نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن احمد بن علی دهلوی (۶۳۳ – ۷۲۵ قمری)، یا حضرت شیخ خواجه سید محمد نظام‌ الدین اولیا، معروف به شاه نظام‌ الدین اولیا، شیخ نظام‌ الدین اولیا، نظام دهلوی و نظام الدین خالدی دهلوی، از مشایخ قرن هشتم هجری و اعاظم عرفای هندوستان و بزرگان طریقت چشتیه است.

 

ویژگی ها

پدر وی اهل بخارا بود که به شبه‌ قاره هند مهاجرت کرد و در لاهور اقامت گزید و پس از چندی از لاهور به قصبهٔ بدایون در ایالت اتارپرادش در شرق دهلی رفت و در آنجا ساکن شد. نظام‌ الدین در آنجا چشم به جهان گشود. او در سن پنج سالگی پدر را از دست داد و مادرش بی‌بی زلیخا تربیتش را به عهده گرفت. او زنی پارسا و زاهد بود و در تربیت فرزندش بسیار کوشش کرد. در بدایون به تحصیل پرداخت و مقدمات علوم را در آنجا فرا گرفت و پس از چندی همراه مادر به دهلی رفت.

نظام الدین اولیا، چهارمین جانشین معنوی یا «خلیفه» خواجه معین‌الدین چشتی بود. او همچنین به «بحاث» و «محفل شکن» شهرت داشت و به «نظام» و «نرگسی» تخلص می‌کرد. گفته می‌شود که شبی در مسجد جامع دهلی بر اثر شنیدن آیه‌ای از دهان مؤذن، شوق طلب در او پدید آمد و نزد شیخ فریدالدین شکرگنج رفت و مدت‌ها از او و دیگر پیران طریق چون قطب الدین بختیار کاکی و معین‌الدین چشتی درس‌ها آموخت.

همچنین گفته شده است که او از تعالیم کسانی چون شمس الدین دامغانی و علاءالدین اصولی و فریدالدین مسعود استفاده کرد تا خود به مرحلهٔ ارشاد رسید و مریدان و پیروان بسیار یافت. نظام‌ الدین اولیا در ابتدا بسیار تنگدست و پریشان حال بود و از کسی چیزی قبول نمی‌کرد. پس از چندی که در هند بلندآوازه شد، بزرگان و امرای مسلمان از هر سو به طرف او روی آوردند و پادشاهان اسلامی از جمله سلطان جلال‌الدین خلجی از او تقاضای ملاقات می‌کردند.

نظام‌الدین اولیا، مانند استادان خود، به عشق به عنوان ابزاری برای شناخت خداوند تأکید می‌کرد. برای او عشق به خدا، عشق غیر مستقیم به انسانیت است. دیدگاه او به جهان با حسی بسیار تکامل یافته از تکثرگرایی دینی و محبت به دیگران همراه بود. به ادعای ضیاء‌الدین بارانی، نفوذ نظام‌ الدین اولیا در مردم دهلی موجب تغییری در دیدگاه‌های مسلمانان آن دیار شد که از توجه به امور دنیوی به سمت عرفان، عبادت و امور معنوی متمایل شوند.

نظام‌الدین در بسط و نشر معارف و عرفان اسلامی تلاش فراوانی کرد و به‌طور کلی نشر معارف اسلامی و تصوف در مناطق مختلف هند از حسن عنایت و توجه نظام‌الدین اولیا و شاگردان و خلفای وی می‌باشد. عبدالرحمان جامی در نفحات الانس، کرامات بسیاری به او نسبت داده‌ است. در کتاب اخبار الاخیار آمده است: وی خلیفه شیخ فرید‌ الحق و الدین است‌. نام او محمد بن احمد بن علی البخاری و لقب او سلطان المشایخ و نظام الدین اولیا می‌باشد. وی از محبوبان و مقربان درگاه الهی است.

فریدالدین گنج‌شکر در مورد نظام الدین چنین فرموده است: خداوند برای نظام الدین، علم، عقل، قوت و خلوص عشق بخشیده است. هر آنکه این صفات را داشت، مرتبه خلافت شیوخ را می‌یابد.

نظام الدین اولیا می‌گويد: آنگاه که معز الدین کیقباد در آنجا شهر نو بنا کرد، خلق بر من انبوه شد و آمد و شد ملوک و امرا و سایر مردم بسیار شد. با خود گفتم که از اینجا هم باید رفت. در این اندیشه بودم که همان روز در نماز دیگر، جوانی درآمد صاحب حسن و به غایت نحیف. اول سخنی که با من گفت این بود:

 آن روز که مه شدی نمی‌دانستی    کانگشت نمای عالمی خواهی شد

نظام الدین اولیا در جای دیگری فرمود: مرا در واقعه، کتابی دادند که در آن مسطور بود: تا توانی راحتی به دل می‌رسانی که دل مؤمن محل ظهور ربوبیت است. می‌فرمود که در بازار قیامت هیچ کالایی را آن‌چنان رواج نخواهد بود که دریافت دل‌ها را.

نقل است: وقتی چند کس قصد ملازمت نظام الدین کردند، هر یک به رسم تحفه چیزی خریدند. در آن میان متعلمی بود که گفت این هدایای مختلف یک‌جا پیش شیخ خواهند نهاد و خادم خواهد برداشت. او قدری خاک راه برداشت و در کاغذی پیچید. چون به خدمت او رسید هر کس چیزی پیش نهاد و آن متعلم کاغذ پاره پیچیده را نیز نهاد. خادم آن هدایا را برداشتن گرفت، خواست که آن کاغذ را نیز بردارد که نظام الدین فرمود: این را همین جا بگذار که این سرمۀ شریف خاص برای چشم ماست. آن متعلم تایب شد.

نقل است: سلطان غیاث‌الدین تُغلق در زمان بازگشت از یک سفر نظامی، به دلیل اختلاف قبلی با شیخ (ناشی از حسادت و عدم تمایل سلطان به نفوذ شیخ)، دستور داد که همه‌ی مردم دهلی شب‌ها برای او قصر بسازند و روزها را به ساخت حوض برای شیخ اختصاص ندهند. شیخ و مریدانش تصمیم گرفتند کار ساخت حوض را ادامه دهند. از آنجا که کار در روشنایی روز ممنوع شده بود، مریدان شیخ با استفاده از روغن‌های مخصوصی که با دمیدن (نفس کیمیا گرانه) شیخ متبرک شده بودند، فانوس‌های خود را روشن کردند. همچنین گفته می‌شود که به دلیل کرامت شیخ، آب حوض به روغن تبدیل شد (یا نور آب به مانند روغن سوخت) و مریدان توانستند تمام شب‌ها را با نور آن کار کنند و ساخت حوض را پیش از بازگشت سلطان به پایان رساندند.

نقل است: یک بار شاگرد و مرید مورد علاقه‌ی او، امیر خسرو دهلوی (شاعر مشهور)، در سفری دور از دهلی بود. امیر خسرو دچار مشکل مالی شد و در نامه‌ای به استادش درخواست کمک کرد. شیخ نظام‌ الدین در یک لحظه، یک جفت کفش مخصوص و تبرک شده را به صورت معجزه‌آسا از طریق طی‌ الارض به محل اقامت امیر خسرو رساند. امیر خسرو با فروش آن کفش‌ها توانست از مشکلات مالی رهایی یابد.

نقل است: یک بار یکی از مریدان ثروتمند شیخ، مقداری زیادی طلا را در بسته‌ای پیچیده و قصد داشت آن را به شیخ هدیه دهد. شیخ نظام‌الدین که معتقد به فقر و عدم مال‌اندوزی بود و تمام دارایی‌اش را به فقرا می‌بخشید، از پذیرش مستقیم خودداری کرد و به مریدش گفت: «این‌ها را در فلان قسمت اتاق بگذار.» گفته می‌شود که آن طلاها برای مدتی طولانی در آن مکان پنهان ماندند و هیچ کس متوجه آن‌ها نشد؛ حتی وقتی خادمان بعداً به آنجا مراجعه کردند، گویا طلاها پنهان یا ناپدید شده بودند تا زمانی که شیخ دستور داد آن‌ها را بردارند و به فقرا دهند.

بارها پیش می‌آمد که مریدی با پرسش یا مشکلی در ذهن خود نزد شیخ می‌آمد و قبل از اینکه مرید بتواند پرسش خود را بیان کند، شیخ نظام‌ الدین به طور مستقیم و بدون واسطه، پاسخ مشکل او را می‌داد یا از نیت قلبی او آگاه می‌شد و آن را بر زبان می‌آورد. در «فوائد الفؤاد» و منابع مناقبی چشتیه، حکایت‌های متعددی آمده است که مردم با دعا یا توجه او، از بیماری، فقر یا اندوه رهایی می‌یافتند. سید محمد بن جعفر ملکی حسینی می‌گوید: در مقام قطبیت از تمام اولیا، دو کس در مقام معشوقی رسیدند و امثال ایشان دیگری نرسیده است. آن دو کس یکی شیخ عبدالقادر گیلانی و دوم شیخ نظام‌الدین بدایونی (نظام الدین اولیا) هستند.

 

آثار

  • فوائد الفواد
  • افضل الفواد
  • راحه المحبین
  • سیرالاولیا

عروج ملکوتی 

نظام‌ الدین اولیا در سال ۷۲۵ قمری در دهلی، دیده از جهان فروبست و در همان‌جا دفن شد. نخست، مقبره‌ای برای او توسط محمد تغلق از پادشاهان مقتدر سلطنت دهلی ساخته شد که بعدها چندین بار مرمت و بازسازی شد.

به نام آفریننده عشق

 

معین‌الدین‌ حسن‌ سجزی‌ چشتی (۵۳۷ – ۶۳۳ قمری)، معروف به معین‌ الدین چشتی و ملقّب به خواجه غریب نواز، از عرفای ‌قرن ‌ششم‌ و مروج‌ سلسله چشتیه ‌در هند بود.

 

ویژگی ها

معین الدین‌ در سال ۵۳۷ قمری در قصبه سجز به‌ دنیا آمد. با توجه به اینکه معین الدین از نسل سادات سیستان بود، وی‌ را معین‌الدین‌ حسینی‌ سجزی‌ (سیستانی‌) نیز می‌خوانند. علت‌ ورود او را به‌ سلک‌ صوفیان ، مواجهه‌اش‌ با مجذوبی‌ به‌ نام‌ ابراهیم‌ قُندوزی‌ دانسته‌اند. گفته‌ شده‌ است‌ که غارت‌ سیستان‌ به‌ دست‌ ترکان ‌ غُز او را به‌ مراقبه‌ و تأمل‌ در خود و سرانجام‌ به‌ عرفان ‌ کشاند. پس‌ از این‌ تحول‌ روحی‌، معین‌الدین‌ اموال‌ خود را بین‌ مستمندان‌ تقسیم‌ کرد و برای‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ عراق رفت‌ و در مدت‌ کوتاهی‌ از علمای‌ دین ‌محسوب‌ گردید. وی‌ در یکی‌ از سفرهایش‌ به‌ هاروَن‌، از توابع‌ نیشابور، با خواجه‌ عثمان‌ هاروَنی‌، از خلفای ‌ چشتیه‌، دیدار کرد و به‌ حلقه مریدانش‌ پیوست‌. معین‌ الدین‌، بیست‌ سال‌ در سفر و حضر، ملازم‌ خواجه‌ عثمان‌ هاروَنی‌ بود. خواجه‌ عثمان‌ به‌ مریدی‌ او مباهات‌ می‌کرد و به‌ وی‌ لقب‌ محبوب الله داد و همچنین‌ معین‌ الدین‌ را خلیفه خود کرد.

معین‌الدین‌ در سفرهای‌ خود با مشایخ‌ بزرگی‌ چون‌ نجم‌الدین‌ کبری‌، عبدالقادر گیلانی، ابوالنجیب‌ عبدالقاهر سهروردی و ابوسعید تبریزی‌ دیدار کرد. او همچنین‌ آرامگاه‌ مشایخی‌ چون‌ ابوالحسن‌ خرقانی ‌در خرقان‌، خواجه‌ عبدالله انصاری‌ در هرات ‌و احمد خضرویه‌ را در بلخ‌ زیارت‌ کرد. در مسیر خود به‌ هند، مدتی‌ در شهر لاهور و در جوار  مقبره هجویری‌ اقامت‌ گزید و به‌ تفکر و عبادت ‌مشغول‌ شد. پس‌ از آن‌، مدتی‌ در دهلی ‌ساکن‌ شد. از آنجا به‌ اجمیر رفت‌ و بسیاری‌ از هندوها را مسلمان ‌کرد. معین‌ الدین‌ در اجمیر ازدواج‌ کرد و حاصل‌ دو ازدواج ‌وی‌، سه‌ پسر و یک‌ دختر بود. فخرالدین‌، فرزند وی، از علما و عرفا بود و حسام‌الدین‌، فرزند دیگر وی نیز در ۴۵ سالگی‌ به‌ سلک‌ عرفا پیوست‌ و سپس‌ به‌ طرز اسرارآمیزی‌ ناپدید شد. بی‌‌بی‌ حافظه‌ (دختر وی) نیز از دست‌ پدر خرقه خلافت‌ گرفت‌ و زنان‌ را ارشاد می‌کرد.

