نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

شهید ابو عبدالله احمد بن عمر بن محمد بن عبدالله خیوقی خوارزمی (۵۴۰ – ۶۱۸ قمری)، با کنیه ابوالجناب، ملقب به نجم‌الدین کبری و مشهور به شیخ ولی‌تراش، از درخشان‌ ترین چهره‌های عرفان اسلامی و شیعی در سده‌های ششم و هفتم هجری قمری است.

 

ویژگی ها

خوارزمی در سال ۵۴۰ قمری در یکی از اصیل‌ترین طوایف خیوه که دارای عنوان علمی و اجتماعی بودند دیده به دنیا گشود. ایام طفولیت را در دامن مادری عارفه گذرانید و پس از دوران کودکی، علم‌آموزی را از حوزه علمی زادگاهش آغاز نمود. در همان ایام، درد طلب دامن‌گیرش شد و به تهذیب و تزکیه نفس به شیوه عارفان نزد پدر بزرگوارش که از اجله مشایخ عارف نامی شیخ ابویعقوب یوسف همدانی بود پرداخت.

با گذشت زمانی کوتاه، شخصیت علمی او در همان ایام جوانی، مورد توجه خاص اساتید حوزه علمی خوارزم قرار گرفت و به صلاحدید پدر و استادان خویش به سیر و سیاحت پرداخت. اتفاقا به مصر رسید. پس از مدتی اقامت و تدریس، سعادت رفیقِ شفیق او گشت به‌ صحبت شیخ‌الشیوخ روزبهان وزان مصری (ایشان با روزبهان بقلی شیرازی فرق دارند) که از اجله خلفای عارف نامی شیخ ابونجیب عبدالقاهر سهروردی بود رسید که درباره آن بزرگوار می‌فرماید: اکثر اوقات مستغرق تجلی حق و حیران مشاهده جمال مطلق بود.

چون به صحبت او رسیدم، به ریاضت اشتغال نمودم و مدتی در خلوت بودم تا ابواب فتوحات غیبی بر من گشادن گرفت و سعادت انس با عالم قدس دست داد و خلوات متعاقب به سر بردم تا آتش قدس مستور که‌ “من عرف الله کل لسانه” عبارت از آن است و کشف مشهور که “من عرف الله طال لسانه” اشارت به آن است، حاصل شد. حالات من در نظر شیخ پسندیده آمد و مرا به فرزندی قبول کرد و سرپوشیده خویش به من داد و مرا از آن دختر، دو پسر حاصل شد.

شیخ در حوزه علمیه ابومنصور تلمذ نمود. روزی در حوزه ابومنصور در حالیکه با جمعی از ائمه و مشایخ تبریز به بحث سرگرم بودند، ناگاه شیخ واصل، بابافرج تبریزی که از اکابر مشایخ طریقت و اولیای اخفیا بود وارد مجلس درس شد. با ورود آن بزرگوار به حوزه درس و بحث ابومنصور، نجم‌الدین مجذوب او می‌شود، به حدی که ادامه مباحثه برایش غیرممکن می‌گردد. بابافرج نیز نظری به او افکنده و در حالیکه تبسمی به لب داشت مجلس را ترک می‌کند. نجم‌الدین می‌فرماید: به کلی از دست رفتم و از استاد خود امام پرسیدم که این درویش چه کسی است؟ امام گفت: او از مجذوبان است و بابافرج نام دارد.

نجم‌الدین آن شب را با یاد و خیال بابا فرج به سر می‌برد که چگونه بابا فرج با یک نگاه، آتش به جانش افکنده است، صبح چون روزهای گذشته به نزد استاد می‌رود، این‌ بار نه برای تلمذ و فراگیری بلکه از صیادی که او را صید نموده سخن به دل دارد.
از او که با نگاه و تبسمی دلش را ربوده است. نجم‌الدین می‌رود تا شاید گره این مشکل به دست محدث بزرگ گشاده شود. ابومنصور را می‌گوید: ‌ای شیخ، بابافرج ما را صید کرده است و به سلسله شوق قید کرده لطف فرمایید تا در خدمت برویم و او را بیابیم باشد که از بابافرج، فرجی حاصل شود. ابومنصور پیشنهاد برجسته‌ترین شخصیت حوزه علمی خویش را پذیرفته و با جمعی از اکابر ائمه و مشایخ حدیث که در حوزه‌اش تلمذ می‌نمودند، عازم خانقاه بابا فرج می‌شوند. اجازه تشرف به وسیله بابا شاذان، خادم خانقاه به این صورت داده شد: اگر آن‌چنان‌ که به درگاه خدای می‌روند توانند پیش من آمدن.

نجم‌الدین که مست فیض نظر او بود، کلام اسرارآمیز بابافرج را درک نموده، دستار از سر نهاد و به غیر ازار (شلوار) هر چه پوشیده بود بیرون آورد، دست بر سینه نهاده شرف حضور یافت و بعد از مراقبه‌ای کوتاه، حال بر بابافرج متغیر گشت. عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب روشن و متلالی گشته،  دوتایی که به تن داشت منشق شده و بعد از لحظه‌ای آن جامه را که از عظمت غلبات شوق ذات و صدمات تجلیات منشق شده بود بر نجم‌الدین پوشانید و خطابش فرمود: تو را وقت خواندن نیست که تو سر دفتر جهان خواهی شد.

نجم‌الدین به اشارت بابافرج، دلش از نقوش پاک شد و دوات و قلم از دست بینداخته و به خلوت نشست. آنگاه دل را آینه فتوحات غیبی یافت و پس از اعتکاف کوتاهی در خانقاه بابافرج، به طلب کامل مکملی از تبریز خارج شد و نسیم عنایت الهی وزیدن گرفت. آنگاه به شیخ عمار یاسر بدلیسی که از اعاظم مشایخ و اکابر اولیا بود رسید و به ریاضات و مجاهدات اشتغال ورزید. از برکات انفاس و توجهات آن بزرگوار، بر اسرار مکاشفات و مشاهدات اطلاع یافت. خود می‌فرماید: از حال به محول الاحوال پرداختم‌.

مدتی را به دید و بازدید با مقامات علمی شریعت و شیوخ طریقت مصر اشتغال داشت. سپس در سن ۳۵ سالگی در سال ۵۷۵ قمری عازم زادگاهش گردید. با ورود به خیوه (جرجانیه امروز) پس از مستقر شدن و دید و بازدید، در خانقاهی به تدریس علوم اسلامی پرداخت. حوزه درسش چنان مورد استقبال طلاب علوم و معارف اسلامی واقع شد که در‌ اندک زمانی آوازه آن به مراکز علمی آن روز رسید. شخصیت‌های علمی برای دیدار این استاد تازه‌ نفس عازم خوارزم می‌شدند و چون دیگر تلامذه در آن حوزه علمی تلمذ نموده و استفاده می‌کردند.

نجم‌الدین کبری، ابر مرد تاریخ عرفان و از درخشان‌ترین چهره‌های عرفان اسلامی شیعی د سده‌های دوازدهم و سیزدهم میلادی (ششم و هفتم قمری) بود. نجم‌الدین در طی مراحل سلوک، بسیاری از بزرگان عرفا و مشایخ زمان خویش را درک نموده و نزد هر یک از آن شخصیت‌های علم و فضیلت استفاده‌های سرشاری برده است و بعد، آموزگار یک سلسله کامل از‌ اندیشمندان، دانشمندان، مستفیضان از فیوضات قرآن کریم، فقها، حدیث‌شناسان، فیلسوفان، حکیمان و شاعران گردید.

شیخ نجم‌الدین کبری درباره انتساب خود به مشایخ و پیران بزرگوارش فرموده است: خرقه از دست شیخ‌الوری اسماعیل قصری پوشیده‌ام. وی در اجازاتی که جهت فارغ‌التحصیلان حوزه علمی معنوی خویش مرقوم داشته این خرقه را به عنوان خرقه اصل خود معرفی کرده است و مشایخ، آن را معنعن به ساحت قدس ولی تابعین و مصباح موحدین کمیل بن زیاد نخعی، یار شهید و صاحب اسرار امیرالمؤمنین (ع) بیان فرموده است.

در شرح مقامات حضرت شیخ نجم‌الدین کبری مذکور است که وقتی حضرت شیخ در بیابانی ذکرگویان رفته‌اند ناگاه ذکر بر او مستولی شده و مغلوب ذکر گشته و از غلبات و عظمت حضور مذکور و صدمات کلی مست شده و چرخ می‌زده و ذکر می‌گفته است. اتفاقا چاهی در راه بود شیخ در آن چاه افتاده‌اند و خداوند چند شیر را فرستاده بر سر آن چاه آمدند و دست در پای یکدیگر زده‌اند و یکی پای را فروگذاشته سوی شیخ و حق تعالی خطاب فرمود: یا ابا الحارث، دست در پای شیر زن و از چاه هستی، یوسف‌وار بیرون آی. نجم‌الدین کبری به داشتن مکاشفات قوی و پیش‌بینی وقایع مشهور است. مهمترین نمونهٔ آن، پیش‌بینی حمله مغول به خوارزم و اصرار او بر ماندن و دفاع از شهر است، در حالی که بسیاری از بزرگان دیگر قصد مهاجرت داشتند. و هم در جذب (نصیب الهی) و هم در سلوک (پیمودن راه‌ها)، مقامات عالی داشت. نقل است که او در یک جلسه، به ذکر و حال، هفتاد بار به جذب رسید.

نجم‌الدین با یک نگاه، آتش به جان‌ها می‌زد و سوزی در دل‌ها می‌نهاد که درمانی جز وصال نداشت. آن‌قدر در آتش نگاه پرفروغ او می‌سوخت تا خاکستر خودی ننگینش را بر سر کوی قرب به باد داده و خلعت تشرف به کعبه وصال می‌پوشید و خود را در کنار یار احساس می‌کرد و آنگاه رحمت لقاء‌ الله را احساس می‌نمود. بارقه نگاه شیخ، سالک را به عالم جبروت و جلوه صفات الهی عروج می‌داد‌. وی عاشق سینه چاکی بود که جز عشق سرمایه‌ای نداشت و تمام هستی‌اش عشق بود.

نجم‌الدین را ولی‌تراش خواندند چون در غلبات وجد نظر مبارکش به هرکه می‌افتادی نه تنها آتش به جانش می‌زد بلکه به مرتبه ولایت می‌رساندش‌. چنانچه گفته‌اند بازرگانی به قصد تفریح به خانقاه شیخ راه یافت. در آن لحظه شیخ را حالتی قوی بود. نظرش بر آن بازرگان افتاد و او را به مرتبه ولایت رساند. شیخ از او پرسید در کدام مملکت زندگی می‌کنی؟ گفت: فلان جا، شیخ وی را اجازه ارشاد نوشت تا در وطن خویش مردم را ارشاد کند.

فرید‌الدین عطار نیشابوری که از بزرگ‌ترین پرورده‌های‌ مکتب عرفان کبروی است در آثار خویش به عظمت مقام پیر و مرادش شیخ نجم‌الدین کبری اشاره نموده است و اشعاری را سروده که در آن شیخ را با عنوان کبیر یاد فرموده است:
خواجه گوید سر مظهر گوش کن‌   جام از مظهر بگیر و نوش کن‌
بودم‌ اندر پیش نجم‌الدین شبی‌   آن که جز مرغان نبودش هم لبی‌
مایل هروی می‌نویسد: می‌گویند وقتی نجم‌الدین کبری در خوارزم آفتابه گلی به دستش بوده می‌خواست وضو بسازد به حیرت رفت و همان‌طور آفتابه به دستش بود که بعد از لحظه یک‌باره آفتابه به زمین‌ رسید و وی گفت: الحمدلله. مریدان از موضوع پرسیدند که سبب مکث و تفکر شیخ چه بود؟ شیخ نجم‌الدین کبری گفت: من می‌دیدم که فخر رازی هنگام وفات می‌خواهد جان به جان آفرین تسلیم کند و با شیطان در مجادله فکری گرفتار است و شیطان می‌خواست او را در بحث و استدلال مجاب کند و ایمان او را به غارت برد ولی دیدم که شیطان مغلوب شد و فخر‌الدین‌ رازی ایمان به سلامت برد.
نقل است: روزی سخن از اصحاب کهف می‌رفت‌. شیخ سعدالدین حموی را به خاطر گذشت که آیا در این امت نیز کسی هست که سخن وی در سگ اثر کند. نجم الدین به نور فراست بدانست. برخاست و نظری به یکی از سگان کرد و آن سگ در حال بخشش یافت و متحیر و بی‌خود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر کجا که می آمد و می‌رفت قریب پنجاه یا شصت سگ، گرداگرد او حلقه می‌کردندی و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی‌. عاقبت در آن نزدیکی بمرد و شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و بر سر قبر وی، عمارت ساختند.
طریقت کبرویه منسوب به شیخ شهید نجم‌الدین کبری است که نسبت خرقه ارشاد و خلافت ایشان به واسطه شیخ‌الوری کهف‌الدین اسماعیل قصری به کمیل بن زیاد نخعی، تابعی مشهور و یار شهید امیرالمؤمنین (ع) می‌رسد. بهاءالدین نقشبند، نجم‌الدین کبری را «پیرِ پیران» می‌خواند و او را در طریقت، مرجع و استادی والا مقام می‌شمرد. او معتقد بود که اصول طریقت او، ریشه در تعالیم کبری دارد. عطار نیز در تذکرة الاولیاء فصلی ویژه به نجم‌الدین کبری اختصاص داده و او را «امامِ عرفان»، «قطبِ زمان» و «شهیدِ راه حق» نامیده است.

اساتید

  • شیخ حسن جامی
  • شیخ ابراهیم
  • شیخ اسماعیل حلبی
  • شیخ اسماعیل کوفی
  • شیخ اسماعیل رومی
  • شیخ‌ اسماعیل بغدادی‌

شاگردان

 

عروج ملکوتی

وقتی که قوم غارتگر وحشی تاتار به خوارزم می‌رسیدند، شیخ نجم‌الدین، اصحاب و مریدان کامل را که می‌بایستی فردا میراث‌دار عرفان عظیم او باشند امر فرمود که به بلاد خویش روند. آنان از ساحت اقدس پیر خویش استدعای عاجزانه نمودند تا شیخ بر آنها منت گذارده و خوارزم را ترک کند اما شیخ می‌فرماید: مرا اذن نیست و می‌باید در این‌جا شهید شوم‌.

چنگیز و اولادش قبل از رسیدن به خوارزم در بخارا توقفی نمودند و قاضی‌خان را که اعلم علمای آن دیار بود با خویش به خوارزم آوردند و چون به خوارزم رسیدند قاضی‌خان به آن‌ها گفت که سلطان‌المشایخ شیخ نجم‌الدین کبری اینجاست؛ با ایشان و مریدان ایشان، گستاخی نتوان کرد. پسران چنگیز خان که سرخیل آن لشکر بودند قاضی‌خان را به رسالت نزد حضرت شیخ فرستادند که ما را با شما و مریدان شما کاری نیست. شیخ لطف فرمایند تا متعلقان و مریدان بیرون آیند که مبادا ندانسته امری واقع شود. قاضی آمد و پیغام گزارد.

