نوشته‌ها

زندگینامه شمس مغربی

به نام آفریننده عشق

 

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) عارف و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است.

 

ویژگی ها 

علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و خرقه پوشیدن از دست یکی از منسوبین ابن عربی می‌دانند. وی در قریهٔ امند یا انبند از قراء و بلوک رودقات تبریز متولد شده و در همان‌جا نشو و نما یافته است. برخی نام دیار او را انبندات، ابندات، انبد و امند نیز ضبط کرده‌اند. مغربی در طریقت پیرو اسماعیل سیسی از یاران نورالدین عبدالرحمان اسفراینی و مصاحب کمال الدین خجندی بود. علاوه بر اسماعیل سیسی دیگر استادان او عبارتند از: بهاءالدین همدانی و محیی الدین بن عربی و سعدالدین تبریزی و عبدالمومن سراوی.

عده ای او را به طریقه سهروردیه یا معروفیه منسوب کرده‌اند. با وجود اینکه بعضی از استادان وی پرورش یافته مشربهایی بودند که دنباله سنت اول به‌شمار می‌رود اما آثار وی از حکایت می‌کند که او به سنت دوم و آراء ابن عربی و شاگردانش سخت تمایل داشته است. به اعتقاد ابن کربلایی، شمس‌الدین اقطابی و پسرش عبدالرحیم خلوتی مشرقی، هر دو مرید مغربی تبریزی بوده‌اند. به علاوه زبان فارسی، اشعاری به زبان عربی و فهلوی آذری از وی بدست رسیده است. بیشتر این اشعار موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است.

دیوان مغربی حاوی سه هزار بیت در قالب غزل، ترجیع بند و رباعی است که مضمون بیشتر آنها موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است. با همه توجهی که مغربی به عرفان و موضوعات توحیدی دارد، شعر او از جاذبه هنری ممتاز خالی است. شعر مغربی به تقلید از آثار سده ششم و هفتم هجری و خالی از صنایع بدیع دل‌انگیز و کاربردهای تازه استعاره، تشبیه و دیگر آرایه‌های ادبی است. وی علاوه بر دیوان آثار دیگری نیز دارد از جمله: اسرار الفاتحه، رساله جام جهان‌نمادر شرح آراء ابن عربی و منتخبی از شرح قصیده تائیه ابن فارض، درالفرید فی معرفة التوحید به زبان فارسی در توحید و افعال و صفات حق، نزهة الساسانیه، نصیحت نامه، ارائة الدقایق فی شرح مرآت الحقائق.

از شاگردان وى، احمد بن موسى رشتى را مى‌توان نام برد. مغربى، از شعراى پیشین، به دو عارف بزرگ؛ یعنى سنایى و عطار نظر داشته و غالباً شعرش به نام آنان اشاره کرده است. او با حافظ نیز معاصر بوده است و احتمال دارد که از او تأثیر پذیرفته باشد. او همچنین از همام تبریزى نیز بى‌تأثیر نبوده است. برخى تذکره‌ها، شیخ عبدالله شطارى، مؤسس شطاریه را از شاگردان و جانشینان او مى‌دانند که مغربى وى را به هند فرستاد.

مغربى دارى اشعار فارسى و عربى است که قسمت فارسى اشعارش، چند بار به چاپ رسیده است. اشعارش در ذکر معانى عرفانى، خاصه بیان وحدت وجود است. در محل دفن وى نیز اختلاف وجود دارد. بعضى مرقد او را در محله سرخاب تبریز و برخى در اصطهبانات فارس مى‌دانند. به تشخیص «ریحانة الأدب»، ملا محمدشریف مغربى مذکور در «سفینة الشعراء»، همان ملا محمدشیرین مغربى است.

در روضات الجنان آمده است: از حضرت مخدومی اسلامیان ملاذی سلمه الله استماع افتاد که نوبه‌ای حضرت مولانا محمد مغربی قدس سره به مجلسی تشریف ارزانی داشته‌اند. اهل مجلس را از وضع و شریف سرور حضور دست داد (و صلوات‌ گویان) استقبال نموده اظهار کمال اخلاص و جانسپاری کرده و سرها در قدم مبارکش افکنده‌اند الّا یکی از علمای رسم که بویی از فقر به مشام جانش نرسیده بوده و بوم شوم حسد در ویرانه جسد کثیفش جای گرفته، چنان که اکثر این طبقه را که اهل ظاهرند حسدی به اهل الله که اهل باطنند می‌ باشد. آن عالم صورتِ جاهل صفت از جای خود برنخاسته و شرایط تعظیم و تکریم «العظیم لامر الله» به جای نیاورده. به او فرمود‌ند که چرا تعظیم درویشان و فقرا به‌ جای نمی‌ آوری و برنمی‌خیزی؟ وی از کمال جهل و حماقت بر زبان آورده که برنمی‌خیزم. مولانا از روی تأثیر و تأثر فرموده اند: برمخیز. چون مجلس به اتمام رسیده آن بخت برگشته هر چند خواسته برخیزد نتوانسته، وی را بر گلمی انداخته به منزلش رسانده‌اند (در خلال آن حال) به منزل دیگر انتقال نموده.

در روضات الجنان آمده است: صورت واقعه فوت حضرت مولانا بر اين منوال بوده که چون میرزا ابوبکر ولد میرانشاه‌ بن امیر تیمور گورکان از سپاه فرایوسف منهزم گشته، تبریز را گذاشته به قلعه سلطانیه رفت از ولایت همدان و در گزین و قزوین سپاه جلادت آیین در هم کشیده به عزم انتقام و ستیز متوجه تبریز گشت. گویا به او رسانیده بودند که مردم تبریز فتنه‌ انگیز با قرایوسف متفقند و این فتنه‌انگیزی از جانب ایشان است. در اين اثنا مکرر ایمان مغلظ یاد کرد: اين نوبت که تبریز را در حیطه فرمان خود درآرم بعد از قتل‌ عام، خاک آن دیار را مانند گرد و غبار برانگیزانم که نه از تبریز اثر ماند و نه از تبریزیان خبر. مردم تبریز که این خبر شنیدند، از روی اضطراب و اضطرار به خدمت حضرت مولانا شتافند و صورت حال به موقف عرض آن مخدوم سوده خصال رساندند و در آن ولا مرض طاعون نیز در تبریز بوده، مردم فریاد برآوردند که از یک جانب مرض طاعون و از یک جانب اين نوع خصم حرون؛ حال این جمع شکسته‌ بال زبون چه خواهد شد؟

حضرت مولانا متفکر شده و به تبریزیان فرمودند: ای عزیزان اين کار مشکلی است که واقع شده بی‌ تدبر و تفکر صورتی پیدا نمی‌ کند. اضطراب مکنید دل به حق بندید و صبر کنید. بعد از ساعتی سر برآوردند از مراقبه و فرمودند: جانی دادن و جهانی ستاندن آسان نیست، به درگاه الهی بار یافتم. صورت حال معروض شد. قربانی طلب داشتند تا اين بلا دفع گردد، ما خود را قربان ساختیم. فردا ما از این دار فنا رحلت می‌ کنیم. نعش ما را به سرخاب می‌ برید و در حظيره بابا مزید مدفون می‌ سازید. چون از آنجا باز می‌ گردید، لشکر میرزا ابابکر منهزم گشته به صد هزار پریشانی و بی‌سامانی به طریق گدایی به در خانه‌ های شما واقع خواهند شد.

در اکثر منابع و تذکره‌ ها او را جزو علمای بزرگ و عرفای نامی به‌ شمار می‌ آورند. مولوی محمد مظفر حسین صبا در تذکره روز روشن می‌ نویسد: محمد شیرین قدوه علمای عظام و زبده عرفای عالی‌ مقام است. رضا قلی خان هدایت در تذکره ریاض العارفین او را شیخی مجرد و عارفی موحد می‌ داند. میرزا محمدعلی مدرس در ریحانه الادب گوید: وی از فحول موحدین و مشاهیر عرفا و صوفیه و شعرای با تمکین قرن نهم هجری می‌باشد که در معارف به حد کمال بوده و سری پر شور و دلی پر نور داشته است.

حافظ حسین کربلایی در روضات الجنان وی را قدوة العارفین و زبدة الواصلین نامیده و گوید صیت فضایل و کمالات صوری و معنوی حضرت مولوی، مشرق و مغرب عالم را فرو گرفته و به علوم ظاهری و باطنی مسلط بوده، مصنفات شریف و اشعار لطیف وی، حرز جان و تعویذ روان عارفان جان است. همچنین صاحب لطائف الطوائف؛ مولانا فخرالاین علی صفی او را از عرفای شاعر می‌داند.

 

عروج ملکوتی 

شمس الدین محمد مغربی در یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ ق در سرخاب تبریز درگذشت و در حظیره بابافرید به خاک سپرده شد.

زندگینامه عبدالله نجفی بختیاری

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله نجفی بختیاری، معروف به «شیخ پیاده»، از علما و عرفای بختیاری بود و در اصل، نامش سیف الله بود.

 

ویژگی ها 

عبدالله پیاده در خانواده‌ای ثروتمند چشم به جهان گشود. پدرش اسدالله خان از خوانین بختیاری بود. وی از همان کودکی روحش لطیف و سرشتش نیکو بود. به خاندان عصمت و طهارت علاقه و ارادت زیادی داشت. زندگی او با زندگی خان زادگان سازگاری نداشت، به همین دلیل روش زندگی او اعتراض خان زادگان را در پی داشت. وی با دختر عموی خود که خواستگاران فراوانی داشت، ازدواج کرد. سنش از ۱۷ سالگی نگذشته بود که پدرش درگذشت و ریاست ایل به وی رسید. دوران ریاست وی مقارن با حکومت رضاشاه بود که سیاستش سرکوب و قلع و قم خوانین و خلع سلاح و یک‌جانشینی عشایر بود. برای رسیدن به این هدف با وضع قوانین و مقررات دشواری عرصه را بر عشایر بسیار تنگ کرد. در این گیر و دار، سیف الله تصمیم گرفت به نجف اشرف عزیمت کند. ابتدا برای عرض ارادت به امام رضا (ع) رهسپار مشهد شد. در این سفر، سختی‌های بسیاری کشید و در بین راه، اموالش را وقف حضرت ابوالفضل (ع) کرد. پس از جلب رضایت همسرش و مصلحت اندیشی، وی را طلاق داد و دیگر هیچ‌ وقت ازدواج نکرد. وی صاحب فرزندی نیز نبود.