«جان اسپوزیتو» (استاد مطالعات دینی) درباره این عارف والا مقام آورده است: معین الدین چشتی یکی از اولین عرفای بزرگ اسلامی بوده که به طور رسمی به پیروانش اجازه داده است که از موسیقی در عبادات، مناجات و سرودهای خود برای خدا استفاده کنند. نقل است: وقتی گروه گروه از هندوان نزد خواجه می‌آمدند و مسلمان می‌شدند، پتهورا در دلش آتش درگرفت و به چند نفر امر کرد بروید صومعه سلطان هند و خواجه خواجگان را آتش زنید. در آن هنگام که خواجه در حال راز و نیاز با خالق بی‌نیاز بود صومعه خواجه را به آتش زدند؛ خواجه همان طور در حال راز و نیاز بود که همه صومعه سوخت ولی به خواجه آسیبی نرسید. نقل است: یکی از خادمان خواجه یا یکی از مسلمین از دست پتهورا رنجیده و به نزد شیخ آمد. حضرت خواجه معین الدین در این مورد با پتهورا سخن گفت اما مؤثر واقع نشد و پتهورا گفت که خواجه معین الدین اینجا آمده است و سخان غیب می‌گوید. چون این سخن به سمع حضرت خواجه رسید، گفت: پتهورا را زنده گرفتیم و به لشکر اسلام دادیم. در آن ایام طولی نکشید که لشکر اسلام به وسیله فاتح اسلام، سلطان شهاب الدین سام غوری از غزنین در رسید و پتهورا در مقابل لشکر اسلام شکست خورد و به دست معزالدین شهاب الدین سام اسیر گشت و در نتیجه، سخن خواجه به حقیقت پیوست.

نقل است: سلطان ایبک بر تخت نشست و پتهورا را زنده گرفتار کرد. چون خواجه به اجمیر رسید، بیرون شهر زیر درختی که شتران راجه در آنجا جمع می‌شدند، مقام فرمود. چون شب شد، شتران راجه در آنجا جمع آمدند و ساربانان به خدمت حاضر شده و عرض کردند: این جای شتران ماست، شما در اینجا مجلس نکنید‌. حضرت خواجه فرمود: ما از اینجا برمی‌خیزیم، شتران راجه نشسته باشند. چون از آنجا روانه شد، بر لب حوض آنا ساگر که بت‌خانه‌های بی‌شمار در آنجا ساخته بودند مقام فرمود. چون شب گذشت، فردای آن‌ روز، ساربانان هر چند می‌خواستند که شتران برخیزند، برنخاستند، گویا سینه‌های ایشان به زمین وصل شده بود‌. آخر، ساربانان دانستند که ظهور این امر از نفرین همان فقیر است که شب او را رنجانیدیم و به خدمت خواجه رفتند و نیازمندی‌ها کردند. خواجه فرمود: بروید که حکم برخاستن شتران شما از جناب حق نافذ شده است. ساربانان چون در گله شتران رفتند، دیدند که همه شتران خود برخاسته‌اند.

چون این خبر در شهر منتشر شد، دشمنان اسلام با هم اجتماع نموده و نزد راجه اجمیر رفتند و عرض کردند: این شخص بیگانه که در نزدیک پرستشگاه‌های ما سکونت می‌دارد، لایق ماندن آنجا نیست که مذهب او غیر مذهب ماست. برای اخراج او حکم صادر گردد. راجه کسان خود را مأمور کرد و حکم داد که آن فقیر را از لب تالاب خارج و از ملک من بدر سازند. چون مأمورین راجه به اجتماع کثیر بر سر خواجه تاخت آوردند و مستعدان شدند که خواجه را برنجانند خواجه مشتی از خاک برداشت و آیت الکرسی بر آن خواند و بر روی ایشان انداخت. قدری از آن خاک بر سر هرکس اصابت کرد، بیفتاد و جسم وی خشک گردید و از زندگی و حرکت بازماند و باقی، منکوب و مغلوب شده و رو به فرار نهادند.

نقل است: چون حضرت خواجه از حمله کردن جوگی آگهی یافت، برخاست و بعد وضوی تازه گرفت و خویش و اصحابش به اعصای مرشد مبارکش خطی کشید و فرمود: ان شاء الله احدی از معاندان، داخل این دایره نمی‌توانند بیایند. چون معاندان نزدیک آن خط رسیدند و بعضی از ایشان پا اندرون دایره نهادند، به حکم الهی به رو افتادند و ناچار عقب نشینی کردند. در تذکره‌های صوفیه آمده است که دعای او نزد خداوند مستجاب بود و مردم برای رفع گرفتاری، شفای بیماران یا حل مشکلات به او متوسل می‌شدند. در برخی حکایات آمده که خواجه گاه از احوال درونی مریدان آگاه می‌شد و پیش از آنکه سخنی بگویند، پاسخ حالشان را می‌داد.

از نمونه اشعار وی:

این منم یا رب که اندر نور حق فانی شدم؟   مطلع انوار فیض ذات سبحانی شدم

ذرہ ذرہ از وجودم طالب دیدار گشت   تا که من مست از تجلّی‌‌های ربّانی شدم

زنگ غیرت را ز مرآت دلم بزدود عشق   تا به کلی واقف اسرار پنهانی شدم

من چنان بیرون شدم از ظلمتِ هستیِ خویش   تا ز نور هستی او آن که می‌دانی شدم

گر ز دود نفسِ ظلمت پاک بودم سوخته   ز امتزاج آتشِ عشقِ تو نورانی شدم

خلق می‌گفتند کین رہ را به دشواری روند   ای عفاک الله که من باری به آسانی شدم

دم به دم روح القدس اندر «معینی» می‌دمد   وه نمی‌دانم مگر من عیسیِ ثانی شدم

نقل است: آن شب كه معين الدين چشتی مشرف به موت بود، چند تن از اوليای بزرگ، حضرت محمد (ص) را به خواب ديدند كه فرمود: دوست خدا، معين الدين چشتی خواهد آمد؛ ما به استقبال او آمده‌ايم. همچنین در هنگام فوت، در پيشانی خواجه اين نوشته ظاهر شد: حبيب الله مات فی حب الله (دوست خدا در دوستی خداوند وفات كرد).

 

آثار

  • انیس‌ الارواح‌
  • گنج‌ اسرار
  • دلیل‌ العارفین
  • بحر الحقایق‌
  • رساله وجودیه‌

 

عروج ملکوتی

خواجه معین الدین در سحرگاه دوشنبه ۶ رجب سال ۶۳۳ قمری در اجمير، ديده از جهان فروبست و به معشوق حقيقی پيوست. آرامگاه ایشان در اجمير هند قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

شیخ الاسلام احمد ابن ابوالحسن جامی نامقی ترشیزی (۴۴۰ – ۵۳۶ قمری)، معروف به شیخ احمد جام، ملقب به ابونصر احمد ژنده‌ پیل یا به‌ طور خلاصه «ژنده‌ پیل»، از عارفان، صوفیان و شاعران سده ششم و دوره سلجوقی بود.

 

ویژگی ها 

احمد در سال ۴۴۰ قمری در ده نامق، نزدیک ترشیز خراسان در خاندانی که از نژاد عرب بود به جهان آمد. جدّ اعلای او جریر بن عبدالله بجلی از صحابه پیغمبر بود و گویند در تیراندازی در میان عرب، مانند نداشت‌. احمد، بلند قامت، نیرومند و دلیر بود و در دِه، بر همه همسالان برتری داشت. موی سرش سرخ و محاسنش میگون و چشمانش شهلا بود و روی‌ هم‌ رفته‌، رنگ و روی ظاهر وی به عربان شباهتی نداشت. لقب ژنده‌ پیل، گویا مناسب با همین‌اندام کشیده و زورمند و موافق با رفتار تند و خشم‌آلود وی بود و ناچار باید در زمان زندگانی شیخ توسط کسانی که وی را می‌دیده و می‌شناخته‌اند وضع شده باشد.

جوانی احمد تا هنگام توبه، به می‌خواری و عیش و طرب گذشت. وی با گروهی از همسالان فاسد و تبهکار خود حلقه‌ای داشت که به‌نوبت گرد هم می‌آمدند و باده‌گساری می‌کردند و این یاران در سال‌های پس از توبه نیز گاه مزاحم شیخ بودند و وی را منغّص عیش خود می‌دانستند. توبه احمد و توجه او به عبادت و ریاضت و ترک می‌گساری و هوسرانی هنگامی آغاز شد که کرامتی مشاهده کرد و شبی در حلقه یاران، شراب مبدل‌ به شربت گردید. شیخ بیدار و هشیار شد و از گروه دوستان گذشته و کنار گرفت و زهد و خلوت پیشه کرد و روی به دین‌داری و عبادت نهاد. وی بیست و دو ساله بود که به گوشه‌نشینی و تزکیه نفس پرداخت و به کوه‌ها رفت؛ ابتدا دوازده سال در کوه نامق و سپس شش سال در کوه بیزدجام‌.

پس از آن، ترک عزلت گفت و برای ارشاد مردم و توبه‌ دادن می‌خواران و گناهکاران به میان خلق بازگشت. نخستین میدان او سرخس بود که در آن مرضی شیوع داشت. نخست، قدر او بر مردم معلوم نبود ولی پس از ابراز کراماتی چند و شفا دادن بیماران، به تدریج شهرت یافت و پیروانی به دست آورد. از سرخس به استاد و زورآباد و سپس به ده معدآباد که ظاهرا همان تربت شیخ جام کنونی است‌، رفت و در آنجا مقیم شد و به تعلیم شاگردان و تالیف کتب و دعوت مردم پرداخت و یک مسجد و یک خانقاه بنا نمود. احمد به هرات، نیشابور، بوزجان، مرو، باخرز و بسطام سفر کرد و یک بار هم به مکه رفت، ولی جز در همین یک سفر، دیگر از حدود خراسان بیرون نرفت و سراسر عمر طولانی خود را در همان محیط خویش گذرانید.

ظاهرا احمد جامی، زاهدی گوشه‌نشین و تارک لذات دنیوی و گرفتار‌ اندوه و رنج و به اصطلاح دچار «قبض» نبود بلکه از همه خوشی‌های زندگی ظاهری بهره می‌گرفت و دیگران را نیز در حدود شریعت‌ در تمتع از نعمت‌های این جهان آزاد می‌گذاشت. وی هشت زن داشت که یکی از آن‌ها را در هشتاد سالگی گرفت‌. شیخ احمد ظاهرا در آغاز کار، مرید شیخ ابوطاهر بود که خود عارفی گمنام است، ولی به جز او، استاد و مکتب دیگری ندیده است. بنا بر نوشته‌های غزنوی، شیخ احمد با پیروان ادیان دیگر، تند و نامهربان بود و همه آن‌ها را، و لو آنکه از اولیای دین خویش و صاحب کرامات باشند و زندگانی را در کمال خداپرستی و نوع‌دوستی سپری نموده باشند، محکوم به آتش دوزخ می‌دانست و در رفتار خویش با آن‌ها، به جای محبت و احترام، زور و تعصب به کار می‌برد و می‌کوشید که آنان را به دین اسلام درآورد.

بنا بر روایت مقامات، شیخ احمد در مسافرت هرات مورد ستایش و تکریم بی‌اندازه مردم شهر و اعقاب خواجه عبدالله انصاری واقع گردید. خواجه مودود چشتی که در آن هنگام بسیار جوان بود، نخست با احمد سر ستیز و دشمنی داشت و کوشید تا او را از هرات براند، ولی سرانجام به بزرگی و برتری او پی برد و دست از کینه‌جویی برداشت‌. دیگر از مردانی که به شهادت کتاب مقامات، با احمد جام ملاقات داشته‌اند، امام محمد منصور سرخسی است که سنایی، بارها او را در آثار خویش ستوده است‌. شیخ احمد با این دانشمند در سرخس روبرو شد و میان آن‌ها مخالفت و منازعت شدید در گرفت و سرانجام احمد که قادر به‌ اظهار کرامات بود، امام و دسته پیروانش را مغلوب ساخت.

سنجر و کارد زیر بالش او حکایت دیگر داستان تهدید اسماعیلیان است که کاردی در زیر بالش سنجر نهادند و او را ترسانیدند. سنجر به شدت خائف شد و اسماعیلیان را در خراسان آزاد گذاشت که بی‌هیچ مانعی به تبلیغات خویش بپردازند. نقل است: مردی بود به نام طغرل تکین، که می‌خواست در قصبه صاغو، نزدیک جام برای خود بارگاهی بسازد و چون چوب مناسب نیافت. چند کس را فرستاد تا به زور، چند تیر چوب را که شیخ احمد برای ساختن خانقاه فراهم کرده بود، بردند. شیخ برآشفت و او را به کیفر مرگ تهدید کرد. هنوز بنای بارگاه پایان نیافته بود که چند سوار از بیابان درآمدند و طغرل را کمند بر گردن افکنده و از خیمه بیرون کشیدند و اسب بتاخته و دور شدند. سواران طغرل به جستجوی وی به دنبال آنان شتافتند و تن بی‌سرش را در بیابان یافتند.

