نوشته‌ها

زین الدین ابوبکر خوافی

به نام آفریننده عشق

 

زین‌الدین ابوبکر محمد بن محمد هروی حنفی خوافی (۷۵۷ – ۸۳۸ قمری)، از صوفیان نامدار هرات و از اقطاب سلسله سهروردیه در سده‌های هشتم و نهم قمری بود.

 

ویژگی ها

به گفته برخی، وی در ۱۵ ربیع‌الاول ۷۵۷ قمری در شهر خواف (شهری از توابع هرات که در آن روزگار شهری مذهبی بود) به دنیا آمد. وی اوایل زندگانی خود را در هرات گذراند. به نظر می‌رسد که وی در این سال‌ها به فراگیری علوم متداول مشغول بود و احتمالاً نخست نزد عمویش، شیخ وجیه‌الدین هروی، شاگردی کرد. سخاوی به نقل از ابن‌قاضی شهبه توانایی و تبحر علمی او را می‌ستاید و علاء قابونی نیز در ادبیات عرب او را فردی متبحر می‌شمارد. وی آنگاه سفرهای خود را آغاز کرد و ظاهراً نخست پس از شکست تقتمیش خان از تیمور در سال ۷۹۸ قمری، به قصد پیوستن به شیخ کمال خجندی به تبریز رفت، اما چون مشرب او را متفاوت با مشرب زاهدانه خود یافت، دل به مریدی شیخ ننهاد. پس از آن، به خدمت اسماعیل سیسی رسید، اما سیسی نیز به‌ سبب سال‌خوردگی از قبول او سر باز زد و او را به مصر نزد نورالدین عبدالرحمان شبریسی مصری، از مشایخ طریقه سهروردیه فرستاد.

خوافی پس از طی مراحل سلوک نزد پیر خود در مصر، از او اجازه ارشاد گرفت و در تاریخی پس از ۸۰۳ قمری به تبریز آمد. تاریخ ورود او به تبریز از آنجا دریافته می‌شود که در هنگام رسیـدن او بـه این شهر، کمال خجندی درگذشته بود. وی آنگاه به خراسان بازگشت و در هرات ساکن شد و در آنجا، سال‌ها به ارشاد و تربیت مریدان مشغول بود. وی احتمالاً در همین سال‌ها ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد و برای گذراندن زندگی خانواده‌اش و نیز تأمین مخارج درویشان، به کشت و زرع پرداخت و به‌ تدریج مالک مزارع، قنات‌ها و مستغلات متعدد شد.

نقل است: در مصر، عبدالرحمن مصری زین خوافی را به مریدی پذیرفت و او را تلقین ذکر کرد و به خلوتش نشاند. عبدالرحمن مصری، اجازه‌نامه‌ای برایش نوشت و در آن قید کرد که خوافی مستحق خلوت و پذیرای واردات غیی و فتوحات شده و صاحب درجات و مقامات است و از خداوند می‌خواهد که او را مقتدای پرهیزکاران قرار هد تا به مقام حقیقی که همان توحید است، برسد. همچنین وی کلاه خویش رابه رسم یادگار به خوافی بخشید. از عجایب سلوک خانقاهی خوافی این است که او در چهارمین روز خلوت، مجذوب شده‌ و به “فتوح معنوی” دست یافته و در سه روز دیگر ‌از قیود تفرقه خالی گشته و به شهود جمع متوجه شده‌ و به مقام درک حقیقت توحید رسیده است.

خوافی در بازگشت از مصر به سوی خراسان، مدتی در بغداد رحل اقامت می‌افکند و دیدارها و گفتگوهایی‌ بین او و مشایخ و عرفای آن دیار انجام می‌شود. در باب اجازه‌نامه وی، روایتی جالب و کرامت گونه نقل کرده‌اند. گويا در راه باز گشت از مصر، وی اجازه‌نامه‌اش را در بغداد جا می‌گذارد و بعد از مدتی طولانی، باری‌ دیگر سفر مصر در پیش می‌گیرد و به نیت دریافت اجازه‌نامه‌ای‌ دیگر از استاد، راهی مصر می‌شود. اما زمانی به آنجا می‌رسد که شیخ عبدالرحمن مصری دار فانی را وداع گفته است. ولی چون به خلوت‌خانه شیخ که دیگر مضبوط نبود و در آن باز بود، وارد می‌شود. اجازه‌نامه را در آنجا “بی‌ هیچ تفاوتی مگر در چند حرف” می‌یابد!

خوافی در این هنگام در خراسان، آوازه‌ای درخور یافته بود و نزد شاهرخ تیموری و صاحب‌منصبان او جایگاه ویژه‌ای داشت، چندان‌ که در سال ۸۱۲ قمری در پی درگیری با امیران سیستان، شاهرخ، زین‌الدین را به نمایندگی به جانب آن‌ها فرستاد. در نتیجه میانجیگری خوافی، اختلاف بـه پایان رسید و شاهرخ از سرکشی امیران چشم پـوشید. زین‌الدین خود نیز گاهی اوقات به دیدن شاهرخ می‌رفت. خوافی پس از سال‌ها بار دیگر به مصر سفر کرد و مدتی در آنجا ماند؛ زیرا بر پایه برخی روایت‌ها، وی در ۸۲۴ قمری در قاهره بود و بر پایه برخی روایت‌های دیگر، پس از درگذشت خواجه محمد پارسا در مدینه در سال ۸۲۲ قمری و خاک‌سپاری او در آنجا، خوافی سنگ‌ قبر سفیدی را که برای مزار او تراشیده بود، با خود از مصر به مدینه آورد و بر مزار او نصب کرد.

خوافی در دهه آخر عمر، بیشتر اوقات خود را در زیارتگاه هرات می‌گذراند و در نزدیکی آنجا در نواحی گذره، در دهی که خود ساخته و آن را درویش‌آباد نامیده بود، سپری می‌کرد و بیشتر روزها را به چله‌نشینی مشغول بود و سالکان و طالبان بسیاری ملازم او بودند. نقل است که ابن حجر عسقلانی به او گفته بود: ای زین الدین خوافی، از وقتی که تو وارد مصر شدی، مصر به آرزوها و سلامتی رسیده است و هیچ گاه قافله‌ها در طول زمانه حرکت نکرده چنان که پرهای رویین بزرگ به وسیله پرهای مخفی کوچک حرکت کرده.