در باره اینکه چرا وی بعد از این همسری اختیار نکرد، از قول خودش نقل می‌کنند: «در نجف اشرف، روزی پرده‌ها از جلوی دیدگانش کنار رفت و کفش‌دار را به صورت واقعی به شکل خرسی دید. ناراحت به حرم حضرت امیر (ع) مشرف شد و به آقا عرض کرد: آقا من دنبال چنین مسائلی نیستم و چنین کراماتی نمی‌خواهم. من از دنیا چیزی نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم با شما باشم و عشق شما در وجودم باشد. نقل کرد: مرا به آسمان‌ها بردند و همین طور بالا و بالاتر می‌رفتیم، تا اینکه حضرت علی (ع) را بر منبر نورانی دیدم که نشسته‌اند. مولی به غلامانشان دستور دادند که دستان مرا بشویند. آفتابه و لگنی زیبا آوردند و گفتند: دست هایت را جلو بیاور! دست هایم را شستند و مرا برگرداندند. یک مرتبه بیدار شدم. چنین تعبیر نمودم که حضرت، دستم را از دنیا شست. بنابراین، نه زنی انتخاب کردم، نه خانه‌ای و با حضرت عهد راستین بستم.»

وی فردی خوش خلق، با صورت و سیرتی زیبا و بسیار ساده زیست بود. لاغر اندام بود و لباسش بسیار ساده و شامل گیوه‌ای به پا، شلواری و پیراهنی سفید به تن، عبای بر دوش و عمامه‌ای ساده و سفید بر سر. او آنچه از مال دنیا داشت و یا از پدرش به ارث برده بود، در راه خدا انفاق کرد و دست از مال دنیا شست و از ریاست بر ایل و مردم دل کند و رهسپار عتبات عالیات شد. وقتی به عتبات مشرف شد، زندگی ساده و فقیرانه‌ای در پیش گرفت. در کربلا و نجف کارگری می‌کرد و مزدش را به فردی می‌داد تا وی را با مسائل و معارف دینی آشنا کند. چند روز کار می‌کرد تا مخارج چند روزش تامین می‌شد، آنگاه به عبادت و زیارت مشغول می‌شد. در عراق، با ریاضت و عبادت به مقامات عالی معنوی دست یافت و صاحب کرامت گردید. یک بار که به زیارت مرقد مطهر حضرت علی (ع) رفته بود، حضرت امیر (ع) فرمود: دیگر برای زیارت اینجا نیا. بعد از مدتی به واسطه اختلافات مرزی روابط ایران و عراق تیره شد تا جایی که جنگ شروع شد. اوضاع عراق برای ایرانیان بسیار وخیم شد. دولت عراق ایرانی‌ها را از عراق اخراج و بیرون کرد. به همین خاطر در سفری که به قم مشرف شد، تصمیم گرفت دیگر به عتبات عالیات مراجعت نکند. برای یک سال منزلی در روستای جمکران اجاره کرد.

شیخ عبدالله بیش از پنجاه مرتبه با پای پیاده به زیارت ائمه معصومین (ع) مشرف شد و از نجف و کربلا، پیاده به مشهد و قم می‌رفت و در راه امام‌زادگان را نیز زیارت می‌کرد؛ به همین خاطر به «شیخ عبدالله پیاده»  شهرت پیدا کرد. دوستان و معاشران شیخ، اشخاصی بودند که در زهد و تقوا و عرفان جایگاه والایی داشتند و با امام زمان (عج) در ارتباط بودند. نقل می‌کنند که عبدالله پیاده می‌فرمود: «چه بسیار پیش می‌آمد در بیابان گرفتار می‌شدم، در حالی که گرسنه و تشنه بودم؛ ناگهان متوجه می‌شدم که شخصی فرمود: میل به چایی داری؟ چای گرم آماده داشت و نان و کره تازه در اختیارم می‌گذاشت. در بیابان عبور می‌کردم که حیوانات درنده حلقه زده بودند و من از وسط آن‌ها رد می‌شدم ولی آن‌ها هیچ کاری با من نداشتند.» وی شهود ملکوتی داشت. در دل شب، هنگامی که با محبوب مناجات می‌کرد، هر سوال و شبهه‌ای که داشت، مشاهده می‌نمود. شیخ همچنین صاحب طی الارض بود‌.

حاج آقا معین شیرازی نقل می‌کند که از وی پرسیدم: خدمت امام زمان (عج) می‌رسید یا نه؟ گفت: «خدمت حضرت برسم یا نرسم فایده‌ای به حال شما ندارد، شما باید به فکر خودتان باشید.» همچنین شیخ عبدالله می‌فرمودند: «گاهی که پول یا چیزی نیاز داشته باشم حضرت ولی الله الاعظم با یک واسطه برایم می‌فرستند.» همچنین نقل می‌کردند که امام زمان (عج)، قرآنی به ایشان هدیه کردند و با امام زمان (عج) به مکه مشرف شده‌اند و به جزیره خضرا نیز مشرف شده بودند. عبدالله پیاده می‌فرمود: «بیست و پنچ بار امتحان یوسفی دادم.» (یعنی امتحانی که برای حضرت یوسف (ع) پیش آمده بود). همچنین می‌گفت: وقتی وضو می‌گیرم و با طهارت می‌خوابم، ملائکه را می‌بینم که در محل عبادتم، به جای من عبادت می‌کنند.

در کتاب گلشن احباب، تالیف سید محمد صادق طهرانی آمده است: آقا شیخ عبدالله پیاده، طی الارض داشت. به مجردی که اراده می‌کرد در شیراز باشد، می‌دید در شیراز است؛ اراده می‌کرد در تهران باشد، در تهران بود. آیت الله فکور می‌فرمودند: وقتی عبدالله پیاده در بیابان‌ها و تپه‌ها که پیاده راه می‌روند، هنگامی که با حیوانات وحشی مانند ببر، پلنگ و … برخورد می‌‌کنند آن حیوان درنده در جای خود می‌ایستد و نمی‌تواند جلو بیاید و بی‌ آنکه بتواند حمله‌ای کند، در جای خود باقی می‌ماند. در ضمن، عبدالله پیاده فرمودند: در بیابان‌ها هر وقت که احساس گرسنگی کنم، مائده‌ای بر تپه‌ای آماده و مهیا می‌گردد و از آن می‌خورم و می‌آشامم.

شیخ علیرضا گل محمدی نقل می‌کند: در بالای سر حرم امام رضا (ع) عبدالله پیاده را دیدم که نشسته و عصایش در کنارش است. می‌خواستم عصایش را بردارم و ببینم متوجه می‌شود یا نه؛ اما هنوز که در این خیال بودم، ایشان فرمودند: عصایم را بر ندار! نقل است: دختری نابینا بود. هنگام وضو گرفتن شیخ عبدالله پیاده، از آب وضوی ایشان استفاده کرده و آب را به صورتش می‌زند و به برکت آب وضوی ایشان، چشمان دختر بینا می‌شود.

 

عروج ملکوتی

عبدالله نجفی در اواخر عمر به بیماری اوره مبتلا شده و حدود یک هفته در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شد. سی ساعت قبل از فوت، در حالت بیهوشی بود و سرانجام در شب بیستم ماه مبارک رمضان سال ۱۴۰۲ قمری مصادف با ۱۳۶۲ شمسی، در هشتاد سالگی دار فانی را وداع گفت و در قبرستان بقیع در راه قم به جمکران، به خاک سپرده شد.

زندگینامه غلامرضا یزدی

به نام آفریننده عشق

 

غلامرضا یزدی از علمای وارسته یزد و از مجتهدان صاحب کرامت زمان خود بود.

 

ویژگی ها 

شیخ غلامرضا فقیه خراسانی یزدی در شعبان ۱۲۹۵ قمری مصادف با ۱۲۵۷ شمسی در محله سرآب مشهد مقدس متولد شد. پدرش به شوق غلامی امام رضا (ع)، این فرزند را غلامرضا نامید. این بزرگوار در جوار حرم ملکوتی امام رضا (ع) متولد شد و هر سال، چندین بار به آن ارض اقدس مشرف می‌شد و در صحن آزادی، اقامه نماز جماعت می‌کرد و سپس منبر رفته و به ارشاد زائران و مجاوران حرم رضوی می‌پرداخت. از این رو ایشان به «فقیه خراسانی» لقب یافت و همین عنوان حتی در لوح مزار وی حک شده است.

غلامرضا دوران کودکی را به کمک پدر به مزرعه‌ای در اطراف شهر مشهد شتافت و در امر کشاورزی بسیار خبره شد. به همین سبب، پدر با تحصیل و رفتن او به مکتب‌خانه مخالفت کرد و وی را روانه کار ساخت. او کودکی تیزهوش و علاقمند به علم بود و بعد از اصرار بسیار و واسطه شدن اقوام، پدر به او اجازه تحصیل داد. غلامرضا با عشقی وافر و همتی والا وارد حوزه علمیه مشهد و سپس رهسپار اصفهان شد و بعد به سوی نجف اشرف رفت و نزد اساتید بزرگ و فرزانه به تکمیل معلومات پرداخت و به درجات عالیه علمی دست یافت.

فقیه یزدی در سال ۱۲۸۵ شمسی پس از فتح قله‌های علمی و استوار ساختن مبانی فقهی به دلیل علاقه بسیاری که به استاد خویش، «آیت الله اصطهباناتی» داشت، همراه ایشان عازم شیراز شد و پس از یک سال تحصیل نزد وی، به دلایلی به یزد عزیمت کرد. او آثار قلمی ارزشمندی را از خود به جا گذاشت و کارنامه ایشان در طول بیش از ۵۰ سال اقامت در یزد، مشحون از حسنات و خدمات ارزنده به ویژه در بُعد تبلیغی است.

فعالیت‌های سیاسی حاج شیخ، از ابتدای جریان مشروطیت از نجف آغاز شد و در ادامه، وی حمایت خود را در جریان شهادت استادش اصطهباناتی و پیاده رفتن وی از یزد تا شیراز بر سر تربت پاکش به اثبات رسانید. بعد از آن، او نیز در چنگال ظلم حکومت رضاخان، گرفتار شد. منع پوشیدن لباس مقدس روحانیت، منع برگزاری مجالس دینی و… از جمله اقدامات رضاخان بود. او با برخورداری از مقام اجتهاد، برای کسب مجوز پوشیدن لباس به شهربانی نرفت و با وجود همان سختگیری ها به اقامه جماعت و سخنرانی پرداخت. نقل شده است که ایشان، همه روزه عبا و عمامه خود را در دستمالی می‌بست و در دهلیز مسجد ریک (محل اقامه جماعت وی در یزد) ملبّس می‌شد و پس از نماز دوباره عبا و عمامه را داخل دستمال می‌پیچید و مراجعت می‌کرد. این کار وی، الگوی دیگر روحانیان شد و باعث باز شدن دوباره مساجد شد.

