نوشته‌ها

 

به نام آفریننده عشق

 

حسن حسن‌زاده آملی (۱۳۰۷ – ۱۴۰۰ شمسی) مشهور به علامه حسن‌زاده آملی، فیلسوف و عارف شیعه اهل ایران بود. حسن‌زاده آملی از علامه شعرانی، اجازه اجتهاد و اجازه نقل حدیث دریافت کرد.

 

ویژگی ها

حسن حسن‌زاده آملی اواخر سال ۱۳۰۷ شمسی، در روستای ایرا، از توابع آمل، متولد شد. او در شش سالگی خواندن و نوشتن را در مکتب‌خانه آموخت و در سال ۱۳۲۳ دروس حوزوی را آغاز کرد. وی ادبیات عربی و درس‌های مقدماتی را در آمل از محمد غروی، میرزا ابوالقاسم فرسیو و دیگران آموخت.

حسن‌زاده آملی با اتمام دروس مقدماتی حوزه، لباس روحانیت پوشید و در ۲۲ سالگی برای ادامه تحصیل، وارد تهران شد. او در تهران، فقه و اصول را از افرادی چون سید احمد لواسانی، ابوالحسن شعرانی، سیدابوالحسن رفیعی قزوینی و محمدتقی آملی آموخت. حسن‌زاده تفسیر،‌ رجال، درایه، ریاضی، هیئت، نجوم و طب را نیز از علامه شعرانی آموخت و در سال ۱۳۵۲ شمسی از او اجازه اجتهاد و اجازه نقل حدیث دریافت کرد. وی، یازده سال نزد مهدی الهی قمشه‌ای، «منظومه» سبزواری، بخش‌هایی از اسفار و «شرح خواجه بر اشارات» را فرا گرفت و در جلسات تفسیر قرآن او نیز حاضر می‌شد.

حسن‌زاده آملی، پس از چهارده سال تحصیل در تهران، در مهر ۱۳۴۲ شمسی به قم رفت و به مدت ۱۷ سال در دروس علامه طباطبایی حاضر شد. در این مدت، بخش‌هایی از کتاب بحارالانوار و تمهید القواعد را نزد وی خواند. همچنین در دروس فلسفی و عرفانی سید محمدحسن الهی، برادر علامه طباطبایی، شرکت کرد. سید مهدی قاضی طباطبایی، فرزند سید علی قاضی به مدت چهار سال استاد او در علوم ارِثْماطیقی بود. حسن‌زاده از این دوره به نیکی یاد کرده و بخش‌هایی از تأثیرپذیری اخلاقی را به این دوره نسبت داده است. بر اساس خاطرات حسن‌زاده در کتاب انسان در عرف عرفان، استاد او در عرفان عملی، علامه طباطبایی بوده است.

حسن‌زاده آملی پس از سکونت در قم، به تدریس دروس فلسفه و عرفان مشغول شد و شرح منظومه، اشارات، اسفار اربعه، شرح فصوص قیصری، شرح تمهید و مصباح الانس را تدریس کرد. او همچنین حدود هفده سال دروس ریاضیات، هیأت، وقت و قبله را درس داده که کتاب دروس «معرفة الوقت و القبلة» محصول آن درس‌هاست. به باور حسن‌زاده آملی، دین، فلسفه و عرفان، با هم هماهنگ‌اند. او ادعای یونانی‌ بودن فلسفه اسلامی را نادرست می‌داند و معتقد بود فیلسوفان مسلمان، اندیشه‌های فلاسفه پیش از اسلام را عمق بخشیده‌اند. به گفته سید یدالله یزدان‌پناه، از شاگردان وی، حسن‌زاده بیشترین تأثیر را از ملاصدرا و ابن عربی پذیرفته است. وی برای نخسین بار از وحدت شخصی وجود به توحید صَمَدی تعبیر کرده و برای اثبات آن از واژه صمد در سوره توحید بهره برده است.

حسن‌زاده آملی، قرآن را سرچشمه معارف الهی می‌داند. از نظر او نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، اصول کافی، بحار الانوار و دیگر جوامع روایی از قرآن سرچشمه‌ گرفته‌اند و مرتبه نازل قرآن هستند. به باور او، گفتارهای امامان معصوم، بازگشت به قرآن دارد. از دیدگاه علامه حسن‌زاده، قرآن، فلسفه و عرفان جدا از یکدیگر نیستند. وی، حقیقت دین و عرفان را یکی می‌داند و آن معرفت به خدا، اسماء، افعال، احکام و کتاب خدا است. وی عرفان را علم انسان‌ساز می‌داند و بر این باور است که سرچشمه عرفان واقعی، وحی، پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) است. از نظر او، عرفان اصیل انسان‌ساز، در اتصال به قرآن است و امامان معصوم، معلمان بشر و سفیران الهی هستند که دستورالعمل‌های انسان‌ساز، یعنی قرآن را برای بشر توضیح می‌دهند.

آیت‌الله حسن‌زاده، حکمت متعالیه را سیر تکاملی فلسفه اسلامی دانسته و معتقد است حکمت متعالیه، برهان آمیخته با شهود (عرفان) است. از نظر وی، فلسفه‌ای که با دین الهی مخالفت کند، قابل قبول نیست؛ آنچه را که دین الهی رد و انکار کند، فلسفه محسوب نمی‌شود. حسن‌زاده آملی ادعای «یونانی بودن فلسفه اسلامی» را رد می‌کند و معتقد است که‌ اندیشه‌های فلاسفه پیش از اسلام سطحی است و فیلسوفان اسلامی این اندیشه‌ها را عمق داده و به تعبیر او پخته‌اند. به گفته سید یدالله یزدان‌پناه، حسن‌زاده آملی بیشترین تاثیر را از ملاصدرا و ابن عربی گرفته است. همچنین از نظر وی، شرق و غرب، گرچه در صنایع پیشرفت داشته‌اند؛ اما آنها از حقیقت انسانی و علم انسان‌سازی که مدینه فاضله در پی دارد، دورند.

علامه حسن‌زاده معتقد است وجودی غیر از وجود خدا نیست و آنچه به آن ماسِوَی‌الله (غیر خدا) گفته می‌شود مَظهرهای او (جای آشکار شدن او) هستند؛ البته او تأکید می‌کند خالق، خالق است و مخلوق، مخلوق، و خالق از هر عیب و نقصی پاک است. او برای روشن شدن موضوع، به دریا و موج‌های آن مثال می‌زند که موج‌ همان دریا نیست ولی جدا و غیر از دریا هم نیست. وی بر اساس برخی روایات، بر این باور است که جدا بودنِ مخلوقات از خدا مانند جدا بودنِ شیئی مادّی از شیئی مادی دیگر نیست؛ بلکه خدا با صفت قهر و قدرت خود و مخلوق با صفت نقص خود از یکدیگر جدا هستند. به گفته حسن‌زاده آملی برداشتی از وحدت وجود که در آن مخلوقات وهم و خیال دانسته شده، نادرست است.

او از وحدتِ شخصیِ وجود به توحید صَمَدی تعبیر کرده است. گفته شده وی نخستین کسی است که این تعبیر را به‌کار برده است. او تعبیر توحید صمدی را از واژه صَمَد در سوره توحید برگرفته است. حسن‌زاده راه رسیدن به شناخت حقیقیِ توحید را، راه شهود عرفانی دانسته و در دیوان خود چنین سروده است:

همه از دست شد و او شده است   اَنَا و اَنْتَ و هو، هو شده است

درس عشق است و الفبائی نیست   لایق او دل هر جایی نیست

همچنین ایشان اشعار دیگری دارند مانند:

من این دنیای فانی را نمی‌خواهم نمی‌خواهم

من این لذّات آنی را نمی‌خواهم نمی‌خواهم

علی و آل پاکش را پذیرفتم پذیرفتم

فلانی و فلانی را نمی‌خواهم نمی‌خواهم

حسن‌زاده آملی به گفته خود، مکاشفاتی داشته و تعدادی از آنها را در کتاب انسان در عرف عرفان گرد آورده است. علامه حسن‌زاده همسرش را که در سال ۱۳۸۲ شمسی همزمان با شهادت حضرت فاطمه (س) درگذشت، در حیاط خانه‌اش در روستای ایرا، در اتاقی که آن را بیت‌ُالرَّحمَه (خانه مهربانی) نامید دفن کرد. بر اساس منابع غیر رسمی، حسن‌زاده دلیل این کار را خدمت بیشتر به همسرش دانسته است. حسن‌زاده بنا به وصیت خودش در همین اتاق، کنار همسرش دفن شد.

حسن‌زاده آملی چنانکه خودش گفته، پیش از تبعید امام خمینی به ترکیه در سال ۱۳۴۲ شمسی، به قم رفته و با وی بیعت کرده است. به گفته علی معلمی شاگرد او، حسن‌زاده آملی در شکست اتحادیه کمونیست‌های ایران که در سال ۱۳۶۰ شمسی در آمل، علیه جمهوری اسلامی ایران اقدام مسلحانه کردند (غائله آمل)، مؤثر بود. همچنین او از رهبری آیت‌الله خامنه‌ای حمایت می‌کرد و به گفته شاگردش حسن رمضانی در امور جزئی سیاسی دخالت نمی‌کرد. آیت‌ الله خامنه‌ای در پیام تسلیتی، از او با عنوان عالم ربانی، سالک توحیدی و دانشمند ذوفنون یاد کرده است.

حسن زاده آملی می گوید: در صبح روز شنبه نهم ذی الحجه ۱۳۸۶ قمری، روز عرفه به امتثال دستوری که از استادم علامه طباطبایى در مراقبت و توجه تام نشسته بودم، واقعه بر من روى آورد که صداى شديدتر از رعدهای سهمگين به گوشم خورده و فهميدم كه حالتی به من دست داد. بحمدالله هيچ ترس و هراسی به من روى نياورده بود ولى همه بدنم مثل كسى كه سرماى سخت بر او مستولى مى‌لرزيد و جهان را روشن و به رنگ بنفش می‌دیدم. در این حال، سوره مبارکه انبیاء را به من نمودند و به روی من گشودند و من آن را تلاوت می کردم، پس از برهه ای از زمان آن حال باز آمدم و از کثرت وجد و سرور و ذوق، بسیار گریستم و تا چندين روز بی‌تابى شگفتى داشتم.

همچنین ایشان می‌گویند: بعد از نماز صبح جمعه در سال ۱۳۸۹ قمری (۱۳۴۸ شمسی)، در حال توجه نشسته بودم. پس از برهه‌ای، بدنم به ارتعاش آمد ولی خفیف بود. بعد از چند لحظه‌اى شنيدم که شخصى با زبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مى كند: انّ الله و ملائكته يصلون على النّبى يا ايها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما. ولى من آن شخص را نديدم و از شنيدن آن آیه صلوات می‌فرستادم. در آن حال یکى به من گفت: بگو یا رسول الله، و من در پی در پی می‌گفتم یا رسول الله.  پس از آن با جمعی از مخلوق خاص محشور شدم که گفت و شنود بسیار با هم داشتیم. بعد از آن که از آن حال باز آمدم متنبه شدم که تلاوت آیه برای این جهت بود که روز جمعه بود و ذکر صلوات در این روز بسیار تاکید شده است.

علامه حسن‌زاده می‌گوید: در مبارک سحر شب چهارشنبه ۲۳ ديماه ۱۳۶۰ شمسی، شب ميلاد خاتم الانبياء (ص) و وصى او، امام صادق (ع) كه مصادف با شب شصتم وفات استادم طباطبايى صاحب تفسير الميزان بود، ایشان با سيماى نورانى حاكى از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود براىم متمثل شد و با لهجه‌ای شيرين و دلنشين از طيب طويّت و حُسن سيرت و سريرت بدين عبارت بشارتم داد: تو نيكو صورت و نيكو سيرت و نيكو سريرتى.

علامه می‌گوید: جمعه هشتم ذوالحجه ۱۳۸۷ قمری که روز ترویه بود، در حالتی بودم که دیدم صداى اذان بگویم می آید و تنم می لرزد، و مؤذن در پهلوی راست من است، ولکن من به کلى چشم بسوى او نگشودم و جمال مبارکش را به نحوى كامل زيارت نكردم، فقط شبح حضرتش گاه گاهى جلوه می‌كرد و پنهان مى‌شد. از يكى ديگر كه شخص او را مى ديدم ولی او را نشناختم اين موذن كيست كه بدين شيوايى و دلبريى اذان مى گويد؟ گفت اين جناب، پيغمبر خاتم، محمد بن عبدالله (ص) است. از اين بشارت چنان گريه بر من مستولى شده است كه از آن حال باز آمدم.

علامه حسن زاده می‌فرماید: در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى که در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم؛ در رؤیاى مبارک سحرى به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل کردم و به زیادت جمال دل آراى ولى الله اعظم، ثامن الحجج، على بن موسى الرضا (ع) نائل شدم. در آن لیله مبارکه، قبل از آن که به حضور ایشان مشرف شوم، مرا به مسجدى بردند که در آن مزار حبیبى از احباء الله بود و به من فرمودند: در کنار این تربت دو رکعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه که بر آورده است. من از روى عشق و علاقه مفرطى که به علم داشتم نماز خواندم و از خداوند سبحان، علم خواستم.
سپس به پیشگاه والاى امام هشتم، سلطان دین رضا روحى لتربه الفداء، و خاک درش تاج سرم، رسیدم و عرض ادب نمودم. بدون اینکه سخنى بگویم، امام که آگاه به سر من بود و اشتیاق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصیل آب حیات علم مى دانست فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفتم و چشم به روى امام گشودم، دیدم آب دهانش را جمع کرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود که: بنوش، امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع از کوثر دهانش آن آب حیات را بوسیدم و در همان حال به قلبم خطور کرد که امیرالمؤمنین على (ع) فرمود: پیغمبر اکرم (ص) آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم که هزار در علم و از هر درس هزار در دیگرى به روى من گشوده شد. پس از آن، امام طى الارض را عملا به من بنمود. آن خواب نوشین شیرین، از هزاران سال بیدارى من بهتر بود.
علامه می‌فرمایند: در سحر شب یکشنبه ۵ مردادماه ۱۳۴۸ بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح، در اربعینی که ذکر جلاله «الله» را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود. دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد، ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت. در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم. دیدم در این خانه زندانی هستم و نمی‌توانم به بیرون بروم. سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بی‌خود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی؟!

من در آن حال،  چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم (ص) برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد. از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن، چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم. هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیده بودم؛ و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیر بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین. خدای متعالی را به پیغمبر خاتم (ص) و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.

استاد مهدی اسکندری می گوید: علامه حسن زاده به عیادت بیماری که نابینا بود رفته بودند و آن نابینا را شفا دادند! همچنین شخصی از علامه حسن زاده پرسیده بود: شما چشم برزخی دارید؟ ایشان گفته بودند: چشم برای دیدن است، اینکه شما نمی‌بینید جای تعجب است!

از منظر فرهیختگان

علامه طباطبایی می گوید: حسن زاده را کسی نشناخت جز امام زمان (عج).

مهدی سمندری نجف آبادی می‌گوید: بعد از چهارده معصوم (ع)، مانند ایشان نیامده است.

آیت الله جوادی آملی می‌گوید: او عارفی کم‌نظیر بود که هم راه عقل و هم راه شهود را پیموده است. شخصیت آیت الله حسن زاده، یک شخصیت ستودنی است. این مسئله‌ “ذلک فضل الله یوتیه من‌ یشاء” است. بالاخره کمتر کسی به این توفیقات دسترسی پیدا می‌کند.

