نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی (۱۴۴ – ۲۴۰ قمری)، معروف به احمد خضرویه، از مشایخ متصوفه خراسان و از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه، آن متصرف طریقت، آن متوکل به حقیقت، آن صاحب فتوت شیخی، احمد خضرویه بلخی رحمة الله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب می‌رفتند و بر هوا می‌پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابوتراب صحبت داشته بود و ابوحفص حداد را دیده بود.

نقل است است: دزدی در خانه او آمد و بسیار بگشت اما هیچ نیافت؛ خواست که نومید بازگردد. احمد گفت: ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهیدست از خانه ما بازنگردی. برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد. شیخ گفت: بگیر این جزای یک شبه نماز توست. دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم، یک شب از برای خدا کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدا بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت: احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین، آن گردون را فرشتگان می‌کشیدند در هوا. گفتم شیخا بدین منزلت به کجا می‌پری؟ گفت به زیارت دوستی. گفتم تو را با چنین مقامی به زیارت کسی می‌باید رفت؟ گفت اگر من نروم او بیاید؛ درجه زائران او را بود نه مرا.

در تذکرة الاولیاء آمده است: روزی آتشی عظیم در بازار بلخ افتاد. مردم هراسان نزد ابوحامد رفتند. او گفت: «اگر در میان شما یک نفر با دلِ پاک هست، خدا آتش را خاموش کند.» هنوز سخن تمام نشده بود که آتش فرو نشست. این رخداد را یکی از بارزترین کرامات او دانسته‌اند. بسیاری از شاگردانش نقل کرده‌اند که خضرویه با دیدن چهرهٔ یک شخص، از حال درونی او خبر می‌داد. گفته‌اند: «فراست او چون آینه بود؛ آنچه در دل داشتی، او بی‌آنکه بپرسی‌ات، می‌گفت.»

نقل است: یک‌ بار در خانقاهی می‌آمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ. به وظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه به باطن با او انکار کردند و با شیخ خود می‌گفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد به سرچاه آمد و دلوش در چاه افتاد و او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت: فاتحه‌ای بخوان تا دلو از چاه برآید. شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ احمد گفت: اگر تو نمی‌خوانی اجازه ده تا من بخوانم. شیخ اجازه داد. احمد فاتحه بخواند و دلو به سر چاه آمد. شیخ چون آن بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد؟ گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم.

نقل است: وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد، شیخ هفتاد شمع برافروخت. درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی‌آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر غیر خدا برافروخته‌ام تو آن را بازنشان. آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می‌ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست خاموش کند. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی. می‌رفتند تا به در کلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند، اصحاب او را مهتر گفت: درآیید. ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور! گفت: دوستان با دشمنان نخورند. گفت: اسلام عرضه کن. پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد! از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.

در منابع آمده که کسی هدیه‌ای گران‌بها نزد او آورد. ابوحامد گفت: «ما را با آنچه ما را از حق بازدارد، کاری نیست.» گفته‌اند همان دم هدیه از دست مرد افتاد و شکست؛ و مردم آن را علامتی از نفوذ کلام معنوی او دانستند. در حکایات نیشابور آمده است که خضرویه حتی برای یک روز قوت و توشهٔ خود را ذخیره نمی‌کرد. می‌گفت: «توکل آن است که جز خدا را نادیده بگیری.» نقل است هر بار که غذایی نداشت، در همان روز کسی برای او طعام می‌آورد. نقل است: مردی نزد او آمد تا حاجتی بگوید. احمد پیش از سخن او گفت: «آنچه در دل داری، روا شد.» و همان روز حاجت مرد برآورده شد. همچنین درباره شاگردی که نیت پنهانی داشت و نزد او آمد، گفت: «این نیت چون خار در جان توست.» و شاگرد با گریه اعتراف کرد. گاهی در سفر، از رخدادهایی که هنوز واقع نشده بود خبر می‌داد.

چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بود و در نزع افتاد. غریمانش به یک‌ بار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می‌بری و گرو ایشان جای من است و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می‌ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان. در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند. همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. از ابوحفص حداد پرسیدند: از این طایفه، که را دیدی؟ وی گفت: هیچ کس را ندیدم بلند‌همت‌تر و صادق احوال‌تر از احمد خضرویه. اگر احمد نبودی، فتوت و مروت پیدا نگشتی.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: ابوحامد خضرویه، پاک‌دلی بود که از دنیا جز نامی ندانست. صفایش همچون آب زلال بود و توکلش چون کوه استوار. او را در صدق و ورع، نظیر نبود.

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: در خراسان، دلِ کمتر کسی چون دلِ ابوحامد روشن بود. نظر او، دل‌های مرده را زنده می‌کرد.

هجویری می‌گوید: سرهنگ جوانمردان و آفتاب خراسان ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی به علو حال و شرف وقت مخصوص بود و اندر زمانه خود، مقتدای قوم و پسندیده خاص و عام بود.

بایزید بسطامی می‌گوید: استاد ما احمد (خضرویه) است.

ابو حفص حدّاد نیشابوری (استاد او) می‌گوید: احمد خضرویه، شاگردی بود که در توکل از استاد پیشی گرفت. هرچه می‌دانم از صدق و صفا، از او آموختم.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: صاحب کرامت و صاحب حال بود. ورع او مثال نداشت و در مکاشفه صادق بود.

 

عروج ملکوتی

خضرویه در سال ۲۴۰ قمری در زمان متوکل در سن نود و پنج سالگی در زادگاه خود (بلخ) وفات یافت.

 

به نام آفریننده عشق

 

محمدهادی تألهی همدانی (۱۳۲۱ – ۱۴۱۷ قمری)، فقیه، عارف و از اساتید معاصر حوزه علمیه همدان بود.

 

ویژگی ها

وی در شب جمعه پنجم شوال سال ۱۳۲۱ قمری (۱۲۷۹ شمسی) در خانواده‌ای روحانی در همدان متولد شد. پدرش مرحوم آیت‌ الله شیخ مرتضی تألهی، از بزرگان عصر خود به شمار می‌رفت. ایشان در تقوا، فقاهت، حکمت، فلسفه و عرفان صاحب‌نظر بود. اجداد محمدهادی، همگی از اهل فضل و کمال و متوطن در همدان بودند. آیت‌ الله تألهی همدانی، به علت اینکه تنها فرزند ذکور خانواده بود، بعد از وفات پدر بزرگوارش، سرپرستی خانواده را بر عهده گرفت؛ لذا نتوانست به خارج از همدان و به مراکز علمی آنجا عزیمت نماید. بنابراین کلیه تحصیلاتش را در همدان گذراند.

تألهی همدانی، مقدمات و سطح دروس حوزه را نزد پدر و عموی خود گذراند و سپس سال‌های متمادی به تحصیل و تدریس در مدرسه زنگنه همدان مشغول شد. علاوه بر این، از بزرگانی که در گوشه و کنار شهر می‌زیستند بهره گرفت. از مهم‌ترین اساتیدش، مرحوم آیت‌ الله حاج میرزا علی‌آقا خلخالی بود که از علما و بزرگان نجف اشرف و مورد تأیید آیات عظام، اصفهانی و نائینی به شمار می‌رفت. محمدهادی از آیت الله خلخالی بهره‌های فراوانی برده و با وی مأنوس بود و در بیشتر اوقات در نماز جماعت ایشان حاضر می‌شد. ایشان همچنین از مرحوم آیت‌الله حاج سید علی نجفی که از شاگردان مبرز آخوند ملا حسینقلی همدانی بودند، استفاده نمود. او در مسیر سیر و سلوک، سال‌ها نزد آیت‌ الله شیخ علی گنبدی کسب فیض کرد.

آیت‌الله تألهی، مراتب علم و تقوا را چنان با شوق و شتاب طی کرد که مورد تجلیل عالمان ربانی و پویندگان مسیر حقیقت قرار گرفت، تا آنجا که از آیات عظام محمدحسین نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی و عبدالهادی حسینی شیرازی اجازاتی دریافت نمود. آیت الله حسن زاده آملی برای شرکت در همایش بزرگداشت مرحوم آیت الحق ملا حسینقلی همدانی، به همدان آمده بودند. حال آیت الله تألهی مساعد نبود؛ اما با وجود کسالت این دیدار را پذيرفتند. علامه حسن زاده آملی ابتدا عرض کردند: آقا از بزرگان و اساتیدتان بفرمایید و بعد درخواست نصیحت کردند. ایشان فرمودند: زیره به کرمان بردن است.

بالاخره قبول کردند. کمی از اساتیدشان آیت الله شیخ مرتضی تألهی، آیت الله میرزا علی آقا خلخالی و آیت الله سید علی عرب فرمودند. سپس کمی درباره «ذکر» سخن گفتند و اینکه انسان دائما باید ذاكر باشد و باید عالم را محضر حق تعالی ببیند و پیرامون این موضوع مطالبی را بیان فرمودند. در بین سخنان ایشان، آیت الله حسن زاده می‌فرمودند: آمنتُ… آمنتُ… .

آیت الله حسن زاده بسیار به وجد آمده بودند و گویی شوق، وجودشان را فراگرفته بود. دستان آیت الله تألهی را در دست گرفته بودند و نوازش می‌کردند و می‌فرمودند: آقاجان! شما از اوتاد هستید، شما به مقام عندیت رسیده‌اید. برکت‌ها به (خاطر) وجود شما به ما می‌رسد. وقتی برای پذیرایی میوه و چای آوردند، علامه حسن زاده دو میوه برداشتند و فرمودند این‌ها را برای تبرک با خود می‌برم. آیت الله تألهی با اینکه کسالت داشتند و پله‌های خانه زیاد بود، ولی آن همه پله را پایین آمدند و تا درب خروجی منزل، آیت الله حسن زاده را بدرقه فرمودند. بعد از این دیدار، به همراه آیت الله حسن زاده به دیدار یکی دیگر از بزرگان و مشاهیر عرفان همدان رفتیم. وقتی از منزل ایشان بیرون آمدیم به آیت الله تألهی اشاره کردند و سه بار فرمودند: آن شیخ… آن شیخ … آن شيخ.

محمد حسن معزی تهرانی می‌گوید: روزی به همراه آیت الله معزی تهرانی برای دیدن ایشان از قم به همدان آمدیم. اولین ملاقات این دو عارف وارسته با یکدیگر بود. در همان جلسه اول حدود دو ساعت با هم در خلوت گفتگو کردند. بعد از دیدار، دیدم قبای آیت الله معزی از گریه خیس شده بود. بعد فرمودند: چرا ما دیر به ایشان رسیدیم؟ پس از این دیدار، گفتم: بیایید به مقبره بوعلی سینا برویم. گفتند: بوعلی را دیدم. گفتم: به مقبره باباطاهر برویم. گفتند: او را هم دیدم. بعد فرمودند: همه را در ایشان دیدم.