سید علی طباطبایی عقدایی نقل می‌کند: زمانی که از یزد به قم رفتم، مأموران رضاشاه، من را مانند سایر طلاب گرفتند و برای خدمت سربازی به پادگان باغ شاه تهران بردند و در آنجا همه را معاینه پزشکی می‌کردند، به گونه‌ای که در مرحله‌ای از معاینه به اشخاص می‌گفتند کاملا لخت شوید. وقتی نوبت به من رسید، حیا مانع از آن شد که اطاعت کنم، لذا مرا در اتاقی زندانی کردند. در آن حال اسارت و در ظلمات زندان، یک دفعه قلبم متوجه وجود مقدس آقا امام زمان (عج) شد و با چشم گریان به وجود نازنینش متوسل شدم و از حضرتش خواستم تا مرا از این مخمصه نجات دهد.

یک دفعه دیدم درب اتاق باز شد و شیخ غلامرضا داخل شد و فرمود: سید علی بیا برویم. من که مبهوت بودم که شیخ چگونه در مقابل آن همه نگهبان و سرباز پادگان توانسته خود را به من برساند و چطور در را به رویم گشوده، سریعا به دنبالش حرکت کردم. شیخ مرا از سالنی عبور داد که پر از افسران و درجه‌ داران بود، ولی آنها هیچ حرفی به ما نزدند؛ گویا هیچ‌کس ما را نمی‌دید. وقتی حدود ۳۵ متر از پادگان دور شدیم، شیخ به من گفت: برو به قم و درست را بخوان، هیچ‌کس با تو کاری ندارد. وقتی میخواستم سوالی از ایشان بپرسم، ناگهان دیدم که ایشان دیگر نیستند!

شیخ فقیه خراسانی، پسر حاج شیخ نقل می‌کند: چندین بار در سفرها، به دنبال مرکب حاج شیخ در حرکت بودم که یک دفعه می‌دیدم ایشان غیب می‌شوند و دوباره برمی‌گردند. از ایشان سوال کردم: آقا شما به کجا می‌روید که من دیگر شما را نمی‌بینم؟ فرمودند: به دیدار آقا امام زمان (عج) رفته بودم تا چند سوال فقهی از ایشان پپرسم.

در روز رحلت شیخ، عده‌ای از یزدی‌ها که به کربلا مشرف شده بودند. در حرم متوجه می‌شوند که عده‌ای از مردم، جنازه‌ای را دور حرم امام حسین (ع) طواف می‌دهند. آن‌ها می‌پرسند: این جنازه کیست؟ جواب می‌دهند: جنازه شیخ غلامرضا یزدی است که امروز فوت کرده است. بعد از چند دور طواف جنازه به دور حرم امام حسین (ع)، آن را به بیرون از حرم می‌برند. زائران یزدی به دنبال طواف کنندگان حرم بیرون می‌‌آیند ولی نه اثری از جنازه می‌‌بینند و نه از طواف دهندگان. آن‌ها بعدا متوجه می‌‌شوند که شیخ در همان روز فوت کرده است و احتمالا این ملائکه بودند که پیکرش را به حرم آورده بودند‌.

فردی نقل می‌کند: در جوانی یک مسئله شرعی برایم پیش آمده بود که پاسخ آن در رساله نبود. لذا به مسجد رفتم تا سوالم را از شیخ غلامرضا بپرسم. ایشان در مسجد مشغول خواندن نماز نافله بود و از طرفی من هم خجالت می‌کشیدم سوالم را از ایشان بپرسم. در همین افکار بودم که شیخ نمازش تمام شد. سپس نیم نگاهی به من انداخت و با حالتی صمیمانه گفت: جانم! اشکالی ندارد، مسئله تو درست است.

نقل است: یک روز شیخ غلامرضا در منزل، بی‌خبر از همه‌جا به یکی از نزدیکانش می‌گوید: حاج ملا علی (از اهالی شهر) برایش مهمان آمده و هیچ پولی در خانه ندارد. اين پول را برای ایشان ببر تا خجالت زده مهمانان خود نشود!

نقل است: یک سال، شخصی از کاروان حاجیان یزدی که به مکه رفته بودند، از کاروان جدا می‌افتد. وی نه توانایی پیدا کردن کاروان را داشته و نه پول که بتواند به تنهایی به یزد برگردد. اتفاقا روزی در مسجد النبی حاج شیخ را می‌بیند و مشکل خودش را برای شیخ بیان می‌کند. شیخ به او می‌گوید: بیا نماز بخوانیم، بعدا با هم به یزد می رویم. آن مرد خیلی خوشحال شده و مشغول اقامه نماز می‌شود. بعد از اقامه نماز، حاج شیخ به او می‌گوید: چشمت را ببند و سه صلوات بفرست. او امر شیخ را اطاعت می‌کند و وقتی چشمانش را باز می‌کند، خود را در یکی از کوچه‌های یزد می‌بیند. آنگاه شیخ به او می گوید: من راضی نیستم تا وقتی زنده‌ام این ماجرا را برای کسی تعریف کنی.

در یکی از سفرهای حاج شیخ به مشهد، در جاده قدیم طبس، در جایی معروف به ریگ شتران، اتوبوس از حرکت می‌ایستد. وقت نماز فرا می‌رسد و همه مسافران در جستجوی آبی برای گرفتن وضو بودند. حاج شیخ می‌گوید: در این نزدیکی چشمه آبی هست؛ بیایید به آنجا برویم، وضو بگیریم و نماز بخوانیم. پس از خواندن نماز، سفر را ادامه می‌دهند. بعدها همراهان حاج شیخ متوجه می‌شوند که در آن بیابان، هرگز چشمه آبی وجود نداشت.

نقل است: حاج شیخ به همراه چند نفر از نزدیکانش به مشهد مقدس رفته بودند. در بازگشت از مسیر جاده طبس، به منطقه‌ای می‌رسند که در آن سال دچار قحطی بود و مواد غذایی، به خصوص نان در آن یافت نمی‌شد. حاج شیخ و همراهان به منزل یکی از اهالی آن روستا وارد می‌شوند و درخواست نان می‌کنند. صاحب‌خانه می‌گوید: در اين روستا اصلا نان یافت نمی‌شود و مردم از شدت گرسنگی در حال مرگ هستند. حاج شیخ از صاحب خانه کسب اجازه کرد و دست خود را در تنور خاموش فرو برد. چند لحظه بعد بوی مطوع نان، فضای خانه را پر کرد و حاج شیخ از تنور خاموش، چند قرص نان بیرون آورد.

آیت الله کازرونی می‌گوید: روزی در مدرسه در محضر حاج شیخ بودیم که ایشان فرمودند: الان گروهی نزد ما می‌آیند که سوالاتی از ما دارند و جواب سوالشان این است. شما جواب سوالاتشان را بدهید. پس از مدتی همان افراد آمدند و دقیقا همان سوالات را پرسیدند و ما نیز جواب دادیم.

یکی از ارادتمندان حاج شیخ می‌گوید: نماز صبح را به امامت حاج شیخ در مسجد برخوردار خواندیم. هنگامی که ایشان از مسجد بیرون آمد، سیدی جلو آمد و گفت: خرجی ندارم و پول می‌خواهم. حاج شیخ چیزی نگفت. آن سید دوباره جلو آمد و درخواست پول کرد. حاج‌ شیخ در گوش او چیزی گفت که بلافاصله آن فرد از آن محل دور شد. به دنبال آن سید رفتیم تا ببينيم حاج شیخ به او چه گفت. سید با اکراه گفت: حاج شیخ به من گفتند هفتاد و دو تومان در جیب داری؛ آن را خرج کن، بعد از آن هم خدا بزرگ است.

روزی حاج شیخ به اردکان سفر می‌کرد که در بین راه، ماشین خراب شد‌‌‌. راننده پس از بررسی متوجه شد که میل وسط ماشین شکسته است و امکان حرکت وجود ندارد. حاج شیخ از ماشین پیاده شد و دو رکعت نماز خواند؛ سپس به راننده گفت: بر خدا توکل کن، سوار شو و ماشین را روشن کن. راننده گفت: حاج آقا، میل وسط ماشین شکسته است و امکان ندارد حرکت کند. حاج شیخ مجددا از او خواست که ماشین را روشن کند. راننده به احترام حاج شیخ، امرش را اطاعت کرد و سوار شد و با کمال تعجب مشاهده کرد که ماشین روشن شد!

از شخصی نقل است: فرد مقروضی را می‌شناختم که هرچه تلاش کرده بود نتوانسته بود مبلغ سیصد تومان فراهم کند و قرضش را ادا نماید. سرانجام به حاج‌ شیخ مراجعه کرد. هنگامی که ایشان از مشکل او باخبر شدند، فورا وضو گرفتند و گفتند: «تا من دو رکعت نماز می‌خوانم، حاجت تو هم برآورده می‌شود.» همین که حاج‌ شیخ نماز را تمام کردند صدای کوبه در شنیده شد. در را می‌گشایند. فردی که پشت در بود خطاب به حاج‌ شیخ می‌گوید: ما قصد مسافرت داریم، نذری داشتیم که باید ادا می کردیم و وجه داخل سینی مربوط به آن نذر است. حاج‌ شیخ بی‌درنگ آن پول را به فرد مقروض می‌دهد و مشکل را حل می‌کند.

نقل است: حاج شیخ در روز جمعه برای جمعی نماز جمعه می‌‌خواند و سخنرانی می‌کرد. در همان روز، پسرانش می‌‌گفتند که با او ناهار می‌خوردند و ایشان در آن ساعت، با آن‌ها بوده است. وقتی که در این مورد با حاج شیخ صحبت کردند، ایشان فرمود: نمی‌خواهد خیلی روی این قضایا مُصر باشید؛ بالاخره اتفاقاتی می‌افتد.

نقل است: فقیری نزد حاج شیخ آمد و از ایشان طلب پول کرد‌‌. حاج شیخ به‌ آن فقیر ۴۰ تومان داد و گفت: این ۴۰ تومان را بگیر و ۲۰۰ تومان هم در جیب داری؛ برو!

فردی مورد وثوق می‌گفت: شبی مادر زن من که از سادات بود و در خانه زندگی می‌کرد، در گذشت. من و همسرم صبر کردیم تا صبح شود و به بستگان و همسایه‌ها خبر دهیم. پس از اذان صبح و به جا آوردن نماز در مقابل خدای یگانه از منزل بیرون رفتم و ناگهان دیدم رو به‌ روی در، حاج‌ شیخ غلامرضا ایستاده است. پس از سلام و مصافحه حاج‌ شیخ گفتند: «آن علویه‌ای که مرحوم شده است، اینجاست؟» با تعجب گفتم: بله آقا! شما از کجا می‌دانستید؟ حاج‌ شیخ گفتند: جدش به من فرمود. حالا برو بستگانش را خبر کن.

