نوشته‌ها

یوسف کوهنابی

به نام آفریننده عشق

 

آخوند ملا یوسف کوهنابی (۱۲۴۰ – ۱۳۱۹ قمری)، از عالمان برجسته‌ اواخر دوره‌ قاجار در منطقه‌ مرند بود.

 

ویژگی ها

آخوند ملا یوسف کوهنابی حدود سال ۱۲۴۰ قمری در روستای کوهناب از توابع شهرستان مرند و در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد. خانواده وی به علت علاقه‌ای که به علمای دین و اهل بیت عصمت و طهارت داشتند، ایشان را جهت تعلیم به روستای ابرغان که روستای همجوار با روستاي کوهناب است برده و به دست عالم آن روستا ( ملا علیرضا ابرغانی) سپردند. وی با توجه به نبوغ و استعداد عالی، به سرعت دوره‌های مقدماتی را در پیش استاد خود به پایان برد. سپس جهت ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت علی (ع) سکونت گزید و از محضر علما و مجتهدان آن حوزه، به خصوص شیخ مرتضی انصاری بهره برد و به سرعت طی مدارج نموده و به درجه اجتهاد رسید.

روایت شده است که استادی که ایشان در محضر او تلمذ می‌کرد، روزی به آخوند ملا یوسف کوهنابی گفت: یوسف! شما دیگر به درجه اجتهاد رسيده‌اید و می‌توانید رساله ارائه کنید. آخوند ملا یوسف چند روز از ایشان فرصت طلب می‌کند. وی به حرم حضرت علی (ع) رفته و نماز به جا می‌آورد و به مولای خود توسل می‌جوید و به خانه باز می‌گردد. آن شب در خواب، سیدی نورانی به خوابش می‌آید و به او اشاره می‌کند که به زادگاه خود باز گرد و به اصلاح امور آن‌ها همّت کن. فردای آن روز به پیش استاد خویش می‌رود و از ماموریت خویش او را آگاه می‌کند . بعد از چند روز به پيشگاه مولای خود می‌رود و اذن سفر می‌طلبد. سپس به موطن خود (روستاي كوهناب) باز‌می‌گردد و تا پایان عمر در این روستا سکونت می‌گزیند و به ارشاد و تعلیم احکام دین و تعاليم الهی به هموطنان خود همت می‌گمارد و خود نیز در تهذیب نفس و سیر و سلوک قدم بر‌می‌دارد.

روایت شده است که یک روز ملا یوسف با چند نفر از اهالی از مرند خارج شده و در خروجی مرند به طرف هوجقان در محلی که امروز ایستگاه راه آهن مرند می‌باشد لحظه ای درنگ می‌کند و با عصای خود بر زمین می‌زند و می‌گوید: روزی فرا می‌رسد که در این محل آهن بر روی آهن راه می‌رود. (ایشان در واقع، آینده این مکان را پیش‌بینی می‌کند). همسر ایشان نقل کرده است که او برای یکی از فرزندانش حامله بود. زمان حاملگی او مصادف با فصل زمستان بود. ایشان از آخوند زردآلو طلب می‌کند و آخوند وضو گرفته و از خانه خارج می‌شود و به صحرا و بیرون از روستا می‌رود و برگشتن سبدی پر از زردآلو با خود به همراه می‌آورد و آن را در بالای انبار غله خانه (سر کندو) می‌گذارد و به زوجه خود تاکید می‌کند احدی نباید از این سِر آگاه شود. چند روزی زوجه‌اش از آنها ارتزاق می‌کند اما نمی‌تواند این راز را نگه دارد و از قضا این حکایت را برای یکی از اقوام خود بازگو می‌کند و در بازگشت به خانه به سراغ آن‌ها می‌رود تا بخورد، اما اثری از سبد زردآلو نمی‌یابد.

آخوند ملا یوسف با عالم دیگر همشهری خود (آخوند ملا فاضل هرزندی) در نجف عقد اخوت بسته دوست و صمیمی بودند و با هم  عهد کرده بودند که هر کدام زودتر وفات کرد، دیگری نمازش را بخواند و به خاک بسپارد. در یکی از روزهای سرد سال و زمستان پربرف، آخوند از خواب برمی‌خیزد و لباس‌های خود را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید. در خروجی روستا اسب سواری  جلو می‌آید و از اسب پیاده شده و سلام می‌کند و آخوند با کمال تاثّر و ناراحتی می‌گوید : فاضل هرزندی وفات کرده است! ایشان می‌گوید: آری و من بنا بر وصیت ایشان آمده‌ام آخوند ملا یوسف را ببرم تا نمازش را به جا آورد. آخوند می‌گوید: من یوسف هستم. شما بروید من می‌آیم. اسب سوار هر چه قدر اصرار می‌کند آخوند سوار نمی‌شود و می‌گوید: هوا سرد است، شما بروید من آرام آرام می‌آیم. اسب سوار نیز برمی‌گردد. وقتی اسب سوار به هرزند می‌رسد با کمال تعجب می‌بیند که آخوند نماز فاضل هرزندی را خوانده و به خاکش سپرده‌اند.