شیخ در جواب فرمود: که هفتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بودم. در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بی‌حرمتی باشد. لشکر به خوارزم حمله کرد و شیخ نجم‌الدین کبری با شهامت و ایمانی ذاتی در برابر دشمن، دلیرانه به جنگ پرداخت تا عاقبت در سن ۷۸ سالگی در سال ۶۱۸ قمری با تیری که به سینه مبارکش اصابت کرد به ملأ اعلی عروج فرمود. آرامگاه وی در شهرستان جوین، روستای زیرآباد قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی (درگذشت ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری)، معروف به ابوالفضل حسن، از مشایخ، مفسران، محدثان و صوفیان قرن چهارم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

عطار درباره او می گوید: آن حامل امانت، آن عامل دیانت، آن عزیز بی‌زلل، آن خطیر بی‌خلل، آن سوخته حب الوطن، شیخ ابوالفضل حسن رحمة الله علیه. یگانهٔ زمان بود و لطیف جهان و در تقوی و محبت و معنی و فتوت درجه بلند داشت و در کرامت و فراست از اندازه بیرون بود و در معارف و حقایق انگشت نما بود و سرخسی بود و پیر شیخ ابوسعید ابوالخیر بود. نقل است که هر وقت که شيخ ابوسعيد را قبضی بود، می‌گفت اسب زين کنيد تا به حج رويم! به مزار او می‌آمد و طواف می‌کرد تا آن قبض برمی‌خواست و نيز هر مريد شيخ ابوسعيد که انديشه حج تطوع می‌کرد، او را به سر خاک شيخ ابوالفضل می‌فرستاد و می‌گفت آن خاک را زيارت کن و هفت بار گرد آن طواف کن تا مقصود تو حاصل شود.

نقل است که کسی را شيخ ابوسعيد پرسيد: اين همه دولت از کجا يافتی؟ گفت: بر کنار جوی آب می‌رفتم، پير شيخ ابوالفضل از آن جانب ديگر می‌رفت و چشمش بر ما افتاد. اين همه دولت از آنجاست. نقل است از شيخ ابوسعيد ابوالخير که گفت: به سرخس شدم، پير ابوالفضل را گفتم که مرا آرزوی آن است که تفسير “يحبهم و يحبونه” را از لفظ تو استماع کنم. گفت: تا شب درآيد که شب پرده سر بود. چون شب درآمد گفت: تو قاری باش تا من مذکر باشم.

“من يحبوهم و يحبونه” برخواندم و او هفتصد تفسير کرد که مکرر نبود و يکی مشابه نشد تا صبح برآمد و گفت: شب برفت و ما هنوز از اندوه و شادی ناگفته و حديث ما به پايان نرسيد. گفتم: سِر چيست؟ گفت: تویی. گفتم سِرّ سر چيست؟ گفت: هم تویی. نقل است که شيخ را گفتند: باران نمی‌بارد، دعا کن تا باران بارد. آن شب برفی بزرگ باريد. روزی ديگر گفتند: چه کردی؟ گفت: ترينه وا خوردم؛ يعنی که من قطبم چون من خنک شدم همه جهان که بر من می‌گردد، خنک شد.

در اسرارالتوحید آمده که نَفَسِ ابوالفضل حسن، دل سالکان را دگرگون می‌کرد. وقتی کسی پریشان یا گرفتار نزدش می‌آمد، با چند کلمه یا حتی سکوتش آرام می‌شد. نقل‌های فراوانی هست که وی، حال درونی سالکان را بدون توضیح می‌دانست و پیش از آنکه مرید سخن بگوید، پاسخ او را می‌داد و خطاهای پنهان را با لطافت یادآور می‌شد. در حکایات آمده است که دعایش برای درمان بیماران مؤثر بود و وی برای باران دعا می‌کرد و اجابت می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: هرچه دارم از ابوالفضل دارم. اگر ابوالفضل نبود، در این راه یک قدم نمی‌توانستم برداشت.

عطار نیشابوری می‌گوید: دلش چراغِ هدایت بود و نظرش کار هزار موعظه می‌کرد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: ابوالفضل حسن، یکی از ائمه راه بود و بر دل‌ها تصرفی تمام داشت.

ابوالقاسم قشیری می‌گوید: او از مشایخ کامل و اصحاب حال است.

 

از منظر فرهیختگان

ابوالفضل حسن در سال ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری درگذشت و در شهر سرخس (ترکمنستان فعلی) به خاک سپرده شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوحفص عمر بن سلمه حدّاد نیشابوری (درگذشت ۲۶۰ تا ۲۷۰ قمری)، از صوفیان بزرگ و مشایخ ملامتیه در قرن سوم است. تاریخ ولادت او معلوم نیست.

 

ویژگی ها

وی در روستای کوردآباد (کردی‌آباد، در راه بخارا در نزدیکی نیشابور ) ‌زاده شد. از دوران کودکی، خانواده و تحصیلات او اطلاع چندانی در دست نیست، همین قدر می‌دانیم که از سادات نیشابور بوده و به آهنگری اشتغال داشته و از همین رو به حدّاد ملقب شده است. وی از شاگردان عبدالله مهدی باوردی (ابیوردی) و فرد ناشناسی به نام علی نصرآبادی و از یاران و مصاحبان احمد بن خضرویه، ابوتراب نخشبی و بایزید بسطامی بود.

حدّاد از مشایخ متقدم تصوف حوزه خراسان بود که هم در شیوخ آن حوزه و حوزه بلخ و هم در شیوخ حوزه بغداد، خصوصا جنید بغدادی، تأثیرات عمیقی گذاشت و نزد آن‌ها از منزلت و جایگاه ویژه‌ای برخوردار شد. از جمله آن عرفا و مشایخ: ابوعثمان حیری، که بعد‌ها داماد و جانشین حدّاد شد؛ ابوالفوارس شاه شجاع کرمانی؛ محفوظ‌ بن محمود نیشابوری؛ ابومحمد عبدالله بن محمد خرّاز و محمد بن عبدالوهاب ثقفی.

درباره وجه تمسیه او به حداد و چگونگی تغییر حال او گفته‌اند كه شغل او آهنگری بود و روزی به هنگام غلبه حال و یا بنا به قولی به منظور اظهار كرامت، دست بر كوره برده و آهنی گداخته بیرون آورده و آهن در دست او سرد گشته و پس از آنكه به خود آمده، دكان را به غارت داده و شغل خود را رها كرده است.

هر چند طریقت ملامتیه مدت‌ها پیش از ابوحفص به وجود آمده بود، اما او و حمدون قصّار را نخستین و مهم‌ترین مروّجان ملامتیه در خراسان و واضع و تدوین‌کننده مهم‌ترین اصول آن دانسته‌اند. اهمیت حدّاد در این زمینه به حدی بود که وی را شیخ ملامت خوانده‌اند. وی به قرآن و سنت سخت پای‌بند بود، اما به سبب اصرارش در پنهان داشتن حقیقت احوال خویش، وی را به زندقه متهم کردند.

از حدّاد اثر مکتوبی در دست نیست، اما ظاهراً با برخی بزرگان صوفیه معاصر خود مکاتبه داشته است. کامل‌ترین تعریفاتی که از اساس فکری ملامتیان و امهات مسائل تعلیمی آنان به دست آمده، از سخنان اوست. سخنان وی درباره فتوت، نشان دهنده رابطه بسیار نزدیک ملامتیه و فتیان است. او درباره تصوف و آداب سیر و سلوک و موضوعاتی چون ذکر، سماع، کرم و بخل و ایثار، شوق و محبت، آفات نفس، آداب سفر، ترک تکلف، احکام و آداب فقر و آداب اشتغال به کسب نیز سخنانی دارد.

نقل است که ابوحفص يک روز از جایی می‌گذشت. يکی را ديد متحير و گريان. گفت: تو را چه بوده است؟ گفت: خری داشتم، گم شده است و جز آن هيچ نداشتم. شيخ توقف کرد و گفت: به عزت تو که گام بر ندارم تا خر به او باز رسد. در حال خر پديد آمد. نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمان کرد و هر روز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی. آخر چون به وداع او رفت گفت: يا شبلی! اگر وقتی به نیشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم. گفت: يا اباحفص! چه کردمی؟ گفت: تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود.

مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هر که را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نیشابور آمد، پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند. بوحفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت. شبلی گفت: گفته بودی که تکلف نبايد کرد. بوحفص گفت: برخيز و بنشان. شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند. پس گفت: يا شيخ! اين چه حال است؟ گفت: شما چهل تن بوديد فرستاده حق – که مهمان فرستاده حق بود – لاجرم به نام هر يکی چراغی گرفتم برای خدا و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی. تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اين‌چه کردم برای خدا کردم. لاجرم آن تکلف باشد و اين نه.

پرسيدند: ولی را خاموشی به يا سخن؟ گفت: اگر سخنگو آفت سخن داند، هرچند تواند خاموش باشد اگر چه به عمر نوح بود و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدا خواهد تا دو چند عمر نوح دهدش تا سخن نگويد. گفتند: ولی کيست؟ گفت: آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را از آن غايب گردانيده. نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامی بود و تازی نمی‌دانست. چون به بغداد رسید، مریدان با هم گفتند که زشت باشد شیخ‌الشیوخ خراسان را ترجمانی به کار باید تا زبان ایشان را بداند. پس جنید مریدان را به استقبال او فرستاد و شیخ بدانست که اصحاب چه می‌انديشند. ابوحفص در حال، تازی گفتن آغاز کرد چنانکه اهل بغداد از فصاحت او در عجب بازماندند.

می‌گویند گاه ابوحفص به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. همچنین گویند: جنید در حضور وی از توکل سخن نگفتی و گفتی: شرم دارم که در پیش روی وی حدیث مقامی کنم که آن مقام وی است. عبدالرحمن سلمی وصیت کرده بود که هنگام وفاتم، سر مرا بر پای ابوحفص حداد نهید.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: از محتشمان این طایفه بود و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی و در ریاضت، کرامت، مروت و فتوت بی‌نظیر بود. ابوحفص مردی بود که به یک اشاره هزار جان را منقلب کردی و به یک کلمه، دل‌ها را به حق بازگرداندی.

روزبهان بقلی می‌گوید: ابوحفص حداد، لطیف احوال بود و عجیب اسرار، معدن آیات و کرامات، بحر تحقیق و سفینه توحید بود.

هجویری می‌گوید: ابوحفص، شیخ المشایخ خراسان و نادره کل جهان بود.

جنید بغدادی می‌گوید: ابوحفص، امام اهل عمل است. قرآن در سینه او زنده است و هرچه گوید، عمل کند.

سهل تستری می‌گوید: ابوحفص ملقب به صدق است. خداوند به او جلال داده است. اگر در خراسان یک صدیق باشد، اوست.

 

عروج ملکوتی

تذکره‌نویسان تاریخ وفات حدّاد را بین سال‌های ۲۶۰ تا ۲۷۰ قمری ثبت کرده‌اند. قبر وی در نیشابور است.

 

به نام آفریننده عشق

 

معروف کرخی (درگذشت ۲۰۰ قمری)، از بزرگان صوفیه در قرن دوم است که وی را حلقه اتصال تصوف و تشیع معرفی کرده‌اند. بسیاری از فرقه‌های تصوف مانند نعمت‌اللّهیه و ذهبیه، وی را سرسلسله خود معرفی کرده و خود را متعلق به سلسله معروف کرخی، مشهور به «سلسلة السلاسل» می‌دانند.

 

ویژگی ها

ابومحفوظ بن فیروز، مشهور به کَرخی از شخصیت‌هایی است که درباره او ابهامات بسیاری وجود دارد. نام پدرش را فیروز، فیروزان و علی ذکر کرده‌اند. بنا بر قول مشهور، والدین او مسیحی بوده‌اند. برخی نیز مذهب آنان را زرتشتی و دیگران نیز صابئی دانسته‌اند. از سال ولادت او گزارشی در دست نیست. وی در کرخ بغداد متولد شد و به همین سبب به کرخی معروف است.

معروف کرخی از عارفان طبقه اول بوده و وی را آغازگر مکتب تصوف بغداد می‌دانند که نقش مهمی در انتقال تصوف از زهد به عرفان دارد. گفته شده که معروف اولین تعریف از تصوف را ارائه کرده است. او تصوف را “گرفتن حقایق و گفتن دقایق و نومیدی از دست خلایق” می‌داند. این تعریف مورد توجه عارفان پس از وی و مستشرقانی گردید که به مطالعه و شناخت جریان عرفان و تصوف پرداختند.

سلسله معروف کرخی به «السلاسل» مشهور شده است. در میان فرقه‌های صوفیه، معروفیه که بعدها به نعمت اللهیه تغییر نام داد، به همراه تمام شعباتش به معروف کرخی منتهی می‌شود و از این طریق نسبت خود را به امام رضا (ع) و حضرت علی (ع) می‌رساند. فرقه ذهبیه نیز سلسله خود را به معروف کرخی و به واسطه وی به معصومین (ع) می‌رساند.

بنا بر گفتار محققان صوفیه، نسبت خرقه معروف کرخی از سه طریق به پیامبر اسلام (ص) می‌رسد:

۱. معروف کرخی، داود طایی، حبیب عجمی، حسن بصری، علی (ع)، پیامبر (ص)

۲. معروف کرخی، فرقد سبخی، حسن بصری، انس بن مالک، علی (ع)، پیامبر (ص)

۳. معروف کرخی، امام رضا (ع)، امام جعفر صادق (ع)، امام محمد باقر (ع)، امام سجاد (ع)، امام حسین (ع)

سَرّی سَقَطی از دیگر صوفیه مشهور، شاگرد وی بوده است. منابع صوفیه تصریح دارند که معروف کرخی توسط امام رضا (ع) مسلمان شده است. طبق این گزارش‌ها، وی در جریان فرار از استادش که سعی در آموزش عقاید مسیحی به وی را داشت به دست امام رضا (ع) مسلمان شده و در بازگشت به خانه، والدین او نیز بلافاصله تغییر دین می‌دهند.

اولین راوی این گزارش را ابی عبدالرحمن سلمی و کتاب طبقات الصوفیه می‌دانند. بعد از او افرادی مانند ابن خلکان، این حکایت را بدون تفحص و تحقیق از درستی آن نقل کرده‌اند. همه منابع بعدی نیز همین گزارش را با استناد به سخن سلمی نقل کرده‌اند. تغییر دین معروف کرخی و وقایع مربوط به آن و احوالات و مناقب وی پس از آن، نقطه اتکای نظریه‌ای است که وی را حلقه اتصال میان تصوف و تشیع می‌داند. این منابع معتقدند سلسله‌های خرقه تصوف که شکل گرفت همگی از طریق معروف كرخی به امام رضا (ع) اتصال می‌یابند.

منابع رجالی دسته اول و متقدم شیعه، نامی از معروف کرخی به عنوان یکی از اصحاب یا راویان امام رضا (ع) نیاورده‌اند. منابع دیگر را نیز باید به دو گروه اثبات و انکار کننده ارتباط معروف کرخی با امامان شیعه (ع) تقسیم کرد. علامه حلی در چندین کتاب خود به نام معروف کرخی اشاره کرده است و مسلمان شدن وی به دست امام رضا (ع) و داشتن مقام دربانی آن حضرت را تأیید کرده است.

سید حیدر آملی نیز که خود از عرفای شیعه است، انتساب معروف کرخی به امام رضا (ع) و اعطای خرقه عرفان به وی از جانب امام هشتم شیعیان را ثابت دانسته و از این طریق رسیدن سلسله اهل تصوف را به معصومین (ع) تأیید می‌کند. عالمان شیعه دیگری مانند سید بن طاووس و قاضی نورالله شوشتری از افرادی هستند که رابطه معروف کرخی و علی بن موسی الرضا (ع) را نقل کرده‌اند.

