نوشته‌ها

محمد غوث گوالیاری

به نام آفریننده عشق

 

محمد غوث گوالیاری (۹۰۷ – ۹۷۰ قمری)، از اولیای طریقت شطّاریه و یکی از چهره‌های برجسته عرفان در هند است.

 

ویژگی ها

نسب وی با چهار واسطه به خواجه فریدالدین عطار نیشابوری می‌رسد. پدربزرگ وی، لطیف‌الدین از اهالی نیشابور بود که به شبه‌قاره هند مهاجرت کرد. شاه‌ محمد در سال ۹۰۶ یا ۹۰۷ قمری در گوالیار به دنیا آمد. گوالیاری مریدان بسیار داشت که از آنان می‌توان ودودالله شطاری، سراج‌الدین محمد بنیانی، احمد اُجینی، شمس‌الدین زنده‌دل و محمد صدرالدین ذاکر را نام برد. او علاوه بر مقام والای معنوی، در فلسفه، طب، موسیقی و علوم باطنی نیز سرآمد بود.

مریدانش روایت کرده‌اند که هنگام ذکر «هو» از بدنش انوار ساطع می‌شد و پرندگان و حیوانات اطراف بی‌اختیار نزدیک می‌آمدند. در تذکرة‌الاولیاء هند آمده است که نسیم ذکر او، درختان را به تسبیح وامی‌داشت. در ریاض‌القدس آمده است که مردی کور مادرزاد به خدمت شیخ آمد. شیخ بر چشمان او دمید و گفت: «به نوری که حقیقت محمدی است بنگر»، و مرد بینا شد. بارها در حال مراقبه چندین روز بی‌حرکت می‌نشست و نفسش قطع می‌شد، به‌گونه‌ای که مردم گمان می‌کردند از دنیا رفته است. اما بعد از سه روز با آرامش برمی‌خاست و می‌گفت: «در عالم مثال به زیارت ارواح اولیاء رفته بودم.»

 

از منظر فرهیختگان

شیخ شطّار می‌گوید: غوث گوالیاری به حقیقت، وارث سرّ شطّار است و مقام فناء فی‌الحق در او کامل گردیده است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: در هند، مردی است که روحش چون شمشیر برنده، حجاب عقل را می‌درد؛ او محمد غوث است.

علمای دربار اکبری می‌گویند: او چون خضرِ طریق معرفت بود، از چشمه حیاتِ الهی نوشیده و دیگران را نیز به آن فرا می‌خواند.

 

آثار

  • جواهر خمسه
  • معراج‌ نامه
  • بحرالحیات

 

عروج ملکوتی

محمد غوث گوالیاری در سال ۹۷۰ قمری در گوالیار هند از دنیا رفت و در همانجا به خاک سپرده شد.

بدیع الدین قطب المدار

به نام آفریننده عشق

 

بدیع‌الدین احمد قطب‌المدار (۲۴۲ – ۸۳۸ قمری)، از مشایخ بزرگ طریقت چشتیه در شبه‌ قاره هند بود که سلسله مداریه را تاسیس کرد.

 

ویژگی ها

شاه بدیع‌الدین احمد قطب المدار در اول شوال ۲۴۲ قمری در شهر باستانی و مشهور حلب، در کشور سوریه متولد شد. نام پدرش سید قدوه‌الدین علی حلبی و نام مادرش سیده فاطمه ثانیه ملقب به بی‌بی هاجره بود. او از سادات حسنی حسینی بود. از طرف مادر، حسنی و از طرف پدر، حسینی بود. وقتی چهار سال و چهار ماه و چهار روز داشت، پدرش او را برای انجام مراسم ذکر نام الله به حضرت حذیفه مرعشی شامی، از علمای بزرگ زمان خود، تقدیم کرد. آن استاد محترم وظیفه خود را به طور کامل انجام داد. از تحصیلات ابتدایی به بعد، تمام علوم و فنون شریعت را فرا گرفت و در سن ۱۴ سالگی، علوم عقلی و نقلی را فرا گرفت. او علاوه بر حافظ قرآن بودن، حافظ تمام کتب آسمانی، به ویژه تورات، انجیل و زبور نیز بود.

پس از کسب علوم ظاهری، سفر خود را برای کسب علوم باطنی آغاز کرد و به دلیل اشتیاق به زیارت حرمین شریفین، از والدین خود اجازه گرفت و عازم حرمین شریفین شد. در سفر حج در سال ۲۵۹ قمری، به بیت المقدس رفت و در آنجا افتخار ملاقات با حضرت بایزید بسطامی را یافت و از ایشان اجازه و خلافت گرفت و از آنجا برای حج خانه خدا به مکه عزیمت کرد. پس از انجام حج، به مدینه رفت و از زیارت حرم حضرت محمد مصطفی (ص) مسرور شد و در آنجا ارادت خود را به پیامبر اکرم (ص) تقدیم کرد. در آنجا، در خواب به دیدار پیامبر اکرم (ص) نائل آمد. پیامبر (ص) به او فرمود که به هند برود و خلق خدا را در آنجا راهنمایی و هدایت کند.

پس از آن، او در شام به وطن خود حلب بازگشت و والدین خود را مطلع کرد و از آنجا به هند سفر کرد. و در ساحل خمبات در گجرات فرود آمد و به تبلیغ اسلام مشغول شد. او از طریق نقاط مختلف هند، با عبور از اجمیر، کالپی، قنوج و غیره، به مکانپور رسید. استاد محمد اقبال مجددی با اشاره به مرات مداری می‌نویسد که شاه مدار از طریق گجرات به هند آمد و از اجمیر به کالپی رفت و مورد استقبال عموم مردم نیز قرار گرفت. از آنجا، وقتی وارد قابوج شد، مورد استقبال خواص و عموم مردم قرار گرفت. شاه مدار در حومه قنوج ساکن شد و آن شهر مکانپور نامیده می‌شود. قاضی اطهر مبارکپوری می‌نویسد که شاه مدار نیز به جونپور رفت و مدتی در آنجا اقامت گزید. روابط او با عالم مشهور آنجا، قاضی شهاب الدین دولت آبادی، ناخوشایند شد. قاضی صاحب با شاه مدار مکاتبه کرد و در مورد بسیاری از مسائل بحث برانگیز بحث و گفتگو صورت گرفت.

وقتی شاه مدار نزد قاضی صاحب حاضر شد، او همچنان انکار می‌کرد، اما بعداً، از طریق تفاهم و مکاتبه، حقیقت واقعی آشکار شد و در آن زمان قاضی صاحب به اصالت او متقاعد شد. پس از این، رابطه نزدیکی بین قاضی صاحب و شاه مدار آغاز شد و قاضی، عضو حلقه او شد.  او اغلب صورت خود را با پارچه‌ای می‌پوشاند و هر کسی که صورت او را می‌دید، نهایت احترام و تکریم را به او نشان می‌داد. مزار او در شهر ماکانپور در منطقه کانپور نگر واقع شده است. ماکانپور محل سکونت سادات آل است. پیروان او مدرس نامیده می‌شوند. شاه بدیع الدین احمد قطب المدار بنیان گذار طریقت مداریه – طیفوریه بود.

