نوشته‌ها

محمد سجاسی

به نام آفریننده عشق

 

رکن‌الدین محمد سُجاسی (درگذشت ۶۰۷ قمری)، از مشایخ بزرگ کبرویه و از عارفان قرن هفتم هجری است.

 

ویژگی ها

سُجاسی منسوب به سُجاس، روستایی از دهستان سُجاس‌رود، در بخش قیدار شهرستان زنجان، در شمال سهرورد بود. رکن‌الدین از مریدان قطب‌الدین ابهری بود و از دست او خرقه پوشید و سلسله ارادت او از طریق قطب‌الدین ابهری به ابوالنجیب سهروردی می‌رسید. پس از سال ۵۷۷ قمری که قطب‌الدین در بغداد در گذشت، رکن‌الدین جانشین وی گردید و به ارشاد و دستگیری مریدان پرداخت. وی افزون‌ بر جانشینی قطب‌الدین ابهری، داماد او نیز بود.

رکن‌الدین سجاسی در تربیت و ارشاد سالکان بسیار صاحب تأثیر بود و مریدان نامداری چون اوحدالدین کرمانی، شمس تبریزی، شهاب‌الدین محمود اهری و اصیل‌الدین محمد شیرازی را تربیت کرد که همه از مشایخ بزرگ روزگار خود بودند. خانقاه رکن‌الدین در بغداد را «دَرَجه» (پلّه) یا «رباط دَرَجه» می‌خواندند، زیرا در ساحل رود دجله واقع بود و به‌ وسیله چند پله به کنار دجله می‌رسید و اصحاب و مریدان او برای وضو‌گرفتن و برداشت آب از پله‌ها تردد می‌کردند. همان طور که گفته شد وی مراد و مرشد شمس تبریزی نیز بود و یک روز به شمس تبریزی گفت: «تو را می‌باید رفت و در رُم سوخته‌ای است، آتش در وی می‌باید زد» و این اشاره‌ای است به دیدار شمس تبریزی و مولانا جلال الدین بلخی.

یکی دیگر از مریدان رکن‌الدین که نام او در سلسلۀ مشایخ صفی‌الدین اردبیلی نیز به چشم می‌خورد، شهاب‌الدین اهری تبریزی است. بنا بر روایات، شهاب‌الدین پس از برآوردن سه چله در مدرسه سرخاب تبریز، به خدمت شیخ رکن‌الدین رفت و به وی دست ارادت داد و زیر نظر او به سلوک پرداخت. آنگاه پس از ازدواج با دختر وی، از جانب او به اهر فرستاده شد و به هدایت و ارشاد مردم پرداخت و در همانجا نیز در گذشت.

مشهورترین مرید سجاسی، مولانا شمس تبریزی است. شمس در مقالات خود با ارادتی ویژه از او یاد می‌کند و سجاسی را «پیرِ کامل» و «مربیِ خود» می‌داند. شمس می‌گوید: «پیرِ من رکن‌الدین سجاسی بود… از آن پیر، بویی به مشامِ جانم رسید.» شمس در جای دیگری او را «صاحب‌نفس» و دارای «کمال ولایت» معرفی می‌کند. مورخانِ عرفان او را در ردیف خلفای برجسته نجم‌الدین کبری (مؤسس سلسله کبرویه) قرار می‌دهند. او را به «عقل کامل»، «زهد بی‌ریا» و «تسلط بر علومِ ظاهر و باطن» ستوده‌اند.

مهم‌ترین کرامت سجاسی، توانایی او در «دگرگون‌سازی احوال مریدان» بود. نقل شده است که هر کس با نیتی ناخالص نزد او می‌آمد، با یک نگاه یا سخن کوتاه او، دچار تحولِ درونی می‌شد و توبه می‌کرد. بسیاری از کسانی که به او ملحق شدند، از طبقات مختلف جامعه بودند که در محضرش به مقامات بلند عرفانی رسیدند. در حکایات سلسله کبرویه آمده است که رکن‌الدین سجاسی از «خطورات قلبی» (آنچه در دل مرید می‌گذشت) آگاه بود. او پیش از آنکه مرید لب به سخن بگشاید، مشکل روحی یا پرسش ذهنی او را برطرف می‌کرد.

گفته‌اند که او به قدری در «نَفَس» (قوتِ روح) قوی بود که حتی حضور او در یک شهر یا منطقه، جوّ آنجا را از گناه و غفلت پاک می‌کرد. مردم سجاس و زنجان، وجود او را مایهٔ خیر و برکت الهی می‌دانستند و در خشکسالی‌ها و مشکلات بزرگ عمومی به او متوسل می‌شدند. برخی تذکره‌نویسان اشاره کرده‌اند که گاهی شیخ روزها سخن نمی‌گفت، اما در همان حال، مریدان در محضرش به «مکاشفات قلبی» دست می‌یافتند. این نشان‌ دهنده انتقال معرفت از طریق «رابطه باطنی» (سماعِ روحانی) بوده است، نه صرفاً آموزش زبانی.

 

عروج ملکوتی

رکن‌الدین محمد سجاسی احتمالا در سال ۶۰۶ یا ۶۰۷ قمری از دنیا رفته است.

شهاب‌الدین اهری

به نام آفریننده عشق

 

شیخ شهاب‌الدین محمود بن علی اهری (۵۸۰ – ۶۶۵ قمری)، از عرفای نامدار و برجسته قرن هفتم هجری در آذربایجان شرقی بود.

 

ویژگی ها

شهاب‌الدین از شاگردان مکتب عرفانی «رکن‌الدین سجاسی» (از اکابر مشایخ عرفان و استادِ شمس تبریزی) بود و از این طریق، پیوندی عمیق با سلسله‌های عرفانی کبرویه و سهروردیه داشت. پدرش در همان سنین کودکی قرآن را به وی آموخت، به‌طوری‌که وی در سن ۱۰ سالگی قرآن را از حفظ داشت. سپس تا ۱۴ سالگی در محضر عالم بزرگوار ملا حسن اهری به تحصیل قواعد عربی و سایر علوم پرداخت و برای تکمیل معلومات خویش در ۲۵ سالگی رهسپار بغداد شد و در بغداد به تکمیل تحصیلات پرداخت. وی در حضور شیخ رکن الدین سجاسی به کسب کمالات معنوی نایل آمد و به دامادیش مفتخر گشت. نام دختر رکن الدین خدیجه سلطان بوده‌است و آن‌ها فقط یک پسر بنام علی داشته‌اند که به شیخ علی اهری معروف بوده‌است. شیخ شهاب الدین به سفارش استادش، مأمور ارشاد مردم ارسباران گردیده و همراه همسر اش عازم اهر شد. وی بعد از ترتیب خانقاه در محل کنونی بقعهٔ شیخ، به هدایت و ارشاد طالبان حق و شریعت و طریقت پرداخت و به درجه قطب نایل آمد.

