نوشته‌ها

 

به نام آفریننده عشق

 

معروف کرخی (درگذشت ۲۰۰ قمری)، از بزرگان صوفیه در قرن دوم است که وی را حلقه اتصال تصوف و تشیع معرفی کرده‌اند. بسیاری از فرقه‌های تصوف مانند نعمت‌اللّهیه و ذهبیه، وی را سرسلسله خود معرفی کرده و خود را متعلق به سلسله معروف کرخی، مشهور به «سلسلة السلاسل» می‌دانند.

 

ویژگی ها

ابومحفوظ بن فیروز، مشهور به کَرخی از شخصیت‌هایی است که درباره او ابهامات بسیاری وجود دارد. نام پدرش را فیروز، فیروزان و علی ذکر کرده‌اند. بنا بر قول مشهور، والدین او مسیحی بوده‌اند. برخی نیز مذهب آنان را زرتشتی و دیگران نیز صابئی دانسته‌اند. از سال ولادت او گزارشی در دست نیست. وی در کرخ بغداد متولد شد و به همین سبب به کرخی معروف است.

معروف کرخی از عارفان طبقه اول بوده و وی را آغازگر مکتب تصوف بغداد می‌دانند که نقش مهمی در انتقال تصوف از زهد به عرفان دارد. گفته شده که معروف اولین تعریف از تصوف را ارائه کرده است. او تصوف را “گرفتن حقایق و گفتن دقایق و نومیدی از دست خلایق” می‌داند. این تعریف مورد توجه عارفان پس از وی و مستشرقانی گردید که به مطالعه و شناخت جریان عرفان و تصوف پرداختند.

سلسله معروف کرخی به «السلاسل» مشهور شده است. در میان فرقه‌های صوفیه، معروفیه که بعدها به نعمت اللهیه تغییر نام داد، به همراه تمام شعباتش به معروف کرخی منتهی می‌شود و از این طریق نسبت خود را به امام رضا (ع) و حضرت علی (ع) می‌رساند. فرقه ذهبیه نیز سلسله خود را به معروف کرخی و به واسطه وی به معصومین (ع) می‌رساند.

بنا بر گفتار محققان صوفیه، نسبت خرقه معروف کرخی از سه طریق به پیامبر اسلام (ص) می‌رسد:

۱. معروف کرخی، داود طایی، حبیب عجمی، حسن بصری، علی (ع)، پیامبر (ص)

۲. معروف کرخی، فرقد سبخی، حسن بصری، انس بن مالک، علی (ع)، پیامبر (ص)

۳. معروف کرخی، امام رضا (ع)، امام جعفر صادق (ع)، امام محمد باقر (ع)، امام سجاد (ع)، امام حسین (ع)

سَرّی سَقَطی از دیگر صوفیه مشهور، شاگرد وی بوده است. منابع صوفیه تصریح دارند که معروف کرخی توسط امام رضا (ع) مسلمان شده است. طبق این گزارش‌ها، وی در جریان فرار از استادش که سعی در آموزش عقاید مسیحی به وی را داشت به دست امام رضا (ع) مسلمان شده و در بازگشت به خانه، والدین او نیز بلافاصله تغییر دین می‌دهند.

اولین راوی این گزارش را ابی عبدالرحمن سلمی و کتاب طبقات الصوفیه می‌دانند. بعد از او افرادی مانند ابن خلکان، این حکایت را بدون تفحص و تحقیق از درستی آن نقل کرده‌اند. همه منابع بعدی نیز همین گزارش را با استناد به سخن سلمی نقل کرده‌اند. تغییر دین معروف کرخی و وقایع مربوط به آن و احوالات و مناقب وی پس از آن، نقطه اتکای نظریه‌ای است که وی را حلقه اتصال میان تصوف و تشیع می‌داند. این منابع معتقدند سلسله‌های خرقه تصوف که شکل گرفت همگی از طریق معروف كرخی به امام رضا (ع) اتصال می‌یابند.

منابع رجالی دسته اول و متقدم شیعه، نامی از معروف کرخی به عنوان یکی از اصحاب یا راویان امام رضا (ع) نیاورده‌اند. منابع دیگر را نیز باید به دو گروه اثبات و انکار کننده ارتباط معروف کرخی با امامان شیعه (ع) تقسیم کرد. علامه حلی در چندین کتاب خود به نام معروف کرخی اشاره کرده است و مسلمان شدن وی به دست امام رضا (ع) و داشتن مقام دربانی آن حضرت را تأیید کرده است.

سید حیدر آملی نیز که خود از عرفای شیعه است، انتساب معروف کرخی به امام رضا (ع) و اعطای خرقه عرفان به وی از جانب امام هشتم شیعیان را ثابت دانسته و از این طریق رسیدن سلسله اهل تصوف را به معصومین (ع) تأیید می‌کند. عالمان شیعه دیگری مانند سید بن طاووس و قاضی نورالله شوشتری از افرادی هستند که رابطه معروف کرخی و علی بن موسی الرضا (ع) را نقل کرده‌اند.

