نوشته‌ها

عبدالله یافعی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن اسعد یافعی (۶۹۸ – ۷۶۸ قمری)، عارف، فقیه، تاریخ نگار و نویسنده یمنی در قرن هشتم هجری بود.

 

ویژگی ها

کنیه او، ابومحمد و القابش عفیف الدین، ابوالسعادات، ابوالبرکات و نزیل الحرمین بودند. وی به سبب اقامت طولانی‌اش در مکه و مدینه، به نزیل الحرمین معروف شده است. یافعی در کودکی بازی نمی‌کرد و فقط با قرآن و علم مأنوس بود. وی در ابتدای حال بین انتخاب علم یا عبادت مردد بوده است. کتابی داشت که به مطالعه آن مشغول بود؛ آن را گشود و صفحه‌ای را دید که هرگز ندیده بود، مشتمل بر این ابیات:

کن عن همومک معرضا و کل الامور الی القضاء     فلربما اتسع المضیق و لربما ضاق الفضاء
و لرب امر متعب لک فی عواقبه رضاء    فلا تکن متعرضا الله یفعل ما یشاء

و خداوند سینه‌اش را برای علم گشود. یافعی ابتدا نزد ابوعبدالله محمد بن احمد الدهینی، معروف به بصال، وسپس از شرف الدین احمد بن علی الحرازی ( قاضی و مفتی عدن) دانش آموخت. در سال ۷۱۲ قمری سفر به مکه را آغاز کرد، سپس به خلوت روی آورد و در کوه ها به سیاحت پرداخت. در طریقت پیرو شیخ علی بن عبدالله، معروف به طواشی بود. سپس به مکه بازگشت و در آنجا مجاور شد و ازدواج کرد. در مکه کتاب الحاوی الصغیر فی الفروع را نزد نجم الدین طبری فراگرفت و الجمل فی النحو را خواند و حدیث را از رضی طبری آموخت. او از همسرش جدا شد و ده سال تجرد اختیار کرد. در این مدت بین مکه و مدینه در رفت و آمد بود. نقل است که وارد مدینه نمی‌شد تا از پیامبر اذن بگیرد.

یافعی ابتدا از دست ابوعبدالله بصال، خرقه تصوف پوشید. بنا بر ریحانة الادب، نسبت خرقه و طریقت او، با چندین واسطه به عبدالقادر گیلانی می‌رسد. وی در سیره عملی خود، فردی بسیار بخشنده و متواضع بود. تذکره نویسان از سلوک متدینانه و مهربانی وی با شاگردان و شهرتش به عنوان شخصی پرهیزکار سخن گفته‌اند. او با وجود فقیر بودن، فقیران را به خود ترجیح می‌داد و به ایشان بسیار انفاق می‌کرد. او در رویاهای صادقه‌اش، پیامبر را دیده و به ولایت او بشارت داده است. همچنین اولیا خواب‌های بسیاری درباره ولایت او دیده‌اند. گفته‌اند که وی به درجه قطبیت نیز رسیده بود و برای ابن عربی احترام زیادی قائل بود.

شیخ علاءالدین خوارزمی می‌گوید: شبی در بعضی از بلاد شام در خلوت خود بعد از نماز خفتن بیدار نشسته بودم و درِ خلوت از اندرون بسته بود. دو مرد دیدم با خود در خلوت، ندانستم که از کجا درآمدند و ساعتی با من سخن گفتند و با یکدیگر یاد احوال فقرا کردیم. ذکر مردی از شام کردند و بر وی ثنا گفتند و گفتند: نیک‌مردی است گر بدانستی که از کجا می‌خورد. بعد از آن گفتند: سلام ما را به صاحب خود، عبدالله یافعی برسان و به او بگو که بشارت باد تو را! گفتم: او را از کجا می‌شناسید، با اینکه او در حجاز است؟ گفتند: بر ما پوشیده نیست و برخاستند و پیش رفتند سوی محراب. پنداشتم که نماز خواهند گزارد، ولی از دیوار بیرون رفتند.

عبدالرحمن جامی در نفحات الانس در ذکر وی چنین آورده است: از کبار مشایخ وقت خود بوده‌ است. عالم بود به علوم ظاهری و باطنی و وی را تصنیفات بسیاری است. شاه نعمت‌الله ولی نیز در آثارش، بارها از یافعی به عنوان مرشد و مربی خود نام برده است:

شیخ ما کامل و مکمّل بود    قطب وقت و امام عادل بود

گاهِ ارشاد چون سخن گفتی    درّ توحید را نکو سفتی

یافعی بود نام عبدالله    رهبر رهروان آن درگاه

صالح بربریِ روحانی    شیخِ شیخِ من است تا دانی

 

آثار

  • روض الریاحین فی حکایات الصالحین
  • مرآة الجنان و عبرة اليقظان
  • نشر المحاسن الغالیه فی فضل المشایخ الصوفیه

 

عروج ملکوتی

یافعی در ۲۰ جمادی الآخر سال ۷۶۸ قمری درگذشت و در باب مصلی، کنار فضیل عیاض دفن شد.

ابونجیب سهروردی

به نام آفریننده عشق

 

ضیاءالدین ابونجیب سهروردی (۴۹۰ – ۵۶۳ قمری)، عالم ایرانی، یکی از ستون‌های اصلی تصوف کلاسیک و بنیان‌گذار طریقت سهروردیه است.

 

ویژگی ها

شیخ ضیاءالدین سهروردی، از عرفای بزرگ خاندان سهروردی به شمار می‌آید که‌ به منطقه سهرورد (از توابع زنجان)، منسوب بودند و نسبشان به محمد بن ابی‌بکر، یار باوفای امام علی (ع) می‌رسد. او حدود سال ۴۹۰ قمری در سهرور به دنیا آمد. وی در بغداد، تدریس علوم دینی را آغاز کرد و در مدرسه نظامیه این شهر، فقه را نزد اسعد میهنی فراگرفت و پس از آنکه در فقه تسلط یافت، در سال‌های ۵۴۵ تا ۵۴۷ قمری، به عنوان مسئول مدرسه نظامیه تعیین شد و خود در آنجا به تدریس پرداخت. سپس به تصوف گروید و به حلقه ارادت شیخ احمد غزالی درآمد؛ به همین علت، مدتی کنج عزلت برگزید و به تهذیب نفس و سیر و سلوک پرداخت. وی سپس شروع به وعظ و ارشاد کرد و بسیاری از مردم به دست وی توبه کردند و به حلقه ارادتش درآمدند. ابن‌خلکان با عبارت «شیخ زمان خود در عراق»، سهروردی را ستوده است‌ که نشان از اهمیت و جایگاه عرفانی ویژه وی در آن دوره دارد.

از ضیاءالدین سهروردی، اثری عرفانی به زبان عربی، با عنوان آداب المریدین، باقی مانده است که موضوع آن اصول اعتقادات صوفیان، احوال و مقامات سالکان، آداب صوفیان در سفر و حضر و سماع و غیر آن است. درباره مذهب سهروردی، مشهور آن است که خاندان سهروردی، مذهب شافعی داشته‌اند و تاج‌الدین سبکی، نام چند تن ضیاءالدین و دو فرزند و برادر و برادرزاده‌اش را در شمار فقهای شافعی، آورده است، اما ابن‌جوزی در ذیل حوادث سال ۵۴۷ قمری نوشته است که در ماه رجب این سال، سهروردی را دستگیر و زندانی کردند و کتک زدند و هم‌زمان با وی، دو تن دیگر را نیز دستگیر کردند که یکی از آنها، حیص‌بیص شاعر بود و دیگری، یکی از دوستان سهروردی به نام «بدیع» بود که نزد او، یک لوح گلی حاوی اسامی دوازده امام یافتند و او را به اتهام تشیع کتک زدند.