نقل است: مادر و پدر معروف ترسا بودند. وی را بر معلم فرستادند، استادش گفت: بگو خدا ثالث و ثلاثه، گفت نه، بل هو الله الواحد. هر چند که می‌گفت که بگو خدا سه است، او می‌گفت: نه، يکی. هر چند استاد بزدش، سود نداشت. يکبار سخت زدش و معروف بگريخت و رفت و بر دست علی بن موسی الرضا (ع) مسلمان شد. بعد از چند گاه، روزی به در خانه پدر رفت. درِ خانه بکوفت. گفتند: کيست؟ گفت: معروف. گفتند: بر کدام دينی؟ گفت: بر دين محمد رسول الله. مادر و پدرش در حال مسلمان شدند.

نقل است: يک روز با جمعی می‌رفت. جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا به لب دجله رسيدند. ياران گفتند: يا شيخ، دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود. معروف گفت: دست‌ها برداريد. پس گفت: الهی، چنانکه درين جهان عيش ایشان خوش داری، در آن جهان عيش خوش ده. اصحاب به تعجب بماندند.

گفتند: خواجه ما سر اين دعا نمی دانيم! گفت: آن‌کس که با او می‌گويم می‌داند. توقف کنيد که هم اکنون سر اين پيدا آيد. آن جمع چون شيخ بديدند، رباب بشکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند. سری سقطی گفت که معروف مرا گفت: چون تو را به خدا حاجتی بود، سوگندش بده و بگو: يارب، به حق معروف کرخی حاجت من روا کن تا فوری اجابت افتد.

نقل است: بعضی از دریانوردان نزد معروف کرخی از طوفان و آشوب دریا شکایت کردند. معروف به آنان گفت: هر گاه دریا آشوب شد او را به سر معروف کرخی قسم دهید تا آرام شود. آن‌ها به دستور عمل کردند و بهره مند شدند. امام رضا (ع) به معروف فرمود: این مقام را از کجا به دست آورده‌ای؟ معروف گفت: مولای من! سری که عمری در آستانه ولایت شما فرود آمده است، او را نزد خدا این قدر منزلت نباید باشد؟

معروف کرخی را طعام خوش بردند و خورد، اما بشر حافی را طعام خوش بردند و نخورد. وقتی از او در این مورد پرسیدند، گفت: بشر حافی را ورع فرو گرفته است و مرا معرفت گشاده کرده است. من مهمانم اندر سرای مولای خویش. چون بدهد، همی خورم و چدن ندهد، صبر کنم. مرا هیچ تصرف نمانده است و نه اعتراض.

مردی درویش نزدیک معروف کرخی آمد و گفت: یا شیخ، مردی درويشم. از خدای تعالی درخواه تا مرا توانگر گرداند که طاقت درویشی ندارم. معروف کرخی گفت: قل هو الله احد دانی؟ درویش گفت: دانم. معروف گفت: بخوان و درویش خواند. معروف گفت: ثواب آن را به هزار درهم به من فروشی؟ درویش گفت: نه. معروف گفت: به دو هزار درهم چطور؟ درویش گفت: نه. تا رسیدند به ده هزار درهم ولی درویش قبول نکرد.

معروف به درویش گفت: درویش! عمل یک ساعت به ده هزار درهم نفروشی، آن وقت از درویشی شکایت می‌کنی؟ درویش خوشحال شد و رفت. هنگام بازگشت، معروف گفت: یا رب! او را توانا گردان. درویش در راه، سواری را دید که هرگز مانند او را ندیده بود. آن سوار او را سلام کرد و گفت: تو آن مردی که ثواب قل هو الله را به ده هزار درهم به معروف نفروختی؟ درویش گفت: بله. آن سوار ده هزار درهم به او داد و گفت: اگر در خواندن زیادت می‌کردی، ما در ثواب زیادت می‌کردیم.

کرخی به داشتن علم غیب و توانایی پیش‌بینی رویدادهای آینده شهرت داشته است. گفته می‌شود که در مواردی، حوادثی را که در آینده رخ می‌داد، از طریق الهام و هدایت الهی می‌دانست. یکی از کرامات مشهور او، توانایی او در شفای بیماران با دعا و نیایش بود. بسیاری نقل کرده‌اند که بیماران سخت‌درمان را دعا می‌کرد و شفا می‌یافتند. او قادر به انجام کارهای خارق‌العاده بود، از جمله بیرون آمدن از زندان بدون کلید، یا رفتن بدون محدودیت در مکان‌های مختلف.

نقل است: بشر حافی دنیا را به گرسنگی و تشنگی گذرانید، اکنون جاودان طعام و شراب بهشت می‌خورد. معروف کرخی به شوق بسوخت و هلاک گشت. جاودان، او را دیدار حق است. او را با نعیم و با حور و قصور هیچ کار نیست‌. سری سقطی گفت: معروف را به خواب ديدم در زير عرش ايستاده و چشم فراخ و پهن باز کرده چون والهی مدهوش و از حق تعالی ندا می‌رسيد به فرشتگان که اين کيست؟ گفتند: بار خدايا تو داناتری‌‌‌. فرمان آمد که معروف است که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز به ديدار ما به هوش بازنيايد و جز به لقای ما از خود خبر نيابد.

 

عروج ملکوتی

بنا بر قول مشهور، معروف کرخی در سال ۲۰۰ قمری درگذشته است. کسانی که وی را دربان امام رضا (ع) می‌دانند مرگ وی را بر اثر شکسته شدن دنده‌هایش در پی اذحام جمعیت بر در خانه امام هشتم شیعیان دانسته‌اند. وی در شونیزیه، کرخ بغداد دفن شده است.

 

به نام آفریننده عشق

 

اِبراهیم بن اَدهَم (۸۰ – ۱۶۱ قمری)، از عارفان بزرگ و معاصر سه تن از امامان شیعه، یعنی امام سجاد، امام باقر و امام صادق علیهم السلام است.

 

ویژگی ها

ابراهیم بن ادهم بن سلیمان بن منصور بلخی، از بزرگان مکتب زهد و از عارفان قرن دوم هجری دانسته می‌شود. کنیه او ابواسحاق و به او «العجلی» نیز گفته شده است. ابراهیم ادهم در سال ۸۰ یا ۱۰۰ قمری در خانواده‌ای غیر عرب یا از اعراب بنی‌‌تمیم در شهر بلخ که جزئی از خراسان بود، متولد شد. ذهبی نویسنده کتاب تاریخ الاسلام معتقد است او در سفر والدینش برای انجام حج، در مکه به دنیا آمد.

ابراهیم و پدرانش از امیران، حاکمان و اشراف شهر بلخ بوده‌اند، اما بنابر منابع تاریخی، او تاج و تخت و زندگی پر زرق و برق خود را رها کرده و به زهد و فقر روی آورد و مشغول سلوک و مجاهده با نفس شد. کتاب‌های مختلف از جمله آثار عرفانی، درباره زندگینامه، رفتار و نصایح او، مطالبی بیان کرده‌اند. برخی منابع مانند تذکرة الاولیای عطار نیشابوری، از دیدار وی با خضر نبی و آگاهی‌اش از اسم اعظم خداوند سخن گفته‌اند. نام ابراهیم در کتب رجالی متقدم شیعی ذکر نشده است، اما برخی او را از شیعیان صوفی دانسته‌اند.

منابع مختلف اسلامی، دلایل مختلفی برای گرایش ابراهیم ادهم به زهد و کناره‌گیری از دنیا بیان کرده‌اند؛ از جمله شنیدن صدایی غیبی وقتی می‌خواست به شکار بپردازد، یا به زبان آمدن آهو، یا دیدن کارگری که با کمترین امکانات از زندگی خود لذت می‌برد. چنانکه از خود او نقل شده، ابراهیم ادهم دلیل انتخاب زهد و ترک دنیا را مواردی از این قبیل دانسته است: ترس از وحشت قبر و تنهایی آن، راه طولانی سفر قیامت و نداشتن توشه کافی، جباریت خداوند و نداشتن عذر موجه.

به باور او، وارد شدن به زهد و رسیدن به مقام صالحان، شروطی دارد، از جمله بستن باب نعمت و گشودن باب شدت، بستن باب عزت و گشودن باب ذلت، بستن باب راحت و گشودن باب جهد، بستن باب خواب و گشودن باب بیداری، بستن باب بی‌نیازی و گشودن باب فقر، بستن باب آرزو و گشودن باب مرگ. ابراهیم پس از توبه به نیشابور رفت، ۹ سال در غار کوهی به نام البثراء ساکن شد و پس از آن به مکه رفت. ذهبی، مورخ و محدث اهل سنت، خروج او از بلخ را به علت ترس از ابومسلم خراسانی دانسته است. ابراهیم ادهم در مکه با عارفانی چون سفیان ثوری و فضیل بن عیاض آشنا شد و سپس به شام رفت. او را سبب پیشرفت زهد و عرفان در شام دانسته‌اند.

ابراهیم ادهم در کنار حسن بصری، مالک دینار، رابعه عدویه، شقیق بلخی و معروف کرخی از طبقه نخستین عرفان و تصوف در اسلام بوده است. برخی معتقدند که نام صوفی در زمان ابراهیم ادهم رواج یافت. صوفیان بلخ، از جمله ابراهیم ادهم، تحت تأثیر مکتب بصره، ویژگی‌هایی از قبیل مبالغه در زهد، عبادت، خوف و التزام به فقر داشته‌اند. ابراهیم ادهم همچنین تحت تأثیر چهره‌های برجسته تصوف از جمله حسن بصری و سفیان ثوری هم بوده است. در عین حال، تصوف شام، تأثیر بسیاری از ابراهیم ادهم گرفته و تحول زهد و عبادت‌ورزی و نیز ایجاد ریاضت‌های صوفیانه، نتیجه تأثیرات او قلمداد شده است.

سید محسن اعرجی کاظمی، ابراهیم ادهم را در کنار کمیل بن زیاد، بشر بن حارث مروزی و بایزید بسطامی، از رجال شیعی صوفی دانسته است. وی سرسلسله برخی از طریقت‌های صوفی دانسته شده است؛ بر این اساس، طریقت ادهمیه و نقشبندیه، خود را به واسطه ابراهیم ادهم، متصل به امام سجاد (ع) می‌‌دانند.

ابراهیم ادهم هم‌عصر امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده و گزارش‌هایی از رابطه وی با آنها در منابع آمده است. برخی منابع، از ملازمت وی با امام سجاد (ع) سخن گفته‌اند. ملاقات ابراهیم ادهم با امام چهارم شیعیان و توصیه امام به وی نیز در منابع شیعه ذکر شده است. شیوه زندگی، رفتار و نصایح ابراهیم ادهم در سروده‌های شعرا به خصوص عارفان بازتاب گسترده‌ای داشته است، به گونه‌ای که حکایات ابراهیم ادهم در موضوعات مختلف همچون زندگینامه، داستان توبه و گرایش به زهد، سبب هجرت، ملاقات با خضر (ع)، مناجات‌‌ها، کرامات‌، حکایات و موضوعات مختلف دیگر به نظم و شعر درآمده است.

نقل است که ابراهيم گفت: اسب زين کنيد که به شکار می‌روم. مرا امروز چيزی رسيده است اما نمی‌دانم چيست. خداوندا! اين حال به کجا خواهد رسيد؟ اسب زين کردند و روی به شکار نهاد. سراسيمه در صحرا می‌گشت چنانکه نمی‌دانست چه می‌کند. از آن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد. در راه آوازی شنيد: بيدار شو. نشنيده گرفت و برفت. دوم بار همين آواز آمد. باز هم به گوش درنياورد. سوم بار همان شنود. خويشتن را از آن دور افگند. چهارم بار آواز شنید: بيدار شو پيش از آنکه بيدارت کنند. اينجا يکبارگی از دست شد. ناگاه آهويی پديد آمد. خويشتن را مشغول به او کرد. آهو با او به سخن آمد که مرا به صيد تو فرستاده‌اند، تو مرا صيد نتوانی کرد. تو را از برای اين کار آفريده‌اند که می‌کنی و هيچ کار ديگری نداری.

ابراهيم گفت: اين چه حالی است؟ روی از آهو بگردانيد. همان سخن که از آهو شنيده بود از قربوس زين آواز آمد. فزعی و خوفی درو پديد آمد و کشف زيادت گشت. نقل است که چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگريخت و روی به مکه نهاد و آن وقت که شيخ ابوسعيد به زيارت آن غار رفته بود، گفت: سبحان الله! اگر اين غار پرمشک بودی چندين بوی ندادی که جوانمردی به صدق روزی چند اينجا بوده است که اين همه روح و راحت گذاشته. پس ابراهيم خواست تا برود.

پسر البته دست از او رها نمی‌کرد و مادرش فرياد دربسته بود. ابراهيم روی سوی آسمان کرد. گفت: الهی اغثنی. پسر اندر کنار او جان بداد. ياران گفتند: يا ابراهيم چه افتاد؟ گفت: چون او را در کنار گرفتم، مهر او در دلم بجنبيد. ندا آمد که ای ابراهيم! تدعی محبتنا و تحب معنا غيرنا (دعوی دوستی ما کنی و با ما به هم ديگری دوست داری و به ديگری مشغول شوی و دوستی به انبازی کنی و ياران را وصيت کنی که به هيچ زن بيگانه و کودک نگاه مکنيد و تو بدان زن و کودک دل آویختی؟) چون اين ندا بشنيدم دعا کردم که يا رب العزة! مرا فرياد رس. اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد يا جان او بردار يا جان من. دعا در حق او اجابت افتاد. اگر کسی را از اين حال عجب آيد گويم که ابراهيم، پسر قربان کرد!

نقل است که ابراهیم به اطرافیان خود گفت: خدای را استوار دارید در رزق، آنگاه در آن درخت نگرید، اگر زر طمع دارید، زر گردد. نگاه کردند، همه درختان خار مغیلان زر گشته بوده به قدرت خدای تعالی. گویند: یزید بن قیس سوگند می‌خورد به خدا که ابراهیم بن ادهم را می‌نگریست و او وفت افطار بر کناره دریا بود. دید که مائده‌ای میان دست هایش گذارده شد و او نمی‌دانست چه کسی آن را در دسش گذارده است. سپس او را دیدند ایستاد و روی گرداند تا اینکه وارد کوهی شد و با او چیزی نبود.

ابراهیم بن ادهم زمانی که در کوه سیاحت می‌کرد از گوینده‌ای شنید که گفت: همه چیز برای تو در خور چشم‌ پوشی است، جز اعراض از من. تو را بخشیدیم آنچه از تو فوت شد. آنچه از من فوت گشت باقی ماند. ابراهیم بلرزید و بیهوش شد و شبانه روزی به‌ هوش نیامد و حال‌ها بر وی تجدد پذیرفت. پس گفت: از کوه آواز شنیدم: ای ابراهیم، بنده من باش! پس بنده بودم و بیاسودم.

ابراهیم ادهم گفت: وقتی هوای رفتن به روم در دل من سر زد، به آنجا رفتم و وارد سرایی شدم. گروهی را دیدم همه زنّار بسته گرد آمده‌اند. چون زنّارها بدیدم غیرت دین در من کار کرد. پیراهن دریدم و نعره کشیدم. پرسیدند تو را چه می‌شود؟ گفتم: من این زنّارها را نمی‌توانم ببینم! پرسیدند: تو مسلمانی؟ گفتم: آری. گفتند: به ما رسیده که سنگ و خاک به پیغمبری محمد شهادت دادند! اگر با تو صدق هست از خدا بخواه که زنّارهای ما به نبوت محمد گواهی دهد. ابراهیم به سجده افتاد و گفت: خداوندا بر من ببخشای و حبیب خود را یاری و دین اسلام را قوی کن. هنوز مناجات تمام نشده که هر زناری به زبان فصیح گفت: خدا یکی است، محمد فرستاده اوست! آنگاه همه زنّارها را بگسلانیدند و نعره‌های شوق زدند و گفتند: خدا یکی است و محمد رسول اوست!