نقل است: یک روز گرم تابستان، آخوند ملایوسف از طرف کوه‌های دولت آباد، با پای پیاده به طرف دولت آباد می‌آیند. اما وقتی که آخوند ملایوسف به دولت آباد می‌رسند و وارد روستا می‌شوند به طور اتفاقی با آقا میر صادق (یکی از رفقای ایشان) برخورد می‌کنند. آقا میر صادق از دیدن آخوند خیلی خوشحال می‎‌‌شوند و ایشان را به صرف ناهار و چای دعوت می‌کنند، اما آخوند دعوت او را نمی‌پذیرند به منزل آقا میر صادق نمی‌روند. چون آقا میر صادق علت را می‌پرسند، آخوند کوهنابی جواب می‌دهند: راستش جهت دیدار شما از کوهناب به دولت آباد آمده بودم، اما وقتی که من در راه بودم، شما نیز در مزارع روستای ابرغان بودید و چون گرسنه بودید، مشتی از سنبل های گندم را چیدید و آن را در دستتان کوفتید و بعد دانه‌هایش را جدا کرده و خوردید و کاه‌هایش را به دور انداختید، آیا این مطلب راست است؟ آقا میر صادق می‌گوید: بله، مطلب همین طور است که شما می گویید. آنگاه آخوند به آقا میر صادق می‌گوید: در قیامت تکه‌ای از گوشت بدنتان را می‌کنند و به عوض آن دانه‌های گندم، آن تکه گوشت را به صاحب دانه‌های گندم می‌دهند، اما من نمی‌دانم که شما چگونه آن کاه‌های بر باد رفته را پیدا خواهی کرد و به صاحبش خواهی داد.

ملا یوسف در زندگی خود بسيار ساده زيست بود و در حلال بودن طعام دقت و سعی وافری داشت، به طوری كه جهت تامين روزی خود، یک راس گاو نگهداری می‌كرد و هر روز صبح، قبل از بردن گاو به صحرا، دهان گاو را می‌بست و غروب نيز دهان چوپان دهان گاو را می‌بست تا مبادا از مزارع ديگران بچرد. آیت الله مرندی در کمالات آخوند ملا یوسف فرموده بود: راهی را که خیلی‌ها باید در چهل سال بپیمایند، آخوند ملا یوسف کوهنابی در مدت چهل روز طی کرده بود.

 

عروج ملکوتی

ملا یوسف در سال ۱۳۱۹ قمری در روستای کوهناب از دنیا رفته و در همانجا به خاک سپرده شد.

عبدالله بلیانی

به نام آفریننده عشق

 

اوحدالدین عبدالله بن ضیاءالدین مسعود بلیانی کازرونی (۶۱۳ – ۶۸۳ قمری)، مشهور به شیخ عبدالله بلیانی و ملقب به اصیل‌الدین، عارف قرن هفتم هجری و بنیان‌گذار سلسله بلیانیه است.

 

ویژگی ها

اوحدالدین عبدالله فرزند ضیاءالدین مسعود، در سال ۶۱۳ هجری در روستای بلیان در ۶ کیلومتری شهر کازرون زاده شد. جد پدری او، ابوعلی دقاق، صوفی اهل خراسان بود. پدربزرگ اوحدالدین عبدالله، نجم‌الدین محمد نام داشت که به کازرون مهاجرت کرده و با دختر قاضی محمد بلیانی ازدواج کرده بود. شیخ عبدالله بلیانی صاحب پسری به‌نام سراج‌الدین بود. نخستین معلم شیخ عبدالله، پدرش بود. او در شروع مسیر صوفیانه خود، یازده سال را در کوهی به‌ تنهایی سر کرد. سپس نزد زاهد ابوبکر همدانی رفت و مراحل سیر و سلوک را نزد او طی کرد. شهرت نجیب‌الدین علی بن بزغش شیرازی که از مریدان شهاب‌الدین عمر سهروردی بود، او را به شیراز کشاند. اما در ملاقات با نجیب‌الدین، خود را بی‌نیاز از راهنمایی او یافت و مجدداً به کازرون و بلیان بازگشت. شیخ عبدالله بلیانی از مریدان طریقت سهروردیه و از معتقدان به وحدت وجود بود.

شیخ عبدالله شروع به تعلیم شاگردان خود در روستای بلیان کرد که از نامدارترین شاگردان او می‌توان به برادرزاده او، امین‌الدین بلیانی اشاره کرد. در زمانی که شیخ صفی‌الدین اردبیلی برای یافتن یک حکیم و راهنما به فارس سفر کرده بود، مشایخ صوفیه به‌اتفاق شیخ عبدالله بلیانی را به او معرفی کردند. اما شیخ عبدالله در دیدار با شیخ صفی‌الدین، شیخ زاهد گیلانی را به‌عنوان حکیمی کامل به او معرفی کرد. از جمله علاقه‌مندان مشهور شیخ عبدالله بلیانی می‌توان به سعدی، شاعر مشهور سده هفتم هجری اشاره کرد.

مشهور است که شیخ عبدالله بلیانی در «شناختن حالِ باطنِ مرید» مهارتی خارق‌العاده داشت. نقل کرده‌اند که وقتی مرید نزد او می‌نشست، شیخ بدون سؤال، از درون او خبر می‌داد و به همان اندازه با او سخن می‌گفت. در منابع خراسانی آمده که مردم برای حاجات خود، به‌ ویژه مشکلات سخت، نزد او می‌آمدند و دعای او را مجرّب می‌دانستند. چندین حکایت مشهور است که افراد با دعا یا دمِ او از بیماری یا گرفتاری رهایی یافتند. روایات پراکنده‌ای هست که برخی از حالاتِ مکاشفه یا رؤیاهای او را بازگو می‌کند؛ به‌ویژه رؤیاهایی که برای مریدانش تعبیر می‌کرد و پیشگویی‌اش درست درمی‌آمد. عبدالرحمن سلمی می‌گوید: وی از مشایخ معتبر خراسان و اهل ورع، صاحب حال، ثابت در طریقت و صاحب کرامت و ادب بود.

 

عروج ملکوتی

شیخ عبدالله بلیانی در سال ۶۸۳ قمری در بلیان درگذشت و در خانقاه خویش به خاک سپرده شد.