رکن‌الدین سجاسی، استادِ او، در زمانِ حیاتِ شیخ، به «قابلیت‌های روحانی» و «استعدادِ بی‌نظیر» او در سیر و سلوک اشاره کرده بود. نقل است که وی شهاب‌الدین را به عنوان جانشین خود در منطقه آذربایجان تایید کرد و او را «امانت‌دارِ اسرار الهی» نامید. تذکره‌نویسان او را با القابی چون «عارفِ کامل»، «صاحب کشف و کرامات» و «مربی نفوس» توصیف کرده‌اند. سخن مشهوری که درباره او گفته‌اند این است: «اَهر به واسطه وجود او، به مرکز نور الهی در منطقه تبدیل شد.» در روایات محلی اهری آمده است که در زمان قحطی‌های بزرگ یا هجومِ اقوام بیابانگرد، مردم به خانقاه او پناه می‌بردند و با دعا و تضرع شیخ، بلا از منطقه دفع می‌شد. مردم منطقه او را «حافظِ شهر» می‌دانستند.

نقل است که شیخ اهری از نیت قلبی مریدان تازه وارد آگاه بود. کسی که با نیت آزمودن شیخ یا به قصد جادویی دیدن نزد او می‌رفت، قبل از آنکه لب بگشاید، پاسخ سؤال ناگفته‌اش را از شیخ می‌شنید. حتی پس از وفات، زیارتگاه او در اهر همواره محل توسل مردم بوده است. کرامات منسوب به مزار او در شفای بیماران ناامید و گشایش امور سخت، در طول قرن‌ها به صورت شفاهی میانِ اهالی آذربایجان نقل شده و به همین دلیل، آرامگاه او (معروف به مقبره شیخ شهاب‌الدین اهری) یکی از مهم‌ترین زیارتگاه‌های منطقه است. بسیاری از محققان، رساله‌ای عرفانی به نام «رساله عشق» (عشقیه) را به شیخ شهاب‌الدین اهری نسبت می‌دهند.

نقل است: زمانی که تیمور لنگ با لشکر خود و جمعی از اسرای چینی، از شهر اهر عبور می‌کرد، به دیدار شیخ شهاب الدین آمد. امیر تیمور در این ملاقات از شیخ می‌خواهد که به او غذایی بدهد که تا حال در عمرش نخورده باشد . شیخ دو انگشت خود را جلو چشم‌های امیر تیمور گرفته و می‌گوید: «از بین دو انگشتم نگاه کن و ببین چه می‌بینی؟» امیر تیمور نگاه کرده و می‌بیند که صحن و حیاط خانقاه شیخ، به چمنزاری با صفا تبدیل شده و آهوهای زیادی در آنجا هستند. شیخ می‌گوید: «از شیر آن آهوان به تو شیر برنجی خواهم پخت که در عمرت شیر آهو نخورده‌ای!» امیر تیمور بعد از این جریان، از شیخ می‌خواهد که در قبال این احسان، از او چیزی درخواست کند. شیخ می‌گوید: « من از تو فقط این در خواست را دارم که به تعداد افرادی که در این اتاق جا می‌گیرند، از اُسرا آزاد کنی!» امیر تیمور نگاهی به اتاق کوچک شیخ کرده و می‌گوید: خواسته کوچکی است. با این حال قبول دارم. اسرا را وارد اتاق می‌کنند و اتاق پر نمی‌شود تا سرانجام همه دو هزار نفر اسیر آزاد می‌شوند.

 

عروج ملکوتی

شهاب‌الدین در سال ۶۶۵ قمری دیده از جهان فروبست و در شهر اهرِ آذربایجان شرقی به خاک سپرده شد.

شمس الدین محمد تبادکانی

به نام آفریننده عشق

 

محمد تبادکانی (درگذشت ۸۶۴ یا ۸۹۱ قمری)، از عارفان و مدرسان علوم نقلی و علوم عقلی هرات در قرن نهم و معاصر عبد الرحمان جامی و مرید زین‌ الدین خوافی بود.

 

ویژگی ها

تَبادَکانی، شمس الدین محمد، از محدثان و عارفان شافعی مذهب قرن نهم و اهل تبادکان خراسان بود. ‌از تاریخ ولادت و زندگانی او اطلاع کمی در دست است. وی از معاصران عبدالرحمان جامی بوده و با وی مصاحبت داشته است. همچنین او را از خلفا و مریدان زین الدین خوافی دانسته اند. با اینکه وی را مرید بهاء الدین عمر نیز گفته اند، او خود اشاره به این ارادت نکرده است. گفته‌اند حافظه وی به حدی بود که قرآن را در یک ماه رمضان حفظ کرد. تبادکانی ابتدا علوم ظاهری را آموخت و پس از دیدار با زین الدین خوافی به تصوف و عرفان روی آورد و با وی بیعت کرد. تبادکانی از محضر مشایخی همچون بهاءالدین عمر، فخر الدین نورستانی و سعدالدین کاشغری بهره برد. گفتگوی طولانی وی در باره عشق و عقل با سعدالدین کاشغری نشان می‌دهد که وی عقل را جلوه‌ای از عشق الهی می‌داند.

تبادکانی از مدرسان علوم نقلی و عقلی هرات بوده و شمس الدین محمد جامی، برادر عبدالرحمان جامی، در حوزه درس او حضور می‌‌یافته است.  یکی از علما گفته است: مرا مهمی پيش آمد. به خدمت تبادکانی رفتم، به التماس آنكه سفارش من به پادشاه وقت بكند. پيش از آنكه اظهار کنم، كاغذی را از آستين مبارک خود بيرون آورد و به من داد. چون نگاه كردم، آن نوع كه می‌خواستم نوشته بود. آن را به خدمت پادشاه بردم و مهم من كفايت شد.