چون خبر این واقعه به سلطان سنجر رسید، خشمگین شد و مردم جام را تهدید به کشتن کرد. اهالی جام پناه به شیخ احمد بردند و چاره از او جستند. احمد نامه‌ای در اثبات بی‌گناهی مردم جام و توضیح جرم و جسارت طغرل تکین به سلطان نوشت و شرح داد که طغرل را خداوند به سزای بی‌ادبی خویش رسانیده است. سنجر چون از حقیقت واقعه آگاه شد از رأی سابق برگشت و اهالی جام را بنواخت. یکی از خصائل شیخ احمد،  دشمنی سخت او با می‌ و می‌خواری است و در تمام عمر کوشیده است که می‌گساران را توبه دهد و خم‌های شراب را بشکند. مقامات پر از حکایاتی است که این صفت او را می‌ رساند و نظر به همین صفت شیخ است که حافظ می‌‌گوید:

حافظ غلام جام می‌ است‌ ای صبا برو   وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

نقل است: روزی خواجه مودود چشتی و یارانش خدمت شیخ الاسلام آمدند و طعام خوردند و سفره برداشتند. شیخ الاسلام گفت: شما می‌گویید یا ما بگوییم که به چه کار آمده‌اید؟! ایشان گفتند: حضرت شیخ بفرمایند. وی فرمود: خواجه زاهد مودود شما را فرستاده است که احمد را بگویید که تو به ولایت ما به چه کار آمده ای؟ به سلامت باز کرد وگرنه چنان که باز باید گردانید تو را بازگردانیم. رسولان تصدیق کردند. پس فرمود که اگر مراد از ولایت این دیه‌ها است، این ملک مردمان است، نه از آن اوست و نه از آن من و اگر مراد از ولایت این مردمان هستند، اینان خود رعایای سنجرند، پس شیخ الشیوخ سنجر باشد و اگر مراد از ولایت، آن است که من می‌دانم و اولیای خدا می‌دانند، فردا با ایشان نماییم که کار ولایت چیست. چون این سخن گفت، ابر عظیم برآمد و شبانه روزی ببارید و هیچ منقطع نشد.

بامداد روز دیگر شیخ الاسلام فرمود که ستوران ساخته کنید تا برویم! اصحاب گفتند: امکان ندارد که در این دو سه روز بعد از آنکه دگر ببارد هیچ ملاحی از آب تواند گذشت. شیخ فرمود که سهل باشد که امروز، ما ملاحی کنیم. پس روان شدند و چون به صحرا بیرون آمدند، شیخ الاسلام نگاه کرد و دید که جمعی انبوه، سلاح‌بسته همراه ایشانند. پرسید که اینان کیانند، گفتند: مریدان و محبان شما هستند و شنیده‌اند که جماعتی به عداوت شما می‌آیند. فرمود: آنان را بازگردانید که تیغ و تیر کار سنجر است و سلاح این گروه، سلاح دیگر است‌. شیخ الاسلام با تنی چند، روی به راه نهادند و چون به کنار آب رسیدند، آب بسیار بود.

شیخ الاسلام فرمود: امروز قرار آن است که ما ملاحی کنیم‌. سخنی از معارف آغاز کردند و چندان ذوق دل‌ها رسید که همه واله و حیران شدند.  پس فرمود: همه چشم‌ها بر هم نهید و بگویید: بسم الله الرحمن الرحيم، و تا سه بار تکرار کرد. هر کس که چشم زود باز کرد، پای افزارتر کرد و هر کسی که دیر بگشاد، خود را به آن طرف آب یافت و پای‌ افزار ایشان خشک شد. چون رسولان، آن مشاهده کردند به تعجیل پیش خواجه مودود رفتند و این حال باز گفتند‌. خواجه مودود با دو هزار مرید سلاح بسته متوجه شدند و در راه به شیخ رسیدند. چون نظر شیخ بر وی افتاد، خواجه ودود از اسب پیاده شد و بوسه بر پای شیخ داد. شیخ دست بر پشت وی می‌زد و می‌گفت: کار ولایت چون می‌بینی؟! ندانسته‌ای که ولایت مردان حشم و سلاح نباشد؟ برو و سوار شو که کودکی و نمی‌دانی چه می‌کنی!

نقل است که از حضرت شیخ الاسلام احمد پرسیدند: ما مقامات مشایخ شنیده‌ایم و كتب ایشان دیده‌ایم. از هیچ‌کس مثل این حالات که از شما ظاهر می‌شود ظاهر نشده است. فرمود که ما در وقت ریاضت، هر ریاضت که دانستیم که اولیای خدای تعالی کرده بودند، به جای آوردیم و بر آن مزیدی نیز کردیم. حق سبحانه و تعالى به فضل و کرم خود هرچه پراکنده به ایشان داده بود، به یک‌بار به احمد داد. در هر چهارصد سال، چون احمد، شخصی پدید آید که آثار عنایت ایزد تعالی در باب او این باشد که همه خلق ببینند؛ هذا من فضل ربی. نقل است: کودکی زیبا و نابینا را نزد احمد جامی آوردند تا او را بینا گرداند. احمد جامی دو انگشت را بر دو چشم کودک نهاد و گفت: اُنظُر بِاذن الله عزّوجل. فورا هر دو چشم کودک بینا شد.

نقل است: روزی اکابر هرات بر حضرت شیخ درآمدند و میان ایشان در توحید و معرفت سخنی می رفت. شیخ الاسلام گفت: شما به تقلید این سخن می‌گویید. ایشان گفتند: ما را بر این سخن برهانی باید. شیخ، خادم را گفت: سه دانه مروارید و طشتی حاضر کن. حاضر کردند. شیخ به ایشان گفت: اصل این مروارید چه بوده است؟ گفتند: قطرات باران نیسانی که صدف گرفته است و به قدرت کامله حق، مروارید شده است. شیخ الاسلام آن مرواریدها را در طشت افکند و فرمود: هرکه از سر تحقیق روی فرا این طشت کند و بگوید بسم الله الرحمن الرحیم، این هر سه مروارید، آب گردد. مردم گفتند: این عجب باشد، شما بگویید. شیخ فرمود: نخست شما بگویید؛ چون نوبت به من رسد، من نیز بگویم‌. ایشان به نوبت گفتند‌ اما مرواریدها همچنان برقرار بود. چون نوبت به شیخ رسید، حالتی بر وی ظاهر شد و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. هر سه مروارید، آب گشت و در یکدیگر دوید و در طشت گشت. حضرت شیخ گفت: اسکن باذن الله تعالى (آرام شو به اذن خدا). فورا يک دانه مروارید ناسفته منعقد شد. همه متحیر شدند و به آنچه حضرت شیخ فرموده بود اعتراف نمودند.

نقل است که دعاهای شیخ احمد جام در بسیاری از موارد مستجاب می‌شد. مردم از اطراف برای باران، رفع بیماری، دفع بلا و گشایش کار به او رجوع می‌کردند. همچنین حیوانات وحشی در حضور او رام می‌شدند و در کوه‌های نامق، پرنده‌ها به او نزدیک می‌شدند. کرامات زیادی را به احمد جامی نسبت می دهند، از جمله: ۱. پیشگویی و پیش‌بینی ۲. شفا بخشیدن افراد مفلوج ۳. شفا بخشیدن افراد نابینا ۴. شفا بخشیدن دیوانگان ۵. شفا بخشیدن محتضران یا حتی به تاخیر انداختن مرگ آنان ۶. اشراف بر ضمایر و خواندن ذهن افراد ۷. تصرف در عالم ماده و قوانین طبیعت.

 

از منظر فرهیختگان

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: احمدِ نامقی، مردی است که خدای تعالی او را برای هدایت خلق برگزیده است.

عطار نیشابوری می‌گوید: شیخ احمد جامی، نوری بود بر اهل زمین.

 

آثار

  • انیس‌ التائبین
  • سراج‌ السائرین
  • مفتاح‌ النجاه
  • روضة‌ المذنبین
  • بحار الحقیقه

 

عروج ملکوتی

احمد جامی به اتفاق همه روایات، ۹۶ سال بزیست و در سال ۵۳۶ قمری درگذشت و در موضعی، بیرون دروازه معدآباد (واقع در تربت جام) که خود معین کرده بود به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن عیسی بغدادی (درگذشت ۲۷۷ تا ۲۹۷ قمری)، معروف به ابوسعید خرّاز، از عارفان بزرگ قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها 

درباره تاریخ تولد و خانواده اواطلاع چندانی در دست نیست. همچنین اطلاعات پراکنده‌ای نیز درباره سفرهای او در دست است. او به احتمال قوی در ایام محنت صوفیان، که به دست غلام خلیل پدید آمده بود، از بغداد به مصر مهاجرت کرد و مدتی را نیز در مکه مجاور بود. غیر از لقب خرّاز، او را با القاب لسان‌التصوف و قمرالصوفیة نیز خوانده‌اند. خرّاز در میان اهل تصوف، به‌ویژه در مکتب بغداد، مقامی بلند داشت. گفته شده است که هرچند وی خود را شاگرد جنید می‌خواند، اما درحقیقت از او بر‌تر بود. با وجود این، عباس‌ بن مهتدی، در باب ورع بر او خرده گرفته است.

خرّاز از میان معاصرانش، ابن‌عطا آدمی را بزرگ می‌داشت و او را صوفی حقیقی می‌دانست. تصوف خرّاز همچون جنید با رعایت شریعت همراه بود. او مقام نبوت را بر‌تر از ولایت می‌دانست و معتقد بود که هر نبی قبل از نبوت حائز مقام ولایت بوده است. همچنین او از گروهی از صوفیان دمشق به‌سبب قول بدعت‌ آمیزشان درباره رؤیت خدا انتقاد کرده بود. با وجود این، علمای ظاهر او را به‌سبب برخی مطالب، که در کتاب السّر آورده بود، به کفر منسوب کردند. خرّاز در پاسخ کسی که علت تکفیر را از او پرسید، گفته بود: «گفتم میان من و حق حجاب نیست.» به خرّاز اشعار اندکی نیز نسبت داده شده است.

خرّاز زهد و باطن‌گرایی را در صورت مخالفت با ظاهر شرع، باطل می‌دانست. درباره سماع از او نقل شده است که او پیامبر اکرم (ص) را در خواب دیده و پیامبر وی را که در حال خواندن بیتی انگشت بر سینه می‌زد، از این کار نهی کرده و ظاهرا این قول به نوعی حرمت سماع را از نظر وی بازمی‌نماید. گفته شده است که خرّاز اولین کسی بود که از علم فنا و بقا سخن گفت.

این قول پذیرفتنی نیست و بهتر است گفته شود که موضوع فنا و بقا، محور مباحث و تعالیم خرّاز بوده است. از نظر او اولین مقام کسی که به علم توحید دست یابد و آن را محقق سازد، فنای ذکر اشیا است از قلب او و انفراد او با خدای تعالی. به عقیده او، اولین مقام اهل معرفت، تحیّر با افتقارات و بعد سُرور با اتصال و آنگاه فنا با انتباه و در ‌نهایت بقا با انتظار است که هیچ مخلوقی به رتبه‌ای از این بالا‌تر دست نمی‌یابد.

او فنا را فنای بنده از رؤیت بندگی و بقا را بقای بنده به شاهد الهی تعریف می‌کرد و بر آن بود که وقتی خداوند بخواهد بنده‌ای را به دوستی برگزیند، ابتدا درِ ذکر را بر وی می‌گشاید و سپس او را به قرب رهنمون می‌شود. سپس او را به مجالس انس با خود بالا می‌برد و بر کرسی توحید می‌نشاند. بعد حجاب‌ها را از برابر او برمی‌دارد و او را در دار فردانیت قرار می‌دهد و جلال و عظمت خود را بر وی آشکار می‌سازد. در این مرحله، سالک هیچ اراده و خواستی ندارد، در حفظ و حمایت خداوند قرار می‌گیرد و فانی می‌شود.

توکل، آموزه دیگری است که در تعالیم ابوسعید بسیار مورد تأکید نظری و عملی واقع شده است. مراحل طریق از نظر او با توبه آغاز می‌شود و با گذر از مقام خوف و رجا، سیر سالک به ترتیب به مرتبه صالحان، مریدان، مطیعان، اولیا و مقربان می‌انجامد. جمله معروف او درباره معرفت در آثار بسیاری از صوفیان آمده است. آن معرفت یا حاصل «عین جود» از سوی خداوند است یا ناشی از «بذل مجهود» از سوی بنده. او مَثَل نَفْس آدمی را همچون آبی می‌دانست که در حالت سکون و آرامش، پاک و صاف است، اما در صورت حرکت، به سبب موادی که در آن، ته‌نشین می‌شود، تیره می‌گردد. نفس آدمی نیز در صورت رویارویی با حوادث و محنت هاست که ترکیب واقعی خود را نشان می‌دهد و از این‌ رو، آدمی باید خویش را در چنین مواقعی مورد بازجست قرار دهد تا به شناخت خود نایل آید.

عطار، تألیف چهارصد کتاب را در علم تصوف به خرّاز نسبت داده است که اغراق‌آمیز است. آثار به‌جامانده از ابوسعید همراه با آثار دیگر او که فقط نامی از آن‌ها به تصریح یا به اشارت در آثار نویسندگان دیگر صوفیه آمده، حجم بسیاری را دربرنمی‌گیرد. به گزارش سزگین، او علاوه بر کتاب الصدق که آربری آن را تصحیح و ترجمه و در سال ۱۳۱۶ شمسی در لندن منتشر کرد، کتاب‌هایی با عناوین المسائل، معیار التصوف و ماهیته، الصفات، الضیاء، الکشف و البیان، الفراغ و الحقایق را نیز تألیف کرده بود، که نسخه‌هایی از آن‌ها موجود است. پنج کتاب اخیر را قاسم سامرایی در سال ۱۳۴۶ شمسی در بغداد به‌چاپ رساند.