مشهور است که با دعای او بسیاری از بیماران لاعلاج بهبود می‌یافتند. حتی بنابر روایت‌هایی، نابینایی با دعای وی شفا یافته و بینا شد. نقل شده است که قطب‌المدار پیش از وقوع حوادث مهم در دربار دکن و گجرات از آن‌ها آگاه می‌شد و مریدان را آگاه می‌کرد؛ این امر موجب حیرت متوکلان زمان بود. گفته‌اند که روزها به عبادت و شب‌ها به ذکر حق مشغول بود. بارها مردم دیده بودند که در نماز، چنان از خود بی‌خود می‌شد که جسمش سبک و نورانی می‌گردید.

عبدالرحمن صوفی در مرأب مداریه در احوال قطب مدار گفته است: بعد از صفای باطنی برای او حضور تمام به روحانیت حضرت محمد (ص) میسر شد. آن حضرت از کمال مهربانی و کرم بخشی، دست قطب المدار را به دست حق پرست خود گرفت و اسلام حقیقی را تلقین فرمود. در آن وقت روحانیت حضرت علی (ع) حاضر بود. پس او را به حضرت علی (ع) سپرد و فرمود: اين جوان طالب حق است، او را به جای فرزندان خود تربیت نموده و به مطلوب برسان که اين جوان نزد حق تعالی به غایت عزیز است و او قطب مدار وقت خواهد شد‌. آنگاه قطب مدار در آستانه مبارکه حضرت علی (ع) ریاضات می‌کشید و از روحانیّت پاک حضرت علی (ع) انواع تربیت می‌یافت و به مشاهده حق الحق بهره‌مند گردید.

وی جمیع مقامات صوفیه صافیه را طی نمود و عرفان حقیقی حاصل کرد. آن زمان حضرت علی (ع) او را در عالم ظاهر با فرزند رشید خود که وارث ولایت مطلق محمد بود و مهدی بن الحسن العسکری (عج) نام داشت، آشنا کرد و از کمال مهربانی فرمود: من، قطب المدار بدیع الدین را به اشارت حضرت رسالت پناه تربیت نموده و به مقامات عالیه رسانده‌ام و به فرزندی قبول کرده‌ام؛ شما نیز متوجه شده و جمیع کتب آسمانی را از راه شفقت به اين جوان شایسته روزگار تعلیم کنید. سپس حضرت مهدی (عج) از کمال الطاف در چند مدت دوازده کتاب و صحف آسمان را به شاه مدار تعلیم نمود. در کتاب تذکره اولیای دکن آورده‌اند: «بدیع‌الدین قطب‌المدار خلیفه و جانشین معنوی شیخ محمد غوث گوالیاری بود و به مرتبه‌ای از جذب و فنا رسید که نامش تا امروز در میان اهل تصوف با احترام برده می‌شود.»

 

از منظر فرهیختگان

نظام‌الدین اولیا می‌گوید: قطب‌المدار از کسانی است که نفسش محلّ تجلی رحمت الهی است. آن‌ کس که به دیدارش رسد، دلش به صدق آباد گردد.

عبدالقادر گیلانی می‌گوید: بدیع‌الدین از مردان کامل است که در عالم مثال به مقام قطبیت رسیده و فیض او تا فرزندان دکن جاری است.

 

عروج ملکوتی

بدیع الزمان پس از عمری طولانی در سال ۸۳۸ قمری از دنیا رفت و در شهر کان‌پور در منطقه کانپور نگر به خاک سپرده شد.

داود قیصری

به نام آفریننده عشق

 

شمس‌الدین داوود بن محمود قیصری (درگذشت ۷۵۱ قمری)، از برجسته‌ترین شارحان مکتب ابن عربی و از مربیان اصلی جریان «عرفان نظری» در ایران و آناتولی بود.

 

ویژگی ها

داود از اهالی قرمان در جنوب شرقی قونیه بود که در جوانی به مصر رفت و سال‌ها در آنجا درس خواند و پس از بازگشت به ترکیه، «ارخان» – سلطان دوم عثمانی – اولین مدرسه را در مملکت خود برای وی بنا نمود. در مقدمه شرح خود بر فصوص الحکم ابن عربی خود را از حیث مولد قیصری و از حیث اصل ساوی معرفی می‌کند. در مورد جزئیات زندگی او، سال‌های حضورش در وطن اصلی و مصر، اساتید، مشایخ و شاگردانش اطلاع دقیقی در دست نیست. تنها استادی که از او نام می‌برد و به شاگردی او افتخار می‌کند، عبد الرزاق کاشانی است که در عرفان مراد و استاد قیصری بوده است و قیصری نیز در مقدمه شرح خود بر فصوص، از او با عناوین «مولانا الامام، العلامة الکامل المکمل، وحید دهره و فرید عصره، فخر العارفین، قرة عین ذات الموحدین و نور بصر المحققین و کمال الملة و الحق و الدین» یاد می‌کند.

قیصری کتاب شرح فصوص الحکم و تاویلات القرآن و اصطلاحات الصوفیة عبد الرزاق کاشانی را نزد او قرائت نموده و در رساله‌ای از مقام استادش در برابر طاعنان دفاع نموده است. آثار و تالیفات قیصری به خصوص مقدمه او بر فصوص الحکم ابن عربی حاکی از تبحر و مهارت او در عرفان نظری و توانایی و تسلط او در تبیین و توضیح مسائل اساسی در این فن است. وجود این ویژگی‌ها در او موجب شده است تا اثر ارزشمند او، یعنی شرح فصوص الحکم و مقدمه بی‌نظیرش بر این کتاب، در حوزه‌های درس، گوی سبقت را از عالی‌ترین شروح فصوص الحکم چون شرح مؤید الدین جندی و شرح ملا عبد الرزاق کاشانی و… برباید و به عنوان یکی از مهم‌ترین متون آموزش در عرفان نظری، توجه و نظر محققان و پژوهشگران را به خود جلب نماید.

قیصری در مقدمهٔ شرح فصوص الحکم می‌نویسد: «حقایق این کتاب برای من در حال حضور و استغراق منکشف شد، و قلم تنها مُترجِم الهامات بود.» در رسائل منسوب به او ذکر شده که در حال خلوت و ذکر، به مقام «جمع الجمع» رسیده بود؛ مقامی که در آن، کثرت‌ها در وحدت محو می‌شود.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن قاسانی می‌گوید: قیصری را احاطه‌ای است بر معانی ابن‌ عربی که جز اهل کشف به آن نرسند.