 

از منظر فرهیختگان

سید اصیل الدین واعظ هروی می‌گوید: کرامات و مقامات او فوق حصر و بیان است.

امیر علیشیر نوایی می‌گوید: مقتدای زمان خود بود و فضل و كمال از آنچه کسی شرح كند زياده داشت.

محمد غوثی بن حسين شطّاری می‌گوید: وی از راتبه خواران مائده اَدَّبنی ربّی و از خوشه چينان خرمن و علّمناه من لدنّا علماً بود.

ابراهيم بن جرير می‌گوید: وی عالم بود به علوم ظاهرى و باطنی. از صغر سن، آثار زهد و تقوا از ايشان ظاهر بود، چنان چه در آن ايام، نماز تهجد و نوافل و سایر عبادات از وی فوت نشده تا به ملازمت حضرت رکن الدین خوافی رسید.

 

عروج ملکوتی

تاریخ وفات او به طور دقیق معلوم نیست. برخی منابع وفات او را در سال ۸۹۱ قمری و برخی دیگر در ۸۶۴ قمری نوشته‌اند. آرامگاه تبادکانی در گازرگاه هرات، در جوار مقبره خواجه عبدالله انصاری است.

زین الدین ابوبکر خوافی

به نام آفریننده عشق

 

زین‌الدین ابوبکر محمد بن محمد هروی حنفی خوافی (۷۵۷ – ۸۳۸ قمری)، از صوفیان نامدار هرات و از اقطاب سلسله سهروردیه در سده‌های هشتم و نهم قمری بود.

 

ویژگی ها

به گفته برخی، وی در ۱۵ ربیع‌الاول ۷۵۷ قمری در شهر خواف (شهری از توابع هرات که در آن روزگار شهری مذهبی بود) به دنیا آمد. وی اوایل زندگانی خود را در هرات گذراند. به نظر می‌رسد که وی در این سال‌ها به فراگیری علوم متداول مشغول بود و احتمالاً نخست نزد عمویش، شیخ وجیه‌الدین هروی، شاگردی کرد. سخاوی به نقل از ابن‌قاضی شهبه توانایی و تبحر علمی او را می‌ستاید و علاء قابونی نیز در ادبیات عرب او را فردی متبحر می‌شمارد. وی آنگاه سفرهای خود را آغاز کرد و ظاهراً نخست پس از شکست تقتمیش خان از تیمور در سال ۷۹۸ قمری، به قصد پیوستن به شیخ کمال خجندی به تبریز رفت، اما چون مشرب او را متفاوت با مشرب زاهدانه خود یافت، دل به مریدی شیخ ننهاد. پس از آن، به خدمت اسماعیل سیسی رسید، اما سیسی نیز به‌ سبب سال‌خوردگی از قبول او سر باز زد و او را به مصر نزد نورالدین عبدالرحمان شبریسی مصری، از مشایخ طریقه سهروردیه فرستاد.

خوافی پس از طی مراحل سلوک نزد پیر خود در مصر، از او اجازه ارشاد گرفت و در تاریخی پس از ۸۰۳ قمری به تبریز آمد. تاریخ ورود او به تبریز از آنجا دریافته می‌شود که در هنگام رسیـدن او بـه این شهر، کمال خجندی درگذشته بود. وی آنگاه به خراسان بازگشت و در هرات ساکن شد و در آنجا، سال‌ها به ارشاد و تربیت مریدان مشغول بود. وی احتمالاً در همین سال‌ها ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد و برای گذراندن زندگی خانواده‌اش و نیز تأمین مخارج درویشان، به کشت و زرع پرداخت و به‌ تدریج مالک مزارع، قنات‌ها و مستغلات متعدد شد.

نقل است: در مصر، عبدالرحمن مصری زین خوافی را به مریدی پذیرفت و او را تلقین ذکر کرد و به خلوتش نشاند. عبدالرحمن مصری، اجازه‌نامه‌ای برایش نوشت و در آن قید کرد که خوافی مستحق خلوت و پذیرای واردات غیی و فتوحات شده و صاحب درجات و مقامات است و از خداوند می‌خواهد که او را مقتدای پرهیزکاران قرار هد تا به مقام حقیقی که همان توحید است، برسد. همچنین وی کلاه خویش رابه رسم یادگار به خوافی بخشید. از عجایب سلوک خانقاهی خوافی این است که او در چهارمین روز خلوت، مجذوب شده‌ و به “فتوح معنوی” دست یافته و در سه روز دیگر ‌از قیود تفرقه خالی گشته و به شهود جمع متوجه شده‌ و به مقام درک حقیقت توحید رسیده است.

خوافی در بازگشت از مصر به سوی خراسان، مدتی در بغداد رحل اقامت می‌افکند و دیدارها و گفتگوهایی‌ بین او و مشایخ و عرفای آن دیار انجام می‌شود. در باب اجازه‌نامه وی، روایتی جالب و کرامت گونه نقل کرده‌اند. گويا در راه باز گشت از مصر، وی اجازه‌نامه‌اش را در بغداد جا می‌گذارد و بعد از مدتی طولانی، باری‌ دیگر سفر مصر در پیش می‌گیرد و به نیت دریافت اجازه‌نامه‌ای‌ دیگر از استاد، راهی مصر می‌شود. اما زمانی به آنجا می‌رسد که شیخ عبدالرحمن مصری دار فانی را وداع گفته است. ولی چون به خلوت‌خانه شیخ که دیگر مضبوط نبود و در آن باز بود، وارد می‌شود. اجازه‌نامه را در آنجا “بی‌ هیچ تفاوتی مگر در چند حرف” می‌یابد!