نقل است: وقتی ابراهیم در کشتی خواست نشستن، سیم نداشت. گفتند: هر یک دیناری بباید دادن. دو رکعت نماز بگزارد و گفت: الهی از من چیزی می‌خواهند و ندارم. در وقت، ریگ لب دریا زر شد. مشتی بر گرفت و به آنان داد. نوشته‌اند: چون ابراهیم به مرو رسید، آنجا پلی است که آن را پل زاغول گویند. مردی را دید که از سر آن پل فرود افتاد. ابراهیم از دور بانگ کرد: اللهم احفظه (خدایا او را حفاظت کن). مرد در هوا معلق بماند تا مردم بیامدند و او را برآوردند.

عبدالله مبارک را سوال کردند که ابراهیم ادهم را دیدی؟ دست بر سینه خود نهاد و به ادب گفت: دیدم، و به آن دیدن مفاخرت و مباهات می‌کرد. سفیان ثوری با بزرگی علم، ورع و تقوی هر وقت که به خدمت ابراهیم نشستی از سخن گفتن احتراز کردی و همه روز خاموش بودی و چون از صحبت و مجالست ابراهیم جدا ماندی خلق را وعظ گفتی و نصیحت کردی.

ابراهیم یسار گوید: در کشتی نشسته بودیم که ابری سیاه برآمد و صاعقه ای گرفت و کشتی به حرکت افتاد. ابراهیم ادهم را گفتم: چه خفته‌ای که مردمان هلاک می شوند. ابراهیم چشم باز کرد، لب بجنبانید و به آسمان نگاه کرد. از آسمان ندایی شنیدم: ای باد و ای موج هلاک کننده، بیارام که ابراهیم ادهم اندر کشتی است. در همان لحظه باد ایستاد و موج آرام شد.

از شخصی نقل است: روزی ابراهیم ادهم به خانه ما آمده بود. پدرم به ‌ابراهیم گفت: ابا اسحاق! اين پسر در یادگیری کودن است، دعاکن تا خدا او را به‌ دانش علاقه‌مند سازد و از این راه روزی حلال نصیبش گرداند. ابراهیم مرا در دامان خود نشانید و دستی بر سرم کشید و گفت: بار الها! به‌او قرآنت را بیاموز و روزی حلالش مرحمت کن. با دعای ابراهیم، خداوند تعالی به‌ من قرآنش را بیاموخت و کندوی زنبور عسلی در خانه‌ام پیدا شد که همواره زیادتر می‌شد تا آن که روی صندوقچه کتاب هايم را فراگرفت.

در جایی برای ابراهیم ادهم غذایی غیر حلال آورده بودند‌‌. ابراهیم گفت: خداوند قادر است ما را گوشت حلالی بدهد. ناگهان دیدند که شیری، گوشت خرگوری (گورخری) برای او آورده است. صوری می‌گوید: با ابراهیم ادهم در زیر درخت اناری، رکعتی چند نماز بگزاردیم. آوازی از آن درخت آمد: ای ابراهیم! ما را گرامی گردان و از این انارها چیزی بخور. او توجهی نکرد تا اینکه سه بار درخت همچنان گفت. پس ابراهیم برخاست و دو انار بکند. یکی بخورد و یکی به‌ من داد. ترش بود و آن درخت کوتاه بود. چون باز گشتم، وقتی به آن درخت رسیدم، بزرگ شده بود و انار شیرین گشته و در سال دو بار انار دادی و مردمان آن درخت را رمان العابدین خواندندی به‌ برکت ابراهیم ادهم.

نقل است: وقتی که ابراهیم ادهم حضرت خضر (ع) را دید، خضر دست او را گرفت و او را در کناری نشاند. ابراهیم، مطیع و با تمام خضوع بود. خضر تا نماز پیشین با او بود و او را از رمز و راز آگاه می کرد. نماز پیشین را با هم خواندند و سپس یکدیگر را وداع گفتند. می‌گویند ابراهیم هنگام مرگ ندا شنید: ای دوست خدای تعالی، تو را بشارت باد به لقای حق. ساعتی بعد مردمان را ندا رسید: آگاه باشید که امان روی زمین وفات کرد.

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: کليد علم‌های اين طريقت، ابراهيم ادهم است.

روزبهان بقلی شیرازی می‌گوید: از جمله ایشان، شیخ درویشان و رئيس متوکلان و صراط زهاد و عباد، ابراهیم بن ادهم، صاحب فضیل و ثوری، مسافر عالم عیان و صاحب نشان در حقایق و بیان، آن که چون اشارت کردی کوه ابوقبیس بجنبیدی.

 

عروج ملکوتی

منابع مختلف تاریخی، سال وفات ابراهیم ادهم را سال ۱۶۰، ۱۶۱، ۱۶۲ و یا ۱۶۶ قمری ذکر کرده‌اند. او به مرگ طبیعی وفات کرد؛ هرچند برخی معتقدند که در یکی از غزوات و جنگ با رومیان، در منطقه سوقین یکی از بلاد روم کشته شد. درباره محل دفن او نیز اختلافاتی وجود دارد که منطقه صور، از شهرهای ساحلی شام، یکی از این موارد است.

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر شِبلی (۲۴۷ – ۳۳۴ قمری)، ملقب به تاج‌الصوفیه، عارف، فقیه و شاعر مشهور قرن سوم و چهارم است.

 

ویژگی ها

درباره نام او و پدرش اختلاف هست. او را دُلَف ‌بن جَحْدَر، دلف‌ بن جعفر و جعفر بن یونس خوانده‌اند. بیشتر منابع، دُلَف بن جَحدَر گفته‌اند، ولی بر سنگ قبرش جعفر بن یونس نوشته شده است و از حسین بن یحیی شافعی، نقل شده است که نام جعفر بن یونس را روی قبر وی دیده بود. کنیه‌اش را ابوبکر گفته‌اند. وی اصالتا خراسانی و از مردمان روستای شبلیه در اُسروشَنه یا اُشروسنه (منطقه‌ای در ماوراءالنهر، بین سیحون و سمرقند) بود؛ از این‌ رو او را شبلی خوانده‌اند. اما به نوشته سمعانی، شبلی برگرفته از ندای شَبَّ لی (در من بسوز) است. شبلی در سال ۲۴۷ قمری در سامرا یا بغداد به دنیا آمد و تا پایان عمر در بغداد زیست. برخی شبلی را سنّی مالکی دانسته‌اند اما برخی، به دلیل اینکه در روز غدیر به شیعیان تبریک گفته است، وی را شیعه امامی دانسته‌اند.

قاضی نورالله شوشتری، شبلی را همچون بسیاری از بزرگان تصوف، از شخصیت‌های شیعه برشمرده و تلاش کرده است شواهدی برای اثبات نظریه خویش، ارائه‌ دهد، از جمله این شواهد، حکایتی است که ابوالفتوح رازی در تفسیر خود، درباره شبلی نقل کرده است. براساس این حکایت، شبلی در دست گرفتن پیامبر (ص) دستان امام‌ علی (ع) را در روز غدیر، با داستان زلیخا و حضرت یوسف مقایسه کرده است که تفصیل آن به شرح زیر است: شبلی در روز غدیر، نزدیک یکی از معروفان شد از علویان و او را تهنیت گفت، آنگاه گفت: «یا سید، تو دانی تا اشارت در آن چه بود که جدت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت؟» گفت: ندانم. گفت: اشارت بود به آن زنانی که از جمال یوسف، بی‌خبر بودند و زبان ملامت در زلیخا دراز کردند و گفتند: «امْرَاَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا اِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» او خواست تا طرفی از جمال یوسف، به ایشان نماید، مهمانی بساخت و آن زنان را بخواند و در خانه به دو در، بنشاند و یوسف را جامه‌های سفید پوشانید و گفت: «برای دل من ازین درِ خانه در رو و به آن در، برون شو.»

ایشان را گفت: من می‌خواهم تا این دوست خود را یک بار بر شما عرض کنم. برای دل من، هرکسی با او مبرتی کنید. گفتند: چه کنیم؟ هر یکی را کاردی و ترنجی به دست داد و گفت: چون آید هر کسی پاره ترنج ببرد و به او دهد. گفتند: چنین کنیم. چون از در آمد و چشم ایشان به جمال او افتاد خواستند که ترنج ببرند اما دست ها را بریدند و از دهش و حیرت چون او برفت گفتند: «حاشَ للَّهِ ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ.» گفت: این آن است که شما زبان ملامت دراز کرده‌اید به سبب این: «فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ؛». رسول (ص) هم اشاره کرد و گفت: این، آن مرد است که وقتی از او سخن گفتم شما را خوش نیامد. امروز بنگرید تا خدای تعالی در حق او چه فرمود و او را چه منزلت داد.

به گزارش تذکره‌ها، شبلی بیست سال به فراگیری حدیث اشتغال داشت و به همین مدت با فقها مجالست داشت، اما بعد‌ها از علم ظاهری روی‌گردان شد و آن را تحقیر کرد. شبلی در مجلس یکی از صوفیان، به نام خیر نَسّاج توبه کرد، سپس نسّاج، وی را نزد جنید بغدادی برد تا به وی دست ارادت بدهد. شبلی بیش از شش سال شاگرد جنید بود. جنید در آغاز شبلی را به کسب و پس از مدتی به گدایی، حلالیت‌طلبی از مردمان دماوند و به خدمت مریدان توصیه کرد. شبلی پس از مدت‌ها شاگردی نزد جنید به مقامی رسید که جنید او را تاج صوفیان نامید. روزبهان بقلی، ابوالحسین نوری را نیز دیگر استاد او دانسته است. شبلی شاگردان بسیاری تربیت کرد اما برخی، ابوالحسن علی‌ بن ابراهیم حُصری را تنها شاگرد واقعی شبلی دانسته‌اند، شاید به این دلیل که شبلی، وی را همانند خود دیوانه می‌نامید و بر آن بود که میان او و حصری الفت ازلی وجود داشته است. شیوه سلوکی شبلی چنین بود که شاگردان را پس از توبه، به رفتن به حج بدون توشه سفارش می‌کرد.

از شبلی تألیفی برجای نمانده است ولی سخنان، اشارات، مناجات، اشعار و حکایات ژرفی از او در تذکره‌ها آمده است. عطار نیشابوری در منطق‌‌ الطیر و الهی‌نامه برخی حکایات درباره شبلی را به نظم درآورده است. ابن‌عربی نیز در التجلیات الالهیه نوشته است که در دو مرتبه از مراتب تجلی با شبلی دیدار کرده است. وی در فتوحات مکیه نیز از شبلی حکایات و سخنانی نقل کرده است. شبلی، عارفی اهل عشق و سکر است مانند بایزید بسطامی. وی بر عشق تأکید می‌ورزد و از رؤسای عشاق محسوب می‌گردد، برخلاف صحوی مسلکانی مانند جنید بغدادی که بر علم و معرفت تأکید می‌ورزیدند. از گفتگوهای او با جنید می‌توان دریافت که وی کشش حق (جذبه) را مقدّم بر طلب و کوشش بنده می‌دانسته است، اما جنید و یارانش کوشش بنده را سبب کشش حق می‌دانستند.

شبلی، عارف مجذوبی که افعال غیرمتعارفش او را در ردیف عقلای مجانین قرار داده است، چنان‌که نوشته‌اند وی‌ گاه به علت جذبه‌های شدید دچار دیوانگی می‌شد و او را به بیمارستان (دیوانه‌خانه) می‌بردند. ابن‌عربی نیز در فتوحات مکیه، حالات او را با بهالیل قابل مقایسه دانسته است. شبلی گفت: «مرا سه مصيبت افتاده است، هر يک از ديگر صعب تر.» گفتند: «کدام است؟» گفت: «آنکه حق از دلم برفت.» گفتند: «از اين سخت تر چه بود؟» گفت: «آنکه باطل به جای حق بنشست.» گفتند: «سوم چه بود؟» گفت: «آنکه مرا درد اين نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنين فارغ نباشم.» گفته شده است که شبلی قادر بود انوار حق را در پدیده‌های عالم ببیند و این را به دیگران نیز آموزش می‌داد. در اللمع سراج، نقل شده که شبی به آسمان خیره شد و گفت: من در این آسمان، نشانه‌ای از خالق خود نمی‌بینم؛ من خود او را می‌بینم!

نقل است که يک روز در مناجات می‌گفت: «بار خدايا دنيا و آخرت در کار من کن تا از دنيا لقمه‌ای سازم و در دهان سگی نهم و از آخرت لقمه‌ای سازم و در دهان جهودی نهم‌، زیرا هر دو حجابند از مقصود‌.» و گفت: «روز قيامت دوزخ ندا کند با آن همه زفير که ای شبلی! و من به رفتن صراط باشم، برخيزم و مرغ وار بپرم. دوخ گويد: قوت تو کو؟ مرا از تو نصيبی بايد! من بازگردم و گويم: اينک هر چه می‌خواهی بگير. گويد: دستت خواهم. گويم: بگير، گويد: پايت خواهم، گويم: بگير، گويد: هر دو حدقه‌ات خواهم، گويم: بگير، گويد دلت خواهم، گويم: بگير. در آن ميان غيرت عزت در رسد که: يا ابابکر! جوانمردی از کيسه خويش کن. دل خاص ماست، تو را با دل چه کارست که ببخشی؟»
شبلی از حسین منصور حلاج پرسید: این راه که در آن می‌روی چه باید کرد تا به تو رسم؟ گفت: دو قدم است. آن دو قدم برگیر که به ما می‌رسی! قدم نخست، دنیا نزدِ عاشقان خود زن است و با معشوقه ایشان منازعت مکن. قدم دوم، آخرت را به طالبان آن تسلیم کن و مناقشات خود از آنان دور دار و بنده درگاه عزّت باش بی‌تصرف در دنیا و آخرت! از شبلی حکایت است که روزی طهارت کرد. چون اندر مسجد آمد به سرّش ندا کردند که یا بابکر طهارت آن داری که بدین گستاخی به خانه ما خواهی آمد. این بشنید و بازگشت. ندا آمد که از درگاه ما همی باز می‌گردی کجا خواهی شد؟! نعره‌ای بزد ندا آمد که بر ما شناعت کنی؟ بر جای خاموش بایستاد. ندا آمد که دعوی تحمّل بلای ما می‌کنی؟ فریاد برآورد که الستغاث بک منک.

نقل است که یکی از بزرگان گفت: خواستم که شبلی را بیازمایم. دستی جامه از حرام به خانه او بردم که اين را فردا چون به جمعه روی درپوشی. چون به خانه باز آمد، گفت: این چه تاریکی است در خانه؟ گفتند: این چنین است. گفت: آن جامه را بیرون اندازید که ما را نشاید. بکیر گوید: شبلی را روز جمعه در یک بیماری خفتی شد. گفت به مسجد جامع می‌‌روم. تکیه بر دست من کرده بود و می‌‌رفت. مردی ما را در راه پیش آمد. شبلی گفت: بکیر! گفتم لبیک! گفت: فردا ما را با این مرد کاری است. پس برفتیم و نماز بگزاردیم و به خانه باز آمدیم. شب را فوت شد. گفتند در فلان موضع مردی است صالح که غسل مردگان را می‌‌کند. سحرگاه به در خانه وی رفتم و آهسته در بردم و گفتم: سلام‌ علیکم! از درون خانه گفت: شبلی بمرد؟ گفتم: بلی! پس بیرون آمد دیدم همان مرد بود که در راه مسجد پیش آمده بود. به تعجب گفتم: لا اله الا الله‌! گفت تعجب از چه می‌کنی؟ سبب را گفتم. پس سوگند بر وی دادم که تو از کجا دانستی که شبلی مرد؟ گفت: ای نادان، از آنجا که شبلی دانست که امروز من را با او کار است.