ملاصدرا می‌گوید: شرح فصوصِ قیصری، بهترین و کامل‌ترین شرح است؛ زیرا صاحب آن به مقام کشف و برهان هر دو رسیده بود.

 

آثار

  • تحقیق ماء الحیاة
  • کشف اسرار الظلمات
  • شرح حدیث الاربعین
  • شرح العروض
  • شرح فصوص الحکم
  • شرح قرة عین الشهود
  • شرح القصیدة الخمریة
  • شرح منازل السائرین
  • کشف وجوه الغر لمعانی الدر

 

عروج ملکوتی

قیصری در سال ۷۵۱ قمری در مصر از دنیا رفت.

صدرالدین عبدالرحمن کاشانی

به نام آفریننده عشق

 

صدرالدین عبدالرحمن بن احمد قاسانی (درگذشت ۶۱۰ قمری)، معروف به عبدالرحمن کاشانی یا قاسانی، از بزرگان حکمت اشراقی و از عارفان مکتب سهروردیه بود.

 

ویژگی ها

کاشانی در کاشان و مناطق اطراف، به اقامه آداب تصوف و ارشاد مریدان مشغول بود. خانقاه او مأمن مسافران و طالبانِ سلوکِ عملی بود. او همواره تلاش می‌کرد مریدان را از اشتغال به کرامات و خوارق‌ عادات بازدارد و آن‌ها را به «استقامت بر شریعت» دعوت کند. نقل است که هر کس در مجلس وعظ یا حلقه‌ی ذکر او می‌نشست، اگر در توبه تعلل داشت، با یک نگاه او منقلب می‌شد. مشهور است که او را «صاحب‌نفس» می‌خواندند؛ به این معنی که دعای او در حق مستمندان و گرفتاران به سرعت به اجابت می‌رسید. یکی از کرامات مشهور او در برخی مجالس ذکر شده، «فراست مؤمن» است.

گفته‌اند او از نیت قلبی مریدان پیش از آنکه سخنی بگویند آگاه بود و در پاسخ به سؤالات ناگفته، مطالبی می‌گفت که مرید را شگفت‌زده می‌کرد. عبدالرحمن در مقدمه اصطلاحات الصوفیه می‌نویسد: «از آنچه در صدر افتاد، چیزی جز الهام الهی نبود؛ چون در فکر آن نبودم تا قلم از من شتاب گرفت.» همچنین در شرح فصوص می‌گوید: «کسی که در اسم جامع جمع شود، صورت کثرات را نمی‌بیند؛ و من در آن حال، همۀ صور را در نور واحد مشاهده کردم.»

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: عبدالرحمن در میان اهل معرفت، آینه‌ای بود که معانی ابن‌ عربی را روشن‌تر از همه انعکاس می‌داد.

سید حیدر آملی می‌گوید: شارح حکمت وحدت وجود و صاحب شهود تام، عبدالرحمن قاسانی است، که شرح او بر فصوص در معنای فتوح مکیه است.

عبدالکریم جیلی می‌گوید: شیخ قاسانی را دیده‌ام که در جمعِ صفات و اتحادِ اسماء مستغرق بود، چنان‌که میان علم و حال او فرقی نمی‌دیدی.

عبدالرحمن جامی می‌گويد: عبدالرحمن قاسانی، مردی بود جامع عقل و کشف، و در علوم معقول و منقول بی‌نظیر.

داوود قیصری می‌گوید: از شیخ عبدالرحمن قاسانی، علوم ذوقی اخذ کردم؛ او صاحب ذوق تام محیی‌الدینی بود.

 

عروج ملکوتی

صدرالدین عبدالرحمن کاشانی در حدود سال ۶۱۰ قمری درگذشت.

علی حرازم

به نام آفریننده عشق

 

علی بن احمد بن محمد حَرازم البَرّادی المکناسی (درگذشت ۵۵۹ قمری)، معروف به شیخ علی حَرازم، عالم و عارف مراکشی و از شاگردان ممتاز سید احمد تیجانی بود.

 

ویژگی ها

او در فاس متولد و بزرگ شد و از فقهای بزرگ زمان خود و از عابدان و زاهدان فاس بود. او کتاب احیاء غزالی را به خوبی فرا گرفته و بر مسائل آن تسلط داشت. او در فاس تحصیل کرد و در آنجا افرادی مانند شیخ ابومدین انصاری و ابوعبدالله تودی را تربیت کرد. سپس به مراکش رفت و در آنجا به تدریس علوم اسلامی و فقه پرداخت. او توبه کرد و بسیاری از مردم را اصلاح نمود و حاکم آنجا از امیال دنیوی جدا شد. در ابتدا، او از جمله کسانی بود که کتاب «احیاء علوم الدین» را مورد انتقاد قرار داد و محتوای آن را محکوم کرد. با این حال، تمایل به تصوف غالب شد و او همانطور که قبلاً ذکر شد، از اعتراضات قبلی خود دست کشید.

گفته می‌شود وقتی شیخ ابومدین به فاس رسید، وارد مسجد قرویین شد و از اجتماعات علما پرسید. او در مجالس مختلف شرکت می‌کرد و می‌گفت: هیچ چیزی از اساتید در ذهنم نمی‌ماند تا اینکه به شیخی رسیدم که سخنانش هر وقت صحبت می‌کرد، در قلبم می‌نشست و آنها را حفظ می‌کردم. وقتی صحبت‌هایش تمام شد، به او نزدیک شدم و گفتم: «من در مجالس زیادی شرکت کرده‌ام و نتوانسته‌ام آنچه را که گفته شده حفظ کنم، اما هر آنچه را که از شما شنیده‌ام، حفظ کرده‌ام.» او پاسخ داد: «آن‌ها با نوک زبان خود صحبت می‌کنند؛ بنابراین سخنانشان از گوش‌ها فراتر نمی‌رود، اما من سخنانم را برای خدا می‌خواهم، بنابراین از قلب سرچشمه می‌گیرد.» بنابراین من نزد او ماندم و این شیخ، علی حرازم بود.

از جمله فضایل علی حرازم این است که شیخ احمد تیجانی روایت کرده است که پیامبر (ص) درباره او فرمود: «او برای شما مانند ابوبکر برای من است.» در برخی روایات آمده است که پیامبر (ص) خطاب به احمد تیجانی فرمودند: «ای احمد، از بزرگ‌ترین بنده و محبوب‌ ترین آن‌ها (علی حرازم) مراقبت کن، زیرا او برای تو مانند هارون برای موسی است. خداوند بزرگ‌تر، باشکوه‌تر و باعظمت‌تر است و من نصیحتی بزرگ‌تر از این در مورد بنده‌ات نمی‌توانم به تو بدهم. سلام بر تو.» . علی حرازم دارای فضایل بسیاری بود، از جمله اینکه سید احمد تیجانی به او خبر داد که پیامبر (ص) او را با عشقی خاص، که حتی از عشق به فرزندان خود نیز فراتر بود، دوست داشت. همچنین از جمله فضایل او این است که سید احمد تیجانی در مورد او فرمود: «آنچه او گفت، من گفته‌ام.»