 

از منظر فرهیختگان

ابن جرزی می‌گوید: ای رفیق، به سوی خواف برو تا در آنجا زین الدین را ببینی که مشابه بشر حافی است. او دانشمندی است که در عصر خودش پیشوا گشته و این چقدر عجیب است که وی هم ظاهر است و هم خافی (پنهان).

عبدالرحمن جامی می‌گوید: زین الدین خوافی جامع علوم ظاهری و باطنی است. وی متشرّع و میانه ‏رو بوده است.

خواند میر می‌گوید: ابوبکر خوافی علیه الرحمه از جمله اولیای عظام بود و بمزید تتبّع سنن سنیّه نبویّه (ص) امتیاز تمام داشت و مدّتی مدید در ظاهر هرات رتبت بخش محراب بود، همّت عالی نهمت بر ارشاد امت می‌‏گماشت و از جمله خلفای شیخ نورالدین عبدالرحمن مصری بود و در سلوک، طریق ریاضت و معرفت مبالغه نموده به درجات عالیه ترقی فرمود.

 

آثار

  • نهاد الرشاد
  • شرح منازل السائرین
  • وصایا القدسیّه
  • وصیه العارفین

 

عروج ملکوتی

چون در سال ۸۳۸ قمری، بیماری طاعون در شهر هرات و توابع آن شایع شد. گروهی از بزرگان به خدمت شیخ بهاءالدین عمر رفتند و درخواست کردند تا دعا کند که طاعون رفع شود. شیخ در پاسخ گفت: منتقم جبار به مرتبه‌ای در قهر است که هرکس دست به دعا برآرد بر دستش می‌زند. سپس آن جماعت به نزد شیخ زین الدین رفتند و همان درخواست را کردند. شیخ گفت: ما خود را فدای بندگان خدا می‌سازیم. آنگاه برای رفع طاعون دعا کرد و دعایش به درگاه پروردگار پذیرفته شد و شیخ به همان بیماری وفات یافت.

نظام الدین خاموش

به نام آفریننده عشق

 

خواجه نظام‌الدین خاموش (درگذشت ۸۶۰ قمری)، معروف به خواجه نظام‌الدین خیاط، از عرفای قرن نهم و از مریدان خاص بهاءالدین نقشبند بوده است.

 

ویژگی ها

از تاریخ ولادت و زندگانی نظام الدین، اطلاعات زیادی وجود ندارد. گفته شده است که یک نگاه یا یک سکوتِ او چنان جذبه‌ای داشت که می‌توانست «حجابِ ذهن» را از سالک بردارد. بسیاری از مریدان نقل کرده‌اند که وقتی در حضور او می‌نشستند، نیازی به کلام نبود؛ پاسخ سوالات خود را در سکوتِ او دریافت می‌کردند. خواجه عبدالله احرار می‌گوید: یک روز ملازم ایشان (نظام‌ الدین خاموش) بودم که یکی از آشنایان، در راه پیش من آمد که خمر خورده بود و آثار آن در وی ظاهر بود و مرا سخن نگه داشت. چون به صحبت نظام الدین رسیدم، ایشان گفتند: مگر تو خمر خورده‌ای؟ گفتم: خیر. گفتند: پس تو را چه حالت است؟ گفتم: در راه به مستی رسیدم و با هم سخنی چند گفتیم. نظام الدین گفت: پس این حالت اوست که به تو سرایت کرده است.

مولانا محمد روجی نقل می‌کند: روزی پیش مولانا نظام الدین نشسته بودیم و مولانا سعدالدین‌ لر که از دانشمندان مقرر بود و از مخلصان خدمت مولانا، پیش ایشان شکایت بسیار کرد از طالب علمی که نسبت به خدمت مولانا بی‌ادبی، غیبت، تهمت و اهانت به جا می‌‌آورده است. آن‌قدر گفت که مولانا را متغیر ساخت. اتفاقاً در این بین، آن فرد خبیث از دور پیدا شد. مولانا سعدالدین‌ لر، وی را به نظام الدین نشان داد و آن فرد نیز بی‌ادبانه از پیش ایشان گذشت. نظام الدین را غضب مستولی شد به طوری که ایشان یک قبری بر دیواد کشیدند و آن خبیث بلافاصله افتاد و بیهوش گشت. مردم نزد آن فرد رفتند تا ببینند که چه حال دارد. دیدند آن فرد مرده بود.

نقل است: مولانا نظام‌ الدین یک بار در سر بخش آبی نشسته‌ بودند و طهارت می‌کردند. یک نفر آب دهقانی را متغیر کرده بوده است. آن‌ دهقان به تعجیل آمد و مولانا را بر سر آب نشسته دید و به اشتباه پنداشت که آب را ایشان متغیر گردانیده است. تند و تیز از پشت ایشان آمد و بی‌ملاحظه دست برای ایشان زد و ایشان را سرنگون در آب انداخت. چون ایشان در آب افتادند و سر ایشان در آب فرو رفت، آن دهقان بلافاصله در کنار آب افتاد و مُرد!

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او دارای فنای تام و عالِم اسرار بود. وی در مقام سکوت، چنان قدرتی داشت که از صدها نطق ناطقان، مؤثرتر بود.

سعدالدین کاشغری می‌گوید: من هرچه دارم، از جذبه‌ آن سکوت الهی است که در وجود خواجه دیدم.

 

عروج ملکوتی

نظام‌الدین خاموش در سال ۸۶۰ قمری از دنیا رفت.

سعدالدین کاشغری

به نام آفریننده عشق

 

سعدالدین کاشغری (درگذشت ۸۶۰ قمری)، از مشایخ معروف طریقت نقشبندیه در هرات و مرشد عبدالرحمان جامی بود.