از فردی نقل است: روزی در مسجد ریگ، بعد از نماز، من در صف اول، نزدیک حاج شیخ نشسته بودم و دیدم شخصی روحانی‌نما در شکل سادات با شال، عبا و ريش آمد و عرض حاجت کرد ولی حاج‌ شیخ نگاه تندی به صورتش انداخته و فرمود: «خجالت نمی‌کشی؟ تو اگر سیدی چرا گدایی می‌کنی؟» و چیزی به او ندادند. آن شخص قدری غرغر کرد و رفت و بعد معلوم شد افسری بوده که ملبّس شده است.

حجت الاسلام محمد منتظری می‌گوید: ‏حاج‌ شیخ در جایی گویا حسینیه آب‌ شور، مشغول وعظ بودند. پس از اینکه مجلس را ترک می‌کنند تا سوار مرکبشان شوند، کسی که ایشان را همراهی می‌کرد، می گوید: حاج آقا! ساعت هشت است و شما در این ساعت در طزرجان منبر دارید. ایشان می‌فرمایند: چشم‌هایت را ببند و سه صلوات بفرست. بعد از اينکه آن فرد چشم باز می‌کند متوجه می‌شود که در طزرجان هست. حاج‌ شیخ فرمودند: تا زمانی که زنده هستم کسی نباید از اين موضوع خبردار شود.

نقل است: پیرزنی در ندوشن بود که به مرض سل گرفتار شده بود. نزد آقا آمد تا ناراحتی‌اش را بگوید. حاج‌ شیخ یک تکه نان خشک درآوردند و دعایی بر آن خواندند و به او دادند و گفتند: «بخور، به امید خدا بهتر می‌شوی.» فردای آن روز، پیرزن آمد در حالیکه گریه می‌کرد و می‌گفت: اصلا معلوم نیست که من این بیماری را داشته‌ام.

 

از منظر فرهیختگان

آیت الله بهجت می‌گوید: خداوند قدرت دارد افرادی را همانند حاج شیخ غلام­رضا تربیت کند، ولی زمان ما ظرفیت چنین شخصیت­‌هایی را ندارد.

آیت الله بروجردی می‌گوید: شیخ غلامرضا همه کاره من و صاحب اختیار من است.

شیخ مرتضی حائری می‌گويد: من فقط در طول عمر، دو نفر را دیدم که حقیقتا خالی از هوا و هوس بودند. یکی شیخ حسین زاهد در تهران و دیگری غلامرضا یزدی در یزد؛ اما علو همت شیخ غلامرضا را هیچ‌کس ندارد.

آیت الله میلانی می‌گوید: ایشان سرباز امام زمان (عج) هستند.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: شیخ غلامرضا یزدی، دانشوری است کمال یافته و فرهیخته‌ای است بلند پایه. آنان که اهل معرفتند، جایگاه برینش را می‌شناسند و بسیار گرامی‌اش می‌شمارند. خدمات ارجمندش والا و ماندگارند و پندهای سنجیده‌اش در جان مخاطبان اثرگذار؛ زیرا او، خود، تندیس پارسایی و راست‌گویی و بی‌آلایشی است.

سید جمال الدین گلپایگانی می‌گوید: خوشا به حالتان! خوشا به حالتان! به ایرانی‌ها بگویید آقای حاج شیخ غلامرضا، «حجت زمان» است. وی چهل سال پیش در اینجا (نجف) بوده است و بیست نفر از ما در اینجا مجتهد و بعضی‌ها مرجع تقلید شده‌اند، ولی هیچ کدام حاج شیخ غلامرضا نمی‌شوند.

آیت الله صدوقی می‌گوید: مردم! تا حاج شیخ غلامرضا را در یزد دارید، منتظر گرفتاری نباشید؛ ایشان حلّال مشکلات است و به واسطه ایشان، برکات خدا بر شما نازل است. ایشان مشکلات و مهمّات مردم را کفایت می‌کند و دعای ایشان مستجاب می‌شود.

آیت الله جعفر سبحانی می‌گوید: واقع این است که سخن گفتن درباره عارف وارسته، حضرت آیت الله شیخ غلامرضا یزدی در حدّ من نیست و ایشان خیلی بالاتر از این حرف هاست. برای من زبان درازی است که در مورد ایشان سخن بگویم، چون ایشان به تمام معنا «رضا» به رضای حق بود. ما این چنین شخصی را در اجتماع کم دیده‌ایم.

 

اساتید

 

عروج ملکوتی

غلامرضا یزدی پس از ۱۲ روز بيماری در طزرجان یزد، در ساعت ۳ بعد از ظهر جمعه ۲۲ ذیحجه ۱۳۷۸ قمری برابر با ۱۱ تیر ۱۳۳۸ شمسی در سن ۸۱ سالگی به دیدار محبوب شتافت و در کنار امام زاده جعفر (ع) به خاک سپرده شد.

زندگینامه سید محمود حسینی شاهرودی

به نام آفریننده عشق

 

سید محمود حسینی شاهرودی (۱۲۶۲-۱۳۵۳ش) مرجع تقلید شیعه ساکن نجف و پدر سید محمد حسینی شاهرودی بود.

 

ویژگی ها 

سید محمود حسینی شاهرودی فرزند سید علی، در سال ۱۳۰۱ق برابر با ۱۲۶۲ش در قلعه آقاعبدالله از توابع شهر بسطام در نزدیکی شاهرود به دنیا آمد. به گفته سید احمد حسینی اشکوری نسخه‌شناس و فهرست‌نگار شیعه، نسب او به زید بن علی می‌رسد. پدرش کشاورز و جدّش سید عبدالله، عالم و زاهد بود. شاهرودی مقدمات تحصیل خود را در بسطام آموخت، سپس برای ادامه تحصیل به مشهد رفت. او دروس سطح را در مشهد فرا گرفت و هم‌زمان کفایة الاصول را در حوزه علمیه آنجا تدریس می‌کرد.

شاهرودی در سال ۱۳۲۸ق به نجف رفت و در درس‌ های فقه و اصول آخوند خراسانی حاضر شد. هم‌زمان رسائل و مکاسب شیخ انصاری را تدریس می‌کرد. او حدود هجده ماه در درس آخوند خراسانی شرکت کرد. با درگذشت آخوند در ۲۰ ذی الحجه ۱۳۲۹ق به سامرا رفت؛ اما طولی نکشید که به نجف برگشت و یک دوره اصول فقه را نزد آقاضیاء عراقی فرا گرفت. او همچنین در درس میرزای نائینی حاضر می‌شد و از شاگردان خاص او بود. میرزای نائینی او را بر دیگر شاگردانش مقدم می‌داشت و هنگامی که برای شاگردانش گواهی علمی صادر می‌کرد، نظر وی را نیز جویا می‌شد. گفته شده نائینی گواهی وی را گواهی دو عادل به شمار می‌آورد. از این‌رو آقا ضیاءالدین عراقی و سید ابوالحسن اصفهانی او را ذوالشهادتین می‌خواندند و شاگردانشان را برای آزمودن اجتهاد نزد وی می‌فرستادند.

شاهرودی در دوره میرزای نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی در ۳۵ سالگی به اجتهاد رسید. وی تا زمانی که آن دو زنده بودند از انتشار رساله عملیه خودداری کرد و مردم را به آنها ارجاع می‌داد. پس از درگذشت سید ابوالحسن اصفهانی در سال ۱۳۶۵ق مرجعیت شیعیان را عهده‌دار شد و در سال ۱۳۶۶ق رساله عملیه‌اش در نجف و تهران منتشر شد. مرجعیت او پس از درگذشت آیت‌الله بروجردی و سید محسن حکیم فراگیرتر شد.

در سفر به سامرا، نیکمردی به نام میرزا باقر عبافروش آیت الله شاهرودی را همراهی می کرد‌ اندک اندک توان ایشان کاستی پذیرفت. ناگزیر میانه راه بر زمین نشست و گفت: دیگر نیرو ندارم. شمار به راهتان ادامه دهید. میرزاباقر، که وضعیت جسمی همسفرش را دشوار می دید، شتابان سمت سامرا حرکت کرد تا پیش از غروب آفتاب کمک بیاورد و سید را از بیابان نجات بخشد. سید فقیهان شاهرود نومیدانه سر بر خاک نهاد و دراز کشید. در این لحظه مردی با الاغ سپید به وی نزدیک شد، بر بالینش قرار گرفت و دست بر اندامش کشید. آنگاه یکباره همه وجودش از ناتوانی و درد رهایی یافت. سپس گفت: سوار شو!

فقیه فرزانه نجف سوار مرکب شد و سمت سامرا حرکت کرد. پس از اندکی راه پیمایی با خود گفت: آقایی چنین بزرگوار پیاده راه می پیماید و من سواره، نه این هرگز درست نیست. آنگاه لب گشاد و تعارف آغاز کرد: آقا، بگذارید پیاده شوم، شما سوار شوید. ولی در این لحظه خود را نزدیک شط سامرا یافت‌. شادمان پیاده شد، وضو ساخت و آماده ورود به حرم شد که ناگهان میرزا باقر عبافروش را دید. همسفرش که تازه کنار رود رسیده بود، شگفت زده گفت: شما که ناتوان و بیمار سر بر خاک نهاده بودید، چگونه پیشتر از من به سامرا رسیدی؟!

سید پاسخ داد: آری ، ولی این آقا یاری ام کرد و مرا رساند. سپس برگشت تا آقا را به میرزاباقر نشان دهد ولی اثر از وی نیافت. میرزا باقر، که در شگفتی فرورفته بود، هر چه در مسافران پیرامون شط نگریست مردی با الاغ سپید ندید. پس فریاد بر آورد: معجزه … معجزه … . فقیه پرهیزگار نجف او را از این کردار بازداشت و گفت: هرگز راضی نیستم از این راز پرده برداری.

نقل است: زمانی دانشور کهنسال دهکده برای راهنمایی مردم، به دیاری دوردست سفر کرده بود. شبانگاه در سرای مومنی فرود آمد. میزبان که با برنج، غذایی مطبوع برای خودش آماده کرده بود، بی آنکه مهمان را گرامی بدارد. غذایی بسیار ساده در برابرش قرار داد. پارسای پیر، شام خورده و خدا را شکر کرد و آماده خفتن شد. میزبان نیز با خاطری آسوده در اتاق دیگر سفره گسترده، تا همراه خانواده‌اش شام بخورد، ولی چون لقمه‌ای در دهان نهاد آن را بسیار تلخ و ناگوار یافت. او که داستان های گوناگونی از بزرگواری مهمانش شنیده بود، بیدرنگ خود را به سید رساند و از وی پوزش طلبید. شیخ بدون آنکه وی را سرزنش کند عذرش را پذیرفت و مقداری از برنج تناول کرد. پس از آن، برنج مطبوع و گوارا شد.