منقول است که شبلی روز غدیر را به علویان تبریک می گفت. همچنین یکی از یاران نزديک شبلی از وی پرسید: هرگاه کسی دارای‌ پنج شتر باشد چند شتر بلید به عنوان زکات بدهد؟ پاسخ داد بنا بر مذهب تو يک گوسفند اما بنا بر مذهب ما همه آن‌ها را باید در راه خدا داد زیرا حضرت علی (ع) هر آنچه در اختیار داشت، همه را به حضور پیامبر (ص) آورد. نقل است: وقتی شبلی بیمار شد، خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد. از وی پرسید که خاطر تو چه می‌خواهد؟ شبلی گفت: آنکه تو مسلمان شوی. طبیب گفت: اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی؟ گفت: آری! پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نبود. پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند. خلیفه گفت: پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده‌ام؛ من خود، بیمار پیش طبیب فرستاده بوده‌ام.

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: شبلی در مقام خود ایستاد و از آن دورتر نشد. اگر دور می‌گردید امامی می‌شد.

عطار می‌گوید: آن غرق بحر دولت، آن برق ابر عزت، آن گردن شکن مدعيان، آن سرافراز متقيان، آن پرتو از عالم حسی و عقلی، شيخ وقت، ابوبکر شبلی، از کبار و اجله مشايخ بود و از معتبران و محتشمان طريقت و سيد قوم و امام اهل تصوف و وحيد عصر، و به حال و علم بی‌همتا و نکت و اشارات و رموز و عبارات و رياضات و کرامات او بيش از آن است که در حد حصر و احصا آيد.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: او از بزرگان مشایخ ما بود و حالات او را درک نمی‌کرد جز کسی که مانند او کشف و ذوق داشته باشد.

ابوعلی دقاق می‌گوید: شبلی را حق، حقّی دیگر داد؛ او را در میان خلق آورد تا بداند که خلق او را چگونه می‌بینند، و او خلق را چگونه می‌بیند.

 

عروج ملکوتی

شبلی در ۸۷ سالگی درگذشت و در آرامگاه خیزران در بغداد به خاک سپرده شد. سال وفات وی را سال‌های ۳۳۴، ۳۳۵ و ۳۴۲ قمری دانسته‌اند.

 

به نام آفریننده عشق

 

حسن حسن‌زاده آملی (۱۳۰۷ – ۱۴۰۰ شمسی) مشهور به علامه حسن‌زاده آملی، فیلسوف و عارف شیعه اهل ایران بود. حسن‌زاده آملی از علامه شعرانی، اجازه اجتهاد و اجازه نقل حدیث دریافت کرد.

 

ویژگی ها

حسن حسن‌زاده آملی اواخر سال ۱۳۰۷ شمسی، در روستای ایرا، از توابع آمل، متولد شد. او در شش سالگی خواندن و نوشتن را در مکتب‌خانه آموخت و در سال ۱۳۲۳ دروس حوزوی را آغاز کرد. وی ادبیات عربی و درس‌های مقدماتی را در آمل از محمد غروی، میرزا ابوالقاسم فرسیو و دیگران آموخت.

حسن‌زاده آملی با اتمام دروس مقدماتی حوزه، لباس روحانیت پوشید و در ۲۲ سالگی برای ادامه تحصیل، وارد تهران شد. او در تهران، فقه و اصول را از افرادی چون سید احمد لواسانی، ابوالحسن شعرانی، سیدابوالحسن رفیعی قزوینی و محمدتقی آملی آموخت. حسن‌زاده تفسیر،‌ رجال، درایه، ریاضی، هیئت، نجوم و طب را نیز از علامه شعرانی آموخت و در سال ۱۳۵۲ شمسی از او اجازه اجتهاد و اجازه نقل حدیث دریافت کرد. وی، یازده سال نزد مهدی الهی قمشه‌ای، «منظومه» سبزواری، بخش‌هایی از اسفار و «شرح خواجه بر اشارات» را فرا گرفت و در جلسات تفسیر قرآن او نیز حاضر می‌شد.

حسن‌زاده آملی، پس از چهارده سال تحصیل در تهران، در مهر ۱۳۴۲ شمسی به قم رفت و به مدت ۱۷ سال در دروس علامه طباطبایی حاضر شد. در این مدت، بخش‌هایی از کتاب بحارالانوار و تمهید القواعد را نزد وی خواند. همچنین در دروس فلسفی و عرفانی سید محمدحسن الهی، برادر علامه طباطبایی، شرکت کرد. سید مهدی قاضی طباطبایی، فرزند سید علی قاضی به مدت چهار سال استاد او در علوم ارِثْماطیقی بود. حسن‌زاده از این دوره به نیکی یاد کرده و بخش‌هایی از تأثیرپذیری اخلاقی را به این دوره نسبت داده است. بر اساس خاطرات حسن‌زاده در کتاب انسان در عرف عرفان، استاد او در عرفان عملی، علامه طباطبایی بوده است.

حسن‌زاده آملی پس از سکونت در قم، به تدریس دروس فلسفه و عرفان مشغول شد و شرح منظومه، اشارات، اسفار اربعه، شرح فصوص قیصری، شرح تمهید و مصباح الانس را تدریس کرد. او همچنین حدود هفده سال دروس ریاضیات، هیأت، وقت و قبله را درس داده که کتاب دروس «معرفة الوقت و القبلة» محصول آن درس‌هاست. به باور حسن‌زاده آملی، دین، فلسفه و عرفان، با هم هماهنگ‌اند. او ادعای یونانی‌ بودن فلسفه اسلامی را نادرست می‌داند و معتقد بود فیلسوفان مسلمان، اندیشه‌های فلاسفه پیش از اسلام را عمق بخشیده‌اند. به گفته سید یدالله یزدان‌پناه، از شاگردان وی، حسن‌زاده بیشترین تأثیر را از ملاصدرا و ابن عربی پذیرفته است. وی برای نخسین بار از وحدت شخصی وجود به توحید صَمَدی تعبیر کرده و برای اثبات آن از واژه صمد در سوره توحید بهره برده است.

حسن‌زاده آملی، قرآن را سرچشمه معارف الهی می‌داند. از نظر او نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، اصول کافی، بحار الانوار و دیگر جوامع روایی از قرآن سرچشمه‌ گرفته‌اند و مرتبه نازل قرآن هستند. به باور او، گفتارهای امامان معصوم، بازگشت به قرآن دارد. از دیدگاه علامه حسن‌زاده، قرآن، فلسفه و عرفان جدا از یکدیگر نیستند. وی، حقیقت دین و عرفان را یکی می‌داند و آن معرفت به خدا، اسماء، افعال، احکام و کتاب خدا است. وی عرفان را علم انسان‌ساز می‌داند و بر این باور است که سرچشمه عرفان واقعی، وحی، پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) است. از نظر او، عرفان اصیل انسان‌ساز، در اتصال به قرآن است و امامان معصوم، معلمان بشر و سفیران الهی هستند که دستورالعمل‌های انسان‌ساز، یعنی قرآن را برای بشر توضیح می‌دهند.

آیت‌الله حسن‌زاده، حکمت متعالیه را سیر تکاملی فلسفه اسلامی دانسته و معتقد است حکمت متعالیه، برهان آمیخته با شهود (عرفان) است. از نظر وی، فلسفه‌ای که با دین الهی مخالفت کند، قابل قبول نیست؛ آنچه را که دین الهی رد و انکار کند، فلسفه محسوب نمی‌شود. حسن‌زاده آملی ادعای «یونانی بودن فلسفه اسلامی» را رد می‌کند و معتقد است که‌ اندیشه‌های فلاسفه پیش از اسلام سطحی است و فیلسوفان اسلامی این اندیشه‌ها را عمق داده و به تعبیر او پخته‌اند. به گفته سید یدالله یزدان‌پناه، حسن‌زاده آملی بیشترین تاثیر را از ملاصدرا و ابن عربی گرفته است. همچنین از نظر وی، شرق و غرب، گرچه در صنایع پیشرفت داشته‌اند؛ اما آنها از حقیقت انسانی و علم انسان‌سازی که مدینه فاضله در پی دارد، دورند.

علامه حسن‌زاده معتقد است وجودی غیر از وجود خدا نیست و آنچه به آن ماسِوَی‌الله (غیر خدا) گفته می‌شود مَظهرهای او (جای آشکار شدن او) هستند؛ البته او تأکید می‌کند خالق، خالق است و مخلوق، مخلوق، و خالق از هر عیب و نقصی پاک است. او برای روشن شدن موضوع، به دریا و موج‌های آن مثال می‌زند که موج‌ همان دریا نیست ولی جدا و غیر از دریا هم نیست. وی بر اساس برخی روایات، بر این باور است که جدا بودنِ مخلوقات از خدا مانند جدا بودنِ شیئی مادّی از شیئی مادی دیگر نیست؛ بلکه خدا با صفت قهر و قدرت خود و مخلوق با صفت نقص خود از یکدیگر جدا هستند. به گفته حسن‌زاده آملی برداشتی از وحدت وجود که در آن مخلوقات وهم و خیال دانسته شده، نادرست است.

او از وحدتِ شخصیِ وجود به توحید صَمَدی تعبیر کرده است. گفته شده وی نخستین کسی است که این تعبیر را به‌کار برده است. او تعبیر توحید صمدی را از واژه صَمَد در سوره توحید برگرفته است. حسن‌زاده راه رسیدن به شناخت حقیقیِ توحید را، راه شهود عرفانی دانسته و در دیوان خود چنین سروده است:

همه از دست شد و او شده است   اَنَا و اَنْتَ و هو، هو شده است

درس عشق است و الفبائی نیست   لایق او دل هر جایی نیست

همچنین ایشان اشعار دیگری دارند مانند:

من این دنیای فانی را نمی‌خواهم نمی‌خواهم

من این لذّات آنی را نمی‌خواهم نمی‌خواهم

علی و آل پاکش را پذیرفتم پذیرفتم

فلانی و فلانی را نمی‌خواهم نمی‌خواهم

حسن‌زاده آملی به گفته خود، مکاشفاتی داشته و تعدادی از آنها را در کتاب انسان در عرف عرفان گرد آورده است. علامه حسن‌زاده همسرش را که در سال ۱۳۸۲ شمسی همزمان با شهادت حضرت فاطمه (س) درگذشت، در حیاط خانه‌اش در روستای ایرا، در اتاقی که آن را بیت‌ُالرَّحمَه (خانه مهربانی) نامید دفن کرد. بر اساس منابع غیر رسمی، حسن‌زاده دلیل این کار را خدمت بیشتر به همسرش دانسته است. حسن‌زاده بنا به وصیت خودش در همین اتاق، کنار همسرش دفن شد.

حسن‌زاده آملی چنانکه خودش گفته، پیش از تبعید امام خمینی به ترکیه در سال ۱۳۴۲ شمسی، به قم رفته و با وی بیعت کرده است. به گفته علی معلمی شاگرد او، حسن‌زاده آملی در شکست اتحادیه کمونیست‌های ایران که در سال ۱۳۶۰ شمسی در آمل، علیه جمهوری اسلامی ایران اقدام مسلحانه کردند (غائله آمل)، مؤثر بود. همچنین او از رهبری آیت‌الله خامنه‌ای حمایت می‌کرد و به گفته شاگردش حسن رمضانی در امور جزئی سیاسی دخالت نمی‌کرد. آیت‌ الله خامنه‌ای در پیام تسلیتی، از او با عنوان عالم ربانی، سالک توحیدی و دانشمند ذوفنون یاد کرده است.

حسن زاده آملی می گوید: در صبح روز شنبه نهم ذی الحجه ۱۳۸۶ قمری، روز عرفه به امتثال دستوری که از استادم علامه طباطبایى در مراقبت و توجه تام نشسته بودم، واقعه بر من روى آورد که صداى شديدتر از رعدهای سهمگين به گوشم خورده و فهميدم كه حالتی به من دست داد. بحمدالله هيچ ترس و هراسی به من روى نياورده بود ولى همه بدنم مثل كسى كه سرماى سخت بر او مستولى مى‌لرزيد و جهان را روشن و به رنگ بنفش می‌دیدم. در این حال، سوره مبارکه انبیاء را به من نمودند و به روی من گشودند و من آن را تلاوت می کردم، پس از برهه ای از زمان آن حال باز آمدم و از کثرت وجد و سرور و ذوق، بسیار گریستم و تا چندين روز بی‌تابى شگفتى داشتم.

همچنین ایشان می‌گویند: بعد از نماز صبح جمعه در سال ۱۳۸۹ قمری (۱۳۴۸ شمسی)، در حال توجه نشسته بودم. پس از برهه‌ای، بدنم به ارتعاش آمد ولی خفیف بود. بعد از چند لحظه‌اى شنيدم که شخصى با زبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مى كند: انّ الله و ملائكته يصلون على النّبى يا ايها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما. ولى من آن شخص را نديدم و از شنيدن آن آیه صلوات می‌فرستادم. در آن حال یکى به من گفت: بگو یا رسول الله، و من در پی در پی می‌گفتم یا رسول الله.  پس از آن با جمعی از مخلوق خاص محشور شدم که گفت و شنود بسیار با هم داشتیم. بعد از آن که از آن حال باز آمدم متنبه شدم که تلاوت آیه برای این جهت بود که روز جمعه بود و ذکر صلوات در این روز بسیار تاکید شده است.

علامه حسن‌زاده می‌گوید: در مبارک سحر شب چهارشنبه ۲۳ ديماه ۱۳۶۰ شمسی، شب ميلاد خاتم الانبياء (ص) و وصى او، امام صادق (ع) كه مصادف با شب شصتم وفات استادم طباطبايى صاحب تفسير الميزان بود، ایشان با سيماى نورانى حاكى از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود براىم متمثل شد و با لهجه‌ای شيرين و دلنشين از طيب طويّت و حُسن سيرت و سريرت بدين عبارت بشارتم داد: تو نيكو صورت و نيكو سيرت و نيكو سريرتى.

علامه می‌گوید: جمعه هشتم ذوالحجه ۱۳۸۷ قمری که روز ترویه بود، در حالتی بودم که دیدم صداى اذان بگویم می آید و تنم می لرزد، و مؤذن در پهلوی راست من است، ولکن من به کلى چشم بسوى او نگشودم و جمال مبارکش را به نحوى كامل زيارت نكردم، فقط شبح حضرتش گاه گاهى جلوه می‌كرد و پنهان مى‌شد. از يكى ديگر كه شخص او را مى ديدم ولی او را نشناختم اين موذن كيست كه بدين شيوايى و دلبريى اذان مى گويد؟ گفت اين جناب، پيغمبر خاتم، محمد بن عبدالله (ص) است. از اين بشارت چنان گريه بر من مستولى شده است كه از آن حال باز آمدم.