 

ویژگی ها

سعدالدین پس از اتمام دروس مقدماتی به تصوف تمایل پیدا کرد و با سفر به بخارا به حلقه مریدان نظام‌الدین خاموش وارد شد. چندین سال بعد کاشغری قصد سفر حج کرد اما همان‌طور که مرشدش پیش‌بینی کرده بود نتوانست پا فراتر از مرزهای خراسان بگذارد. در هرات با شیخ زین‌الدین خوافی آشنا شد و مورد توجه او قرار گرفت. گرچه نمی‌توان به طور قطع اظهار نظر کرد، اما گویا در همین سفر بوده که کاشغری تصمیم می‌گیرد در هرات سکنی گزید. با سکونت کاشغری در هرات، این شهر به سومین مرکز مهم نقشبندیه پس از بخارا و سمرقند تبدیل شد. با وجود برخورداری از ثروت قابل ملاحظه‌ای که از پدرش به او به ارث رسیده بود، کاشغری در مدرسهٔ غیاثیهٔ هرات در نزدیکی مسجد جامع آن شهر ساکن می‌شود. کاشغری که قداست مسجد جامع هرات را قابل قیاس با قداست مسجدالحرام در مکه می‌دانست، در همین مسجد با مریدانش دیدار می‌کرد.

حلقه مریدان او از نخبگان و فرهیختگان ادبی و فرهنگی هرات تشکیل شده بود که سرآمدشان عبدالرحمان جامی بود. جامی رؤیایی دید که در آن کاشغری درد و اندوه جانکاه عشقی زمینی را از جامی دور می‌کند و در پی همین رؤیا بود که جامی به هرات آمد تا در زمره مریدان کاشغری قرار گیرد. جامی تعلق خاطر خویش به کاشغری را از طریق تقدیم صفحاتی از نفحات‌الانس به او، اشارات متعدد به او در مثنوی‌هایش، و از همه مشهودتر، در ترکیب‌بندی که به مدح او می‌پردازد ابراز می‌کند. با این همه، حلقه مریدان کاشغری تنها به اقشار نخبه جامعه محدود نمی‌شد بلکه شامل پیشه‌ورانی چون میر رنگریز نیز می‌شده‌است. گفته می‌شود کاشغری همچون مرشدش، خاموش، تقریباً همیشه در وضعیت عرفانی غلبه قرار داشته‌ است. به هنگام جلساتی که کاشغری با مریدانش داشت، مکرراً به این وضعیت دچار می‌شد. سرش را پایین می‌انداخت و ساکت می‌ماند؛ گویی که به خواب می‌رفت. همچنین گفته می‌شود که همچون مرشدش، خاموش، قادر بود صفت الهی قهر را متجلی سازد، البته قادر به کنترل این قدرت خطرناک نیز بود.

در برخی از داستان‌های منسوب به او، ذکر شده که او در عینِ حضور در مجلسِ ذکر یا در حالِ نماز، از اخبارِ وقایعِ دوردست (که در آن زمان غیرممکن بود) آگاه می‌شد یا حتی حضورِ معنوی‌اش در جای دیگری احساس می‌شد. این همان «خلوت در انجمن» است که در سطحِ بسیار بالا به او رسیده بود. گفته می‌شود که مریدانی که صدها فرسنگ از او دور بودند، تنها با یک «اشاره» یا «ذکر نام او»، در حالت وجد و شطح قرار می‌گرفتند. این نشان‌دهنده‌ی «قدرت نفوذ نوری» اوست. او را از کسانی می‌دانند که «پیر مریدان پنهان» بوده است (یعنی کسانی که بدون شهرت زیاد، هزاران سالک را تربیت کرده‌اند). در برخی متونِ قدیمی، از ایشان به توانایی در آرام کردن طوفان‌های روحی و جسمی انسان‌ها با یک نگاه یا یک کلام کوتاه یاد شده است؛ یعنی او قدرت داشت «بحر اضطراب مرید» را به «ساحل سکینه» تبدیل کند.

 

عروج ملکوتی

کاشغری در هفتم جمادی‌ الاول ۸۶۰ قمری به‌ هنگام ادای نماز ظهر درگذشت و در هرات به خاک سپرده شد.

یوسف کوهنابی

به نام آفریننده عشق

 

آخوند ملا یوسف کوهنابی (۱۲۴۰ – ۱۳۱۹ قمری)، از عالمان برجسته‌ اواخر دوره‌ قاجار در منطقه‌ مرند بود.

 

ویژگی ها

آخوند ملا یوسف کوهنابی حدود سال ۱۲۴۰ قمری در روستای کوهناب از توابع شهرستان مرند و در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد. خانواده وی به علت علاقه‌ای که به علمای دین و اهل بیت عصمت و طهارت داشتند، ایشان را جهت تعلیم به روستای ابرغان که روستای همجوار با روستاي کوهناب است برده و به دست عالم آن روستا ( ملا علیرضا ابرغانی) سپردند. وی با توجه به نبوغ و استعداد عالی، به سرعت دوره‌های مقدماتی را در پیش استاد خود به پایان برد. سپس جهت ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت علی (ع) سکونت گزید و از محضر علما و مجتهدان آن حوزه، به خصوص شیخ مرتضی انصاری بهره برد و به سرعت طی مدارج نموده و به درجه اجتهاد رسید.

روایت شده است که استادی که ایشان در محضر او تلمذ می‌کرد، روزی به آخوند ملا یوسف کوهنابی گفت: یوسف! شما دیگر به درجه اجتهاد رسيده‌اید و می‌توانید رساله ارائه کنید. آخوند ملا یوسف چند روز از ایشان فرصت طلب می‌کند. وی به حرم حضرت علی (ع) رفته و نماز به جا می‌آورد و به مولای خود توسل می‌جوید و به خانه باز می‌گردد. آن شب در خواب، سیدی نورانی به خوابش می‌آید و به او اشاره می‌کند که به زادگاه خود باز گرد و به اصلاح امور آن‌ها همّت کن. فردای آن روز به پیش استاد خویش می‌رود و از ماموریت خویش او را آگاه می‌کند . بعد از چند روز به پيشگاه مولای خود می‌رود و اذن سفر می‌طلبد. سپس به موطن خود (روستاي كوهناب) باز‌می‌گردد و تا پایان عمر در این روستا سکونت می‌گزیند و به ارشاد و تعلیم احکام دین و تعاليم الهی به هموطنان خود همت می‌گمارد و خود نیز در تهذیب نفس و سیر و سلوک قدم بر‌می‌دارد.