ابوسعید می‌گفت: روزی به صحرا می‌رفتم که ده سگ شبانان درنده روی به من نهادند. چون نزدیک آمدند، من روی به مراقبت نهادم. سگی سپید در آنان بود که بر ایشان حمله کرد و همه را از من دور کرد و از من جدا نشد تا وقتی که دور شدم. وقتی دوباره نگاه کردم سگ را ندیدم. در «رسالۀ قشیریه» آمده است که ابوسعید گاهی به حالات درونی شاگردان خود آگاه بود و پیش از آنکه چیزی بگویند، خطاب به آنان سخن می‌گفت. در منابعی چون طبقات الصوفیة (سلمی) آمده است: روزی ابوسعید در کشتی بود و طوفان شد، سر بر رکوع نهاد و گفت: «یا حی یا قیوم، إن کنت تعلم أنی أحبک فأنجنا.» طوفان به‌ ناگاه آرام گرفت. ملّاحان آن را نشانه صدق او دانستند.

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: اگر ما آنچه را ابوسعید به آن رسیده از خداوند طلب کنیم، هلاک خواهیم شد.

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: از مشایخ هیچ‌‌کس مه ازو نشناسم در علم توحید، همه برو وبالند، هم واسطی و فارس عیسی بغدادی.

ابونصر سراج طوسی می‌گوید: خرّاز از کسانی بود که در صدق و اخلاص به حقیقت توحید راه یافت.

عبدالکریم قشیری می‌گوید: او از بزرگ‌ترین مردان راه خدا در صدق و توحید بود و سخنانش درباره فنا و بقا، اساس گفتار صوفیان پس از او شد.

عطار نیشابوری می‌گوید: آن پخته جهان قدس، آن سوخته مقام انس، آن قدوه طارم طریقت، آن غرقه قلزم حقیقت، آن معظم عالم اعزاز، قطب وقت، ابوسعید خراز رحمة الله علیه از مشایخ کبار و از قدمای ایشان بود و اشرافی عظیم داشت در ورع و ریاضت به غایت بود و به کرامت مخصوص و در حقایق و دقایق به کمال و در همه فن بر سر آمده بود و در مرید پروردن آیتی بود و او را لسان‌التصوف گفتند.

 

عروج ملکوتی 

تاریخ وفات او را به اختلاف بین ۲۷۷ تا ۲۹۷ قمری ذکر کرده‌اند. برخی متأخران تاریخ ۲۸۶ قمری را ترجیح داده‌اند.

به نام آفریننده عشق

 

محمدهادی تهرانی ملقب به مقدس تهرانی (۱۲۵۳ – ۱۳۲۱ قمری) فقیه و اصولی قرن سیزدهم قمری است.

 

ویژگی ها 

محمدهادی در بیستم رمضان ۱۲۵۳ قمری در خانواده ای روحانی در تهران به دنیا آمد. پدرش، محمدامین، مشهور به «واعظ» بود. او در تألیفات خود، از جمله در مَحجّة العلماء، چندین بار مجلسی اول را جدّ خود، مجلسی دوم را دایی و وحید بهبهانی را عموی خود معرفی کرده است. برخی، برای توجیه چگونگی این انتساب ها سخنانی گفته‌اند. شیخ هادی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در تهران، به حوزه علمیه اصفهان (که در آن زمان بزرگ‌ترین حوزه علمیه در ایران بود) رفت و نزد سید محمدباقر خوانساری صاحب روضات الجنات و سید محمدهاشم خوانساری، سید حسن مدرس، ملا علی نوری و سید محمد شهشهانی به فراگیری علوم منقول و معقول پرداخت. وی سپس به تهران بازگشت و پس از مدتی راهی عراق شد و در دهه سوم عمر خود در نجف محضر شیخ مرتضی انصاری را درک کرد و پس از وفات وی به کربلا رفت و از درس شیخ عبدالحسین طهرانی (معروف به شیخ العراقین) که گفته می‌شود دایی او بوده است، استفاده کرد. شیخ هادی پس از وفات شیخ العراقین در ۱۲۸۶ قمری، به نجف بازگشت و مدتی نزد میرزا محمدحسن شیرازی درس خواند و سپس خود حوزه درس مستقلی تشکیل داد. مقدس تهرانی در دوران عمر خود به دلایلی ازدواج نکرد.

استقلال رأی و بیم نداشتن از کثرت و عظمت مخالفان یکی از مهم‌ترین ویژگی های علمی شیخ هادی بود؛ برای نمونه او در محجّة العلماء، آرای استادش شیخ مرتضی انصاری را با صراحت و گاه تعبیرات تند (مثلاً زَعَمَ، توهَّمَ) نقد کرد که در محیط علمی آن روز نجف، تنش‌هایی به وجود آورد. شیخ هادی گاهی در فقه، اصول فقه و فلسفه، آرایی خلاف آرای مشهور ابراز می‌کرد که بعضی از آن‌ها از آرای منحصر به فرد اوست. او همانند اخباری‌ها و بر خلاف اصولی‌ها، روایات کتب اربعه شیعه را معلوم الصدور و حجیت آن‌ها را قطعی می‌داند. از مهم‌ترین حوادث زندگی شیخ هادی، ماجرای تکفیر اوست و از این رو، گاهی از او با عنوان «شیخ هادی مُکفَّر» یاد کرده‌اند؛ زمینه اصلی این تکفیر، سخنان تند و گاه جسارت‌آمیز وی در نقد آرای عالمان امامیه و برخی آرای شاذ بوده است.

با این همه، تبلیغات شدید مخالفان شیخ هادی، مؤثر افتاد، به گونه‌ای که فقط چند تن از فقها، همچون شیخ محمدحسین کاظمی و ملا محمد ایروانی، از وی دفاع کردند و حتی فقیه بزرگی همچون میرزای شیرازی که در آن زمان زعامت و مرجعیت عامه شیعیان را برعهده داشت و در سامرا به سر می‌برد، چاره‌ای جز سکوت ندید. شاگردان شیخ نیز از دور او پراکنده شدند و فقط حدود پانزده تن مخفیانه در درس او حاضر می‌شدند. در هجوم دوباره به شیخ هادی، فقط تعداد اندکی از فقها، همچون شیخ آقا رضا همدانی و شیخ محمد طه نجف، مشارکت نداشتند، اما فوت پدر شیخ هادی و شرکت تعدادی از بزرگان نجف در مراسم نماز وی، به بازسازی وجهه شیخ در میان مردم کمک فراوان کرد.

یک روز مقدس تهرانی با اتوبوس به مسافرت می‌رفت. هنگام نماز شد و مقدس از راننده درخواست کرد تا برای نماز توقف کند اما راننده توجهی به او نکرد. حاج مقدس نیز که مشاهده می‌کند در صورت ادامه حرکت اتوبوس نمازش قضا می‌شود به پروردگار متوسل می‌شود. دقایقی بعد اتوبوس دچار نقص فنی ظاهری شده و از حرکت می‌ایستد. مرحوم حاج مقدس نیز از فرصت استفاده نموده و نماز را به جای می‌آورد. این کار در حالی صورت می‌گیرد که راننده وضعیت فنی ماشین را بررسی می‌کند و هیچ نقصی مشاهده نمی‌کند. به همین دلیل مجددا سوار می‌شود و هر چه استارت می‌زند، اتوبوس روشن نمی‌شود. نماز مرحوم مقدس تمام می‌شود و به مجردی که ایشان پا بر رکاب اتوبوس می‌گذارد، به راننده می‌فرماید: حالا استارت بزن! اتوبوس مجددا روشن می‌گردد.

راننده اتوبوس از مرحوم مقدس عذرخواهی می‌کند و می‌‌گوید هر چه که بود از سوی تو انجام شد. محمد حسامی نقل می‌کند: در دوران نوجوانی وقتی به خانه وارد شدم، مرحوم حاج عمو به من نگامی کرده و سوال نمودند: کجا بودی؟ خدمتشان گفتم: با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم. ایشان گفتند: من نمی‌گویم ورزش نکن و يا از بازی فوتبال دست بردار ولی با فلانی (نام یکی از دوستان مرا بردند) رفاقت نکن و سعی کن با اوی ارتباط نداشته باشی. سپس مشخصات ظاهری دوستم را بطور کامل ذکر کردند. این در حالی بود که حاج عمو دوستان مرا از نزدیک ندیده بودند. بعدها صحت گفته آن مرد الهی بر من ثابت شد؛ چون همان شخصی که ایشان نام برده بودند فرد ناصالحی از آب درآمد.

آقای حسامی در جای دیگری نقل می‌‌کند: یک مرتبه با دوستان به فشم رفته بودیم. در مراجعت به محض آنکه حاج عمو مرا دیدند با حالت خاصی پرسیدند: رفته بودی فَشَم، فلانی هم (همراهت) بود. از فردی منقول است: یک شب به اصرار دوستان به مجلس گناهی رفتم و مقداری شراب نوشیدم. فردای آن روز وقتی به می‌خواستم به مغازه بروم، حاج مقدس را دیدم که به من فرمودند: دوستان ناباب دیشب تو را گول زدند و مجبورت کردند که مشروب بخوری. امروز، هم نماز صبحت قضا شد و هم دیر به سر کار آمدی. باز هم به این خطاها ادامه می‌دهی؟! شخصی نقل می‌کند: یک روز از خانه همسایه سر و صداهایی شنیدم. از جا بلند شده و نگاهی به داخل آن خانه انداختم. دیدم که چند زن و دختر در حال آب تنی در حوض هستند. بلافاصله از اين که به خانه همسایه نگاه کرده بودم، پشیمان شدم و آن زن‌ها را نفرین کردم؛ چون به نظر خودم، سر و صدای آنان باعث شده بود که من به گناه دچار شوم. ساعتی بعد مرحوم حاج مقدس به خانه آمد و به محض اینکه وارد اتاق شد، نگاه تندی به من کرده و گفت: «تو گناه کردی که به خانه همسایه نگاه کردی. چرا آن‌ها را نفرین کردی؟ تو گناه کردی که به خانه همسایه‌ات نظر انداختی. جلوی خودت را می‌بایست می‌گرفتی!»

محمد حسامی نقل می‌کند: من اغلب در همان اتاقی می‌خوابیدم که مرحوم حاج عمو (حاج مقدس) می‌خوابیدند. یک شب از خواب بیدار شده و دیدم که حاج عمو روی سجاده مشغول به تهجد و عبادت هستند، ولی انوار سفید رنگی، چرخ زنان در فضای بالایی اتاق به حرکت در آمده‌اند. مشاهده آن پرتوهای نورانی مرا شگفت زده ساخت. راستش قدری ترسیده بودم. از حاج عمو پرسیدم: این پرتوهای نورانی چیست که در اتاق حرکت می‌کنند؟ ایشان گفتند: چیزی نیست، سعی کن بخوابی. من هم دستور ایشان را اطاعت کرده و خوابیدم. جالب آنکه فردا صبح به طور کلی موضوع از یادم رفت و تا حاج عمو زنده بودند فرصتی نیافتم که راجع به آن انوار سفید رنگ از ایشان سؤال کنم.

همسر برادر حاج مقدس، خانم بهجت حشمتی نقل می‌کند: روزی از منزل برای انجام کاری بیرون رفته بودیم. اصولاً عادت معهود ما چنین بود که کلید منزل را نزد خواربار فروش می‌گذاشتیم تا موقعی که حاج آقا مرحوم حاج مقدس به خانه بازمی‌گشت، معطل نشوند. ولی یک مرتبه فراموش کردیم که باید کلید را به خواربار فروش بسپاریم. زمانی که به خانه مراجعت کردیم، همان خواربار فروش، ما را صدا زد و گفت: حاج آقا امروز اینجا آمد تا کلید را از من بگیرد ولی به ایشان گفتم که گویا فراموش کرده‌اند که کلید را به من بدهند. ایشان پس از آنکه متوجه شد کلید نزد من نیست، مدتی در کوچه قدم زد و سپس دیدم که عبا را روی سر خود انداخت و در مقابل در خانه ایستاد و شروع به دعا خواندن کرد و وقتی مطمئن شد که کسی رفت و آمد نمی‌کند، آهسته با نوک نعلین خود اشاره‌ای به در کرد و به آن ضربه کوچکی زد. با چشمان خود دیدم درب حیاط به سادگی باز شد و مرحوم مقدس به داخل خانه رفت. نقل است: وقتی حاج مقدس به اطلاع آیت الله بروجردی رسانده بود که قصد مسافرت دارد، آقای بروجردی نگاهی به مرحوم مقدس انداخته و گفته بودند: مقدس دیگر از این سفر برنمی‌گردی! حاج مقدس در جواب آن مرجع فقید گفته بودند: حضرت آیت الله، خودم این مطلب را می‌دانم!