آیت الله انصاریان می‌گوید: همان سال، بنده برای بازدید به منزل ایشان رفتم و نمی‌دانستم در چه منزلی زندگی می‌کنند. وارد شدم و دیدم منزلی است که از همه زر و زیورهای دنیا خالی است. فقط یک فرش معمولی پهن بود و در و دیوار آجری و رنگ پریده و اتاق هایی با تیر چوبی و خانه‌ای محقر بود. من همان‌جا گفتم: اگر کسی ایشان را ببیند، کاملا طبق روایاتی است که برای ما از زندگی حضرت مسیح بیان شده است، انسان یاد زندگی عیسی بن مريم (ع) می‌افتد.

نقل است: خانمی از اهالی روستای علی آباد همدان، برادر زاده جوانی داشت که معتاد شده بود. شدت اعتیاد این جوان آنقدر زیاد بود که نه توانی در جسم داشت، نه صحتی در مزاج و نه قدرتی برای کار. با سر و روی آلوده در روستا پرسه می‌زد. این خانم از دیدن وضعیت برادرزاده جوانش خیلی نگران و ناراحت بود. تصمیم می‌گیرد او را محضر آیت الله تالهی در همدان ببرد. وی نقل می‌کرد: با برادرزاده‌ام وارد منزل آیت الله شدیم. عرض کردم: آقا این جوان را آورده‌ام، بلکه شما آدمش کنید. آیت الله لبخندی زدند و فرمودند: بگو بیاید نزدیک من بنشیند. جوان کنار ایشان نشست و آیت‌ الله لب مبارک را نزدیک گوش او بردند و چند جمله دم گوش او صحبت کردند. سپس با لبخندی پر از مهربانی رو به من کرده و فرمودند: آدم شد. آن جوان نیز بعد از آن اتفاق ذره‌ای از اعتیاد در بدنش نماند و به کلی تغییر کرده و انسان دیگری شد.

در دوران جنگ تحمیلی، رزمندگان پیش از اعزام به جبهه، برای شنیدن موعظه و کسب آمادگی معنوی خدمت ایشان می‌رسیدند. روزی با تعدادی از رزمندگان خدمت ایشان رسیدیم. هنگام خداحافظی معظم له فرمودند: خوشا به سعادت شما؛ بعد در بین جمعیت به سمت یکی از بسیجی‌ها رفتند و دست برشانه او گذاشتند و فرمودند: «شما مسافرید؛ به مقصد که رسیدید، سلام ما را هم به اهل مقصد برسانید.» بعدها از بین آن رزمندگان، همان فرد به شهادت رسید. آقای دریایی نقل می‌کند: روزی در منزل نوه آیت الله حسین فاضل نشسته بودیم. ناگهان آیت الله تألهی از جا برخاستند و فرمودند: الآن زلزله می‌شود. بعد از دقایقی زلزله رخ داد. ایشان فقط می‌گفتند: لاحول و لا قوة الا بالله.

یکی از طلاب می‌گوید: روزی با عجله سمت منزل ایشان حرکت کردم که به موقع به درس برسم. ماشین را جایی پارک کردم که مناسب نبود و هزار تومان جریمه شدم. خدمت آقا رسیدم. ایشان فرمودند: در جیب من ۱۵۰۰ تومان است. هزار تومان ر برای خودت پردان ۵۰۰ تومان‌ هم به فلانی بده. نقل است: مرحوم آقا در حیات منزل، مرغ و خروس نگهداری می‌کردند. یک روز یکی از مرغ‌ها مریض شد. آقا که طاقت ناراحتی و رنج کشیدن حتی حیوانات را هم نداشتند، چند دانه انار به آن مرغ دادند و آن مرغ هم خوب شد.

شخصی می‌گوید: روزی به منزل آیت الله تألهی رفتم. به من انگور تعارف کردند. انگور برای من ضرر داشت و سال‌ها بود که انگور نمی خوردم؛ از طرفی هم نمی خواستم از امر ایشان سرپیچی کنم. عرض کردم: آقا انگور نمی خورم. فرمودند: این بار را بخورید. به احترام ایشان انگور را برداشتم و خوردم. از آن به بعد ضرر انگور از من برداشته شده و دیگر ضرری برای من ندارد. تألهی همدانی می‌گوید: نوجوان که بودم، مادرم مرا برای نماز شب بیدار کرد و گفت: وقت نماز شب است، برخیز. برخاستم دیدم بانویی در حالیکه چادر سفیدی بر سر داشت از روی دیوار منزل عبور کرد. صدا زدم: مادر کجا؟ مادر سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: هادی خواب دیده‌ای؟ ناگهان برگشتم ببینم آن بانوی سفید پوش کیست؟ دیدم به سمت آسمان رفت.

مردم محله جولان (محل سکونت آقا در همدان) در زمان بمباران‌های جنگ تحمیلی بر این اعتقاد بودند که تا آقا در این محله هستند، آسیبی به این محله نمی‌رسد و جالب اينکه علی رغم بمباران‌های متعدد همدان، اين محله هیچ آسیبی ندید. فرزند ایشان می گوید: پدرم خواییده بود ولی از داخل اتاق صدای نماز به گوش می‌رسید. دقت کردم، حمد و سوره و اذکار رکوع و سجود همه را به جا آورد. یک نماز تمام و کمال را در خواب می‌خواند. نماز ملکه روح او شده بود. محمد علی عراقچی به کسانی که برای شنیدن نصیحت و موعظه خدمت ایشان رسیده بودند فرموده بود: «با بودن آقای تألهی نباید سراغ امثال ما بیایید. ما جامانده های کاروان تألهی هستیم. اوست که به وصال و لقا رسیده است.»

 

از منظر فرهیختگان

آیت‌الله بهجت می‌گوید: ایشان مایه برکت برای این شهر (همدان) است. قدر ایشان را آیندگان خواهند دانست.

محمدصادق حسینی طهرانی می‌گوید: مرحوم علامه والد (علامه محمدحسین حسینی طهرانی) همواره می‌فرمودند که مرحوم حضرت آیت‌ الله انصارى می‌فرمودند: در همدان دو نفر بى‌هوا هستند، یکى آیت‌الله حاج سید مصطفى هاشمى و دیگرى آیت‌ الله تألهى و آیت‌ الله تألهى بى‌هواترند و وقتى رفقاى همدان از ایشان پرسیده بودند که در غیاب شما در نماز چه کسى شرکت کنیم، فرموده بودند در نماز یکى از این دو نفر.

علامه طهرانی می‌گوید: ایشان یک کوه نور است.

ملاعلی معصومی همدانی می‌گوید: ایشان سلمان زمان هستند. گاهی بلا به همدان نزدیک می شود، ولی به احترام حاج شیخ هادی از شهر دور می‌شود.

آیت الله انصاری همدانی می‌گوید: «نماز خواندن پشت سر ایشان لیاقت می خواهد.» آیت الله تألهی نیز فرموده بودند: «من و آقای انصاری یک روح بودیم در دو بدن.»

محمدتقی انصاری همدانی می‌گوید: قبل از اینکه علامه حسن زاده آملی برای شرکت در کنگره بزرگداشت مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی به همدان بروند، با ایشان تماس گرفتم و خدمتشان گفتم اگر همدان بروید و به دیدن آیت الله تالهی نروید مثل این است که به مشهد برويد و حرم نروید. ایشان فرمودند: عجب! و خیلی تعجب کردند. روز ملاقات با اینکه تا آن تاریخ ایشان را ملاقات نکرده بودند در همان دیدار اول خم می‌شوند تا پای ایشان را ببوسند اما ایشان نگذاشته بودند.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: هیهات که حوزه قم مثل ایشان تحویل بدهد، من فانی در تالهی شدم.

اسماعیل دولابی می‌گوید: من شاگرد کوره آجرپزی در تهران بودم؛ تعريف شيخ جواد انصاری را شنیدم و برای دیدن ایشان به همدان آمدم. دیدم اینها دوقلو هستند. صبح تا ظهر در جولان محضر آقای تألهی بودیم و ظهر تا شب محضر آقای انصاری.

 

آثار

  • حاشیه بر قواعد انصاری
  • شرحی بر مجموعه حاج ملاهادی سبزواری
  • رساله‌ای در معرفت نفس
  • رساله‌ای در برکات و مشتبهات قرآن مجید
  • رساله‌ای درباره حضرت مهدی (عج)
  • رساله‌ای در تعقیبات نماز

 

عروج ملکوتی

این فقیه عارف سرانجام در سال ۱۴۱۷ قمری برابر با ۱۳۷۵ شمسی در ۹۶ سالگی به علت کهولت سن، دار فانی را وداع گفت و در باغ بهشت همدان مدفون گردید.

 

به نام آفریننده عشق

 

ثابت بن دینار ثُمالی، مشهور به ابوحمزه ثمالی، (درگذشت ۱۵۰ قمری) راوی، محدّث و مفسر امامی قرن دوم و از اصحاب امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بود. ابوحمزه دعایی از امام سجاد (ع) نقل کرده است که در سحرهای ماه رمضان خوانده می‌شود و به دعای ابوحمزه ثمالی مشهور است.

 

ویژگی ها

سال تولد ابوحمزه ثمالی دقیقا معلوم نیست؛ اما با توجه به اینکه از زاذان کِنْدی (متوفی ۸۲ قمری) روایت نقل کرده است، باید پیش از سال ۸۲ قمری به دنیا آمده باشد. ابوحمزه در کوفه با زید بن علی مراوده داشته و شاهد دعوت و شهادت او در کوفه بود. سه فرزند ابوحمزه یعنی حمزه، نوح و منصور نیز در قیام زید بن علی کشته شدند.

یعقوبی، ابوحمزه را از فقهای کوفه شمرده است و کشی و نجاشی در باب منزلت والای وی روایاتی نقل کرده‌اند. دو روایت در ذم ابوحمزه نیز در رجال کشی آمده است که از دیدگاه خویی اشکالات سندی دارند. ابوحمزه، شیوخ و راویان بسیاری دارد. فضل بن شاذان از امام رضا (ع) روایت کرده است که ابوحمزه در زمان خود مانند سلمان در زمانش و در روایتی دیگر مانند لقمان در زمانش بوده است.

ابوحمزه از برخی امامان دعاهای متعددی آموخته است. شیخ طوسی در مصباح المجتهد، به نقل از ابوحمزه، دعایی از امام سجاد (ع) آورده است که در سحرهای ماه مبارک رمضان خوانده می شود و به دعای ابوحمزه ثمالی مشهور است و شرح هایی بر آن نوشته شده است. این دعای نسبتا طولانی مضامین اخلاقی و عرفانی والایی دارد و خواندن آن در بین شیعیان متداول است.