از جمله ویژگی‌های منحصر به فرد علی حرازم، تألیف کتاب «جواهر المعانی» است که حضرت محمد (ص) در مورد آن به سید احمد تیجانی فرموده بود: «این کتاب من است و من آن را تألیف کرده‌ام!» در کتاب «الافاضة الاحمدیة» به نقل از شاگردان احمد حرازم آمده است: «استاد من، حاج علی حازم، دچار خلسه شد و یارانش گمان کردند که او مرده است، پس او را دفن کردند.» حاج عبدالوهاب بن الاحمر از جمله کسانی بود که در سفر علی حرازم، تا زمان مرگش همراهش بود. وی نقل کرد: استاد من، حاج علی حرازم، اسم اعظمی را که استاد ما به او آموخته بود و شرط کرده بود که آن را فقط در آن مکان مقدس ذکر کند، به من آموخت.

نقل است: وقتی یکی از مریدانش در سفر اندلس دچار وسوسه شد، پیش از بازگشت، نامه‌ای از او رسید که در آن دقیقاً حالات باطنی‌اش را شرح داده بود. او در پایان نوشت: «در خلوص بکوش که حجاب از درون برخیزد.» یکی از اهالی فاس گفت: «چون دست شیخ بر سر بیمار نهادم، تبش رفت و بوی مشک از دست شیخ برخاست.» همچنین گاهی در حال ذکر، به جذبه‌ای می‌رفت و چشمانش در اشک فرو می‌رفت تا آنجا که مریدان او را بی‌خبر از عالم می‌دیدند. در این حالت می‌فرمود: «فنا را چشیده‌ام و در بقا سخن نمی‌گویم.» در آثار مریدان متأخر آمده است: «اگر جواهرالمعانی گنج پنهان طریقت است، علی حَرازم کلید آن است.» شیخ احمد تیجانی می‌گوید: علی حَرازم، خالص‌ترین مرید من است؛ زبان من به قلم او ظاهر شد و قلمش نگهبان اسرار طریقت است. او از اهل شهود و جمع است، نه از اهل تقلید و فکر.

 

عروج ملکوتی

ابن حرازم در آخرین روز شعبان سال ۵۵۹ قمری در شهر فاس (کشور مراکش) درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

سید احمد تیجانی

به نام آفریننده عشق

 

سید احمد تیجانی (۱۱۵۰ – ۱۲۳۰ قمری)، عارف، صوفی و مؤسس طریقت «تیجانیه» در شمال و غرب آفریقا است.

 

ویژگی ها

احمد تیجانی پیرو اهل سنت بود. وی پس از ملاقات با برخی از اهل تصوف، به صوفی‌گرایی گرایش یافت و سپس کتاب‌های مختلفی را به رشته نگارش درآورد. او در نهایت طریقت جدیدی را به وجود آورد و برای ترویج آن سفرهای بسیاری به قاهره، تلسمان و شمال آفریقا و حج انجام داد. این فرقه در زمان نه چندان طولانی، پیروان بسیاری پیدا کرد و در نقاط مختلف به خصوص آفریقا پخش شد.

او ادعا کرد که در رؤیای خویش، پیامبر اسلام (ص) را ملاقات کرده و از ایشان اجازهٔ تأسیس طریقت و تعلیم ذکر خاصی را دریافت نموده است. این ادعا، که از سوی بسیاری از مشایخ آن زمان مورد مناقشه قرار گرفت، در نهایت به عنوان یک کرامت معنوی و موهبت الهی برای او پذیرفته شد. تیجانی می‌گفت که رسول خدا (ص) به من فرمود: «تو همان وارثی هستی که امت من در آخرالزمان به او پناه می‌برند.» مهم‌تر اینکه اهل طریقت نقل می‌کنند که او پیامبر اکرم (ص) را در حالت بیداری دید، نه فقط در خواب. وی همچنین می‌گوید که با حضرت خضر (ع) نیز ملاقات داشته است.

او در دوران حیات خود، پناهگاه بسیاری از مردم بود و با دعا و توکل، گرفتاری‌های آنان را برطرف می‌کرد. وی می‌گفت: «هر که با اخلاص، به ما توسل کند و دعا نماید، خداوند او را ناامید نمی‌گرداند.» بسیاری از مردم، مخصوصاً فقرا و نیازمندان، برای رفع گرفتاری نزد او می‌آمدند. او برایشان دعا می‌کرد و گزارش شده که در موارد زیادی گره‌های مالی باز می‌شد و بیماران شفا می‌یافتند. او گاهی از نیت درونی مریدان خبر می‌داد؛ بدون اینکه آن‌ها چیزی بگویند. برای برخی، آینده‌ای را پیشگویی می‌کرد؛ مانند وعده ولادت فرزند، سفرهای آینده، یا اینکه فلان شخص در فلان سن از دنیا خواهد رفت.

بسیاری از پیروان او معتقدند که سید احمد تیجانی به مقام «قطب الاقطاب» و «غوث اعظم» در زمان خود رسیده بود. او خود در برخی از مکاشفات و سخنانش به این مقام اشاره کرده و گفته است که مسئولیت هدایت امت در دوران غیبت کبرای او، بر عهده اوست. او می‌گفت: «منم آن غوثی که امّت در بحران‌ها به او پناه می‌برند.»

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد بن عبدالله می‌گوید: سید احمد تیجانی «منبع فیوضات» و «مظهر اسم الله الاعظم» است و مقام خاصی نزد خداوند دارد.

علی حرازم می‌گوید: شیخ احمد تیجانی، قطب روزگار و وارث سرّ پیامبر است.

 

عروج ملکوتی

تیجانی در سال ۱۲۳۰ قمری در شهر فاس، کشور مراکش از دنیا رفت و در همانجا به خاک سپرده شد.

احمد بن عجیبه

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن عجیبه (۱۱۶۰ – ۱۲۲۴ قمری)، عارف، شاعر و مفسر مراکشی و از چهره‌های برجسته عرفان در مراکش (مغرب) است.

 

ویژگی ها

ابوالعباس‌ احمد بن‌ محمد بن‌ مهدی‌ بن‌ عجیبة حسنى‌، در قریة الخمیس‌، واقع‌ در ناحیه منسوب‌ به‌ قبیله انجرا، در سواحل‌ جنوبى‌ مدیترانه‌ میان‌ طنجه‌ و تطوان‌ از شهرهای مراکش در سال ۱۱۶۰ یا ۱۱۶۱ قمری متولد شد. خانواده او از شرفای‌ (سادات‌) محل تولدش بوده‌اند. نسبش در اصل‌ از طریق‌ حسن‌ مثنى‌ و امام حسن (ع) به‌ حضرت على‌ (ع) مى‌رسد.