آیت الله خامنه‌ای می‌گوید: استادی کسی همچون حضرت آقای حسن زاده آملی دامت معالیه که میان مراتب عالیه علمی و مقامات و فتوحات معنوی و روحی جمع کرده‌اند، برای هر موسسه علمی، دانشگاه و حوزه‌ای مغتنم و موجب افتخار است.

آیت الله صالحی مازندرانی می‌گوید: در عصر حاضر، کسی را از جهت جامعیت در حدّ ایشان سراغ نداریم.

عبدالقائم شوشتری می‌گوید: در نماز ظهر و عصر علامه حسن زاده، طوایفی از جن، فوجی از مَلَک و جمعی از ابدال و اوتاد شرکت کرده و به ایشان اقتدا می‌کردند.

 

اساتید

 

شاگردان

  • مهدی شب‌زنده‌دار
  • سید محمدرضا مدرسی یزدی
  • اسماعیل منصوری لاریجانی
  • داوود صمدی آملی
  • حسن رمضانی
  • مهدی احدی
  • سید یدالله یزدان‌پناه
  • سید حسن شجاعی

 

آثار

  • سَرْحُ الْعُیون فی شَرْحِ الْعُیون
  • فَصُّ حِکْمَةٍ عِصْمَتِیَّةٍ فی کلمةٍ فاطمیَّة
  • الهی‌نامه
  • رساله لقاءالله
  • تصحیح نهج البلاغه
  • تکمله منهاج البراعه
  • رساله اَنَّهُ الْحَقّ
  • شرح فصوص الحکم
  • عرفان و حکمت متعالیه

 

عروج ملکوتی

علامه حسن‌زاده در سوم مهر ۱۴۰۰ شمسی (۱۸ صفر ۱۴۴۳ قمری) بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان شهر آمل درگذشت. جنازه او برای اقامه نماز به تهران منتقل شد و آیت‌الله خامنه‌ای بر پیکرش نماز خواند. مراسم تشییع علامه حسن‌زاده در پنجم مهر در آمل برگزار شد و ششم مهر در منزل شخصی خود در روستای ایرا دفن گردید.

خواجه عبدالله انصاری

 

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن ابی‌ منصور انصاری (۳۹۸ – ۴۸۱ قمری)، معروف به خواجه عبدالله انصاری و «پیر هرات»، از صوفیان بزرگ زمان خود بود و در عبادات و مناجات، بسیار تلاش می‌کرد.

 

ویژگی ها

خواجه عبدالله انصاری در سال ۳۹۶ هجری و به قولی ۳۹۵ هجری در افغانستان امروزی که در آن زمان، بخشی از ایران بود، متولد شد. خواجه عبدالله به «شیخ الاسلام» نیز معروف است و از نوادگان ابوایوب انصاری، صحابه پیامبر اسلام (ص) بود. این عالم اسلامی، از صوفیان بزرگ زمان خود بود و در عبادات و مناجات، بسیار تلاش می‌کرد. از آثار او چنین برمی‌آید که در علوم مختلف دینی، متبحر و صاحب نظر بود و برخلاف بسیاری از صوفیان، در حدیث نیز دارای معلومات بسیار و حتی صاحب نظر بوده است. از او نقل شده است که کتاب ترمذی را بهتر از دو صحیح بخاری و مسلم می‌دانسته و زمانی که علت را جویا شدند، چنین گفت: «از صحیح بخاری و مسلم، تنها کسانی می‌توانند استفاده کنند که به علم حدیث آشنایی کامل داشته باشند. برخلاف کتاب ترمذی که برای همه افراد قابل استفاده می‌باشد؛ هم عالمان و فقیهان و هم غیر ایشان، می‌توانند از این کتاب استفاده کنند.»

خواجه عبدالله، عالم در ادبیات فارسی، عربی و شعر بود. حتی از ایشان نقل شده است که شش هزار شعر از در حافظه داشت. مذهب وی حنبلی بود و مردم را نیز به این مذهب توصیه می‌کرد. وی کتابی هم در سیره احمد بن حنبل به نگارش در آورد. خواجه عبدالله ملاحظه هیچ حاکم و پادشاهی را نمی‌کرد و با صراحت و جدیت با منکرات آن‌ها برخورد می‌کرد. این عمل او موجب دشمنی‌های بسیار با او شد که حتی چندین مرتبه، دشمنانش قصد جان او را کردند. این پیر روشن ضمیر، دارای قوه ی حافظه ای بس خارق العاده بوده و آن طور كه خودش گفته: هر چه از قلم من بگذرد، آن را حفظ می كنم. در «فواید الرضویه» از ایشان نقل شده است: «سیصد هزار حدیث و هزار هزار سند حفظ كرده‌ام.» در نفحات الانس، از خواجه آورده است: «من صد هزار بیت از شعرای عرب یاد دارم.»

خواجه، در طریقت، به شیخ ابوالحسن خرقانی، عشق و ارادت می ورزید، چنانكه شیخ فرماید: «عبدالله مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمه آب زندگانی، چنان خورد كه از خود گشت فانی، كه نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی.» خواجه از زمان طفولیت در كسب علم و كمال، كوشید و از این تلاش و كوشش تا پایان عمر، دمی فرو نگذاشت. همیشه در افاضه و استفاضه به سر می‌برد، مقامی بس والا و ارادتمندانی بی‌شمار داشت، در هرات كه مجلس می‌گفت، طالبان و مریدان و شاگردان بی شمارش چنان مشتاقانه گرد می‌آمدند كه حدی بر آن متصور نبود. وی با آنكه مقام شیخ الاسلامی شهر را دارا بود و با توجه به مقام والایی كه داشت، به امر به معروف و نهی از منكر و اشاعه دین مبین اسلام می‌پرداخت و در این مورد مُجدّانه كوشش می‌نمود كه ظاهر شریعت از هر لحاظ مراعات گردد.

خواجه در تقوا، عبادت، مراقبت، ریاضت و حفظ حقوق دیگران، در عصر خود بی‌مثال و بی‌نظیر بود و به آنچه می‌گفت عمل می‌نمود. وی عارف و خداشناس بود و ارادتمندانش، با این فضایل ملكوتی و عرفانی او، چون پروانه به دور شمع وجودش می‌گشتند و از محضرش كسب فیض می‌نمودند. خواجه لازمه سلوک طریقت و حصول حقیقت را پیروى از شریعت مى‌دانست و طریقت دور از شریعت را تباهى و گمراهى مى‌شمارد. چنان كه گوید: “اصل تصوف لازم گرفتن كتاب و سنت است و كار كردن بدان و دست از رخصت و تأویلات بداشتن.” چنان كه گفته‌اند وى نه یک سر زاهد است كه از دنیا روى در هم كشد و در زاویه عزلت و ریاضت نشیند، و نه یک باره عاشق و سرگشته است كه در غلبه سكر و جنون پایكوبى و دست افشانى كند و در این كار سر از پا نشناسد. نه چون حلاج و بایزید است كه از “انا الحق” و دم زند و نه خود را در پیچ و خم افكار وحدت وجودى گرفتار سازد. از این گذشته، سخن پیر هرات آكنده از شوق و گرمى عاشقانه است و گهگاه پاره‌اى عبارات رنگین و موزون او چون غزلى شورانگیز در دل اثر مى‌گذارد.

روایت است که وی بارها در مسائل فقهی و حدیثی بدون مراجعه به کتاب، پاسخ‌ هایی می‌داد که بعداً کاملاً مطابق نصوص معتبر دیده می‌شد. شاگردان گفته‌اند که گاهی در حالت «تجلی» سخنانی می‌گفت که خود پس از بازگشت از آن حال، آن را «الهامی از سوی حق» می‌دانست. آورده‌اند که گاهی پیش از آنکه کسی سخن بگوید، حاجت و رنج او را باز می‌گفت. در طبقات‌الصوفیه آمده است: «به مریدان می‌گفت: دلتان را پاک دارید که ما حال دل را در چهره می‌بینیم.» یکی از کرامات اخلاقی او قدرت تبدیل نفوس سخت به دل‌های نرم بود. جامی می‌نویسد: «مردمان را با یک سخن، از سرکشی به بندگی کشانیدی.» در روایت‌های هرات آمده است که چون خواجه در منبر به مناجات می‌پرداخت، ستون‌ها و دیوارها از گریهٔ مردم می‌لرزید.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: خواجه عبدالله، ترجمان شوق و لسان صدق است؛ هرچه گفت، از حقیقت گفت.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: بر منبرِ عرفان، خواجه عبدالله سلطان است.» «اگر فارسی را شرفی باشد، از مناجات‌نامهٔ اوست.

عطار نیشابوری می‌گوید: او یکی از ارکان طریقت و پیشوایان حقیقت است. کلامش آتش در جان می‌زند.

محمد غزالی می‌گوید: اگر سخن خواجه نبود، بسیاری از معانی عرفان بر مردم پوشیده می‌ماند.

قشیری می‌گوید: خواجه عبدالله از اهل حال است و هر لحظه در تجددِ تجلی.

 

آثار

  • مناجات‌ نامه
  • منازل السائرین
  • صد میدان
  • تفسیر
  • طبقات الصوفیه
  • زادالعارفین
  • قلندرنامه
  • محبت‌ نامه
  • رساله دل و جان

 

عروج ملکوتی

در بعضی از منابع آمده است که خواجه عبدالله انصاری در پایان عمر نابینا شد و در نهایت در سال ۴۸۱ هجری در شهر هرات درگذشت.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید محمدمهدی بن مرتضی بن محمد بروجردی طباطبایی بحرالعلوم (۱۱۵۵ – ۱۲۱۲ قمری)، معروف به علامه بحرالعلوم، از عالمان و عارفان شیعه در قرن دوازدهم هجری بود.

 

ویژگی ها

سید محمد مهدی بحرالعلوم، پیش از صبحگاه عید فطر در سال ۱۱۵۵ قمری در شب جمعه چشم به دنیا گشود. پدر ارجمندش می گوید: در آن شب كه ولادت فرزندم مهدی بود، در عالم رؤیا امام هشتم (ع) را دیدم كه شمع بزرگی را به شاگردش محمد بن اسماعیل بن بزیع می‌دهد. محمد آن شمع را بر فراز بام منزل ما برده و روشن می‌كند. ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفته و دنیا را فرا می‌گیرد. بحرالعلوم تحصیلات خود را در زادگاهش کربلا و نزد پدر و شیخ یوسف بحرانی(صاحب حدائق) آغاز کرد و بعد به نجف رفت و نزد شیخ مهدی بن محمد فتونی عاملی و شیخ محمدتقی دورقی و شیخ محمدباقر هزار جریبی به کسب علم پرداخت. سپس به کربلا بازگشت و در درس وحید بهبهانی شرکت کرد. در سال ۱۱۸۶ قمری به مشهد سفر کرد و هفت سال در آنجا اقامت گزید.

در این مدت، گذشته از شرکت در مجالس علمی و مباحثه با علما، نزد میرزا میرزا محمدمهدی خراسانی به فراگیری فلسفه پرداخت و این حکیم او را به سبب مقام شامخ علمی‌اش بحرالعلوم خواند. این لقب که پیش از آن به کسی داده نشده بود، بعدها عنوان خاندان وی شد که تا امروز به آن شهرت دارند. پس از آنکه وحید بهبهانی به علت کهولت سن درسش را تعطیل کرد، بحرالعلوم به توصیه استاد به نجف بازگشت و در آنجا حوزه درسی تشکیل داد. سید بحرالعلوم در سال ۱۱۹۳ قمری به حج رفت و در مدت دو سالی که در حجاز بود، گذشته از اقدامات دینی، به تدریس فقه مذاهب اربعه پرداخت و افراد بسیاری در حلقه درسی او شرکت کردند.

شهامت اخلاقی و روحیه اصلاح‌طلبی بحرالعلوم سبب شد که در دوران ریاست عامّه، در اجرای تکالیف اجتماعی و دینی با بزرگان معاصر خود همکاری کند، از جمله: در مسایل فتوایی مردم را به تقلید از شیخ جعفر نجفی رهنمون شد. برای قضا و رسیدگی به خصومات، شیخ محیی الدین را معرفی کرد. برای اقامه جماعت، شیخ حسین نجف، عالم، زاهد و امام جماعت مسجد هندی را منصوب کرد. همچنین شاگردش سید جواد عاملی مؤلف مفتاح الکرامه را به تدوین کتب، از جمله تقریرات درس خود او که محور آن کتاب وافی فیض کاشانی بود، تشویق کرد. خود علامه بحرالعلوم نیز علاوه بر تدریس فقه و حدیث، به امور مردم رسیدگی می‌کرد. وی از کربلا به نجف مهاجرت كرد و در مركز بزرگ دانش‌های اسلامی، به بحث و تحقیق پرداخت و در مدتی كم، كه هنوز سنش از ۳۰ سال تجاوز نكرده بود، ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال كه به تدریس و تالیف اشتغال می ورزید، به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی می‌کرد و مشكلات اجتماعی مردم را حل و فصل می‌نمود.

بحرالعلوم دارای اخلاق پسندیده انسانی و پیامبرگونه بود. تواضع و فروتنی او زبانزد خاص و عام، و عطوفت و مهربانی او نسبت به بینوایان و مستمندان، در بالاترین حد ممكن خود بود، به حدی كه شاگردان و مریدان خود را تحت تاثیر كامل قرار می‌داد. او كم سخن می‌گفت، سكوتش از حرف زدنش بیشتر بود، همواره در حال تفكر و اندیشیدن به سر می‌برد، اگر سخنی به زبان می‌آورد، با ذکر خدا همراه بود، در بین مردم كه می‌نشست، نشستن حالت تشهد در نماز را داشت. هنگام راه رفتن هیبت و وقار خاصی داشت، هیچ گاه به پشت سر خود یا به اطراف خود نگاه نمی‌كرد مگر در حال ضـرورت، گـام های استوار خود را بیشتر با اندیشه‌های شگرف می‌آمیخت. چون دریافته بود كه هیبتش مانع از سخن گفتن مردم با وی می‌شود، لذا همیشه ملازمان خود را سفارش می كرد تا باب سخن گفتن با مردم را بگشایند تا از راز دل مردم باخبر شده و در رفع گرفتاری‌ های آنان بكوشند.

صبح‌ها را همواره در بحث و تـدریس و قضاوت بین مردم، و شب‌ها را در مطالعه و تحقیق می‌گذراند و پس از اندكی خواب و استراحت، برای عبادت و مناجات به درگاه خداوند ذوالجلال خود را كاملا آماده می‌ساخت و بسیار دیده شده بود كه پس از نیمه شب، از نجف تا کوفه پیاده راه می‌رفت كه هنگام مناجات در مسجد کوفه باشد و پس از نماز صبح به نجف بازمی‌گشت و قبل از هر كار بـه حرم مطهر جد بزرگوارش امیرالمؤمنین (ع) مشرف می‌شد و با آن حالت معنوی و عرفانی كه داشت، به زیارت مشغول می‌گشت و برخی از كتب رجال در احوال آن بزرگوار نوشـته‌اند: گاهی سؤالاتی از امام زمان (عج) می‌كرد و به نحوی كه ما نمی‌دانیم، پاسخ دریافت می‌نمود.

