگان می‌گوید: روزی به منزل آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی رفته بودم. آن روز، علمای بزرگی همچون سید اسماعیل صدر، حاجی نوری و سید حسن صدر نیز با من همراه بودند. آخوند آیه ۷ سوره حجرات را تلاوت کرده و آنگاه به شرح و تفسیر آن پرداخت. حاضرین گفتند: قبل از توضیحات شما، ما این معنی را درک نکرده بودیم. آنان روز دوم نیز در جلسه قرآن آخوند حضور یافتند و ایشان تفسیر تازه‌ای برای آنان بیان کرد. بزرگان حاضر باز هم از اینکه چنین تفسیری را تا به حال نشنیده‌اند، تعحب کرده و شگفت زده شدند. روز سوم نیز به مجلس تفسیر آخوند آمدند و سخن تازه‌ای در تفسیر آیه استماع کردند. تا سی روز می‌آمدند و معنای جدیدی برای آیه یاد می‌گرفتند که قبلا نمی‌دانستند.

شیخ عبدالکریم حائری یزدی می‌گوید: «در هنگام جوانی، روزی در جلسه‌ای با حضور عده‌ای از علما که در میان آنان آقا میرزا محمدتقی شیرازی و آقا شیخ فضل الله نوری نیز دیده می‌شد، نشسته بودیم. در آن هنگام، پیرمردی ژولیده و لاغر اندام که دستمال مانندی به سر بسته و عبایی وصله‌دار بر دوش گرفته بود، در نهایت سادگی به آن جلسه داخل شد. میرزا محمدتقی شیرازی فورا بلند شده و با احترام تمام آن پیرمرد را به حضور جمع آورده و نزد خویش نشاند. او با اشاره به آقا شیخ فضل الله، از میرزا پرسید: ایشان کیست؟ میرزا گفت: ایشان آقا شیخ فضل الله نوری است و او را کاملا معرفی کرد. پیرمرد روشن ضمیر گفت: چند سال بعد شیخ فضل الله نامی را در تهران بر دار می‌کشند، او تو نباشی؟! سپس نام مرا از میرزا پرسید: میرزا گفت: او آقا شیخ عبدالکریم یزدی است و از فضلا است.

مسئله‌ای از من پرسید و من چون پاسخ آن را خیلی واضح و پیش پا افتاده می‌دانستم، نگفتم و سکوت کردم. میرزای شیرازی دوم بر من خشم گرفت و شدیدا ناراحت شد و خودش پاسخ مسئله را گفت و اضافه کرد که علما در این باب این طور می‌گویند. وقتی بیان میرزا تمام شد، آن مرد ساده‌پوش، خود به صورت دیگر پاسخ را تقریر کرد و میرزا گفته‌های او را نوشت و به او نشان داده و پرسید: آیا همین گونه فرمودید؟! او گفت: بله. آنگاه به من رو کرد و گفت: چندی بعد پرچم اسلام در قم بر دوش شیخ عبدالکریم نامی به احتزاز در می‌آید، او تو نباشی؟! آنگاه برخاست و میرزا محمدتقی شیرازی، کفش پیش پای او نهاد و او را بدرقه کرد و چون بازگشت، بر من عصبانی شد که چرا به او بی اعتنایی کردم و توضیح داد که او آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی است.

آیت الله بهجت فرمودند: زن و مردی بچه‌دار نمی‌شدند. به سامرا رفتند. زن می‌خواست نزد آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی برود تا ایشان دعا کند بچه‌دار شود. آن زن اظهار داشت: دوازده سال است که بچه‌دار نشدیم، شما عنایت و دعایی بفرمایید. ایشان فرمود: با وجود اين دو امام بزرگوار (یعنی امام هادی و امام عسکری (ع)) مناسب نیست من اقدام کنم؛ شما از آن بزرگواران بخواهید. زن برای بار دوم و سوم از ایشان درخواست کرد. آخوند گفت: برو و آبستن شو. زن هم رفت و آبستن شد.