ابونجیب نه تنها یک عارف، بلکه فقیه و محدثی برجسته بود که توانست پیوندی عمیق میان «شریعت» (فقه) و «طریقت» (عرفان) برقرار کند. او عموی «شیخ شهاب‌الدین عمر سهروردی» (نویسنده کتاب مشهور عوارف‌المعارف) است و نقشی کلیدی در تربیتِ نسل بعدی مشایخ داشته است. مشهور است که ایشان دارایِ مقامِ «فراست» بودند. شاگردانش نقل کرده‌اند که وقتی کسی برای بیعت نزد او می‌آمد، پیش از آنکه آن شخص سخنی بگوید، ابونجیب از نیت او آگاه بود. اگر فردی برای آزمودن شیخ آمده بود یا در دلش شکی داشت، شیخ با لبخندی به او می‌فهماند که «من از درون تو خبر دارم»، و فرد بلافاصله دچار انقلاب درونی می‌شد. نقل شده در دورانِ قحطی یا درگیری‌های سیاسیِ بغداد، مردم به خانقاه او پناه می‌بردند. می‌گویند دعای او چنان تأثیری در رفع اضطراب جمعی داشت که مردم آرامش عجیبی پیدا می‌کردند. این «آرامش‌ بخشی» (سکینه) را از کرامات بارز او می‌دانند.

سخاوی، نویسنده کتاب محاسن الابرار می‌گوید: یک بار با ابوالنجیب سهروردی در بازار سلطان بغداد می‌رفتیم و او به گوسفندی پوست کنده شده که توسط قصابی آویزان شده بود نگاه کرد و ایستاد و گفت: این گوسفند به من می‌گوید که مرده است (و ذبح شرعی نشده است). قصاب با شنیدن این جمله از حال رفت پس وقتی به حال عادی برگشت به کرده خود اعتراف و از کرده خود توبه نمود. سخاوی ادامه می‌دهد: من یک بار با او از روی پلی عبور می‌کردیم او مردی را دید که در حال حمل میوه بود به او گفت: این میوه‌ها را به من بفروش صاحب میوه‌ها از فروش امتناع کرد. ابونجیب گفت: چون میوه‌ها به من می‌گویند: ما را از شر این مرد نجات ده زیرا او ما را خرید تا شراب کند. پس آن مرد از این گفته شیخ بی‌هوش شد و روی زمین افتاد و بعد از به هوش آمدن به وسیله شیخ توبه کرد و گفت: به خدا قسم، فقط خداوند متعال از این تصمیم من آگاه بود. ابونجیب سهروردی در مورد خودش می‌گفت: همان حضور که در نماز دارم، در وقت خوردن طعام هم دارم.

 

از منظر فرهیختگان

ابن اثیر می‌گوید: او یگانه‌ عصر خود بود در زهد، علم، و تقوا. هیچ‌کس در بغداد نبود که چون او، دل‌ها را تسخیر کند و در عین حال، بر اصول فقه و حدیث مسلط باشد.

تاج‌الدین سبکی می‌گوید: او «شیخِ المشایخ» بود و کسی بود که صوفیه را از انحرافات فکری نجات داد و به جاده‌ اعتدال سنت نبوی بازگرداند.

شهاب‌الدین سهروردی می‌گوید: هرچه در طریق تصفیه و تزکیه دارم، پرتوی نگاه عمویم ابونجیب است که آداب مریدی را به من آموخت.

 

عروج ملکوتی

ضیاءالدین سهروردی در سال ۵۵۷ قمری به قصد زیارت بیت‌المقدس، به شام رفت، اما به علت درگیری میان مسلمانان و صلیبیان بر سر بیت‌المقدس، پس از اقامت کوتاه مدتی در دمشق، به بغداد بازگشت و سرانجام در هفده جمادی‌الثانی ۵۶۳ قمری درگذشت و در رباط خود به خاک سپرده شد.

احمد بن مصطفی علاوی

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن مصطفی علاوی (۱۲۸۶ – ۱۳۵۳ قمری)، ملقب به «ابو‌العباس»، عارف الجزایری و بنیان‌گذار طریقت «علاویه» (شاخه مدرنِ شاذلیه – درقاویه) است.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۸۶ قمری (۱۸۶۹ میلادی)، در شهر مستغانم، کشور الجزایر زاده شد. او تحصیلات ابتدایی را نزد پدرش تمام کرد. پس از مرگ پدرش در مستغانم کار می‌کرد. او نخست پیرو طریقه عیساویه بود. احمد علاوی به مراکش سفر کرد و پیروی محمد بوزیدی را نمود. وی پس از وفات شیخ بوزیدی به مستغانم بازگشت و شاخه‌ای از طریقه شاذلیه به نام علاویه را بنیان نهاد. این طریقه به سبب انتسابش به علی بن ابی طالب (ع) (که به گفته وی، در رؤیای صادقه به او ظاهر شد) علاویه یا علویه خوانده می‌شود. طریقه علویه نخست در الجزائر و سپس در دیگر ممالک شمال آفریقا و به خصوص مراکش گسترش یافت. احمد العلاوی، در سراسر جهان اسلام، تا نواحی مالایی و اندونزیایی‌زبان نیز شاگردان و مقدّمانی داشت. شیخ علاوی خود در سال ۱۹۲۶ به کشور فرانسه مسافرت کرد و نخستین نماز جماعت در مسجد پاریس را امامت نمود. همچنین، شاخه‌ای از طریقت او در اروپا گسترش یافت؛ و برای نخستین بار تصوف را به نحوی پایدار در اروپا مستقر ساخت.

مارتین لینگز، نویسنده و عارف بزرگ غربی که مریدِ او بود، کتابی مشهور به نام «یک قدیس صوفی در قرن بیستم» (A Sufi Saint of the Twentieth Century) درباره او نوشت. لینگز معتقد بود که شیخ علاوی تجسم زنده و خالص «سنت نبوی» در عصری بود که معنویت به شدت رو به زوال بود. او می‌گوید: «در حضور او، انسان حس می‌کرد که زمان ایستاده است و تنها حقیقت ازلی جریان دارد.» با اینکه برخی علمایِ شریعت‌مدار در ابتدا نسبت به جنبه‌های صوفیانه‌ او گارد داشتند، اما پس از مناظرات علمی با شیخ علاوی، بسیاری از آنان اعتراف کردند که تسلط او بر «فقه»، «اصول» و «تفسیر» به مراتب از دیگران بیشتر است. او را «محی‌الدینِ ثانی» (احیاگرِ دین) در عصر خود نامیدند.

بزرگانی چون «فریتهوف شوان» و «تیتوس بورکهارت» او را «قطبِ قطب‌ها» در مغرب‌زمین می‌دانستند که راه پیوند شرق و غرب را از طریق عرفان عملی باز کرد. مریدانش نقل می‌کنند که شیخ علاوی در حالی که در الجزائر بود، از حال باطنی مریدانش در اروپا یا آسیا آگاه می‌شد. برخی مریدانِ او گزارش داده‌اند که در لحظات سخت زندگی یا هنگام انجامِذکر، حضور معنوی او را در کنار خود حس کرده‌اند که آن‌ها را راهنمایی می‌کرده است. او از چند روز قبل از وفات، از زمان دقیق مرگ خود آگاه بود و مریدانش را برای انتقال خلافت طریقت آماده کرده بود.

 

عروج ملکوتی

احمد علاوی در ژوئیه ۱۹۳۴ میلادی (۱۳۵۳ قمری) درگذشت و در الجزایر به خاک سپرده شد.

شهید عبدالسلام بن مشیش

به نام آفریننده عشق

 

شهید عبدالسلام بن مشیش (درگذشت ۶۲۲ یا ۶۲۵ قمری)، یکی از پرجذبه‌ترین چهره‌های تاریخ تصوف است که در سلسله‌ شاذلیه، جایگاه مرید برگزیده و مربیِ بزرگ را دارد و به عنوانِ «شیخِ شیخ‌ها» (شیخِ ابوالحسن شاذلی) شناخته می‌شود.