شخصی نقل می‌کند: چند روزی بود که عبد صالح الهی، حاج مقدس، جهان ناسوتی را ترک و به عالم باقی رخت کشیده بود. فرزندم به شدت بیمار شد. با پریشانی و ناراحتی کودک بیمار را برداشته و به منزل مرحوم حاج مقدس آمدیم. قبل از آن هر بار که یکی از فرزندان بیمار می‌شدند و کار به شدت می‌کشید، آن‌ها را خدمت حاج مقدس می‌بردم و ایشان در استکانی از آب قند دعایی می‌خواند و با نفس خود در آن می‌دمید و آن را به بیمار می‌داديم و در کوتاه مدت سلامتی حاصل می‌گردید. اما آن روزها خانه از حاج مقدس خالی بود. آن روز، پس از ورود به خانه ایشان، چشمم به عبای مرحوم مقدس افتاد که به جا لباسی آویزان بود. عبا را به دور طفل بیمار انداختم و پس از گذشت ساعتی، آثار بهبودی در او ظاهر شد.

یکی از علاقه‌مندان حاج مقدس نقل می‌کند: در یکی از سفرهایم به عتبات عالیات، در نجف به دنبال قبر حاج مقدس می‌گشتم اما نتوانستم قبر ایشان را پیدا کنم. با خود گفتم: خدایا! اگر این مرد نزد تو مقامی دارد، مکان دفن او را به من نشان بده. پس از یکی دو دقیقه، شخصی را دیدم که نیمی از صورت را با پارچه پوشانده و در حالی که مشغول تمیز کردن قبری بود، رو به من می‌کرد و مجددا صورت خود را به طرف قبر برمی‌گرداند. به همین دلیل به طرف او رفتم و هنگامی که بالای سر او قرار گرفتم دهانم از تعجب باز ماند، چون آن قبر حاج مقدس بود که مرد ناشناس مشغول پاک کردن آن بود. فاتحه‌ای برای ایشان خواندم و پس از دقیقه‌ای روی خود را برگرداندم تا از آن فرد به خاطر راهنمایی‌اش تشکر کنم، اما هیچ‌کس در کنار من نبود.

 

از منظر فرهیختگان

مدرس تبریزى می‌گوید: وی از بزرگان علماى طراز اول سده حاضر مى‌باشد که حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، محقق، مدقق و مبتکر مطالب عمیق مى‌باشد. وی آنقدر دانش اندوزى کرد تا گوى سبقت از دیگر معاصرین خود ربود و تألیفاتش برهانى استوار بر درجات علمى او هست.

محمدمهدى موسوى اصفهانى کاظمى می‌گوید: وی دانشمند ژرف اندیش، فاضل، آگاه، فقیه، مطلع و پژوهشگر باوجاهت و داراى تحقیقات دقیق و حاوى ابتکارات است.

شیخ آقا بزرگ تهرانى می‌گوید: شیخ علامه، فقیه اصولى، ناقد بصیر و آگاه و از بزرگان دانشمندان و محققان در علوم عقلى و نقلى است و در هوش و دقت‌هاى علمى او شگفتى‌هایى دیده مى‌شود.

سید محسن امین می‌گوید: مقدس تهرانی از بزرگان فقها و معروف به ورع و تقوا بود.

 

شاگردان

  • شیخ شریف
  • میرزا صادق آقا مجتهد تبریزی
  • عبدالکریم حائری یزدی
  • شیخ علی اصغر خطایی
  • فیاض الدین سرخه‌ای زنجانی
  • محسن کوه کمری
  • میر سید علی نجف آبادی
  • آقا میرزا یوسف آقا مجتهد

 

آثار

  • تفسیر آیة النور
  • ذخائر النبوه فی احکام الخیار
  • رسالة فی المواسعه و المضایقه
  • الرضوان فی الصلح
  • کتاب البیع
  • وسیلة النجاه
  • کتاب الاجتهاد و التقلید

 

عروج ملکوتی 

شیخ محمدهادی تهرانی در دهم شوال ۱۳۲۱ قمری در ۶۸ سالگی درگذشت و در حجره جنوب غربی صحن مقدس حضرت علی (ع)، در کنار قبر سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه دفن شد.

به نام آفریننده عشق

 

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی (۷۴۹ – ۸۰۹ قمری)، معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی، عارف و شاعر ایرانی در نیمه دوم قرن هشتم هجری است.

 

ویژگی ها 

علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و خرقه پوشیدن از دست یکی از منسوبین ابن عربی می‌دانند. وی در قریهٔ امند یا انبند از قراء و بلوک رودقات تبریز متولد شده و در همان‌جا نشو و نما یافته است. برخی نام دیار او را انبندات، ابندات، انبد و امند نیز ضبط کرده‌اند. مغربی در طریقت پیرو اسماعیل سیسی از یاران نورالدین عبدالرحمان اسفراینی و مصاحب کمال الدین خجندی بود. علاوه بر اسماعیل سیسی دیگر استادان او عبارتند از: بهاءالدین همدانی، محیی الدین بن عربی، سعدالدین تبریزی و عبدالمومن سراوی.

عده ای او را به طریقه سهروردیه یا معروفیه منسوب کرده‌اند. با وجود اینکه بعضی از استادان وی پرورش یافته مشربهایی بودند که دنباله سنت اول به‌شمار می‌رود اما آثار وی از حکایت می‌کند که او به سنت دوم و آراء ابن عربی و شاگردانش سخت تمایل داشته است. به اعتقاد ابن کربلایی، شمس‌الدین اقطابی و پسرش عبدالرحیم خلوتی مشرقی، هر دو مرید مغربی تبریزی بوده‌اند. به علاوه زبان فارسی، اشعاری به زبان عربی و فهلوی آذری از وی بدست رسیده است. بیشتر این اشعار موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است.

دیوان مغربی حاوی سه هزار بیت در قالب غزل، ترجیع بند و رباعی است که مضمون بیشتر آن‌ها موضوعات عرفانی به ویژه وحدت وجود، اهمیت سلوک، تقرب و حسب حال عرفانی سالک است. با همه توجهی که مغربی به عرفان و موضوعات توحیدی دارد، شعر او از جاذبه هنری ممتاز خالی است. شعر مغربی به تقلید از آثار سده ششم و هفتم هجری و خالی از صنایع بدیع دل‌انگیز و کاربردهای تازه استعاره، تشبیه و دیگر آرایه‌های ادبی است. وی علاوه بر دیوان آثار دیگری نیز دارد از جمله: اسرار الفاتحه، رساله جام جهان‌نمادر شرح آراء ابن عربی و منتخبی از شرح قصیده تائیه ابن فارض، درالفرید فی معرفة التوحید به زبان فارسی در توحید و افعال و صفات حق، نزهة الساسانیه، نصیحت نامه، ارائة الدقایق فی شرح مرآت الحقائق.

از شاگردان وى، احمد بن موسى رشتى را مى‌توان نام برد. مغربى، از شعراى پیشین، به دو عارف بزرگ، یعنى سنایى و عطار نظر داشته و غالباً شعرش به نام آنان اشاره کرده است. او با حافظ نیز معاصر بوده است و احتمال دارد که از او تأثیر پذیرفته باشد. او همچنین از همام تبریزى نیز بى‌تأثیر نبوده است. برخى تذکره‌ها، شیخ عبدالله شطارى، مؤسس شطاریه را از شاگردان و جانشینان او مى‌دانند که مغربى وى را به هند فرستاد. مغربى دارى اشعار فارسى و عربى است که قسمت فارسى اشعارش، چند بار به چاپ رسیده است. اشعارش در ذکر معانى عرفانى، خاصه بیان وحدت وجود است. در محل دفن وى نیز اختلاف وجود دارد. بعضى مرقد او را در محله سرخاب تبریز و برخى در اصطهبانات فارس مى‌دانند. به تشخیص «ریحانة الأدب»، ملا محمدشریف مغربى مذکور در «سفینة الشعراء»، همان ملا محمدشیرین مغربى است.

در روضات الجنان آمده است: از حضرت مخدومی اسلامیان ملاذی سلمه الله استماع افتاد که نوبه‌ای حضرت مولانا محمد مغربی قدس سره به مجلسی تشریف ارزانی داشته‌اند. اهل مجلس را از وضع و شریف سرور حضور دست داد (و صلوات‌ گویان) استقبال نموده اظهار کمال اخلاص و جانسپاری کرده و سرها در قدم مبارکش افکنده‌اند الّا یکی از علمای رسم که بویی از فقر به مشام جانش نرسیده بوده و بوم شوم حسد در ویرانه جسد کثیفش جای گرفته، چنان که اکثر این طبقه را که اهل ظاهرند حسدی به اهل الله که اهل باطنند می‌‌باشد. آن عالم صورتِ جاهل صفت از جای خود برنخاسته و شرایط تعظیم و تکریم «العظیم لامر الله» به جای نیاورده. به او فرمود‌ند که چرا تعظیم درویشان و فقرا به‌ جای نمی‌‌آوری و برنمی‌خیزی؟ وی از کمال جهل و حماقت بر زبان آورده که برنمی‌خیزم. مولانا از روی تأثیر و تأثر فرموده‌اند: برمخیز. چون مجلس به اتمام رسیده آن بخت برگشته هر چند خواسته برخیزد نتوانسته، وی را بر گلمی انداخته به منزلش رسانده‌اند (در خلال آن حال) به منزل دیگر انتقال نموده.

در روضات الجنان آمده است: صورت واقعه فوت حضرت مولانا بر اين منوال بوده که چون میرزا ابوبکر ولد میرانشاه‌ بن امیر تیمور گورکان از سپاه فرایوسف منهزم گشته، تبریز را گذاشته به قلعه سلطانیه رفت از ولایت همدان و در گزین و قزوین سپاه جلادت آیین در هم کشیده به عزم انتقام و ستیز متوجه تبریز گشت. گویا به او رسانیده بودند که مردم تبریز فتنه‌ انگیز با قرایوسف متفقند و این فتنه‌انگیزی از جانب ایشان است. در اين اثنا مکرر ایمان مغلظ یاد کرد: اين نوبت که تبریز را در حیطه فرمان خود درآرم بعد از قتل‌ عام، خاک آن دیار را مانند گرد و غبار برانگیزانم که نه از تبریز اثر ماند و نه از تبریزیان خبر. مردم تبریز که این خبر شنیدند، از روی اضطراب و اضطرار به خدمت حضرت مولانا شتافند و صورت حال به موقف عرض آن مخدوم سوده خصال رساندند و در آن ولا مرض طاعون نیز در تبریز بوده، مردم فریاد برآوردند که از یک جانب مرض طاعون و از یک جانب اين نوع خصم حرون؛ حال این جمع شکسته‌ بال زبون چه خواهد شد؟

حضرت مولانا متفکر شده و به تبریزیان فرمودند: ای عزیزان، اين کار مشکلی است که واقع شده بی‌‌تدبر و تفکر صورتی پیدا نمی‌‌کند. اضطراب مکنید، دل به حق بندید و صبر کنید. بعد از ساعتی سر برآوردند از مراقبه و فرمودند: جانی دادن و جهانی ستاندن آسان نیست، به درگاه الهی بار یافتم. صورت حال معروض شد. قربانی طلب داشتند تا اين بلا دفع گردد، ما خود را قربان ساختیم. فردا ما از این دار فنا رحلت می‌ کنیم. نعش ما را به سرخاب می‌ برید و در حظيره بابا مزید مدفون می‌‌سازید. چون از آنجا باز می‌ گردید، لشکر میرزا ابابکر منهزم گشته به صد هزار پریشانی و بی‌سامانی به طریق گدایی به در خانه‌‌های شما واقع خواهند شد.

 

از منظر فرهیختگان

محمد مظفر حسین صبا می‌گوید: محمد شیرین، قدوه علمای عظام و زبده عرفای عالی‌ مقام است.

رضا قلی خان هدایت می‌گوید: او شیخی مجرد و عارفی موحد است. مذهبش وحدت وجود است و مشربش لذت شهود و به جز یک معنی در همه گفتارش نتوان یافت.

میرزا محمدعلی مدرس می‌گوید: وی از فحول موحدین و مشاهیر عرفا و صوفیه و شعرای با تمکین قرن نهم هجری می‌باشد که در معارف به حد کمال بوده و سری پر شور و دلی پر نور داشته است.

حافظ حسین کربلایی می‌گوید: وی را قدوة العارفین و زبدة الواصلین نامیده و گوید صیت فضایل و کمالات صوری و معنوی حضرت مولوی، مشرق و مغرب عالم را فرو گرفته و به علوم ظاهری و باطنی مسلط بوده، مصنفات شریف و اشعار لطیف وی، حرز جان و تعویذ روان عارفان جان است.

 

عروج ملکوتی 

شمس الدین محمد مغربی در سال ۸۰۹ یا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز درگذشت و در حظیره بابافرید به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

«حاج میرزا علی آقا شیرازی» (۱۳۷۵-۱۲۹۴ ق)، فقیه، حکیم، زاهد عابد، ادیب کامل و طبیب ماهر، از مفاخر علمی و عملی شیعه و از شاگردان سید محمدباقر درچه‌ای و آخوند کاشی بود.

 

ویژگی ها 

میرزا علی آقا شیرازی، در شعبان ۱۲۹۴ قمری در نجف متولد شد. پدرش حاج علی‌اکبر از شاگردان فاضل اردکانی بود و پژوهشی را در احادیث انجام داده و کتاب معروف «شرح الاربعین حدیثا فی فضیلة الصلوة علی النبی و آله صلی الله علیهم اجمعین» را نوشت.