اجتناب بحرالعلوم از هرگونه سخت‌گیری در امور جاری زندگی و نیز سخاوت و همت بلند او، زبانزد همگان بود، چندان که برخی به گرایش‌های عرفانی در وی معتقد شده‌اند و تأثیر این گرایش را در دست‌پروردگان و برخی از علمای پس از او نمی‌توان انکار کرد. همه معاصران بحرالعلوم به مقام علم و تقوای او اذعان کرده‌اند. حتی استاد او، وحید بهبهانی، در سال‌های پایانی عمر، چون زوال ملکه اجتهاد را در خود احتمال می‌داد، در مسایل فقهی از او نظرخواهی می‌کرد. خبر تشرف وی به حضور امام زمان (عج) به حد تواتر رسیده است و اصل این تشرف را هیچ‌ یک از دانشمندان معاصر یا متأخر از او، انکار نکرده‌اند.

داستان مفصلی را از مناظره او با دانشمندان یهود در كتاب‌های نقل كرده‌اند كه بیشتر شباهت به مناظره و احتجاج ائمه معصومین (ع) با علمای یهود و نصارا دارد. این مناظره كه در ۱۴ صفحه با قطع وزیری چاپ شده است و علمای یهود را به تسلیم و خضوع واداشته است، بیانگر اطلاع و آگاهی‌های فوق‌ العاده سید بحرالعلوم در بخش عقاید و کلام می‌باشد. داستان‌های بسیاری درباره دستگیری بحرالعلوم از بینوایان و رسیدگی او به حال مستمندان نقل شده است و برخی از نویسندگان نوشته‌اند كه شب‌ها همانند جدش امیرالمؤمنین (ع)، كوله باری از مواد غذایی را بر دوش می‌گرفت و از تاریكی شب استفاده می‌كرد، در كوچه‌های نجف راه می‌افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندی كه می رسید، مقداری از غذا و پول قرار می داد و همواره از حال مردم سؤال می‌كرد و به بینوایان رسیدگی كامل داشت.

نـوشته‌اند شبی شاگرد برجسته‌اش سید محمد جواد عاملی (صاحب مفتاح الکرامه) را فراخوانده، او را توبیخ و سرزنش نمود. مرحوم عاملی دلیل نگرانی استادش را پرسید. استاد در پاسخ گفت: یكی از برادران مسلمان كه همسایه شما است، تهیدست است. او هر شب خرمای بد و ارزان قیمتی از بقّال می‌گرفت و بچه‌های خود را با آن سیر می‌كرد‌. امروز رفته است از بقّال خرما بگیرد اما بقّال از دادن خـرما امتناع ورزیده است، زیرا بدهكاری های آن بیچاره زیاد شده بود و امشب او و بچه‌هایش بی‌شام مانده‌اند. سید جواد عاملی از آقای بحرالعلوم معذرت خواهی می‌كند و از اینكه از حال او خبر نداشته است، پوزش می طلبد.

بحرالعلوم در پاسخ او می گوید: معلوم است بی اطلاع بوده‌ای، چون اگر با علم به حال آن بیچاره شام می‌خوردی و به او اعتنا نمی‌كردی، کافر بودی، ولی آنچه مرا نگران و ناراحت كرده است، این است كه تو چرا از برادر مسلمانت خبر نداشته‌ای؟ باید از حال برادرانت جستجو كنی و آنان را دریابی. در هـر حـال، سید، سینی بزرگی پر از غذا با مقداری پول به آقای عاملی داد و از او خواست كه به منزل آن برادر مؤمن برود و با هم شام بخورند و این پول را هم به او بپردازد تا قرض‌های خود را ادا كند و خود همچنان منتظر ماند و شام تناول نكرد تا اینكه آقای عاملی برگشت و به او خبر داد كه غذا را بـا هـمـسایه‌اش تـنـاول كرده و پول را هم به او رسانده است. جالب اینجاست كه انعام بحرالعلوم درست به اندازه قرض‌ها و دیون آن مؤمن بوده است.

یکی از شاگردان سید به نام «شیخ تقی ملّا کتاب» نقل می‌کند: یک سال مرحوم سید از نجف به کربلا سفر نمود. طبق معمول گروه زیادی از شاگردان از جمله راوی داستان که در چنین سفرهایی با سید همراهی می‌کردند در این سفر نیز ملازم ایشان شدند. در میانۀ راه متوجه مردی شدند که با فاصله‌ای از این کاروان به تنهایی سفر می‌کرد؛ اما هر وقت سید می‌ایستاد او نیز می‌ایستاد و هر وقت بد به راه می‌افتاد او نیز راهی می‌شد. بالاخره سید از ما جدا شد و به طرف وی رفت و به او اشاره کرد که با ایشان همراه شود. مرد نزد سید آمد و دست او را بوسید. مردی بود غریب که از ظاهر و لهجه‌اش کاملا پیدا بود که اهل عراق نیست. مرحوم سید از مردان و زنان و کودکان خانواده‌اش – همگی به اسم – احوال پرسید و حتی همسایگان و اطرافیان آن مرد را هم تا چهل نفر نام برد و احوال آنان را هم جویا شد؛ مرد غریب بسیار شاد گردید و ما همه متعجب!

سید به ما فرمود: این مرد اهل یمن است. از سید پرسیدیم شما چه زمانی ساکن یمن بوده‌اید که او و خانواده اش را می‌ شناسید؟! سید سرش را تکان داد و گفت: «سبحان الله! اگر از وجب به وجب زمین از من بپرسید من آن را می شناسم!» میرزا محمد ابراهیم کرباسی اصفهانی، از شاگردان سید بحرالعلوم بوده و گفته است: به مسجد سهله رفتم. دیدم سید بحرالعلوم ایستاده به نماز و تمام صحن پر از جمعیت است و به او اقتدا کردند. من نزدیک درب اقتدا کردم و تا سلام گفتم دیدم جمعیتی در کار نیست. به سید بحرالعلوم گفتم: این ها جن بودند؟ فرمود: از کجا ملائکه نبودند؟ نقل است: روزی آن بزرگوار به ملازمان و اصحاب فرمودند تا طعامی تدارک ببینید که الان فلان مقدار سواره می‌رسند و ایشان گرسنه‌اند. ایشان به حسب فرموده‌اش طعامی تدارک نمودند. ناگاه همان عدد که فرموده بود، بی کم و بیش وارد شدند و از خوان احسان آن بزرگوار متنعم و متلذذ شدند و رفتند.

آقا محمد تقی می‌گوید: علامه بحرالعلوم، کنیزی داشت که مباشر خدمات او بود‌. یک روز آن کنیز مفقود شد و هرچه جستجو کردند، او را نیافتند. آن مرحوم در آن روز بسیار مغموم بود. من عصر آن روز خدمتش مشرف شدم و او را مهموم یافتم. ناگاه دیدم صورت آن مرحوم برافروخته شد و فرمود: کنیز را پیدا کرده و همراه می‌آورند و الان در فلان ساباط هستند و به من فرمود: آن ها را استقبال نما! چون بیرون آمدم، کنیز و پیداکنندگان او را در همان ساباط که سیّد خبر داده بود دیدم. پیش از ورود آن‌ها خدمت سید مشرف شده و عرض کردم: جناب، شما از کجا دانستید کنیز را پیدا نموده‌اند؟ آن بزرگوار دست بر ريش مبارک خود گرفته و فرمود: آیا دانستن اين امر جزئی، بر اين ریش و صاحب آن زیاد است؟

 

از منظر فرهیختگان

وحید بهبهانی می‌گوید: او عزیزترین و گرامی ترین فرزندانم، پژوهشگر و مـحقق بزرگ، فرزند روحانی من، دانشمند مطلع و باهوش، عالم و باتقوا است. محقق خوانساری و سید حسین در اجازه ای كه به او داده است، متذكر می شود كه ایشان مجتهد در فروع و اصول و مقتدای خاص و عام و یگانه روزگار می‌باشد.

ابوعلی حائری می‌گوید: رهبر دینی وارسته ای كه دوران مانند او سراغ ندارد، و شخصیتی كـه روزگار از آوردن نظیر او، عقیم مانده است. سید دانشمندان و عالمان، ولی فـاضلان، علامه دهر و یگانه عصر، كسی كه اگر در معقول سخن گوید، می‌پندارم شیخ الرئیس ابوعلی سینا است و اگر در كلام مناظره كند، نخواهم گفت، جز اینكه او به خدا سید مرتضی (علم الهدی) اسـت، و اگر قرآن را تفسیر كند و به او گوش فرا دهم، حیرت زده خواهم گفت: گویا خدا قرآن را بر او نازل كرده است كه این چنین از رموز و اسرار آن آگاه است.

میرزا حسین نوری می‌گوید: همۀ علمای معاصرش و همه آنان که پس از وی آمده‌اند به بلند مرتبگی و ریاستش در علوم نقلی و عقلی و سایر کمالات نفسانی اذعان داشته‌اند تا جایی که فقیه بزرگوار شیخ جعفر کاشف الغطاء با آن‌ وجود جایگاهی که در فقاهت، زهد و برتری بر دیگران داشت، خاک کفشش را با حنک عمامه خویش پاک می‌نمود. او از کسانی است که کرامات فراوانی از او سر زده و بارها به دیدار امام زمان (عج) مشرف شده‌ است و من کسی را چون او در کرامات و دیدار با امام زمان (عج) نمی‌شناسم مگر سید بن طاووس.

علامه طهرانی می‌گوید: ترجمه و شرح حال بحرالعلوم و بيان اقصى مدارج و معارج سير كمالى آن فريد عصر و نادره دهر، از حيطه پرواز فكر حقير و از امكان رشحات خامه فقير خارج است. چه گويم درباره كسى كه تشرّف او كرارا و مرارا به محضر مقدس حضرت امام زمان أرواحنا له الفداء جاى شبهه و ترديد نيست و اين نظر نزد علماى اعلام بلكه همه قاطنين و ساكنين نجف اشرف در حكم مسلّمات است. برخی از كلمات بزرگان استفاده می‌شود كه باب امكان تشرّف به خدمت آن ولىّ والاى عالم امكان پيوسته براى باز بودن است، بلكه چه گويم درباره كسى كه او را آن صاحب مقام ولايت كبرى، امام زمان (عج) در آغوش گرفت!

سيد محمدباقر خوانسارى می‌گوید: روزگار نتوانسته است مانند او را به جهان بسپارد. سلطان عظيم الهمّة و بلند پروازى است كه مادر دهر ساليان دراز از زایيدن همانند او عقيم بوده است. بزرگ علماى اعلام و مولاى فضلاى اسلام، علامه دهر و زمان خود و يگانه عصر و اوان خود بوده است. اگر در بحث معقول زبان بگشايد، گویى اين شيخ الرئيس است، اين سقراط و ارسطو و افلاطون است. اگر در منقول بحث كند، گویى اين علامه محقق در فروع و اصول است. در فنّ كلام با كسى مناظره نكرده است مگر اينكه گویى سوگند به خدا اين علم الهدى است. اگر گوش‌ فرادهى به آنچه در هنگام تفسير قرآن كريم به زبان آرد فراموش مى‌كنى آنچه در ذهن دارى و چنين مى‌پندارى مثل اينست كه اين همان كسى است كه خداوند قرآن را بر او فرستاده است.

علی اکبر مرندی می‌گوید: محیی آداب و رسوم، سید بحر العلوم، آیتی از آیات کردگار و عين علمای روزگار، نادره دهر دوّار و اعجوبه چرخ کج مدار بوده است، زیرا معقولش مثل شیخ رئيس و منقولش مانند محقق اوّل، بلکه افضل از آن است.

 

شاگردان

  • شیخ جعفر کاشف الغطا
  • سید محمدجواد عاملی
  • شیخ محمدتقی اصفهانی
  • شیخ احمد نراقی
  • شیخ ابوعلی حائری
  • شیخ اسدالله تستری
  • شیخ محمد علی زینی عاملی نجفی

 

آثار

  • المصابیح
  • الدرّة النجفیة
  • مشکاة الهدایة
  • الفوائدالرجالیة
  • تحفة الکرام فی تاریخ مکة و البیت الحرام
  • تحفة الملوک فی السیر و السلوک
  • الفوائد الاصولیة

 

عروج ملکوتی

بحرالعلوم سرانجام در ماه رجب سال ۱۲۱۲ قمری، در سن ۵۷ سالگی، جهان فانی را وداع و ندای حق را لبیک گفت و به سوی محبوب خود شتافت. جسد او را كنار قبر شیخ طوسی در مسجد طوسی به خاک سپردند كه امروزه این مقبره به اسم مقبرة الطوسی و بحرالعلوم معروف است.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید هاشم موسوى حدّاد (۱۳۱۸-۱۴۰۴ قمری)، عارف شیعى قرن چهاردهم و از برجسته ترین شاگردان سید علی قاضی بود.

 

ویژگی ها

سید هاشم فرزند سیدقاسم در ۱۳۱۸ قمری (۱۲۷۹ شمسی) در کربلا به‌ دنیا آمد. جدش، سیدحسن، از شیعیان هند بود که در نزاع میان دو طایفه در هند، به‌دست گروه غالب اسیر شد. آنان وى را به خانواده‌اى شیعى فروختند و آن خانواده هم در مهاجرت به کربلا، او را با خود به آنجا بردند و آزاد کردند. وى در کربلا به سقّایى پرداخت و در همانجا ازدواج کرد. شغل حداد نعل سازی بود و به سيد هاشم نعل بند شهرت داشت. بعدها برخی اين شهرت را جهت احترام به ایشان به حداد يعنى آهنگر تغيير دادند. وى با آنکه در فقر به‌سر می‌برد، از کسى کمک مالى نمی‌خواست و آنچه را هم که داشت، در اختیار فقیران قرار می‌داد.

سید هاشم حداد موسوی در ایام نوجوانی در کربلا به حوزه علمیه وارد شد و برخی دروس مقدمات را خواند، لیکن درس را رها کرد و به سیر و سلوک عرفانی روی آورد. بیست سال داشت که به نجف رفت و در مدرسه هندى که محل اقامت سید علی قاضی طباطبائی بود، حجره‌اى گرفت. حداد ۲۸ سال در کربلا و نجف با سید علی قاضی طباطبایی در ارتباط بود. حداد به سوریه، مکه مکرمه و مدینه منوره سفر کرد. او مدتی کوتاهی هم به ایران آمد و در مشهد، قم و اصفهان با آیت‌ الله میلانی و علامه طباطبائی و بانو امین اصفهانى و شهید مطهری دیدار كرد. سید هاشم حداد کتاب یا رساله‌اى از خود برجاى نگذاشته، تنها از او چند نامه کوتاه باقى مانده که مشتمل بر مطالب عرفانى و دستورهاى سلوکى است که برخى استنادات آن فارسى است. سید محمد حسین حسینی تهرانی در روح مجرد، حالات و سخنان عرفانى او را نقل کرده است.