روزی ابوحمزه ثمالی از خانه بیرون آمد تا نزد امام سجاد (ع) برود. در وسط راه یکی از دوستانش را دید. دوستش گفت: خبر داری امروز صبح، ضمره از دنیا رفت؟ ابوحمزه می گوید: سریع رفتم ببینم چه شده است. وقتی رسیدم که جنازه‌اش را می‌خواستند به خاک بسپارند. گفتم بروم نزدیک‌تر. به بهانه اینکه می‌خواهم صورتش را به خاک بگذارم، داخل قبرش شدم. به خدای واحد قسم صدایش را شنیدم که به خودش می‌گفت: وای بر تو ای ضمره بدبخت! دیدی؟ به آنچه امام می‌گفت رسیدی؟ در آن حال من لرزیدم و نتوانستم کاری انجام دهم. زود از قبرش بیرون آمدم.کشّی از ابوحمزه نقل می‌کند که وی گفت: روزی دختر کوچکم به زمین خورد و دستش شکست. او را نزد شکسته بند بردم. به دستش نگاه کرد و گفت: شکسته است و باید فورا مداوا شود. هنگامی که مشغول به کارش شده در اثر درد شدیدی که بچه احساس می‌کرد، ناله و فریادش بلند بود. من دلم شکست و گریه کردم و برای دخترکم دعا کردم. ناگهان شکسته بند دست بچه را گرفته و بیرون آمد و با تعجب، هرچه به دست بچه نگاه می‌کرد اثری از شکستگی‌ نمی‌دید. آنگاه رو به من کرده و گفت: دست بچه‌ات هیچ نقصی ندارد و سالم است. من اين داستان را برای امام صادق علیه السلام نقل کردم‌. ایشان فرمود: «دعای تو با رضایت حق تعالی همراه شد و در کمتر از چشم به هم زدن دعایت مستجاب شد.»امام رضا علیه‌ السلام می‌فرماید: ابوحمزه ثمالى در روزگار خود مانند لقمان حکیم بود. امام سجاد (ع) نیز ابوحمزه را در سحرهای ماه رمضان به خلوت خود راه می‌داد؛ جایی که اسرار دعا و مناجات تعلیم می‌شد. علامه مجلسی در بحارالانوار، دعای ابوحمزه را از عالی‌ترین متون سلوکی شیعه می‌داند. مقام ابوحمزه را در نقل معارف باطنی، ممتاز می‌شمارد.

 

آثار

نجاشی از آثار ابوحمزه به تفسیر القرآن، کتاب النوادر و رسالة الحقوق عن علی بن الحسین (ع) اشاره کرده است. برخی معتقدند ابوحمزه ثمالی نخستین دانشمند شیعی است که کتاب تفسیر قرآن را نگاشته است. متن تفسیر ابوحمزه تا قرن ششم باقی بوده است. طبرسی در مجمع البیان و ابن‌ شهرآشوب در مناقب آل ابی‌طالب از این تفسیر، روایاتی نقل کرده‌اند. در تفسیر ابوحمزه، بر خلاف تفاسیر مأثور دیگر، احادیث مرسل کم‌تری دیده می‌شود. ابوحمزه به اسباب نزول توجه داشته و ضمن توجه به فضائل اهل بیت (ع)، از شیوه تفسیر قرآن به قرآن استفاده کرده و به اجتهاد، قرائت، لغت، نحو و نقل آرای مختلف در معنای آیات اهتمام ویژه داشته است.

 

عروج ملکوتی

سال وفات ابوحمزه ۱۵۰ قمری ذکر شده است، اما به دلیل روایت حسن بن محبوب از او، تاریخ وفاتش باید بعد از ۱۵۰ قمری باشد.

به نام آفریننده عشق

 

هادی سبزواری (۱۲۱۲ – ۱۲۸۹ قمری) حکیم، عارف و شاعر شیعه عصر قاجار و بزرگ‌ترین فیلسوف قرن سیزدهم است‌‌.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۱۲ قمری در شهر سبزوار و در خانه حاج میرزا مهدی، یکی از انسان‌های وارسته و مؤمن سبزوار، پا به عرصه وجود گذاشت و هادی نام گرفت. او هشت سال داشت که به جمع محصلان علوم مقدماتی پیوست و در اوان نوجوانی ادبیات عرب (صرف و نحو) را فرا گرفت و دیری نگذشت که به جلسات درس‌های بالاتر راه یافت. وی هر چند در ده سالگی پدرش را از دست داد، اما توانست به کمک یکی از اقوام خویش، راه‌های سخت آینده را هموار سازد. پسر عمه‌اش، حاج ملا حسین سبزواری که خود اهل فضیلت و دانش بود، در ادامه تحصیل، وی را یاری کرد و با کمک او راهی حوزه علمیه مشهد شد و ده سال در کنار بارگاه امام رضا (ع) به تحصیل پرداخت.

حضور ملا هادی در حوزه اصفهان از روزی آغاز شد که وی در سفر حج از راه اصفهان گذر می‌کرد و چون هنوز موسم حج نبود، مدتی در این شهر اقامت گزید. در حوزه پر رونق اصفهان آن زمان، استادانی چون شیخ محمد تقی رازی، محمد ابراهیم کلباسی و ملا اسماعیل کوشکی، محفل درس و بحث علمی داشتند. ملا هادی که هنوز تا موسم حج فرصت داشت، لحظاتش را مغتنم شمرده و در درس بزرگان شرکت جست. او چند وقتی به درس آیت الله کوشکی رفت و احساس کرد این درس برایش چون گمشده گران‌قیمتی بوده که اکنون به آن دست یافته است. بیان شیوا و عمق معلومات استاد، وی را هر روز شیفته‌تر می‌نمود. از همین رو تصمیم گرفت سفر حج خود را به سفر در سلوک دانش و معارف تبدیل کند و در اصفهان ماندگار شود. سفر ملا هادی به هشت سال اقامت در اصفهان انجامید و در این مدت، خود را به زیور دانش و معارف آراست و به برکت بزرگان آن سامان، در علم و حکمت، افق‌های جدیدی در راهش گشوده گردید. ملا هادی در سال ۱۲۴۲ به مشهد بازگشت و پنج سال در مدرسه حاج حسن مشغول تدریس شد.

حکیم با همه وجود شخصیت علمی خویش،  روح بلندی داشت و زندگی را تنها از دریچه حکمت و فلسفه نمی‌گریست؛ به گونه‌ای که گاهی هم صحبتی با فقرا و همنشینی با طبقات دیگر جامعه را مغتنم می‌شمرد. زاهدانه می‌زیست و به اشراف و حتی شخص شاه نیز بی‌توجه بود. نقل می‌کنند که روزی ناصرالدین شاه در سبزوار به خانه وی آمد و او با غذای ساده خود از شاه پذیرایی کرد و در مقابل اصرار شاه، هیچ چیز از وی قبول ننمود. وی باغ انگوری داشت که با دسترنج خود، از آن محصول بر‌می‌داشت و همه ساله به هنگام فصل برداشت، ابتدا سهمی را بین نیازمندان تقسیم می‌کرد و سپس دوستان خویش را به همراه طلاب علوم دینی به آنجا دعوت می‌نمود تا حاصل دسترنج خود را با دیگران مصرف کند. وی خود در دوران زندگی کار می‌کرد و بسیار اشتیاق داشت که از دسترنج خود استفاده کند. وی از بیت‌المال، هیچ ارتزاق نمی‌کرد و در تمام مدت عمر خود، در یک خانه بسیار ساده زیست.

دارایی حکیم منحصر به یک جفت گاو و یک باغچه بود. او هر آنچه را که مورد نیاز بود، با دسترنج خود به دست می‌آورد و نان سالیانه خود را با زراعتی که خود آن را به عهده داشت مهیا می‌کرد. گفته‌اند: ملا هادی یک روز از قنات عمید آباد و یک شبانه روز از قنات قصبه را مالک بود و خودش با استفاده از این دو آب به کشت گندم و پنبه و سایر مایحتاج زندگی اقدام می‌کرد و سالانه سی خروار غله و ده بار پنبه از زمین خویش، برداشت می‌کرد و از باغی که در بیرون شهر واقع بود، سالانه چهل تومان سود به دست می‌آورد. قسمتی از مجموع این درآمدها را برای امرار معاش خویش و باقی‌مانده را بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌نمود.

عروس ملا هادی نقل می‌کند: سالی در روز عید غدیر، دور هم جمع بودیم که ملا هادی فرمود: می‌گویند هر کس در روز غدیر، جامه نو بپوشد، بدنش بر آتش حرام خواهد شد ولی افسوس که ما پیراهن نو مهیا نکردیم. آنگاه ایشان وارد اتاق خودشان شده و پیراهنی نو از جنس کرباس را روی میز مشاهده می‌کنند و می‌گویند: الحمد لله پیراهن نو هم رسید. نقل است: شیخ عبدالنبی نوری سفری به مشهد داشت. به نزدیکی سبزوار که می‌رسد راه را گم می‌کند و به زحمت راه را پیدا کرده و با راهنمایی دو نفر نزد هادی سبزواری می‌رسد. ملا هادی به او می‌گوید: شما در این سفر به زحمت افتادید و با راهنمایی دو نفر مرا پیدا کردید. عبد النبی نوری با خود گفت: شاید همان دو نفر این واقعه را برای ایشان تعریف کرده باشند. آنگاه ملا هادی فرمود: بی‌خود علم خود را هدر مکن؛ کیمیا علم است؟ فقه آل محمد تحصیل کنید که بهترین کیمیا خواهد بود. عبدالنبی که دنبال علم کیمیا بود، متوجه می‌شود که هر دو گفته، از کرامات ملا هادی بوده است.

ملا هادی در جوانی در اصفهان مشغول تحصیل بود. اهالی آنجا، هنگام صبح می‌بینند که جوهایی که پیش هر اسبی ریخته‌اند، دست نخورده باقی مانده و خیال می‌کنند اسب‌ها ناخوش شده‌اند. خبر به حسام السلطنه می‌رسد. پس از تحقیق، معلوم می‌شود جو‌ها از ملا هادی بوده و می‌گویند این از کرامات اوست. نقل است: روزی طلاب به آخوند خراسانی که در آن دوران، طلبه‌ای جوان بود، برای شرکت در دروس ملا هادی سبزواری انتقاد می‌کردند که ملا هادی در پاسخ آن‌ها می‌فرماید: این جوانی را که به دیده حقارت در او می‌نگرید، روزی به پایگاهی از علم خواهد رسید که هزاران نفر از دریای علم او بهره‌مند می‌شوند و تربیت می‌گردند‌‌. این شخص به جایی خواهد رسید که به حکم او، پادشاهی از سلطنت خلع می‌شود. در این هنگام حاضرین با اعجاب برمی‌گردند تا آخوند را مشاهده کنند اما دیدند که طلبه جوان رفته است و دیگر هیچ وقت آخوند به آنجا بازنگشت. در برخی نقل‌ها آمده است که ملا هادی از حالات درونی شاگردان آگاه می‌شد و پیش از طرح پرسش، پاسخ مناسب را بیان می‌کرد. آقا بزرگ تهرانی از هادی سبزواری به عنوان حکیمی بزرگ و صاحب تألیفات مهم یاد می‌کند و جایگاه علمی او را در فلسفه اسلامی ممتاز می‌داند.