خوافی در این هنگام در خراسان، آوازه‌ای درخور یافته بود و نزد شاهرخ تیموری و صاحب‌منصبان او جایگاه ویژه‌ای داشت، چندان‌ که در سال ۸۱۲ قمری در پی درگیری با امیران سیستان، شاهرخ، زین‌الدین را به نمایندگی به جانب آن‌ها فرستاد. در نتیجه میانجیگری خوافی، اختلاف بـه پایان رسید و شاهرخ از سرکشی امیران چشم پـوشید. زین‌الدین خود نیز گاهی اوقات به دیدن شاهرخ می‌رفت. خوافی پس از سال‌ها بار دیگر به مصر سفر کرد و مدتی در آنجا ماند؛ زیرا بر پایه برخی روایت‌ها، وی در ۸۲۴ قمری در قاهره بود و بر پایه برخی روایت‌های دیگر، پس از درگذشت خواجه محمد پارسا در مدینه در سال ۸۲۲ قمری و خاک‌سپاری او در آنجا، خوافی سنگ‌ قبر سفیدی را که برای مزار او تراشیده بود، با خود از مصر به مدینه آورد و بر مزار او نصب کرد.

خوافی در دهه آخر عمر، بیشتر اوقات خود را در زیارتگاه هرات می‌گذراند و در نزدیکی آنجا در نواحی گذره، در دهی که خود ساخته و آن را درویش‌آباد نامیده بود، سپری می‌کرد و بیشتر روزها را به چله‌نشینی مشغول بود و سالکان و طالبان بسیاری ملازم او بودند. نقل است که ابن حجر عسقلانی به او گفته بود: ای زین الدین خوافی، از وقتی که تو وارد مصر شدی، مصر به آرزوها و سلامتی رسیده است و هیچ گاه قافله‌ها در طول زمانه حرکت نکرده چنان که پرهای رویین بزرگ به وسیله پرهای مخفی کوچک حرکت کرده.

 

از منظر فرهیختگان

ابن جرزی می‌گوید: ای رفیق، به سوی خواف برو تا در آنجا زین الدین را ببینی که مشابه بشر حافی است. او دانشمندی است که در عصر خودش پیشوا گشته و این چقدر عجیب است که وی هم ظاهر است و هم خافی (پنهان).

عبدالرحمن جامی می‌گوید: زین الدین خوافی جامع علوم ظاهری و باطنی است. وی متشرّع و میانه ‏رو بوده است.

خواند میر می‌گوید: ابوبکر خوافی علیه الرحمه از جمله اولیای عظام بود و بمزید تتبّع سنن سنیّه نبویّه (ص) امتیاز تمام داشت و مدّتی مدید در ظاهر هرات رتبت بخش محراب بود، همّت عالی نهمت بر ارشاد امت می‌‏گماشت و از جمله خلفای شیخ نورالدین عبدالرحمن مصری بود و در سلوک، طریق ریاضت و معرفت مبالغه نموده به درجات عالیه ترقی فرمود.

 

آثار

  • نهاد الرشاد
  • شرح منازل السائرین
  • وصایا القدسیّه
  • وصیه العارفین

 

عروج ملکوتی

چون در سال ۸۳۸ قمری، بیماری طاعون در شهر هرات و توابع آن شایع شد. گروهی از بزرگان به خدمت شیخ بهاءالدین عمر رفتند و درخواست کردند تا دعا کند که طاعون رفع شود. شیخ در پاسخ گفت: منتقم جبار به مرتبه‌ای در قهر است که هرکس دست به دعا برآرد بر دستش می‌زند. سپس آن جماعت به نزد شیخ زین الدین رفتند و همان درخواست را کردند. شیخ گفت: ما خود را فدای بندگان خدا می‌سازیم. آنگاه برای رفع طاعون دعا کرد و دعایش به درگاه پروردگار پذیرفته شد و شیخ به همان بیماری وفات یافت.

نظام الدین خاموش

به نام آفریننده عشق

 

خواجه نظام‌الدین خاموش (درگذشت ۸۶۰ قمری)، معروف به خواجه نظام‌الدین خیاط، از عرفای قرن نهم و از مریدان خاص بهاءالدین نقشبند بوده است.

 

ویژگی ها

از تاریخ ولادت و زندگانی نظام الدین، اطلاعات زیادی وجود ندارد. گفته شده است که یک نگاه یا یک سکوتِ او چنان جذبه‌ای داشت که می‌توانست «حجابِ ذهن» را از سالک بردارد. بسیاری از مریدان نقل کرده‌اند که وقتی در حضور او می‌نشستند، نیازی به کلام نبود؛ پاسخ سوالات خود را در سکوتِ او دریافت می‌کردند. خواجه عبدالله احرار می‌گوید: یک روز ملازم ایشان (نظام‌ الدین خاموش) بودم که یکی از آشنایان، در راه پیش من آمد که خمر خورده بود و آثار آن در وی ظاهر بود و مرا سخن نگه داشت. چون به صحبت نظام الدین رسیدم، ایشان گفتند: مگر تو خمر خورده‌ای؟ گفتم: خیر. گفتند: پس تو را چه حالت است؟ گفتم: در راه به مستی رسیدم و با هم سخنی چند گفتیم. نظام الدین گفت: پس این حالت اوست که به تو سرایت کرده است.

مولانا محمد روجی نقل می‌کند: روزی پیش مولانا نظام الدین نشسته بودیم و مولانا سعدالدین‌ لر که از دانشمندان مقرر بود و از مخلصان خدمت مولانا، پیش ایشان شکایت بسیار کرد از طالب علمی که نسبت به خدمت مولانا بی‌ادبی، غیبت، تهمت و اهانت به جا می‌‌آورده است. آن‌قدر گفت که مولانا را متغیر ساخت. اتفاقاً در این بین، آن فرد خبیث از دور پیدا شد. مولانا سعدالدین‌ لر، وی را به نظام الدین نشان داد و آن فرد نیز بی‌ادبانه از پیش ایشان گذشت. نظام الدین را غضب مستولی شد به طوری که ایشان یک قبری بر دیواد کشیدند و آن خبیث بلافاصله افتاد و بیهوش گشت. مردم نزد آن فرد رفتند تا ببینند که چه حال دارد. دیدند آن فرد مرده بود.