به نوشته سید محمد حسین حسینی تهرانی، حداد در توحید بسیار تعصب داشت و کلمه فنا بیش از هر واژه دیگرى بر زبان او جارى بود. حداد معتقد بود که توجه به صحت یا بطلان عمل، موجب غفلت از حق و ابتلا به دوگانه‌پرستى می‌گردد. وی معتقد بود وصول به توحید بدون ولایت محال است. به نظر حداد، وحدت‏ وجود از معارف بسیار عالى است که کسى قادر به ادراک آن (چندان که سزاوار اوست) نیست و معناى آن نزد حداد این است که جز خدا چیز دیگرى وجود بالذات و مستقل ندارد؛ یعنى، وجود حقیقى، اوست و دیگر موجودات، عین وابستگى و نیاز به حق هستند. همچنین به نظر او، اینکه حاجى در اعمال و مناسک حج، به‏‌ویژه در رمى جمره اولى و وسطى، رو به قبله شیطان را رمى می‌کند و در رمی‌ جمره عقبی، پشت به قبله این عمل را انجام می‌دهد، بدان معناست که حاجى با توجه به اصل توحید، که بدون سمت و سوى است و نیز با نفسى که توجه به آن سمت و سویى ندارد، شیطان را رمى می‌کند. به نظر او، رمی‌ جمره عقبه از دو رمى دیگر زلال‌تر و به توحید نزدیک‌تر است.

سید هاشم حداد، شهادت امام حسین (ع)‌ را عالی‌ترین منظر عشق و زیباترین جلوه جلال و جمال و نیکوترین مظاهر اسماء رحمت و غضب الهى می‌دانست. به نظر او، عاشورا روز کامیابی و ظفر و قبولی ورود در حریم خدا و حرم امن و امان اوست. اگر گوشه‌اى از تجلیات الهى در عاشورا را به سالکان نشان دهند تا ابد مدهوش می‌گردند. شیوه نگرش او به شهادت امام حسین (ع) مسبوق به توصیف عرفانى جلال‌الدین مولوى از عاشورا در مثنوى است. وی با آنکه برخی آرای ابن عربی را پذیرفته بود، اما از وى انتقاد نیز می‌کرد. حداد مردی بسیار متواضع بود. از مال دنیا چیزی نداشت. نسبت به آداب ظاهری دین تقید ویژه ای داشت. از کسی انتظار خدمت نداشت. خود اتاق را جارو می کرد و ظرف می شست و مایحتاجش را خرید می کرد. چون در منزل روضه ای برپا می کرد شخصا از حضار پذیرایی می کرد. جود و احسان بسیاری می نمود و بدون شمارش به فقرا پول می داد. بسیار کم می خورد و کم می خوابید حتی در ماه رمضان. از این که از وی کرامتی دیده شود بسیار خودداری می کرد. به نماز شب تقید داشت و صبرش در ایام سختی معیشت ناگفتنی بود.

حداد کودک را دارای حقیقتی والا می دانست گرچه ما آنها را کوچک می بینیم. لذا معتقد بود باید به اطفال احترام گذاشت. وی می گفت برای احترام به نوزاد باید تا چهل روز پس از ولادت از نزدیکی با همسر خودداری کرد. طفل گرچه زبان ندارد ولی ادارک می کند از این رو باید شیرخواره را به اماکن متبرکه و مجالس روضه برد چرا که او قدوسیت اهل بیت را جذب می کند. پس از رحلت محمدجواد انصاری همدانی مردی از اهالی مشهد ادعا کرد امام زمان (عج) مردم را کفایت می کند و نیازی به استاد نیست. وی به کربلا آمد و با ادعای کرامت اعلام کرد تا چند ماه دیگر امام زمان (عج) ظهور می کند و باید برای قیام، تجهیزات آماده کنیم. عده‌ای در کربلا، کاظمین و نجف اطرافش جمع شدند و مبالغی بدو دادند. حداد با اطلاع از موضوع یارانش را به شهرهای مذکور گسیل داشت و خودش با سید مذکور ملاقات کرد. مردم با نفی این ادعاها توسط حداد پراکنده شدند و اموال به صاحبانش بازگردانده شد.

علامه تهرانی، حداد را در عرفان، کامل دانسته است، اما برخى متشرعان از او انتقاد کرده‌اند که مهم‌ترین آنها مربوط به مسئله وحدت وجود و نقل سخنان ابن‌عربى و قرائت مثنوى جلال‌الدین مولوى و تمایلات عارفانه اوست. حداد به آن ایرادها پاسخ داد. وی در علوم عرفانی و مشاهدات ربانی، استاد کامل و صاحب‌نظر و در مقامات عرفانی از جایگاه بلندی برخوردار بود، گرچه در مسائل فقهی، از متعبدین و از مقلدین محسوب می‌گردد. سید هاشم حداد معتقد بود انسان باید در هر حال با خدا معامله کند و خواستن خواب‌ها و رؤیاهای معنوی و روحانی و طلبیدن مکاشفات و اتصال با عالم غیب و… از خواهش‌ های نفسانی است. سید هاشم حداد، در علوم اسلامی صاحب نظر بود و هرگونه سؤالی از مشکل‌ترین مطالب منظومه حاجی، اسفار آخوند ملا صدرا، فصوص الحکم و مصباح الانس را پاسخ‌گو بود. در مقامات عرفانی از عوالم کثرت عبور کرده و به فنا رسیده و حقیقت توحید ذات حق را درک کرده و آن‌را چشیده بود. حال ایشان در تمام دهه عزاداری محرم، منقلب بود و زیاد گریه می‌کرد.

غذای او غالبا نان و برگ ترب سفید بود. در طول عمر، خواب چندانی نداشت. همیشه ساکت بود و اگر سؤالی می‌شد به‌ طور مختصر و مفید جواب می‌داد. قرآن را با صوت حزین و آهنگ جذاب و دلربا می‌خواند. پیوسته با دیگران حالت تواضع و خضوع داشت به گونه‌ای که در خدمت به دیگران هیچ‌گونه دریغ نداشت؛ اتاق را جارو می‌زد، ظرف را می‌شست و نیازهای منزل را فراهم می‌کرد. سید هاشم حداد می‌فرمود: خدا دوست دارد بنده ‏اش تسلیم باشد و او براى بنده خود اختیار کند، نه آنکه بنده چیزى را اختیار کند. اختیار بنده مطلوب نیست و خواست او گرچه برآورده شود و مى‌شود، خلاف روش محبت و عبودیت است. خدا دوست دارد بنده‌اش، بنده شود، یعنى از اراده و اختیار بیرون شود.

حداد به شاگردان خود توصیه می‌نمودند: دنبال کشف و کرامات نروید! این طلب‏‌ها سالک را از خدا دور می‌کند گرچه مطلوبش حاصل شود. کرامت و کشفى که خدا پیش آورد ممدوح است نه آن را که بنده دنبال کند. ما در تمام مدت عمر از ایشان یک کلام که حاکى از مقام و یا بیان کشف و کرامت باشد نشنیدیم؛ آنچه می‌فرمودند، از مقامات توحیدى و سیر در عوالم معنى بود. فقط به مناسبتى یک روز فرمودند: من وقتى که در عَلْوَه، دکّان داشتم و پشت کوره مشغول بودم، شخصى که از من پنج دینار طلب داشت و چندین بار هم طلب کرده بود ولى من نداشتم که به او بدهم و وعده میدادم که در اوّلین زمان امکان میدهم ناگهان از طرف راست من آمد و پول خود را طلب کرد. من ناگهان بدون اختیار تکانى خوردم. فورا دیدم یک نفر از سمت چپ من آمد و به من پنج دینار داد. از این دست گرفتم و از آن دست به طلبکار دادم.

سید هاشم فرمودند: حرارت بدن من به قدرى بود که حتما در زمستان سرد هم باید آب سرد و یخ بیاشامم. در آن وقتی ‏که در منزل پدر زن ساکن بودیم، یک شب زمستان که من نزد عیالم خوابیده بودم و در بالاى سرم کاسه چینى مملو از آب خنک بود، همین که برخاستم براى تهجد، ناگهان بدون اختیار پا بر روى کاسه گذاردم، کاسه شکست و آبهایش ریخت. من باز در اینجا یک تکان خوردم که اى واى! فردا این مادر زن چه بلائى بر سر ما خواهد آورد؟! به مجرد این خطور قلبى، ناگهان دیدم کاسه درست شده و با تمام آب‌هایش بر سر جاى خود است. سید هاشم حداد نقل کردند: دختر دو ساله ای داشتم که از دنیا رفت. در آن زمان بنده حالی داشتم که مرگ و حیات را تشخیص نمی دادم و برایم مساوی بود. چون جنازه را به همراه پدر زنم برای غسل و کفن و دفن بردیم، من گریه نمی کردم؛ ولی او خیلی گریان بود و می گفت: این پدر عجب سنگ دل و بی رحم است و به همین علت مدتی با بنده قهر بود.

استاد کامل میرزا علی آقا قاضی به حاج سید هاشم حداد می گوید: سید هاشم! سِر را فاش مکن که گرفتار می شوی! روزی می رسد، که از اطراف و اکناف بیایند و عتبه درت را ببوسند. من در تمام مدت عمر یک بار آن هم در حقیقت به واسطه محذور و حیا سری را فاش کردم و تا کنون که ده ها سال از آن می گذرد، گرفتار آنم. مادر زن حاج سید هاشم یکی از زنان نیرومند، پرخاشگر و تندخو بود و بسیار سید هاشم را اذیت می کرد. وی روزی به خدمت علامه قاضی می رسد و می‌گوید: آزار زبانی و کارهای مادر زنم بی‌حد شده است و صبر من نیز تمام؛ می خواهم که اجازه بدهید زنم را طلاق دهم. ایشان فرمودند: آیا همسرت را دوست داری؟ گفتم: بله. فرمودند: زنت نیز تو را دوست دارد؟ گفتم: آری. فرمودند: هرگز راه طلاق نداری! برو و صبر پیشه کن! تربیت تو به دست زنت می‌باشد. جریان گذشت و بنده طبق دستور استاد عمل می نمودم؛ تا اینکه یک شب تابستانی که خسته و گرسنه و تشنه به منزل آمدم؛ مادر زنم از شدت گرما لب حوضچه نشسته و بر روی پاهایش آب می ریخت.

با ورود من، ناسزا و فحش شروع شد. بنده هم تا این وضعیت را دیدم، داخل اتاق نرفتم و از راه پله ها به سوی بام حرکت نمودم. ولی او دست بردار نبود صدایش همین طور بلند و بلندتر می شد؛ حتی همسایه ها نیز می شنیدند. تا اینکه صبرم تمام شد. کلام استادم در مقابل دیدگانم بود. بی آنکه جوابی بدهم، به پایین آمده از خانه خارج شدم. در کوچه و خیابان بدون هدف و ناراحت می گشتم؛ ناگهان حالتی نورانی پیش آمد و دری بر رویم باز شد؛ دیدم من دو تا شده ام یکی سید هاشمی که مورد ناسزا و فحش واقع شده و دیگری من که بسیار عالی و مجرد می باشم و نه ناسزا به او گفته شده و نه به او می رسد. این اولین تجردی بود که در کربلا برایم پیدا شد. و این در برایم باز نشد مگر به خاطر تحمل و صبر و اطاعت از استاد، که اگر نبود، آن غمناکی‌ها و پریشانی‌ها همچنان بود.

استاد مطهری می‌گوید: یک بار که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می خوانی؟ گفتم با توجه کامل به معانی و کلمات آن، نماز را میخوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ در نماز توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن. حضرت سید هاشم به شهید مطهری علاقه مند بود و وقتی خبر شهادت ایشان را شنید، متأسف گردید. علامه تهرانی می گوید: در ماه رمضانی که خدمت جناب حداد بودم در جلساتی که شب‌ها داشتند، یکی از شاگردان ایشان که در مکاشفه برایش باز بود؛ بسیار منقلب بود و شور و وله و آتش داشت. چنان می‌گریست، که دیگران را تحت تأثیر می‌گذاشت و گریه هایش از ساعت می گذشت. چشمانش سرخ و متورم می گشت. یک بار جناب حداد به بنده فرمود: سید محمد حسین این گریه‌ها و این حرقت دل را می‌بینی؟ من صد برابر او دارم، ولی ظهور و بروزش به گونه‌ای دیگر است.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمدحسین طهرانی می‌‌گوید: اج سید هاشم حدّاد به‌ قدری عظیم و پُرمایه بود که لفظ عظمت برای وی کوتاه است. او شاهباز بلند پروازی بود که هرچه طائر عقل و‌ اندیشه اوج بگیرد و بخواهد وی را دریابد، می‌بیند او برتر و عالی‌تر است. حد او را فقط مرحوم قاضی می‌شناسد. ایشان قابل توصیف نیست! من چه بگویم درباره کسی که به وصف در نمی‌آید. نه تنها لا یوصَف بود بلکه لا یدرَک و لا یوصَف بود!

سید علی قاضی می‌‌گوید: او توحید را چنان چشیده و ذوق کرده و لمس نموده که محال است چیزی بتواند در آن خللی ایجاد کند.

آیت الله بهجت می‌‌گوید: حداد دریا بود، سِرّ الله بود.

آيت الله کشميری می‌‌گوید: سید هاشم صمد بود، خيلي پُر بود. باز می‌فرمودند: روزی خدمت ایشان بودم، در حالی که چشم بر زمین دوخته بودند این آیه را خواندند: قُل انّ صلاتی و نُسكی و محيای و مماتی لله ربّ العالمین. سپس حقایق این آیه شریفه را با تفسيری برتر و بالاتر از مطالبی که ملاصدرا در کتاب اسفارش آورده است بیان کردند!

شهید مطهری می‌‌گوید: این سید، حیات بخش است.

 

شاگردان

  • سید محمدحسین حسینی تهرانی
  • سید عبدالحسین دستغیب
  • شیخ محمدصالح کمیلی
  • سید احمد فهری زنجانی
  • سید مصطفی خمینی
  • سید عبدالکریم کشمیری
  • سید محمدباقر صدر

 

عروج ملکوتی

حداد بر اثر بیماری مدتی در بیمارستان کربلا بستری بود. در ۱۲ رمضان ۱۴۰۴ قمری (۲۱ خرداد ۱۳۶۳ شمسی)، از پزشکان می خواهد که او را مرخص کنند. چون به منزل می رسد خضاب می کند و ساعتی بعد دار فانی را وداع می گوید. وی ۸۶ سال عمر کرد. پیکرش در وادی الصفای کربلا به خاک سپرده ‏شد.

نجم‌الدین رازی

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر عبدالله بن محمد نجم‌الدین رازی (۶۵۴ – ۵۷۳ قمری)، مشهور به نجم‌الدین دایه، از عرفای برجستهٔ ایرانی و از خلفای شیخ نجم‌الدین کبری بود.

 

ویژگی ها

نجم‌ رازی معروف به نجم‌الدین دایه، از اصحاب و مریدان شیخ نجم‌الدین کبری بود. نام او چنان‌که در مقدمه مرصاد العباد و در ابتدای منارات السائرین نوشته شده «ابوبکر عبداللّه‌ بن محمد‌ بن شاهاوَر الاسدی الرازی»، است. در برخی منابع دیگر نام کامل او این‌گونه نیز آمده است: عبداللّه‌ بن محمد‌ بن شاهاور‌ بن انوشروان‌ بن ابی‌النّجیب الاسدی الرازی. محل تولد نجم‌الدین دایه، شهر ری است و علاوه بر این‌ که همه تذکره‌نویسان در این‌ باره اتفاق دارند، نوشته‌های خود او نیز مؤید آن است.