نقل است: داماد حاجی دختر فلجی داشت و پزشکان از معالجه وی عاجز بودند. این دختر مفلوج، شبی در خواب، حاج ملا هادی را می‌بیند که به او می‌گوید: برخیز و راه برو. هنگامی که دختر مفلوج از خواب برخاست، همگی مشاهده کردند که دختر دارد راه می‌رود و شفا پیدا کرده است. سید عبدالله سجادی نقل کرده است: من ده ساله بودم که روزی پدرم به من دستور داد که بروم قند بگیرم. در بین راه پول از دستم افتاد و هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. شروع کردم به گریه کردن، چرا که با خود فکر کرده بودم که اگر به خانه بروم،  جواب پدر را چه بگویم. در همین فکر بودم که دیدم ملا هادی، عبا بر سر انداخته و به طرف من آمد و بدون هیج مقدمه‌ای یک قران در دست من گذاشت و رفت و من هم با شادی بسیار به خانه برگشتم. نقل شده است که ملا هادی حین درس دادن از دنیا رفت. بحث توحید بود و مست خدا شد، کتاب را بست، سه بار فریاد لا اله الا الله کشید و از دنیا رفت.

 

اساتید

  • ملا حسین سبزواری
  • محمد ابراهیم کرباسی
  • شیخ محمد تقی
  • ملا علی مازندرانی نوری اصفهانی
  • ملا اسماعیل کوشکی

 

شاگردان

  • محمد کاظم خراسانی
  • محمد کاظم سبزواری
  • شیخ علی فاضل تبتی
  • شاهزاده جناب
  • حسین مجتهد سبزواری
  • ملا علی سمنانی
  • سید احمد رضوی پیشاوری هندی
  • ملا عبدالکریم قوچانی

 

آثار

  • دیوان حاج ملا هادی
  • اسرار الحکمة فی المفتتح المغتتم
  • شرح فارسی بر برخی از ابیات مشکل مثنوی مولانا
  • مفتاح الفلاح و مصباح النجاح
  • شرح الاسماء

 

عروج ملکوتی

حکیم سبزواری پس از هفتاد و چند سال طلوع بر عالم اندیشه، در عصر روز بیست و هشتم ذی الحجه سال ۱۲۸۹ قمری دار فانی را وداع گفت و جامعه مسلمانان و حوزه‌های علمی را در ماتم فرو برد. پیکر پاک و مطهر آن عالم فرزانه، با شرکت اقشار مختلف مردم سبزوار در حالی که دوستان و شاگردان آن بزرگوار از شدت حزن و اندوه اشک می‌ریختند، تشییع شد و در بیرون دروازه سبزوار به نام دروازه نیشابور (معروف به فلکه زند) دفن گردید.

به نام آفریننده عشق

 

مالک دینار (درگذشت ۷۴۸ میلادی)، عالم، عارف و جهانگرد مسلمان بود.

 

ویژگی ها

مالک یکی از اولین مسلمانان شناخته شده‌ای بود که پس از خروج شاه چرامان پرومال، به منظور تبلیغ اسلام در شبه قاره هند، به هند آمد. وی را کرامات مشهور بود و رياضات مذکور و دينار نام پدرش بود و مولود او در حال عبوديت پدر بود. اگر چه بنده‌زاده بود اما از هر دو کون آزاده بود. بعضی گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود، چون به ميان دريا رسيد، اهل کشتی گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت. چون به هوش آمد، گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بيهوش شد. چون به هوش باز آمد، باز گفتند: غله بيار. گفت: ندارم. گفتند: پايش گيريم و در دريا اندازيم. هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند – هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته – مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و به ایشان داد.

چون کشتی‌بانان چنين ديدند در پای او افتادند. او بر روی آب رفت تا ناپيدا شد. از اين سبب نام او مالک دينار آمد. سبب توبۀ او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیا دوست و مال بسيار داشت و او به دمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاويه بنا کرده بود و آن را وقف بسيار بود؛ مالک را طمع آن بود که توليت آن مسجد به او دهند. پس رفت و در گوشۀ مسجد سجاده بيفکند و يک سال پيوسته عبادت می‌کرد به اميد آنکه هر که او بديدی در نمازش يافتی. يک شب به طربش مشغول بود. چون يارانش بخفتند، آن عودی که می‌زد از آنجا آوازی آمد: يا مالک، تو را چه بود که توبه نمی‌کنی؟ چون آن شنيد دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحير با خود انديشه کرد. گفت: يک سال است تا خدا را می‌پرستم به نفاق، به از آن نبود که خدا را به اخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از اين چه می‌کنم و اگر توليت به من دهند نستانم.

نقل است: ثابت بنانی دختری داشت صاحب جمال. دختر به نزديک ثابت بنانی آمد و گفت: ای خواجه! می‌خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت ياری دهد. ثابت با مالک گفت. مالک جواب داد: من دنيا را سه طلاق داده‌ام، اين زن از جمله دنيا است؛ مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد. نقل است که مالک وقتی در سايه درختی خفته بود، ماری آمده بود و يک شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد میزد. نقل است که مالک گفت: چندين سال در آرزوی غذا بودم، چون اتفاق افتاد که بروم، رفتم. آن روز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم. در خيمه رفتم و بخفتم. آنگاه با خود می‌گفتم: ای تن! اگر تو را نزديک حق تعالی منزلتی بودی، امروز تو را اين تب نگرفتی. پس در خواب شدم. هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی، اسير شدی و چون اسير شدی گوشت خوک بدادندی. چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی. اين تب تو را تحفه‌ای عظيم بود.

نقل است که مالک را با دهری مناظره افتاد. کار بر ايشان دراز شد. هر يک می‌گفتند من بر حقّم. اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند، هر کدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند، دست هيچ کدام نسوخت و آتش بگريخت. گفتند: هر دو برحق هستند. مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمين نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ايمان نهاده‌ام تا با دهری برابر گردم. آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمايت کرد. دست او تنها در آتش نهدندی تا بديدی. در برخی نقل‌ها آمده است که مردم برای طلب باران یا رفع بلا از او درخواست دعا می‌کردند و گشایش حاصل می‌شد. همچنین نقل‌های متأخر آمده است که حیوانات با او انس می‌گرفتند یا اینکه دعاهایش در حق دیگران مستجاب می‌شد.

 

عروج ملکوتی

واقعه وفات مالک دینار این گونه نقل شده است: وقتی که تاریکی شب فرا رسید، حالش تغییر کرد و از بالا ندا داده شد که قطعا مالک بن دینار از سختی، هولناکی‌ها و مهلکه‌‌های قیامت ایمن شد. بعضی از شاگردانش گفتند: وقتی که ما این صدا را شنیدیم از جا بلند شدیم و پیش مالک بن دینار رفتیم و دیدیم که مالک در حال جان کندن است و انگشتش را بلند کرده و چنین می‌گوید: «لا اله الا الله محمد رسول الله» این را گفت و وفات کرد.

 

به نام آفریننده عشق

 

مسعود بن عبدالله بیضاوی‌ (درگذشت ۷۶۹ قمری)، معروف به بابا رکن‌الدین شیرازی‌، عالم و عارف بزرگ قرن هشتم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

تاریخ دقیق ولادت او معلوم نیست‌، ولی اهل بیضای استان فارس بوده و مؤلفِ تاریخ اصفهان‌ و ری، او را از خاندان جابری انصاری برشمرده است. بابارکن‌الدین از اوان کودکی به عرفان و تصوف گرایش داشت و پس از آن که با احوال عارفان آشنایی یافت‌، به طریق سیر و سلوک گام نهاد. او خود می‌گوید: از زمان صباوت، از خود ادراک معنایی از معانی و شأنی از شئون توحید می‌کردم. بابا رکن‌الدین ابتدا نزد عبدالرزاق کاشانی به تعلیم عرفان نظری و سلوک عملی پرداخت و پس از او از داوود قیصری بهره برد و نزد آن دو، فصوص الحکم‌ ابن عربی‌ را خواند و نیز در حل مشکلات فصوص‌، از نعمان خوارزمی کمک گرفت. او همچنین در شیراز به محضر امین بلیانی شتافته و از وی به بزرگی یاد کرده بود و او را «شیخ المشایخ‌» می‌خواند. بابا رکن‌الدین را از مربیان بزرگ اخلاقی در شیراز دانسته‌اند. مشهور است که هر کس مدتی در نزد او می‌نشست، دچار تحول اخلاقی می‌شد.

درباره مذهب بابارکن‌الدین اختلاف است؛ برخی او را شیعه دانسته‌ و عده‌ای دیگر او را از اهل سنت شمرده‌اند، اما سنگ نوشته قبرش حاکی از شیعه بودن اوست‌. از جهت مسلک عرفانی‌، از جمله در باور به وحدت وجود، او را از پیروان ابن‌ عربی دانسته‌اند. بقعه بابا رکن‌الدین یکی از اماکن عبادت و ریاضت شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی بود. مرحوم حاجی کرباسی نیز به بابا رکن‌الدین اعتقاد تام داشت و به زیارتش می‌رفت. بزرگ دیگری که به زیارت قبر بابا رکن‌الدین می‌رفت، سید عبدالکریم رضوی کشمیری بود. مرحوم کشمیری از قبور علما، به قبر استادش  آیت‌ الله سید علی قاضی در وادی السلام نجف و بابارکن‌الدین در قبرستان تخت فولاد اصفهان، زیاد اهمیت می‌داد و این دو را ممتاز می‌شمرد و می‌فرمود: بابا رکن‌الدین، روح و ریحان است. من هر وقت در زندگی، مشکلی برایم رخ می‌دهد، یک سوره یاسین برای بابا رکن‌الدین می‌خوانم، مشکلم حل می‌شود.

بابارکن‌الدین علاوه بر اینکه بر عرفان و تصوف اشراف کامل داشت در شعر و ادبیات فارسی و ادبیات عرب تخصص خاصی داشت، به طوری که در هر دو زبان فارسی و عربی دیوان شعر دارد. بابا رکن‌الدین در زمان حیاتش در علم باطنی، سرآمد علمای عصر خود بود و در یک کلام، پیر معنوی اهل عرفان محسوب می‌شد. شیخ بهایی و محمدتقی مجلسی به کرامات این عارف بزرگ بسیار اعتقاد داشتند. برای مثال شیخ بهایی و محمدتقی مجلسی، زمانی که با چند نفر از دیگر صوفیان بر سر مزار بابا رکن‌الدین رفته بودند، ناگهان شیخ بهایی عبای خود را بر سر کشید و به حاضران گفت: آیا شما هم صدایی را که من شنیدم شنیدید؟ حاضران پاسخ دادند: نشنیدیم. شیخ بهایی گفت: از قبر بابا رکن‌الدین صدایی شنیدم که به من گفت: ای شیخ، به فکر احوال خویش باش. از آن روز شیخ بهایی متوجه شد که مرگش نزدیک است و در خانه خود کنج عزلت گزید و به عبادت پرداخت تا اینکه شش ماه بعد از دنیا رفت.