روایت شده است که یک روز ملا یوسف با چند نفر از اهالی از مرند خارج شده و در خروجی مرند به طرف هوجقان در محلی که امروز ایستگاه راه آهن مرند می‌باشد لحظه ای درنگ می‌کند و با عصای خود بر زمین می‌زند و می‌گوید: روزی فرا می‌رسد که در این محل آهن بر روی آهن راه می‌رود. (ایشان در واقع، آینده این مکان را پیش‌بینی می‌کند). همسر ایشان نقل کرده است که او برای یکی از فرزندانش حامله بود. زمان حاملگی او مصادف با فصل زمستان بود. ایشان از آخوند زردآلو طلب می‌کند و آخوند وضو گرفته و از خانه خارج می‌شود و به صحرا و بیرون از روستا می‌رود و برگشتن سبدی پر از زردآلو با خود به همراه می‌آورد و آن را در بالای انبار غله خانه (سر کندو) می‌گذارد و به زوجه خود تاکید می‌کند احدی نباید از این سِر آگاه شود. چند روزی زوجه‌اش از آنها ارتزاق می‌کند اما نمی‌تواند این راز را نگه دارد و از قضا این حکایت را برای یکی از اقوام خود بازگو می‌کند و در بازگشت به خانه به سراغ آن‌ها می‌رود تا بخورد، اما اثری از سبد زردآلو نمی‌یابد.

آخوند ملا یوسف با عالم دیگر همشهری خود (آخوند ملا فاضل هرزندی) در نجف عقد اخوت بسته دوست و صمیمی بودند و با هم  عهد کرده بودند که هر کدام زودتر وفات کرد، دیگری نمازش را بخواند و به خاک بسپارد. در یکی از روزهای سرد سال و زمستان پربرف، آخوند از خواب برمی‌خیزد و لباس‌های خود را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید. در خروجی روستا اسب سواری  جلو می‌آید و از اسب پیاده شده و سلام می‌کند و آخوند با کمال تاثّر و ناراحتی می‌گوید : فاضل هرزندی وفات کرده است! ایشان می‌گوید: آری و من بنا بر وصیت ایشان آمده‌ام آخوند ملا یوسف را ببرم تا نمازش را به جا آورد. آخوند می‌گوید: من یوسف هستم. شما بروید من می‌آیم. اسب سوار هر چه قدر اصرار می‌کند آخوند سوار نمی‌شود و می‌گوید: هوا سرد است، شما بروید من آرام آرام می‌آیم. اسب سوار نیز برمی‌گردد. وقتی اسب سوار به هرزند می‌رسد با کمال تعجب می‌بیند که آخوند نماز فاضل هرزندی را خوانده و به خاکش سپرده‌اند.

نقل است: یک روز گرم تابستان، آخوند ملایوسف از طرف کوه‌های دولت آباد، با پای پیاده به طرف دولت آباد می‌آیند. اما وقتی که آخوند ملایوسف به دولت آباد می‌رسند و وارد روستا می‌شوند به طور اتفاقی با آقا میر صادق (یکی از رفقای ایشان) برخورد می‌کنند. آقا میر صادق از دیدن آخوند خیلی خوشحال می‎‌‌شوند و ایشان را به صرف ناهار و چای دعوت می‌کنند، اما آخوند دعوت او را نمی‌پذیرند به منزل آقا میر صادق نمی‌روند. چون آقا میر صادق علت را می‌پرسند، آخوند کوهنابی جواب می‌دهند: راستش جهت دیدار شما از کوهناب به دولت آباد آمده بودم، اما وقتی که من در راه بودم، شما نیز در مزارع روستای ابرغان بودید و چون گرسنه بودید، مشتی از سنبل های گندم را چیدید و آن را در دستتان کوفتید و بعد دانه‌هایش را جدا کرده و خوردید و کاه‌هایش را به دور انداختید، آیا این مطلب راست است؟ آقا میر صادق می‌گوید: بله، مطلب همین طور است که شما می گویید. آنگاه آخوند به آقا میر صادق می‌گوید: در قیامت تکه‌ای از گوشت بدنتان را می‌کنند و به عوض آن دانه‌های گندم، آن تکه گوشت را به صاحب دانه‌های گندم می‌دهند، اما من نمی‌دانم که شما چگونه آن کاه‌های بر باد رفته را پیدا خواهی کرد و به صاحبش خواهی داد.

ملا یوسف در زندگی خود بسيار ساده زيست بود و در حلال بودن طعام دقت و سعی وافری داشت، به طوری كه جهت تامين روزی خود، یک راس گاو نگهداری می‌كرد و هر روز صبح، قبل از بردن گاو به صحرا، دهان گاو را می‌بست و غروب نيز دهان چوپان دهان گاو را می‌بست تا مبادا از مزارع ديگران بچرد. آیت الله مرندی در کمالات آخوند ملا یوسف فرموده بود: راهی را که خیلی‌ها باید در چهل سال بپیمایند، آخوند ملا یوسف کوهنابی در مدت چهل روز طی کرده بود.

 

عروج ملکوتی

ملا یوسف در سال ۱۳۱۹ قمری در روستای کوهناب از دنیا رفته و در همانجا به خاک سپرده شد.

ابراهیم قطیفی

به نام آفریننده عشق

 

ابراهیم بن سلیمان قطیفی (۸۸۵ – ۹۴۴ تا ۹۵۱ قمری)، مشهور به فاضل قطیفی، از بزرگان علمای امامیه در قرن دهم و معاصر با محقق کرکی بود.

 

ویژگی ها

شیخ ابراهیم، اهل قطیف و ساکن بحرین بود و به نوشته اکثر نویسندگان، بیشتر تحصیلاتش را در حوزه بحرین به پایان رساند. وی برای تکمیل دانش خود، در اواخر جمادی الثانی سال ۹۱۳ قمری وارد نجف اشرف شد. قطیفی بعد از مدتی به شهر حله که رونق علمی بالایی داشت سفر کرد، چون با حمله هلاکو به بغداد حوزه‌های علمیه بغداد و نجف از نشاط علمی افتاده بود؛ لکن به سبب امان خواهی مردم و حمله نکردن هلاکو به شهر، حله به یکی از شهرهای علمی شیعه تبدیل شد. البته بعد از مدتی این شهر درخشندگی خود را از دست داد و شهر نجف بار دیگر جایگاه والای خود را بازیافت. علامه قطیفی بعد از مدتی از حله به نجف بازگشت و آن شهر را به عنوان مسکن دائمی خود برگزید.