تاریخ ولادت نجم‌الدین در همه کتاب‌های تاریخی و تذکره که به شخصیت او پرداخته‌اند، ذکر نشده است؛ اما شمس‌الدین ذهبی و صلاح‌ الدین صفدی تاریخ ولادت او را در سال ۵۷۳ قمری می‌دانند. نجم رازی از چهره‌های تأثیرگذار و مطرح در تاریخ تصوف و عرفان در ایران و جهان اسلام است. در قرن هفتم دو شیوه و مکتب تصوف در ایران رواج داشته است:

1. تصوف عاشقانه: یکی طریقه وجد و حال و شوریدگی و وارستگی، که رهروان این طریقت بیشتر به احوال و گفتار پیشروان تصوف، از حسین‌ بن منصور و بایزید بسطامی و ابوسعید ابوالخیر نظر داشتند، از معاصران نجم رازی، عطار و بعد از او مولوی نمونه کامل این گروهند، که شیوه آنان را «تصوف عاشقانه» باید نامید.

2. تصوف عابدانه: در مقابل آنها، مکتب دیگری در تصوف بود، که بیشتر راغب آداب و سنن و اوراد و اذکار بودند و از معروف‌ترین معاصران مؤلف (نجم‌ رازی)، محیی‌الدین ابن‌عربی و ابن‌فارض بودند که روش آنان را تصوف عابدانه به شمار آورده‌اند.

3. تصوف نجم‌الدین: تصوف نجم‌الدین دایه، جمع بین آن دو مکتب و آمیختن عشق و عبادت است؛ او از یک طرف دلبستگی کامل به اجرای احکام شرع و ملازمت اوراد و اذکار نشان می‌دهد و از جانب دیگر عشق را غایت معرفت و سلوک می‌شمارد و در تمام فصل‌های چهل‌گانه کتاب مرصاد العباد و رساله‌های دیگر او، این شیوه نمایان است.

نجم رازی در یکجا عارفان را به دو طریقت نام می‌نهد: اول «زاهدان» که طریقت آنان «مجاهدت خشک» است که با ریاضت، در تهذیب اخلاق تلاش و کوشش می‌کنند، در مقابل شیوه خود و مشایخ خود را «طریقت عاشقان» نام می‌نهد که بنای کار آنها «بر تصفیه دل» و عشق به حق تعالی است. با اهمیت‌ترین کتاب نجم رازی به نام «مرصاد العباد»، کتابی است نفیس که به زبان فارسی، در علم تصوف و اخلاق و سیر و سلوک و آداب معاش و معاد نگاشته شده و از آثار ادبی باارزشی است که در قرن هفتم نوشته شده است. شارحان کتاب «مرصادالعباد» مانند محمد بن عبدالرحمن بخاری، عظمت علمی و عرفانی نجم‌الدین دایه را ستوده‌اند و اثر او را شاهکاری در عرفان نظری و عملی دانسته‌اند.

نجم‌الدین دایه به بصیرت نافذ و توانایی در کشف احوال درونی افراد شهرت داشت. گفته شده که او پیش از سخن گفتن فرد، از نیت و باطن او آگاه می‌شد و راهنمایی‌های لازم را ارائه می‌کرد. این قدرت تشخیص، ناشی از صفای باطن و طی طریق سلوک بود. در تذکره‌ها آمده است که مریدانش می‌گفتند: «شیخ، نهانِ ما را چون آشکار می‌دید.» سخنان نجم‌الدین دایه، آمیخته با جذبهٔ عرفانی و نور الهی بود و تأثیر عمیقی بر شنوندگان می‌گذاشت. او توانایی داشت تا با کلام خود، دل‌های زنگار گرفته را صفا بخشد و اشتیاق به حق را در آن‌ها برانگیزد.

 

از منظر فرهیختگان

سلطان ولد می‌گوید: «نجم‌الدین «عارف بزرگ» و «استاد الهی» بود. وی صاحبِ دل و دیده‌ور بود و از بزرگان راه حقیقت.»

شمس تبریزی می‌گوید: «دایه را معرفتی است که اگر هزار سال شرح کنند، نَفَسِ او را نتوانند باز نمود.»

 

آثار

  • مرصاد العباد
  • مرموزات اسدی در مزمورات داودی‌
  • منارات السائرین
  • معیار الصدق فی ‌مصداق العشق

 

عروج ملکوتی

نجم رازی در سال ۶۵۴ قمری از دنیا رفت و پیکر او در بیرون شهر بغداد، در کنار مزار شیخ سری سقطی و جنید بغدادی به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی (۹۶۹ – ۱۰۴۰ قمری)، معروف به «میرداماد» و «معلم ثالث» و متخلّص به اشراق؛ فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکان مکتب فلسفی اصفهان بود.

 

ویژگی ها

میرداماد فرزند میر شمس‌الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبدالعالی، معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث برده‌ است. وی از دوستان نزدیک شیخ بهایی بود. دربارهٔ سال تولد او اطلاعات کافی در دست نیست، ولی کتاب «نخبة المقال فی اسماء الرجال» تولد او را سال ۹۶۹ ذکر کرده‌ است.

میرداماد به معلم ثالث شهرت دارد. او را از فیلسوفان مسلمان می‌دانند که بر شکل‌گیری حکمت متعالیهٔ ملاصدرا تأثیرگذار بوده است. وی را عالمی جامع وصف کرده‌ و گفته‌اند در بسیاری از علوم از جمله فلسفه، کلام، طبیعیات، ریاضیات، فقه و اصول تخصص داشته است. به گفته ایزوتسو، اسلام‌شناس ژاپنی، فلسفه میرداماد هم بر برهان عقلی تکیه دارد و هم بر شهود عرفانی. میرداماد بسیار پیچیده‌نویس بوده است؛ به همین دلیل فهم آثار او را سخت دانسته‌اند. به‌گفته هانری کُربَن، شیوه نگارش میرداماد به دلیل ناتوانی‌اش در استفاده از ادبیات ساده نبوده است؛ بلکه به خاطر در امان ماندن از گزند مخالفان فلسفه چنین می‌نوشته است.

آثار مکتوب میرداماد را بیش از صد نوشته برمی‌شمارند و کتاب قبسات را مهم‌ترین اثر فلسفی او می‌دانند. در فلسفه وی، روش عقلی با عرفان پیوند خورده است. اصالت ماهیت و حدوث دهری دو نظریه فلسفی مشهور میردامادند. او به زبان عربی و فارسی شعر می‌سرود و به نام اِشراق تخلص داشت. میرداماد سال‌ها در مشهد سکونت کرد و علوم عقلی و نقلی را فراگرفت. سپس مدتی در قزوین و کاشان اقامت کرد و سرانجام در اصفهان ساکن شد. او با شیخ بهایی هم‌عصر بود و گفته‌اند نزد شاه عباس صفوی جایگاهی ویژه داشت.

میرداماد در مسئله اصالت وجود و اصالت ماهیت، به‌ پیروی از سهروردی، به اصالت ماهیت اعتقاد دارد. مشهورترین و مهم‌ترین نظریه او را «حدوث دَهْری» می‌دانند. ابن‌ سینا و فیلسوفان پس از ابن‌سینا، بر این باور بودند که عالم عقول هم مانند خداوند، قدیم یعنی ازلی است و تنها تفاوت عقول با خداوند این است که خدا واجب‌الوجود است و عقول ممکن‌الوجود؛ اما به‌ باور میرداماد، عقول، قدیم نیست؛ بلکه حادث است. به تصور میرداماد، این حدوث در زمان روی نمی‌دهد. آن‌طور که ابن‌سینا می‌پندارد هم نیست که امری اعتباری و ذهنی باشد؛ بلکه امری واقعی و نفْس‌الامری است و در مرتبه وجودیِ «دهر» صورت می‌گیرد.

نوشته‌های علمی میرداماد، نثری پیچیده و دیریاب دارند. او کلمات، عبارت‌ها و ساختارهای نامأنوس بسیار به کار برده، عبارت‌های فارسی و عربی را به هم آمیخته و گاه حتی قواعد معمول نگارشی را هم کنار ‌گذاشته است. همچنین گاه لغاتی جدید وضع ‌کرده است. به همین دلیل، بسیاری نمی‌توانند سخنان وی را به‌ درستی بفهمند. او در پاسخ به یکی از منتقدانش نوشته است: «این‌ قدر شعور باید داشت که سخن من فهمیدن هنر است، نه با من جدال‌کردن و بحث نام‌ نهادن.»

میرداماد افزون بر تکیه کردن به برهان و استدلال، گرایش‌های عرفانی نیز داشت؛ به طوری که روح اشراق بر افکارش غلبه داشته و سیر روحی‌اش در راه عرفان بود. یک روز، شب‌هنگام، محمد باقر (طلبه جوان) در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه، دختری وارد اتاق او شد، در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد، مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند، شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی و محمدباقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم، مرا به دست جلاد خواهد داد!

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطایی کرده یا نه؟ بعد از تحقیق از محمدباقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت کنی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می‌کرد‌. هر بار که نفسم وسوسه می‌کرد، یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح به این ترتیب با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمدباقر در آوردند و به او لقب «میرداماد» داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌دارند.

آورده‌اند: روزى ملاصدرا براى شرکت در درس میرداماد حاضر شد، ولى استاد هنوز به کلاس درس مشرف نشده بود. تاجرى براى مسئله مهمى به محل درس میرداماد آمد و از ملاصدرا پرسید: میرداماد افضل است یا فلان ملا؟ ملاصدرا در جواب گفت: میر، افضل است. در این هنگام استاد آمد و چون متوجه گفتگوى آن دو شد، لختى درنگ کرد تا از سخن شاگردش آگاهى یابد. سپس تاجر سؤال کرد: میر، افضل است یا شیخ‌الرئیس ابوعلى سینا؟ صدرالمتألهین جواب داد: میر، برتر است. تاجر سؤال کرد: میر برتر است یا فارابى؟ ملاصدرا خاموش ماند.

در این هنگام، حکیم نامور استرآباد ندا داد و گفت: صدرا! مترس! بگو میر، برتر است. برخی از اسلام‌ شناسان، میرداماد را بزرگترین فیلسوف مسلمان لقب داده‌اند؛ زیرا او عالمی بود که بر همه دانش‌های اسلامی زمانه خود تسلط داشت. میرداماد به‌ دلیل احاطه بر علوم زمانه، به معلم ثالث و استادالبشر لقب گرفت. روزی از روزها میرداماد و شیخ بهایی در گذرگاهی به پیرمردی پاره دوز برخورد می‌کنند (پاره دوز اصطلاح مشهدی‌ها به کفاش بوده است که به غلط پالان دوز شهرت یافته است). آن‌ها تصمیم می‌گیرند نعلینه را جهت مرمت به پیر بسپارند. در حین کار، هر دو (که از مستثناهای قرن بودند) متوجه می‌شوند که پیر در حین کار به ذکر گویی است و همه ذکرها هم مورد عنایت حق تعالی قرار می‌گیرند. شیخ بهایی به میرداماد اشاره می‌کند که به واسطه تقوای پیرمرد فقیر، چیزی به او عطا کند.

چون این نوع کار از تخصص‌های میرداماد بود، میرداماد دست می‌برد و مشته فولادی پاره دوز را که مخصوص کوبیدن روی بخیه‌ها بود با خواندن دعایی به طلا تبدیل می‌کند. پیر متوجه می‌شود و به میرداماد می‌گوید: این به کار من نمی‌آید، مشته خودم را برگردان. از این دو بزرگوار اسرار که به درد می‌خورد و از پیر پاره دوز انکار که به کارم نمی‌آید تا اینکه نهایتا میرداماد عجز می‌کند که برگردان مشتبه به فولاد کار من نیست. پیر بدون برداشتن مشته و تنها با نگاه کردن به آن ۳ مرتبه تغییرش می‌دهد: آهن می شود طلا و دوباره آهن! سپس رو به میرداماد می‌کند و می‌گوید: دلت را کیمیا کن! هر دو بزرگوار با دیدن صحنه خم شده و زانوی پیر را می‌بوسند و از مریدانش می‌شوند.

میرداماد در بیان احوال خود مدعی کراماتی بود؛ از جمله  اینکه گفته است که در حالت خلسه، حضرت علی (ع) را دیده است و حتی گاهی ادعاهایی می‌‌کرد که با عقل و منطق بعضی سازگار نبود؛ مثلا می‌ گفت: “من عقول عشره را به خواب دیده‌ام” و یا این که در برخی از رسالات خویش می‌‌گويد که بسیار اتفاق افتاده است که روح وی جسد جسمانی را ترک کرده و به سیر در معارج ملکوت پرداخته و سپس با کراهت به جسم خود برگشته است.

میرداماد گفته است: از الطاف فیوض ربانی و منت‌‌های سبحانی که در عالم خلسه به من عرضه گردید، آن وقتی که در شهر قم در ماه اعظم خدا در سال ۱۰۱۱ قمری که بعد از نماز عصر رو به قبله نشسته بودم، متوجه شدم نور بسیار روشنی در هیکل انسانی به طرف راست در کنار من خوابیده و نور روشن دیگری در کنار او نشسته است. متوجه شدم آن دو نور امیرالمومنین (ع) و رسول خدا (ص) هستند. آنگاه دیدم پیامبر اکرم (ص) با نشاط و مسرت، دست مبارک خود را به رو و پیشانی و ريش من کشید؛ گویا بشارت بر من می‌دهد و غم مرا زایل و شکستگی قلبم را التیام و حزن و اندوه را از من دور فرمود.

میرداماد می‌گوید: روزی در لا به لای ذکرهایم خدای را با نام یا غنی یا مغنی می‌خواندم. در این هنگام گویا تیری قدسی سمت من شتافت و مرا از آشیانه پیکر خاکی در ربود. پس تور آهنین حس را بر دریدم و گره‌های طناب های طبیعت را گشودم و با بال خود در فضای ملکوت حقیقت به پرواز در آمدم. پس گویا جامه پیکرم را کندم و اقامتگاه خاکی‌ام را ترک کردم، از کالبد برون آمدم و سرزمین زمان را پشت سر نهادم به جهان دهر فراز آمدم و ناگاه خود را در شهر وجود یافتم. در کتاب روضات الجنات آمده است: «میرداماد در وقت نماز شب چنان حالتی می‌یافت که از حجره‌اش نوری آشکار می‌شد و شاگردان گمان می‌بردند که او چراغی روشن کرده است.»

 

از منظر فرهیختگان

محمد تقی مجلسی می‌گوید: میرداماد از خواص اهل الله و از ارباب سرّ و شهود بود.

قاضی سعید قمی می‌گوید: اگر علم و عرفان با هم جمع شوند، نام میرداماد بر صدر است.

شهید مرتضی مطهری می‌گوید: میرداماد، فیلسوف، فقیه، ریاضی دان، ادیب، رجالی و مردی جامع است.

تقی‌ الدین کاشی می‌گوید: وی در تزکیه نفس نفیس و تصفیه‌ باطن شریف و سیر رضیّه و شمیم رضیّه، عدیل و نظیر ندارد.

امام‌خمینی می‌گوید: المحقق البارع، السند المُمَجَّد، الاستاذ، ذوالرئاستین العقلیة و النقلیة، ذوالسیادتین العلمیة و العملیة و استاذ الکل فی الکل… .

سید احمد علوی می‌گوید: دانشمندانی چون ابن‌سینا را در عقل می‌ستایند، اما استاد ما در عقل و عشق هر دو کامل است.

ملا هادی سبزواری می‌گويد: میرداماد سرسلسله حکمای الهی است؛ اوست که فلسفه را از خشک‌عقلی نجات داد.