احمد بن‌ محمد تحصیلات‌ مقدماتى‌ و قرائت‌ قرآن‌ را در زادگاه‌ خود فراگرفت‌ و مدتی در قصر الکبیر نزد فقیه‌ محمد السوسى‌ و سپس‌ در تطوان‌ نزد استادانى‌ چون‌ احمد الرشا، عبدالکریم‌ بن‌ قریش‌ و محمد ورزازی‌ به‌ تحصیل‌ فقه‌ و کلام و تفسیر و علوم‌ ادبى‌ پرداخت‌. هنگامى‌ که‌ شیخ‌ محمد جنوی‌ به‌ تطوان‌ آمد، وی‌ ملازم‌ مجلس‌ درس‌ او شد و فقه‌ و حدیث و سپس‌ مباحثى‌ در عرفان‌ را از او فراگرفت‌.

پس‌ از وفات‌ محمد جنوی‌، ابن‌ عجیبه‌ عازم‌ فاس‌ شد و در آنجا به‌ مجلس‌ درس‌ سیدی‌ محمد التاودی‌ ابن‌ سوده‌ پیوست‌ و از او اجازه تدریس‌ و نقل‌ حدیث‌ گرفت‌. ولى‌ چندی‌ بعد به‌ تطوان‌ بازگشت‌ و به‌ تعلیم‌ و تدریس‌ مشغول‌ شد و در این‌ سفر با عارف‌ مشهور سیدی‌ محمد بوزیدی آشنا و به‌ طریقه درقاوی‌ وارد شد.

وی‌ قبلاً در مجالس‌ درس‌ محمد جنوی‌ به‌ عرفان‌ گرایش‌ یافته‌ و حکم‌ ابن‌ عطاءالله‌ و اصول‌ الطریقة شیخ‌ زرّوق‌ را خوانده‌ بود ولى‌ ورود به‌ طریقه درقاوی‌ تحولى‌ اساسى‌ در فکر و روح‌ او پدید آورد، از علوم‌ ظاهر به‌ علم‌ باطن‌ روی‌ آورد، از علایق‌ دنیوی‌ دست‌ شست‌ و در زی‌ّ صوفیه‌ به‌ سیاحت‌ در نواحى‌ مختلف‌ و ارشاد طالبان‌ و تأسیس‌ زاویه‌هایى‌ برای‌ اجتماع‌ صوفیه‌ و سیر و سلوک‌ روحانى‌ پرداخت‌.

روزی مردی نزد او آمد و در دل، قصد فریب داشت. ابن عجیبه با نگاهی او را شناخت و فرمود: «خدا را در نظر گیر، ای برادر.» آن مرد شرمنده شد و از قصد خود منصرف گشت. تفسیر او بر قرآن، معروف به «البحر المَدید فی تفسیر القرآن المجید»، شاهدی بر کرامت علمی و معنوی اوست. ابن عجیبه خود اشاره می‌کند که بسیاری از معانی و اسرار قرآنی، در هنگام تفکر و ذکر بر او «الهام» شده است. «آنچه در این تفسیر نگاشته‌ام، جز پرتوی از انوار قرآن است که خداوند بر قلبم افکنده است.»

یکی از مریدان می‌گوید: «در دل تصمیم گرفتم سفر کنم و هنوز زبان نگشوده بودم که شیخ فرمود: سفرِ تو در این وقت به ضرر دین توست؛ درنگ کن تا نشانه‌اش بیاید.» بسیاری از محققان متأخر گفته‌اند: «البحر المدید» یکی از مهم‌ترین تفاسیر ذوقی – عرفانی در جهان اسلام است. یکی از محققان معاصر مغربی می‌گوید: بسیاری از تفاسیر صوفیه را خواندم، اما در حسن جمع بین تفسیر ظاهری و اشاره باطنی مانند البحر المدید ندیدم.

 

از منظر فرهیختگان

محمد بن ادریس العمراوی می‌گوید: احمد بن عجیبه، بحر عمیقی از علم و معرفت است؛ او وارث علوم اولیاء و وارث اخلاق انبیاء است.

محمد بن علی سنوسی می‌گوید: ابن عجیبه «مجدد قرن سیزدهم هجری» و جایگاه علمی و عرفانی بالایی دارد.

عبدالحلیم محمود می‌گوید: ابن عجیبه یکی از استوانه‌های عرفان شاذلیه در دوران متأخر است. تفسیر او بر الحِکَم العطائیة، «نوری بر نور» است.

 

آثار

  • البحر المدید فى‌ تفسیر القرآن‌ المجید
  • ایقاظ الهمم‌ فى‌ شرح‌ الحکم‌
  • الفتوحات‌ الالهیة فى‌ شرح‌ المباحث‌ الاصلیة
  • معراج‌ التشوف‌ الى‌ حقائق‌ التصوف‌
  • الفتوحات‌ القدوسیة فى‌ شرح‌ المقدمة الاجرومیة

 

عروج ملکوتی

احمد بن عجیبه در غماره‌ به‌ طاعون‌ مبتلا شد و در سال ۱۲۲۴ قمری درگذشت‌. مقبره او در نزدیکى‌ طنجه‌ در مراکش، بر بلندی‌هایى‌ که‌ بر قریه زمیج‌ و نیز بر دریا و صخره‌های‌ جبل‌الطارق‌ مشرف‌ است‌، واقع‌ شده‌ است.

احمد بن ادریس

به نام آفریننده عشق

 

سید احمد بن ادریس حسنی ابوالعباس (۱۱۷۲ – ۱۲۵۳ قمری)، معروف به احمد بن ادریس، مفسّر، محدّث، عارف و موسس طریقه ادریسیه بود.