در حکایات شیرازیان آمده است که بابا رکن‌الدین گاه از احوال پنهان مریدان یا مسافران آگاه می‌شد بدون اینکه از کسی شنیده باشد. بر اساس نقل قدیمان، مردم برای رفع گرفتاری، شفای بیمار یا باز شدن گره‌های زندگی به نزد او می‌رفتند و دعای او را مؤثر می‌دانستند. در برخی تذکره‌ها، چند داستان کوتاه هست که پس از دعای او، گرفتاری اشخاص برطرف شده است. سید عبدالکریم کشمیری در میان قبوری که در اصفهان و قبرستان تخت‌فولاد دیده بودند، مرقد رکن‌‌الدین را بیش از دیگر قبور قابل توجه می‌‌دانستند و می‌‌فرمودند: «من ابتدا در تخت‌ فولاد از قبر بابا رکن‌‌الدین غافل بودم اما یک بار دریافتم که جذبه‌ای مرا به سمت قبر وی می‌کشاند. حالتی که تا آن هنگام در تخت‌ فولاد برایم پیش نیامده بود. رکن الدین از مرحوم … (مدفون در همان تخت‌ فولاد) قوی‌تر می‌‌باشد. خواستم بفهمم ذکر او چه بود؛ به من الهام شد که ذکرش “لا اله الا الله” بوده است؛ او مظهر “لا اله الا الله” است.»

یكى از شاگردان آیت الله کشمیری مى‏‌گوید: با استاد و دو تن از طلاب كه از قم همراه استاد بودند، به مرقد بابا ركن‌‏الدین رفتیم. من كنار استاد ایستاده بودم و آن دو با كمى فاصله از ما نشسته بودند. ناگهان مشاهده كردم شخصى چهارشانه با ریش حنایى رنگ و به نسبت بلند، در حالى كه یک سینى با چهار فنجان قهوه در دست داشت به ما نزدیک مى‏‌شود. همان دم استاد به من فرمود: مى‏‌بینى؟ آنچه مى‏‌دیدم را به ایشان عرض كردم. ایشان فرمود: خودش است! خودش است! بابا ركن‏‌الدین آمد و جلوی هر یک از ما چهار نفر، فنجانى از قهوه قرار داد و آن دو شاگرد نیز فنجان مقابل خود را برداشتند. یكى از آن دو، همه قهوه خود را از بالاى شانه خود به پشت سرش ریخت و دیگرى هم همین كار را كرد ولى مقدار كمى قهوه از گوشه لبش وارد دهانش شد. پس از آن واقعه، شخصى كه كمى از آن قهوه را چشیده بود، چنان مست بابا ركن‌‏الدین شده بود كه مى‏‌گفت: نمى‏‌دانید این‏جا چه خبر است! اگر انسان از قم براى زیارت به این‏جا پیاده بیاید، جا دارد.

 

آثار

  • نصوص الخصوص فی‌ترجمة الفصوص‌
  • کنوزالرموز
  • قلندریه‌

 

عروج ملکوتی

بابارکن الدین در اصفهان درگذشت و در تخت فولاد اصفهان دفن شد. وفات او بر پایه سنگ نوشته سردر آرامگاهش، در سال ۷۶۹ قمری روی داده است. آرامگاه او که اکنون در تخت فولاد اصفهان باقی است‌، همواره محل ذکر و عبادت دراویش و صوفیه‌ بوده است‌. مقبره و آرامگاه این عارف نامدار که از آثار دوره ایلخانی است، در تکیه‌ای در تخت فولاد اصفهان قرار دارد‌.

به نام آفریننده عشق

 

ابومدين شعيب بن حسین انصارى (درگذشت ۵۸۸ تا ۵۹۳ قمری)، صوفی و عارف مشهور سده ششم قمری در اندلس بود.

 

ویژگی ها

از زادروز او اطلاع دقيقى در دست نيست، اما از آنجا كه منابع موجود به سالخوردگى او در هنگام وفات اشاره دارند، مى‌توان گفت كه ولادت او در نخستين يا دومین دهه سده پنجم قمری بوده است. درباره زادگاه او نيز اختلاف‌ نظر است. برخى مولدش را حصن منتوجب دانسته و به آنجا منسوبش داشته‌اند و بعضى ديگر او را به قريه قنطيانه منسوب كرده‌اند. یکى از مريدان ابومدين، محمد بن ابراهیم انصارى به نقل از خود وى گفته است كه وی در خردسالى، پدر را از دست داده و در پناه برادرانش مى‌زيسته است و آنان نيز او را به چوپانى گماشته بودند، ولى او از این كار ناخشنود بوده و رغبت به آموختن تعاليم دين و شناخت شرايط و احكام عبادات داشته است؛ از اين‌ رو بر آن شد تا شبانى را رها سازد. سرانجام با وجود ممانعت برادر بزرگ، خانه را ترک كرد و از زادگاه خود بيرون شد.

مدتى در سياحت بود و به قول حسن غافقى، مريدى كه ۳۰ سال با ابومدين مصاحبت داشته است، نخست از طريق دريا رهسپار مغرب شد. پس از این سفر، به اشبيليه بازگشت و سپس به شريش و از آنجا به جزيره خضراء سفر كرد و پس از آن از راه دريا به سبته رفت و در آنجا گاهى نزد ماهى‌گيران اجير شد و سرانجام به مراكش كوچ كرد. در مراكش، نام وى را در زمره سپاهيان نوشتند و به اندلس بردند. اگر درست باشد كه با شيخ ابوسعود اندلسى آشنا بوده و يا نزد او سلوک داشته است، این آشنايى مى‌بايست مربوط به همین دوره باشد. به‌ هر حال، ظاهرا در اندلس بوده است كه آوازه مشايخ و فقيهان فاس را شنيده و برای كسب فضل و دانش به آنجا رفته است، اما در فاس از مجلس درس فقيهان و واعظان چندان بهره‌اى نمى‌برده است، تا آنكه به حلقه درس على بن حرزهم پيوست و چون سخنان او را گرم و گيرا يافت، مدتى ملازم مجلس و درس او شد.

وى کتاب معروف «الرعاية لحقول الله»، حارث محاسبى را نزد ابن حرزهم سماع كرد. احتمال دارد كه آشنايى او با «إحياء علوم الدين» و روش عرفانى ابوحامد غزالى نيز حاصل نشست و برخاست با ابن حرزهم بوده باشد، زيرا به قولى، ابومدين «احياء» را نيز از او استماع كرده است. ظاهرا در همین ايام، ابومدين از مجلس درس ديگر مشايخ مشهور فاس نيز بهره مى‌گرفت؛ چنان‌كه نزد على بن غالب فاسى، سنن ترمذى را استماع كرد و به حفظ آن توفيق يافت و نزد وى و نزد ايوب بن عبدالله فهرى، فقه آموخت.

ابومدين در دوران اقامت در فاس، بر كنار ساحل، خلوتگاهى داشته است و چون از مجلس درس مشايخ فاس مطلبى يا نكته‌اى فرا مى‌گرفته، به خلوتگاه خود پناه مى‌برده و در آن باره به تفكر و تأمل مى‌پرداخته است. علاوه بر آنچه گذشت، او در همین روزگار محضر ابوالحسن سلاوى را هم دريافته و نزد ابوعبدالله محمد دقاق به سلوک پرداخته است. گفته‌اند كه ابومدين، نخست از دقاق، معارف صوفيه را آموخته و از دست او خرقه گرفته است، اما تعلق كلى و كامل او به هزمیرى، از مشايخ امى مغرب بوده است.

ابومدين، آوازه بزرگى و كرامات ابویعزى را در فاس شنيده و به ملاقاتش شتافته بود و ديدار كوتاه چند روزه‌اى كه با این پير مغربى داشت، تأثيرى شگرف بر باطن او به جاى گذارد. ابویعزى، به قابليت فراوان او پى برد و او را از خواص شاگردان خود قرار داد. ابومدين از او اجازه ارشاد گرفت و در تمامى عمر، همواره به بزرگداشت ياد وى اهتمام داشت و او را قرين اویس قرنى مى‌دانست. چنين مى‌نمايد كه ابومدين پس از ملاقات با ابویعزى، ناحيه فاس را كه ظاهرا چندان دلبستگى به آن نداشت، ترک گفته و روانه مكه شده است. گویا در همین سفر، در عرفه با شيخ عبدالقادر گيلانى آشنا شده و از او حديث شنيده و از دست وى خرقه پوشيده است. احتمال مى‌رود كه در همین سفر، در مكه با شيخ احمد رفاعى نيز آشنا شده باشد. به‌ هر حال، چنانكه گذشت، وى پيش از این نيز با تصوف در شرق جهان اسلام، آشنايى‌‌هایى داشته و کتاب «الرعاية» حارث محاسبى و «احياء العلوم» غزالى را نزد ابن حرزهم خوانده بوده است.

پس از سفر مكه، ابومدين به روايتى مستقيما به بجايه رفت و به قولى ديگر، نخست به تلمسان و از آنجا به بجايه رفت و در آنجا اقامت گزيد. وى در بجايه به ارشاد پرداخت. مريدان بسيارى در اطراف او گرد آمدند و در بزرگداشت شيخ مغرب مبالغه می‌كردند و حتى مى‌پنداشتند كه خداوند، حب او را بر اهل زمین مقدر و مسلم داشته است. گفته‌اند كه او نزدیک به هزار و به روايتى ۱۲ هزار سالک تربيت كرد كه هر یکى را كراماتى بوده است. در میان مريدان او افرادى از اصناف و طبقات گوناگون، از فقيه، محدث و قاضى تا صوفى، ملامتى و حتى اشخاص امّى ديده مى‌شد و این نكته دليل بر وسعت مشرب و توانايى‌هاى ابومدين در شناخت احوال گوناگون و میزان قابليت‌هاى فكرى و روحى اشخاص است. از همین رو، بسيارى از بزرگان صوفيه و خانقاهيان مغرب نسبت تربيتشان را به او مى‌رسانند. از مريدان ممتاز ابومدين كه راویان معارف و گفتارهاى او نيز بوده‌اند، مى‌توان از ابواحمد ناری، ابوجعفر ابن سراج، ايوب فهرى، عبدالرزاق جزولى و محمد انصارى را نام برد.