ملا فتحعلی عراقی فرمود: آخوند ملا محمد صادق عراقی در نهایت سختی و پریشانی بود و به هیچ وجه برای او گشایشی واقع نمی‌شد. شبی در عالم خواب دید در بیابانی خیمه بزرگی برپا است. پرسید: این خیمه مربوط به کیست؟ گفتند: این جا خیمه امام زمان (عج) است. با عجله خدمت آن حضرت مشرف شد و سختی حال خود را به آن سرور عرض کرد و از ایشان دعایی برای گشایش کار و رفع مشکلات خویش خواست. حضرت او را به سیدی از اولاد خود حواله دادند و اشاره به او و خیمه‌اش فرمودند. آخوند از محضر آن حضرت خارج شد و به همان خیمه‌ای که اشاره فرموده بودند، رفت و دید سید محمد سلطان آبادی (فتحعلی سلطان آبادی) روی سجاده نشسته و مشغول دعا خواندن است. به سید سلام کرد و کیفیت جریان را نقل کرد.

ایشان جهت وسعت رزق، دعایی به او تعلیم نمود. در اینجا آخوند از خواب بیدار شد و در حالی که دعا به یادش مانده بود، به طرف خانه آن عالم بزرگوار به راه افتاد. وقتی خدمت سید رسید، او را به همان شکلی که در خواب دیده بود، روی سجاده خود نشسته و مشغول ذکر و استغفار مشاهده نمود و سلام کرد. سید جواب سلامش را داد و تبسمی نمود؛ مثل این که از قضیه مطلع باشد. آخوند برای گشایش کار خود دعایی خواست. مرحوم سلطان آبادی، همان دعایی را که در عالم خواب تعلیم فرموده بود، بیان کرد. آخوند عراقی مقید به خواندن آن دعا شد و در مدت کمی نتیجه گرفت و از سختی و تنگدستی راحت شد.

نقل است: تاجری هندی از مقلدین مرحوم میرزای شیرازی، نامه‌‌ای این‌چنین به محضر آن مرجع بزرگ می‌نویسد: فرزند من چند روزی‌ است مفقود شده است؛ از شما درخواست دارم با دریافت باطنی خود به عنوان نماینده‌ قطب عالم امکان، حضرت امام زمان (عج) محل او را برای من مشخص کرده و مرا از فقدان او برهانید! مرحوم میرزا با مطالعه‌ نامه متحیر می‌ماند که جواب صاحب نامه را چه دهد! مرحوم آخوند ملا فتحعلی که در کنار ایشان و شاهد ماجرا بوده می‌‌فرماید: آقای میرزای شیرازی! شما کارتان نباشد، جواب نامه با من! آخوند ملا فتحعلی ‏سه روز در سرداب حضرت صاحب‌الامر (عج) در سامرا معتکف می‌‌شود و پس از به‌ جا آوردن اعمال و ادعیه‌ مخصوصه از طریق عنایت امام زمان (عج) به آدرس فرزندٍ گمشده‌ تاجر هندی دست پیدا می‌‌کند.

منقول است: تاجری از اهل اصفهان به عتبات عالیات مشرف می‌‌شود. گویا به خاطر نداشتن پول، شرفیاب محضر میرزای شیرازی می‌‌گردد و تقاضای پول می‌‌کند. ایشان تاجر را به محضر آخوند فتحعلی سلطان‌ آبادی راهنمایی می‌کند و می‌گوید: از ایشان دوازده تومان بگیرید. تاجر نزد آخوند آمده و قصه را بازگو می‌کند. آخوند به جای دوازده تومان، شش تومان می‌پردازد. تاجر عنوان می‌کند: آیت‌ الله شیرازی فرمودند دوازده تومان! آخوند می‌فرماید: بله! ولیکن شش تومان در جیب دارید که آن را نگفته بودید! تاجر نزد میرزای شیرازی می‌رود و می‌گوید: آقا شاه می‌بخشد و شاه‌ قلی نمی‌بخشد! ملا فتحعلی شش تومان بیشتر به من نداد. میرزای شیرازی پیام را تکرار می‌کند ولی همان جواب را می‌ شنود. برای بار سوم، آخوند را می‌خواهد و قضیه را می‌پرسد. آخوند عارف و بزرگوار می‌فرماید: حضرت آقای شیرازی! پیام شما محترم است. اما آقا (امام زمان) به من فرمودند: شش تومان در جیب دارد. آیت‌ الله میرزای شیرازی پس از اطمینان از صحت فرمایش ایشان می‌گوید: چشم ما روشن که در میان علمای شیعه همچون شما یافت می‌ شود که از نعمت دیدار و تشرف به محضر حضرت بقیة الله (عج) بهره‌مند باشد.