زاهد گیلانی

به نام آفریننده عشق

 

تاج‌الدین ابراهیم زاهد یا تاج‌الدین ابراهیم کردی سنجانی (۶۱۵ – ۷۰۰ قمری)، معروف به شیخ زاهد گیلانی، از مشاهیر عرفان ایرانی و از بزرگان طریقت «ذهبیه» یا «زاهدیه» است.

 

ویژگی ها

صفی‌الدین اردبیلی بنیانگذار دودمان صفوی ۲۵ سال نزد زاهد گیلانی گذرانید و دختر او را به همسری گرفت. زاهد، صفی‌الدین را به جانشینی خود در طریقت برگزید. پس از مرگ زاهد و به روایتی در همان دوران زندگی وی، صفی‌الدین به اردبیل بازمی‌گردد و طریقتی به نام صفویه در آنجا بنیاد می‌گذارد. زاهد مرید شهاب الدین اهری است. طریقت او به رهبران تصوف، مانند ابونجیب سهروردی و حسن بصری می‌رسد. شیخ زاهد صوفی نوگرایی بود. وی به تصوف در معنای جدیدی توجه داشت. وی بر این باور بود که تلاش‌های روزانه برای تأمین معاش خود و خانواده در حد جهاد در راه خدا باارزش است. شیخ زاهد توجه به خانواده و تشکیل خانواده را بااهمیت به‌شمار می‌آورد.

نقل است که وی از کودکی استعداد خارق‌العاده‌ای در کشف احوال و پیش‌بینی وقایع داشت. حتی قبل از بلوغ، مریدان و بزرگان از محضر او کسب فیض می‌کردند. در کتاب «مناقب‌الزاهدین» آمده است که در قحطی گیلان، مردم به او پناه بردند. شیخ دعا کرد و همان شب باران رحمت الهی آغاز شد و خشکسالی پایان یافت. او دارای علم لدنی بود و قرآن را به گونه‌ای تفسیر می‌کرد که گویی آیات در حضورش نازل شده‌اند. حافظ شیرازی در دیوان خود بارها به این تفسیرهای روحانی اشاره دارد. رابطهٔ شیخ زاهد با حافظ، فراتر از استاد و شاگرد بود. حافظ او را «پیرِ زاهد» صدا می‌زد و اشارات عرفانی حافظ، بازتابی از تعالیم شیخ زاهد است.

 

از منظر فرهیختگان

امیر سیدحسین غزنوی می‌گوید: شیخ زاهد، مرشدِ مرشدان بود و در معرفت، بحرِ مواج. هر که به او پیوست، از گمنامی برخاست و به اوجِ نام یافت.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: شیخ زاهد، غوطه‌ور در دریاهای معرفت و کشف و صاحب مقامات عالیه در راه سلوک بود.

 

عروج ملکوتی

زاهد گیلانی در ماه رجب سال ۷۰۰ قمری از دنیا رفت. در حال حاضر در جاده لنگرود به لاهیجان، در سه کیلومتری لاهیجان، در روستایی به نام شیخانبر، بقعه‌ای وجود دارد که به عنوان آرامگاه شیخ زاهد گیلانی شناخته می‌شود.

عبدالله شطاری

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله شطاری (درگذشت ۸۳۲ قمری)، معروف به شیخ شطّار، بنیان گذار و امام طریقت شطاریه در هند و رهبر این طریقت بود.

 

ویژگی ها

در عرفان هند و خراسان، نام شیخ شطّار – که او را بنیان‌گذار «طریقت شطّاریه» می‌دانند – با جذب، سرعت سلوک، مکاشفه و کرامات بزرگ پیوند خورده است. در تذکره‌ها، او را «سلطانِ مجذوبان» و «تندروِ راه حقیقت» خوانده‌اند. شطّار مرید و خلیفه ملا محمد شیرین مغربی یا شیخ محمد طیفوری بوده و نسب طریقتی او به بایزید بسطامی می رسد. شیخ عبدالله از دست شخص مغربی یا طیفوری خرقه خلافت و ارشاد پوشید و مأمور به ارشاد اقلیم هند گردید. شطاریه را طیفوریه نیز می نامند چرا که این سلسله به ابویزید طیفور بسطامی می رسد.

در طریقت طیفوری، اولین کسی که به طریقت شطاریه راه یافت، شیخ عبدالله بود. شطاری در اصطلاح به معنای فرد سریع و چابک است، اما در تصوف، به کسی شطاری می‌گویند که به مقام والای فناء فی الله و بقاء بالله دست یابد. شیخ عبدالله در عرصه ریاضت‌ها و مجاهدات به کمال رسیده بود. از این رو به او شطاری می‌گفتند. ابتدا شیخ محمد او را با لقب شطاری خطاب کرد و جامه خلافت را به او بخشید. و دستور داد که به شبه قاره هند (پاکستان) برود و هر جا که اقامت دارد، علم و دانش را منتشر کند. برای اینکه مردم هدایت شوند، اگر با مرد بزرگی روبرو شد، آشکارا به او بگوید که هر چه دارد به شما بدهد. در غیر این صورت، من آماده‌ام هر چه دارم بدهم. به دستور پیر و مرشد خود، شروع به بیان آشکار علم و ولایت خود کرد و بدون تردید گفت هر که می‌خواهد در جستجوی خداوند متعال بیاید، نزد من بیاید، من او را به سوی خدا خواهم برد.

معروف است که وقتی سالکی از راه حقیقت نزد او می‌آمد، یک نان خاص را همراه با نان‌های دیگر می‌فرستاد تا عقل و حواس او را آزمایش کند و مردی را مأمور می‌کرد تا ببیند آیا آن نان را همراه با نان‌های دیگر خورده است یا آن یک نان را ترک کرده است. اگر کسی که می‌آمد همه نان را می‌خورد، آن را به هوش و خرد او نسبت می‌دادند و چیزی برای ذکر و یادآوری درونی به او می‌دادند. اگر یک نان باقی می‌گذاشت، آن را به شرایط نادرست و کم هوشی آن مرد نسبت می‌دادند و برای وضعیت ظاهری‌اش تکلیف یا دعایی برایش می‌گفتند.