حلقه وسيع مريدان ابومدين را اعم از آنان كه محضر او را دريافته‌اند يا به واسطه، با او پيوندى معنوى داشته‌اند، نبايد از وجود دو صوفى مشهور ديگر، ابن سبعين و ابن عربى خالى تصور كرد. ابن سبعين ظاهرا در روزگارى كه در مغرب اقامت داشته بود، با آثار و آرای ابومدين و شايد هم با مريدان و خليفگان وى آشنا شده بود و اينكه گفته‌اند كه ابن سبعين به طريق ابومدين خرقه پوشيده است، حكايت از ارتباط او با طريق ابومدين دارد. با اين‌ همه، اگر نسبت این قول به ابن سبعين استوار باشد، شايد بتوان گفت كه وى چندان پيوندى با طريقه ابومدين نداشته است، اما ابن عربى، ابومدين را نه‌ تنها شيخ خود شمرده، بلكه او را «زبان تصوف» و احياكننده طريقت در بلاد مغرب دانسته و با لقب «شيخ الشيوخ» از او ياد كرده و بالاتر از آن در عرصه عرفان، او را چون قطب و امام و از زمره رجال‌الغيب شناسانده است. ابن عربی در جای دیگری گفته است: ابومدین، شاخه‌ای از نور جنید در مغرب بود. وی، شیخ ما و راهنمای ما، بر مراتب فنا ایستاده بود و نورش تا قیامت ادامه دارد. ابن عربی حتی فراتر از این می‌رود و می‌گوید: ابومدین، شعاعی از ولایت محمدی است که بر مغرب پرتو افکند و جهان را روشن کرد.

یکی از اولیاء الله‌ می‌گوید: شنیدم یکی از این طایفه گفت: ابلیس را به خواب دیدم و از او در مورد ابومدین پرسیدم. شیطان گفت: مثل من با او چون چیزی در خاطر او اندازم مثل بول کردن در دریا است. همچنین آمده است که گروهی دست ابومدین را می‌بوسیدند و از او پرسیدند: از این دست‌بوسی‌ها متاثر نمی‌شوی؟ گفت: حجرالاسود چگونه متاثر می‌شود با اینکه پیامبران و بزرگان آن را بوسیدند؟ من هم حکم حجرالاسود را دارم.

نقل است: گروهی از کافران ابومدین را دستگیر کرده و او را به کشتی خود بردند و او دید که جمعی از مسلمانان در کشتی اسیر شده اند. چون کافران قصد حرکت کردند لنگر کشیدند اما هر چه تلاش کردند نتوانستند کشتی را حرکت دهند. آن‌ها با خود گفتند شاید این قضیه به خاطر شیخ ابومدبن باشد. او را بیرون کنیم تا کشتی حرکت کند. وقتی می‌خواستند او را از کشتی بیرون کنند، او مخالفت کرد و گفت باید همه مسلمانان با من خارج شوند وگرنه از کشتی خارج نمی‌شوم. چون آن‌ها این کار را انجام دادند، کشتی فورا حرکت کرد.

از شخصی نقل شده است: مردی نزد ابومدین مغربی آمد و من با جماعتی نزد وی بودم. آن مرد به درد چشمی مبتلا شده بود که در اثر آن مانند زنی در حال زاییدن فریاد می‌کشید. شیخ وقتی او را دید، دست مبارکش را بر چشمان آن‌ مرد نهاد. فورا درد از چشمان او برخاست و مانند مرده‌ای به خواب رفت. آنگاه برخاست و با جمع از آنجا خارج شد در حالی که دیگر از درد بر او اثری نبود. ابومدین را صاحب کرامات و قطب سلسله علیه دانسته‌اند. شاه نعمت الله ولی در مورد او می‌گوید:

شیخ ابی‌مدینست شیخ سعید   که نظیرش نبود در توحید

نقل است: شبی ابومدین را در مکانی دیدند و شبی دیگر او را در بجایه دیدند با اینکه فاصله بین آن دو قریه، ۴۵ روز راه بود! نقل است: روزی یکی از مریدانِ او در دلش نسبت به شیخ وسوسه‌ای پیدا کرد (که شاید شیخ سخنانش را از خودش می‌گوید نه از الهام). شیخ بی‌آنکه آن را شنیده باشد، رو به او کرد و گفت: «ای پسرم، آنچه از دلم می‌تراود، پیش از زبان از پرتو حق بر جانم وارد می‌شود؛ سخن من نیست، سخن اوست.» همچنین نقل است: در هنگام اقامت شیخ در بجایه، وقتی سیلی جاری شد و راه بازگشت به خانقاه بسته شد، شیخ آب را نگاه کرد و گفت: «یا مَن جَعَلَ الماءَ طَهوراً، جَعَلهُ لِلمُحبّینَ طُرُقاً» و آنگاه قدم در آب گذاشت. همراهان دیدند آب در اطرافش آرام گرفت و تا خانقاه رفت. عده‌ای از شاهدان نقل کرده‌اند که گاهی شیخ در هنگام خلوت شب در ذکر «الله» چنان محو می‌شد که اندکی از زمین بالا می‌رفت؛ مریدان که زیر نظرش بودند، صدای ذکر را می‌شنیدند در حالی که قامت او کاملاً بی‌حرکت بود.

نقل است: مردی خشن و جنگجو به خانقاه آمد تا شیخ را تمسخر کند. شیخ فقط نگاهی آرام به او کرد و گفت: «ای دلِ سنگ، با نگاهِ حق نرم شو.» بعدها، همان مرد از مریدان خالص ابومدین شد و گریه‌اش از خشوع زبانزد همه بود. همچنین در وقایع بجایه آمده است که هرگاه بیماری سختی پیش می‌آمد، مردم به شیخ می‌گفتند دعا کند. دعای او با الفاظ ساده ولی نیت عمیق بود و بارها بیماران بی‌درمان بعد از دعا سلامت یافتند. او خود می‌گفت: «شفا از من نیست؛ من فقط بادِ محبتِ الهی را می‌دمم تا غبار بروبد.» عشق و ارادت ابومدین به پیامبر اسلام (ص) مثال‌زدنی بود. نقل است که در سفر حج، او با حضرت رسول (ص) در حالت بیداری ملاقات کرده و ایشان را زیارت نموده است.

 

آثار

  • آداب الصحبة
  • حرز الاقسام
  • عقيدة
  • بداية المريدين
  • رسالة فی السلوک

 

عروج ملکوتی

شيخ مغرب ظاهرا در اواخر ۵۹۴ قمری به‌ سوى مراكش روانه شد و پيش از آنكه به آنجا برسد در نزدیکى تلمسان، در قريه عباد بيمار شد و درگذشت. پس از دفن، ابومدين حرمت خاص يافت. محمدناصر بن منصور موحدى، بر فراز خاک ابومدين ضريحى گذارد و سلطان ابوالحسن مرينى، مزار او را توسعه داد و مسجدى در جوار آن بنا كرد كه به مسجد سيدى ابومدين معروف شد.

به نام آفریننده عشق

 

شهید ابو عبدالله احمد بن عمر بن محمد بن عبدالله خیوقی خوارزمی (۵۴۰ – ۶۱۸ قمری)، با کنیه ابوالجناب، ملقب به نجم‌الدین کبری و مشهور به شیخ ولی‌تراش، از درخشان‌ ترین چهره‌های عرفان اسلامی و شیعی در سده‌های ششم و هفتم هجری قمری است.

 

ویژگی ها

خوارزمی در سال ۵۴۰ قمری در یکی از اصیل‌ترین طوایف خیوه که دارای عنوان علمی و اجتماعی بودند دیده به دنیا گشود. ایام طفولیت را در دامن مادری عارفه گذرانید و پس از دوران کودکی، علم‌آموزی را از حوزه علمی زادگاهش آغاز نمود. در همان ایام، درد طلب دامن‌گیرش شد و به تهذیب و تزکیه نفس به شیوه عارفان نزد پدر بزرگوارش که از اجله مشایخ عارف نامی شیخ ابویعقوب یوسف همدانی بود پرداخت.

با گذشت زمانی کوتاه، شخصیت علمی او در همان ایام جوانی، مورد توجه خاص اساتید حوزه علمی خوارزم قرار گرفت و به صلاحدید پدر و استادان خویش به سیر و سیاحت پرداخت. اتفاقا به مصر رسید. پس از مدتی اقامت و تدریس، سعادت رفیقِ شفیق او گشت به‌ صحبت شیخ‌الشیوخ روزبهان وزان مصری (ایشان با روزبهان بقلی شیرازی فرق دارند) که از اجله خلفای عارف نامی شیخ ابونجیب عبدالقاهر سهروردی بود رسید که درباره آن بزرگوار می‌فرماید: اکثر اوقات مستغرق تجلی حق و حیران مشاهده جمال مطلق بود.

چون به صحبت او رسیدم، به ریاضت اشتغال نمودم و مدتی در خلوت بودم تا ابواب فتوحات غیبی بر من گشادن گرفت و سعادت انس با عالم قدس دست داد و خلوات متعاقب به سر بردم تا آتش قدس مستور که‌ “من عرف الله کل لسانه” عبارت از آن است و کشف مشهور که “من عرف الله طال لسانه” اشارت به آن است، حاصل شد. حالات من در نظر شیخ پسندیده آمد و مرا به فرزندی قبول کرد و سرپوشیده خویش به من داد و مرا از آن دختر، دو پسر حاصل شد.

شیخ در حوزه علمیه ابومنصور تلمذ نمود. روزی در حوزه ابومنصور در حالیکه با جمعی از ائمه و مشایخ تبریز به بحث سرگرم بودند، ناگاه شیخ واصل، بابافرج تبریزی که از اکابر مشایخ طریقت و اولیای اخفیا بود وارد مجلس درس شد. با ورود آن بزرگوار به حوزه درس و بحث ابومنصور، نجم‌الدین مجذوب او می‌شود، به حدی که ادامه مباحثه برایش غیرممکن می‌گردد. بابافرج نیز نظری به او افکنده و در حالیکه تبسمی به لب داشت مجلس را ترک می‌کند. نجم‌الدین می‌فرماید: به کلی از دست رفتم و از استاد خود امام پرسیدم که این درویش چه کسی است؟ امام گفت: او از مجذوبان است و بابافرج نام دارد.

نجم‌الدین آن شب را با یاد و خیال بابا فرج به سر می‌برد که چگونه بابا فرج با یک نگاه، آتش به جانش افکنده است، صبح چون روزهای گذشته به نزد استاد می‌رود، این‌ بار نه برای تلمذ و فراگیری بلکه از صیادی که او را صید نموده سخن به دل دارد.
از او که با نگاه و تبسمی دلش را ربوده است. نجم‌الدین می‌رود تا شاید گره این مشکل به دست محدث بزرگ گشاده شود. ابومنصور را می‌گوید: ‌ای شیخ، بابافرج ما را صید کرده است و به سلسله شوق قید کرده لطف فرمایید تا در خدمت برویم و او را بیابیم باشد که از بابافرج، فرجی حاصل شود. ابومنصور پیشنهاد برجسته‌ترین شخصیت حوزه علمی خویش را پذیرفته و با جمعی از اکابر ائمه و مشایخ حدیث که در حوزه‌اش تلمذ می‌نمودند، عازم خانقاه بابا فرج می‌شوند. اجازه تشرف به وسیله بابا شاذان، خادم خانقاه به این صورت داده شد: اگر آن‌چنان‌ که به درگاه خدای می‌روند توانند پیش من آمدن.