نقل است: یک روز، کشاورزی نزد آیت‌ الله شاهرودی می آید و از شیر ندادن گاوش به او شکایت می کند. آیت الله شاهرودی نوشته ای می نویسند و می گویند که آن را به گردن گاو بیاویزید. نوشته ایشان این چنین بود: ای گاو، بخل مورز، بگذار شیرت را بدوشند. پس از این ماجرا، گاو رام شده و اجازه دوشیدن شیرش را می دهد.

نقل است: از ساکنان شهر، در تنگایی شدید قرار گرفته بود و نومیدی از اسباب، وی را دست به دامان حضرت محمد(ص) می کند. بنابراین، دست توسل بر آستان ایشان می نهد و از ایشان می خواهد مشکل وی را رفع کنند. در آخرین شبی که قرار بود توسل به بار بنشیند. در شبی به جای اینکه پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در خواب زیارت کند، سید محمود را در خواب دید! با خودش گفت که شاید آداب توسل و دعا را اشتباه انجام داده و لذا مجددا متوسل شد. باز هم شبی که قرار بود حضرت محمد صلی الله علیه و آله را زیارت کند، سید را در خواب دید. مرد که دیگر بار به دلیل احتمال اشتباه خود، برای مرتبه سوم توسلی آغاز کرده بود، ولی دریغ که که در شب سوم نیز سید محمود شاهرودی را در خواب دید. آنگاه با خود گفت: احتمالا پرودگار می‌خواهد به من تفهیم کند که گرفتاریم به دست جانشین و نائب آن حضرت یعنی آیت الله شاهرودی حل خواهد شد!

 

عروج ملکوتی

سید محمود شاهرودی در ۱۸ شعبان سال ۱۳۹۴ق برابر با ۱۵ شهریور ۱۳۵۳ش درگذشت و در حرم امام علی(ع) دفن شد.

زندگینامه سید محمد طباطبائی نائینی

به نام آفریننده عشق

 

«سید محمد طباطبائی نائینی» (۱۰۸۲-۹۹۷ ق) معروف به «میرزا رفیعا»، حکیم، متکلم، فقیه و محدث نامدار شیعه در قرن یازدهم هجری و از شاگردان شیخ بهائی بود.

 

ویژگی ها 

سید رفیع‌الدین محمد حسینی طباطبائی نائینی فرزند سید حیدر، در حدود سال ۹۹۷ قمری ولادت یافته است. چنان‌که از نسبتش برمی‌آید، اصلش از نائین بود و در همان‌جا زاده شد. نسب او از طرف پدر به امام حسن علیه السلام و از طرف مادر به امام حسین علیه السلام می رسید. پدرش سید حیدر از زُهّاد و پرواپیشگان قرن دهم است و مرقدش از زیارتگاه هاى شهر نائین مى باشد. گفتنی است که میرزا ابوالحسن جلوه، از نوادگان میرزا رفیعای نائینی است.

رفیعای نائینی در اوان جوانی برای ادامۀ تحصیل به اصفهان آمد و نزد عالمان برجستۀ آنجا به تحصیل پرداخت. به گزارش منابع، استادان او در حدیث و فقه، شیخ بهائی و ملا عبدالله شوشتری، میرداماد و ملا خلیل قزوینى و در حکمت، میر ابوالقاسم فندرسکی بودند.

رفیعای نائینی نیز، مانند بسیاری از علما، دولت صفویه را فرصتی مغتنم برای گسترش تشیع می‌دانست. حکم فقهی او در وجوب تخییری نماز جمعه، که راهی میان حرمت و وجوب عینی اقامۀ نماز جمعه در زمان غیبت است، نشان از غنیمت‌شمردن فرصت دولت صفویه دارد. در همین راستا، میرزا رفیعا «شجرۀ الٰهیه» را به شاه صفی اول تقدیم کرد. او در یک مناسبت در ۱۰۷۲ ق، به فرمان شاه عباس دوم، به عضویت شورایی فقهی درآمد.

مهمترین بعد علمى میرزا رفیعا، جنبه کلامى اوست. وى کلام اسلامى را با عنایت به متون روایى و حکمت شیعى و الهام از قرآن کریم تدوین کرد. برخى شاگردان و تذکره نویسان این جنبه را مورد توجه قرار داده و افزوده اند او در جلسات درسى خود با طرح مباحث عمیق فلسفى مشتاقان حکمت اسلامى را به فیض مى رسانید.

نگارشهاى وى نیز نشان احاطه بر متن حدیثى و روایات منقول از اهل بیت(علیهم السلام) دارد. او در پاره اى از نوشته ها مفاهیم کلامى و برهانى را با آیات و روایات زینت داده است. او از حکمای مکتب اصفهان است که غایت آن نیل به «حکمت الٰهی»، و توافق عقل و کشف و سنت است. بااین‌حال، تأکید همۀ این حکما بر شریعت و حقیقت و طریقت یکسان نیست. شریعت در آثار فقهی و حدیثی رفیعا، و حقیقت در آثار کلامی وی برجسته‌تر است و از این نظر، به علامه حلی بی‌شباهت نیست. شاید بی‌سبب نباشد که رفیعا بر آثار او بیش از همه، حاشیه نوشته است.

مثلا رفیعای نائینی در رساله‌های «شجره الهیه» و تلخیص آن، «ثمرۀ شجرۀ الٰهیه»، چه در روش و چه در تبویب، به کشف المراد علامۀ حلی اتکا داشته است. «شجره الهیه» نخستین اثر در کلام شیعی، با رویکردی فلسفی در مکتب اصفهان است. مؤلف در مقدمۀ آن، چنین می‌گوید: این اثر «بر نهجی ایراد نمود که هریک از مبتدی و منتهی، على اختلاف المراتب از آن منتفع گردند». تألیف چنین اثری به فارسی، با روی‌ کار آمدن صفویه درخور توجه است.

 

از منظر فرهیختگان

شیخ حُرّ عاملى: «…مولانا میرزا رفیع الدین محمد نائینى، فاضل، عالم بزرگوار، داراى جلالت شأن حکیمِ مُتکلّم ماهر که داراى تألیفاتى ازجمله شرح اصول کافى است. از معاصرین ماست. توسط مولا محمدباقر مجلسى از وى روایت مى نمائیم.»

علامه مجلسى: «سیدالحکماء المتالهین و قدوة الحکماء المتالهین و سید سند میرزا رفیع الدین محمد بن امیر حیدر حسینى طباطبایى نائینى.» وى از میرزا رفیعا به عنوان سومین استاد و طریق اجازه حدیث نام مى برد.

شیخ اسدالله کاظمى: «…نائینى سید اجل اسعد، افخر امجد، فقیه و حکیم متکلم اوحد، رفیع الدین محمد حسینى، صاحب بحارالانوار از وى روایت مى کند و معاصر او بوده و از وى ستایشى بلیغ نموده است.»

حاج محمد اردبیلى: «…رفیع الدین…نائینى یگانه عصر، پیشواى مُحققین، سید حکماء مُتألّهین، برهان بزرگان متکلمین. حال وى در جلالت قدر و عظمت شأن و رفعت مقام و تبحرش در علوم عقلى و دقت نظر و اصابت رأى و حدس و وثائق و امانت و عدالتش مشهورتر از آن است که ذکر شود و بالاتر از این است که در عبارت بگنجد.. داراى مصَنَّفاتى نیکوست.»

میر محمدصالح خاتون آبادى که شاگرد اوست، مى نویسد: «میرزا رفیعاى نائینى که از اعاظم علماى محققین و افاخم فضلاى مدققین و اساطین حکما و متکلمین است و در همه علوم ید طولایى داشته و در تحقیق و دقت و اصابت رأى و قوت فکر در میان سایر افاضل روزگار ممتاز است مصَنَّفاتى هم دارد.»

سید علیخان مدنی: «میرزا رفیع الدین مشهور به میرزا رفیعا از همه علماى عصر خود برتر بود. او راست تعلیقه اى بر کافى و جز آن هم آثارى دارد.»

میرزا عبدالله افندى اصفهانى: «فاضل عالم جلیل، عظیم الشأن، حکیم، مُتکلم ماهر، کتابهایى از او باقى است، از طریق علامه مجلسى از او روایت نقل مى کردیم، در اصفهان درگذشته و همانجا دفن شده و شاه صفى بر مزارش بقعه اى رفیع ساخته است.»

میرزا محمد طاهر نصر آبادی: «هرگز شاه بازی مثل او در هوای تجرید، بال پرواز نگشوده و هیچ گاه سیاحی چون او بیابان تفرید و ارشاد را نپیموده. از تازیانه ریاضت نفس را سرکوفته و بساط خاطر را از ما سوی الله به جاروب بی تعلقی روفته. لطیفه‌های شورانگیزش نمکین و گفته‌های شیرینش دلنشین. در عالم معرفت همه کار…»

 

شاگردان

  • علامه مجلسی
  • شیخ حر عاملی
  • سید نعمت الله جزائری
  • ملا رفیعای گیلانی
  • میر محمدمعصوم حسینی قزوینی
  • عبدالحسین خاتون‌ آبادی
  • میر محمدصالح خاتون آبادى

 

آثار

• ثمره شجره الهیه

• رساله شرح حدیث حدوث الاسماء

• حاشیه بر «شرح ارشاد الاذهان» مقدس اردبیلى

• حاشیه بر مختلف الشیعه علامه حلی

• حاشیه بر مدارک الاحکام

 

عروج ملکوتی 

عبدالحسین حسینی خاتون‌آبادی، که از شاگردان میرزا رفیعا و وقایع‌نگاران آن دوران بوده، تاریخ وفات وی را ۱۰۸۰ ق. آورده است. منابع متأخرتر بر اساس ماده‌ تاریخِ بیتی بر لوح مزارش (به تاریخ فوتش خردمند گفت/ مقام رفیع مقام رفیع)، تاریخ درگذشت او را ۱۰۸۲ ق. آورده‌اند. وی در زمان مرگ، حدود ۸۵ سال داشته است. مدفن میرزا رفیعا در تخت فولاد اصفهان واقع شده است. به فرمان شاه سلیمان اول صفوی، بر مزارش گنبدی ساختند که به تکیۀ میرزا رفیعا معروف است.

زندگینامه بهاءالدین محمد نقشبند

به نام آفریننده عشق

 

بهاءالدین نقشبند، خواجه محمد بن محمد بن محمد بخاری (۷۱۸ – ۷۹۱ قمری)، عارف نامدار و مؤسس سلسلۀ نقشبندیه است که نزد ترکان به شاه نقشبند مشهور است.