نقل است: مولانا نظام‌ الدین یک بار در سر بخش آبی نشسته‌ بودند و طهارت می‌کردند. یک نفر آب دهقانی را متغیر کرده بوده است. آن‌ دهقان به تعجیل آمد و مولانا را بر سر آب نشسته دید و به اشتباه پنداشت که آب را ایشان متغیر گردانیده است. تند و تیز از پشت ایشان آمد و بی‌ملاحظه دست برای ایشان زد و ایشان را سرنگون در آب انداخت. چون ایشان در آب افتادند و سر ایشان در آب فرو رفت، آن دهقان بلافاصله در کنار آب افتاد و مُرد!

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او دارای فنای تام و عالِم اسرار بود. وی در مقام سکوت، چنان قدرتی داشت که از صدها نطق ناطقان، مؤثرتر بود.

سعدالدین کاشغری می‌گوید: من هرچه دارم، از جذبه‌ آن سکوت الهی است که در وجود خواجه دیدم.

 

عروج ملکوتی

نظام‌الدین خاموش در سال ۸۶۰ قمری از دنیا رفت.

سعدالدین کاشغری

به نام آفریننده عشق

 

سعدالدین کاشغری (درگذشت ۸۶۰ قمری)، از مشایخ معروف طریقت نقشبندیه در هرات و مرشد عبدالرحمان جامی بود.

 

ویژگی ها

سعدالدین پس از اتمام دروس مقدماتی به تصوف تمایل پیدا کرد و با سفر به بخارا به حلقه مریدان نظام‌الدین خاموش وارد شد. چندین سال بعد کاشغری قصد سفر حج کرد اما همان‌طور که مرشدش پیش‌بینی کرده بود نتوانست پا فراتر از مرزهای خراسان بگذارد. در هرات با شیخ زین‌الدین خوافی آشنا شد و مورد توجه او قرار گرفت. گرچه نمی‌توان به طور قطع اظهار نظر کرد، اما گویا در همین سفر بوده که کاشغری تصمیم می‌گیرد در هرات سکنی گزید. با سکونت کاشغری در هرات، این شهر به سومین مرکز مهم نقشبندیه پس از بخارا و سمرقند تبدیل شد. با وجود برخورداری از ثروت قابل ملاحظه‌ای که از پدرش به او به ارث رسیده بود، کاشغری در مدرسهٔ غیاثیهٔ هرات در نزدیکی مسجد جامع آن شهر ساکن می‌شود. کاشغری که قداست مسجد جامع هرات را قابل قیاس با قداست مسجدالحرام در مکه می‌دانست، در همین مسجد با مریدانش دیدار می‌کرد.

حلقه مریدان او از نخبگان و فرهیختگان ادبی و فرهنگی هرات تشکیل شده بود که سرآمدشان عبدالرحمان جامی بود. جامی رؤیایی دید که در آن کاشغری درد و اندوه جانکاه عشقی زمینی را از جامی دور می‌کند و در پی همین رؤیا بود که جامی به هرات آمد تا در زمره مریدان کاشغری قرار گیرد. جامی تعلق خاطر خویش به کاشغری را از طریق تقدیم صفحاتی از نفحات‌الانس به او، اشارات متعدد به او در مثنوی‌هایش، و از همه مشهودتر، در ترکیب‌بندی که به مدح او می‌پردازد ابراز می‌کند. با این همه، حلقه مریدان کاشغری تنها به اقشار نخبه جامعه محدود نمی‌شد بلکه شامل پیشه‌ورانی چون میر رنگریز نیز می‌شده‌است. گفته می‌شود کاشغری همچون مرشدش، خاموش، تقریباً همیشه در وضعیت عرفانی غلبه قرار داشته‌ است. به هنگام جلساتی که کاشغری با مریدانش داشت، مکرراً به این وضعیت دچار می‌شد. سرش را پایین می‌انداخت و ساکت می‌ماند؛ گویی که به خواب می‌رفت. همچنین گفته می‌شود که همچون مرشدش، خاموش، قادر بود صفت الهی قهر را متجلی سازد، البته قادر به کنترل این قدرت خطرناک نیز بود.

در برخی از داستان‌های منسوب به او، ذکر شده که او در عینِ حضور در مجلسِ ذکر یا در حالِ نماز، از اخبارِ وقایعِ دوردست (که در آن زمان غیرممکن بود) آگاه می‌شد یا حتی حضورِ معنوی‌اش در جای دیگری احساس می‌شد. این همان «خلوت در انجمن» است که در سطحِ بسیار بالا به او رسیده بود. گفته می‌شود که مریدانی که صدها فرسنگ از او دور بودند، تنها با یک «اشاره» یا «ذکر نام او»، در حالت وجد و شطح قرار می‌گرفتند. این نشان‌دهنده‌ی «قدرت نفوذ نوری» اوست. او را از کسانی می‌دانند که «پیر مریدان پنهان» بوده است (یعنی کسانی که بدون شهرت زیاد، هزاران سالک را تربیت کرده‌اند). در برخی متونِ قدیمی، از ایشان به توانایی در آرام کردن طوفان‌های روحی و جسمی انسان‌ها با یک نگاه یا یک کلام کوتاه یاد شده است؛ یعنی او قدرت داشت «بحر اضطراب مرید» را به «ساحل سکینه» تبدیل کند.

 

عروج ملکوتی

کاشغری در هفتم جمادی‌ الاول ۸۶۰ قمری به‌ هنگام ادای نماز ظهر درگذشت و در هرات به خاک سپرده شد.

یوسف کوهنابی

به نام آفریننده عشق

 

آخوند ملا یوسف کوهنابی (۱۲۴۰ – ۱۳۱۹ قمری)، از عالمان برجسته‌ اواخر دوره‌ قاجار در منطقه‌ مرند بود.

 

ویژگی ها

آخوند ملا یوسف کوهنابی حدود سال ۱۲۴۰ قمری در روستای کوهناب از توابع شهرستان مرند و در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد. خانواده وی به علت علاقه‌ای که به علمای دین و اهل بیت عصمت و طهارت داشتند، ایشان را جهت تعلیم به روستای ابرغان که روستای همجوار با روستاي کوهناب است برده و به دست عالم آن روستا ( ملا علیرضا ابرغانی) سپردند. وی با توجه به نبوغ و استعداد عالی، به سرعت دوره‌های مقدماتی را در پیش استاد خود به پایان برد. سپس جهت ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت علی (ع) سکونت گزید و از محضر علما و مجتهدان آن حوزه، به خصوص شیخ مرتضی انصاری بهره برد و به سرعت طی مدارج نموده و به درجه اجتهاد رسید.