 

ویژگی ها

عبدالسلام بن مشیش از عالمان صوفی بود که در دوران خلافت موحدون می‌زیست. او در منطقه «بنی‌عروس» در نزدیکی شهر طنجه متولد شد. وی بعدها به «جبل‌العلم» در نزدیکی شهر «عرایش» نقل مکان کرد و تا پایان عمر در آنجا ساکن بود؛ امروزه آرامگاه او در این مکان، یکی از برجسته‌ترین زیارتگاه‌های منسوب به شخصیت‌های ممتاز تصوف به شمار می‌رود. نسب او یا چهارده واسطه به امام حسن مجتبی (ع) می‌رسد. او که در منطقه بنی‌عروس (واقع در ۷۱ کیلومتری شهر عرایش) زاده شده بود، در سن دوازده‌سالگی قرآن کریم را حفظ کرد. وی برای تأمین معاش، همچون دیگر ساکنان آن منطقه به کشاورزی اشتغال داشت. او با دختر عموی خود ازدواج کرد و صاحب چهار پسر به نام‌های محمد، احمد رقیبات، علی و عبدالصمد، و یک دختر به نام فاطمه شد.

پیروان عبدالسلام مدعی شده‌اند که در هنگام ولادت او، هاتفی به عبدالقادر گیلانی خبر داد که قطب اهل مغرب متولد شد. نقل است که عبدالسلام در دوران شیرخوارگی در ماه رمضان، تا زمان افطار شیر نمی‌خورد. ابن مشیش را قطب غرب جهان اسلام و عبدالقادر گیلانی را قطب شرق جهان اسلام دانسته‌اند. ابوالحسن شاذلی، که خود یکی از بزرگترین قطب‌های تاریخ اسلام است، همواره ابن‌ مشیش را مظهر «کمال معرفت» می‌دانست. او معتقد بود که تمام اصطلاحات عرفانی و تجربیات معنوی که او (شاذلی) به آن‌ها دست یافته، از طریق دریچه‌ ابن‌ مشیش گشوده شده است. در واقع، شاذلی، ابن‌ مشیش را «منبع فیض اصلی» خود می‌دانست.

بسیاری از بزرگان عرفان، او را «قطب زمانه» و «صاحب اسرار الهی» می‌دانند. بسیاری از بزرگان عرفان، او را در جایگاهِ «قطب قطب‌ها» قرار می‌دهند. گفته می‌شود که او در مرتبه‌ «تجلیِ مطلق» قرار داشته و تمام سلسله‌های صوفیه (به جز برخی استثنائات) از طریق او یا شاگردان او به حقیقت رسیده‌اند. بزرگانِ صوفیه روایت می‌کنند که او قادر بود با یک نگاه یا یک کلام، برترینِ ریاضت‌ها و پنهانی‌ترین گناهان قلبی مریدان را کشف کند. او به جایِ تنبیه، از طریق «کشف حقیقت»، مرید را به سمت توبه و فنا می‌برد. این توانایی درکِ آنی حقیقت، از بزرگترین کرامات‌های اوست. در برخی روایات مربوط به دورانه زندگی او در شمال آفریقا (مراکش)، از توانایی ایشان در حضور همزمان در دو مکان معنوی (از طریق تجلی روحانی) یاد شده است؛ به گونه‌ای که مریدان او در مناسک‌های مختلف، حضور معنوی او را حس می‌کردند.

 

از منظر فرهیختگان

احمد بن‌ عجیبه می‌گوید: اما در باب رفعت مقام و عظمت منزلت او، باید گفت که او شهره‌ آفاق است. او در علوم مشایخ طریقت عمیقاً کاوید و بیشترین بهره را از آن برگرفت و مسیر او، مسیر “فنای اکبر” بود.

شیخ ادریس فضیلی می‌گوید: آن “قطب اکبر” و “غوث نامدار”، آن کوه استوار فضیلت و شخصیت والا، همچون ماهِ کاملی از برهانِ آشکار است که نیازی به معرفی یا توضیح ندارد. قدر و منزلتش در سراسر جهان زبانزد است و ستاره‌ وجودش در سپهرِ والایی و رفعت می‌درخشد. در گذر زمان‌ها، هیچ دو نفری در باب مقامِ “غوثیتِ” او اختلاف‌ نظر نداشته‌اند. او به اوج دانش و نهایت زهد و پارسایی دست یافت؛ خداوند دو افتخارِ نسبِ شریف و کمالِ دینی را در وجود او جمع کرد و او به فضیلتی حقیقی و یقینی نائل آمد.

علامه خروبی می‌گوید: او از زمره‌ بزرگ‌ترین اولیا و عارفانی بود که حق معرفت الهی را دریافته بودند؛ پیشوایی در میان پیشوایان بود که در جمع آنان، نام‌آور و ممتاز بود.

 

آثار

  • شرح الصلاة المشيشية
  • الالمام و الاعلام
  • شموس الانوار و معادن الاسرار
  • دلائل الخيرات فی ذکر الصلاة علی النبی

 

عروج ملکوتی

عبدالسلام درگیر منازعه‌ای فکری با فردی به نام «ابن ابی‌التواجن کتامی» شد؛ کسی که ادعای پیامبری کرده و بر گروهی از مردم آن زمان تأثیر گذاشته بود. عبدالسلام با بهره‌گیری از منطق و استدلال‌های دینی، هم در گفتار و هم در عمل، او و پیروانش را به چالش کشید. این امر موجب شد تا آنان علیه او توطئه کرده و نقشه ترورش را طرح‌ریزی کنند. سرانجام، هنگامی که او برای تجدید وضو و آمادگی جهت اقامه نماز صبح از محل خلوت‌گزینی خود پایین می‌آمد، در کمین آنان گرفتار شد و در سال ۶۲۲ قمری به شهادت رسید. آرامگاه او در جبل العلم قرار دارد.

شمس الدین پانی پتی

به نام آفریننده عشق

 

شمس‌الدین ترک پانی‌پتی (درگذشت ۷۱۶ قمری)، یکی از مشایخ برجسته‌ سلسله‌ چشتیه در هند و از مریدانِ خاص خواجه نظام‌الدین اولیا است.

 

ویژگی ها

شمس‌ الدین ترک پانی‌ پتی در ترکستان متولد شد. او از خلفای علاءالدین علی احمد صابر بود. نویسنده کتاب سیرالاقطاب نقل می‌کند که او «خرقه خلافت» را از فرید شکرگنج نیز دریافت کرد و بنا بر دستور او، برای پیوستن به صابر کلیاری راهی «کلیار شریف» شد. صابر کلیاری به پاس خدمات خالصانه‌اش، او را همچون فرزند خود خطاب می‌کرد. او پانزده سال تمام وقف خدمت به صابر کلیاری بود؛ به امور مربوط به غسل ​​و وضویش رسیدگی می‌کرد، غذایش را می‌پخت و هیزم فراهم می‌آورد. شمس الدین یازده سال در خدمت پیر و مرشد خود ماند تا اینکه سرانجام، آن حضرت «خرقه خلافت» را به او عطا فرمود و «اسم اعظم» را به وی آموخت. علی احمد صابر کلیری درباره‌ شمس الدین فرموده بود: «شمسِ ما در میان اولیا، همچون خورشید است.» هنگامی که زمان وفات صابر کلیاری نزدیک شد، او شیخ شمس‌الدین ترک پانی‌پتی را فراخواند، خرقه خلافت را به وی اعطا کرد و دستور داد تا سه روز پس از درگذشتش، عازم پانی‌پت شود. شمس‌الدین با احترام عرض کرد: «ای مرشد، ولایتِ پانی‌پت هم‌اکنون در اختیار شرف‌الدین بو علی قلندر است؛ چگونه می‌توانم به آنجا بروم؟» صابر کلیاری پاسخ داد: «دوران ولایت او به پایان رسیده است؛ زمانی که به آنجا برسی، او برای استقبال از تو به دروازه شهر خواهد آمد.»