نقل شده است: حضرت ولی عصر (عج) در چهره مردی که شیخ او را می‌شناخت، به منزل وی آمد. حضرت از قطیفی پرسید: کدام آیه در بیان اندرز مردم، و عظیم تر از آیات دیگر است؟ شیخ این آیه را تلاوت کرد: انّ الذین یلحدون فی آیاتنا لا یخفون علینا افمن یلقی فی النار خیر ام من یاتی امنا یوم القیمة، اعملوا ما شئتم انه بما تعلمون بصیر. (همانا آنان که به چشم کفر و عناد به آیات ما می‌نگرند، بدانند که از نظر ما پنهان نیستند. ‌ای غافلان! اینک آیا آنکه گرفتار دوزخ می‌شود، سرانجامش نیکوتر است یا آنکه با کمال ایمنی و آرامش وارد قیامت می‌شود؟ اکنون هرچه می‌خواهید انجام دهید و بدانید خدا به کارهای شما بیناست). حضرت فرمود: راست گفتی‌ ای شیخ! آنگاه حضرت از خانه بیرون رفت. شیخ که مجذوب امام شده بود، به یک‌باره به خود آمد و از اطرافیان پرسید: آیا فلانی از خانه خارج شد؟ پاسخ دادند: ما کسی را ندیدیم!

 

از منظر فرهیختگان

عبدالله افندی می‌گوید: پیشوای فقیه، فاضل عالم کامل، محقق مدقق، معاصر شیخ علی کرکی، دانشوری پارسا و عابد بود و به پرهیزکاری و دیگر صفات پسندیده شهرت داشت و به طور کلی ترک دنیا گفته بود.

محمدباقر خوانساری می‌گوید: قطیفی، عالمی فاضل و پرهیزکاری صالح و از بزرگان مجتهدان و اعلام فقها و محدثان بود.

علامه مجلسی می‌گوید: در نهایت فضل و دانش بود و در عصر شیخ علی محقق کرکی می‌زیست. علامه مجلسی در جای دیگر از وی با عنوان «خلاصه مجتهدین» یاد کرده است.

شیخ عباس قمی می‌گوید: شیخ ابراهیم بن سلیمان بحرانی (قطیفی) که در حیاة و مماتش مجاور نجف اشرف بود، عالمی فاضل و پارسایی صالح از بزرگان مجتهدین و روسای فقها و محدثین و در نهایت فضل و دانش بود.

 

عروج ملکوتی

ابراهیم قطیفی در نجف اشرف به دیدار معبود شتافت و در همان شهر به خاک سپرده شد. سال وفات او را بین ۹۴۴ تا ۹۵۱ قمری ذکر کرده‌اند.

سید محمدمهدی شهرستانی

به نام آفریننده عشق

 

سید محمد مهدی شهرستانی (۱۱۳۰ – ۱۲۱۶ قمری)، از بزرگان علمای امامیه در اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم هجری بود.

 

ویژگی ها

سید محمد مهدی در حدود سال ۱۱۳۰ قمری در اصفهان متولد گردید. وی پس از تحصیل مقدمات در اصفهان با اهل و عیال و خانواده به کربلا مهاجرت نموده و در آن ارض اقدس سکونت فرمود و در آنجا به ادامه تحصیل پرداخت. ایشان از اولین و بزرگ‌ترین شاگردان وحید بهبهانی به شمار می رفت. ملا زین العابدین سلماسی (از همراهان سید بحرالعلوم) نقل می‌کند: زمانی که مریضی علامه بحرالعلوم شدت یافت، به من فرمود: دوست دارم شیخ حسین نجف، که از شاگردان علامه و زاهدان نجف است، بر جنازه من نماز بخواند اما کسی جز آمیرزا محمد مهدی شهرستانی بر من نماز نمی‌خواند! من از این خبر متعجب شدم، چون آمیرزا مهدی در کربلا بود و علامه بحرالعلوم در نجف، پس چطور بحرالعلوم چنین سخنی فرمود؟

بعد از مدت زمان کمی علامه بحرالعلوم به دیار باقی شتافت و ما بدن علامه را غسل دادیم و کفن نمودیم و آماده نماز کردیم. وقتی جنازه را در صحن مقدس علوی نهادیم، مجتهدان بزرگی چون شیخ جعفر کاشف الغطاء و شیخ حسین نجف در آنجا حضور داشتند اما ناگهان میرزا مهدی شهرستانی با لباس سفر از در شرقی صحن مطهر وارد شد. همه او را بر خود مقدم داشتند و از وی خواستند بر جنازه بحرالعلوم نماز گزارد. ایشان همان طور که علامه خبر داده بود، نماز گزارد و حاضران هم به او اقتدا کردند. وقتی جریان را از میرزا مهدی پرسیدم، فرمود: وقتی نماز ظهر را در کربلا به جا آوردم، هنگام برگشت به خانه نامه‌ای از نجف به من رسید که در آن از وخامت حال علامه بحرالعلوم خبر داده بود، من سریع به خانه برگشتم و به سوی نجف به راه افتادم و به محض ورود جنازه وی را مشاهده کردم.

یکی از کرامت‌هایی که از ایشان نقل شده، این است که دو بار هنگام ورود به حرم مطهر، درب معروف به «باب السدر» به روی ایشان باز شد. ایشان بارها از وقایع پیش‌ رو، قبل از وقوع آن‌ها مطلع می‌شدند. مریدان و شاگردانش نقل کرده‌اند که با بیان کوتاه، از آینده افراد و امور مطلع می‌گشت. یکی از شاگردانش نقل می‌کند که به هنگام شکل‌گیری یک دشمنی در شهر، سید شهرستانی پیشاپیش خبر داده بود که آن فتنه در ظرف یک هفته خاموش خواهد شد، و همان‌ طور شد. همچنین یک کودک بیمار را که پزشکان کربلا از او ناامید شده بودند، بر سر مزار سید شهرستانی بردند و دعا کردند و آن کودک همان روز بهبود یافت.

 

از منظر فرهیختگان

وحید بهبهانی می‌گوید: از من طلب اجازه نمود سید سند، ماجد امجد، موفق مؤید مسدد، فاضل عالم، باذل کامل، محقق مدقق، پاک سرشت پاک زاد، متبحر دانا صاحب حسب فائق عالی و نسب رفیع متعالی و ذهن سلیم و طبع مستقیم و فهم پسندیده و فطانت تام و حذاقت کامل و اخلاق حسنه و کمالات زائده متکامله، مستجمع علوم عقلی و نقلی، عالم ربانی و فرزند روحانیم میرزا محمدمهدی، ملقب به شهرستانی… از وی خواستارم که مرا در اوقات دعاهای خود فراموش نکند.