می‌گفتند که سیر و سلوک او در چند ماه به مرتبه‌ای رسید که دیگران در سی سال نمی‌توانستند رسید. در سلسلة‌الاولیا الهند آمده است: «او به یک نظر، سالکی را از مبدأ تا معاد می‌گردانید.» نقل است که در هنگام ذکر، حالتی از جذبه بر او غالب می‌شد که از خود بی‌خود می‌گردید؛ گویی در عالم ملکوت سیر می‌کند و از جسم جداست. به همین دلیل او را «شیخِ بی‌خود» نیز می‌نامیدند. بارها پیش از وقوع حوادث مهم در منطقه، از آن خبر می‌داد و بعدها همان‌گونه واقع می‌شد. در ریاض‌القدس آمده است: «در شب قبل از هجوم دزدان، شیخ فرمود: فردا ما را ابتلایی خواهد بود.» و همان شد.

روایت‌هایی وجود دارد که حیوانات وحشی در نزد او آرام می‌شدند و پرندگان بر دستانش می‌نشستند. در تذکرةالاولیاء دکن آمده است: «او چون برق می‌گذشت و چون باد می‌وزید؛ سلوک او نه به ریاضت طولانی، بلکه به جذبه الهی بود.» علمای قرن نهم و دهم هند می‌گویند: «شیخ شطّار مردی بود که علم ظاهر و باطن را جمع کرده و به مقام قطبیت رسیده بود. کراماتش نزد اهل دل بسیار مشهور است.» شیخ محمد غوث گوالیاری می‌گوید: «شیخ شطّار، سرعت سلوک را از نور حقیقت گرفت. هر که در سایه او رود، راه هزار ساله را در یک دم پیماید.»

 

عروج ملکوتی

شیخ عبدالله شطاری در سال ۸۳۲ قمری درگذشت. مقبره او در کشور هند، در داخل قلعه ماندو قرار دارد.

محمد غوث گوالیاری

به نام آفریننده عشق

 

محمد غوث گوالیاری (۹۰۷ – ۹۷۰ قمری)، از اولیای طریقت شطّاریه و یکی از چهره‌های برجسته عرفان در هند است.

 

ویژگی ها

نسب وی با چهار واسطه به خواجه فریدالدین عطار نیشابوری می‌رسد. پدربزرگ وی، لطیف‌الدین از اهالی نیشابور بود که به شبه‌قاره هند مهاجرت کرد. شاه‌ محمد در سال ۹۰۶ یا ۹۰۷ قمری در گوالیار به دنیا آمد. گوالیاری مریدان بسیار داشت که از آنان می‌توان ودودالله شطاری، سراج‌الدین محمد بنیانی، احمد اُجینی، شمس‌الدین زنده‌دل و محمد صدرالدین ذاکر را نام برد. او علاوه بر مقام والای معنوی، در فلسفه، طب، موسیقی و علوم باطنی نیز سرآمد بود.

مریدانش روایت کرده‌اند که هنگام ذکر «هو» از بدنش انوار ساطع می‌شد و پرندگان و حیوانات اطراف بی‌اختیار نزدیک می‌آمدند. در تذکرة‌الاولیاء هند آمده است که نسیم ذکر او، درختان را به تسبیح وامی‌داشت. در ریاض‌القدس آمده است که مردی کور مادرزاد به خدمت شیخ آمد. شیخ بر چشمان او دمید و گفت: «به نوری که حقیقت محمدی است بنگر»، و مرد بینا شد. بارها در حال مراقبه چندین روز بی‌حرکت می‌نشست و نفسش قطع می‌شد، به‌گونه‌ای که مردم گمان می‌کردند از دنیا رفته است. اما بعد از سه روز با آرامش برمی‌خاست و می‌گفت: «در عالم مثال به زیارت ارواح اولیاء رفته بودم.»

 

از منظر فرهیختگان

شیخ شطّار می‌گوید: غوث گوالیاری به حقیقت، وارث سرّ شطّار است و مقام فناء فی‌الحق در او کامل گردیده است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: در هند، مردی است که روحش چون شمشیر برنده، حجاب عقل را می‌درد؛ او محمد غوث است.

علمای دربار اکبری می‌گویند: او چون خضرِ طریق معرفت بود، از چشمه حیاتِ الهی نوشیده و دیگران را نیز به آن فرا می‌خواند.

 

آثار

  • جواهر خمسه
  • معراج‌ نامه
  • بحرالحیات

 

عروج ملکوتی

محمد غوث گوالیاری در سال ۹۷۰ قمری در گوالیار هند از دنیا رفت و در همانجا به خاک سپرده شد.

بدیع الدین قطب المدار

به نام آفریننده عشق

 

بدیع‌الدین احمد قطب‌المدار (۲۴۲ – ۸۳۸ قمری)، از مشایخ بزرگ طریقت چشتیه در شبه‌ قاره هند بود که سلسله مداریه را تاسیس کرد.

 

ویژگی ها

شاه بدیع‌الدین احمد قطب المدار در اول شوال ۲۴۲ قمری در شهر باستانی و مشهور حلب، در کشور سوریه متولد شد. نام پدرش سید قدوه‌الدین علی حلبی و نام مادرش سیده فاطمه ثانیه ملقب به بی‌بی هاجره بود. او از سادات حسنی حسینی بود. از طرف مادر، حسنی و از طرف پدر، حسینی بود. وقتی چهار سال و چهار ماه و چهار روز داشت، پدرش او را برای انجام مراسم ذکر نام الله به حضرت حذیفه مرعشی شامی، از علمای بزرگ زمان خود، تقدیم کرد. آن استاد محترم وظیفه خود را به طور کامل انجام داد. از تحصیلات ابتدایی به بعد، تمام علوم و فنون شریعت را فرا گرفت و در سن ۱۴ سالگی، علوم عقلی و نقلی را فرا گرفت. او علاوه بر حافظ قرآن بودن، حافظ تمام کتب آسمانی، به ویژه تورات، انجیل و زبور نیز بود.