روایت شده است که استادی که ایشان در محضر او تلمذ می‌کرد، روزی به آخوند ملا یوسف کوهنابی گفت: یوسف! شما دیگر به درجه اجتهاد رسيده‌اید و می‌توانید رساله ارائه کنید. آخوند ملا یوسف چند روز از ایشان فرصت طلب می‌کند. وی به حرم حضرت علی (ع) رفته و نماز به جا می‌آورد و به مولای خود توسل می‌جوید و به خانه باز می‌گردد. آن شب در خواب، سیدی نورانی به خوابش می‌آید و به او اشاره می‌کند که به زادگاه خود باز گرد و به اصلاح امور آن‌ها همّت کن. فردای آن روز به پیش استاد خویش می‌رود و از ماموریت خویش او را آگاه می‌کند . بعد از چند روز به پيشگاه مولای خود می‌رود و اذن سفر می‌طلبد. سپس به موطن خود (روستاي كوهناب) باز‌می‌گردد و تا پایان عمر در این روستا سکونت می‌گزیند و به ارشاد و تعلیم احکام دین و تعاليم الهی به هموطنان خود همت می‌گمارد و خود نیز در تهذیب نفس و سیر و سلوک قدم بر‌می‌دارد.

روایت شده است که یک روز ملا یوسف با چند نفر از اهالی از مرند خارج شده و در خروجی مرند به طرف هوجقان در محلی که امروز ایستگاه راه آهن مرند می‌باشد لحظه ای درنگ می‌کند و با عصای خود بر زمین می‌زند و می‌گوید: روزی فرا می‌رسد که در این محل آهن بر روی آهن راه می‌رود. (ایشان در واقع، آینده این مکان را پیش‌بینی می‌کند). همسر ایشان نقل کرده است که او برای یکی از فرزندانش حامله بود. زمان حاملگی او مصادف با فصل زمستان بود. ایشان از آخوند زردآلو طلب می‌کند و آخوند وضو گرفته و از خانه خارج می‌شود و به صحرا و بیرون از روستا می‌رود و برگشتن سبدی پر از زردآلو با خود به همراه می‌آورد و آن را در بالای انبار غله خانه (سر کندو) می‌گذارد و به زوجه خود تاکید می‌کند احدی نباید از این سِر آگاه شود. چند روزی زوجه‌اش از آنها ارتزاق می‌کند اما نمی‌تواند این راز را نگه دارد و از قضا این حکایت را برای یکی از اقوام خود بازگو می‌کند و در بازگشت به خانه به سراغ آن‌ها می‌رود تا بخورد، اما اثری از سبد زردآلو نمی‌یابد.

آخوند ملا یوسف با عالم دیگر همشهری خود (آخوند ملا فاضل هرزندی) در نجف عقد اخوت بسته دوست و صمیمی بودند و با هم  عهد کرده بودند که هر کدام زودتر وفات کرد، دیگری نمازش را بخواند و به خاک بسپارد. در یکی از روزهای سرد سال و زمستان پربرف، آخوند از خواب برمی‌خیزد و لباس‌های خود را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید. در خروجی روستا اسب سواری  جلو می‌آید و از اسب پیاده شده و سلام می‌کند و آخوند با کمال تاثّر و ناراحتی می‌گوید : فاضل هرزندی وفات کرده است! ایشان می‌گوید: آری و من بنا بر وصیت ایشان آمده‌ام آخوند ملا یوسف را ببرم تا نمازش را به جا آورد. آخوند می‌گوید: من یوسف هستم. شما بروید من می‌آیم. اسب سوار هر چه قدر اصرار می‌کند آخوند سوار نمی‌شود و می‌گوید: هوا سرد است، شما بروید من آرام آرام می‌آیم. اسب سوار نیز برمی‌گردد. وقتی اسب سوار به هرزند می‌رسد با کمال تعجب می‌بیند که آخوند نماز فاضل هرزندی را خوانده و به خاکش سپرده‌اند.

نقل است: یک روز گرم تابستان، آخوند ملایوسف از طرف کوه‌های دولت آباد، با پای پیاده به طرف دولت آباد می‌آیند. اما وقتی که آخوند ملایوسف به دولت آباد می‌رسند و وارد روستا می‌شوند به طور اتفاقی با آقا میر صادق (یکی از رفقای ایشان) برخورد می‌کنند. آقا میر صادق از دیدن آخوند خیلی خوشحال می‎‌‌شوند و ایشان را به صرف ناهار و چای دعوت می‌کنند، اما آخوند دعوت او را نمی‌پذیرند به منزل آقا میر صادق نمی‌روند. چون آقا میر صادق علت را می‌پرسند، آخوند کوهنابی جواب می‌دهند: راستش جهت دیدار شما از کوهناب به دولت آباد آمده بودم، اما وقتی که من در راه بودم، شما نیز در مزارع روستای ابرغان بودید و چون گرسنه بودید، مشتی از سنبل های گندم را چیدید و آن را در دستتان کوفتید و بعد دانه‌هایش را جدا کرده و خوردید و کاه‌هایش را به دور انداختید، آیا این مطلب راست است؟ آقا میر صادق می‌گوید: بله، مطلب همین طور است که شما می گویید. آنگاه آخوند به آقا میر صادق می‌گوید: در قیامت تکه‌ای از گوشت بدنتان را می‌کنند و به عوض آن دانه‌های گندم، آن تکه گوشت را به صاحب دانه‌های گندم می‌دهند، اما من نمی‌دانم که شما چگونه آن کاه‌های بر باد رفته را پیدا خواهی کرد و به صاحبش خواهی داد.