 

ویژگی ها 

بهاءالدین در محرم ۷۱۷ در قصر عارفان (قصر هندوان) از قرای بخارا، به دنیا آمد. جد بهاءالدین که نامش را جلال‌الدین نیز ذکر کرده‌اند از مریدان خواجه محمد بابا سماسی، شیخ صوفیان خواجگانی و از پیروان خواجه‌ یوسف همدانی بود. وی نوه‌اش را در سومین روز تولد، نزد خواجه سماسی که به تازگی به قصر هندوان وارد شده بود، برد تا از او برکت یابد. سماسی نیز بهاءالدین را به فرزندخواندگی پذیرفت و او را «مقتدای روزگار» پس از خویش خواند. گفته‌اند که چون با اشتغال مداوم به ذکر قلبی به درجه‌ای رسید که اسم جلاله «الله» بر صفحه دلش نقش بست، لقب نقشبند یافت.

بهاءالدین در هجده سالگی به طریقت خواجه سماسی پیوست و پس از درگذشت سماسی به همراه جدش به سمرقند رفت و صحبت درویشان چندی را درک کرد. پس از آن به بخارا بازگشت و به محضر سید امیرکُلال، جانشین خواجه سماسی راه یافت و به وصیت سماسی، نزد او به سیر و سلوک ادامه داد و سپس سال‌ها در متابعت و ملازمت عارف دیگ گرانی، از خلفای امیر کُلال بود. چند ماهی را هم در ملازمت یکی از مشایخ ترک، منسوب به خواجه احمد یسوی به مجاهدت و ریاضت سپری کرد. پس از آن ۱۲سال در خدمت خلیل آتا، از دیگر مشایخ ترک بود و گویا در مدت حکومت ۶ سالۀ او بر ماوراءالنهر، در دستگاه او سمتی داشت.

چند ماه نیز نزد قُثَم شیخ، از مشایخ ترک منتسب به خواجه احمد یَسَوی، به ریاضت و مجاهدت گذراند و دوازده سال در متابعت خلیل آتا، یکی دیگر از مشایخ ترک بود و به هنگام سلطنت وی در ماوراءالنهر، در دستگاه او محتسب یا قاضی شرع بود. برخی از این شغل حکومتی او با تعبیر جلاّد یاد کرده‌اند و آن را نمونه‌ای قدیمی برای گرایش نقشبندیان به همکاری با حکّام به منظور اجرای شریعت می‌دانند. علاوه بر این، بهاءالدین به گفته خود از تربیت روحانی خواجه عبدالخالق غُجدوانی نیز بهره گرفت.

به این سبب و نیز به دلیل آنکه وی از روحانیت اویس قرنی و خواجه محمدعلی حکیم ترمذی نیز بهره‌های بسیار برده‌ بود، وی را از جمله صوفیان اویسی به شمار آورده‌اند. ظاهرا غجدوانی وی را به فراگیری احادیث نبوی و پیروی از شیوۀ پیامبر (ص) و صحابه او سفارش کرده بود و به همین سبب، او مدتی را نیز نزد چند تن از علما به آموختن حدیث مشغول بود و چندی نیز نزد برخی از علما به فراگیری حدیث پرداخت.

بهاءالدین دوبار به قصد گزاردن حج از بخارا رهسپار حجاز شد. بر اساس منابع موجود چنین به نظر می‌رسد که مسیر او در این سفرها عمدتاً از راه شهرهای خراسان و به ویژه از راه هرات بوده است. در یکی از این سفرها، وی با ملک‌ معزالدین حسین‌ بن غیاث‌الدین، از امرای آل‌کرت ملاقات نمود و در مجلسی از علمای هرات که در حضور معزالدین تشکیل شده بود، شرکت کرد. در سفر دوم نیز وی با عبور از هرات به دیدار زین‌الدین ابوبکر تایبادی رفت و ۳ روز با او صحبت داشت. علاوه بر این دو سفر، چنانکه از کتاب انیس‌الطالبین بر می‌آید، به قصد دیدار سایر مشایخ، به شهرهای دیگر خراسان و نیز ماوراءالنهر سفر کرده بود.

بهاءالدین حنفی مذهب بود و به ائمه شیعه نیز ارادت می‌ورزید. در منابع از یک سو سلسلۀ مشایخ او را از دو طریق، یکی از راه امام رضا (ع) و دیگری از راه حسن بصری به حضرت علی (ع) رسانده‌اند و از سوی دیگر، این سلسله را از راه امام صادق (ع) و پدر مادر آن امام، قاسم‌ بن محمد به ابوبکر خلیفه اول متصل کرده‌اند. طریقت او در سرزمین‌های ایران، ماوراءالنهر، هند، چین، ممالک عربی و ترکیه بیش از هر طریقه دیگری در میان اهل سنت رواج یافت و غالباً مورد تأیید حکومت‌های سنّی بود، چنانکه ملک معزالدین حسین از حرمت نهادن به او کوتاهی نمی‌کرد، اما بهاءالدین از پذیرفتن هدایا و خوردن غذاهای او امتناع می‌کرد.

به بهاءالدین کرامات بسیاری نسبت می‌دهند و می‌گویند که وقوع این کرامات حتی پس از مرگ او ادامه دارد. از این رو، مردم ترکستان وی را مظهر تقدس می‌دانند و اهالی بخارا معتقدند که هرکس به او توسل جوید، از بلا محفوظ می‌ماند. افسانه‌هایی نیز درباره او گفته‌اند، از جمله اینکه نسبت به عدد هفت علاقه خاصی داشت، زیرا هفت ماهه به دنیا آمد و در هفت سالگی قرآن را حفظ کرد و هدایایی نیز که بر روی سنگ قبرش می‌گذارند، باید مقسم هفت باشد.

در کتب انیس‌ الطالبین و مقامات حضرت خواجه نقشبند، کرامات بسیاری به بهاءالدین نقشبند نسبت داده شده است، از جمله:

۱. فراست یا ذهن‌خوانی ۲. پیشگویی ۳. آگاهی داشتن از آنچه برای دیگران درجا یا زمان دیگری روی داده است ۴. جدا شدن روح و برگشتن آن به بدن ۵. هدایت مرید در خواب ۶. ارتباط با حیوانات ۷. حاضر شدن غذا یا… در جایی که انتظارش نیست ۸. شنیدن صدایی غیبی ۹. دیدن آنچه دیگران نمی‌بینند ۱۰. از حال بردن و باز به حال آوردن یک شخص ۱۱. ایجاد تغییر در شرایط آب‌ و هوا ۱۲. راه رفتن روی آب ۱۳. صحبت کردن با مرده ۱۴‌‌. شفا دادن بیمار ۱۵. نسوختن دست در آتش تنور ۱۶. طی الارض ۱۸. دیدن حضرت خضر (ع)

شاگردان

  • علاءالدین عطار
  • خواجه محمد پارسا
  • یوسف حافظی بخاری
  • علاءالدین غجدوانی
  • صلاح بن مبارک بخاری
  • یعقوب چرخی

 

آثار

  • رساله قدسیه
  • الاوراد البهائیة
  • رسالة الواردات
  • دلیل العاشقین
  • حیات نامه
  • وجه تسمیه نقشبند

 

عروج ملکوتی 

بهاءالدین در ربیع الاول ۷۹۱ در بخارا درگذشت و در همان‌جا به خاک سپرده شد. آورده‌اند که بنا بر وصیت او، پیشاپیش جنازه‌اش شعر پارسی می‌خواندند.

زندگینامه بابا فرج تبریزی

به نام آفریننده عشق

 

بابا فرج بن بدل بن فرج تبریزی (درگذشت ۵۶۸ قمری)، معروف به بابا فرج تبریزی، از صوفیان تبریز در سدهٔ ششم هجری بود که در کتاب سلسلهٔ ارادت، از نوادگان جنید بغدادی دانسته شده‌ است.

 

ویژگی ها 

بابا فرج در اوایل متحول‌الحال بوده و گاهی به خانقاه‌داری و تربیت افراد می‌پرداخته و گاهی هم در حمام محلهٔ گجیل مخفی می‌شده‌ است. روزی حفده عطاری در مسجد جامع تبریز وعاظی می‌کرد که بابا فرج جذب حرف‌های او شده و با بدن عریان از حمام بیرون جسته و در مسجد حضور یافته‌ است. حفده با اینکه او را نمی‌دید، زبانش بسته شد و از وعظ‌گفتن عاجز شد و پس از رفتن بابا فرج، سخنرانی خود را ادامه داد. وی پس از مطلع‌ شدن از موضوع، نزد بابافرج رفت و از مریدان خانقاه او شد. پیر طریقت‌ بابا فرج، شیخ‌ احمد مرشطی‌ بود که‌ خود از مریدان‌ شیخ‌ محمد سالم‌ به‌ شمار می‌رفت‌ و شیخ‌ محمد هم‌ از مریدان‌ شیخ جنید بغدادی‌ بود. البته اگر سلسله طریقت‌ بابا فرج‌ به‌ جنید برسد، با توجه‌ به‌ سال مرگ‌ جنید، باید در میانه‌، بیش‌ از دو واسطه‌ بوده‌ باشد.

بابا فرج‌ را به‌ سبب‌ حالت‌ جذبه‌ای‌ که‌ بر او غلبه‌ داشت‌ و غالباً در گلخن‌ حمامی‌ در گجیل‌ عزلت‌ می‌گزید، از «اولیای‌ اخفیا»، «شیخ‌ واصل‌» و «مجذوب‌ و محبوب‌ حق‌» خوانده‌اند و آورده‌اند که‌ چنان‌ در شهود حق‌ مستغرق‌ بود که‌ هرگز نظرش‌ بر جهان‌ نیفتاد. در کتاب سعادتنامه اثر شیخ محمود شبستری آمده است که حفده عطاری پرسید: جهان مُحدَث است یا قدیم؟ بابا فرج پاسخ داد: فرج تا که چشم بگشاده‌ است نظرش بر جهان نیفتاده‌ است. وصف چیزی چه باید پرسید که دل و دیده هرگز آن بندید؟ امام با شنیدن این سخن، «مرد کار را بشناخت» و «تختهٔ علم را در آب انداخت.»

به اعتقاد بابا فرج، جهان خالی از «بد» بوده و او «شر مطلق» را نفی می‌کرده‌ است. روزی شخصی کافر قاتلی را دید و از بابا فرج در رابطهٔ با نیکی او سؤال کرد. بابا فرج دو نیکی را به وی نسبت داد؛ یکی آنکه قاتل این کافر، انسان دیندار و جهادگری است و دیگر آنکه مقتول این فرد، شهید محسوب می‌شود. از مشهورترین‌ مریدان‌ و تربیت‌ یافتگان‌ بابا فرج‌، عارف‌ نامدار، شیخ‌ نجم‌الدین‌ کبری‌ است‌ که‌ هم‌ از «نظر» و هم‌ از «تربیت‌» بابا فرج‌ برخوردار بوده‌ و به‌ اشارت‌ و ارشاد او به‌ سیر آفاق‌ و انفس‌ پرداخته‌ است‌. نقل است که شیخ نجم‌الدین کبری به نزد بابا فرج آمد و در هنگام ملاقات با او، لباس بابا فرج شکافته شد و سپس به حالت اولیه بازگشت و بابا فرج آن را به وی داد. این لباس به این جهت، فرجی خوانده می‌شود که متعلق به بابا فرج است. مولانا در مثنوی معنوی در این‌ رابطه می‌گوید: «صوفیی بدرید جبّه در حَرَج پیشش آمد بعد بدریدن فَرَج؛ کرد نام آن دریده فَرَجی این لقب شد فاش زان مرد نجی.»