سه روز پس از درگذشت علی احمد صابر کلیاری، شمس‌ الدین ترک پانی‌پتی رهسپار پانی‌پت شد. هنگام ورود، چون جایی برای اقامت نیافت، در سایه دیواری نشست. بوعلی قلندر با بصیرت معنوی از حضور او آگاه شد و از حجره‌اش بیرون آمد. پسرِ حلوا‌فروشی که مورد عنایت بوعلی قلندر بود. از بوعلی قلندر پرسید که کجا می‌رود. بوعلی قلندر پاسخ داد: «فرزندم، ولایت معنوی این دیار به ولیّ دیگری سپرده شده است و دیگر اجازه اقامت در این شهر را ندارم.» پسر حلوا‌فروش درخواست کرد: «ای بزرگوار، لطفاً ترتیبی دهید تا آن ولیّ را ملاقات کنم.» بوعلی قلندر گفت: «در فلان محله، درویشی را خواهی یافت که در سایه دیواری نشسته است؛ او همان کسی است که ولایت معنوی را بر عهده دارد.» پسر حلوا‌فروش به آنجا رفت، آن مرد را دید و بازگشت؛ اما تا آن زمان، بوعلی قلندر شهر را ترک کرده بود. پس از آن، شمس‌الدین ترک پانی‌پتی وارد شهر شد، در حجره بوعلی قلندر سکنی گزید و تا پایان عمر در آنجا ماند. در این دوران، شمس‌ الدین ترک پانی‌پتی و بوعلی قلندر با مهر و اتحادی عمیق در کنار یکدیگر می‌زیستند.

نقل است: سیدی از اهالی پانی‌پت نزد او آمد و پرسید که نسبِ سیادتِ او چگونه ثابت می‌شود. شمس‌ الدین ترک پانی‌پتی پاسخ داد: «این چیزی است که از نیاکان خود شنیده‌ایم و شجره‌نامه‌ای نیز در اختیار داریم.» آن مرد گفت: «اثبات این امر بسیار دشوار است و من متقاعد نشده‌ام.» با شنیدن این سخن، شوری معنوی در وجود شمس‌الدین ترک پانی‌پتی برانگیخته شد و اعلام کرد: «در میان مردم مشهور است که آتش بر فرزندان علی (ع) اثر نمی‌کند. بیا تا هر دو در آتش جهیم؛ هر کس نسوخته بماند، سیدِ حقیقی است.» او این را گفت و به درون تنورِ خانقاه جهید. اندکی بعد، آن سید را صدا زد و گفت: «تو نیز به درون بیا تا حقیقت نسب تو نیز آشکار گردد.» آن مرد به درون تنور نگریست و او را دید که با کمال آرامش آنجا نشسته است. از دیدن این صحنه هراسان شد و همین که خواست بگریزد، شعله‌ای از تنور بیرون جست و بر لباسش افتاد و آن را به آتش کشید. او در حالی که از شدت اضطراب فریاد می‌کشید و به هر سو می‌دوید، شمس‌الدین ترک پانی‌پتی از تنور بیرون آمد و آتش را خاموش کرد. آن مرد پس از آنکه آرام گرفت، توبه کرد و به جرگه مریدان او پیوست.

نقل است: سلطان غیاث‌الدین بلبن دژی را محاصره کرده بود و شمس الدین نیز همراه سپاه سلطنتی حضور داشت. اگرچه دژ فتح نشد، اما محاصره شش ماه به طول انجامید. شبی، طوفانی سهمگین از باد و باران درگرفت و باعث فروریختن چادرهای سربازان شد؛ تاریکی همه‌ جا را فراگرفت و آتش‌ها خاموش شدند. سقّایی (آب‌رسانی) با ظرفی به راه افتاد تا آتشی بیابد و آب را برای وضوی سلطان گرم کند. او متوجه شد که چادرِ آن مردِ خدا همچنان سالم و برپاست. چون نزدیک شد، درویشی را دید که در پرتوِ چراغی مشغول تلاوت قرآن کریم است؛ با وجود طوفان شدید، شعله‌ی چراغ خاموش نشده بود. سقا وارد چادر شد… او رفت و بی‌سخن ایستاد. شمس الدین نگاهی به او انداخت و گفت: «اگر آتش می‌خواهی، بردار.» سقا تکه چوبی را آتش زد و بازگشت. روز بعد دوباره آمد، اما او را در چادر نیافت.

او برای آوردن آب به کنار برکه رفت و شمس الدین را در حال وضو گرفتن دید. سقا در گوشه‌ای پنهان شد؛ پس از رفتن آن مرد، مشک خود را پر کرد و دید که آب بسیار داغ است؛ امری که او را سخت شگفت‌زده کرد. روز بعد، هنگام سحر و پیش از رسیدنِ آن مرد، سقا به برکه رفت و آب را سرد یافت؛ پس در همان نزدیکی پنهان شد. اندکی بعد، شمس الدین آمد و وضو گرفت. پس از رفتنِ او، سقا مشک خود را پر کرد و آب را داغ یافت؛ بدین ترتیب یقین پیدا کرد که این امر ناشی از برکت معنوی آن مرد است. او ماجرا را برای سلطان بلبن بازگو کرد. سلطان همراه او به کنار برکه رفت و آب را سرد یافت؛ هر دو در همان نزدیکی پنهان شدند. شمس الدین به کنار برکه آمد و وضو گرفت. پس از رفتن او، سلطان بلبن به سراغ آب رفت و آن را داغ یافت و یقینِ کامل حاصل کرد که او درویشی کامل و صاحب‌کرامت است. سلطان بلبن به خیمه شما آمد، ادای احترام کرد و گفت: «بسیار خوش‌اقبالم که وجودی کامل همچون شما را در سپاه خود دارم.» سلطان درخواست دعا کرد و شمس الدین نیز دعا کرد و آن دژ، ظرف دو روز فتح شد.

شاه علی چشتی روایت می‌کند: شبی در بستر آرمیده بود که یکی از برادرانش – که با او در ارثیه‌ای شریک بود – با قصد کشتن او وارد اتاق شد. برادر شمشیرش را کشیده و آماده ضربه زدن بود که شاه علی از خواب بیدار شد. او بی‌درنگ صورتِ شمس‌ الدین ترک پانی‌پتی را در ذهن مجسم کرد و فریاد استمداد برآورد. ناگهان دستی را دید که انگشتری نقره بر انگشت داشت، گلوی مهاجم را گرفت و او را به بیرون پرتاب کرد. شاه علی بلافاصله برخاست، وضو ساخت و رهسپار مزار شمس‌الدین ترک پانی‌پتی شد. چون به مزار رسید، دستی را دید که از آن تربت مقدس بیرون آمد و بر سرش قرار گرفت. او آن دست را به نشانه تبرک بوسید و بر چشمان خود نهاد. شاه علی نقل می‌کند که به سبب تاریکی، نمی‌توانست آن دست را به وضوح ببیند؛ با خود آرزو کرد که کاش روز بود تا می‌توانست آن را کامل ببیند. هنوز این اندیشه از ذهنش نگذشته بود که پرتو نوری از ناخنِ آن دست ساطع شد و آشکار ساخت که این همان دستی است مزین به انگشتر نقره که پیش‌تر برای دفع آن سوء قصد پدیدار شده بود.

 

عروج ملکوتی

شمس‌ الدین ترک پانی‌ پتی در دهم جمادی‌الثانی سال ۷۱۶ قمری از این جهان فانی رخت بربست. آرامگاه او در پانی‌پتِ هند قرار دارد.

نصیرالدین چراغ دهلوی

به نام آفریننده عشق

 

نصیرالدین چراغ دهلوی (۶۷۳ – ۷۵۷ قمری)، معروف به چراغ دهلی، یکی از مشایخ سلسله‌ چشتیه در هند و آخرین قطب بزرگ چشتیه در شهر دهلی از نسل مشایخ نامدار است.