اولین مکتب درسی میرزا علی آقا در خانه تشکیل شد و نخستین معلم پدرش بود. میرزا علی آقا در سال ۱۳۱۶ ه.ق راهی اصفهان شد و بخشی از تحصیلاتش را در مدرسه نیم آورد – واقع در انتهای بازار بزرگ اصفهان – گذراند. جاذبه معنوی مدرسان این مدرسه، خصوصا آقا سید محمدباقر درچه ای، موجب شده بود تا میرزا علی آقا به این مکان روی آورد.

زمانی که حاج میرزا علی آقا از مکتب آیت الله درچه ای استفاده می کرد، دو نام آور عرصه اندیشه آخوند ملا محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی مشغول تربیت شاگردان در میدان حکمت و فلسفه بودند، نیم قرن فلسفه ملاصدرا را در اصفهان تدریس می کردند و میرزا علی آقا نیز در درس آنان شرکت نمود. شیخ عبدالحسین محلاتی (۱۲۷۰-۱۳۱۲ ه.ق) که در مدرسه صدر اصفهان دروس خارج را تدریس می نمود، یکی دیگر از اساتید حاجی میرزا علی آقا بود.

همچنین حاج میرزا علی آقا شیرازی علاوه بر آن که از شاگردان برجسته آیت الله بروجردی محسوب می شد، رابطه ای تنگاتنگ با آن فقیه داشت و استادش از همت عالی، علو طبع و حالات اخلاقی وی بر خویشتن می بالید.

حاج میرزا علی آقا چنان در اقیانوس نهج البلاغه به غواصی پرداخت که گویی با نهج البلاغه زندگی می کرد. استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری می نویسد: «قبل از برخورد با وی، این کتاب (نهج البلاغه) را نمی شناختم… او یک نهج البلاغه مجسم بود. مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرورفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین پیوند خورده و متصل شده است…». و در جای دیگر می نویسد: «نهج البلاغه به او حال می داد و روی بال و پر خود می نشاند و در عوالمی که ما نمی توانستیم درک کنیم، سیر می داد. جمله های این کتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد می نمود. غالباً جریان کلمات نهج البلاغه بر زبانش با جریان اشک از چشمانش بر محاسن سپیدش همراه بود…».

چون میرزا علی شیرازی در قم به بیت آیت الله بروجردی وارد می‌ شد، آن فقیه فرزانه در اين اواخر با وجود کهولت سن و کسالت به مناسبت آن شناخت و علاقه‌ای که نسبت به حالات معنوی و مقامات روحانی وی داشتند جلوی ایشان می‌ایستادند و در مورد این انسان وارسته می فرمودند: خداوند او را با هم اسمش و مرا با او محشور نماید!

آیت الله مطهری می گوید: ایشان یکی از بزرگترین اهل معنایی است که در عمرم دیده ام.

دکتر رضا عالم زاده می گوید: در حرم امام رضا علیه السلام، میرزا علی شیرازی را دیدم که به من گفت: ديشب پدرت در کنار ضریح امام رضا علیه السلام از جانب من زیارت نامه خواند. بعدا متوجه شدم که آن شب پدرم از جانب ایشان زیارت نامه خوانده است.

حجت الاسلام صفوی نقل می‌ کند: زمانی، درد شکم شدیدی بر من عارض شد. نزد میرزا علی شیرازی رفتم و از ایشان طلب دعا کردم. ایشان فرمودند: مقداری شکر و نمک را در آب حل کن و میل فرما. بلافاصله پس از انجام این دستور، شفا یافتم و این را از نفس مقدس ایشان می‌دانم.

علامه حسن زاده آملی می‌ گوید: میرزا علی شیرازی حقا از اوتاد عصر ما به شمار می آمد‌‌.

 

اساتید

  • میرزا کمال الدین ابوالهدی کرباسی
  • میرزا محمدباقر حکیم‌باشی
  • شیخ الشریعه اصفهانی
  • ملا محمدکاظم خراسانی
  • سید محمدکاظم یزدی

 

شاگردان

  • مرتضی مطهری
  • رحیم ارباب
  • سید روح الله خاتمی
  • سید جلال الدین همایی
  • آیت الله مشکوة

 

عروج ملکوتی

مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی، سرانجام در بین الطلوعین روز یکشنبه هفدهم دی ماه سال ۱۳۳۴ ه.ش (۲۴ جمادی الاول ۱۳۷۵ ق)، دار فانی را وداع گفت. پیکر مطهرش را از اصفهان به قم انتقال داده، و بنابر وصیتش در جوار بارگاه حضرت معصومه سلام الله علیها و در مزار شیخان قم، دفن نمودند.

به نام آفریننده عشق

 

عبدالخالق غجدوانی (۴۹۶ – ۵۷۵ قمری)، از بزرگ‌ترين مشایخ طریقت نقشبندی و از عارفان معروف ماوراءالنهر است.

 

ویژگی ها 

وی در قریه غجدوان در شش فرسنگی بخارا به دنیا آمد و در ابتدا در بخارا به ‏تحصیل علوم پرداخت. از استادانش فقط نام «امام صدرالدین» در برخی مآخذ ذکر شده که عبدالخالق نزد او تفسیر ‏می‌خوانده است. عبدالخالق در سن بیست و دو سالگی به هنگام اقامت «خواجه یوسف همدانی» در بخارا، از او طریقت می‌گیرد و ‏پس از رفتن خواجه یوسف به خراسان، عبدالخالق به ریاضت و خلوت و مجاهدت می‌نشیند و پس از چندی به ارشاد ‏می‌پردازد. او خود وصیت ‏کرده بوده است که قبرش را عمارت نکنند. ‏‏«بهاءالدین نقشبند» خود را پرورده روحانیت عبدالخالق غجدوانی می‌دانست و متأثر از او بود. به همین جهت است که ‏طریق نقشبند، بر اساس تعالیم خواجه عبدالخالق بنیان شده است. ‏

خواجه عبدالخالق مبنای طریقه خود را بر این هشت اصل نهاده بود: هوش در دم، نظر بر قدم، خلوت در انجمن، سفر در ‏وطن، بازگشت، نگاه داشت و یادداشت. بهاءالدین نقشبند این هشت اصل را گرفت و خود سه اصل دیگر (وقوف ‏قلبی، وقوف عددی و وقوف زمانی) را به آن‌ها افزود و بنای طریقت نقشبندی، این یازده کلمه شد. ‏خواجه عبدالخالق مانند خلفای نقشبندی‌اش، از صوفیان میانه رو بود. وی مواظب سنّت و ملازم شریعت بود و نیز ذکر جهر را ‏منکر بود و ذکر را ذکر خفیه می‌دانست. عبدالخالق شعر نیز می‌سروده است. نقل است که عبدالخالق غجدوانی ذکر دل را از حضرت خضر (ع) گرفته است و حضرت خضر به او گفته است: ای جوان، در تو کار بزرگی می‌بینم. همچنین نقل است: روزی حضرت خضر (ع) نزد خواجه عبدالخالق آمد و خواجه دو قرص نان از خانه بیرون آوردند و به ایشان تعارف نمودند. حضرت خضر (ع) از آن نان تناول نکردند. عبدالخالق فرمودند: حلال است! حضرت خضر (ع) فرمود: چنین است ولی خمیر کننده آن بی‌طهارت بوده است و ما را خوردن آن روا نیست.

نقل است: گاهی اوقات پیش می‌آمد که غجدوانی یک نماز را در مکه می‌خواند و نماز دیگر را در شام! نقل است: عالمی نزد غجدوانی آمد و گفت: من چهل سال به مردم علم می‌آموزم ولی نمی‌دانم که به اخلاص بوده یا نه، اگر شما می‌دانید به من بگویید‌. عبدالخالق شبی آواز شنید: آن عالم را بگو که در این چهل سال، یک نوبت برای رضای ما علم پیاده نکردی. نقل است: عبدالخالق با عده‌ای بیرون بودند و برای رفع تشنگی و وضو به آب احتیاج پیدا کردند. عبدالخالق گفت: من به نماز می‌ایستم، آب چاه بالا می‌آید. وقتی به نماز مشغول شد، آب چاه بالا آمد و دیگران استفاده کردند. نقل است: عبدالخالق در روز عاشورا برای مریدان از معرفت سخن می‌گفت. ناگاه مردی به صورت زاهدان آمد و نشست و از خواجه پرسید: سرّ این حدیث چیست: اتَّقُوا فِراسَةَ المؤمنِ؛ فإنّهُ يَنظُرُ بنورِ الله‌‌. خواجه فرمودند: این است که زنّار را بدی و ايمان آوری! مشخص شد که آن مرد ترسا (مسیحی) بوده است. آن مرد، زنّار برید و ایمان آورد.

در برخی نقل‌ها آمده است که در جوانی، حضرت خضر (ع) بر عبدالخالق ظاهر شد و شیوه ذکر خفی را تعلیم داد. همچنین نقل است که دعاهای او موجب رفع بلا و گشایش امور می‌شد. شهرت او در منطقه به «ولیّ مستجاب الدعوه» بوده است. در نقل‌های تذکره‌ای آمده است: پیش از اظهار مرید، از نیت یا مشکل او آگاه می‌شد. همچنین شاگردی را از سفر یا معامله‌ای منع کرد که بعدها معلوم شد خطرناک بوده است.

نقل است: وقتی خواجه عبدالخالق با اصحاب به مکه می‌رفتند، در راه ماندند و اصحاب به شدت تشنه شدند. ناگاه بر سر چاهی رسیدند ولی با اصحاب دلو و رسن نبود. اصحاب به عبدالخالق گفتند: اصحاب به غایت تشنه شدند ولی دلو و رسن ندارند و به وضو ساختن نیز محتاج شده‌ایم.» خواجه فرمود: «خادم را طلب کنید‌.» خادم را طلب کردند. چون آمد خواجه فرمود: «من بر سر چاه می‌آیم و نماز می‌خوانم، آب بالا آمده تا شما بخورید و طهارت سازید.» اصحاب همه حاضر شده و به نماز ایستادند. آب بر سر آمد و وقتی همه آب خوردند، آب چاه فرو رفت. خواجه عبدالخالق فرمود: «ای یاران من، اگر شما خداوند را باور داشتید، این آب تا قیامت به انتهای چاه نمی‌رفت!»

نقل است: در ایام بهار، خواجه عبدالخالق در باغ خود کار می‌کرد و خرقه خود را که لباس تقوی بود، در گوشه‌ای گذاشته بود. حضرت خضر (ع) از راه تقرب و تبرک لباس خواجه را گرفتند و بر سر و روی خود کشیدند. خواجه عبدالخالق فرمود: «با این دست که آب حیوان گرفته باشی، لباس ما را نشاید گرفتن.» همچنین نقل است: حضرت خضر (ع) به خواجه عبدالخالق گفت: «با هم صحبت داریم.» خواجه گفت: «شما آب حیات خورده‌اید و زندگانی می‌طلبید و ما قدم در عالم فنا داریم و فنا می‌طلبیم. چگونه می‌توانيم با هم صحبت کنیم؟»

نقل است: یک روز، شخصی از راه دور نزد شیخ غجدوانی آمده بود که ناگاه جوانی خوب صورت پیش خواجه آمد و از وی دعایی خواست. پس از اینکه رفت، آن شخص پرسید: این جوان نیکو صورت که بود؟ شیخ گفت: او فرشته‌ای بود و مقام وی در آسمان چهارم بود و به سبب تقصیری که از وی سر زده بود از مقام خود پایین آمده بود. نزد ما آمد و از ما دعا خواست و خدا نیز دعای ما را قبول کرد و او را آمرزید. نقل است که هنگام وفات عبدالخالق غجدوانی، آوازی برآمد: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً. پس از وفات خواجه، ایشان را درخواب دیدند که در زیر عرش بر تختی نشسته است و فرشتگان می آمدند و از جانب خدا به او سلام می‌دادند.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: وی از اکابر اولیای ماوراءالنهر و صاحب حال، کرامت و تربیت است.

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: او از ارکان اساسی سلسله نقشبندیه است.

 

عروج ملکوتی

عبدالخالق غجدوانی در ۵۷۵ هجری قمری (و به نقلی در ۶۱۷ قمری) وفات یافت و در شهر غجدوان، در کشور ازبکستان به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

مجتبی قزوینی (۱۳۱۸ – ۱۳۸۶ قمری)، فقیه و حکیم شیعه در قرن چهاردهم هجری و از شاگردان میرزا مهدی اصفهانی و شیخ عبدالکریم حائری بود.

 

ویژگی ها 

شیخ مجتبی قزوینی خراسانی، فرزند میرزا احمد تنکابنی در سال ۱۳۱۸ قمری در قزوین متولد شد. وی تحصیلات مقدماتی را در شهر قزوین به پایان برد و بعد به همراه پدرش راهی نجف اشرف گشت و حدود ۷ سال در آن سامان مقدس بماند و از اساتید و عالمان بزرگی چون سید محمدکاظم یزدی و میرزا محمدتقی شیرازی و میرزای نائینی کسب فیض کرد. در سال ۱۳۳۷ قمری در ۱۹ سالگی به قزوین باز می‌گردد و نزد شوهر خواهر خویش، سید موسی زرآبادی به مدت دو سال به کسب معارف الهی و اخلاقی و تحصیل علوم غریبه می‌پردازد و ریشه‌های مخالفت با حکمت در وجودش شکل می‌گیرد.