پس از کسب علوم ظاهری، سفر خود را برای کسب علوم باطنی آغاز کرد و به دلیل اشتیاق به زیارت حرمین شریفین، از والدین خود اجازه گرفت و عازم حرمین شریفین شد. در سفر حج در سال ۲۵۹ قمری، به بیت المقدس رفت و در آنجا افتخار ملاقات با حضرت بایزید بسطامی را یافت و از ایشان اجازه و خلافت گرفت و از آنجا برای حج خانه خدا به مکه عزیمت کرد. پس از انجام حج، به مدینه رفت و از زیارت حرم حضرت محمد مصطفی (ص) مسرور شد و در آنجا ارادت خود را به پیامبر اکرم (ص) تقدیم کرد. در آنجا، در خواب به دیدار پیامبر اکرم (ص) نائل آمد. پیامبر (ص) به او فرمود که به هند برود و خلق خدا را در آنجا راهنمایی و هدایت کند.

پس از آن، او در شام به وطن خود حلب بازگشت و والدین خود را مطلع کرد و از آنجا به هند سفر کرد. و در ساحل خمبات در گجرات فرود آمد و به تبلیغ اسلام مشغول شد. او از طریق نقاط مختلف هند، با عبور از اجمیر، کالپی، قنوج و غیره، به مکانپور رسید. استاد محمد اقبال مجددی با اشاره به مرات مداری می‌نویسد که شاه مدار از طریق گجرات به هند آمد و از اجمیر به کالپی رفت و مورد استقبال عموم مردم نیز قرار گرفت. از آنجا، وقتی وارد قابوج شد، مورد استقبال خواص و عموم مردم قرار گرفت. شاه مدار در حومه قنوج ساکن شد و آن شهر مکانپور نامیده می‌شود. قاضی اطهر مبارکپوری می‌نویسد که شاه مدار نیز به جونپور رفت و مدتی در آنجا اقامت گزید. روابط او با عالم مشهور آنجا، قاضی شهاب الدین دولت آبادی، ناخوشایند شد. قاضی صاحب با شاه مدار مکاتبه کرد و در مورد بسیاری از مسائل بحث برانگیز بحث و گفتگو صورت گرفت.

وقتی شاه مدار نزد قاضی صاحب حاضر شد، او همچنان انکار می‌کرد، اما بعداً، از طریق تفاهم و مکاتبه، حقیقت واقعی آشکار شد و در آن زمان قاضی صاحب به اصالت او متقاعد شد. پس از این، رابطه نزدیکی بین قاضی صاحب و شاه مدار آغاز شد و قاضی، عضو حلقه او شد.  او اغلب صورت خود را با پارچه‌ای می‌پوشاند و هر کسی که صورت او را می‌دید، نهایت احترام و تکریم را به او نشان می‌داد. مزار او در شهر ماکانپور در منطقه کانپور نگر واقع شده است. ماکانپور محل سکونت سادات آل است. پیروان او مدرس نامیده می‌شوند. شاه بدیع الدین احمد قطب المدار بنیان گذار طریقت مداریه – طیفوریه بود.

مشهور است که با دعای او بسیاری از بیماران لاعلاج بهبود می‌یافتند. حتی بنابر روایت‌هایی، نابینایی با دعای وی شفا یافته و بینا شد. نقل شده است که قطب‌المدار پیش از وقوع حوادث مهم در دربار دکن و گجرات از آن‌ها آگاه می‌شد و مریدان را آگاه می‌کرد؛ این امر موجب حیرت متوکلان زمان بود. گفته‌اند که روزها به عبادت و شب‌ها به ذکر حق مشغول بود. بارها مردم دیده بودند که در نماز، چنان از خود بی‌خود می‌شد که جسمش سبک و نورانی می‌گردید.

عبدالرحمن صوفی در مرأب مداریه در احوال قطب مدار گفته است: بعد از صفای باطنی برای او حضور تمام به روحانیت حضرت محمد (ص) میسر شد. آن حضرت از کمال مهربانی و کرم بخشی، دست قطب المدار را به دست حق پرست خود گرفت و اسلام حقیقی را تلقین فرمود. در آن وقت روحانیت حضرت علی (ع) حاضر بود. پس او را به حضرت علی (ع) سپرد و فرمود: اين جوان طالب حق است، او را به جای فرزندان خود تربیت نموده و به مطلوب برسان که اين جوان نزد حق تعالی به غایت عزیز است و او قطب مدار وقت خواهد شد‌. آنگاه قطب مدار در آستانه مبارکه حضرت علی (ع) ریاضات می‌کشید و از روحانیّت پاک حضرت علی (ع) انواع تربیت می‌یافت و به مشاهده حق الحق بهره‌مند گردید.