عبداللطیف موسوی شوشتری می‌گوید: سید عالی شأن، میرزا محمدمهدی شهرستانی، از اعاظم و افاضل نامدار و علامه جلیل القدر است. در تهذیب اخلاق و تکمیل نفس ناقص، آن قدر کوشیده است که مزیدی بر آن متصور نیست. این بزرگ مرد دانش و دین، سرسلسله خاندان شهرستانی در ایران است و تمام افراد این خاندان به نام پرافتخار آن علامه نامی مفتخرند.

سید محمدحسن زنوزی می‌گوید: استاد امجد، عالم فاضلِ کاملِ باذل، محقق مدققِ متبحرِ جامع، ثقه عادل، متکلمِ فقیه، سخیِ شریف الاخلاق، کریم الاعراق؛ اوقات شریفش صرف برآوردن حوائج مسلمین و ترویج دین حنیف می‌گردید. وی عالمی دست باز و سخی بی‌همطراز بود.

محمدحسن شیرازی می‌گوید: سید شهرستانی را در رتبه‌ علم و عمل، از اکابر روزگار می‌دانم؛ نه تنها فقیه، بلکه رکن معرفت و رهبر دل‌ها بود.

 

عروج ملکوتی

سید محمد مهدی در روز دوازدهم صفر سال ۱۲۱۶ قمری در ۸۶ سالگی در کربلا وفات نمود و در مقبره خاندان خود، واقع در رواق پشت قبور شهدای کربلا به خاک سپرده شد.

عبدالله بلیانی

به نام آفریننده عشق

 

اوحدالدین عبدالله بن ضیاءالدین مسعود بلیانی کازرونی (۶۱۳ – ۶۸۳ قمری)، مشهور به شیخ عبدالله بلیانی و ملقب به اصیل‌الدین، عارف قرن هفتم هجری و بنیان‌گذار سلسله بلیانیه است.

 

ویژگی ها

اوحدالدین عبدالله فرزند ضیاءالدین مسعود، در سال ۶۱۳ هجری در روستای بلیان در ۶ کیلومتری شهر کازرون زاده شد. جد پدری او، ابوعلی دقاق، صوفی اهل خراسان بود. پدربزرگ اوحدالدین عبدالله، نجم‌الدین محمد نام داشت که به کازرون مهاجرت کرده و با دختر قاضی محمد بلیانی ازدواج کرده بود. شیخ عبدالله بلیانی صاحب پسری به‌نام سراج‌الدین بود. نخستین معلم شیخ عبدالله، پدرش بود. او در شروع مسیر صوفیانه خود، یازده سال را در کوهی به‌ تنهایی سر کرد. سپس نزد زاهد ابوبکر همدانی رفت و مراحل سیر و سلوک را نزد او طی کرد. شهرت نجیب‌الدین علی بن بزغش شیرازی که از مریدان شهاب‌الدین عمر سهروردی بود، او را به شیراز کشاند. اما در ملاقات با نجیب‌الدین، خود را بی‌نیاز از راهنمایی او یافت و مجدداً به کازرون و بلیان بازگشت. شیخ عبدالله بلیانی از مریدان طریقت سهروردیه و از معتقدان به وحدت وجود بود.

شیخ عبدالله شروع به تعلیم شاگردان خود در روستای بلیان کرد که از نامدارترین شاگردان او می‌توان به برادرزاده او، امین‌الدین بلیانی اشاره کرد. در زمانی که شیخ صفی‌الدین اردبیلی برای یافتن یک حکیم و راهنما به فارس سفر کرده بود، مشایخ صوفیه به‌اتفاق شیخ عبدالله بلیانی را به او معرفی کردند. اما شیخ عبدالله در دیدار با شیخ صفی‌الدین، شیخ زاهد گیلانی را به‌عنوان حکیمی کامل به او معرفی کرد. از جمله علاقه‌مندان مشهور شیخ عبدالله بلیانی می‌توان به سعدی، شاعر مشهور سده هفتم هجری اشاره کرد.

مشهور است که شیخ عبدالله بلیانی در «شناختن حالِ باطنِ مرید» مهارتی خارق‌العاده داشت. نقل کرده‌اند که وقتی مرید نزد او می‌نشست، شیخ بدون سؤال، از درون او خبر می‌داد و به همان اندازه با او سخن می‌گفت. در منابع خراسانی آمده که مردم برای حاجات خود، به‌ ویژه مشکلات سخت، نزد او می‌آمدند و دعای او را مجرّب می‌دانستند. چندین حکایت مشهور است که افراد با دعا یا دمِ او از بیماری یا گرفتاری رهایی یافتند. روایات پراکنده‌ای هست که برخی از حالاتِ مکاشفه یا رؤیاهای او را بازگو می‌کند؛ به‌ویژه رؤیاهایی که برای مریدانش تعبیر می‌کرد و پیشگویی‌اش درست درمی‌آمد. عبدالرحمن سلمی می‌گوید: وی از مشایخ معتبر خراسان و اهل ورع، صاحب حال، ثابت در طریقت و صاحب کرامت و ادب بود.

 

عروج ملکوتی

شیخ عبدالله بلیانی در سال ۶۸۳ قمری در بلیان درگذشت و در خانقاه خویش به خاک سپرده شد.

احمد بن اسحاق قمی

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن اسحاق اشعری قمی (درگذشت حدود ۲۶۰ قمری)، فقیه و محدث موثق شیعه در قرن سوم هجری و از اصحاب و راویان چهار امام بزرگوار بود.