علامه حسن زاده می‌فرماید: در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى که در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم؛ در رؤیاى مبارک سحرى به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل کردم و به زیادت جمال دل آراى ولى الله اعظم، ثامن الحجج، على بن موسى الرضا (ع) نائل شدم. در آن لیله مبارکه، قبل از آن که به حضور ایشان مشرف شوم، مرا به مسجدى بردند که در آن مزار حبیبى از احباء الله بود و به من فرمودند: در کنار این تربت دو رکعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه که بر آورده است. من از روى عشق و علاقه مفرطى که به علم داشتم نماز خواندم و از خداوند سبحان، علم خواستم.
سپس به پیشگاه والاى امام هشتم، سلطان دین رضا روحى لتربه الفداء، و خاک درش تاج سرم، رسیدم و عرض ادب نمودم. بدون اینکه سخنى بگویم، امام که آگاه به سر من بود و اشتیاق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصیل آب حیات علم مى دانست فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفتم و چشم به روى امام گشودم، دیدم آب دهانش را جمع کرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود که: بنوش، امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع از کوثر دهانش آن آب حیات را بوسیدم و در همان حال به قلبم خطور کرد که امیرالمؤمنین على (ع) فرمود: پیغمبر اکرم (ص) آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم که هزار در علم و از هر درس هزار در دیگرى به روى من گشوده شد. پس از آن، امام طى الارض را عملا به من بنمود. آن خواب نوشین شیرین، از هزاران سال بیدارى من بهتر بود.
علامه می‌فرمایند: در سحر شب یکشنبه ۵ مردادماه ۱۳۴۸ بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح، در اربعینی که ذکر جلاله «الله» را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود. دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد، ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت. در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم. دیدم در این خانه زندانی هستم و نمی‌توانم به بیرون بروم. سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بی‌خود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی؟!

من در آن حال،  چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم (ص) برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد. از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن، چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم. هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیده بودم؛ و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیر بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین. خدای متعالی را به پیغمبر خاتم (ص) و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.

استاد مهدی اسکندری می گوید: علامه حسن زاده به عیادت بیماری که نابینا بود رفته بودند و آن نابینا را شفا دادند! همچنین شخصی از علامه حسن زاده پرسیده بود: شما چشم برزخی دارید؟ ایشان گفته بودند: چشم برای دیدن است، اینکه شما نمی‌بینید جای تعجب است!

از منظر فرهیختگان

علامه طباطبایی می گوید: حسن زاده را کسی نشناخت جز امام زمان (عج).

مهدی سمندری نجف آبادی می‌گوید: بعد از چهارده معصوم (ع)، مانند ایشان نیامده است.

آیت الله جوادی آملی می‌گوید: او عارفی کم‌نظیر بود که هم راه عقل و هم راه شهود را پیموده است. شخصیت آیت الله حسن زاده، یک شخصیت ستودنی است. این مسئله‌ “ذلک فضل الله یوتیه من‌ یشاء” است. بالاخره کمتر کسی به این توفیقات دسترسی پیدا می‌کند.

آیت الله خامنه‌ای می‌گوید: استادی کسی همچون حضرت آقای حسن زاده آملی دامت معالیه که میان مراتب عالیه علمی و مقامات و فتوحات معنوی و روحی جمع کرده‌اند، برای هر موسسه علمی، دانشگاه و حوزه‌ای مغتنم و موجب افتخار است.

آیت الله صالحی مازندرانی می‌گوید: در عصر حاضر، کسی را از جهت جامعیت در حدّ ایشان سراغ نداریم.

عبدالقائم شوشتری می‌گوید: در نماز ظهر و عصر علامه حسن زاده، طوایفی از جن، فوجی از مَلَک و جمعی از ابدال و اوتاد شرکت کرده و به ایشان اقتدا می‌کردند.

 

اساتید

 

شاگردان

  • مهدی شب‌زنده‌دار
  • سید محمدرضا مدرسی یزدی
  • اسماعیل منصوری لاریجانی
  • داوود صمدی آملی
  • حسن رمضانی
  • مهدی احدی
  • سید یدالله یزدان‌پناه
  • سید حسن شجاعی

 

آثار

  • سَرْحُ الْعُیون فی شَرْحِ الْعُیون
  • فَصُّ حِکْمَةٍ عِصْمَتِیَّةٍ فی کلمةٍ فاطمیَّة
  • الهی‌نامه
  • رساله لقاءالله
  • تصحیح نهج البلاغه
  • تکمله منهاج البراعه
  • رساله اَنَّهُ الْحَقّ
  • شرح فصوص الحکم
  • عرفان و حکمت متعالیه

 

عروج ملکوتی

علامه حسن‌زاده در سوم مهر ۱۴۰۰ شمسی (۱۸ صفر ۱۴۴۳ قمری) بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان شهر آمل درگذشت. جنازه او برای اقامه نماز به تهران منتقل شد و آیت‌الله خامنه‌ای بر پیکرش نماز خواند. مراسم تشییع علامه حسن‌زاده در پنجم مهر در آمل برگزار شد و ششم مهر در منزل شخصی خود در روستای ایرا دفن گردید.

خواجه عبدالله انصاری

 

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن ابی‌ منصور انصاری (۳۹۸ – ۴۸۱ قمری)، معروف به خواجه عبدالله انصاری و «پیر هرات»، از صوفیان بزرگ زمان خود بود و در عبادات و مناجات، بسیار تلاش می‌کرد.

 

ویژگی ها

خواجه عبدالله انصاری در سال ۳۹۶ هجری و به قولی ۳۹۵ هجری در افغانستان امروزی که در آن زمان، بخشی از ایران بود، متولد شد. خواجه عبدالله به «شیخ الاسلام» نیز معروف است و از نوادگان ابوایوب انصاری، صحابه پیامبر اسلام (ص) بود. این عالم اسلامی، از صوفیان بزرگ زمان خود بود و در عبادات و مناجات، بسیار تلاش می‌کرد. از آثار او چنین برمی‌آید که در علوم مختلف دینی، متبحر و صاحب نظر بود و برخلاف بسیاری از صوفیان، در حدیث نیز دارای معلومات بسیار و حتی صاحب نظر بوده است. از او نقل شده است که کتاب ترمذی را بهتر از دو صحیح بخاری و مسلم می‌دانسته و زمانی که علت را جویا شدند، چنین گفت: «از صحیح بخاری و مسلم، تنها کسانی می‌توانند استفاده کنند که به علم حدیث آشنایی کامل داشته باشند. برخلاف کتاب ترمذی که برای همه افراد قابل استفاده می‌باشد؛ هم عالمان و فقیهان و هم غیر ایشان، می‌توانند از این کتاب استفاده کنند.»

خواجه عبدالله، عالم در ادبیات فارسی، عربی و شعر بود. حتی از ایشان نقل شده است که شش هزار شعر از در حافظه داشت. مذهب وی حنبلی بود و مردم را نیز به این مذهب توصیه می‌کرد. وی کتابی هم در سیره احمد بن حنبل به نگارش در آورد. خواجه عبدالله ملاحظه هیچ حاکم و پادشاهی را نمی‌کرد و با صراحت و جدیت با منکرات آن‌ها برخورد می‌کرد. این عمل او موجب دشمنی‌های بسیار با او شد که حتی چندین مرتبه، دشمنانش قصد جان او را کردند. این پیر روشن ضمیر، دارای قوه ی حافظه ای بس خارق العاده بوده و آن طور كه خودش گفته: هر چه از قلم من بگذرد، آن را حفظ می كنم. در «فواید الرضویه» از ایشان نقل شده است: «سیصد هزار حدیث و هزار هزار سند حفظ كرده‌ام.» در نفحات الانس، از خواجه آورده است: «من صد هزار بیت از شعرای عرب یاد دارم.»

خواجه، در طریقت، به شیخ ابوالحسن خرقانی، عشق و ارادت می ورزید، چنانكه شیخ فرماید: «عبدالله مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمه آب زندگانی، چنان خورد كه از خود گشت فانی، كه نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی.» خواجه از زمان طفولیت در كسب علم و كمال، كوشید و از این تلاش و كوشش تا پایان عمر، دمی فرو نگذاشت. همیشه در افاضه و استفاضه به سر می‌برد، مقامی بس والا و ارادتمندانی بی‌شمار داشت، در هرات كه مجلس می‌گفت، طالبان و مریدان و شاگردان بی شمارش چنان مشتاقانه گرد می‌آمدند كه حدی بر آن متصور نبود. وی با آنكه مقام شیخ الاسلامی شهر را دارا بود و با توجه به مقام والایی كه داشت، به امر به معروف و نهی از منكر و اشاعه دین مبین اسلام می‌پرداخت و در این مورد مُجدّانه كوشش می‌نمود كه ظاهر شریعت از هر لحاظ مراعات گردد.

خواجه در تقوا، عبادت، مراقبت، ریاضت و حفظ حقوق دیگران، در عصر خود بی‌مثال و بی‌نظیر بود و به آنچه می‌گفت عمل می‌نمود. وی عارف و خداشناس بود و ارادتمندانش، با این فضایل ملكوتی و عرفانی او، چون پروانه به دور شمع وجودش می‌گشتند و از محضرش كسب فیض می‌نمودند. خواجه لازمه سلوک طریقت و حصول حقیقت را پیروى از شریعت مى‌دانست و طریقت دور از شریعت را تباهى و گمراهى مى‌شمارد. چنان كه گوید: “اصل تصوف لازم گرفتن كتاب و سنت است و كار كردن بدان و دست از رخصت و تأویلات بداشتن.” چنان كه گفته‌اند وى نه یک سر زاهد است كه از دنیا روى در هم كشد و در زاویه عزلت و ریاضت نشیند، و نه یک باره عاشق و سرگشته است كه در غلبه سكر و جنون پایكوبى و دست افشانى كند و در این كار سر از پا نشناسد. نه چون حلاج و بایزید است كه از “انا الحق” و دم زند و نه خود را در پیچ و خم افكار وحدت وجودى گرفتار سازد. از این گذشته، سخن پیر هرات آكنده از شوق و گرمى عاشقانه است و گهگاه پاره‌اى عبارات رنگین و موزون او چون غزلى شورانگیز در دل اثر مى‌گذارد.

روایت است که وی بارها در مسائل فقهی و حدیثی بدون مراجعه به کتاب، پاسخ‌ هایی می‌داد که بعداً کاملاً مطابق نصوص معتبر دیده می‌شد. شاگردان گفته‌اند که گاهی در حالت «تجلی» سخنانی می‌گفت که خود پس از بازگشت از آن حال، آن را «الهامی از سوی حق» می‌دانست. آورده‌اند که گاهی پیش از آنکه کسی سخن بگوید، حاجت و رنج او را باز می‌گفت. در طبقات‌الصوفیه آمده است: «به مریدان می‌گفت: دلتان را پاک دارید که ما حال دل را در چهره می‌بینیم.» یکی از کرامات اخلاقی او قدرت تبدیل نفوس سخت به دل‌های نرم بود. جامی می‌نویسد: «مردمان را با یک سخن، از سرکشی به بندگی کشانیدی.» در روایت‌های هرات آمده است که چون خواجه در منبر به مناجات می‌پرداخت، ستون‌ها و دیوارها از گریهٔ مردم می‌لرزید.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: خواجه عبدالله، ترجمان شوق و لسان صدق است؛ هرچه گفت، از حقیقت گفت.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: بر منبرِ عرفان، خواجه عبدالله سلطان است.» «اگر فارسی را شرفی باشد، از مناجات‌نامهٔ اوست.

عطار نیشابوری می‌گوید: او یکی از ارکان طریقت و پیشوایان حقیقت است. کلامش آتش در جان می‌زند.

محمد غزالی می‌گوید: اگر سخن خواجه نبود، بسیاری از معانی عرفان بر مردم پوشیده می‌ماند.

قشیری می‌گوید: خواجه عبدالله از اهل حال است و هر لحظه در تجددِ تجلی.

 

آثار

  • مناجات‌ نامه
  • منازل السائرین
  • صد میدان
  • تفسیر
  • طبقات الصوفیه
  • زادالعارفین
  • قلندرنامه
  • محبت‌ نامه
  • رساله دل و جان

 

عروج ملکوتی

در بعضی از منابع آمده است که خواجه عبدالله انصاری در پایان عمر نابینا شد و در نهایت در سال ۴۸۱ هجری در شهر هرات درگذشت.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید محمدمهدی بن مرتضی بن محمد بروجردی طباطبایی بحرالعلوم (۱۱۵۵ – ۱۲۱۲ قمری)، معروف به علامه بحرالعلوم، از عالمان و عارفان شیعه در قرن دوازدهم هجری بود.

 

ویژگی ها

سید محمد مهدی بحرالعلوم، پیش از صبحگاه عید فطر در سال ۱۱۵۵ قمری در شب جمعه چشم به دنیا گشود. پدر ارجمندش می گوید: در آن شب كه ولادت فرزندم مهدی بود، در عالم رؤیا امام هشتم (ع) را دیدم كه شمع بزرگی را به شاگردش محمد بن اسماعیل بن بزیع می‌دهد. محمد آن شمع را بر فراز بام منزل ما برده و روشن می‌كند. ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفته و دنیا را فرا می‌گیرد. بحرالعلوم تحصیلات خود را در زادگاهش کربلا و نزد پدر و شیخ یوسف بحرانی(صاحب حدائق) آغاز کرد و بعد به نجف رفت و نزد شیخ مهدی بن محمد فتونی عاملی و شیخ محمدتقی دورقی و شیخ محمدباقر هزار جریبی به کسب علم پرداخت. سپس به کربلا بازگشت و در درس وحید بهبهانی شرکت کرد. در سال ۱۱۸۶ قمری به مشهد سفر کرد و هفت سال در آنجا اقامت گزید.

در این مدت، گذشته از شرکت در مجالس علمی و مباحثه با علما، نزد میرزا میرزا محمدمهدی خراسانی به فراگیری فلسفه پرداخت و این حکیم او را به سبب مقام شامخ علمی‌اش بحرالعلوم خواند. این لقب که پیش از آن به کسی داده نشده بود، بعدها عنوان خاندان وی شد که تا امروز به آن شهرت دارند. پس از آنکه وحید بهبهانی به علت کهولت سن درسش را تعطیل کرد، بحرالعلوم به توصیه استاد به نجف بازگشت و در آنجا حوزه درسی تشکیل داد. سید بحرالعلوم در سال ۱۱۹۳ قمری به حج رفت و در مدت دو سالی که در حجاز بود، گذشته از اقدامات دینی، به تدریس فقه مذاهب اربعه پرداخت و افراد بسیاری در حلقه درسی او شرکت کردند.

شهامت اخلاقی و روحیه اصلاح‌طلبی بحرالعلوم سبب شد که در دوران ریاست عامّه، در اجرای تکالیف اجتماعی و دینی با بزرگان معاصر خود همکاری کند، از جمله: در مسایل فتوایی مردم را به تقلید از شیخ جعفر نجفی رهنمون شد. برای قضا و رسیدگی به خصومات، شیخ محیی الدین را معرفی کرد. برای اقامه جماعت، شیخ حسین نجف، عالم، زاهد و امام جماعت مسجد هندی را منصوب کرد. همچنین شاگردش سید جواد عاملی مؤلف مفتاح الکرامه را به تدوین کتب، از جمله تقریرات درس خود او که محور آن کتاب وافی فیض کاشانی بود، تشویق کرد. خود علامه بحرالعلوم نیز علاوه بر تدریس فقه و حدیث، به امور مردم رسیدگی می‌کرد. وی از کربلا به نجف مهاجرت كرد و در مركز بزرگ دانش‌های اسلامی، به بحث و تحقیق پرداخت و در مدتی كم، كه هنوز سنش از ۳۰ سال تجاوز نكرده بود، ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال كه به تدریس و تالیف اشتغال می ورزید، به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی می‌کرد و مشكلات اجتماعی مردم را حل و فصل می‌نمود.