جلال الدین آشتیانی می‌گوید: سرور، تکیه گاه، استاد و مورد اعتماد من در معالم دین، سید بزرگ و نورانی، دانشمند مقدس و پاک، حکیم الهی و فقیه ربانی، سرور روزگار و برگزیده زمانش، امیر بزرگ و ماه کامل نور افشان، علامه عصر، فرد شگفت آور روزگار که نامش محمد است و باقر داماد حسینی لقب دارد.

ایزوتسو می‌گوید: میرداماد از بزرگ‌ترین فیلسوفان مسلمان است. وی عالمی جامع بوده و بر تمام دانش‌های متداول اسلامی، همچون فلسفه، کلام، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث و تفسیر تسلط کامل داشته است.

 

اساتید

  • عبدالعالی کرکی
  • حسین بن عبدالصمد حارثی
  • ابوالحسن عاملی
  • عبدعلى بن محمود خادم جاپلقى
  • فخرالدین استرابادی

 

شاگردان

  • ملاصدرا
  • سلطان‌ العلماء معروف به خلیفة السلطان
  • شمس‌الدین گیلانی
  • سید احمد عاملی
  • قطب‌الدین اِشکوری
  • سید امیر فضل‌‌الله استرآبادی

 

آثار

  • قبسات
  • الایقاضات
  • صراط المستقیم
  • الافق المبین
  • الحبل المتین
  • جذوات
  • تقویم الایمان
  • شارح النجاة
  • الرواشح السماویة فی شرح الاحادیث الامامیة
  • رساله‌ای در تولی و تبری
  • خلسة الملکوتیة

 

عروج ملکوتی

میرداماد در سال ۱۰۴۰ قمری در مسیر کربلا و نجف درگذشت و در حرم علی بن ابی‌طالب (ع) دفن شد.

فخرالدین عراقی

 

به نام آفریننده عشق

 

ابراهیم عراقی (۶۸۸ – ۶۱۰ قمری)، معروف به فخرالدین عراقی، شاعر و عارف ایرانی در قرن هفتم هجری است. فخرالدین در سال ۶۱۰ قمری در کمیجان که از توابع استان مرکزی ایران است، به دنیا آمد.

 

ویژگی ها

اشاراتی از شرح زندگانی او غالباً در کتب تذکره صوفیان و شاعران، به خصوص نفحات الانس جامی و مجالس العشاق حسین بایقرا یافت می‌شود، ولی چون معاصران وی درباره او چیزی ننوشته‌اند، آنچه را در این گونه کتب مندرج است با احتیاط باید پذیرفت. از متن تحریرات خود او که غالباً از مقوله معانی عاشقانه است مطلب مهمی از احوال گوینده به دست نمی‌آید. او را می‌توان یک قلندر تمام عیار دانست که به کلی در بند نام و مقام خود نبوده و هر صورت یا موجود نیکو و جمیل را آینه‌ای از طلعت دوست دانسته و در آن عکسی از جمال مطلق متجلی می‌دیده است، چنان که بنابه سخن جامی، شیخ عراقی در همدان متولد شد و «در طبیعت او فقط عشق را دست استیلا بود.»

یکی از تذکره نویسان می‌گوید در کودکی قرآن را از بر کرد و می‌توانست به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرودآمدند و در میان ایشان جوانی صاحب جمال بود و چون از آنجا بازگشتند عراقی را که جمال آن درویش بچه، مفتون ساخته بود، تاب توقف نماند و از پی ایشان به هندوستان رفت. وی در مولتان به شاگردی شیخ بهاءالدین زکریا نائل گردید و بعد از ورود در آن جایگاه او را التزام چله بفرمود که یک اربعین باید عزلت پیشه کند و به مراقبت و تفکر پردازد. اما در همین روز دیگر درویشان نزد شیخ به شکایت آمدند و گفتند که عراقی بجای سکوت و تفکر به سرودن غزلی که خود ساخته مشغول است و آن را در چند روز به تمام مطربان شهر آموخته و اکنون در همه میکده‌ها با چنگ و چغانه می‌سرایند و آن غزل که یکی از اشعار بسیار معروف عراقی است این است:

نخستین باده کاندر جام کردند   ز چشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را   شراب بیخودی در جام کردند

به عالم هر کجا درد و غمی بود   بهم کردند و عشقش نام کردند

چو خود کردند راز خویشتن فاش   عراقی را چرا بدنام کردند؟

وقتی که شیخ بهاءالدین بیت آخر را شنید گفت: عراقی را کار تمام شد، پس او را نزد خود طلبید و گفت: پس چون بیرون آمد، شیخ خرقه خود بر دوش او انداخت و او خود را بر زمین افکند و سر در قدم شیخ نهاد شیخ وی را از خاک برداشت و پس از آن دختر خود را نیز به عقد وی درآورد که از او پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت. شیخ بهاءالدین وفات یافت درحالی که عراقی را جانشین خود ساخته بود. دیگر درویشان از این رهگذر بر او حسد بردند و نزد پادشاه وقت از عراقی شکایت کردند و او را به اعمال خلاف شرع متهم ساختند و او نیز از هندوستان مهاجرت کرد و به مکه و مدینه شتافت و از آنجا به آسیای صغیر مسافرت فرمود و در قونیه مجلس درس شیخ صدرالدین قونوی را دریافت.

وی همانطور که کتاب فصوص الحکم ابن عربی را تدریس می‌کرد، در همان‌جا معروف ترین کتاب منثور خود را موسوم به لمعات تألیف و تقدیم شیخ کرد. شیخ آن را بپسندید و تحسین فرمود. امیر مقتدر روم، معین الدین پروانه، شاگرد و مرید عراقی بود و گویند برای او خانقاهی در توقات بنا کرد و او را به محبت‌ها و انعام خود مخصوص ساخت. بعد از وفات او، عراقی از قونیه به مصر رفت. گویند بر رغم سعایت معاندان، سلطان مصر او را بپذیرفت و او را و شیخ الشیوخ مصر گردانید. پس از آنجا به شام رفت و در آنجا نیز به خوبی مقدم او را پذیرفتند و در آنجا پس از شش ماه اقامت، پسرش کبیرالدین از هندوستان به وی ملحق گردید. گزیده‌هایی از لمعات وی که یکی از آثار مشهور اوست:

از لمعه اول: « اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر عزّ خو از تعیّن منزه است.»

از لمعه دوم: « سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند درِ خزاین بگشاید گنج بر عالم پاشد.»

از لمعه سیزدهم: محبوب هفتادهزار حجاب نور و ظلمت بهر آن بر روی فرو گذاشت تا محب خوی فراکند و او را پس پردهٔ اشیا می‌بیند تا چون دیده آشنا شود و عشق سلسلهٔ شوق بجانباند به مدد عشق و قوَت شوق پرده‌ها یکان یکان فرو گشاید. آنگاه پرتو سبحات جلال غیریت موهوم را بسوزاند و او به جای او نشیند و همگی عاشق شود چنانکه:

هرچه گیرد از او بدو گیرد    هرچه بخشد از او بدو بخشد

فخرالدین عراقی نخستین کسی است که ساقی‌نامهٔ مستقلی در قالب ترجیع بند سرود. مخاطب عراقی در بیشتر ابیات، ساقی آتش دست است. عراقی از وی می‌خواهد از بند خویش رهایی‌اش دهد و آن جام جهان‌نمایی که آفتاب روی ساقی را در آن می‌توان دید، به او بخشد. گفته شده است که عراقی در حال سماع و جذبهٔ عرفانی، به الهامات و مکاشفاتی دست می‌یافته است. اشعار و نوشته‌های او، حاصل این تجربیات عرفانی و تجلیات باطنی است که راهنمای سالکان الی الله بوده است.

 

از منظر فرهیختگان

صدرالدین قونوی می‌گوید: «او را در عشق و معرفت بهره‌ای است که کمتر کسی بدان رسد. جامهٔ عشق را برازنده‌تر از همه پوشید.»

شاه نعمت‌الله ولی می‌گوید: «فخر عشق، فخرالدین است، که گفتار او پرتوی از عشق الهی است.»

عبدالرحمن جامى می‌گوید: «فخرالدین، صاحب لمعات، عارفی آشنا به اسرار عشق بود و هرکه آن کتاب را درس عشق داند، خدا را شناخته باشد.»

 

آثار

  • لَمعات: مهم‌ترین اثر منثور عراقی است که در زمان صحبت صدرالدین قونوی و تحت تأثیر آثار ابن عربی نوشته شده‌ است. این کتاب یک دیباچه، یک مقدمه و ۲۸ لمعه دارد و موضوع اصلی آن عشق است که عراقی به پیروی از سوانح احمد غزالی و با توجه به آرای ابن عربی ابعاد مختلف آن را تبیین کرده‌ است. عراقی در دیباچه کتاب تصریح می‌کند که لمعات را بر سنن سوانح شیخ احمد غزالی نوشته است. وقتی لمعات به اتمام رسید و شیخ (عراقی) آن را به صدرالدین قونوی عرضه کرد، صدرالدین آن را بوسید و بر دیده نهاد و فرمود: «فخرالدین سِرّ سخن مردان آشکار کردی و لمعات به حقیقت لبّ فصوص است.»
  • مکاتیب
  •  رسالة اللطیفة فی الذوقیات
  • رسالهٔ‌اصطلاحات
  • دیوان اشعار

 

 

عروج ملکوتی

فخرالدین عراقی در هشتم ذی القعده سال ۶۸۸ قمری در دمشق درگذشت و در قبرستان صالحیه دمشق در کنار مزار عارف بزرگ، ابن عربی که ۵۰ سال پیش از وی درگذشته بود، مدفون گشت.

به نام آفریننده عشق

 

شاه نعمت‌الله ولی یا شاه ولی (۷۳۰ – ۸۳۴ قمری)، شاعر و عارف بزرگ قرن هشتم و بنیانگذار سلسله نعمت‌‌اللهی است.

 

ویژگی ها

وی عرفان و تصوف را نزد شیخ عبدالله یافعی فراگرفت. او در درجه اول عارفی غزل‌سرا بود که از شعر برای بیان مفاهیم عرفانی استفاده می‌کرد. او علاوه بر تحصیل علوم مرسوم،‌ به عبادت، ریاضت و هدایت مردم مشغول بود و طریقتی جدید در تصوف ایجاد نمود. سلسله نعمت‌اللهی پس از او به هند منتقل شد؛ اما با روی کار آمدن حکومت قاجار، سلسله نعمت‌اللهی به ایران بازگشت. درباره مذهب شاه نعمت‌الله اختلاف است. عده‌ای تشیع او را قطعی می‌دانند و عده‌ای دیگر برای سنی بودن وی به شواهدی استناد کرده‌اند. مهم‌ترین اثر وی دیوان اشعاری است که مشتمل بر دوازده هزار بیت است. از او رساله و اشعاری درباره مهدی موعود به جای مانده است. برخی محققین، او را از نوادگان امام باقر (ع) دانسته‌‌اند.

بعضی معتقدند او بیشتر عارفی بود که از شعر و غزل برای بیان مسائل تصوف و پرورش شاگردان استفاده می‌کرد. به اعتقاد ادوارد براون ایران‌شناس انگلیسی، نعمت‌الله بیشتر در تصوف و عرفان شهرت داشت تا شعر و شاعری. او به سبب پیروی از مکتب محی‌الدین عربی، به اصطلاحات خاص عرفان آگاهی داشت و این اصطلاحات را در آثار خود به‌ کار می‌‌برد. نعمت‌الله مانند دیگر شاعران قرن هشتم و نهم بیشتر به غزل توجه داشت و آن را برای بیان معانی عرفانی مناسب‌تر می‌دانست. او در قصیده سرایی از سبک خاقانی تقلید می‌کرد. به سبب ارتباط پادشاه دکن و بهمنشاهیان؛ شهاب‌‎الدین احمد اول با نعمت‌ الله ولی، او نوه خود نورالله را به دکن فرستاد. حضور او و خانواده‌اش باعث محبوبیت نعمت‌الله و نوادگانش نزد حاکمان هندوستان، رواج سلسله نعمت‌اللهی و رونق شعر و ادب فارسی در آن دیار شد.

او علاوه بر تحصیل علوم رسمی به ریاضت، عبادت، تعلیم و ارشاد مردم مشغول بود و در هرجا که اقامت داشت، به این امر توجه می‌نمود و طرز تفکر او موجب شد که در اندک زمانی مشهور شود و صوفیان و سالکان طریقت دور او جمع شوند. او در تصوف طریقتی جدید ایجاد کرد و پیروان سایر طریقت‌ها را تحت تاثیر خود قرار داد. پس از ولی، تنها فرزندش سید خلیل‌الله راه پدر را ادامه داد. سید خلیل‌الله پس از مدتی اقامت در خانقاه ماهان، به دکن رفت و در همانجا درگذشت. جانشینان وبازماندگان و پیروان نعمت‌الله، بعد از او به هند رفتند و سلسله نعمت‌اللهی را در آن دیار گسترش دادند.

شاه نعمت‌الله ولی در اشعار و آثار خود به ظهور مهدی موعود و شخصیت او توجه داشت. او با تکیه بر روایات اهل سنت رساله‌ای با عنوان «مهدیه» درباره ظهور مهدی نوشته است. همچنین از قصیده‌های معروف شاه ولی، قصیده‌ای طولانی درباره علایم ظهور است که با این بیت شروع می‌شود:

                       هادی کز نسل او مهدی هویدا می‌شود                       شاید ار گویند او را اهل حق نور هدی

براون معتقد است که غالب ایرانی‌ها از این‌گونه اشعار که مشتمل بر غیب‌گویی و اشاره به حوادث آینده هستند، به نفع خود استفاده کرده‌اند. مثلا بابیه بر این باور بودند که سال ظهور باب در اشعار شاه ولی ذکر شده است. یكی از كرامات شاه نعمت الله ولی این بوده كه گفته‌اند لقمه حرام از گلوی سید پایین نمی‌رود. امیر تیمور برای آزمایش این امر، خان سالار خود را امر نمود كه از ممر حرام طبخی برای سید ترتیب دهند. خان سالار به درب دروازه رفته می بیند پیر زنی، برّه‌ای به همراه دارد به زور و ستم از او می‌گیرد و با همین بره طعامی ترتیب می‌دهد و در حضور امیر به خدمت سید می‌آورد و سید تناول می‌كند.

امیر می‌پرسد: حلال بود یا حرام؟ شاه نعمت‌الله گفت: بر من حلال و بر شما حرام. امیر با غضب جریان به دست آوردن بره را می‌پرسد تا حقیقت بر او معلوم شود. در همین موقع پیرزن برای شكایت و داوری از سرقت برّه‌اش نزد امیر می‌آید و می‌گوید پسرم به سرخس رفته بود و من از سلامتی او نگران بودم شنیدم كه نعمت الله به هرات آمده است. نذر كردم که اگر پسرم به سلامت باز آید این بره را به جهت سید ببرم. شاه نعمت‌الله ولی مسافرت‌های زیادی در جستجوی شیخ خود كرد تا سرانجام خدمت شیخ عبدالله یافعی در یكی از مساجد مكه معظمه رسید و در اولین ملاقات خود را قطره‌ای و شیخ را دریایی دید.