 

ویژگی ها

نصیرالدین چراغ دهلوی در «اَوَد» متولد شد. نام پدرش شیخ یحیی بود. پدربزرگ او شیخ عبداللطیف فاروقی لاهوری (که مرید ارشد و جانشین خواجه نظام‌الدین اولیا بود) نام داشت. نصیرالدین چراغ محمود دهلوی در همین‌جا، یعنی در فیض‌آباد، دیده به جهان گشود. او تنها نُه سال داشت که پدر بزرگوارش درگذشت. مادرش او را برای فراگیری آموزه‌های دینی، تحت تعلیم «عبدالکریم شیروانی» قرار داد. وی پس از درگذشت عبدالکریم، به حلقه درس «افتخارالدین گیلانی» پیوست و علوم ظاهری را نزد وی آموخت.

او در چهل‌سالگی به محضر مرشد معنوی خود شتافت و با نظام‌الدین اولیا بیعت کرد. آن شیخ و مرشد، شاگرد مستعد خود را از معارف باطنی بهره‌مند ساخت و با مشاهده پایبندی دقیق او به احکام شریعت، ردای جانشینی (خلافت) را به وی اعطا نمود؛ همچنین نظام الدین اولیا او را به لقب «چراغ دهلی» مفتخر ساخت. مؤلف کتاب سیرالاولیاء می‌نویسد که او در محفل شیخ نصیرالدین چراغ دهلوی، همان عطری را استشمام می‌کرد که پیش‌تر در محفل نظام الدین اولیا حس می‌کرد.

یک روز نظام‌ الدین اولیا در جمعِ مریدان درباره‌ او فرمود: «نصیرالدین، ستونی از ستون‌هایِ دین است. او بار سنگین صبر و زهد را در روزگاری که فتنه و سختی همه‌ جا را فراگرفته، به دوش می‌کشد.» همچنین نطام الدین از او به عنوان ابراهیم ادهم ما یاد می‌کرد. عبدالحق محدث دهلوی می‌گوید: وی در کمالات ظاهری و باطنی، جامع علوم شریعت و حقیقت بود. در فقر و زهد ضرب‌المثلِ روزگار بود و هیچ‌گاه تسلیم قدرت سلاطین نشد.

حمید قلندر در خیر المجالس نقل می‌کند که بارها اتفاق افتاده بود شخصی با نیت امتحان یا با قلبی پر از شک و شبهه وارد مجلس شیخ می‌شد، اما هنوز سؤالی به زبان نیاورده بود که شیخ نصیرالدین در سخنرانی‌اش، پاسخ دقیق و مستقیم همان سوال را می‌داد. مریدان این را بارها تجربه‌ کرده بودند و آن را از کرامات بارز «نظر» او می‌دانستند. مانند بسیاری از مشایخ چشتیه، خانقاه او همیشه بر روی فقرا باز بود، در حالی که غالباً در منزل خود چیزی برای خوردن نداشتند. نقل شده است در روزگاری که قحطی دهلی را فرا گرفته بود، غذایی که برای چند نفر تهیه‌ شده بود، به برکت دست او به ده‌ها مسافر و درویش رسید و همه سیر شدند.

در مورد رنج و جفایی که شیخ در زندگی متحمل شد، صاحب کتاب سلسله چشتیه در هند و پاکستان آورده است: یک روز قلندری بر او وارد شد و یازده زخم چاقو بر وی زد اما شیخ به عبادت خود مستغرق بود، صدایی از وی بر نیامد و شدت جراحات به اندازه‌ای بود که خون فراوانی از بدن شیخ بیرون رفت و مریدان خبر شدند و قلندر را گرفتند و خواستند به کیفر برسانند اما نصیرالدین گفت که کسی به او آزار نرساند و خود نیز مبلغی هم به او انعام داد که مبادا در وقت کارد زدن به او رنجی رسیده باشد. این داستان گرچه به اغراق و افسانه آمیخته است، اما از زندگی صلح‌جویانه و روش رضا و تسلیم شیخ را می‌رساند.

 

عروج ملکوتی

نصیرالدین چراغ دهلوی در هجدهم ماه رمضان سال ۷۵۷ قمری در دهلی درگذشت.

علاءالدین صابر کالیاری

به نام آفریننده عشق

 

سید علی احمد صابر کلیری (۵۹۲ – ۶۹۰ قمری)، مشهور به علاءالدین صابر کالیاری، از اقطاب سلسله چشتیه و بنیان‌گذار طریقت معنوی چشتیه – صابریه بود.

 

ویژگی ها

مادر بزرگوار او خواهرِ بابا فریدالدین گنج‌شکر بود و نسب مادرش به امیرالمؤمنین (ع) می‌رسد. او در روز پنج‌شنبه، ۱۹ ربیع‌الاول سال ۵۹۲ هجری قمری و در وقت نماز شب در هرات (افغانستان) دیده به جهان گشود. هاله معنوی وجودش چنان بود که قابله جرئت نمی‌کرد بدون وضو گرفتن، او را غسل دهد. نام او را «علی» نهادند. پیامبر اکرم (ص) در خواب ظاهر شدند و دستور دادند که نامش را «احمد» بگذارند. پس از تولدش، پیرمردی پارسا به دیدار پدرش آمد و با دیدن کودک گفت: «این کودک به نام “علاءالدین” شناخته خواهد شد.» دایی او، حضرت فریدالدین گنج‌شکر نیز لقب «صابر» را به او اعطا کرد. به همین دلیل بود که او با نام «علاءالدین علی احمد صابر» شهرت یافت. نخستین کلماتی که بر زبان جاری ساخت، این بود: «لا موجود الا الله.»

ابوالقاسم گرگانی در گوش او اذان گفت و بشارت داد: «این کودک “قطب‌العالم” (پیشوای معنوی جهان) خواهد شد.» علی احمد در سال نخستِ زندگی، یک روز شیر می‌نوشید و روز دیگر امتناع می‌کرد؛ بدین‌ سان در روزهایی که شیر نمی‌نوشید، عملاً روزه می‌گرفت. با آغاز سال دوم، هر سه روز یک‌ بار شیر می‌نوشید و دو روز از آن پرهیز می‌کرد؛ یعنی عملاً دو روز را روزه می‌داشت. چون به دو سالگی رسید، نوشیدن شیر را به‌ کلی ترک کرد. نظام‌ الدین اولیا، برای علی احمد صابر احترام و ارادت بسیاری قائل بودند. هرگاه کسی قصد تشرف به محضر علی احمد صابر را داشت، نظام الدین بر رعایت نهایت ادب تأکید می‌کردند و چنین سفارش می‌نمودند: «مراقب باشید که سخن یا عملی از ما سر نزند که موجب ناخشنودی ایشان گردد.» هر دوی این بزرگان، نسبت به یکدیگر محبتی عمیق داشتند.

نشانه‌های آینده‌ پربار او حتی در دوران کودکی آشکار بود. او از هوش و ذکاوت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و با کودکان عادی تفاوت داشت. آموزش‌های اولیه‌ او در خانه انجام می‌شد. پنج‌ ساله بود که پدرش درگذشت و تمام مسئولیت تربیت و آموزش او بر عهده‌ مادرش قرار گرفت. مادر به تحصیل او توجه ویژه‌ای داشت و او را برای فراگیری دانش نزد برادرش، شیخ فریدالدین گنج‌شکر فرستاد. او به لطف استعداد خارق‌العاده‌اش، در مدت کوتاه سه سال بر تمامی علوم نقلی و عقلی تسلط کامل یافت. علی احمد مطالعه‌ متون معیار عربی و فارسی و همچنین علومی همچون تفسیر، حدیث، فقه، معانی، منطق و فلسفه را در همان سه سال به پایان رساند و در چنین مدت کوتاهی به تسلطی دست یافت که کودک دیگری حتی در پانزده سال نیز قادر به دستیابی به آن نبود.