ملا یوسف در زندگی خود بسيار ساده زيست بود و در حلال بودن طعام دقت و سعی وافری داشت، به طوری كه جهت تامين روزی خود، یک راس گاو نگهداری می‌كرد و هر روز صبح، قبل از بردن گاو به صحرا، دهان گاو را می‌بست و غروب نيز دهان چوپان دهان گاو را می‌بست تا مبادا از مزارع ديگران بچرد. آیت الله مرندی در کمالات آخوند ملا یوسف فرموده بود: راهی را که خیلی‌ها باید در چهل سال بپیمایند، آخوند ملا یوسف کوهنابی در مدت چهل روز طی کرده بود.

 

عروج ملکوتی

ملا یوسف در سال ۱۳۱۹ قمری در روستای کوهناب از دنیا رفته و در همانجا به خاک سپرده شد.

عبدالله بلیانی

به نام آفریننده عشق

 

اوحدالدین عبدالله بن ضیاءالدین مسعود بلیانی کازرونی (۶۱۳ – ۶۸۳ قمری)، مشهور به شیخ عبدالله بلیانی و ملقب به اصیل‌الدین، عارف قرن هفتم هجری و بنیان‌گذار سلسله بلیانیه است.

 

ویژگی ها

اوحدالدین عبدالله فرزند ضیاءالدین مسعود، در سال ۶۱۳ هجری در روستای بلیان در ۶ کیلومتری شهر کازرون زاده شد. جد پدری او، ابوعلی دقاق، صوفی اهل خراسان بود. پدربزرگ اوحدالدین عبدالله، نجم‌الدین محمد نام داشت که به کازرون مهاجرت کرده و با دختر قاضی محمد بلیانی ازدواج کرده بود. شیخ عبدالله بلیانی صاحب پسری به‌نام سراج‌الدین بود. نخستین معلم شیخ عبدالله، پدرش بود. او در شروع مسیر صوفیانه خود، یازده سال را در کوهی به‌ تنهایی سر کرد. سپس نزد زاهد ابوبکر همدانی رفت و مراحل سیر و سلوک را نزد او طی کرد. شهرت نجیب‌الدین علی بن بزغش شیرازی که از مریدان شهاب‌الدین عمر سهروردی بود، او را به شیراز کشاند. اما در ملاقات با نجیب‌الدین، خود را بی‌نیاز از راهنمایی او یافت و مجدداً به کازرون و بلیان بازگشت. شیخ عبدالله بلیانی از مریدان طریقت سهروردیه و از معتقدان به وحدت وجود بود.

شیخ عبدالله شروع به تعلیم شاگردان خود در روستای بلیان کرد که از نامدارترین شاگردان او می‌توان به برادرزاده او، امین‌الدین بلیانی اشاره کرد. در زمانی که شیخ صفی‌الدین اردبیلی برای یافتن یک حکیم و راهنما به فارس سفر کرده بود، مشایخ صوفیه به‌اتفاق شیخ عبدالله بلیانی را به او معرفی کردند. اما شیخ عبدالله در دیدار با شیخ صفی‌الدین، شیخ زاهد گیلانی را به‌عنوان حکیمی کامل به او معرفی کرد. از جمله علاقه‌مندان مشهور شیخ عبدالله بلیانی می‌توان به سعدی، شاعر مشهور سده هفتم هجری اشاره کرد.

مشهور است که شیخ عبدالله بلیانی در «شناختن حالِ باطنِ مرید» مهارتی خارق‌العاده داشت. نقل کرده‌اند که وقتی مرید نزد او می‌نشست، شیخ بدون سؤال، از درون او خبر می‌داد و به همان اندازه با او سخن می‌گفت. در منابع خراسانی آمده که مردم برای حاجات خود، به‌ ویژه مشکلات سخت، نزد او می‌آمدند و دعای او را مجرّب می‌دانستند. چندین حکایت مشهور است که افراد با دعا یا دمِ او از بیماری یا گرفتاری رهایی یافتند. روایات پراکنده‌ای هست که برخی از حالاتِ مکاشفه یا رؤیاهای او را بازگو می‌کند؛ به‌ویژه رؤیاهایی که برای مریدانش تعبیر می‌کرد و پیشگویی‌اش درست درمی‌آمد. عبدالرحمن سلمی می‌گوید: وی از مشایخ معتبر خراسان و اهل ورع، صاحب حال، ثابت در طریقت و صاحب کرامت و ادب بود.

 

عروج ملکوتی

شیخ عبدالله بلیانی در سال ۶۸۳ قمری در بلیان درگذشت و در خانقاه خویش به خاک سپرده شد.

زاهد گیلانی

به نام آفریننده عشق

 

تاج‌الدین ابراهیم زاهد یا تاج‌الدین ابراهیم کردی سنجانی (۶۱۵ – ۷۰۰ قمری)، معروف به شیخ زاهد گیلانی، از مشاهیر عرفان ایرانی و از بزرگان طریقت «ذهبیه» یا «زاهدیه» است.

 

ویژگی ها

صفی‌الدین اردبیلی بنیانگذار دودمان صفوی ۲۵ سال نزد زاهد گیلانی گذرانید و دختر او را به همسری گرفت. زاهد، صفی‌الدین را به جانشینی خود در طریقت برگزید. پس از مرگ زاهد و به روایتی در همان دوران زندگی وی، صفی‌الدین به اردبیل بازمی‌گردد و طریقتی به نام صفویه در آنجا بنیاد می‌گذارد. زاهد مرید شهاب الدین اهری است. طریقت او به رهبران تصوف، مانند ابونجیب سهروردی و حسن بصری می‌رسد. شیخ زاهد صوفی نوگرایی بود. وی به تصوف در معنای جدیدی توجه داشت. وی بر این باور بود که تلاش‌های روزانه برای تأمین معاش خود و خانواده در حد جهاد در راه خدا باارزش است. شیخ زاهد توجه به خانواده و تشکیل خانواده را بااهمیت به‌شمار می‌آورد.