 

ویژگی ها

اجداد او از طایفه اشعری بودند که در کوفه سکونت داشتند. جدّ چهارم او، احوص بن سائل اشعری در قیام زید بن علی شرکت کرد و فرماندهی سپاه او را بر عهده گرفت و بعد از شهادت زید، دستگیر شد. بعد از چهار سال حبس در زندان حجاج، با شفاعت برادرش عبداللّه آزاد شد و همراه او به قم هجرت کردند و طایفه اشعریان قم را تشکیل دادند. پدرش اسحاق بن عبدالله بن سعد از راویان مورد اعتماد قم بود و از امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) روایت کرده است. از منابع رجال شیعه برمی‌آید که احمد بن اسحاق از اصحاب امام جواد (ع) و امام هادی (ع) و از یاران نزدیک امام عسکری (ع) بوده و از آنان روایت کرده است. وی همچنین از جمله کسانی است که حضرت مهدی (عج) را نیز ملاقات کرده است.

در برخی منابع از وی به عنوان وکیل امام عسکری (ع) در موقوفات قم یاد شده است. برخی نیز او را وکیل امام هادی (ع) نیز دانسته‌اند. نقل است که در اثر فشار سیاسی حکمرانان عباسی، موضوع جانشینی امام عسکری (ع) پنهان داشته می‌شد و غیر از دوستان مورد اعتماد و نزدیک امام، کسی از آن آگاه نبود. شیعیان قم در این‌باره از احمد بن اسحاق سؤالاتی کردند و او برای اینکه اطلاعات بیشتری کسب کند و جانشین حضرت را با چشم خود ببیند، به سامرا رفت و به محضر ایشان رسید. قبل از اینکه او سخنی بگوید، امام فرمود: «احمد بن اسحاق! خداوند متعال از اوّل خلقت آدم تا امروز زمین را خالی از حجت قرار نداده است و تا قیامت هم خالی نخواهد گذاشت.»

احمد پرسید: حجت خدا بعد از شما کیست؟ حضرت به درون خانه رفت و لحظه‌ای بعد درحالی که کودکی سه ساله را در آغوش گرفته بود، بیرون آمد و فرمود: «اگر نزد خدا و حجت‌های او مقامی والانداشتی، فرزندم را به تو نشان نمی‌دادم. این کودک هم‌نام و هم‌کنیه رسول خدا (ص) است و همین کودک است که زمین را بعد از آن‌که از ظلم پر شده، پر از عدل خواهد کرد.» پیش از این دیدار، امام عسکری (ع) در نامه‌ای به احمد بن اسحاق، تولد حضرت مهدی (عج) را به او خبر داده بود.

طبق برخی شواهد، احمد بن اسحاق در دوره نیابت عثمان بن سعید از قم به بغداد منتقل و به همراه دو تن دیگر، یعنی محمد بن احمد قطان قمی و حاجز بن یزید، به عنوان دستیار سفیر اول مشغول به کار شد. شیخ صدوق نیز نام وی را در ردیف آن دسته از وکلایی آورده که موفق به زیارت امام زمان (عج) شده و معجزات آن حضرت را مشاهده کرده‌اند. حضرت ولی عصر (عج) در موارد گوناگونی این فقیه فرزانه را مورد عنایت قرار داد. ابومحمد رازی می گوید: به اتفاق احمد بن عبدالله برقى در محله عسکر در شهر سامرا بودیم که پیک ویژه امام زمان علیه السلام از طرف ایشان نزد ما آمد و بعد از این که چند نفر از یاران امام را نام برد، خطاب به ما گفت حضرت می فرماید: همه این افراد و احمد ابن اسحاق مورد اعتماد ما هستند.

همچنین در نامه ای که از ناحیه مقدسه حضرت قائم صلوات الله علیه به عنوان احمد ابن اسحاق صادر شد، عباراتی در تائید وی به چشم می خورد از جمله این که حضرت فرموده بود: خداوند نگهدار تو باشد و تو را پاینده بدارد. نامه ات به همراه ضمیمه اش به من رسید… ای احمد ابن اسحاق خدا تو را رحمت کند… خداوند توفیقات تو را افزون گرداند. در برخی منابع متأخر – از جمله در نقل محدث نوری در نجم الثاقب – آمده است که مسجد جمکران در ناحیه قم به اشاره امام زمان (عج) و از طریق احمد بن اسحاق احداث شد. او از نخستین کسانی است که در قم به‌طور مستقیم با حضرت حجت (ع) مرتبط بود.

احمد بن اسحاق در علم حدیث و احکام تبحر داشت، مرجع خاص و عام بود و مردم برای درک مسائل دینی به او رو می آوردند؛ موقعیت علمی و مرجعیتش مقبولیت همگانی داشت. روزی محمد بن ابی العلاء و یحیی بن محمد از دانشمندان شیعه، در بحثی تاریخی اختلاف پیدا کردند و بعد از مجادله و بحث های طولانی، تصمیم گرفتند برای حل مسئله و یافتن حقیقت به احمد ابن اسحاق قمی که از یاران برجسته امامان بود، مراجعه کنند. آن دو به قم سفر کرده، به منزل احمد ابن اسحاق رفتند، احمد پاسخ صحیح را به صورتی بیان کرد که آن دو اظهار کردند: حمد و شکر خداوند را که تو را در دسترس ما قرار داد.

 

از منظر فرهیختگان

امام حسن عسکری (ع) می‌فرماید: او در دین و دنیا امین ماست.

ابن شهرآشوب می‌گوید: او از خالص‌ترین یاران ائمه بود؛ دانا، درستکار، پارسا و پرهیزکار.

نجاشی می‌گوید: در نزد ائمه منزلت بزرگی داشت و از بزرگان قم بود.

علامه مجلسی می‌گويد: احمد بن اسحاق از خواص یاران ائمه بود و امام برای او بهشت را وعده فرمود.

محدث نوری می‌گوید: از بزرگ‌ترین خادمان امام مهدی (عج) و از کسانی است که توفیق مشاهده حضرت را یافت.

آیت الله مرعشی نجفی می‌گوید: او از مفاخر علم، دیانت و ولایت در تاریخ شیعه است و قبرش در قم مزار اهل دل است.

 

عروج ملکوتی

احمد بن اسحاق در حلوان بیمار شد و از دنیا رفت و در همانجا مدفون شد. بر این اساس، تاریخ وفات او را در حدود سال‌های ۲۶۰ تا ۲۶۳‌ قمری گفته‌اند. مقبره او در شهر سر پل ذهاب، زیارتگاه شیعیان است.

محمد علی اراکی

به نام آفریننده عشق

 

محمدعلی اراکی (۱۲۷۳ – ۱۳۷۳ شمسی)، از فقها و مراجع تقلید شیعه معاصر و از شاگردان شیخ عبدالکریم حائری بود.