علی احمد با فریدالدین مسعود گنج‌شکر بیعت کرد و پس از سپری کردن دوره‌ای از مجاهدت‌های سخت معنوی و ریاضت‌های نفسانی، به مقام والای خلافت معنوی مفتخر گردید. در ماه مبارک رمضان، پس از ادای نماز تهجد، بابا فریدالدین مسعود گنج‌شکر برای لحظاتی استراحت کرد و به خواب رفت. او در عالم رؤیا محفلی را دید که غرق در نوری درخشان بود. مجلسی باشکوه برپا شده بود که در آن، پیامبر اکرم (ص) در صدر مجلس حضور داشتند و تمامی بزرگان و مشایخ طریقت چشتیه بر حسب مراتب معنوی خویش نشسته بودند. حضرت خواجه قطب‌الدین بختیار کاکی فرمان داد: «مخدوم علی احمد صابر را به پیشگاه سرور کائنات (ص) حاضر کنید.» در اطاعت از این فرمان، او حضرت صابر کلیاری را به محضر مبارک پیامبر (ص) آورد. پیامبر (ص) پشتِ علی احمد صابر، در نزدیکی شانه راست را بوسیدند و فرمودند: «این مرد، ولیّ خداست.»

به پیروی از پیامبر، تمامی بزرگان و فرشتگانِ حاضر در آن مجلس نیز همان نقطه را بوسیدند و ندا دادند: «این مرد، ولیّ خداست.» روز بعد، بابا فریدالدین گنج‌شکر، محفلی باشکوه ترتیب دادند که در آن عالمان و عارفان برجسته‌ای همچون حضرت ابوالحسن شاذلی، شیخ حمیدالدین ناگوری، شاه منور علی الله‌آبادی، شیخ بهاءالدین زکریای ملتانی و شیخ ابوالقاسم گرگانی حضور داشتند. شیخ فریدالدین در محضر آنان خواب خود را بازگو کردند؛ با شنیدن این ماجرا، بزرگان حاضر یک‌ به‌ یک بر مُهر ولایتِ نقش‌بسته بر وجود ایشان بوسه زدند و ضمن تبریک، اعلام داشتند: «این مرد، ولیّ خداست.» سپس حضرت شیخ فریدالدین گنج‌شکر، مقام «خلافت» در طریقت شریف چشتیه را به شیخ علی‌احمد صابر اعطا فرمودند؛ ایشان شخصاً کلاه خود را بر سر شیخ صابر نهادند و دستار سبزی بر آن پیچیدند و سرپرستی معنوی منطقه «کالیار» را به وی واگذار کردند.

در کتاب سیرالاقطاب آمده است: شیخ علی احمد صابر به مدت دوازده سال به خدمت اردوگاه و «لنگر» (آشپزخانه خیریه و همگانی) فریدالدین گنج‌شکر اشتغال داشت. با این حال، از آنجا که دستور صریحی برای خوردن آن غذا دریافت نکرده بود، در تمام آن دوازده سال از مصرف هرگونه خوراکی از «درگاه» یا «لنگر» خودداری ورزید و تنها با گیاهان روزگار می‌گذراند. هنگامی که حضرت بابا فرید پس از دوازده سال علت این کار را جویا شد، او با احترام پاسخ داد: «شما به من فرمان داده بودید که لنگر را آماده و اداره کنم، اما اجازه خوردن از آن را نداده بودید. چگونه می‌توانستم بدون اذن شما، حتی یک دانه از آن آشپزخانه را بخورم؟» حضرت فریدالدین در پاسداشت این شکیبایی فوق‌العاده، لقب «صابر» را به او اعطا کرد.

نقل است: پس از ورود علی احمد به «حجره»، بی‌آنکه از آن بیرون آید یا چیزی بخورد و بیاشامد، نُه سال تمام در آنجا ماند. در پایان این دوره، هنگامی که حضرت بابا فریدالدین گنج‌شکر، صبح‌هنگام به حجره سر زدند، او را دیدند که بی‌حرکت و غرق در جذبه‌ای عمیق و روحانی (استغراق) نشسته است. ایشان هفت بار عبارت «الّا الله» را با صدای بلند در گوش او خواندند. او با شنیدن این کلام، به هوش آمد. چون استادش را در برابر خود دید، پاهایش را بوسید و ادای احترام کرد. بابا فریدالدین گنج‌شکر او را از حجره بیرون آوردند، «خرقه خلافت» را به او عطا کردند، حکم رسمی جانشینی را صادر نمودند و «اسم اعظم» را به وی تعلیم دادند. نقل است: هنگامی که علاءالدین صابر می‌خواستند مُهر جانشینی خود را از جمال الدین هانسوی بگیرد، شمع خاموش شد. دوباره چراغی ساختند اما آن نیز خاموش شد. در آن لحظه، علی احمد صابر بر انگشت خود دمید و آن انگشت غرق در نور شد. سپس به جمال‌الدین هانسوی فرمود: «اکنون لطفاً مهر تأیید خود را بر آن بزنید.»

فریدالدین گنج‌شکر می‌فرمود: «دانشِ سینه‌ من نزد نظام‌الدین اولیا و دانشِ قلب من نزد علاءالدین علی احمد صابر جای دارد.» هر دوی این بزرگواران از شخصیت‌های برجسته و کامل در میان جانشینان شیخ فریدالدین گنج‌شکر بودند. یک روز هنگامی که «قوالان» (خوانندگان نغمه‌های عارفانه) «بابا صاحب» را از منش والا، فروتنی و مهمان‌نوازیِ آن دو بزرگوار آگاه ساختند، او با خرسندی چنین گفت: «نظام‌الدین، محبوبِ الهی است و علاءالدین، عاشقِ الهی است.» برخی از نویسندگان ادعا کرده‌اند که او باعث فروریختن مسجدی بر سر نمازگزاران شده یا (به دلایلی) پیرامون «کالیار» را تا شعاع دوازده مایلی به آتش کشیده است. با این حال، همگان می‌دانند مردی که دوازده سال با نظمی مثال‌زدنی اداره‌کننده «لنگر» (آشپزخانه خیریه عمومی) حضرت شیخ فریدالدین بوده و به پاس منش والا، شکیبایی، قناعت، توکل بر خدا و نیکوکاری‌اش لقب «صابر» یافته است، هرگز نمی‌توانسته چنین اعمالی را به خاطر منافع شخصی مرتکب شود.

او بسیار کم‌سخن بود و بیشتر اوقات در حالتی از غرقگی و استغراق معنوی به سر می‌برد؛ با این حال، حتی در آن حال نیز هرگز نمازی از او فوت نمی‌شد. هرگاه وقت نماز را به او یادآوری می‌کردند، می‌گفت: «شریعت چه امر شگرفی است؛ آدمی را از مقام حضورِ الهی به ساحتِ درگاهِ الهی فرا می‌خواند.» همچنین هنگام آوردن غذا می‌گفت: «بنده است که می‌خورد، حال آنکه خداوند متعال از نیاز به غذا منزه است.» هزاران فلسفه را می‌توان فدای این تعریف ساده از بندگی و الوهیت کرد. در هر شرایطی، پایبندی به شریعت در اولویت قرار داشت. فیض معنوی او تا به امروز جاری است و عارفان و عالمان برجسته بسیاری از طریق پیوند با طریقت شریف «چشتیه – صابریه» به مقام قرب الهی نائل آمده‌اند. نقل است: یک روز پدرشان با چشمان بسته مشغول «مراقبه» (تأمل و توجه قلبی) بودند که ناگهان تکه‌ای از بدن یک مار مرده روی ایشان افتاد و تکه‌ی دیگر بر زمین قرار گرفت. ایشان توجه مادرِ حضرت صابر پیا را به آن مار مرده جلب کردند؛ مادر با دیدن آن دو تکه، شگفت‌زده شد و با تعجب پرسید: «آیا خواب می‌بینم؟» علی احمد صابر برای رفع نگرانی مادرشان فرمودند: «من پادشاه مارها را کشتم و از مارها پیمان گرفتم که هرگز هیچ‌یک از اعضای خانواده‌ مرا نیش نزنند.»