شاه نعمت الله ولی هفت سال مرشد خود شیخ عبدالله یافعی را خدمت كرد و از محضرش كسب فیض نمود و از بركت انفاس او از شاگردی به استادی و از مریدی به مرادی رسید و پس از جناب شاه بود كه این سلسله از معروفیه به نعمت‌اللهی معروف گردید. پس از ترخیص از محضر جناب شیخ عبدالله یافعی، دومین دوره سفر طولانی شاه نعمت الله ولی به ممالك مختلف آغاز گردید؛ اما این بار نه به عنوان طالبی تشنه‌لب كه برای یافتن انسانی كامل طریق می‌كند، بلكه به عنوان مرشد كامل و قطب وقت، هر كجا تشنه‌لبی می‌یافتند از بركت انفاس خویش سیراب می‌كردند و طالبان را دستگیری می‌فرمودند و درد عاشقان حق را تسكین می‌بخشیدند. مسافرت‌های جناب شاه ابتدا به مصر، پس از آن به ماوراءالنهر و مدتی در شهر سبزوار نزدیک سمرقند ساكن شدند و قبل از آن كه اسباب نگرانی بیهوده او فراهم شود، جناب شاه مصلحت در آن دید كه از شهر سبزوار عزیمت كرده به هرات سفر كند.

بابا نظام‌‌الدین کپحی المکرانی از اکابر ولایت کپح و مکران بوده است. وقتی دشمنی بر وی غلبه نموده بود، از حاکم کرمان اعانت می‌‌خواست. با ملازمان خویش روانه کرمان شد و جناب سید در خلوت به اربعین و طاعت مشغول بود. روزی که نظام‌‌الدین می‌خواست وارد کرمان شود، سید از خلوت بیرون آمده و به درویشی رجب نام فرمود که جمعی سواران از کیج و مکران می‌‌آیند و در میان آنان مردی است به فلان صورت و فلان لباس و سوار اسبی است به فلان رنگ.

نزدیک او برو و سلام مرا به او برسان و بگو نعمت الله می‌گوید به اینجانب گذری نمایید و با او همراهی کرده و او را به منزل ما راهنمایی کن. درویش رجب رفته و آن سوار را به نشانه‌‌ای مذکور شناخته و ابلاغ پیغام کرد و او نیز بلاعذر روانه شد‌. چون به آستانه خلوت قریب شد، سید از خلوت به در آمده به طریق معانقه او را برگفت و لختی بفشرد و رها کرد و به خلوت بازگشت‌. آن مرد بی‌خود بیفتاد و او را غشی عارض شده و مدت‌ها مدهوش و بی‌خوش افتاده بود، مانند کسی که در خواب بوده باشد. از آن پس که به حال آمد، ملازمان را مرخص و لباس را تغییر داده و متوقف آستان شد و تعلیم ذکر خفی یافت و به ریاضات و عبادات شرعیه پرداخت و از توجه جناب سید به مقامات عالیه خلافت رسید.

در تذکره‌هایی مانند نفحات‌الانس و تذکرةالاولیاء آمده است که شاه نعمت‌الله ولی از احوال درونی مریدان آگاه می‌شد و پیش از بیان، راهنمایی‌شان می‌کرد. در مناقب نعمت‌اللهیه نیز نقل شده است که دعاهای او در گشایش مشکلات مردم، شفای بیماران و رفع اندوه‌ها مؤثر می‌افتاد.

سید نعمت الله، پادشاه بعدی دوران خود را پیش بینی می‌کرد و به شاه فعلی می‌گفت: از عالم بالا تاج شاهی بعد از تو به برادرت احمد خان، خان خانان نامزد گشته است؛ کوشش برای دیگری نمودن بی‌‌فایده است. شهید مطهری در جلد ۱۴ مجموعه آثار خود، صفحه ۵۷۷ او را اجمالاً توثیق کرده و او را از معاریف و مشاهیر عرفا خوانده‌اند که نسب به علی (ع) می‌برد. پیش‌بینی‌های او شامل وقایع دوران صفویه و بعد از آن می‌شود و اهمیت آن از این جهت است که صفویه، قرن‌ها پس از مرگ او به قدرت رسیده‌اند.

قدرت کردگار می بینم   حالت روزگار می‌بینم

از نجوم این سخن نمی‌گویم   بلکه از کردگار می‌بینم

از سلاطین گردش دوران   یک به یک را سوار می‌بینم

هر یکی را به مثل ذره نور   پرتوی آشکار می‌بینم

از بـزرگی و رفعت ایشان   صفوی برقرار می‌بینم

 

از منظر فرهیختگان

شهيد مطهری می‌گويد: شاه نعمت‌الله ولی از معاريف و مشاهير عرفا و صوفيه است که نَسَب به حضرت علی (ع) می‌برد.

سيد محمد محسن طهرانی می‌گويد: ايشان عارف كامل و سالک واصل بوده‌اند. البته می‌گويند اشعار ايشان ممكن است دست‌كاری شده باشد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: شاه نعمت‌الله ولی از بزرگان اهل معرفت و صاحب کشف و حال بود. او جامع شریعت و طریقت است.

 

آثار

  • دیوان اشعار
  • منظومة فی تحقیق الایمان
  • رساله نصایح منظومه
  • ارواح شاه نعمت‌الله
  • خوابنامه
  • رساله شرح فصّ‌الاول من فصوص الحکم
  • رساله برزخیه
  • رساله مکاشفات

 

عروج ملکوتی

شاه نعمت‌الله به شهر‌های مختلفی سفر کرد و ۲۵ سال آخر عمر خود را در ماهان، از شهرهای کرمان گذراند و در سال ۸۳۴ قمری در همانجا از دنیا رفت.

به نام آفریننده عشق

 

عبدالکریم حق‌ شناس (۱۲۹۸ – ۱۳۸۶ شمسی)، فقیه، معلم اخلاق و عارف معاصر شیعه بود.

 

ویژگی ها

عبدالکریم حق‌شناس از علما و فضلاى به نام تهران در سال ۱۲۹۸ شمسی در تهران به دنیا آمد. وی پدر را در ایام طفولیت و مادر را در اوایل بلوغ از دست داد. مادرش بانویى با تقوا و طاهر بود. آقاى حق شناس مى‌گفت: «حتى پس از وفات از برکات ایشان بهره‌مند بودم. شبى در عالم خواب مادرم لامپى بدون سیم، اما روشن را به دست من داد.» عبدالکریم پس از وفات مادر، مدتى به منزل دایى رفت. وقتى به محضر شیخ محمدحسین زاهد رسید، وی فرمود: خداوند رزاق است و مناسب است به جاى تکیه به دایى، روى پاى خود بایستى. لذا شرایطى فراهم کرد که زندگى مستقلى داشته باشد.

میرزا عبدالکریم در سال ۱۳۱۸ شمسی به قم سفر کرد و در این دوره، بیشترین استفاده را از محضر آیت الله حسین بروجردى و امام خمینى برد. وى از آیت الله بروجردى به عنوان استاد طراز اول یاد می‌کرد و از بُعد علمى و معنوى ایشان داستان‌هایى نقل مى‌کرد. هم‌چنین از امام خمینى،  استفاده اخلاقى و معنوى نیز مى‌برد، حتى مدتى هم‌حجره ایشان بود. ابتداى آشنایى ایشان با امام خمینى این‌گونه بود که روزى خدمت ایشان رسید و تقاضاى حضور در درس اسفار کرد. امام فرمود: «باید شما را امتحان کنم.» وى پس از آزمون در درس حاضر شد. امام بعدها به او گفته بود: «اگر مى‌دانستم به درس آقاى شاه آبادى رفته‌اید، از شما امتحان نمى‌گرفتم.»

نمازگزاران مسجد امین‌الدوله که غالبا از افراد متدین برگزیده تهران بودند به قم آمدند و از آیت الله العظمى بروجردى تقاضا کردند میرزا عبدالکریم حق شناس را به جاى مرحوم زاهد به امامت جماعت مسجد نصب نماید. آیت الله بروجردى نیز به آقاى حق شناس گفت: «با توجه به علاقه مردم خوب است به تهران بروید و ادمه فعالیت‌هاى مرحوم زاهد را عهده‌دار شوید.» میرزا عبدالکریم با اینکه بسیار مایل به حضور در حوزه علمیه، به ویژه درس آیت الله بروجردى بود، این امر را پذیرفت. خود مى‌گوید: «در آن زمان هم‌حجره آیت الله خمینى بودم. درباره این مسئله به ایشان رجوع کردم، که ایشان فرمود: به جدم اگر گفته بودند روح الله بیاید، من مى‌پذیرفتم و به تهران مى‌رفتم! به این ترتیب من هم پذیرفتم.»

آیت الله بروجردى به مردمى که آمده بودند ایشان را به تهران ببرند، گفته بود: «فکر نکنید طلبه‌اى عادى را به تهران مى‌برید، فکر کنید که مرا به تهران مى‌برید؛ پس همان‌گونه به وى احترام بگذارید که به من احترام مى‌گذاريد.» حجت الاسلام محمد شریف رازى در رابطه با فعالیت‌هاى تربیتى ایشان در تهران مى‌نویسد: «نزدیک چهل سال است که ایشان را مى‌شناسم. حقاََ داراى مقام فضل، دانش، تقوا، پاکدامنى و بى‌آلایشى است. در تربیت و تهذیب اخلاق جوانان محیط خود بسیار کوشاست و تربیت یافتگان مکتب او در بازار و حوزه‌هاى قم و مشهد بسیارند. از روز آشنایى با ایشان تا کنون مکروهى از وى ندیده‌ام.»

آیت الله حق شناس درباره چگونگى آشنایى‌اش با سید على حائری مى‌گوید: «به شیخ محمدحسین زاهد گفتم شما دیگر براى من کافى نیستید. ایشان فرمود: با هم مى‌رویم و شخصى را که براى شما مفید باشد، پیدا مى‌کنیم. با هم اشخاص و علماى فراوانى را ملاقات کردیم تا آنکه شبى در عالم رؤیا مشاهده کردم به مجلسى رفته‌ام که شخصى از اهل علم نشسته است. فرداى آن شب با شیخ محمدحسین زاهد به مجلس مرحوم سید على حائری رفتیم. دیدم عجب! همان شخصى است که دیشب در خواب دیده‌ام. فهمیدم ایشان همان شخصى است که مقصود من است.» آقای حق شناس بارها به ترک غیبت توصیه مى‌کرد و آن را گناه اول عالم به حساب مى‌آورد. تمام رفقاى طلبه، بازارى و… مسائل فرعى غیبت را هم مى‌دانستند و رعایت مى‌کردند. ایشان نکات دقیق مسئله غیبت را به مردم یاد مى‌داد و آنان را از انجام آن برحذر مى‌داد. اصولا بر حفظ زبان تأکید فراوانى داشت و به جوانان مى فرمود: مواظب زبانتان باشید، خدا حاجتتان را برآورده مى‌کند. اولین توصیه ایشان به کسى که خدمت ایشان مى‌رسید، توجه به نماز اول وقت بود.

محمد على جاودان مى‌گوید: یک روز با یکى از دوستان محضر ایشان رفته بودیم. ایشان دفعتا شروع به صحبت کردند و فرمودند: به آقا حجت بن الحسن عرضه داشتم: من یتیم هستم و پدر ندارم. فرمود: من پدر شما هستم. حضرت سپس به من امر کردند: نماز جماعت، نماز شب، توجه به درس و مطالعه. آقاى حق شناس این سه مطلب را در زندگى به جا مى‌آورد و هر سه وصیت حضرت را به دقت انجام مى‌داد. گاهى مى‌دیدم بى‌وقفه سه ساعت مطالعه مى‌کند و سعى مى.کند حتى یک نمازش را هم فرادى نخواند. نماز شب را هم ترک نمى‌کرد و اساسا رفقاى خود را افرادى مى‌دانست که در نماز جماعت حاضر مى‌شوند.

محمد علی جاودان درباره ایشان مى‌فرماید: من نمى‌دانم ریشه این توجه فراوان از کجاست، اما خودشان از همان دوره تحصیل، نزد آقاى بروجردى نقل مى‌کرد که مدتى زیارت عاشورا را خواندم. هنوز به روز چهلم نرسیده بودم که شک کردم که آیا این خواندن تأثیرى دارد یا خیر؟ همان شک مرا از عمل بازداشت، زیرا عمل با شک، اثرگذار نیست. فردا هنگامى که در مدرسه فیضیه مباحثه مى‌کردم، شخصى پشت درب آمد و گفت: فلانى را صدا کنید. من گفتم: ایشان داخل شود. گفتند: داخل نمى‌آید. رفتم جلوى درب و آن شخص به من گفت: دیشب امام زمان (عج) را در خواب دیدم که فرمود: به فلان حجره برو و به فلانى بگو در عمل زیارت عاشوراى خود شک نکند و این عمل را ادامه دهد. ایشان تمام حوائج خود را به این شکل برآورده مى‌کرد و به دیگران هم همین را توصیه مى‌کرد. یک‌بار فرمود: من براى خرید خانه پول کم داشتم و به کسى هم نمى‌گفتم. شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم. وسط زیارت کسى درب خانه را زد. درب را باز کردم. آن شخص مبلغ را داد و رفت و کمبود مبلغ خانه حل شد.

ایشان در مورد تجربه خودشان می‌فرمود: گذرنامه کربلایم صادر نمى‌شد و این امر برایم ممکن نبود، ولى میل داشتم به زیارت بروم. خوابیدم و در خواب به من گفتند: چرا از روضه حضرت على اصغر (ع) غافلى! بیدار شدم و و روضه برپا کردم. پس از آن به مکان صدور گذرنامه رفتم. مسئول این امر گفت: عجیب است، با دستور جدید، گذرنامه شما تا ۱۵ روز دیگر صادر مى‌شود. اما من براى رفتن عجله داشتم و با این مشکل نمى‌توانستم ایام زیارتى در کربلا باشم. خوابیدم که دوباره مرا به خواندن روضه توصیه کردند. روضه برپا کردم و بار دیگر به محل صدور گذرنامه رفتم. آن شخص گفت: شما اهل معجزه‌اید؟ فردا گذرنامه شما مى‌آید.

ایشان به رعایت حال خانواده و پدر و مادر تأکید داشت. یکى از مداحان تهران مى‌گوید: «ایام محرم، شب‌ها دیر به منزل مى‌آمدم که خانواده ناراحت مى‌شدند و بحث میان ما رخ داد و من به این دلیل از خانواده ناراحت شدم. صبح به مدرسه امین‌الدوله رفتم. میرزاى حق شناس با طلبه‌ها صحبت مى‌کرد و من هم گوشه‌اى نشستم. آقاى حق شناس به طلبه‌ها مى‌گفت: باید مراعات خانواده را کرد، حتى اگر شب‌ها دیر منزل آمدید و خانواده با شما بحث کرد، شما نباید چیزى بگویید. من هم مطلب را گرفتم و از عمل خود پشیمان شدم.»

آقای حق شناس نقل مى‌کرد: شبى شیخ مرتضى زاهد را در خواب دیدم که در خدمت ایشان وارد مسجد جامع شدیم. با هم آمدیم تا به حوض مسجد رسیدیم. حوض مسجد یخ زده بود. شیخ مرتضى از روى آب کر یخ زده رد شد، ولى ما ترسیدیم و از کنار حوض حرکت کردیم. وقتى به ایشان رسیدیم، عرض کردیم: شما چگونه به این مقام رسیدید؟ فرمود: با انجام واجبات و ترک محرمات. از خواب بیدار شدم. صبح خدمت ایشان رسیدم و خواب رد شدن ایشان از حوض را نقل کردم و پرسیدم: شما چگونه به این مقام رسیدید؟ ایشان گفت: با انجام واجبات و ترک محرمات.