نجم‌الدین که مست فیض نظر او بود، کلام اسرارآمیز بابافرج را درک نموده، دستار از سر نهاد و به غیر ازار (شلوار) هر چه پوشیده بود بیرون آورد، دست بر سینه نهاده شرف حضور یافت و بعد از مراقبه‌ای کوتاه، حال بر بابافرج متغیر گشت. عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب روشن و متلالی گشته،  دوتایی که به تن داشت منشق شده و بعد از لحظه‌ای آن جامه را که از عظمت غلبات شوق ذات و صدمات تجلیات منشق شده بود بر نجم‌الدین پوشانید و خطابش فرمود: تو را وقت خواندن نیست که تو سر دفتر جهان خواهی شد.

نجم‌الدین به اشارت بابافرج، دلش از نقوش پاک شد و دوات و قلم از دست بینداخته و به خلوت نشست. آنگاه دل را آینه فتوحات غیبی یافت و پس از اعتکاف کوتاهی در خانقاه بابافرج، به طلب کامل مکملی از تبریز خارج شد و نسیم عنایت الهی وزیدن گرفت. آنگاه به شیخ عمار یاسر بدلیسی که از اعاظم مشایخ و اکابر اولیا بود رسید و به ریاضات و مجاهدات اشتغال ورزید. از برکات انفاس و توجهات آن بزرگوار، بر اسرار مکاشفات و مشاهدات اطلاع یافت. خود می‌فرماید: از حال به محول الاحوال پرداختم‌.

مدتی را به دید و بازدید با مقامات علمی شریعت و شیوخ طریقت مصر اشتغال داشت. سپس در سن ۳۵ سالگی در سال ۵۷۵ قمری عازم زادگاهش گردید. با ورود به خیوه (جرجانیه امروز) پس از مستقر شدن و دید و بازدید، در خانقاهی به تدریس علوم اسلامی پرداخت. حوزه درسش چنان مورد استقبال طلاب علوم و معارف اسلامی واقع شد که در‌ اندک زمانی آوازه آن به مراکز علمی آن روز رسید. شخصیت‌های علمی برای دیدار این استاد تازه‌ نفس عازم خوارزم می‌شدند و چون دیگر تلامذه در آن حوزه علمی تلمذ نموده و استفاده می‌کردند.

نجم‌الدین کبری، ابر مرد تاریخ عرفان و از درخشان‌ترین چهره‌های عرفان اسلامی شیعی د سده‌های دوازدهم و سیزدهم میلادی (ششم و هفتم قمری) بود. نجم‌الدین در طی مراحل سلوک، بسیاری از بزرگان عرفا و مشایخ زمان خویش را درک نموده و نزد هر یک از آن شخصیت‌های علم و فضیلت استفاده‌های سرشاری برده است و بعد، آموزگار یک سلسله کامل از‌ اندیشمندان، دانشمندان، مستفیضان از فیوضات قرآن کریم، فقها، حدیث‌شناسان، فیلسوفان، حکیمان و شاعران گردید.

شیخ نجم‌الدین کبری درباره انتساب خود به مشایخ و پیران بزرگوارش فرموده است: خرقه از دست شیخ‌الوری اسماعیل قصری پوشیده‌ام. وی در اجازاتی که جهت فارغ‌التحصیلان حوزه علمی معنوی خویش مرقوم داشته این خرقه را به عنوان خرقه اصل خود معرفی کرده است و مشایخ، آن را معنعن به ساحت قدس ولی تابعین و مصباح موحدین کمیل بن زیاد نخعی، یار شهید و صاحب اسرار امیرالمؤمنین (ع) بیان فرموده است.

در شرح مقامات حضرت شیخ نجم‌الدین کبری مذکور است که وقتی حضرت شیخ در بیابانی ذکرگویان رفته‌اند ناگاه ذکر بر او مستولی شده و مغلوب ذکر گشته و از غلبات و عظمت حضور مذکور و صدمات کلی مست شده و چرخ می‌زده و ذکر می‌گفته است. اتفاقا چاهی در راه بود شیخ در آن چاه افتاده‌اند و خداوند چند شیر را فرستاده بر سر آن چاه آمدند و دست در پای یکدیگر زده‌اند و یکی پای را فروگذاشته سوی شیخ و حق تعالی خطاب فرمود: یا ابا الحارث، دست در پای شیر زن و از چاه هستی، یوسف‌وار بیرون آی. نجم‌الدین کبری به داشتن مکاشفات قوی و پیش‌بینی وقایع مشهور است. مهمترین نمونهٔ آن، پیش‌بینی حمله مغول به خوارزم و اصرار او بر ماندن و دفاع از شهر است، در حالی که بسیاری از بزرگان دیگر قصد مهاجرت داشتند. و هم در جذب (نصیب الهی) و هم در سلوک (پیمودن راه‌ها)، مقامات عالی داشت. نقل است که او در یک جلسه، به ذکر و حال، هفتاد بار به جذب رسید.

نجم‌الدین با یک نگاه، آتش به جان‌ها می‌زد و سوزی در دل‌ها می‌نهاد که درمانی جز وصال نداشت. آن‌قدر در آتش نگاه پرفروغ او می‌سوخت تا خاکستر خودی ننگینش را بر سر کوی قرب به باد داده و خلعت تشرف به کعبه وصال می‌پوشید و خود را در کنار یار احساس می‌کرد و آنگاه رحمت لقاء‌ الله را احساس می‌نمود. بارقه نگاه شیخ، سالک را به عالم جبروت و جلوه صفات الهی عروج می‌داد‌. وی عاشق سینه چاکی بود که جز عشق سرمایه‌ای نداشت و تمام هستی‌اش عشق بود.

نجم‌الدین را ولی‌تراش خواندند چون در غلبات وجد نظر مبارکش به هرکه می‌افتادی نه تنها آتش به جانش می‌زد بلکه به مرتبه ولایت می‌رساندش‌. چنانچه گفته‌اند بازرگانی به قصد تفریح به خانقاه شیخ راه یافت. در آن لحظه شیخ را حالتی قوی بود. نظرش بر آن بازرگان افتاد و او را به مرتبه ولایت رساند. شیخ از او پرسید در کدام مملکت زندگی می‌کنی؟ گفت: فلان جا، شیخ وی را اجازه ارشاد نوشت تا در وطن خویش مردم را ارشاد کند.

فرید‌الدین عطار نیشابوری که از بزرگ‌ترین پرورده‌های‌ مکتب عرفان کبروی است در آثار خویش به عظمت مقام پیر و مرادش شیخ نجم‌الدین کبری اشاره نموده است و اشعاری را سروده که در آن شیخ را با عنوان کبیر یاد فرموده است:
خواجه گوید سر مظهر گوش کن‌   جام از مظهر بگیر و نوش کن‌
بودم‌ اندر پیش نجم‌الدین شبی‌   آن که جز مرغان نبودش هم لبی‌
مایل هروی می‌نویسد: می‌گویند وقتی نجم‌الدین کبری در خوارزم آفتابه گلی به دستش بوده می‌خواست وضو بسازد به حیرت رفت و همان‌طور آفتابه به دستش بود که بعد از لحظه یک‌باره آفتابه به زمین‌ رسید و وی گفت: الحمدلله. مریدان از موضوع پرسیدند که سبب مکث و تفکر شیخ چه بود؟ شیخ نجم‌الدین کبری گفت: من می‌دیدم که فخر رازی هنگام وفات می‌خواهد جان به جان آفرین تسلیم کند و با شیطان در مجادله فکری گرفتار است و شیطان می‌خواست او را در بحث و استدلال مجاب کند و ایمان او را به غارت برد ولی دیدم که شیطان مغلوب شد و فخر‌الدین‌ رازی ایمان به سلامت برد.
نقل است: روزی سخن از اصحاب کهف می‌رفت‌. شیخ سعدالدین حموی را به خاطر گذشت که آیا در این امت نیز کسی هست که سخن وی در سگ اثر کند. نجم الدین به نور فراست بدانست. برخاست و نظری به یکی از سگان کرد و آن سگ در حال بخشش یافت و متحیر و بی‌خود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر کجا که می آمد و می‌رفت قریب پنجاه یا شصت سگ، گرداگرد او حلقه می‌کردندی و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی‌. عاقبت در آن نزدیکی بمرد و شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و بر سر قبر وی، عمارت ساختند.
طریقت کبرویه منسوب به شیخ شهید نجم‌الدین کبری است که نسبت خرقه ارشاد و خلافت ایشان به واسطه شیخ‌الوری کهف‌الدین اسماعیل قصری به کمیل بن زیاد نخعی، تابعی مشهور و یار شهید امیرالمؤمنین (ع) می‌رسد. بهاءالدین نقشبند، نجم‌الدین کبری را «پیرِ پیران» می‌خواند و او را در طریقت، مرجع و استادی والا مقام می‌شمرد. او معتقد بود که اصول طریقت او، ریشه در تعالیم کبری دارد. عطار نیز در تذکرة الاولیاء فصلی ویژه به نجم‌الدین کبری اختصاص داده و او را «امامِ عرفان»، «قطبِ زمان» و «شهیدِ راه حق» نامیده است.

اساتید

  • شیخ حسن جامی
  • شیخ ابراهیم
  • شیخ اسماعیل حلبی
  • شیخ اسماعیل کوفی
  • شیخ اسماعیل رومی
  • شیخ‌ اسماعیل بغدادی‌

شاگردان

 

عروج ملکوتی

وقتی که قوم غارتگر وحشی تاتار به خوارزم می‌رسیدند، شیخ نجم‌الدین، اصحاب و مریدان کامل را که می‌بایستی فردا میراث‌دار عرفان عظیم او باشند امر فرمود که به بلاد خویش روند. آنان از ساحت اقدس پیر خویش استدعای عاجزانه نمودند تا شیخ بر آنها منت گذارده و خوارزم را ترک کند اما شیخ می‌فرماید: مرا اذن نیست و می‌باید در این‌جا شهید شوم‌.

چنگیز و اولادش قبل از رسیدن به خوارزم در بخارا توقفی نمودند و قاضی‌خان را که اعلم علمای آن دیار بود با خویش به خوارزم آوردند و چون به خوارزم رسیدند قاضی‌خان به آن‌ها گفت که سلطان‌المشایخ شیخ نجم‌الدین کبری اینجاست؛ با ایشان و مریدان ایشان، گستاخی نتوان کرد. پسران چنگیز خان که سرخیل آن لشکر بودند قاضی‌خان را به رسالت نزد حضرت شیخ فرستادند که ما را با شما و مریدان شما کاری نیست. شیخ لطف فرمایند تا متعلقان و مریدان بیرون آیند که مبادا ندانسته امری واقع شود. قاضی آمد و پیغام گزارد.