نقل است: یک روز در دوران کودکی، علی احمد صابر به بابا فریدالدین گنج‌شکر گفت: «سه سال دیگر، پدربزرگم از دنیا خواهد رفت.» بابا فرید با شنیدن این سخن فرمود: «پسرم! پدربزرگت در بغداد شریف است، در حالی که تو اینجا هستی؟» آن کودک پاسخ داد: «همین لحظه که به درون قلبم نگریستم، تصویر پدرم در برابرم پدیدار شد؛ او سه انگشت از دست راستش را به سوی من بالا آورد و بدین‌وسیله خبر از درگذشت پدربزرگم داد.» بابا فریدالدین گنج‌شکر  با مشاهده چنین بینش عمیقی، او را با گرمی در آغوش کشید. نقل شده است که علی احمد صابر، شیفتگی عمیقی به «سماع» داشت و پیوسته به آن گوش می‌سپرد؛ چنان‌ که در همان حال و هوا نیز جان به جان‌ آفرین تسلیم کرد.

به دلیل هیبت و جلال معنوی عظیمی که آن حضرت را احاطه کرده بود، مزار شریفشان بیش از دو قرن از دیدگان زائران پنهان ماند. در کتاب «تذکرة الجلیل» آمده است که هر کس به آن مزار نزدیک می‌شد، یا دچار صاعقه می‌گشت و یا مورد گزش مار قرار می‌گرفت؛ از این رو، امکان هیچ‌گونه سکونت و آبادی در حوالی آن مکان وجود نداشت تا آنکه یک روز حضرت شیخ عبدالقدوس گنگوهی مشغول کار همیشگی خود، یعنی جارو کردن مزار جدّ معنوی‌اش حضرت شیخ عبدالحق بود. ناگهان ندایی برخاست: «مزار مرا نیز باید جارو کنی!» حضرت شیخ عبدالقدوس گنگوهی در آن لحظه نتوانست تشخیص دهد که آن ندا متعلق به کدام ولیّ خداست. با این حال، هنگامی که در آن بارگاه به مراقبه نشست، دریافت که آن صدا متعلق به حضرت علی احمد صابر کلیاری است.

 

عروج ملکوتی

علی احمد در سیزدهم ربیع‌الاول سال ۶۹۰ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. آرامگاه نورانی او در «کالیار شریف» واقع در منطقه سهاران‌پور (هند)، کانون توجه و زیارتگاه خیل عظیمی از ارادتمندان است.

عثمان هارونی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه عثمان هارونی (۵۰۰ – ۶۱۷ قمری)  از مشایخ سلسه چشتیه و استاد معین الدین چشتی است.

 

ویژگی ها

عثمان در سال ۵۰۰ قمری در شهر هارون (استان خراسان) متولد شد. او تحصیلات اولیه خود را نزد پدرش فراگرفت و قرآن کریم را نزد پدر حفظ کرد و سپس برای ادامه تحصیلات راهی نیشابور شد. در آنجا، تحت هدایت عالمان و اندیشمندان برجسته، به کسب دانش و تسلط بر رشته‌های گوناگون علمی پرداخت. وی در نیشابور، نزد نامدارترین عالمان عصر خود به تحصیل پرداخت و بر تمامی شاخه‌های رایج دانش تسلط یافت. تسلط بر علوم ظاهری، مقصد نهایی او نبود؛ از این‌ رو، بر آن شد تا به کسب دانش باطنی و اسرار عرفانی بپردازد. به برکت نیتِ خالصانه‌اش، خداوند متعال او را به سوی خانقاه رفیع «خواجه محمد شریف زندنی» رهنمون ساخت.

نقل است: یک روز معین‌الدین چشتی در سفر با عثمان هارونی، به سکونتگاه آتش‌پرستانی رسیدند که در آنجا آتشکده‌ای وجود داشت و آتشِ درون آن هرگز خاموش نشده بود. عثمان هارونی از آنان پرسید: «چرا آن خدایی را که این آتش را آفریده است، عبادت نمی‌کنید؟» پاسخ دادند: «در آیین ما، آتش از حرمت و جایگاه والایی برخوردار است.» عثمان هارونی پرسید: «آیا می‌توانید دست و پای خود را در آتش فرو ببرید؟» گفتند: «ماهیت آتش سوزاندن است؛ چه کسی جرئت دارد حتی به آن نزدیک شود؟» با شنیدن این سخن، عثمان هارونی کودکی را که در آغوش یکی از آتش‌پرستان بود گرفت و همراه با او به درون آتش پرید؛ آنان چهار ساعت بعد، از آتش بیرون آمدند. نه ردای او بر اثر آتش سوخته بود و نه آتش هیچ آسیبی به کودک رسانده بود. با مشاهده این معجزه، همه آتش‌پرستان به دین اسلام گرویدند و به حلقه مریدان او پیوستند. او نام رهبرشان را «عبدالله» و نام آن کودک خردسال را «ابراهیم» نهاد.

نقل است: یک روز خواجه عثمان هارونی به شاگردش فرمود: ای معین‌الدین! آیا می‌خواهی با یک نگاه، پرده‌های حجاب از پیش چشمانت برداشته شود؟ گفتم: آری ای پیرِ من. پس او نگاهی به من کرد و ناگهان دیدم که تمام عالم ملک و ملکوت، در برابر دیدگانم روشن شد و فهمیدم که هر چه هست، اوست.» مانند بسیاری از بزرگانِ طریقت، در تذکره‌ها حکایت‌هایی از «حضورِ غیبی» او نقل شده که در زمانِ واحد، به فریاد چند مرید در دو شهرِ مختلف رسیده است. اما خودِ او همیشه می‌گفت: «این‌ها بازی‌های کودکانه‌ روح است، نباید پیرِ طریقت را با این‌ها شناخت. پیر را باید با میزان معرفتش به حق شناخت.»

نقل شده است: عثمان به شهرهایی می‌رفت که حاکمان ظالم داشتند. او نه با جنگ، بلکه با حضور در بازارها و معابر، چنان جوّی از معنویت ایجاد می‌کرد که توبه‌ دسته‌جمعیِ مردم را به دنبال داشت. حکایت شده که یک‌بار حاکمی مغرور به محضرش آمد و قصد تمسخر داشت، اما با یک نگاه عثمان هارونی، چنان به گریه افتاد که تا پایان عمر به خدمت فقرا مشغول شد. گفته شده است که کلام او به گونه‌ای بود که اگر کافری یا منکری آن را می‌شنید، ناخودآگاهِ وجودش می‌لرزید. این «کرامتِ کلامی» او باعث شد تا گروه‌های بزرگی از مردم مناطق آسیای میانه و ایران، به دست او مسلمان شوند یا به عرفان روی بیاورند.

 

عروج ملکوتی

عثمان در پنجم شوال سال ۶۱۷ قمری  در سن ۹۱ سالگی درگذشت. وی در واپسین روزهای عمر خود به مکه مکرمه نقل مکان کرد و در نزدیکی قبرستان ابوطالب (قبرستان جنت المعلی) به خاک سپرده شد.

جمال‌الدین هانسوی

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن محمد حنفی چشتی (۵۸۰ – ۶۵۹ قمری)، معروف به جمال‌الدین هانسوی، از مشایخ چشتیه در شبه‌ قاره هند و یکی از خلفای فریدالدین گنج شکر بود.

 

ویژگی ها

جمال‌‌الدین در فقه و خطابه تبحر داشت و پیش از ورود به حلقه چشتیه مدتی خطیب و مفتی رسمی شهر هانسی در پنجاب هند بود. همچنین به سبب طبع لطیف و ذوق شعری که داشت، چند سالی هم شاعر دربار سلطان شمس‌الدین التتمش، پادشاه دهلی بود؛ اما بعد از آشنایی با شیخ فریدالدین گنج شکر، همه مشاغل خود را رها کرد و در سلک مریدان او درآمد. فریدالدین نیز پس از چندی با توجه به بضاعت علمی و مرتبه معنوی وی، او را به عنوان خلیفه خود در هانسی برگزید و از آن پس جمال‌الدین در خانقاه خود در آنجا، به ارشاد مریدان می‌پرداخت. گفته‌اند که گنج‌شکر به وی محبت بسیار داشت و شاید به همین سبب بود که ۱۲ سال در کنار جمال‌‌الدین در هانسی ساکن شد.