وی جمیع مقامات صوفیه صافیه را طی نمود و عرفان حقیقی حاصل کرد. آن زمان حضرت علی (ع) او را در عالم ظاهر با فرزند رشید خود که وارث ولایت مطلق محمد بود و مهدی بن الحسن العسکری (عج) نام داشت، آشنا کرد و از کمال مهربانی فرمود: من، قطب المدار بدیع الدین را به اشارت حضرت رسالت پناه تربیت نموده و به مقامات عالیه رسانده‌ام و به فرزندی قبول کرده‌ام؛ شما نیز متوجه شده و جمیع کتب آسمانی را از راه شفقت به اين جوان شایسته روزگار تعلیم کنید. سپس حضرت مهدی (عج) از کمال الطاف در چند مدت دوازده کتاب و صحف آسمان را به شاه مدار تعلیم نمود. در کتاب تذکره اولیای دکن آورده‌اند: «بدیع‌الدین قطب‌المدار خلیفه و جانشین معنوی شیخ محمد غوث گوالیاری بود و به مرتبه‌ای از جذب و فنا رسید که نامش تا امروز در میان اهل تصوف با احترام برده می‌شود.»

 

از منظر فرهیختگان

نظام‌الدین اولیا می‌گوید: قطب‌المدار از کسانی است که نفسش محلّ تجلی رحمت الهی است. آن‌ کس که به دیدارش رسد، دلش به صدق آباد گردد.

عبدالقادر گیلانی می‌گوید: بدیع‌الدین از مردان کامل است که در عالم مثال به مقام قطبیت رسیده و فیض او تا فرزندان دکن جاری است.

 

عروج ملکوتی

بدیع الزمان پس از عمری طولانی در سال ۸۳۸ قمری از دنیا رفت و در شهر کان‌پور در منطقه کانپور نگر به خاک سپرده شد.

داود قیصری

به نام آفریننده عشق

 

شمس‌الدین داوود بن محمود قیصری (درگذشت ۷۵۱ قمری)، از برجسته‌ترین شارحان مکتب ابن عربی و از مربیان اصلی جریان «عرفان نظری» در ایران و آناتولی بود.

 

ویژگی ها

داود از اهالی قرمان در جنوب شرقی قونیه بود که در جوانی به مصر رفت و سال‌ها در آنجا درس خواند و پس از بازگشت به ترکیه، «ارخان» – سلطان دوم عثمانی – اولین مدرسه را در مملکت خود برای وی بنا نمود. در مقدمه شرح خود بر فصوص الحکم ابن عربی خود را از حیث مولد قیصری و از حیث اصل ساوی معرفی می‌کند. در مورد جزئیات زندگی او، سال‌های حضورش در وطن اصلی و مصر، اساتید، مشایخ و شاگردانش اطلاع دقیقی در دست نیست. تنها استادی که از او نام می‌برد و به شاگردی او افتخار می‌کند، عبد الرزاق کاشانی است که در عرفان مراد و استاد قیصری بوده است و قیصری نیز در مقدمه شرح خود بر فصوص، از او با عناوین «مولانا الامام، العلامة الکامل المکمل، وحید دهره و فرید عصره، فخر العارفین، قرة عین ذات الموحدین و نور بصر المحققین و کمال الملة و الحق و الدین» یاد می‌کند.

قیصری کتاب شرح فصوص الحکم و تاویلات القرآن و اصطلاحات الصوفیة عبد الرزاق کاشانی را نزد او قرائت نموده و در رساله‌ای از مقام استادش در برابر طاعنان دفاع نموده است. آثار و تالیفات قیصری به خصوص مقدمه او بر فصوص الحکم ابن عربی حاکی از تبحر و مهارت او در عرفان نظری و توانایی و تسلط او در تبیین و توضیح مسائل اساسی در این فن است. وجود این ویژگی‌ها در او موجب شده است تا اثر ارزشمند او، یعنی شرح فصوص الحکم و مقدمه بی‌نظیرش بر این کتاب، در حوزه‌های درس، گوی سبقت را از عالی‌ترین شروح فصوص الحکم چون شرح مؤید الدین جندی و شرح ملا عبد الرزاق کاشانی و… برباید و به عنوان یکی از مهم‌ترین متون آموزش در عرفان نظری، توجه و نظر محققان و پژوهشگران را به خود جلب نماید.

قیصری در مقدمهٔ شرح فصوص الحکم می‌نویسد: «حقایق این کتاب برای من در حال حضور و استغراق منکشف شد، و قلم تنها مُترجِم الهامات بود.» در رسائل منسوب به او ذکر شده که در حال خلوت و ذکر، به مقام «جمع الجمع» رسیده بود؛ مقامی که در آن، کثرت‌ها در وحدت محو می‌شود.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن قاسانی می‌گوید: قیصری را احاطه‌ای است بر معانی ابن‌ عربی که جز اهل کشف به آن نرسند.

ملاصدرا می‌گوید: شرح فصوصِ قیصری، بهترین و کامل‌ترین شرح است؛ زیرا صاحب آن به مقام کشف و برهان هر دو رسیده بود.

 

آثار

  • تحقیق ماء الحیاة
  • کشف اسرار الظلمات
  • شرح حدیث الاربعین
  • شرح العروض
  • شرح فصوص الحکم
  • شرح قرة عین الشهود
  • شرح القصیدة الخمریة
  • شرح منازل السائرین
  • کشف وجوه الغر لمعانی الدر

 

عروج ملکوتی

قیصری در سال ۷۵۱ قمری در مصر از دنیا رفت.

صدرالدین عبدالرحمن کاشانی

به نام آفریننده عشق

 

صدرالدین عبدالرحمن بن احمد قاسانی (درگذشت ۶۱۰ قمری)، معروف به عبدالرحمن کاشانی یا قاسانی، از بزرگان حکمت اشراقی و از عارفان مکتب سهروردیه بود.