بابافرج‌ خود را از اولیای‌ خاصه‌ می‌دانسته‌ است، زیرا شیخ‌ نجم‌الدین‌، ابومنصور حفده‌ و دیگران‌ را به‌ شرطی‌ پذیرفت‌ که‌ طوری‌ نزد او روند که‌ گویی‌ در پیشگاه‌ خداوند حاضر می‌شوند. درباره بابافرج‌ گفته‌اند که‌ وی‌ «پیرنظر»، «پیر تربیت‌» و «پیر خرقه» می‌باشد. «پیرنظر» آن است که چون نظر او بر مرید افتد، در حال او تغییر دهد و «پیر تربیت» آن است که به مرید تعلیم دهد و او را راهنمایی کند (چنان‌که بابافرج، شیخ نجم‌الدین را از خواندن شرح السُنّه تألیف فَرّاء بَغَوی منع کرد و او را به مصر فرستاد) و «پیر خرقه» آن است که خرقه در مرید پوشاند و این‌که بابا فرج جامه شکافته خود را بر شیخ نجم‌الدین پوشانیده دلیل بر آن گرفته‌اند که او پیر خرقه او نیز بوده است. شیخ‌ نجم‌الدین‌ کبری‌ بود که‌ این هر سه را از او یافت‌. عبدالعزیز هروی‌، صوفی‌ برجسته‌ نیز از همین‌ دوره‌ به‌ خدمت‌ بابا فرج‌ پیوست‌ و از مریدان‌ خاص‌ او شد.

 

عروج ملکوتی 

بابا فرج در سال ۵۶۸ قمری درگذشت و در گورستان گجیل تبریز (مقبرة العرفا) به خاک سپرده شد. آرامگاه بابا فرج در سال ۷۵۵ هجری بازسازی شده و در روزهای شنبه، زیارتگاه صوفیان تبریز بوده‌ است.

زندگینامه هاشم بن حکم

به نام آفریننده عشق

 

هشام بن حَکَم، متکلم شیعی قرن دوم قمری و از اصحاب امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) بود.

 

ویژگی ها 

کنیه هشام، ابومحمد و ابوالحکم است. از تاریخ ولادت او اطلاع دقیقی در دست نیست، جز اینکه در اوایل قرن دوم هجری به دنیا آمده است و برخی تاریخ ولادت او را سال ۱۳۳ قمری حدس زده‌اند. بیشتر شرح‌ حال‌ نویسان از او با عنوان موالی (غیر عربی که تحت حمایت عرب است) یاد کرده‌اند و او را به بنی‌کنده و برخی به بنی‌شیبان نسبت داده‌اند؛ اما برخی او را عرب اصیل و از قبیله خزاعه دانسته‌اند. نجاشی محل تولد هشام را کوفه و او را اصالتا کوفی دانسته، اما رشد و نمو او را در واسط بیان کرده است. به گفته نجاشی، خانه هشام در واسط بوده است اما محل تجارت وی در کرخ بغداد و خانه‌اش نزدیک قصر وضّاح، در راه برکه بنی‌زر بوده است. درباره نوع تجارت وی گفته شده که کرباس‌فروش بوده است.

هشام از نظر اخلاقی نیز ویژگی‌های بارزی داشته است، از جملۀ آن‌ها سعۀ صدر و تحمل مخالفان است. شراکت تجاری وی با عبدالله بن یزید اِباضی – که اختلاف عقیدۀ عمیقی با او داشت – همگان را شگفت‌زده کرد تا آنجا که جاحظ، درباره آن‌ها گفته است: «این دو، بر دیگر افرادِ متضاد برتری یافتند.» علاوه بر آن، شرکت او در مناظره‌های فراوان، گواه شجاعت اوست. همچنین رعایت ادب و پرهیز از هر گونه گفتار ناپسند و اهانت به خصم در مناظره، رعایت انصاف و راستگویی، از جمله فضائل اخلاقی او بود.

روایات ستایش از او، از امام صادق (ع)، امام کاظم (ع)، امام رضا (ع) و امام جواد (ع) نقل شده است. بر اساس این روایات، وی پرچمدار حق ائمه، مؤید صدق، مدافع ولایت اهل بیت و اثبات‌کننده بطلان دشمنان آنان است. پیروی از او پیروی از ائمه و مخالفت با او مخالفت با آنان شمرده شده است. او بنده خیرخواه خداوند و کسی است که به دلیل حسادت اصحاب، آزار دیده است. هشام با قلب و زبان و دست یاور ائمه (ع) است. امام صادق (ع) به او فرمود: تا زمانی که ما را با زبانت یاری کنی، مؤید به روح القدس خواهی بود.

هشام بن حکم از برجسته‌ترین چهره‌های علمی عصر خویش و مشهورترین دانشمند شیعی قرن دوم است که از بسیاری علوم عصر خویش آگاه بوده است. ابن‌ندیم او را از متکلمان شیعه شمرده که در علم کلام و مناظره مهارت داشته است. علی بن اسماعیل میثمی، وقتی شنید که هارون الرشید در تعقیب هشام است، گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون، بر سر علم چه خواهد آمد، اگر هشام کشته شود. او بازوی ما، استاد ما و مورد توجه در میان ما بود. علاوه بر بزرگان شیعه، بسیاری از اهل سنت هم هشام بن حکم را ستوده‌اند؛ حضور هشام در جلسات علمی یحیی بن خالد برمکی به عنوان رئیس انجمن یا ناظر و داور مناظره دیگران، و دریافت جوایز متعدد از هارون، گواه این مدعاست. وقتی پادشاه صَفَد از هارون خواست شخصی را به آن سرزمین بفرستد تا دین را به آنان بیاموزد، یحیی بن خالد برمکی، تنها ۲ نفر را شایسته این کار دانست؛ هشام بن حکم و ضرار.

شهرستانی نیز در صحت انتساب برخی اتهام‌ها به وی، تردید کرده و نوشته که هشام در اصول و مبانی، صاحب اندیشه‌ای عمیق بود و هرگز نمی‌توان از مباحثاتش با معتزله چشم پوشید. بنا بر برخی اقوال، هشام رویکردی انتقادی به فیلسوفان داشته است. نقد و طعن دیدگاه آنان، طبیعتا مستلزم آشنایی وی با اندیشه‌های آنان بوده است و همچنین هشام در علوم نقلی ید طولایی داشته است. کتاب الالفاظ که نخستین کتاب در علم اصول شمرده شده، اثر اوست. حجیت خبر متواتر، استصحاب و اجماع، از آرای اصولی اوست. سید حسن صدر در کتاب الشیعه و فنون الاسلام (مختصر کتاب تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام) ضمن شیخ المتکلمین خواندن هشام، او را نخستین کسی دانسته که در باره مباحث الفاظ علم اصول فقه کتاب نوشته است.

هشام از جمله مؤلفان بزرگ شیعه و دارای تصنیفات بسیاری است. در کتاب‌های رجال و فهرست، از حدود ۳۵ کتاب و رساله وی نام برده شده است که البته برخی از این آثار جمع‌آوری شاگردان هشام است، ولی هیچ یک از آن‌ها در دسترس نیست. تعدد موضوعی این آثار، گواه جامعیت علمی اوست. هشام بن حکم نه تنها در علوم نقلی و عقلی سرآمد عصر خویش بود؛ بلکه هرگاه احساس می‌‌کرد حمایت از اسلام به تحصیل علوم دیگر نیاز دارد، با جان و دل در پی آن می‌‌شتافت و دانشی تازه می‌‌آموخت. او در مقام فتوا، یک فقیه پرهیزکار، در مقام مناظره و دفاع از اعتقادات شیعه یک متکلم ورزیده و در علم حدیث یک محدث ممتاز و مورد اعتماد راویان معروف شیعه بود. کتاب‌های حدیثی مختلف به رشته نگارش کشید و شاگردان بسیار تربیت کرد.

متکلم مجاهد قرن دوم هجری، علاوه بر فقه و اصول و کلام و فلسفه و علم حدیث، در علوم روانشناسی و سایر دانش‌های رایج عصر خویش اطلاعات گسترده‌ای داشت. عبدالله نعمه می‌‌نویسد: یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون الرشید، با حضور دانشمندان مختلف، نشست‌های علمی‌‌ و تخصصی برگزار می‌‌کرد. در یکی از نشست‌ها که هشام بن حکم نیز حضور داشت، پس از گفتگو و بحث در موضوعات مختلف علمی، یحیی گفت: درباره «عشق» هم سخن بگویید. حاضران هر یک در حد معلومات خویش مطالبی بیان کردند و سخنانشان به وسیله منشیان وزیر ثبت شد. وقتی نوبت به هشام بن حکم رسید، با بیانی شیرین مطالبی بیان کرد که حاضران، بی‌اختیار لب به تحسین گشودند.

شهرستانی در کتاب الملل و النحل خود درباره‌اش می‌گوید: «هشام بن حکم در اصول دارای اندیشه‌ای عمیق بود و کسی است که هیچ‌ وقت نمی‌توان از بحثهای او با معتزله و ایرادهایی که بر آنان گرفته است، غافل ماند. این مرد به قدری توانا بود که دشمن را مغلوب می‌ساخت و بهانه‌ای هم به دست دشمن نمی‌داد.»

استاد احمد امین او را چنین توصیف کرده است: وی بزرگترین شخصیت شیعه در علم کلام بود‌. مردی بود جدلی که استدلال‌ها و براهین او قوی بود، با معتزله مباحثه می‌کرد و آن‌ها‌ هم با او مباحثه می‌کردند و در کتاب‌های ادبی،  مناظرات بسیاری به‌طور متفرق از او نقل شده است که نشان می‌دهد در چه پایه از دانش و هوش و موقعیت و احترام بوده است. یکی از دلایل شخصیت او، سخن امام صادق (ع) درباره اوست که فرمود: «هشام بن حکم‌، پرچمدار حق ما و راهبر گفتار ما و کسی است که راستی و حقانیت را تأیید می‌کند و در قبال گفتارهای باطل دشمنان ما از حق ما دفاع می‌نماید. هرکس از او و از آثار او پیروی کند از ما پیروی کرده و هرکس با او مخالفت کند و سخنان او را منکر شود با ما دشمنی کرده و منکر ما شده است.»