بحرالعلوم دارای اخلاق پسندیده انسانی و پیامبرگونه بود. تواضع و فروتنی او زبانزد خاص و عام، و عطوفت و مهربانی او نسبت به بینوایان و مستمندان، در بالاترین حد ممكن خود بود، به حدی كه شاگردان و مریدان خود را تحت تاثیر كامل قرار می‌داد. او كم سخن می‌گفت، سكوتش از حرف زدنش بیشتر بود، همواره در حال تفكر و اندیشیدن به سر می‌برد، اگر سخنی به زبان می‌آورد، با ذکر خدا همراه بود، در بین مردم كه می‌نشست، نشستن حالت تشهد در نماز را داشت. هنگام راه رفتن هیبت و وقار خاصی داشت، هیچ گاه به پشت سر خود یا به اطراف خود نگاه نمی‌كرد مگر در حال ضـرورت، گـام های استوار خود را بیشتر با اندیشه‌های شگرف می‌آمیخت. چون دریافته بود كه هیبتش مانع از سخن گفتن مردم با وی می‌شود، لذا همیشه ملازمان خود را سفارش می كرد تا باب سخن گفتن با مردم را بگشایند تا از راز دل مردم باخبر شده و در رفع گرفتاری‌ های آنان بكوشند.

صبح‌ها را همواره در بحث و تـدریس و قضاوت بین مردم، و شب‌ها را در مطالعه و تحقیق می‌گذراند و پس از اندكی خواب و استراحت، برای عبادت و مناجات به درگاه خداوند ذوالجلال خود را كاملا آماده می‌ساخت و بسیار دیده شده بود كه پس از نیمه شب، از نجف تا کوفه پیاده راه می‌رفت كه هنگام مناجات در مسجد کوفه باشد و پس از نماز صبح به نجف بازمی‌گشت و قبل از هر كار بـه حرم مطهر جد بزرگوارش امیرالمؤمنین (ع) مشرف می‌شد و با آن حالت معنوی و عرفانی كه داشت، به زیارت مشغول می‌گشت و برخی از كتب رجال در احوال آن بزرگوار نوشـته‌اند: گاهی سؤالاتی از امام زمان (عج) می‌كرد و به نحوی كه ما نمی‌دانیم، پاسخ دریافت می‌نمود.

اجتناب بحرالعلوم از هرگونه سخت‌گیری در امور جاری زندگی و نیز سخاوت و همت بلند او، زبانزد همگان بود، چندان که برخی به گرایش‌های عرفانی در وی معتقد شده‌اند و تأثیر این گرایش را در دست‌پروردگان و برخی از علمای پس از او نمی‌توان انکار کرد. همه معاصران بحرالعلوم به مقام علم و تقوای او اذعان کرده‌اند. حتی استاد او، وحید بهبهانی، در سال‌های پایانی عمر، چون زوال ملکه اجتهاد را در خود احتمال می‌داد، در مسایل فقهی از او نظرخواهی می‌کرد. خبر تشرف وی به حضور امام زمان (عج) به حد تواتر رسیده است و اصل این تشرف را هیچ‌ یک از دانشمندان معاصر یا متأخر از او، انکار نکرده‌اند.

داستان مفصلی را از مناظره او با دانشمندان یهود در كتاب‌های نقل كرده‌اند كه بیشتر شباهت به مناظره و احتجاج ائمه معصومین (ع) با علمای یهود و نصارا دارد. این مناظره كه در ۱۴ صفحه با قطع وزیری چاپ شده است و علمای یهود را به تسلیم و خضوع واداشته است، بیانگر اطلاع و آگاهی‌های فوق‌ العاده سید بحرالعلوم در بخش عقاید و کلام می‌باشد. داستان‌های بسیاری درباره دستگیری بحرالعلوم از بینوایان و رسیدگی او به حال مستمندان نقل شده است و برخی از نویسندگان نوشته‌اند كه شب‌ها همانند جدش امیرالمؤمنین (ع)، كوله باری از مواد غذایی را بر دوش می‌گرفت و از تاریكی شب استفاده می‌كرد، در كوچه‌های نجف راه می‌افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندی كه می رسید، مقداری از غذا و پول قرار می داد و همواره از حال مردم سؤال می‌كرد و به بینوایان رسیدگی كامل داشت.

نـوشته‌اند شبی شاگرد برجسته‌اش سید محمد جواد عاملی (صاحب مفتاح الکرامه) را فراخوانده، او را توبیخ و سرزنش نمود. مرحوم عاملی دلیل نگرانی استادش را پرسید. استاد در پاسخ گفت: یكی از برادران مسلمان كه همسایه شما است، تهیدست است. او هر شب خرمای بد و ارزان قیمتی از بقّال می‌گرفت و بچه‌های خود را با آن سیر می‌كرد‌. امروز رفته است از بقّال خرما بگیرد اما بقّال از دادن خـرما امتناع ورزیده است، زیرا بدهكاری های آن بیچاره زیاد شده بود و امشب او و بچه‌هایش بی‌شام مانده‌اند. سید جواد عاملی از آقای بحرالعلوم معذرت خواهی می‌كند و از اینكه از حال او خبر نداشته است، پوزش می طلبد.

بحرالعلوم در پاسخ او می گوید: معلوم است بی اطلاع بوده‌ای، چون اگر با علم به حال آن بیچاره شام می‌خوردی و به او اعتنا نمی‌كردی، کافر بودی، ولی آنچه مرا نگران و ناراحت كرده است، این است كه تو چرا از برادر مسلمانت خبر نداشته‌ای؟ باید از حال برادرانت جستجو كنی و آنان را دریابی. در هـر حـال، سید، سینی بزرگی پر از غذا با مقداری پول به آقای عاملی داد و از او خواست كه به منزل آن برادر مؤمن برود و با هم شام بخورند و این پول را هم به او بپردازد تا قرض‌های خود را ادا كند و خود همچنان منتظر ماند و شام تناول نكرد تا اینكه آقای عاملی برگشت و به او خبر داد كه غذا را بـا هـمـسایه‌اش تـنـاول كرده و پول را هم به او رسانده است. جالب اینجاست كه انعام بحرالعلوم درست به اندازه قرض‌ها و دیون آن مؤمن بوده است.

یکی از شاگردان سید به نام «شیخ تقی ملّا کتاب» نقل می‌کند: یک سال مرحوم سید از نجف به کربلا سفر نمود. طبق معمول گروه زیادی از شاگردان از جمله راوی داستان که در چنین سفرهایی با سید همراهی می‌کردند در این سفر نیز ملازم ایشان شدند. در میانۀ راه متوجه مردی شدند که با فاصله‌ای از این کاروان به تنهایی سفر می‌کرد؛ اما هر وقت سید می‌ایستاد او نیز می‌ایستاد و هر وقت بد به راه می‌افتاد او نیز راهی می‌شد. بالاخره سید از ما جدا شد و به طرف وی رفت و به او اشاره کرد که با ایشان همراه شود. مرد نزد سید آمد و دست او را بوسید. مردی بود غریب که از ظاهر و لهجه‌اش کاملا پیدا بود که اهل عراق نیست. مرحوم سید از مردان و زنان و کودکان خانواده‌اش – همگی به اسم – احوال پرسید و حتی همسایگان و اطرافیان آن مرد را هم تا چهل نفر نام برد و احوال آنان را هم جویا شد؛ مرد غریب بسیار شاد گردید و ما همه متعجب!

سید به ما فرمود: این مرد اهل یمن است. از سید پرسیدیم شما چه زمانی ساکن یمن بوده‌اید که او و خانواده اش را می‌ شناسید؟! سید سرش را تکان داد و گفت: «سبحان الله! اگر از وجب به وجب زمین از من بپرسید من آن را می شناسم!» میرزا محمد ابراهیم کرباسی اصفهانی، از شاگردان سید بحرالعلوم بوده و گفته است: به مسجد سهله رفتم. دیدم سید بحرالعلوم ایستاده به نماز و تمام صحن پر از جمعیت است و به او اقتدا کردند. من نزدیک درب اقتدا کردم و تا سلام گفتم دیدم جمعیتی در کار نیست. به سید بحرالعلوم گفتم: این ها جن بودند؟ فرمود: از کجا ملائکه نبودند؟ نقل است: روزی آن بزرگوار به ملازمان و اصحاب فرمودند تا طعامی تدارک ببینید که الان فلان مقدار سواره می‌رسند و ایشان گرسنه‌اند. ایشان به حسب فرموده‌اش طعامی تدارک نمودند. ناگاه همان عدد که فرموده بود، بی کم و بیش وارد شدند و از خوان احسان آن بزرگوار متنعم و متلذذ شدند و رفتند.

آقا محمد تقی می‌گوید: علامه بحرالعلوم، کنیزی داشت که مباشر خدمات او بود‌. یک روز آن کنیز مفقود شد و هرچه جستجو کردند، او را نیافتند. آن مرحوم در آن روز بسیار مغموم بود. من عصر آن روز خدمتش مشرف شدم و او را مهموم یافتم. ناگاه دیدم صورت آن مرحوم برافروخته شد و فرمود: کنیز را پیدا کرده و همراه می‌آورند و الان در فلان ساباط هستند و به من فرمود: آن ها را استقبال نما! چون بیرون آمدم، کنیز و پیداکنندگان او را در همان ساباط که سیّد خبر داده بود دیدم. پیش از ورود آن‌ها خدمت سید مشرف شده و عرض کردم: جناب، شما از کجا دانستید کنیز را پیدا نموده‌اند؟ آن بزرگوار دست بر ريش مبارک خود گرفته و فرمود: آیا دانستن اين امر جزئی، بر اين ریش و صاحب آن زیاد است؟

 

از منظر فرهیختگان

وحید بهبهانی می‌گوید: او عزیزترین و گرامی ترین فرزندانم، پژوهشگر و مـحقق بزرگ، فرزند روحانی من، دانشمند مطلع و باهوش، عالم و باتقوا است. محقق خوانساری و سید حسین در اجازه ای كه به او داده است، متذكر می شود كه ایشان مجتهد در فروع و اصول و مقتدای خاص و عام و یگانه روزگار می‌باشد.

ابوعلی حائری می‌گوید: رهبر دینی وارسته ای كه دوران مانند او سراغ ندارد، و شخصیتی كـه روزگار از آوردن نظیر او، عقیم مانده است. سید دانشمندان و عالمان، ولی فـاضلان، علامه دهر و یگانه عصر، كسی كه اگر در معقول سخن گوید، می‌پندارم شیخ الرئیس ابوعلی سینا است و اگر در كلام مناظره كند، نخواهم گفت، جز اینكه او به خدا سید مرتضی (علم الهدی) اسـت، و اگر قرآن را تفسیر كند و به او گوش فرا دهم، حیرت زده خواهم گفت: گویا خدا قرآن را بر او نازل كرده است كه این چنین از رموز و اسرار آن آگاه است.

میرزا حسین نوری می‌گوید: همۀ علمای معاصرش و همه آنان که پس از وی آمده‌اند به بلند مرتبگی و ریاستش در علوم نقلی و عقلی و سایر کمالات نفسانی اذعان داشته‌اند تا جایی که فقیه بزرگوار شیخ جعفر کاشف الغطاء با آن‌ وجود جایگاهی که در فقاهت، زهد و برتری بر دیگران داشت، خاک کفشش را با حنک عمامه خویش پاک می‌نمود. او از کسانی است که کرامات فراوانی از او سر زده و بارها به دیدار امام زمان (عج) مشرف شده‌ است و من کسی را چون او در کرامات و دیدار با امام زمان (عج) نمی‌شناسم مگر سید بن طاووس.

علامه طهرانی می‌گوید: ترجمه و شرح حال بحرالعلوم و بيان اقصى مدارج و معارج سير كمالى آن فريد عصر و نادره دهر، از حيطه پرواز فكر حقير و از امكان رشحات خامه فقير خارج است. چه گويم درباره كسى كه تشرّف او كرارا و مرارا به محضر مقدس حضرت امام زمان أرواحنا له الفداء جاى شبهه و ترديد نيست و اين نظر نزد علماى اعلام بلكه همه قاطنين و ساكنين نجف اشرف در حكم مسلّمات است. برخی از كلمات بزرگان استفاده می‌شود كه باب امكان تشرّف به خدمت آن ولىّ والاى عالم امكان پيوسته براى باز بودن است، بلكه چه گويم درباره كسى كه او را آن صاحب مقام ولايت كبرى، امام زمان (عج) در آغوش گرفت!

سيد محمدباقر خوانسارى می‌گوید: روزگار نتوانسته است مانند او را به جهان بسپارد. سلطان عظيم الهمّة و بلند پروازى است كه مادر دهر ساليان دراز از زایيدن همانند او عقيم بوده است. بزرگ علماى اعلام و مولاى فضلاى اسلام، علامه دهر و زمان خود و يگانه عصر و اوان خود بوده است. اگر در بحث معقول زبان بگشايد، گویى اين شيخ الرئيس است، اين سقراط و ارسطو و افلاطون است. اگر در منقول بحث كند، گویى اين علامه محقق در فروع و اصول است. در فنّ كلام با كسى مناظره نكرده است مگر اينكه گویى سوگند به خدا اين علم الهدى است. اگر گوش‌ فرادهى به آنچه در هنگام تفسير قرآن كريم به زبان آرد فراموش مى‌كنى آنچه در ذهن دارى و چنين مى‌پندارى مثل اينست كه اين همان كسى است كه خداوند قرآن را بر او فرستاده است.

علی اکبر مرندی می‌گوید: محیی آداب و رسوم، سید بحر العلوم، آیتی از آیات کردگار و عين علمای روزگار، نادره دهر دوّار و اعجوبه چرخ کج مدار بوده است، زیرا معقولش مثل شیخ رئيس و منقولش مانند محقق اوّل، بلکه افضل از آن است.

 

شاگردان

  • شیخ جعفر کاشف الغطا
  • سید محمدجواد عاملی
  • شیخ محمدتقی اصفهانی
  • شیخ احمد نراقی
  • شیخ ابوعلی حائری
  • شیخ اسدالله تستری
  • شیخ محمد علی زینی عاملی نجفی

 

آثار

  • المصابیح
  • الدرّة النجفیة
  • مشکاة الهدایة
  • الفوائدالرجالیة
  • تحفة الکرام فی تاریخ مکة و البیت الحرام
  • تحفة الملوک فی السیر و السلوک
  • الفوائد الاصولیة

 

عروج ملکوتی

بحرالعلوم سرانجام در ماه رجب سال ۱۲۱۲ قمری، در سن ۵۷ سالگی، جهان فانی را وداع و ندای حق را لبیک گفت و به سوی محبوب خود شتافت. جسد او را كنار قبر شیخ طوسی در مسجد طوسی به خاک سپردند كه امروزه این مقبره به اسم مقبرة الطوسی و بحرالعلوم معروف است.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید هاشم موسوى حدّاد (۱۳۱۸-۱۴۰۴ قمری)، عارف شیعى قرن چهاردهم و از برجسته ترین شاگردان سید علی قاضی بود.

 

ویژگی ها

سید هاشم فرزند سیدقاسم در ۱۳۱۸ قمری (۱۲۷۹ شمسی) در کربلا به‌ دنیا آمد. جدش، سیدحسن، از شیعیان هند بود که در نزاع میان دو طایفه در هند، به‌دست گروه غالب اسیر شد. آنان وى را به خانواده‌اى شیعى فروختند و آن خانواده هم در مهاجرت به کربلا، او را با خود به آنجا بردند و آزاد کردند. وى در کربلا به سقّایى پرداخت و در همانجا ازدواج کرد. شغل حداد نعل سازی بود و به سيد هاشم نعل بند شهرت داشت. بعدها برخی اين شهرت را جهت احترام به ایشان به حداد يعنى آهنگر تغيير دادند. وى با آنکه در فقر به‌سر می‌برد، از کسى کمک مالى نمی‌خواست و آنچه را هم که داشت، در اختیار فقیران قرار می‌داد.