 

ویژگی ها

کاشانی در کاشان و مناطق اطراف، به اقامه آداب تصوف و ارشاد مریدان مشغول بود. خانقاه او مأمن مسافران و طالبانِ سلوکِ عملی بود. او همواره تلاش می‌کرد مریدان را از اشتغال به کرامات و خوارق‌ عادات بازدارد و آن‌ها را به «استقامت بر شریعت» دعوت کند. نقل است که هر کس در مجلس وعظ یا حلقه‌ی ذکر او می‌نشست، اگر در توبه تعلل داشت، با یک نگاه او منقلب می‌شد. مشهور است که او را «صاحب‌نفس» می‌خواندند؛ به این معنی که دعای او در حق مستمندان و گرفتاران به سرعت به اجابت می‌رسید. یکی از کرامات مشهور او در برخی مجالس ذکر شده، «فراست مؤمن» است.

گفته‌اند او از نیت قلبی مریدان پیش از آنکه سخنی بگویند آگاه بود و در پاسخ به سؤالات ناگفته، مطالبی می‌گفت که مرید را شگفت‌زده می‌کرد. عبدالرحمن در مقدمه اصطلاحات الصوفیه می‌نویسد: «از آنچه در صدر افتاد، چیزی جز الهام الهی نبود؛ چون در فکر آن نبودم تا قلم از من شتاب گرفت.» همچنین در شرح فصوص می‌گوید: «کسی که در اسم جامع جمع شود، صورت کثرات را نمی‌بیند؛ و من در آن حال، همۀ صور را در نور واحد مشاهده کردم.»

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: عبدالرحمن در میان اهل معرفت، آینه‌ای بود که معانی ابن‌ عربی را روشن‌تر از همه انعکاس می‌داد.

سید حیدر آملی می‌گوید: شارح حکمت وحدت وجود و صاحب شهود تام، عبدالرحمن قاسانی است، که شرح او بر فصوص در معنای فتوح مکیه است.

عبدالکریم جیلی می‌گوید: شیخ قاسانی را دیده‌ام که در جمعِ صفات و اتحادِ اسماء مستغرق بود، چنان‌که میان علم و حال او فرقی نمی‌دیدی.

عبدالرحمن جامی می‌گويد: عبدالرحمن قاسانی، مردی بود جامع عقل و کشف، و در علوم معقول و منقول بی‌نظیر.

داوود قیصری می‌گوید: از شیخ عبدالرحمن قاسانی، علوم ذوقی اخذ کردم؛ او صاحب ذوق تام محیی‌الدینی بود.

 

عروج ملکوتی

صدرالدین عبدالرحمن کاشانی در حدود سال ۶۱۰ قمری درگذشت.

علی حرازم

به نام آفریننده عشق

 

علی بن احمد بن محمد حَرازم البَرّادی المکناسی (درگذشت ۵۵۹ قمری)، معروف به شیخ علی حَرازم، عالم و عارف مراکشی و از شاگردان ممتاز سید احمد تیجانی بود.

 

ویژگی ها

او در فاس متولد و بزرگ شد و از فقهای بزرگ زمان خود و از عابدان و زاهدان فاس بود. او کتاب احیاء غزالی را به خوبی فرا گرفته و بر مسائل آن تسلط داشت. او در فاس تحصیل کرد و در آنجا افرادی مانند شیخ ابومدین انصاری و ابوعبدالله تودی را تربیت کرد. سپس به مراکش رفت و در آنجا به تدریس علوم اسلامی و فقه پرداخت. او توبه کرد و بسیاری از مردم را اصلاح نمود و حاکم آنجا از امیال دنیوی جدا شد. در ابتدا، او از جمله کسانی بود که کتاب «احیاء علوم الدین» را مورد انتقاد قرار داد و محتوای آن را محکوم کرد. با این حال، تمایل به تصوف غالب شد و او همانطور که قبلاً ذکر شد، از اعتراضات قبلی خود دست کشید.

گفته می‌شود وقتی شیخ ابومدین به فاس رسید، وارد مسجد قرویین شد و از اجتماعات علما پرسید. او در مجالس مختلف شرکت می‌کرد و می‌گفت: هیچ چیزی از اساتید در ذهنم نمی‌ماند تا اینکه به شیخی رسیدم که سخنانش هر وقت صحبت می‌کرد، در قلبم می‌نشست و آنها را حفظ می‌کردم. وقتی صحبت‌هایش تمام شد، به او نزدیک شدم و گفتم: «من در مجالس زیادی شرکت کرده‌ام و نتوانسته‌ام آنچه را که گفته شده حفظ کنم، اما هر آنچه را که از شما شنیده‌ام، حفظ کرده‌ام.» او پاسخ داد: «آن‌ها با نوک زبان خود صحبت می‌کنند؛ بنابراین سخنانشان از گوش‌ها فراتر نمی‌رود، اما من سخنانم را برای خدا می‌خواهم، بنابراین از قلب سرچشمه می‌گیرد.» بنابراین من نزد او ماندم و این شیخ، علی حرازم بود.

از جمله فضایل علی حرازم این است که شیخ احمد تیجانی روایت کرده است که پیامبر (ص) درباره او فرمود: «او برای شما مانند ابوبکر برای من است.» در برخی روایات آمده است که پیامبر (ص) خطاب به احمد تیجانی فرمودند: «ای احمد، از بزرگ‌ترین بنده و محبوب‌ ترین آن‌ها (علی حرازم) مراقبت کن، زیرا او برای تو مانند هارون برای موسی است. خداوند بزرگ‌تر، باشکوه‌تر و باعظمت‌تر است و من نصیحتی بزرگ‌تر از این در مورد بنده‌ات نمی‌توانم به تو بدهم. سلام بر تو.» . علی حرازم دارای فضایل بسیاری بود، از جمله اینکه سید احمد تیجانی به او خبر داد که پیامبر (ص) او را با عشقی خاص، که حتی از عشق به فرزندان خود نیز فراتر بود، دوست داشت. همچنین از جمله فضایل او این است که سید احمد تیجانی در مورد او فرمود: «آنچه او گفت، من گفته‌ام.»