شیخ در جواب فرمود: که هفتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بودم. در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بی‌حرمتی باشد. لشکر به خوارزم حمله کرد و شیخ نجم‌الدین کبری با شهامت و ایمانی ذاتی در برابر دشمن، دلیرانه به جنگ پرداخت تا عاقبت در سن ۷۸ سالگی در سال ۶۱۸ قمری با تیری که به سینه مبارکش اصابت کرد به ملأ اعلی عروج فرمود. آرامگاه وی در شهرستان جوین، روستای زیرآباد قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی (درگذشت ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری)، معروف به ابوالفضل حسن، از مشایخ، مفسران، محدثان و صوفیان قرن چهارم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

عطار درباره او می گوید: آن حامل امانت، آن عامل دیانت، آن عزیز بی‌زلل، آن خطیر بی‌خلل، آن سوخته حب الوطن، شیخ ابوالفضل حسن رحمة الله علیه. یگانهٔ زمان بود و لطیف جهان و در تقوی و محبت و معنی و فتوت درجه بلند داشت و در کرامت و فراست از اندازه بیرون بود و در معارف و حقایق انگشت نما بود و سرخسی بود و پیر شیخ ابوسعید ابوالخیر بود. نقل است که هر وقت که شيخ ابوسعيد را قبضی بود، می‌گفت اسب زين کنيد تا به حج رويم! به مزار او می‌آمد و طواف می‌کرد تا آن قبض برمی‌خواست و نيز هر مريد شيخ ابوسعيد که انديشه حج تطوع می‌کرد، او را به سر خاک شيخ ابوالفضل می‌فرستاد و می‌گفت آن خاک را زيارت کن و هفت بار گرد آن طواف کن تا مقصود تو حاصل شود.

نقل است که کسی را شيخ ابوسعيد پرسيد: اين همه دولت از کجا يافتی؟ گفت: بر کنار جوی آب می‌رفتم، پير شيخ ابوالفضل از آن جانب ديگر می‌رفت و چشمش بر ما افتاد. اين همه دولت از آنجاست. نقل است از شيخ ابوسعيد ابوالخير که گفت: به سرخس شدم، پير ابوالفضل را گفتم که مرا آرزوی آن است که تفسير “يحبهم و يحبونه” را از لفظ تو استماع کنم. گفت: تا شب درآيد که شب پرده سر بود. چون شب درآمد گفت: تو قاری باش تا من مذکر باشم.

“من يحبوهم و يحبونه” برخواندم و او هفتصد تفسير کرد که مکرر نبود و يکی مشابه نشد تا صبح برآمد و گفت: شب برفت و ما هنوز از اندوه و شادی ناگفته و حديث ما به پايان نرسيد. گفتم: سِر چيست؟ گفت: تویی. گفتم سِرّ سر چيست؟ گفت: هم تویی. نقل است که شيخ را گفتند: باران نمی‌بارد، دعا کن تا باران بارد. آن شب برفی بزرگ باريد. روزی ديگر گفتند: چه کردی؟ گفت: ترينه وا خوردم؛ يعنی که من قطبم چون من خنک شدم همه جهان که بر من می‌گردد، خنک شد.

در اسرارالتوحید آمده که نَفَسِ ابوالفضل حسن، دل سالکان را دگرگون می‌کرد. وقتی کسی پریشان یا گرفتار نزدش می‌آمد، با چند کلمه یا حتی سکوتش آرام می‌شد. نقل‌های فراوانی هست که وی، حال درونی سالکان را بدون توضیح می‌دانست و پیش از آنکه مرید سخن بگوید، پاسخ او را می‌داد و خطاهای پنهان را با لطافت یادآور می‌شد. در حکایات آمده است که دعایش برای درمان بیماران مؤثر بود و وی برای باران دعا می‌کرد و اجابت می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: هرچه دارم از ابوالفضل دارم. اگر ابوالفضل نبود، در این راه یک قدم نمی‌توانستم برداشت.

عطار نیشابوری می‌گوید: دلش چراغِ هدایت بود و نظرش کار هزار موعظه می‌کرد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: ابوالفضل حسن، یکی از ائمه راه بود و بر دل‌ها تصرفی تمام داشت.

ابوالقاسم قشیری می‌گوید: او از مشایخ کامل و اصحاب حال است.

 

از منظر فرهیختگان

ابوالفضل حسن در سال ۴۰۰ یا ۴۱۳ قمری درگذشت و در شهر سرخس (ترکمنستان فعلی) به خاک سپرده شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوحفص عمر بن سلمه حدّاد نیشابوری (درگذشت ۲۶۰ تا ۲۷۰ قمری)، از صوفیان بزرگ و مشایخ ملامتیه در قرن سوم است. تاریخ ولادت او معلوم نیست.

 

ویژگی ها

وی در روستای کوردآباد (کردی‌آباد، در راه بخارا در نزدیکی نیشابور ) ‌زاده شد. از دوران کودکی، خانواده و تحصیلات او اطلاع چندانی در دست نیست، همین قدر می‌دانیم که از سادات نیشابور بوده و به آهنگری اشتغال داشته و از همین رو به حدّاد ملقب شده است. وی از شاگردان عبدالله مهدی باوردی (ابیوردی) و فرد ناشناسی به نام علی نصرآبادی و از یاران و مصاحبان احمد بن خضرویه، ابوتراب نخشبی و بایزید بسطامی بود.

حدّاد از مشایخ متقدم تصوف حوزه خراسان بود که هم در شیوخ آن حوزه و حوزه بلخ و هم در شیوخ حوزه بغداد، خصوصا جنید بغدادی، تأثیرات عمیقی گذاشت و نزد آن‌ها از منزلت و جایگاه ویژه‌ای برخوردار شد. از جمله آن عرفا و مشایخ: ابوعثمان حیری، که بعد‌ها داماد و جانشین حدّاد شد؛ ابوالفوارس شاه شجاع کرمانی؛ محفوظ‌ بن محمود نیشابوری؛ ابومحمد عبدالله بن محمد خرّاز و محمد بن عبدالوهاب ثقفی.

درباره وجه تمسیه او به حداد و چگونگی تغییر حال او گفته‌اند كه شغل او آهنگری بود و روزی به هنگام غلبه حال و یا بنا به قولی به منظور اظهار كرامت، دست بر كوره برده و آهنی گداخته بیرون آورده و آهن در دست او سرد گشته و پس از آنكه به خود آمده، دكان را به غارت داده و شغل خود را رها كرده است.

هر چند طریقت ملامتیه مدت‌ها پیش از ابوحفص به وجود آمده بود، اما او و حمدون قصّار را نخستین و مهم‌ترین مروّجان ملامتیه در خراسان و واضع و تدوین‌کننده مهم‌ترین اصول آن دانسته‌اند. اهمیت حدّاد در این زمینه به حدی بود که وی را شیخ ملامت خوانده‌اند. وی به قرآن و سنت سخت پای‌بند بود، اما به سبب اصرارش در پنهان داشتن حقیقت احوال خویش، وی را به زندقه متهم کردند.

از حدّاد اثر مکتوبی در دست نیست، اما ظاهراً با برخی بزرگان صوفیه معاصر خود مکاتبه داشته است. کامل‌ترین تعریفاتی که از اساس فکری ملامتیان و امهات مسائل تعلیمی آنان به دست آمده، از سخنان اوست. سخنان وی درباره فتوت، نشان دهنده رابطه بسیار نزدیک ملامتیه و فتیان است. او درباره تصوف و آداب سیر و سلوک و موضوعاتی چون ذکر، سماع، کرم و بخل و ایثار، شوق و محبت، آفات نفس، آداب سفر، ترک تکلف، احکام و آداب فقر و آداب اشتغال به کسب نیز سخنانی دارد.

نقل است که ابوحفص يک روز از جایی می‌گذشت. يکی را ديد متحير و گريان. گفت: تو را چه بوده است؟ گفت: خری داشتم، گم شده است و جز آن هيچ نداشتم. شيخ توقف کرد و گفت: به عزت تو که گام بر ندارم تا خر به او باز رسد. در حال خر پديد آمد. نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمان کرد و هر روز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی. آخر چون به وداع او رفت گفت: يا شبلی! اگر وقتی به نیشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم. گفت: يا اباحفص! چه کردمی؟ گفت: تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود.

مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هر که را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نیشابور آمد، پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند. بوحفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت. شبلی گفت: گفته بودی که تکلف نبايد کرد. بوحفص گفت: برخيز و بنشان. شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند. پس گفت: يا شيخ! اين چه حال است؟ گفت: شما چهل تن بوديد فرستاده حق – که مهمان فرستاده حق بود – لاجرم به نام هر يکی چراغی گرفتم برای خدا و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی. تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اين‌چه کردم برای خدا کردم. لاجرم آن تکلف باشد و اين نه.

پرسيدند: ولی را خاموشی به يا سخن؟ گفت: اگر سخنگو آفت سخن داند، هرچند تواند خاموش باشد اگر چه به عمر نوح بود و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدا خواهد تا دو چند عمر نوح دهدش تا سخن نگويد. گفتند: ولی کيست؟ گفت: آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را از آن غايب گردانيده. نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامی بود و تازی نمی‌دانست. چون به بغداد رسید، مریدان با هم گفتند که زشت باشد شیخ‌الشیوخ خراسان را ترجمانی به کار باید تا زبان ایشان را بداند. پس جنید مریدان را به استقبال او فرستاد و شیخ بدانست که اصحاب چه می‌انديشند. ابوحفص در حال، تازی گفتن آغاز کرد چنانکه اهل بغداد از فصاحت او در عجب بازماندند.

می‌گویند گاه ابوحفص به حالتی در می‌آمد که کسی توان نگاه کردن به او را نداشت. همچنین گویند: جنید در حضور وی از توکل سخن نگفتی و گفتی: شرم دارم که در پیش روی وی حدیث مقامی کنم که آن مقام وی است. عبدالرحمن سلمی وصیت کرده بود که هنگام وفاتم، سر مرا بر پای ابوحفص حداد نهید.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: از محتشمان این طایفه بود و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی و در ریاضت، کرامت، مروت و فتوت بی‌نظیر بود. ابوحفص مردی بود که به یک اشاره هزار جان را منقلب کردی و به یک کلمه، دل‌ها را به حق بازگرداندی.

روزبهان بقلی می‌گوید: ابوحفص حداد، لطیف احوال بود و عجیب اسرار، معدن آیات و کرامات، بحر تحقیق و سفینه توحید بود.

هجویری می‌گوید: ابوحفص، شیخ المشایخ خراسان و نادره کل جهان بود.

جنید بغدادی می‌گوید: ابوحفص، امام اهل عمل است. قرآن در سینه او زنده است و هرچه گوید، عمل کند.

سهل تستری می‌گوید: ابوحفص ملقب به صدق است. خداوند به او جلال داده است. اگر در خراسان یک صدیق باشد، اوست.

 

عروج ملکوتی

تذکره‌نویسان تاریخ وفات حدّاد را بین سال‌های ۲۶۰ تا ۲۷۰ قمری ثبت کرده‌اند. قبر وی در نیشابور است.