 

ویژگی ها

او از سادات حسنی است و نسب وی از طریق ادریس بن عبدالله بن حسن (عبدالله محض) به امام حسن (ع) می‌رسد. احمد در آبادی میسور، در نزدیكی فاس واقع در مغرب (مراكش) زاده شد و پس از فراگیری علوم مقدماتی به فاس سفر كرد و در آنجا به آموختن علوم متداولِ آن روزگار پرداخت. در آنجا با علاّمه مُجَیدری، یكی از عالمان شنقیط، آشنا شد و از وی دانش فراگرفت و با وساطت او به دیدار عبدالوهّاب تازی، از پیشوایان تصوف مغرب رفت و از او و ابوالقاسم غازی طریقه تصوف شاذلی را آموخت. پس از آن، ابن ادریس مجلس درسی تشكیل داد كه گاه استادش عبدالوهّاب از روی احترام در درس وی حاضر می‌شد. با اینكه احمد به شدت تحت تأثیر ‌اندیشه‌های عبدالوهّاب بود، پس از مرگ استادش از یكی دیگر از مشایخ تصوف به نام ابوالقاسم وزیر غازی پیروی كرد. گفته‌اند كه پس از مرگ آخرین پیشوایش از خدا خواست تا شخص دیگری را به عنوان قطب و پیشوا به او بشناساند، اما به او الهام شد كه دیگر در پهنۀ زمین كسی نیست تا وی از او چیزی فراگیرد، مگر قرآن كه می‌تواند راهنمای او باشد. چنانكه خود گوید، پس از آن فقط با قرآن انس گرفت و تا مرگ از او جدا نشد؛ از این رو، سخنان و آموزه‌های او عمدتاً صبغه قرآنی یافت. شاگردش محمد عثمان المیرغنی می‌نویسد: «استادم معانی آیه را می‌گفت، گویی که فرشته‌ای آن را اکنون در گوش او تلاوت می‌کند.»

ابن ادریس به مكه سفر كرد و مدت ۱۴ سال در آنجا اقامت گزید و با عالمان مذاهب مختلف اسلامی ‌آشنا شد و با آنان به بحث و تبادل نظر پرداخت و براساس بینش وحدت‌گرایانه صوفیانه‌اش كوشید تا اختلاف نظرهای فرقه‌ای میان عالمان و پیروان مذاهب موجود اسلامی ‌را كاهش دهد. سید احمد سنوسی، از پیشوایان فرقه «شاذلیه» و از عالمان مغرب، در مكه با ابن ادریس دیدار كرد و از وی دانش آموخت. پس از آن، ابن‌ادریس به دعوت سید احمد سنوسی به مغرب بازگشت و آنگاه به دعوت محمد مجذوبی سواكنی، از عالمان سودان، به آن دیار سفر كرد و مدتی در آنجا ماند. سرانجام به یمن رفت. وی ابتدا به شهر حدیده و سپس به زبید مهاجرت كرد و در آنجا با حافظ عبدالرحمن بن سلیمان اهدل، مفتی زبید، آشنا شد و مدتی نیز در خانه او ساکن شد.

چنان كه از منابع احوال و افكار ابن ادریس برمی‌آید، او در روزگار خود در مغرب و یمن، و در میان اهل تصوف و عرفان از شهرت و نفوذ قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود. با اینكه طریقۀ اصلی او «شاذلیه» بود، خود طریقه‌ای را پایه‌گذاری كرد كه به «احمدیه» یا «ادریسیه» شهرت یافت. برخی از صوفیانِ بنام مغرب و یمن در سده ۱۳ قمری، از آرای او بسیار تأثیر پذیرفتند و بر اساس تعلیمات او طریقه‌هایی را در سیر و سلوك صوفیانه بنیاد نهادند. احمد سنوسی با اینكه خود پیرو فرقه شاذلیه بود، تحت تأثیر افكار ابن ادریس قرار گفت و فرقۀ خاصی به نام «سنوسیه» منسوب به او بنیاد پذیرفت. از این‌ رو این فرقه از حیث تعالیم و ‌اندیشه‌ها، طریقه‌ای است بین شاذلیه و ادریسیه.

سلسله ادریسیه هم اكنون نیز در سومالی، جیبوتی و اریتره طرفدارانی دارد. از ابن ادریس ستایش‌های بسیار شده است. برخی مقام عرفانی او را تا حد ابن عربی و جلال‌الدین بلخی بالا برده و كرامات بسیاری به او نسبت داده‌اند. گفته شده است كه او قادر بود در خواب و حتی در بیداری محمد (ص) را دیدار كند. چنان كه از گفته ریحانی برمی‌آید، ابن ادریس، مانند صوفیان دیگر، دعوت به زهد و توكل می‌كرد و حتی كار برای كسب روزی و مال را نیز ناروا می‌دانست و جهاد را به جهاد با نفس منحصر می‌كرد. وی در علوم قرآنی و حدیث مهارت تام داشت و در زمره حافظان حدیث بود. گویند روزگاری كه وی در مكه می‌زیست، گروهی از عالمان به او حسد می‌ورزیدند و برای اینكه دانش او را بیازمایند، احادیث بسیاری، كه در میان آن‌ها حدیث مقطوع، موصول، ضعیف و صحیح وجود داشت، بر وی عرضه می‌كردند و او با حوصله تمام به نقّادی می‌پرداخت و اسناد صحیح آن‌ها را باز می‌گفت.

در یمن و صعید مصر مشهور بود که با دعای سید احمد بن ادریس، بیماران سخت‌حال بهبود می‌یافتند. مردی که فلج شده بود، با دعای کوتاه شیخ برپای خود ایستاد و گریست. شیخ فرمود: «این از من نبود؛ نور رحمت خداست که چون بر قلبی نازل شود، قالب را نیز به حرکت آورد.» در جیزان و تهامه (یمن) مردم اعتراف داشتند که هرجا شیخ قدم می‌گذارد، آب و رزق فراوان می‌شود. در کتاب المنن العلیة آمده است: «روستایی که سال‌ها بی‌باران بود، پس از ورود شیخ سه روز باران رحمت بارید.»

 

از منظر فرهیختگان

محمد عثمان میرغنی می‌گوید: استادم احمد بن ادریس، وارث علوم نبوی بود. دلش آینه‌ای بود که انوار حقیقت در آن می‌تابید.

محمد بن علی سنوسی می‌گوید: من هرچه دارم از شیخم احمد بن ادریس دارم. او چراغ راه اهل حقیقت بود و خداوند در قلبش علمی نهاد که از کتب به‌ دست نمی‌آید.

علامه احمد زینی دحلان می‌گويد: سید احمد بن ادریس، یکی از عارفان محقق و مربیان کامل این امّت بود.

 

آثار

  • السلوک
  • المحامد الثمانیة
  • روح السنة
  • رسالة القواعد

 

عروج ملکوتی

ابن ادریس در پیان عمرش به شهر صبیا رفت و در آنجا به نشر افكار و تبلیغ طریقه خود پرداخت و در سال ۱۲۵۳ قمری در همانجا درگذشت.

ابوالحسن شاذلی

به نام آفریننده عشق

 

نورالدین ابوالحسن علی بن عبدالله بن عبدالجبار (۵۹۳ – ۶۵۶ قمری)، معروف به ابوالحسن شاذلی، مؤسس طریقت شاذلیه و یکی از بزرگ‌ترین اولیای صوفیه در جهان اسلام است.