از جمله ویژگی‌های منحصر به فرد علی حرازم، تألیف کتاب «جواهر المعانی» است که حضرت محمد (ص) در مورد آن به سید احمد تیجانی فرموده بود: «این کتاب من است و من آن را تألیف کرده‌ام!» در کتاب «الافاضة الاحمدیة» به نقل از شاگردان احمد حرازم آمده است: «استاد من، حاج علی حازم، دچار خلسه شد و یارانش گمان کردند که او مرده است، پس او را دفن کردند.» حاج عبدالوهاب بن الاحمر از جمله کسانی بود که در سفر علی حرازم، تا زمان مرگش همراهش بود. وی نقل کرد: استاد من، حاج علی حرازم، اسم اعظمی را که استاد ما به او آموخته بود و شرط کرده بود که آن را فقط در آن مکان مقدس ذکر کند، به من آموخت.

نقل است: وقتی یکی از مریدانش در سفر اندلس دچار وسوسه شد، پیش از بازگشت، نامه‌ای از او رسید که در آن دقیقاً حالات باطنی‌اش را شرح داده بود. او در پایان نوشت: «در خلوص بکوش که حجاب از درون برخیزد.» یکی از اهالی فاس گفت: «چون دست شیخ بر سر بیمار نهادم، تبش رفت و بوی مشک از دست شیخ برخاست.» همچنین گاهی در حال ذکر، به جذبه‌ای می‌رفت و چشمانش در اشک فرو می‌رفت تا آنجا که مریدان او را بی‌خبر از عالم می‌دیدند. در این حالت می‌فرمود: «فنا را چشیده‌ام و در بقا سخن نمی‌گویم.» در آثار مریدان متأخر آمده است: «اگر جواهرالمعانی گنج پنهان طریقت است، علی حَرازم کلید آن است.» شیخ احمد تیجانی می‌گوید: علی حَرازم، خالص‌ترین مرید من است؛ زبان من به قلم او ظاهر شد و قلمش نگهبان اسرار طریقت است. او از اهل شهود و جمع است، نه از اهل تقلید و فکر.

 

عروج ملکوتی

ابن حرازم در آخرین روز شعبان سال ۵۵۹ قمری در شهر فاس (کشور مراکش) درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

سید احمد تیجانی

به نام آفریننده عشق

 

سید احمد تیجانی (۱۱۵۰ – ۱۲۳۰ قمری)، عارف، صوفی و مؤسس طریقت «تیجانیه» در شمال و غرب آفریقا است.

 

ویژگی ها

احمد تیجانی پیرو اهل سنت بود. وی پس از ملاقات با برخی از اهل تصوف، به صوفی‌گرایی گرایش یافت و سپس کتاب‌های مختلفی را به رشته نگارش درآورد. او در نهایت طریقت جدیدی را به وجود آورد و برای ترویج آن سفرهای بسیاری به قاهره، تلسمان و شمال آفریقا و حج انجام داد. این فرقه در زمان نه چندان طولانی، پیروان بسیاری پیدا کرد و در نقاط مختلف به خصوص آفریقا پخش شد.

او ادعا کرد که در رؤیای خویش، پیامبر اسلام (ص) را ملاقات کرده و از ایشان اجازهٔ تأسیس طریقت و تعلیم ذکر خاصی را دریافت نموده است. این ادعا، که از سوی بسیاری از مشایخ آن زمان مورد مناقشه قرار گرفت، در نهایت به عنوان یک کرامت معنوی و موهبت الهی برای او پذیرفته شد. تیجانی می‌گفت که رسول خدا (ص) به من فرمود: «تو همان وارثی هستی که امت من در آخرالزمان به او پناه می‌برند.» مهم‌تر اینکه اهل طریقت نقل می‌کنند که او پیامبر اکرم (ص) را در حالت بیداری دید، نه فقط در خواب. وی همچنین می‌گوید که با حضرت خضر (ع) نیز ملاقات داشته است.

او در دوران حیات خود، پناهگاه بسیاری از مردم بود و با دعا و توکل، گرفتاری‌های آنان را برطرف می‌کرد. وی می‌گفت: «هر که با اخلاص، به ما توسل کند و دعا نماید، خداوند او را ناامید نمی‌گرداند.» بسیاری از مردم، مخصوصاً فقرا و نیازمندان، برای رفع گرفتاری نزد او می‌آمدند. او برایشان دعا می‌کرد و گزارش شده که در موارد زیادی گره‌های مالی باز می‌شد و بیماران شفا می‌یافتند. او گاهی از نیت درونی مریدان خبر می‌داد؛ بدون اینکه آن‌ها چیزی بگویند. برای برخی، آینده‌ای را پیشگویی می‌کرد؛ مانند وعده ولادت فرزند، سفرهای آینده، یا اینکه فلان شخص در فلان سن از دنیا خواهد رفت.

بسیاری از پیروان او معتقدند که سید احمد تیجانی به مقام «قطب الاقطاب» و «غوث اعظم» در زمان خود رسیده بود. او خود در برخی از مکاشفات و سخنانش به این مقام اشاره کرده و گفته است که مسئولیت هدایت امت در دوران غیبت کبرای او، بر عهده اوست. او می‌گفت: «منم آن غوثی که امّت در بحران‌ها به او پناه می‌برند.»

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد بن عبدالله می‌گوید: سید احمد تیجانی «منبع فیوضات» و «مظهر اسم الله الاعظم» است و مقام خاصی نزد خداوند دارد.

علی حرازم می‌گوید: شیخ احمد تیجانی، قطب روزگار و وارث سرّ پیامبر است.

 

عروج ملکوتی

تیجانی در سال ۱۲۳۰ قمری در شهر فاس، کشور مراکش از دنیا رفت و در همانجا به خاک سپرده شد.