سید نورالدین میرمهدی می‌گوید: مرحوم آخوند ملا فتحعلی سلطان‌ آبادی در سامرا نزد آیت‌ الله میرزای شیرازی نشسته بودند. در همین هنگام گروهی از اهالی اراک در می‌‌زنند. قبل از باز شدن در و شناخته شدن چهره و ماهیت مهمانان تازه‌ وارد، آخوند ملا فتحعلی به میرزای شیرازی می‌فرماید: هم اینک پشت در، عده‌ای از همشهریان من (اراکی‌ها) هستند که برای دیدار ما آمده‌اند. ضمنا مقداری سعتر و کشمش برای ما آورده‌اند. چون خادم در را می‌گشاید و آن گروه وارد می‌شوند، صدق گفتار مرحوم آخوند ملا فتحعلی سلطان‌ آبادی ظاهر می‌گردد.

عالمی وارسته به نام شیخ ابراهیم، نقل می‌‌کند: در عالم رویا (مکاشفه) مشاهده کردم مجلسی را که صدرنشین آن امام زمان (عج) بود. این مجلس در بالاخانه‌ میرزا قرار داشت و سه نفر در محضر آن حضرت تشریف داشتند و از عنایات و نگاه لطف‌آمیز حضرت برخوردار بودند. آن سه عبارت بودند از: جناب ميرزای شیرازی، جناب حاج نوری و جناب آخوند ملا فتحعلی سلطان‌ آبادی.

جناب آقای احمد بيت‌اللهیِ توکل از پدرش نقل نمود که یکی از تجار اراک برای ایشان حکایت کرده بود: من عازم زیارت حضرت ثامن الائمه (ع) در مشهد مقدس بودم. قبل از حرکت، خدمت ملا فتحعلی سلطان آبادی رسیدم؛ چرا که ایشان فرموده بود ساعاتی قبل از حرکت، نزد من بیا، کارت دارم! من هم اطاعت کرده و نزد ایشان رسیدم. معظم له نامه‌ای به من دادند و فرمودند: این نامه رابه حضرت رضا (ع) می‌‌دهی و جواب آن را برای من می‌آوری! آن لحظه در اثر تصرف آخوند من غافل شدم که بپرسم چگونه اين امر امکان‌پذیر است؟ لذا نامه را گرفته و راه افتادم. در سلفچکان متوجه این موضوع گردیدم. با خود گفتم نامه رابه بالای ضریح مقدس رضوی می‌گذارم، تا چه پیش آید. چون به مشهد رسیدم، یک روز در حرم بودم. متوجه شدم که مأموران حرم را قُرُق می‌نمایند. من هم مشغول نماز شدم تا مرا بیرون نکنند. در این حال، حرم را خلوت دیدم و ناگهان رخسار ساطع الانوار حضرت رضا (ع) بالای صندوق، فرا راهِ دیده‌ام قرار گرفت و ایشان فرمود: حاج سلطان‌ آبادی! نامه‌ آخوند ملا فتحعلی رسید! در پاسخ نامه به او بگو:

 آیینه شو جمال پری طلعتان طلب   جاروب زن به خانه سپس میهمان طلب

دو بار اين بیت را تکرار فرمود و گفت: یادت نرود! ناگهان به پیرامونِ خود نگریستم. دیدم حرم مملوّ از جمعیت است. آنگاه چهره‌ دل آرای حضرت‌ رضا (ع) از دیده‌ام پنهان گشت. چون به اراک باز گشتم، مشتاقانه به منزل آخوند ملا فتحعلی رفتم. هنوز چند قدمی از در داخل نشده بودم که آن بزرگمردِ علم و عرفان فرمود:

آیینه شو جمال پری طلعتان طلب   جاروب زن به خانه سپس میهمان طلب

من که از ار تباط عمیق و ملکوتی آخوند با مولایش حضرت رضا (ع) مات و مبهوت شده بودم، پرسیدم: آقا جان! شما که می‌ دانستید، پس چرا امر را به من محوّل فرمودید؟ ايشان جواب دادند: می‌خواستم آگاه باشی.

آیت الله اراکی فرمودند: شیخ فضل الله نوری خواب مفصلی می‌بیند. خواب خود را برای آخوند ملا فتحعلی نقل می‌کند که او تعبیر نماید. نصف خواب را که نقل می‌کند، مرحوم آخوند نصف دیگرش را می‌گوید، به طوری که باعث تعجب مرحوم نوری می‌گردد که چگونه مرحوم آخوند از رویایی که برای احدی نقل نکرده است، آگاه است. ملا فتحعلی طوری توصیف می‌کند که گویا خود او این خواب را دیده است.

آیت‌ الله سید مرتضی موجد ابطحی می‌گوید: در داستان تنباکو، علما و آیات مسجد شاهی، از جمله حاج آقا نور الله، آقا نجفی و شیخ محمد تقی فعالیت زیادی نمودند. دولت اعتنایی نکرد و کوشش آنها به جایی نرسید. نامه‌ عربی نوشتند و به حاج آقا منیر بروجردی دادند تا در سامرا محضر میرزای شیرازی برسانند. وقتی حاج آقا منیر وارد سامرا شد، حاج ملا فتحعلی سلطان‌آبادی، برای دیدن حاج آقا منیر تشریف آوردند. برای حاج ملا فتحعلی چای آوردند و تعارف کردند. ايشان گفت: می‌دانم برای چه به سامرا آمده‌اید! می‌خواهید نامه‌ای را که برای میرزای شیرزای نوشته‌اند بخوانم! آنگاه با ضمیر روشن خود از غیب شروع به خواندن نامه می‌‌کند.

نقل است: حاجی نوری، موقوفه‌‌ای در اختیارشان بوده که از درآمد آن، هر سال ماه رمضان عده‌ای از اهل علم و طلاب را اطعام می‌‌نمود. در ماه رمضانی فرمود: شصت نفر از آقایان را سه شب به افطار دعوت کن! خادم می‌‌گوید: من خیال کردم برای هر شب شصت نفر دعوت کنم. بعد از نماز، حاجی نوری می‌بیند جمعیت از بیست نفر تجاوز کرد. خادم را صدا می‌‌زند و سوال می‌‌کند که چند نفر دعوت نموده‌ای؟ خادم جواب می‌‌دهد: شصت نفر. حاجی نوری می‌‌فرماید: من برای سه شب گفته بودم شصت نفر؛ یعنی هر شب بیست نفر در نظرم بود. برو پیش حاجی ملا فتحعلی و قضیه را نقل کن. من رفتم و ایشان را خبر کردم. او عبابه دوش انداخت و مستقيما به آشپزخانه رفت. ظرف‌‌ها را برداشت و چیزی خواند که من ندانستم چه بود و بعد از خواندن تشریف بردند. ما شام را دادیم. شامی که برای بیست نفر تهیه شده بود برای شصت نفر کفایت نمود.