 

ویژگی ها

آیت‌ الله‌ اراکی در ۲۴ جمادی‌الثانی ۱۳۱۲ قمری (مطابق با ۱۲۷۳ شمسی) در شهر اراک متولد شدند. ایشان در سال ۱۳۴۰ قمری به قم مهاجرت نمودند و در قم ۱۵ سال از محضر پربار حاج شیخ عبدالکریم حائری بهره‌مند شدند. از ویژگی‌های تدریس ایشان، پرهیز از تکرار مطالب بوده است. وی کلام را مختصر و پرمعنی بیان می‌کرد و اعتقادش بر این بود که طالب علم باید قبل از حضور در درس، موارد اشکال را مطالعه و حل کرده باشد، سپس در درس حاضر بشود؛ از این رو، درس ایشان، برای افراد مبتدی، سنگین و برای محققین زحمت کشیده، سودمند بود.

سید محمد محسن خرازی، نقل می‌کند: من مکرر می‌دیدم مرحوم آیت‌ الله اراکی، سر قبری می‌رفتند و فاتحه می‌خواندند. یک بار از ایشان سوال کردم که آیا صاحب قبر از خویشاوندان شما است؟ فرمود: خیر، گفتم پس چرا هر شب برای او فاتحه می‌خوانید؟ فرمود: صاحب قبر، برای من، داستانی از منقبت حضرت علی‌ (ع) نقل نموده بود و بر من، حق پیدا کرده است. از برنامه‌های آیت‌ الله اراکی این بود که قبل از اذان صبح بیدار می‌شدند و هر روز یک جزء قرآن می‌خواندند و در ماه رمضان، روزانه سه جزء قرآن می‌خواندند و در نافله‌های شب جمعه، در قنوت نماز، دعای کمیل را می‌خواندند.

نقل است: روزی یکی از شاگردان ایشان بدون خبر قبلی برای دیدار می‌رفت. آیت‌الله اراکی در حالی که کسی خبر نداده بود، هنگام ورود شاگرد، با لبخند فرمودند: «منتظرت بودم!» و دقیقاً مسئله‌ای را که او در ذهن داشت، پیش از بیانش پاسخ دادند.

 

از منظر فرهیختگان

امام خمینی می‌گوید: آیت‌ الله اراکی از علمای عامل و از کسانی است که عمر را در راه خدا صرف کرد. او از ذخایر بزرگ اسلام است.

آیت الله جوادی آملی می‌گوید: وجود آیت‌ الله اراکی، حجتی برای صدق راه علم و عمل بود. علمش چون در عمل تجلی داشت، نورانیت خاصی یافته بود.

آیت الله بهجت می‌گوید: آیت‌ الله اراکی در تقوا و مراقبت نفس، نمونه‌ای کم‌نظیر بود. او نفسش را از لغزش حفظ کرده بود.

 

عروج ملکوتی

محمد علی اراکی، پس از یک عمر مجاهدت و تربیت شاگردان، سرانجام در سال ۱۴۱۵ قمری (۱۳۷۳ شمسی) دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت. مزار ایشان در حرم حضرت معصومه (س) قرار دارد.

زاهد گیلانی

به نام آفریننده عشق

 

تاج‌الدین ابراهیم زاهد یا تاج‌الدین ابراهیم کردی سنجانی (۶۱۵ – ۷۰۰ قمری)، معروف به شیخ زاهد گیلانی، از مشاهیر عرفان ایرانی و از بزرگان طریقت «ذهبیه» یا «زاهدیه» است.

 

ویژگی ها

صفی‌الدین اردبیلی بنیانگذار دودمان صفوی ۲۵ سال نزد زاهد گیلانی گذرانید و دختر او را به همسری گرفت. زاهد، صفی‌الدین را به جانشینی خود در طریقت برگزید. پس از مرگ زاهد و به روایتی در همان دوران زندگی وی، صفی‌الدین به اردبیل بازمی‌گردد و طریقتی به نام صفویه در آنجا بنیاد می‌گذارد. زاهد مرید شهاب الدین اهری است. طریقت او به رهبران تصوف، مانند ابونجیب سهروردی و حسن بصری می‌رسد. شیخ زاهد صوفی نوگرایی بود. وی به تصوف در معنای جدیدی توجه داشت. وی بر این باور بود که تلاش‌های روزانه برای تأمین معاش خود و خانواده در حد جهاد در راه خدا باارزش است. شیخ زاهد توجه به خانواده و تشکیل خانواده را بااهمیت به‌شمار می‌آورد.

نقل است که وی از کودکی استعداد خارق‌العاده‌ای در کشف احوال و پیش‌بینی وقایع داشت. حتی قبل از بلوغ، مریدان و بزرگان از محضر او کسب فیض می‌کردند. در کتاب «مناقب‌الزاهدین» آمده است که در قحطی گیلان، مردم به او پناه بردند. شیخ دعا کرد و همان شب باران رحمت الهی آغاز شد و خشکسالی پایان یافت. او دارای علم لدنی بود و قرآن را به گونه‌ای تفسیر می‌کرد که گویی آیات در حضورش نازل شده‌اند. حافظ شیرازی در دیوان خود بارها به این تفسیرهای روحانی اشاره دارد. رابطهٔ شیخ زاهد با حافظ، فراتر از استاد و شاگرد بود. حافظ او را «پیرِ زاهد» صدا می‌زد و اشارات عرفانی حافظ، بازتابی از تعالیم شیخ زاهد است.

 

از منظر فرهیختگان

امیر سیدحسین غزنوی می‌گوید: شیخ زاهد، مرشدِ مرشدان بود و در معرفت، بحرِ مواج. هر که به او پیوست، از گمنامی برخاست و به اوجِ نام یافت.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: شیخ زاهد، غوطه‌ور در دریاهای معرفت و کشف و صاحب مقامات عالیه در راه سلوک بود.

 

عروج ملکوتی

زاهد گیلانی در ماه رجب سال ۷۰۰ قمری از دنیا رفت. در حال حاضر در جاده لنگرود به لاهیجان، در سه کیلومتری لاهیجان، در روستایی به نام شیخانبر، بقعه‌ای وجود دارد که به عنوان آرامگاه شیخ زاهد گیلانی شناخته می‌شود.