محمد علی جاودان می‌گوید: وقتی کسی پیش استاد حق شناس می‌آمد، حالش عوض می‌شد؛ این قدرت نَفَس بود. نقل است: قبل از آنکه کسی دلیل مراجعه‌اش را بگوید، خود استاد می‌فرمود: «برای فلان چیز آمده‌ای؟» گاهی بدون مقدمه، دقیقاً همان چیزی را می‌گفت که فرد در دل داشت. همچنین چند بار به شاگردان هشدارهایی داده که بعداً عیناً رخ داده است. نقل‌های فراوانی هست که وی برای مریضی دعا کرد و بهتر شد و برای گره‌های زندگی دعا کرد و برطرف شد. استاد جاودان گفته بود: «دعاهای ایشان اثر داشت؛ ما بارها دیده بودیم.»

سید ابوالقاسم نجّار که از خوبان تهران و از نزدیکان علما بود، مى‌گفت: یک بار خدمت میرزا عبدالعلى تهرانى رسیدم و میرزا عبدالکریم حق شناس نیز آنجا حضور داشت. میرزا در آن وقت جوان بود. وقتى میرزا اتاق را ترک کرد، میرزا عبدالعلى تهرانى به من گفت: این جوان را دیدى، ایشان تمام جریاناتى که قرار است فردا برایش رخ دهد، شب قبل از آن، خواب مى‌بیند و وظیفه او را به او مى‌آموزند. من خودم گاهى مصادیقى از این مسئله را از ایشان شنیده‌ام. آیت الله حق شناس برای یکی از حاجت‌های شرعی خود، چهل روز زیارت عاشورا را با صد سلام و لعن خواند و روز چهلم به حضور حضرت امام زمان (ع) مشرف شد. حضرت به ایشان گفت: حق شناس! چرا این‌قدر زیارت عاشورا خواندی؟ گفت: آقا جان برای حل فلان مشکل. حضرت به آیت الله حق شناس گفت: برای گرفتن حاجتت لازم نبود این همه زیارت عاشورا بخوانی، یک بار روضه عموی ما، حضرت علی اصغر (ع) کافی بود. آیت الله حق شناس به یکی از نزدیکان خود، گفته بودند: امام زمان (عج) تشریف آورده بودند و من ایشان را ملاقات کردم، اما تا زنده هستم این قضیه را برای کسی تعریف نکن!

 

اساتید

 

شاگردان

  • محمد امامى کاشانى
  • سید محسن خرازى
  • رضا استادى
  • سید عباس قائم مقامى
  • عبدالحسین حائرى
  • محمد على جاودان

 

عروج ملکوتی

سرانجام عبدالکریم حق شناس در سال ۱۳۸۶ شمسی در تهران به ملکوت اعلى پیوست. پس از اقامه نماز بر وى توسط آیت الله مهدوى کنى، پیکرش از مدرسه شهید مطهرى به سمت حرم حضرت عبدالعظیم حسنى تشییع و در جوار ایشان به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

جهانگیرخان قشقایی (۱۲۴۳ – ۱۳۲۸ قمری)، حکیم‌، فقیه‌ و عارف‌ ایرانی قرن‌ سیزدهم‌ هجری بود.

 

ویژگی ها

وی در ۱۲۴۳ در روستای‌ دهاقان‌ از توابع‌ شهرضا در اصفهان‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌، محمدخان‌ قشقایی‌ اصفهانی‌ درّه‌شوری‌، مردی‌ عالم‌ و صاحب‌‌کمال‌ و از خانه‌ای‌ دره‌ شور، از ایل‌ قشقایی‌ بود. مادرش‌ نیز از خان‌زادگان‌ سمیرم‌ اصفهان‌ و از ساکنان دهاقان بود و به‌ همین‌ سبب‌، مردم‌ اصفهان‌، جهانگیرخان‌ را دهاقانی‌ نامیده‌اند. وی‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را در زادگاهش‌ فراگرفت‌. شوق‌ تحصیل‌ در وی‌ موجب‌ شد تا پدرش‌ معلمی‌ برای‌ او بگیرد. جهانگیرخان‌ تا حدود چهل‌ سالگی‌، همانند پدرش‌ به‌ زندگی‌ عشایری‌، دامداری‌ و کشاورزی‌ مشغول‌ بود. در سواری‌ و تیراندازی‌ مهارتی‌ چشمگیر داشت‌ و به‌ موسیقی‌ علاقه‌مند بود و گاه‌ تار می‌نواخت‌. حدوداً چهل‌ ساله‌ بود که‌ روزی‌ برای‌ فروش‌ محصولات‌ و خرید مایحتاج‌ سالانه‌ ایل‌ و تعمیر تار به‌ بازار اصفهان‌ رفت‌ و با مشاهده‌ مدرسه‌ صدر، مجذوب‌ شکوه‌ معنوی‌ مدرسه‌ و علمای‌ آن‌ گشت‌.

شخصی‌، که‌ احتمالاً همای‌ شیرازی‌ بود، با مشاهده‌ علاقه‌ جهانگیرخان‌ به‌ مدرسه‌ صدر او را به‌ تهذیب‌ نفس‌ و تحصیل‌ علم‌ و معرفت‌ دعوت‌ کرد. جهانگیرخان‌، تحت‌ تأثیر سخنان‌ او، تحصیل‌ علم‌ را بر امور دیگر ترجیح‌ داد و با راهنمایی‌ او حجره‌ای‌ در یکی‌ از مدارس‌ علمیه‌ اصفهان‌ گرفت‌ و تا پایان‌ عمر در آن‌ شهر ماند. وی‌ با اینکه‌ در میان‌سالی‌ به‌ کسب‌ علم‌ روی‌ آورده‌ بود، با استعداد، شوق‌ و همتی‌ عالی‌، به‌ فراگیری‌ علوم‌ نزد مشایخ‌ آن‌ روز اصفهان‌ پرداخت‌ و چندی‌ نگذشت‌ که‌ از مدرّسان‌ علوم‌ عقلی‌ و نقلی‌ گردید. وی‌ حدود چهل‌ سال‌ در مدرسه‌ صدر اصفهان‌ به‌ تدریس‌ علوم‌ عقلی‌ پرداخت‌. وی‌ حکمت‌ را آمیخته‌ به‌ عرفان‌ و ممزوج‌ با فلسفه‌ مشاء و اشراق‌ درس‌ می‌داد. آوازه‌ حوزه‌ درس‌ او بزرگان‌ و مشتاقان‌ علم‌ را برای‌ کسب‌ فیض‌ به‌ اصفهان‌ کشاند.

جهانگیرخان‌ قشقایی‌ عارفی‌ زاهد و بلند طبع‌ بود و زندگی‌ خود را از حق‌الاجاره‌ سالانه‌ زمینی‌ که‌ داشت‌ می‌گذراند. وی‌ تا پایان‌ عمر لباس‌ عشایری‌ پوشید و لباس‌ مرسوم‌ عالمان‌ را بر تن‌ نکرد. غزلیاتی‌ نیز از جهانگیرخان‌ قشقایی‌ به‌ جا مانده‌ است‌. پس‌ از وفات‌ وی‌، حکیم‌ خراسانی‌ به‌ جمع‌آوری‌ اشعار او همت‌ گمارد ولی‌ این‌ دیوان اکنون‌ در دست‌ نیست‌. در برخی‌ منابع‌ شرحی‌ فارسی‌ از نهج‌البلاغه‌ به‌ او نسبت‌ داده‌اند. جهانگیر خان در اثر شخصیت بارز علمی، تسلیم مقام قدس و تقوا كه همه در وجود وی مجتمع بود، تحصیل فلسفه را كه بین علما و طلاب سخت موهون (سست) و با كفر و الحاد مقرون بود، از آن بدنامی به كلی نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق چندان رایج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت بی‌دینی نبود، بلكه مایه افتخار و مباهات محسوب می‌شد.

آخوند كاشی از دوستان صمیمی و یار باوفای حكیم جهانگیرخان قشقایی بود. جهانگیر خان از هنگامی كه در مدرسه صدر بازار اصفهان به تحصیل و تدریس مشغول بود، هم مباحثه آخوند كاشی بود. هر دو از شاگردان آقا محمدرضا قمشه‌ای بودند و هر دو تا پایان عمر در آن مدرسه می‌زیستند. آخوند ملا محمد كاشی ۸۴ سال عمر نمود و در این مدت همچون حكیم قشقایی مجرد بوده و همسر اختیار ننمود. مؤلف «زندگانی حكیم جهانگیر خان قشقایی» آورده است: در كتب متعددی از شرح نهج البلاغه منسوب به حكیم قشقایی سخن رفته است ولی تاكنون شرح نهج البلاغه منسوب به حكیم به دست نیامده است. در كتاب «طبقات المؤلفین» و كتاب «رجال اصفهان» نامی از «دیوان شعر» منسوب به حكیم قشقایی نیامده است، بلكه در كتاب طبقات، این عبارت است: (و له شعرٌ فارسی) او دارای شعر فارسی است. داشتن شعر به معنای داشتن دیوان شعر نمی‌باشد. این شعر منسوب به حكیم قشقایی است:

دوش عشقت برد آرام از دل و از چشم خواب   یاد رویت بود كارم تا برآمد آفتاب

دل گرفت از مدرسه یاران كجا كوی حبیب   جان فسرد از وسوسه، ساقی بده جام شراب

آیت الله بهجت نقل می‌کند: روزی جهانگیر خان قشقایی با چند تن از کشیشان مسیحی اصفهان در مورد حقانیت مذهب شیعه بحث می‌کرد و آن کشیشان در اعتقادات خود پافشاری می‌کردند و هرچه جهانگیر خان برای آنان دلیل و برهان می‌آورد آنان قبول نمی‌کردند تا اینکه جهانگیر خان رو به آنان کرد و فرمود: اگر خود حضرت مسیح (ع) تشریف بیاورند و بگویند حق با شیعه است، آیا حرف او را قبول می کنید؟ آنها گفتند: بله، معلوم است حرف او را قبول می‌کنیم. آنجا بود که جهانگیرخان دست به دعا برداشت و اندکی بعد حضرت عیسی (ع) در مکاشفه‌ای که هر دو طرف او را می‌دیدند بر آنان ظاهر شد و خطاب به کشیشان فرمود: امروزه، از درب خانه علی و آل علی (ع) جای دیگر رفتن بیراهه است!

می گویند: روزی جهانگیرخان برای سرکشی طلاب با چند نفر از شاگردانش وارد سرای قیصریه (اصفهان) شدند و از یکی از حجره‌ها سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد. یکی از ملازمان نگران شد و گفت: «حضرت آقا! اجازه بدهید من الان می‌روم بساطشان را به هم می‌زنم.» جهانگیرخان گفتند: این طریق نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید این‌ها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است برای شما هم گرفتاری به وجود بیاید و شیوه دیگری برگزیدند. آنگاه ایشان با شاگردانش به  آن حجره رسیدند، اذن دخول خواستند و این‌گونه آغازسخن کردند: آقایان سلام علیکم! مهمان نمی‌خواهید؟ «ساکنین حُجره» دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید. جهانگیرخان درکنارشان نشست و گفت: من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم؛ ظاهراً آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم!

طلاب، مات ومبهوت مانده بودند، اما وقتی دستور مشفقانه استاد را مجدد شنیدند، مطمئن شدند که خطری  آنها را تهدید نمی‌کند، شروع کردند به نواختن. جهانگیرخان که با دقت صحنه نواختن را می‌نگریست از نفر دوم خواست بنوازد و همین‌طور همه افراد حاضر در حجره، دستگاه خود را نواختند و آنگاه جهانگیرخان، ساز را در دست گرفت و شروع به نواختن کرد و اشکالات هرکدام را متذکر شد و نواختن درست آلات موسیقی را یادشان داد! طلاب، همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و تبحر جهانگیرخان در موسیقی متحیر شدند.

اما در پایان این کلاس رفع اشکالات موسیقی، جهانگیرخان گفت: آقایان! من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سر و کار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاه‌های موسیقی مسلط بودم، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این امور لعب و لهو نماید!؟ در ادامه کلامش را با آیات و روایات و احادیث اهل بیت (ع) زینت بخشید. آن‌قدر کلامش نافذ و مفید بود که مجلس طرب، صبغه روضه گرفت و آن مطربان گریستند و این نصایح مشفقانه، مؤثر واقع شد و همه از کرده و گذشته خود، شرمنده شدند و توبه کردند. آن‌قدر این جلسه در آن‌ها تأثیر گذاشت که با دستان خودشان، شیشه‌ های شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز در هم ریختند.

در برخی نقل‌های مربوط به شاگردان و معاصرانش آمده است که جهانگیرخان، گاه از حالات درونی یا نیت افراد آگاه می‌شد و پیش از آنکه کسی چیزی بگوید، پاسخ مناسب می‌داد. گویند وقتی جهانگیرخان درگذشت، آخوند کاشی در گوشه‌ای از مدرسه صدر نشسته بود و آه می‌کشید و ناله می‌کرد و می‌گفت: «کمرم شکست.»

 

از منظر فرهیختگان

شیخ عباس قمی می‌گوید: جهانگیرخان در علم و عمل به جایی رسید كه از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: جهانگیر خان، چنان كوشید كه به اعلی درجات علم دست یافت و از سایر بلاد به قصد استفاده از او به حوزه درسش ‌شتافتند.

مورخ دیگری می‌گوید: میرزا جهانگیرخان قشقایی در مدرسه صدر اصفهان تدریس می‌كرد و بیشتر استادان معقول، خوشه‌چین خرمن دانش او بوده‌اند.

جلال‌الدین همایی می‌گوید: مرحوم قشقایی فلسفه را در اصفهان از تهمت خلاف شرع و بدنامی كفر و الحاد نجات داد. سهل است كه چندان به این علم رونق بخشید كه فقها و متشرعان نیز آشكارا با میل و علاقه روی به درس فلسفه نهادند و آن را مایه فضل و مفاخرت می‌شمردند. مرحوم خان به قول شاگردان و اصحاب فهمیده و برگزیده‌اش، مصداق انسان کامل بود.

میرزا حسن فسائی می‌گوید: وی وحید عصر، فرید دهر، مظهر حقایق معقول و منقول، نادره زمان و… بود.

محمدباقر لاهيجانی می‌گوید: حکیم الهی و فقیه متکلم، خاتم حکما و محققین، خاتم عرفا و کسی که از حیث خصال نیکو نظیر ندارد و در عهد خود همتایی ندارد.

 

اساتید

  • محمدرضا قمشه‌‌ای‌
  • شیخ‌ محمدحسن‌ نجفی
  • شیخ‌ محمدباقر نجفی
  • ملاحسین‌ علی‌ تویسرکانی‌

 

شاگردان

  • رحیم‌ ارباب‌
  • حسین‌ طباطبایی‌ بروجردی‌
  • محمد حکیم‌ خراسانی‌
  • محمدعلی‌ شاه‌ آبادی‌
  • سید جمال‌الدین‌ گلپایگانی‌
  • سید حسن‌ مدرس‌
  • حسنعلی‌ اصفهانی‌ نخودکی‌
  • آقا نجفی‌ قوچانی‌
  • میرزا حسین‌ نائینی‌
  • شیخ‌ مرتضی‌ طالقانی‌

 

 عروج ملکوتی

جهانگیرخان‌ در رمضان‌ ۱۳۲۸ قمری در ۸۵ سالگی درگذشت‌. مدفن‌ وی‌ در تخت‌ فولاد اصفهان‌ واقع‌ است‌.