نقل است که وی از کودکی استعداد خارق‌العاده‌ای در کشف احوال و پیش‌بینی وقایع داشت. حتی قبل از بلوغ، مریدان و بزرگان از محضر او کسب فیض می‌کردند. در کتاب «مناقب‌الزاهدین» آمده است که در قحطی گیلان، مردم به او پناه بردند. شیخ دعا کرد و همان شب باران رحمت الهی آغاز شد و خشکسالی پایان یافت. او دارای علم لدنی بود و قرآن را به گونه‌ای تفسیر می‌کرد که گویی آیات در حضورش نازل شده‌اند. حافظ شیرازی در دیوان خود بارها به این تفسیرهای روحانی اشاره دارد. رابطهٔ شیخ زاهد با حافظ، فراتر از استاد و شاگرد بود. حافظ او را «پیرِ زاهد» صدا می‌زد و اشارات عرفانی حافظ، بازتابی از تعالیم شیخ زاهد است.

 

از منظر فرهیختگان

امیر سیدحسین غزنوی می‌گوید: شیخ زاهد، مرشدِ مرشدان بود و در معرفت، بحرِ مواج. هر که به او پیوست، از گمنامی برخاست و به اوجِ نام یافت.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: شیخ زاهد، غوطه‌ور در دریاهای معرفت و کشف و صاحب مقامات عالیه در راه سلوک بود.

 

عروج ملکوتی

زاهد گیلانی در ماه رجب سال ۷۰۰ قمری از دنیا رفت. در حال حاضر در جاده لنگرود به لاهیجان، در سه کیلومتری لاهیجان، در روستایی به نام شیخانبر، بقعه‌ای وجود دارد که به عنوان آرامگاه شیخ زاهد گیلانی شناخته می‌شود.

عبدالله شطاری

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله شطاری (درگذشت ۸۳۲ قمری)، معروف به شیخ شطّار، بنیان گذار و امام طریقت شطاریه در هند و رهبر این طریقت بود.

 

ویژگی ها

در عرفان هند و خراسان، نام شیخ شطّار – که او را بنیان‌گذار «طریقت شطّاریه» می‌دانند – با جذب، سرعت سلوک، مکاشفه و کرامات بزرگ پیوند خورده است. در تذکره‌ها، او را «سلطانِ مجذوبان» و «تندروِ راه حقیقت» خوانده‌اند. شطّار مرید و خلیفه ملا محمد شیرین مغربی یا شیخ محمد طیفوری بوده و نسب طریقتی او به بایزید بسطامی می رسد. شیخ عبدالله از دست شخص مغربی یا طیفوری خرقه خلافت و ارشاد پوشید و مأمور به ارشاد اقلیم هند گردید. شطاریه را طیفوریه نیز می نامند چرا که این سلسله به ابویزید طیفور بسطامی می رسد.

در طریقت طیفوری، اولین کسی که به طریقت شطاریه راه یافت، شیخ عبدالله بود. شطاری در اصطلاح به معنای فرد سریع و چابک است، اما در تصوف، به کسی شطاری می‌گویند که به مقام والای فناء فی الله و بقاء بالله دست یابد. شیخ عبدالله در عرصه ریاضت‌ها و مجاهدات به کمال رسیده بود. از این رو به او شطاری می‌گفتند. ابتدا شیخ محمد او را با لقب شطاری خطاب کرد و جامه خلافت را به او بخشید. و دستور داد که به شبه قاره هند (پاکستان) برود و هر جا که اقامت دارد، علم و دانش را منتشر کند. برای اینکه مردم هدایت شوند، اگر با مرد بزرگی روبرو شد، آشکارا به او بگوید که هر چه دارد به شما بدهد. در غیر این صورت، من آماده‌ام هر چه دارم بدهم. به دستور پیر و مرشد خود، شروع به بیان آشکار علم و ولایت خود کرد و بدون تردید گفت هر که می‌خواهد در جستجوی خداوند متعال بیاید، نزد من بیاید، من او را به سوی خدا خواهم برد.

معروف است که وقتی سالکی از راه حقیقت نزد او می‌آمد، یک نان خاص را همراه با نان‌های دیگر می‌فرستاد تا عقل و حواس او را آزمایش کند و مردی را مأمور می‌کرد تا ببیند آیا آن نان را همراه با نان‌های دیگر خورده است یا آن یک نان را ترک کرده است. اگر کسی که می‌آمد همه نان را می‌خورد، آن را به هوش و خرد او نسبت می‌دادند و چیزی برای ذکر و یادآوری درونی به او می‌دادند. اگر یک نان باقی می‌گذاشت، آن را به شرایط نادرست و کم هوشی آن مرد نسبت می‌دادند و برای وضعیت ظاهری‌اش تکلیف یا دعایی برایش می‌گفتند.

می‌گفتند که سیر و سلوک او در چند ماه به مرتبه‌ای رسید که دیگران در سی سال نمی‌توانستند رسید. در سلسلة‌الاولیا الهند آمده است: «او به یک نظر، سالکی را از مبدأ تا معاد می‌گردانید.» نقل است که در هنگام ذکر، حالتی از جذبه بر او غالب می‌شد که از خود بی‌خود می‌گردید؛ گویی در عالم ملکوت سیر می‌کند و از جسم جداست. به همین دلیل او را «شیخِ بی‌خود» نیز می‌نامیدند. بارها پیش از وقوع حوادث مهم در منطقه، از آن خبر می‌داد و بعدها همان‌گونه واقع می‌شد. در ریاض‌القدس آمده است: «در شب قبل از هجوم دزدان، شیخ فرمود: فردا ما را ابتلایی خواهد بود.» و همان شد.

روایت‌هایی وجود دارد که حیوانات وحشی در نزد او آرام می‌شدند و پرندگان بر دستانش می‌نشستند. در تذکرةالاولیاء دکن آمده است: «او چون برق می‌گذشت و چون باد می‌وزید؛ سلوک او نه به ریاضت طولانی، بلکه به جذبه الهی بود.» علمای قرن نهم و دهم هند می‌گویند: «شیخ شطّار مردی بود که علم ظاهر و باطن را جمع کرده و به مقام قطبیت رسیده بود. کراماتش نزد اهل دل بسیار مشهور است.» شیخ محمد غوث گوالیاری می‌گوید: «شیخ شطّار، سرعت سلوک را از نور حقیقت گرفت. هر که در سایه او رود، راه هزار ساله را در یک دم پیماید.»

 

عروج ملکوتی

شیخ عبدالله شطاری در سال ۸۳۲ قمری درگذشت. مقبره او در کشور هند، در داخل قلعه ماندو قرار دارد.