یک روز ملا فتحعلی به حجره خود می‌ رود. مشاهده می‌‌کند که سبدی از نان و کوفته‌ای داغ و تازه بر سقف آویزان است. چند روزی از آن تغذیه می‌‌نماید ولی چیزی از آن کم نمی‌‌شود. در این خلال، از چند نفر سوال می‌‌کند: آیا این غذا را شما آوردید؟ ايشان پاسخ منفی می‌‌دهند. او متوجه می‌‌شود که عطیه‌ ای الهی‌ است؛ خاصه اينکه هر چه از آن تغذیه می‌کرد، تمام نمی‌‌شد. تا اینکه روزی این ماجرا را در جمعی نقل می‌کند و به محض افشای آن، این غذای با برکت تمام می‌‌گردد. نقل است که آخوند ملافتحعلی که حجاب از گوش و چشم او کنار رفته و سمع و عین او به دنیای ماورای مادیات باز بود، در هنگام وفات میرزای شیرازی، صدای گریه‌ جنیان شیعی را شنیده بود.

ملافتحعلی سلطان آبادی به مرض مزمن سودایی مبتلا بود. زمانی مشغول تداوی بوده و اتفاقا برای زیارت به کربلا مشرف شده بود. وی به دستورالعمل ‏طبیب باید شیر می‌خورد. هنگام برگشت، در کاروانسرایی منزل کرد و در آن وقت که تابستان بود آبادی منحصر بود به دو سه خانوار عرب. پس همراهان درصدد پیدا کردن «شیر» برآمدند ولی در نزد آن‌ها یافت نشد. ایشان متحیر بود که با آن مزاج با نان خشکی که داشت چه کند. لقمه‌ای برداشت، هنوز به دهان نگذاشته بود که از پهلوی دیوار ایوانی که در آن نشسته بود، دستی ظاهر شد با کاسه‌ای از شیر و آن را در وسط سفره گذاشت!

 

از منظر فرهیختگان

اعتماد السلطنه می‌گوید: او عالم عامل و فقیه فاضل و عارف کامل است. مردم در علو درجه ورع و تقوی و زهد به او مثل می‌زنند. اصلا از عراق ایران می‌باشد ولی فعلا (۱۳۰۷ قمری) در سامرا ملتزم محضر سرکار حجة الحق، سید الطائفه، حاج میرزا حسن شیرازی است و امامت جماعت را به او واگذارده‌اند. اکابر علمای مجاورین و غیر هم که هریک خود با چندین هزار معتقد و مرید است، نسبت به آخوند ملافتحعلی در مقام خلوص و ارادات هستند و از وی بعضی مشاهده کرامات مدعی می‌باشند.

شیخ عباس قمی می‌گوید: شیخ عالم جلیل و مفسر بی بدیل، عالم ربانی و ابوذر ثانی، مجمع تقوی و ورع وایقان و مخزن اخبار و تفسیر آیات قرآن، صاحب کرامات باهره حشره الله مع العترة الطاهره، شیخ شیخ محدث ما نورالله مرقده است و جلالت شأن، رفعت مقامش زیاده از آن است که ذکر شود.

 

اساتید

  • سید محمد سلطان آبادی
  • محمدحسن نجفی
  • شیخ مرتضی انصاری
  • میرزای شیرازی
  • ملا علی طبیب رازی طهرانی‏

 

 شاگردان

  • سید احمد کربلایی طهرانی
  • میرزا حسین نوری
  • آقا بزرگ ساوجی
  • آقا نجفی شهید اصفهانی
  • سید ابراهیم خراسانی
  • شیخ ابراهیم صاحب الزمانی سردرودی
  • سید ابوالقاسم دهکردی اصفهانی
  • حسنعلی طهرانی خراسانی
  • میرزا حسین نائینی

عروج ملکوتی

آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی بعد از عمری تلاش در راه احیای معارف قرآن و اهل بیت (ع)، در چهارم ربیع الاول سال ۱۳۱۸ قمری دار فانی را وداع گفت. جسد ایشان را در حجره‌ای در زاویه غربی صحن مقدس حضرت علی (ع)، متصل به باب سلطانی، به خاک سپردند.