جمال‌الدین همچنین مشاور مورد اعتماد شیخ فریدالدین در انتخاب خلفای چشتیه بود، چندان‌ که اجازه نامه‌هایی که از طرف شیخ برای مریدی صادر می‌شد، نخست می‌بایست به تأیید جمال‌الدین می‌رسید و فریدالدین چندان بر این امر اصرار داشت که اجازه‌نامه خلافت صوفی برجسته‌ای چون خواجه نظام‌الدین اولیا نیز تنها پس از تأیید جمال‌الدین رسمیت یافت. او با صوفیان نامداری چون بهاءالدین زکریای ملتانی، قطب‌الدین بختیار اوشی کاکی، حسام‌الدین پانی‌پتی، ابوبکر طوسی حیدری و نظام‌الدین اولیا مصاحبت داشت.

جمال‌الدین از خلفای برجسته خواجه فریدالدین گنج‌شکر بود و القاب «خطیب» و «قطب» را داشت. نسب او با چند واسطه به ابوحنیفه می‌رسید. شیخ فریدالدین گنج‌شکر درباره وی می‌فرمود: «شیخ جمال، جمالِ ماست.» و مکرر می‌گفت: «ای جمال‌الدین، دلم می‌خواهد گردِ وجود تو طواف کنم.» هرگاه حضرت خواجه گنج‌شکر «خلافت‌نامه‌ای» (حکم جانشینی معنوی) می‌نوشت، آن را نزد شیخ جمال‌الدین می‌فرستاد؛ اگر او آن را تأیید و امضا می‌کرد، انتصاب معتبر می‌شد، وگرنه شیخ فریدالدین آن را رد می‌کرد و می‌گفت: «فرید نمی‌تواند خلافت‌نامه‌ای را که جمال‌الدین پاره کرده است، اصلاح کند.»

نقل است: مردی در یک روستا ایشان را به صرف غذا دعوت کرد. پس از پایان غذا، ایشان برای رفتن اجازه خواستند. میزبان گفت: «تا زمانی که باران نبارد، اجازه نمی‌دهم بروید.» در آن سال بارانی نباریده بود و خشکسالی بسیاری بود. با اصرار میزبان، ایشان همانجا نشستند. همان شب، باران شدیدی بارید. سپس ایشان سوار بر اسب به «هانسی» بازگشتند. نظام الدین اولیا می‌گفت: پیش از آنکه به مقام خلافت نائل شوم، هرگاه به دیدار مولانا جمال‌الدین می‌رفتم، او به نشانه احترام تمام‌قد در برابر من برمی‌خاست؛ اما پس از آنکه به مقام خلافت رسیدم، روزی که به دیدارش رفتم، او همان‌طور نشسته ماند. بی‌درنگ این اندیشه به ذهنم خطور کرد که شاید انتصاب من به خلافت، موجب ناخشنودی او شده است. شیخ جمال‌الدین با بصیرت باطنی و معنوی خود از این اندیشه من آگاه شد و گفت: مولانا نظام‌الدین، دلیلی که پیش‌تر برای تکریم تو برمی‌خاستم متفاوت بود؛ اما آنگاه که عشق میان ما شکوفا شد، من و تو یکی شدیم. پس چگونه شایسته است که من در برابر تو برخیزم؟

عبدالحق محدث دهلوی در مورد او می‌گوید: شیخ جمال‌الدین هانسوی، عارفی با جذبه معنوی عظیم و مردی بیزار از تکلف و تظاهر بود؛ قلبی پاک و فارغ از هرگونه دلبستگی به غیرِ حق داشت، مظهر حقیقت معنوی و پیشوایی در میان مشایخ طریقت محسوب می‌شد. او که در دانش، تقوا و تهذیبِ نفس بی‌همتا بود، حقیقتاً به شیوه زندگی درویشانه پایبند بود.

نقل است: شیخ جمال‌الدین پس از تأمل در حدیثی که قبر را توصیف می‌کند «قبر یا باغی از باغ‌های بهشت ​​است یا گودالی از گودال‌های دوزخ»، دچار هراسی شدید از عذاب قبر شد. مدتی پس از درگذشت او، هنگامی که کار ساخت گنبدی بر فراز مزارش آغاز شده و پی‌کنی صورت می‌گرفت، روزنه‌ای در آن مکان پدیدار گشت که رایحه باغ‌های بهشت ​​از آن به مشام می‌رسید و مردم بلافاصله آن را مسدود کردند.

عروج ملکوتی

جمال‌الدین پنج سال پیش از پیر خود، گنج‌شکر، در سال ۶۵۹ قمری در شهر هانسی درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

ممشاد دینوری

به نام آفریننده عشق

 

ممشاد «علو» دینوری (درگذشت ۲۹۹ قمری)، از مشایخ بزرگ و برجسته‌ بغداد و از عارفان و زاهدان قرن سوم بود.

 

ویژگی ها

اطلاع دقیقی از زمان تولد و درگذشت ممشاد دینوری در دست نیست. وی از مریدان جنید بغدادی بوده و از معدود کسانی که می توانستند روایات مربوط به اهل طریقت را منتشر کنند. او در دوران مقتدر عباسی می زیسته و در تصوف جایگاه ویژه‌ای دارد و در شجره نامه سلسله خلافت و روایت کبرویه از او یاد شده است. حافظ سلفی اصفهانی تبار معنوی او را از طریق ابی سنان به ابوتراب نخشبی رسانده‌ است. همچنین ظاهرا وی پیر و مرشدِ «ابواسحاق شامی» نیز بوده است.

یکی از طرق انتساب شیخ شهاب‌الدین ابوحفص سهروردی به جنید، از طریق ممشاد است که این سلسله انتساب نیز از طریق جنید، در نهایت، به امام رضا (ع) می‌رسد. علاوه بر این‌ها، وی در شجره‌نامۀ سلسله نعمت‌اللهیه هم حضور دارد و بنابر قولی، خواجه اسحاق چشتی، مؤسس طریقت چشتیه، مرید ممشاد بوده و از او خرقه گرفته است. حکایت کرده‌اند که وی در جمع سماع صوفیان حاضر شد و قوالان خاموش شدند و او به آنان گفت که هیچ‌ یک از ملاهی دنیا وی را به خود مشغول نمی‌کند.

عطار نیشابوری در تذکرة الاولیاء می‌گوید: آن ستوده رجال، آن ربوده جلال، آن صاحب دولت زمانه، آن عالی همت یگانه، آن مجرد شده از کینه‌وری، شیخ وقت ممشاد دینوری؛ پیر عهد بود و یگانه روزگار و ستوده بهمه کمالی و برگزیده به همه خصالی و در ریاضت و خدمت و مشاهدت و حرمت آیتی بود و پیوسته در خانقاه بسته داشتی چون مسافر بدر خانقاه رسیدی او در پس درآمدی و گفتی مسافری یا مقیم اگر مقیمی درآی و اگر مسافری این خانقاه جای تو نیست که روزی چند بباشی و ما با تو خوی کنیم آنگاه بروی و ما را در فراق تو طاقت نبود.

جامی در نفحات‌الانس او را از «مشایخِ عراق» می‌داند که کلامش حجاب میان مرید و حق را می‌درید. شهرت اصلی او به «علو» (بلندی همت) بود. گفته‌اند که او چنان در مشاهده‌ی حق مستغرق بود که «دنیا و مافیها» نزد او هیچ ارزشی نداشت و همتِ او پیوسته در ساحت قدس الهی سیر می‌کرد. مشهور است که ممشادِ دینوری دارای «فراستِ ایمانی» بسیار قوی بود. حکایت کرده‌اند که هیچ مریدی نمی‌توانست با نیت ناخالص یا حدیث نفس در نزد او حاضر شود. او به مجردِ دیدن مرید، آنچه در باطن او می‌گذشت را بازگو می‌کرد. این «کرامت دیدن باطن» باعث می‌شد مریدان در حضور او به شدت مراقب احوال قلبی خود باشند.

 

عروج ملکوتی

ممشاد در سال ۲۹۹ قمری درگذشت.