پس از آن دو سال نیز به خدمت شیخ عبدالکریم حائری در قم می‌رسد و سرانجام در ۱۳۴۱ در سن ۲۳ سالگی به مشهد مشرف می‌شود و به حلقه درس میرزا مهدی اصفهانی می‌پیوندد و از محضر آقا بزرگ حکیم و شیخ اسدالله یزدی نیز در حکمت و از میرزا محمد آقازاده و حاج آقا حسین قمی در فقه استفاده می‌نماید. قزوینی از شیخ عبدالکریم حائری اجازه اجتهاد دریافت کرد. نقل شده که محمدحسین غروی اصفهانی، سید ابوالحسن اصفهانی و میرزا مهدی اصفهانی نیز اجتهاد او را تأیید کرده‌اند. وی از میرزای نائینی نیز اجازه روایت داشت. هاشم قزوینی، شیخ کاظم مهدوی دامغانی و ‌شیخ غلامحسین محامی بادکوبه‌ای را هم‌مباحثهٔ شیخ مجتبی قزوینی دانسته‌اند.

شیخ مجتبی قزوینی در عین حال که مستغرق در عوالم روحانی و معنوی بودند، هیچ‌گاه از انجام تکالیف سیاسی و اجتماعی غفلت نمی کردند و از همان ابتدای شروع نهضت امام خمینی در سال ۱۳۴۲ حکم کردند: «حاج آقا روح الله در همه زمین مرجع است و همه باید به ایشان رجوع کنند!» وی پیوسته از ایشان حمایت کامل داشتند و حتی تصویر امام خمینی را در منزل خود که محل آمد و شد روحانیون و طلاب بود، در بالای سر خود نصب کرده بودند. آن مرحوم در نهضت انقلاب ایران بسیار فعال بوده و در جهت‌دهی نهضت به سوی رهبر عظیم الشأن نهضت اسلامی ـ با وجود اختلاف فکری ـ از خود گذشتگی بسیاری نشان داد. در مشهد مقدس، رهبری حرکت طلاب حوزه در مسیر نهضت امام خمینی را عمدتاً مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی بر عهده داشت.

در ‏‎ ‎‏یکی از مسافرت ها از ایشان سوال شد: شما انقلاب را چطوری می‌بینید؟ ‏‎ ‎‏ایشان نظرش این بود که این انقلاب پیروز می‌شود و دولت سقوط ‏‎ ‎‏می‌کند و شاه نیز سقوط می‌کند؛ منتهی بعد از سقوط شاه، جنگی بین ایران و ‏‎ ‎‏اعراب وارد خواهد شد و این جنگ طول خواهد کشید و در آن جنگ‏‎ ‎‏هم ایران پیروز خواهد شد‏‏! از شیخ حبیب الله احمدی پرسیدند: اینکه مرحوم اقا سید موسی زرآبادی بعد از فوت، به فرزندان خود سر می‌زده و حتی درسی برای یکی از فرزندان داشته، صحیح است؟ فرمود: بله. گفتم: درباره میرزا مهدی اصفهانی نیز نقل شده که ایشان قبل از فوت به فرزندان و خانواده خود فرموده که اگر نترسید، بعد از فوت به شما سر می‌زنم. از شیخ حبیب الله احمدی پرسیدم: آیا این جریان درباره شما نیز صدق می‌کند؟ یعنی بعد از فوت پدر بزرگوارتان (مرحوم شیخ مجتبی قزوینی) ایشان را دیده‌اید؟ فرمودند: بله!

از فردی نقل شده است: خداوند در فردوس به ما فرزندی عنایت کرد و من مقید به عقیقه برای بچه بودم ولی بودجه آن مهیا نبود. روز ششم ولادت دیدم یکی از تجار و نزد من آمد و پاکتی به من داد و گفت: این را شیخ مجتبی قروینی فرستاده‌اند. من باز کردم دیدم کل مخارج عقیقه در آن است. یکی از مریدان شیخ نقل می‌‌کند: روزی در خانه شیخ مجتبی نشسته بودم. ایشان داشتند صحبت می‌کردند که ناگهان صحبت را قطع کردند و گفتند: فلانی هم اکنون سه نفر از سر کوچه به سمت منزل می‌آیند و دو دقیقه دیگر به منزل می‌رسند؛ برو در را باز کن. من رفتم و در را باز کردم و آن‌ها سه عالم جلیل القدر بودند. وقتی به خانه برگشتم از مرحوم شیخ سوال کردم: شما از کجا اطلاع داشتید که این‌ها می‌آیند؟ مرحوم شیخ تبسمی کرد و جوابم را ندارد.

از کرامات باهره شیخ در هنگام اقامت در فردوس، نماز باران است؛ وقتی اهالی اظهار داشتند مدت زیادی است باران نیامده و زراعت و دام از تشنگی هلاک می شوند، ایشان گفتند: فردا بعد از نماز جماعت همراه جمعیت به طرف خارج شهر برای نماز می‌رویم. تعدادی بره و بزغاله هم بیاورید. روز موعود بعد از نماز جماعت، مرحوم حاج شیخ و مردم با پای برهنه رفتند به خارج شهر و در زمین مسطحی که معروف به بند میرزا تقی بود جمع شدند. مرحوم شیخ فرمودند: برّه ها، بزغاله‌ها را و اطفال شیرخوار را از مادرانشان جدا کنید. وقتی آن‌ها را جدا کردیم، صدای ضجه و ناله گوسفندان و اطفال بلند شد. در همان حال ایشان به نماز ایستادند و پس از اتمام نماز فرمودند: ای مردم! به منازل خود برگردید. هنوز مردم به فلکه و میدان نرسیده بودند که طوفان شدیدی وزید و بعد از آن هم باران مفصلی آمد.

شیخ مجتبی قروینی می‌گوید: در زمان رضاشاه از صحن مطهر امام رضا (ع) عبور می‌کردم که دیدم پیرمردی نشسته و قرآن می‌خواند. مردی از متجددین، با کفش زیر دست این پیرمرد زد به‌ طوری که قرآن کریم روی زمين افتاد و خطاب به پیرمرد گفت: این کتاب به چه درد تو می‌خورد که نشسته‌ای و آن را می‌خوانی؟ از این کتاب چه کاری برمی‌آید؟ من از دیدن اين منظره و توهین بزرگ به قرآن کریم چنان عصبانی شدم که جلو رفتم و گفتم: چرا این کار را کردی؟ الان به تو می‌فهمانم که از اين کتاب چقدر کار ساخته است. اين را گفتم و آیه‌ای را از دلم خطور دادم. هنوز نخوانده بودم که مردک دستش را به دلش گرفت و گفت: الان می‌میرم، نجاتم بده! اشاره‌ای کردم تا به حالت اول برگشت و سپس فرار نمود‌.

شخصی نقل می‌کند: یک روز به وسیله ماشین به همراه حاج شیخ به مسافرت می‌رفتیم. در بین راه باران و برف شروع می‌شود و در آن سرمای شدید، برق ماشین ناگهان قطع می‌شود. ما در وسط بیابان و آن هوای سرد و با وجود هزاران خطری که ما را تهدید می‌کرد، متحیر بودیم که چه کار کنیم؟ در آن لحظه حاج شیخ سوال کردند که چه شده؟ گفتیم برق ماشین قطع شده است. ایشان گفتند: ناراحت نباشید؛ دقایقی بعد گفتند الان ماشین را روشن کنید. من ماشین را روشن کردم و دیدم برق ماشین درست شده و ماشین کاملا سالم است.

سید جعفر سیدان خراسانی می‌گوید: غده‌ای در گردنم پیدا شده بود و به طبیب مراجعه کرده و مشغول معالجه بودم. مرحوم استاد که متوجه این امر شده بودند، پس از درس فرمودند: چه شده است؟ جریان را به ایشان عرض کردم. ایشان فرمودند: ایشان انگشت خود را اطراف غده کشیدند و آیه و دعایی خواندند. از محضر ایشان برخاستم و چند قدمی که از منزلشان دور شدم، احساس کردم که آن غده وجود نداره و بهبود یافته‌ام.

شیخ مجتبی قروینی شبی خواب می‌بیند که در عالم رویا کاغذی به ایشان می‌دهند که در اطراف آن آیاتی نوشته شده است و وسط آن نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحیم و در آخر کاغذ نوشته شده: «الاربعين». ایشان خوابشان را برای میرزا مهدی اصفهانی نقل می کند و مرحوم میرزا متأثر می‌شود و می‌گرید و خواب را چنین تعبیر می‌کند: «آیات قرآن» و «بسم الله» حقایقی از بطون قرآن است که به شما خواهد رسید اما «الاربعین» آخر کاغذ اشاره به زمانی دارد که شما خدمت امام زمان (عج) می‌رسید. حاج شیخ می گفتند از زمان این تعبیر، من همواره انتظار آن هنگام را انتظار می‌کشیدم تا  اینکه ایشان را زیارت کردم و در همان نگاه اول آن وجود مبارک را شناختم و چون به ایشان نزدیک شدم آغوش باز کردند و مرا در آغوش گرفتند.

یکی از شاگردان ایشان می‌گوید: در ایامی که در درس اشارات استاد می‌رفتم غده‌ای در گردنم پیدا شده بود که فکرم را مشغول کرده بود. به طبیب مراجعه کرده و معالجه می‌نمودم. یکی از روزها که در درس، در محضرشان بودم، مکرّر دست خود را بر آن غده می‌گذاردم. مرحوم استاد پس از درس فرمودند: چه شده است؟ جریان را به ایشان عرض کردم. ایشان فرمودند: نزدیک بیا، آنگاه انگشت خود را اطراف غده کشیدند و آیه شریفه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» را بعد از استعاذه قرائت کردند. سپس جمله‌ای را هم که نفهمیدم خواندند. به خوبی در خاطرم هست که از محضر ایشان برخاستم و چند قدمی که از منزلشان دور شدم احساس کردم که آن غده وجود ندارد و کاملاً بهبود یافته‌ام.

نقل است: یکی از دوستان مرحوم حاج شیخ به نام میرزا اسدالله اسکندری با همسرش عازم سفر حج می‌شود. برای خداحافظی نزد حاج شیخ می آید و درخواست می‌کند که دستوری به من یاد دهید تا در سفر اگر مشکلی پیش آمد استفاده کنم. ایشان دستوری به مرحوم اسکندری می آموزند. مرحوم اسکندری به سفر می‌رود و در هنگام مراجعت، گذرنامه ایشان گم می‌شود. خیلی ناراحت می‌شود که یک‌باره به یاد دستور حاج شیخ می‌افتد. آن را انجام می‌دهد و مراجعه به سفارت می‌کند. ده ها هزار گذرنامه در قفسه ها چیده بوده است. از مسئولین گذرنامه درخواست می‌کند و التماس زیاد که اجازه دهید گذرنامه‌ها را بررسی کنم، شاید گذرنامه گم شده‌ام را پیدا کنم. اعضای سفارت با تمسخر و بی‌اعتنایی می‌گویند: نگاه کن! مرحوم اسکندری از بین آن همه گذرنامه، یک گذرنامه را بیرون می‌آورد و می‌بیند گذرنامه خودش است!

آیت‌الله محمد واعظ‌ زاده خراسانی می‌گوید: در مسائل الهی و معرفتی، گویا عالم غیب برای استاد روشن بود. اگر کسی با نیت غیرصادق وارد درس می‌شد، بدون اینکه سخنی بگوید، استاد او را متوجه می‌کرد و حالش عوض می‌شد. گفته‌اند در برخی جلسات درس، پیش از آن‌که شاگرد سؤال کند، ایشان پاسخ همان سؤال را شروع می‌کرد؛ و وقتی شاگرد شگفت‌زده می‌شد، لب‌خند می‌زد و می‌گفت: «پاسخ، پیش از پرسش در دلِ حقیقت بود.»

نقل است: صبیه مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی، در یکی از زمستان‌های سرد، زمانی که از منزل خارج می‌شود، در بین راه، یخبندان زیاد باعث سر خوردن و زمین خوردن ایشان می‌گردد. در اثر زمین خوردن، دست او می‌شکند و به شکسته بند مراجعه می‌کند و مدتی دست او بسته می‌ماند. برای خانمی خانه‌دار بسیار مشکل است که با این وضع امور زندگی را سر و سامان دهد. روز دیگری برای تهیه مایحتاج از منزل خارج می‌شود و برای مرتبه دوم زمین می‌خورد و دست شکسته‌اش دوباره می‌شکند. به شکسته بند مراجعه کرده و دوباره دست شکسته‌اش را می‌بندد، اما درد و ورم دست او زیاد بوده است.

روزی با ناراحتی فرزند خود را پیش هم منزل خود، آقای میرزا محمدحسین سروقدی می‌گذارد و می‌گوید: کمی می‌خواهم استراحت کنم، لطفاً بچه را نگه دارید. ایشان بچه را نگه می‌دارد و شریفه خانم (دختر حاج شیخ) می‌خوابد و در عالم خواب پدر بزرگوار خود را می‌بیند. مرحوم شیخ سؤال می‌کند که حال شما چه طور است ؟ صبیه با عصبانیت می‌گوید: شما که از ما خبر نمی‌گیرید! می‌بینید که چه مشکلاتی داریم. ایشان لبخندی می‌زنند و می گویند: دست تو که چیزیش نیست، خوب شده! از خواب می‌پرد و نگاهی به دست می‌کند‌. می‌بیند ورم دست او از بین رفته و دست شکسته اش خوب شده و باند شکسته بند در دست او بالا و پایین می‌رود! از خوشحالی با عجله پیش آقای سروقدی می‌آید و می‌گوید الان حاج شیخ (پدر) را درخواب دیدم و نظری به دست من کردند و شفا گرفتم. آقای سروقدی می‌گویند: این کارها از پدر شما بعید نیست، ایشان از این امور بسیار داشتند!