 

شاگردان

  • یونس بن عبدالرحمان
  • ابوجعفر محمد بن جلیل سکاک
  • ابوالحسن علی بن منصور
  • علی بن اسماعیل میثمی
  • محمد بن ابی عمیر
  • صفوان بن یحیی
  • حماد بن عثمان
  • علی بن منصور
  • یونس بن یعقوب

 

آثار

  • کتاب الامامة
  • الدلالات علی حدوث الاشیاء
  • الرد علی اصحاب الاثنین
  • کتاب التوحید
  • الرد علی اصحاب الطبائع
  • کتاب الجبر و القدر
  • کتاب المعرفه
  • کتاب الاستطاعه

 

عروج ملکوتی

هشام در سال ۱۷۹ قمری، در زمان خلافت هارون الرشید، در کوفه درگذشته است. وی جریان مناظرۀ هشام را با ضرار بن ضبی و عبدالله بن یزید اباضی، در موضوع امامت، بیان کرده است. به نوشتۀ وی، در این مناظره، هشام به گونه‌ای بر ضرورت امامت استدلال کرد که هارون الرشید که مخفیانه مناظره را می‌شنید، دستور به دستگیری هشام داد و هشام که از خشم هارون آگاه شد، به بهانه‌ای از مجلس بیرون رفت و به سمت کوفه گریخت و نزد بشیر نبّال، از حاملان حدیث و از یاران امام صادق (ع) رفت. وی در آنجا به شدت بیمار شد و در اثر آن درگذشت.

زندگینامه زکریا بن آدم اشعرى قمى

به نام آفریننده عشق

 

زکریا بن آدم اشعری قمی، محدث امامی در قرن دوم و سوم هجری، از اصحاب امام صادق (ع)، از راویان امام کاظم (ع) و وکیل امام رضا (ع) و امام جواد (ع) بود.

 

ویژگی ها 

ابویحیی زکریا بن آدم از خاندان اشعریون است که از کوفه به قم مهاجرت کردند. پدر او آدم بن عبدالله بن سعد اشعری است که شیخ طوسی او را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده است. آدم بن عبدالله حدیثی از امام رضا (ع) را به روایت پسرش زکریا نقل کرده است. برادر او اسحاق بن آدم از راویان امام رضا (ع) و پسر عموی او زکریا بن ادریس نیز از راویان امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) و امام رضا (ع) بوده‌اند.

شیخ طوسی او را از اصحاب امام صادق (ع) دانسته است. هیچ یک از منابع رجالی او را از اصحاب امام کاظم (ع) نخوانده‌اند ولی از او در زمره راویان امام کاظم (ع) نام برده شده است. شیخ طوسی او را از اصحاب امام رضا (ع) نیز شمرده است. بنابر برخی روایات، امام رضا (ع) مردم را در مسائل دینی به زکریا بن آدم ارجاع داده و او را امین در مسائل دین و دنیا معرفی کرده است. او وجوهات شرعی مردم قم را از طرف امام دریافت می‌کرد. زکریا در یک سفر حج از مدینه تا مکه با امام رضا (ع) هم‎راه و هم‎سفر بوده است.

مطابق نقلی، وی به امام رضا (ع) گفت: می‌خواهم از میان خاندانم بیرون بروم چون افراد سفیه و نادان در میانشان زیاد شده‌اند. امام به او فرمود: چنین نکن، زیرا خدا به سبب تو بلا را از خاندان تو (در نسخه دیگر: از اهالی قم) دور می‌کند، همان‌گونه که به سبب اباالحسن کاظم (ع) بلا را از اهالی بغداد دور می‌کند. او را در زمره اصحاب امام جواد (ع) نیز به شمار آورده‌اند. با توجه به روایت رجال کشی، زکریا وکیل امام نهم شیعیان در قم بوده است.

زکریا با حجت خدا همنشین بود. در سفری که با امام رضا (ع) به حج رفت، همراه و رفیق ایشان بود. شبی نیز به محضر آن حضرت رسید و تا صبح با ایشان هم سخن شد؛ گاهی امام سخن می‌فرمود و او می‌شنید و گاهی او می‌گفت و امام گوش می‌سپرد. تا اینکه فجر طالع شد و امام به نماز ایستاد. وی مورد اطمینان و وثوق امام رضا‌ (ع) بود. وقتی علی‌ بن‌ مسیب از آن حضرت پرسید: «منزل من از شما دور است و نمی‌توانم هر روز به خدمت شما برسم. معالم دین خود را از که بگیرم؟» امام فرمود: «از زکریا بن‌ آدم قمی، کسی که در امر دین و دنیا امانت‌دار است.»

آيت الله بهجت می‌فرمود: «اگر قبر زکریا بن‌ آدم در چین بود، جا داشت که برای زیارتش پیاده به چین برویم!»

 

عروج ملکوتی 

زکریا در زمان حیات امام جواد (ع) از دنیا رفت. پس از وفات وی، امام در نامه‌ای درباره‌اش نوشت: خدا او را رحمت کند در روزی که زاده شد و روزی که مُرد و روزی که زنده مبعوث خواهد شد. او در دوران زندگی‌اش عارف، معتقد و پای‎بند به حق زیست و نسبت به آن‎چه در نزد خدا و رسولش واجب است، قیام نمود. او در حالی از دنیا رحلت نمود که پیمانی را نشکست و حکمی را تبدیل نکرد. پس خداوند بر وی اجر نیت (نیکش) و جزای سعیش را عطا فرماید. قبر او در قم در قبرستان شیخان در نزدیکی حرم حضرت معصومه (س) قرار دارد.

زندگینامه میرزا علی شیرازی

به نام آفریننده عشق

 

«حاج میرزا علی آقا شیرازی» (۱۳۷۵-۱۲۹۴ ق)، فقیه، حکیم، زاهد عابد، ادیب کامل و طبیب ماهر، از مفاخر علمی و عملی شیعه و از شاگردان سید محمدباقر درچه‌ای و آخوند کاشی بود.

 

ویژگی ها 

میرزا علی آقا شیرازی، در شعبان ۱۲۹۴ قمری در نجف متولد شد. پدرش حاج علی‌اکبر از شاگردان فاضل اردکانی بود و پژوهشی را در احادیث انجام داده و کتاب معروف «شرح الاربعین حدیثا فی فضیلة الصلوة علی النبی و آله صلی الله علیهم اجمعین» را نوشت.

اولین مکتب درسی میرزا علی آقا در خانه تشکیل شد و نخستین معلم پدرش بود. میرزا علی آقا در سال ۱۳۱۶ ه.ق راهی اصفهان شد و بخشی از تحصیلاتش را در مدرسه نیم آورد – واقع در انتهای بازار بزرگ اصفهان – گذراند. جاذبه معنوی مدرسان این مدرسه، خصوصا آقا سید محمدباقر درچه ای، موجب شده بود تا میرزا علی آقا به این مکان روی آورد.

زمانی که حاج میرزا علی آقا از مکتب آیت الله درچه ای استفاده می کرد، دو نام آور عرصه اندیشه آخوند ملا محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی مشغول تربیت شاگردان در میدان حکمت و فلسفه بودند، نیم قرن فلسفه ملاصدرا را در اصفهان تدریس می کردند و میرزا علی آقا نیز در درس آنان شرکت نمود. شیخ عبدالحسین محلاتی (۱۲۷۰-۱۳۱۲ ه.ق) که در مدرسه صدر اصفهان دروس خارج را تدریس می نمود، یکی دیگر از اساتید حاجی میرزا علی آقا بود.

همچنین حاج میرزا علی آقا شیرازی علاوه بر آن که از شاگردان برجسته آیت الله بروجردی محسوب می شد، رابطه ای تنگاتنگ با آن فقیه داشت و استادش از همت عالی، علو طبع و حالات اخلاقی وی بر خویشتن می بالید.

حاج میرزا علی آقا چنان در اقیانوس نهج البلاغه به غواصی پرداخت که گویی با نهج البلاغه زندگی می کرد. استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری می نویسد: «قبل از برخورد با وی، این کتاب (نهج البلاغه) را نمی شناختم… او یک نهج البلاغه مجسم بود. مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرورفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین پیوند خورده و متصل شده است…». و در جای دیگر می نویسد: «نهج البلاغه به او حال می داد و روی بال و پر خود می نشاند و در عوالمی که ما نمی توانستیم درک کنیم، سیر می داد. جمله های این کتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد می نمود. غالباً جریان کلمات نهج البلاغه بر زبانش با جریان اشک از چشمانش بر محاسن سپیدش همراه بود…».

چون میرزا علی شیرازی در قم به بیت آیت الله بروجردی وارد می‌ شد، آن فقیه فرزانه در اين اواخر با وجود کهولت سن و کسالت به مناسبت آن شناخت و علاقه‌ای که نسبت به حالات معنوی و مقامات روحانی وی داشتند جلوی ایشان می‌ایستادند و در مورد این انسان وارسته می فرمودند: خداوند او را با هم اسمش و مرا با او محشور نماید!

آیت الله مطهری می گوید: ایشان یکی از بزرگترین اهل معنایی است که در عمرم دیده ام.

دکتر رضا عالم زاده می گوید: در حرم امام رضا علیه السلام، میرزا علی شیرازی را دیدم که به من گفت: ديشب پدرت در کنار ضریح امام رضا علیه السلام از جانب من زیارت نامه خواند. بعدا متوجه شدم که آن شب پدرم از جانب ایشان زیارت نامه خوانده است.

حجت الاسلام صفوی نقل می‌ کند: زمانی، درد شکم شدیدی بر من عارض شد. نزد میرزا علی شیرازی رفتم و از ایشان طلب دعا کردم. ایشان فرمودند: مقداری شکر و نمک را در آب حل کن و میل فرما. بلافاصله پس از انجام این دستور، شفا یافتم و این را از نفس مقدس ایشان می‌دانم.

علامه حسن زاده آملی می‌ گوید: میرزا علی شیرازی حقا از اوتاد عصر ما به شمار می آمد‌‌.

 

اساتید

  • میرزا کمال الدین ابوالهدی کرباسی
  • میرزا محمدباقر حکیم‌باشی
  • شیخ الشریعه اصفهانی
  • ملا محمدکاظم خراسانی
  • سید محمدکاظم یزدی

 

شاگردان

  • مرتضی مطهری
  • رحیم ارباب
  • سید روح الله خاتمی
  • سید جلال الدین همایی
  • آیت الله مشکوة

 

عروج ملکوتی

مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی، سرانجام در بین الطلوعین روز یکشنبه هفدهم دی ماه سال ۱۳۳۴ ه.ش (۲۴ جمادی الاول ۱۳۷۵ ق)، دار فانی را وداع گفت. پیکر مطهرش را از اصفهان به قم انتقال داده، و بنابر وصیتش در جوار بارگاه حضرت معصومه سلام الله علیها و در مزار شیخان قم، دفن نمودند.