سید هاشم حداد موسوی در ایام نوجوانی در کربلا به حوزه علمیه وارد شد و برخی دروس مقدمات را خواند، لیکن درس را رها کرد و به سیر و سلوک عرفانی روی آورد. بیست سال داشت که به نجف رفت و در مدرسه هندى که محل اقامت سید علی قاضی طباطبائی بود، حجره‌اى گرفت. حداد ۲۸ سال در کربلا و نجف با سید علی قاضی طباطبایی در ارتباط بود. حداد به سوریه، مکه مکرمه و مدینه منوره سفر کرد. او مدتی کوتاهی هم به ایران آمد و در مشهد، قم و اصفهان با آیت‌ الله میلانی و علامه طباطبائی و بانو امین اصفهانى و شهید مطهری دیدار كرد. سید هاشم حداد کتاب یا رساله‌اى از خود برجاى نگذاشته، تنها از او چند نامه کوتاه باقى مانده که مشتمل بر مطالب عرفانى و دستورهاى سلوکى است که برخى استنادات آن فارسى است. سید محمد حسین حسینی تهرانی در روح مجرد، حالات و سخنان عرفانى او را نقل کرده است.

به نوشته سید محمد حسین حسینی تهرانی، حداد در توحید بسیار تعصب داشت و کلمه فنا بیش از هر واژه دیگرى بر زبان او جارى بود. حداد معتقد بود که توجه به صحت یا بطلان عمل، موجب غفلت از حق و ابتلا به دوگانه‌پرستى می‌گردد. وی معتقد بود وصول به توحید بدون ولایت محال است. به نظر حداد، وحدت‏ وجود از معارف بسیار عالى است که کسى قادر به ادراک آن (چندان که سزاوار اوست) نیست و معناى آن نزد حداد این است که جز خدا چیز دیگرى وجود بالذات و مستقل ندارد؛ یعنى، وجود حقیقى، اوست و دیگر موجودات، عین وابستگى و نیاز به حق هستند. همچنین به نظر او، اینکه حاجى در اعمال و مناسک حج، به‏‌ویژه در رمى جمره اولى و وسطى، رو به قبله شیطان را رمى می‌کند و در رمی‌ جمره عقبی، پشت به قبله این عمل را انجام می‌دهد، بدان معناست که حاجى با توجه به اصل توحید، که بدون سمت و سوى است و نیز با نفسى که توجه به آن سمت و سویى ندارد، شیطان را رمى می‌کند. به نظر او، رمی‌ جمره عقبه از دو رمى دیگر زلال‌تر و به توحید نزدیک‌تر است.

سید هاشم حداد، شهادت امام حسین (ع)‌ را عالی‌ترین منظر عشق و زیباترین جلوه جلال و جمال و نیکوترین مظاهر اسماء رحمت و غضب الهى می‌دانست. به نظر او، عاشورا روز کامیابی و ظفر و قبولی ورود در حریم خدا و حرم امن و امان اوست. اگر گوشه‌اى از تجلیات الهى در عاشورا را به سالکان نشان دهند تا ابد مدهوش می‌گردند. شیوه نگرش او به شهادت امام حسین (ع) مسبوق به توصیف عرفانى جلال‌الدین مولوى از عاشورا در مثنوى است. وی با آنکه برخی آرای ابن عربی را پذیرفته بود، اما از وى انتقاد نیز می‌کرد. حداد مردی بسیار متواضع بود. از مال دنیا چیزی نداشت. نسبت به آداب ظاهری دین تقید ویژه ای داشت. از کسی انتظار خدمت نداشت. خود اتاق را جارو می کرد و ظرف می شست و مایحتاجش را خرید می کرد. چون در منزل روضه ای برپا می کرد شخصا از حضار پذیرایی می کرد. جود و احسان بسیاری می نمود و بدون شمارش به فقرا پول می داد. بسیار کم می خورد و کم می خوابید حتی در ماه رمضان. از این که از وی کرامتی دیده شود بسیار خودداری می کرد. به نماز شب تقید داشت و صبرش در ایام سختی معیشت ناگفتنی بود.

حداد کودک را دارای حقیقتی والا می دانست گرچه ما آنها را کوچک می بینیم. لذا معتقد بود باید به اطفال احترام گذاشت. وی می گفت برای احترام به نوزاد باید تا چهل روز پس از ولادت از نزدیکی با همسر خودداری کرد. طفل گرچه زبان ندارد ولی ادارک می کند از این رو باید شیرخواره را به اماکن متبرکه و مجالس روضه برد چرا که او قدوسیت اهل بیت را جذب می کند. پس از رحلت محمدجواد انصاری همدانی مردی از اهالی مشهد ادعا کرد امام زمان (عج) مردم را کفایت می کند و نیازی به استاد نیست. وی به کربلا آمد و با ادعای کرامت اعلام کرد تا چند ماه دیگر امام زمان (عج) ظهور می کند و باید برای قیام، تجهیزات آماده کنیم. عده‌ای در کربلا، کاظمین و نجف اطرافش جمع شدند و مبالغی بدو دادند. حداد با اطلاع از موضوع یارانش را به شهرهای مذکور گسیل داشت و خودش با سید مذکور ملاقات کرد. مردم با نفی این ادعاها توسط حداد پراکنده شدند و اموال به صاحبانش بازگردانده شد.

علامه تهرانی، حداد را در عرفان، کامل دانسته است، اما برخى متشرعان از او انتقاد کرده‌اند که مهم‌ترین آنها مربوط به مسئله وحدت وجود و نقل سخنان ابن‌عربى و قرائت مثنوى جلال‌الدین مولوى و تمایلات عارفانه اوست. حداد به آن ایرادها پاسخ داد. وی در علوم عرفانی و مشاهدات ربانی، استاد کامل و صاحب‌نظر و در مقامات عرفانی از جایگاه بلندی برخوردار بود، گرچه در مسائل فقهی، از متعبدین و از مقلدین محسوب می‌گردد. سید هاشم حداد معتقد بود انسان باید در هر حال با خدا معامله کند و خواستن خواب‌ها و رؤیاهای معنوی و روحانی و طلبیدن مکاشفات و اتصال با عالم غیب و… از خواهش‌ های نفسانی است. سید هاشم حداد، در علوم اسلامی صاحب نظر بود و هرگونه سؤالی از مشکل‌ترین مطالب منظومه حاجی، اسفار آخوند ملا صدرا، فصوص الحکم و مصباح الانس را پاسخ‌گو بود. در مقامات عرفانی از عوالم کثرت عبور کرده و به فنا رسیده و حقیقت توحید ذات حق را درک کرده و آن‌را چشیده بود. حال ایشان در تمام دهه عزاداری محرم، منقلب بود و زیاد گریه می‌کرد.

غذای او غالبا نان و برگ ترب سفید بود. در طول عمر، خواب چندانی نداشت. همیشه ساکت بود و اگر سؤالی می‌شد به‌ طور مختصر و مفید جواب می‌داد. قرآن را با صوت حزین و آهنگ جذاب و دلربا می‌خواند. پیوسته با دیگران حالت تواضع و خضوع داشت به گونه‌ای که در خدمت به دیگران هیچ‌گونه دریغ نداشت؛ اتاق را جارو می‌زد، ظرف را می‌شست و نیازهای منزل را فراهم می‌کرد. سید هاشم حداد می‌فرمود: خدا دوست دارد بنده ‏اش تسلیم باشد و او براى بنده خود اختیار کند، نه آنکه بنده چیزى را اختیار کند. اختیار بنده مطلوب نیست و خواست او گرچه برآورده شود و مى‌شود، خلاف روش محبت و عبودیت است. خدا دوست دارد بنده‌اش، بنده شود، یعنى از اراده و اختیار بیرون شود.

حداد به شاگردان خود توصیه می‌نمودند: دنبال کشف و کرامات نروید! این طلب‏‌ها سالک را از خدا دور می‌کند گرچه مطلوبش حاصل شود. کرامت و کشفى که خدا پیش آورد ممدوح است نه آن را که بنده دنبال کند. ما در تمام مدت عمر از ایشان یک کلام که حاکى از مقام و یا بیان کشف و کرامت باشد نشنیدیم؛ آنچه می‌فرمودند، از مقامات توحیدى و سیر در عوالم معنى بود. فقط به مناسبتى یک روز فرمودند: من وقتى که در عَلْوَه، دکّان داشتم و پشت کوره مشغول بودم، شخصى که از من پنج دینار طلب داشت و چندین بار هم طلب کرده بود ولى من نداشتم که به او بدهم و وعده میدادم که در اوّلین زمان امکان میدهم ناگهان از طرف راست من آمد و پول خود را طلب کرد. من ناگهان بدون اختیار تکانى خوردم. فورا دیدم یک نفر از سمت چپ من آمد و به من پنج دینار داد. از این دست گرفتم و از آن دست به طلبکار دادم.

سید هاشم فرمودند: حرارت بدن من به قدرى بود که حتما در زمستان سرد هم باید آب سرد و یخ بیاشامم. در آن وقتی ‏که در منزل پدر زن ساکن بودیم، یک شب زمستان که من نزد عیالم خوابیده بودم و در بالاى سرم کاسه چینى مملو از آب خنک بود، همین که برخاستم براى تهجد، ناگهان بدون اختیار پا بر روى کاسه گذاردم، کاسه شکست و آبهایش ریخت. من باز در اینجا یک تکان خوردم که اى واى! فردا این مادر زن چه بلائى بر سر ما خواهد آورد؟! به مجرد این خطور قلبى، ناگهان دیدم کاسه درست شده و با تمام آب‌هایش بر سر جاى خود است. سید هاشم حداد نقل کردند: دختر دو ساله ای داشتم که از دنیا رفت. در آن زمان بنده حالی داشتم که مرگ و حیات را تشخیص نمی دادم و برایم مساوی بود. چون جنازه را به همراه پدر زنم برای غسل و کفن و دفن بردیم، من گریه نمی کردم؛ ولی او خیلی گریان بود و می گفت: این پدر عجب سنگ دل و بی رحم است و به همین علت مدتی با بنده قهر بود.

استاد کامل میرزا علی آقا قاضی به حاج سید هاشم حداد می گوید: سید هاشم! سِر را فاش مکن که گرفتار می شوی! روزی می رسد، که از اطراف و اکناف بیایند و عتبه درت را ببوسند. من در تمام مدت عمر یک بار آن هم در حقیقت به واسطه محذور و حیا سری را فاش کردم و تا کنون که ده ها سال از آن می گذرد، گرفتار آنم. مادر زن حاج سید هاشم یکی از زنان نیرومند، پرخاشگر و تندخو بود و بسیار سید هاشم را اذیت می کرد. وی روزی به خدمت علامه قاضی می رسد و می‌گوید: آزار زبانی و کارهای مادر زنم بی‌حد شده است و صبر من نیز تمام؛ می خواهم که اجازه بدهید زنم را طلاق دهم. ایشان فرمودند: آیا همسرت را دوست داری؟ گفتم: بله. فرمودند: زنت نیز تو را دوست دارد؟ گفتم: آری. فرمودند: هرگز راه طلاق نداری! برو و صبر پیشه کن! تربیت تو به دست زنت می‌باشد. جریان گذشت و بنده طبق دستور استاد عمل می نمودم؛ تا اینکه یک شب تابستانی که خسته و گرسنه و تشنه به منزل آمدم؛ مادر زنم از شدت گرما لب حوضچه نشسته و بر روی پاهایش آب می ریخت.

با ورود من، ناسزا و فحش شروع شد. بنده هم تا این وضعیت را دیدم، داخل اتاق نرفتم و از راه پله ها به سوی بام حرکت نمودم. ولی او دست بردار نبود صدایش همین طور بلند و بلندتر می شد؛ حتی همسایه ها نیز می شنیدند. تا اینکه صبرم تمام شد. کلام استادم در مقابل دیدگانم بود. بی آنکه جوابی بدهم، به پایین آمده از خانه خارج شدم. در کوچه و خیابان بدون هدف و ناراحت می گشتم؛ ناگهان حالتی نورانی پیش آمد و دری بر رویم باز شد؛ دیدم من دو تا شده ام یکی سید هاشمی که مورد ناسزا و فحش واقع شده و دیگری من که بسیار عالی و مجرد می باشم و نه ناسزا به او گفته شده و نه به او می رسد. این اولین تجردی بود که در کربلا برایم پیدا شد. و این در برایم باز نشد مگر به خاطر تحمل و صبر و اطاعت از استاد، که اگر نبود، آن غمناکی‌ها و پریشانی‌ها همچنان بود.

استاد مطهری می‌گوید: یک بار که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می خوانی؟ گفتم با توجه کامل به معانی و کلمات آن، نماز را میخوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ در نماز توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن. حضرت سید هاشم به شهید مطهری علاقه مند بود و وقتی خبر شهادت ایشان را شنید، متأسف گردید. علامه تهرانی می گوید: در ماه رمضانی که خدمت جناب حداد بودم در جلساتی که شب‌ها داشتند، یکی از شاگردان ایشان که در مکاشفه برایش باز بود؛ بسیار منقلب بود و شور و وله و آتش داشت. چنان می‌گریست، که دیگران را تحت تأثیر می‌گذاشت و گریه هایش از ساعت می گذشت. چشمانش سرخ و متورم می گشت. یک بار جناب حداد به بنده فرمود: سید محمد حسین این گریه‌ها و این حرقت دل را می‌بینی؟ من صد برابر او دارم، ولی ظهور و بروزش به گونه‌ای دیگر است.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمدحسین طهرانی می‌‌گوید: اج سید هاشم حدّاد به‌ قدری عظیم و پُرمایه بود که لفظ عظمت برای وی کوتاه است. او شاهباز بلند پروازی بود که هرچه طائر عقل و‌ اندیشه اوج بگیرد و بخواهد وی را دریابد، می‌بیند او برتر و عالی‌تر است. حد او را فقط مرحوم قاضی می‌شناسد. ایشان قابل توصیف نیست! من چه بگویم درباره کسی که به وصف در نمی‌آید. نه تنها لا یوصَف بود بلکه لا یدرَک و لا یوصَف بود!

سید علی قاضی می‌‌گوید: او توحید را چنان چشیده و ذوق کرده و لمس نموده که محال است چیزی بتواند در آن خللی ایجاد کند.

آیت الله بهجت می‌‌گوید: حداد دریا بود، سِرّ الله بود.

آيت الله کشميری می‌‌گوید: سید هاشم صمد بود، خيلي پُر بود. باز می‌فرمودند: روزی خدمت ایشان بودم، در حالی که چشم بر زمین دوخته بودند این آیه را خواندند: قُل انّ صلاتی و نُسكی و محيای و مماتی لله ربّ العالمین. سپس حقایق این آیه شریفه را با تفسيری برتر و بالاتر از مطالبی که ملاصدرا در کتاب اسفارش آورده است بیان کردند!

شهید مطهری می‌‌گوید: این سید، حیات بخش است.

 

شاگردان

  • سید محمدحسین حسینی تهرانی
  • سید عبدالحسین دستغیب
  • شیخ محمدصالح کمیلی
  • سید احمد فهری زنجانی
  • سید مصطفی خمینی
  • سید عبدالکریم کشمیری
  • سید محمدباقر صدر

 

عروج ملکوتی

حداد بر اثر بیماری مدتی در بیمارستان کربلا بستری بود. در ۱۲ رمضان ۱۴۰۴ قمری (۲۱ خرداد ۱۳۶۳ شمسی)، از پزشکان می خواهد که او را مرخص کنند. چون به منزل می رسد خضاب می کند و ساعتی بعد دار فانی را وداع می گوید. وی ۸۶ سال عمر کرد. پیکرش در وادی الصفای کربلا به خاک سپرده ‏شد.