 

ویژگی ها

ابوالحسن شاذلی در غماره در نزدیکی سبته در شمال مراکش زاده شد. نیای پدری وی از سلسله ادریسیان منسوب به خاندان هاشمی و نیای مادری وی از شاهزادگان قماره بودند. طبق تاریخ تعریف شده جد شیخ ابوالحسن از روستای جودی (کوه جودی) شمال کوردستان‌ و از نوادگان سلطانی هستن طی سفری به غماره کوچ نموده‌اند. وی طبقه گفته و خودش از ملت الکراد نسب‌ است و وی مذهب مالکی داشت و برای تحصیل علوم رایج و جستجوی معرفت پا در راه سفر گذاشت. ابوالحسن در قله جَبَلُ العَلَم نزدیک شهر تطوان عزلت پیشه کرد. او در جوانی در نزد عبدالسلام بن مشیش شاگردی نمود، تعالیم شیخ مشیش در زندگانی شاذلی تأثیر زیادی داشت. او به اشارت شیخ عبدالاسلام به ناحیه‌ای در تونس که شاذلی نامیده می‌شد، سفر کرد و به سبب اقامت در آن ناحیه به شاذلی شهرت یافت.

وی در شاذلی مراحل سلوک را پیمود و به ترویج تعالیم صوفیه همت گمارد. طریقه او در مغرب رواج پذیرفت و شمار زیادی از مردم و عده ای از خانواده سلطان به این طریقه تمایل پیدا کردند. در سال ۶۴۲ قمری وی به همراه پیروانش از مغرب به اسکندریه رفت و در محلی که سلطان ایوب بدو بخشیده بود اقامت گزید. طریقه ابوالحسن شاذلی در مصر با اقبال زیادی روبرو شد و شمار فراوانی از اهل علم و صاحبان منصب و طبقات مختلف مردم به حلقه پیروان آن پیوستند. او همچنین سفری کوتاه به اسپانیا داشت تا این که سرانجام در اسکندریه ساکن شد. شاذلی در اسکندریه ازدواج کرد و صاحب فرزندان شد. در این زمان شاذلی در اسکندریه و قاهره شاگردان و مریدان بسیاری داشت که از طبقات مختلف مردم بودند.

از یازده فرزند ایشان فقط سه فرزند در قید حیاتش ماندند. شیخ طه در ولایت مصر، شیخ عبدلله در ولایت سوریه و شیخ خالد بن حسن در بلاد کردستان ایران، شهر مریوان واقع بودند که شیخ خالد شاذلی به عنوان فرمانده،  برای جنگ با تارتارها به سوی عراق لشکرکشی کرد و سپس به بلاد مریوان رفت و مشغول به خدا پرستی بود. نوه ایشان، شیخ زکریا، طریقت شاذلی را در این بلاد رواج داد و همسر ایشان که شاهدخت بخارا به اسم “بی‌بی اراک” بود، از ایشان صاحب دوازده فرزند پسر بود که به مقام قطب رسیده بودند. از میان پسرهایش که برجسته‌تر بودند، شاه نعمت الله ولی و شیخ پیریونس انجیران بود که به مقام قطب زمان رسیده بود. مهم‌ترین مریدان شاذلی، ابوالعباس مُرسی بود که پس از او قطب طریقت شاذلیه گردید. شاذلی در عمر خود، کتابی ننوشت بلکه گفت کتاب‌های من، اصحاب من هستند.

مشرب عرفانی ابوالحسن بر دو رکن استوار بود: ذکر و توحید. تعالیم ابوالحسن شاذلی با مبانی سنت اول انطباق دارد. غایت و موضوع اصلی در مبانی عرفانی شاذلیه معرفت الهی است. تعالیم شاذلیه بیشتر مبتنی بر انجام معاملات و به جا آوردن آدابی است که سالک را به معرفت و توحید می‌رساند. این تعالیم کاملاً با احکام شریعت موافق است و روحیه بی اعتنایی به دنیا را در میان آنان ترویج می‌کند. البته به رغم ترویج مشیِ زاهدانه در میان شاذلیه، تعالیم آن‌ها موجب نمی‌شد که آن‌ها راه انزوا در پیش گیرند و خود را از جامعه و قشرها مردم متمایز سازند یا با پوشیدن لباس‌هایی خاص، خود را نشان دار سازند. آن‌ها مانند دیگران در فعالیت‌های اجتماعی شرکت می‌کردند و هر یک متناسب با توانایی و علاقه خود پیشه و حرفه‌ای را برمی‌گزیدند.

از دو طریق مشرب عرفانی ابوالحسن شاذلی را به شیخ ابومدین مغربی می‌رسانند: یکی از طریق محمد بن حرازم و ابو محمد صالح بن بنصار؛ و دیگری به واسطه عبدالاسلام مشیش، عبدالرحمان العطار الزیات و عبدالقادر گیلانی. از طریق انتساب از طریق دوم در بعضی از تذکره‌ها طریقه شاذلیه را قادریه شاذلیه هم خوانده‌اند. یکی از مشهورترین کرامات شاذلی، فراست خارق‌العاده او بود. گفته‌اند: «هرگاه کسی نزد او می‌آمد، پیش از سخن گفتن، حال او را می‌دانست؛ چه چیزی در دل دارد، چه نیازی دارد، و چه مقامی در پیش دارد.»

در لطائف المنن آمده است: او روزی در مسجد، مردی را دید که در دل قصد سرقت داشت. شاذلی به او نگریست و گفت: «ای فلانی، گمان مکن خدا از دل تو غافل است؛ بازگرد و توبه کن.» شاذلی در اوج حالات روحی، به مشاهده انوار الهی و تجلیات ربانی نائل می‌شد. مریدانش نقل کرده‌اند: «گاهی در هیبت و نورانیت حضرت شیخ، عقل از سر ما می‌پرید و حالتی از وجد بر ما غالب می‌شد.» دعا برای ابوالحسن شاذلی، سلاحی کارآمد و راهی مستقیم به سوی خدا بود. از او نقل شده است: «هر که بر ما وارد شود و از ما چیزی طلب کند، دعای او مستجاب است.»

در دوران قحطی و خشکسالی در مصر، مردم به او پناه بردند. او دعا کرد و خداوند باران رحمت را نازل فرمود. همین‌طور، نقل شده است که وی با دعای خویش، برکت را در رزق و روزی مردم افزون می‌ساخت. یکی از مهم‌ترین کرامات شاذلی، محافظت از مریدانش در برابر بلایا و سختی‌ها بود. در جامع کرامات الأولیاء آمده است که شاذلی پیش از سفر حج، به مریدانش فرمود:
«هر کس که دعای من را در روز عرفه بخواند، در آن سال از هر گزندی در امان خواهد بود.» این دعا بعدها به «دعای ابی الحسن الشاذلی» معروف شد و بسیاری از مریدانش در طول سال، به برکت آن از بلاها در امان ماندند. او چنان کلام نافذی داشت که هر شنونده‌ای را تحت تأثیر قرار می‌داد. «با یک نگاه، صدها نفر در مجلس او توبه می‌کردند و به راه خدا بازمی‌گشتند.»