 

از منظر فرهیختگان

آیت‌ الله خامنه‌ای می‌گوید: آن مقام علمی، آن قدس، آن معنویت، آن جوهره ارزشمند روحی که بنده مکرر گفته‌ام، نظیر آن را در بین همه بزرگان و علمای شیعه، شاید من یک مورد دیگر داشته باشم. آن فلز گران‌بها و جوهر روحی این مردِ بی نظیر، موثر بود.

سید عباس سیدان خراسانی می‌گوید: ایشان از نوابغ روزگار و نوادر دهر بودند و قدر ایشان شناخته نشده است.

آیت الله بهجت می‌گوید: شیخ مجتبی قزوینی از بندگان خاص خدا بود.

سید عبدالاعلی سبزواری می‌گوید: شیخ مجتبی قزوینی، فقیهی الهی و عارفی ربانی است که عقل و عشق را به نهایت رسانده؛ او از مردان خدا بود، نه از مدعیان فلسفه و عرفان.

میرزا جواد آقا تهرانی می‌گوید: استاد ما، شیخ مجتبی قزوینی، کسی است که هیچ سخنی نمی‌گوید مگر آن که از سر شهود و علم حضوری باشد.

 

آثار

بیان الفرقان (به فارسی) در ۵ جلد؛ مهم‌ترین اثر بر جای مانده آیت الله قزوینی است که به بررسی توحید، معاد، نبوت و امامت از منظر قرآن کریم می‌پردازد. رساله‏ ای در معرفه النفس؛ شامل: بیان نظریه ارسطویی و نقد آن؛ نظریه «مادیة الحدوث بودن نفس» و نقد آن؛ نظریه مادیین درباره نفس و نقد آن؛ و سرانجام تبیین معرفة النفس قرآنی.

 

شاگردان

  • سید علی خامنه‌ای
  • سید علی سیستانی
  • سید جمال الدین استرآبادی
  • محمدباقر ملکی میانجی
  • سید حسن ابطحی
  • شیخ ابوالقاسم خزعلی
  • سید عباس سیدان
  • محمد واعظ‌زاده خراسانی
  • شیخ عبدالنبی کجوری
  • سید محمود مجتهدی

 

عروج ملکوتی

شیخ مجتبی قزوینی پس از سال‌ها تلاش و کوشش در راه دین، در روز دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۴۶ شمسی، پس از تحمل یک بیماری طولانی درگذشت. پیکر ایشان در حرم مطهر امام رضا (ع) در صحن عتیق (رواق دارالحجه فعلی) به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

علی‌ اکبر مرندی (۱۲۷۶ – ۱۳۷۳ شمسی) فرزند ملا علی، مجتهد و عارف شیعه و از شاگردان سلوکی سید علی قاضی بود.

 

ویژگی ها 

میرزا علی اکبر مرندی در سال ۱۳۱۴ قمری در خانواده‌ای بسیار متدین و متقی، در شهرستان مرند چشم به جهان گشود. وی آموزش‌های اولیه را در محضر پدرش سپری کرد، اما دیری نپایید که از نعمت وجود ایشان محروم شد. او ۶ ساله بود که خبر غرق شدن پدرش در خزینه حمام، قلبش را جریحه‌دار ساخت. او پس از رحلت پدر، دروس مرسوم آن عصر را نزد شیخ محمدحسین رفیعیان و شیخ باقر مجتهدی مرندی، به بهترین وجه آموخت و برای ادامه تحصیلات و طی مراحل عالی حوزوی، به حوزه علمیه تبریز عزیمت کرد و با جدیت و پشتکار تمام و علاقه وصف ناپذیر، به کسب علم پرداخت و محضر علمای نامی آن عصر را درک کرد؛ از جمله آیت الله ابوالحسن انگجی که آیت الله مرندی، عمده تحصیلاتشان در تبریز محضر ایشان بود.

آیت الله مرندی با سختی و مشکلات فراوان در تبریز به تحصیل ادامه می‌داد. وی مورد توجه خاص استادان آنجا قرار گرفته بود. با این که حوزه‌ علمیه تبریز در سطح بالای علمی و معنوی قرار داشت، ولی با این همه، آوازه حوزه علمیه نجف، هر طلبه مشتاق را به خود فرا می‌خواند و این آرزو با امکانات آن روز مشکل می‌نمود، به خصوص وضع مالی و معیشتی آیت الله مرندی این آرزو را امکان ناپذیر ساخته بود. اما از آنجا که همه توفیقات از خداست، این توفیق بزرگ، نصیب این بزرگوار شد و ایشان به نجف اشرف مشرّف شد. وی در تبریز از آیت‌ الله انگجی، در فقه بهره برد و در سال ۱۳۰۴ شمسی راهی نجف گردید و در آنجا با علامه طباطبایی و برادرش سید محمدحسن الهی طباطبایی به مدت ده سال هم حجره بود. آیت الله مرندی با آیت الله خویی هم‌ دوره بود. الفت و ارادت خاص بین آن دو زبانزد خاص و عام بود. مشهور است که آیت الله مرندی سبب آشنایی و ارتباط آیت الله خویی با آیت الله آقا میرزا علی قاضی بوده است.

آیت الله مرندی از سال ۱۳۴۲ شمسی همراه و همگام با نهضت امام خمینی بود. او هنگام تبعید امام به ترکیه، طی اعلامیه‌ای از ایشان دفاع کرد. افرادی که در این راستا تلاش می‌کردند، همیشه مورد حمایت ایشان قرار می‌گرفتند. حجت الاسلام رحمتی می‌گوید: یکی از دوستان ما مرحوم حاج اسرافیل رزاقی بود که آیت الله مرندی به شوخی به ایشان امّ الاخبار می‌گفتند و ایشان اطلاعات گسترده‌ای از اوضاع و احوال تحولات سیاسی داشت و به طور مرتب اخبار مهم سیاسی و اعلامیه‌های علما به خصوص حضرت امام راحل را خدمت آقا می‌رساند و ایشان نیز مورد علاقه و حمایت آقا بود. با اوج گیری انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۶ و پیروزی آن در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷، آیت الله مرندی، نقش اساسی در به صحنه کشاندن مردم و حمایت از تشکیل و تثبیت حکومت اسلامی داشت. پسر بزرگ ایشان می‌گوید: «در حرکت‌هایی که در شهر انجام می‌گرفت، مردم همین که می‌ فهمیدند آقا اطلاعیه داده‌اند، جمعیت به طور گسترده از اطراف به مرند سرازیر می‌شدند و در تظاهرات شرکت می‌کردند.»

علی اکبر مرندی می‌گوید: من در نجف اشرف در حجره خود نشسته بودم و افکارم را متمرکز کرده بودم و درباره کیفیت عالم برزخ فکر می‌‌کردم. ناگهان دیدم یک هلو در دست دارم و مشغول خوردن آن هستم. بسیار لذت بخش بود و چنین هلویی در طول عمرم ندیده بودم، با اینکه اصلا فصل آن میوه نبود. حاج آقا سید حمید حسین فرمودند: اخوی اینجانب، حاج آقا سید رضا که از شاگردان و ارادتمندان آیت‌ الله مرندی بودند نقل می‌کردند: روزی میرزا علی اکبر آقا در مسجد کوفه مشغول نماز شده بودند. در حال تعقیبات نماز، حالت تخلیه به ایشان روی می‌دهد و می‌بیند خودش از بغل دارد خود را تماشا می‌‌کند. یکی از اهالی روستای بهرام می‌‌گفت: من مرتب در نماز آیت‌ الله مرندی شرکت می‌‌کردم ولی بعد از نماز با شتاب می‌‌رفتم تا به ماشین برسم. روزی آیت الله مرندی درمورد خواندن نوافل تأکید فرمودند و من هم در این خصوص و نحوه خواندن نوافل از ایشان سوالاتی کردم. ناگهان به ساعتم نگاه کردم و دیدم فقط دو دقيقه به حرکت ماشین مانده است و من باید مسافت زیادی را طی کنم تا به ماشین برسم وگرنه جا می‌‌مانم.

لذا با سرعت هر چه تمام‌تر حرکت کردم و دوان دوان به سوی ماشین رفتم که ناگهان پس از طی مسافت زیادی دیدم دستی مرا متوجه خود ساخت. وقتی برگشتم، با کمال تعجب آیت‌ الله مرندی را دیدم که فرمود: محمد آقا! نافله صبح را بعد از نماز صبح هم می‌شود خواند. فردا خدمت آیت‌ الله مرندی رسیدم و به حاج آقای فقهی عرض کردم چنین مسأله‌ای دیروز رخ داده است  و نمی‌‌توانم به خودم بقبولانم که آیت الله مرندی با آن کهولت سن و کسالت، همپای من بياید و اگر چنین چیزی هم بود، مردم همه در مسجد و خیابان متوجه می‌‌شدند. بالاخره ایشان چگونه به من رسید؟ حاج آقای فقهی فرمود از خود آیت الله مرندی بپرس. وقتی ماجرای دیروز را عرض کردم، آیت الله مرندی فرمود: محمد آقا! من طی کردم. نقل شده است که دعای آیت الله مرندی به‌ طور مکرّر در مشکلات مردم، بیماری‌ها و گرفتاری‌های شدید مستجاب می‌شد. افراد بسیاری از دستگیری‌ها و گره‌گشایی‌های معنوی مرتبط با دعا یا توصیه‌های ایشان سخن گفته‌اند. از جمله مواردی که به کرّات درباره ایشان گفته شده، آگاهی از حال باطنی افراد بدون اینکه حرفی بزنند و پیش‌گوییِ دقیق از نتیجه برخی کارها یا آینده‌ی اخلاقی شاگردان است.

یکی از ارادتمندان ایشان نقل می‌کند که آیت الله حجت می‌فرمود: با آیت الله مرندی به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف شده بودیم که ناگهان در حرم دیدیم آیت الله حجت با اشتیاق تمام به دیدار آیت الله مرندی آمد و با اصرار از ایشان خواست تا به منزلشان برویم. هنگام نماز هم آیت الله حجت آن قدر اصرار کرد تا اینکه آیت الله مرندی، امامت جماعت آن روز را پذیرفت و به نماز ایستاد و آیت الله حجت و همه مردم به ایشان اقتدا کردند. بعد از نماز، آیت الله حجت دست‌هایش را بلند کرد و گفت: «خدایا شکر که توانستم به این آرزوی دیرینه خود برسم و نماز را به آیت الله مرندی اقتدا کنم.» یکی از ارادتمندان آیت الله مرندی نقل می‌کند: «بنده بعد از نماز، خدمت آیت الله بهجت رسیدم. عرض کردم: حضرت عالی آقای مرندی را می‌شناسید؟ فرمودند: کدام مرندی؟ میرزا علی اکبر آقا. گفتند: چطور مگر، چه شده؟ گفتم: سلام رساندند و فرمایشاتی داشتند که باید خدمتتان عرض کنم. گفتند: سلام ایشان یک دنیا برای من ارزش دارد. در خطّه آذربایجان، کسی مهذب‌تر از میرزای مرندی نیست؛ وجود ایشان برکتی است برای آذربایجان و شیعیان آن منطقه.»

فرزند ایشان می‌گوید: «چند روز بعد از عید نوروز بود که در کنار آقا نشسته بودم ولی ایشان هیچ حال نداشتند. به من فرمود: جواد! من سه چهار روز مهمان شما هستم!» آقا ترسشان از خدا خیلی زیاد بود و همیشه در تفکر و در حال ذکر بودند. اواخر عمرشان این دعا و ذکر، جلوه بیشتری پیدا کرده بود. اکثراً ذکرشان کلمه طیبه «لا اله الا الله» بود. این اواخر متوجه شدم که آهسته ذکرهایی می‌گویند. من شبانه روز در محضرشان بودم. دیدم آقا استغفار می‌کنند. یک روز دیدم آرام زمزمه می‌کند: «ظلمت نفسی فاغفر لی!» آیت الله شیخ حسن صانعی می‌گفت: «من به دو شخصیت دل بسته‌ام؛ یکی حضرت امام خمینی و دیگری آیت الله مرندی.» آیت الله خویی فرموده بود: اگر کسی از نجف به قصد زیارت آیت الله مرندی به مرند برود، ارزش دارد.

 

اساتید

  • سید ابوالحسن اصفهانی
  • محمدحسین نائینی
  • شیخ علی ایروانی
  • آقا ضیاء‌الدین عراقی
  • محمدحسین غروی اصفهانی
  •  سید حسین بادکوبه‌ای

 

عروج ملکوتی 

آیت الله مرندی در ساعت ۳ بامداد روز سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۷۳ شمسی (که همیشه در آن موقع برای نماز شب برمی‌خاست) روح بلندش از عالم ناسوت به عالم ملکوت برخاست. پیکر ایشان در امامزاده سید احمد، در مرند به خاک سپرده شد.