 

از منظر فرهیختگان

ابن عطاءالله اسکندری می‌گوید: تمام آنچه از علوم و معارف دارم، از برکت نگاه و دعای شیخ ابوالحسن شاذلی است‌.

عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: ابوالحسن شاذلی، پرچم‌دار عرفان در زمان خویش بود و راه را برای عرفای پس از خود هموار ساخت.

احمد زروق می‌گوید: در قواعد التصوف، شاذلی را از کسانی می‌داند که حقیقت توحید را در جامه‌ عمل پوشانده‌اند.

 

عروج ملکوتی

شاذلی در سال ۶۵۶ قمری در صحرای عیذاب مصر در نزدیکی دریای سرخ، در حالی که در مسیر حج بود درگذشت.

ابوالعباس مُرسی

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن عمر بن علی بن مُرسی (۶۱۶ – ۶۸۶ قمری)، معروف به ابوالعباس مُرسی، از بزرگ‌ترین اولیا و مشایخ طریقت شاذلیه و خلیفه‌ مستقیم ابوالحسن شاذلی است.

 

ویژگی ها

وی در مرسیه، در شرق اندلس به دنیا آمد و مقدمات علوم را در همان شهر فرا گرفت. در اوان نوجوانی و در روزگاری كه فشار مسیحیان برای تسخیر آن نواحی شدت گرفته بود، همراه پدر و مادرش رهسپار سفر حج شد، ولی در راه دریا گرفتار طوفان شدند و كشتی ایشان در آب فرو رفت. پدر و مادر او در این حادثه از میان رفتند، ولی ابوالعباس وبرادرش جمال‌الدین جان به سلامت بردند و سرانجام خود را به تونس رساندند. جمال‌الدین در آنجا به تجارت مشغول شد و ابوالعباس به تحصیل علوم پرداخت و در همین اوقات با ابوالحسن شاذلی كه به تونس آمده بود، دیدار كرد و مجذوب و مرید او شد.

وی از تونس با ابوالحسن شاذلی به اسكندریه رفت و تا پایان عمر او همواره در سفر و حضر ملازم او بود. ابوالحسن شاذلی نسبت به او توجه خاص داشت و ظاهراً احساس نوعی یگانگی و نزدیكی با او می‌كرد، چنانكه دختر خود را به عقد او درآورد. وی خطاب به او می‌گفت: «ای ابوالعباس، مصاحبت من با تو برای آن است كه تو من باشی و من تو باشم» و نیز « … آنچه در اولیا هست در تو هم هست و آنچه در تو هست، در اولیا نیست.» ابوالعباس در علوم شریعت تبحر كامل داشت، چنان كه خود می‌گفت: «فقها در آنچه دارند، با ما شریكند، اما در آنچه ما داریم، با ما شریک نیستند.» وی سالیان دراز در اسكندریه مقیم بود و به تحصیل و كسب و معرفت و ارشاد و تعلیم مریدان اشتغال داشت و سرانجام در همان شهر وفات یافت.

ابوالعباس مانند استادش ابوالحسن شاذلی از تألیف و تصنیف پرهیز داشت. ابوالحسن شاذلی می‌گفت كه آثار من شاگردان من هستند و ابوالعباس معتقد بود كه «علوم این طایفه علوم تحقیق است و عقول خلق تحمل آن را ندارد.» روش ابوالعباس مرسی در تصوف چون مشایخ دیگر طریقۀ شاذلی جمع میان علم و ذوق بود و طریقت را بر شریعت مبتنی می‌دانست. در مجالس درس وی، هم كتاب‌های فقه، حدیث و تفسیر تدریس می‌شد و هم كتاب‌های عرفانی. ابوالعباس مریدان و شاگردان را به كار و كسب معاش ترغیب و توصیه می‌كرد و از چشم داشت به انعام و احسان دیگران بر حذر می‌داشت. از او روایت كرده‌اند كه می‌گفت: «كسی كه به نزد ما آید، به او نمی‌گوییم كه پیوندهای خود را ترک كن، بلكه چنان می‌كنیم كه رسول خدا می‌كرد و هركس را به هر پیشه‌ای كه بود، قرار می‌داد، ولی از او می‌خواهیم كه در كار و پیشه خود، امین و درستكار باشد، چنان كه رسول خدا فرمود.»

شاذلیه سلسله طریقت خود رابه حسن بن علی (ع) می‌رساندند و ابوالحسن شاذلی را از اعقاب آن حضرت می‌شمرده‌اند. ابوالعباس مرسی می‌گفت: «طریقت ما به مشرقیان و مغربیان منسوب نیست، بلكه یكی پس از دیگری به حسن بن علی بن ابی طالب (ع) می‌رسد و او نخستین اقطاب است.» ابن عطاءالله در لطائف المنن می‌نویسد: «شیخ مرسی پیش از آمدن مردی، او را نام برد و گفت: فلان کس در راه است و در دلش شک دربارهه طریقت دارد؛ چون آمد، او را با یک کلمه به یقین رسانید.» در دوران قحطی اسکندریه نیز که مردم به او پناه بردند، او دست به دعا بلند کرد و گفت: «بار الها، به حرمت پیامبر (ص)، باران رحمتت را بر نامحرومان هم نازل کن.» تا همان شب باران پیاپی بارید.

عبدالوهاب شعرانی در الأنوار القدسیه نقل می‌کند: «حالت شیخ چنین بود که در ذکر، نور از رخسارش پیدا می‌شد؛ بسیاری آن را می‌دیدند و از ترس بیهوش می‌شدند.» ابن نجیب در تحفة الأحباب می‌نویسد: «چنان تأثیری در دل‌ها داشت که حتی علمای رسمی، پس از حضور در مجلسش، دیده‌ها و معناهای تازه در علم یافتند.» او از نظر مریدانش «قطب الزمان» بود و اعتقاد داشتند که حالش در عالم اثر می‌گذارد.

از منظر فرهیختگان

ابوالحسن شاذلی می‌گوید: او خلیفه‌ من است؛ علم من در قلب او نازل شد. اگر مرا نشناختند، او را بشناسند.

ابن عطاءالله اسکندری می‌گوید: هرچه دارم از او دارم؛ او دریایی است که من قطره‌ای از آنم.

عبدالوهاب شعرانی می‌گوید: در هر دوره، مردانی هستند که به واسطه آنان رحمت بر خلق نازل می‌شود؛ در عصر ما ابوالعباس مرسی چنین بود.

عبدالحلیم محمود می‌گوید: ابوالعباس مرسی، قلب طریقت شاذلیه است. او عرفان را از حالت دعوت فردی به تربیت جمعی رساند.

 

عروج ملکوتی

ابوالعباس در سال ۶۸۶ قمری در اسکندریه درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.