نقل است: مادر و پدر معروف ترسا بودند. وی را بر معلم فرستادند، استادش گفت: بگو خدا ثالث و ثلاثه، گفت نه، بل هو الله الواحد. هر چند که می‌گفت که بگو خدا سه است، او می‌گفت: نه، يکی. هر چند استاد بزدش، سود نداشت. يکبار سخت زدش و معروف بگريخت و رفت و بر دست علی بن موسی الرضا (ع) مسلمان شد. بعد از چند گاه، روزی به در خانه پدر رفت. درِ خانه بکوفت. گفتند: کيست؟ گفت: معروف. گفتند: بر کدام دينی؟ گفت: بر دين محمد رسول الله. مادر و پدرش در حال مسلمان شدند.

نقل است: يک روز با جمعی می‌رفت. جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا به لب دجله رسيدند. ياران گفتند: يا شيخ، دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود. معروف گفت: دست‌ها برداريد. پس گفت: الهی، چنانکه درين جهان عيش ایشان خوش داری، در آن جهان عيش خوش ده. اصحاب به تعجب بماندند.

گفتند: خواجه ما سر اين دعا نمی دانيم! گفت: آن‌کس که با او می‌گويم می‌داند. توقف کنيد که هم اکنون سر اين پيدا آيد. آن جمع چون شيخ بديدند، رباب بشکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند. سری سقطی گفت که معروف مرا گفت: چون تو را به خدا حاجتی بود، سوگندش بده و بگو: يارب، به حق معروف کرخی حاجت من روا کن تا فوری اجابت افتد.

نقل است: بعضی از دریانوردان نزد معروف کرخی از طوفان و آشوب دریا شکایت کردند. معروف به آنان گفت: هر گاه دریا آشوب شد او را به سر معروف کرخی قسم دهید تا آرام شود. آن‌ها به دستور عمل کردند و بهره مند شدند. امام رضا (ع) به معروف فرمود: این مقام را از کجا به دست آورده‌ای؟ معروف گفت: مولای من! سری که عمری در آستانه ولایت شما فرود آمده است، او را نزد خدا این قدر منزلت نباید باشد؟

معروف کرخی را طعام خوش بردند و خورد، اما بشر حافی را طعام خوش بردند و نخورد. وقتی از او در این مورد پرسیدند، گفت: بشر حافی را ورع فرو گرفته است و مرا معرفت گشاده کرده است. من مهمانم اندر سرای مولای خویش. چون بدهد، همی خورم و چدن ندهد، صبر کنم. مرا هیچ تصرف نمانده است و نه اعتراض.

مردی درویش نزدیک معروف کرخی آمد و گفت: یا شیخ، مردی درويشم. از خدای تعالی درخواه تا مرا توانگر گرداند که طاقت درویشی ندارم. معروف کرخی گفت: قل هو الله احد دانی؟ درویش گفت: دانم. معروف گفت: بخوان و درویش خواند. معروف گفت: ثواب آن را به هزار درهم به من فروشی؟ درویش گفت: نه. معروف گفت: به دو هزار درهم چطور؟ درویش گفت: نه. تا رسیدند به ده هزار درهم ولی درویش قبول نکرد.

معروف به درویش گفت: درویش! عمل یک ساعت به ده هزار درهم نفروشی، آن وقت از درویشی شکایت می‌کنی؟ درویش خوشحال شد و رفت. هنگام بازگشت، معروف گفت: یا رب! او را توانا گردان. درویش در راه، سواری را دید که هرگز مانند او را ندیده بود. آن سوار او را سلام کرد و گفت: تو آن مردی که ثواب قل هو الله را به ده هزار درهم به معروف نفروختی؟ درویش گفت: بله. آن سوار ده هزار درهم به او داد و گفت: اگر در خواندن زیادت می‌کردی، ما در ثواب زیادت می‌کردیم.

کرخی به داشتن علم غیب و توانایی پیش‌بینی رویدادهای آینده شهرت داشته است. گفته می‌شود که در مواردی، حوادثی را که در آینده رخ می‌داد، از طریق الهام و هدایت الهی می‌دانست. یکی از کرامات مشهور او، توانایی او در شفای بیماران با دعا و نیایش بود. بسیاری نقل کرده‌اند که بیماران سخت‌درمان را دعا می‌کرد و شفا می‌یافتند. او قادر به انجام کارهای خارق‌العاده بود، از جمله بیرون آمدن از زندان بدون کلید، یا رفتن بدون محدودیت در مکان‌های مختلف.

نقل است: بشر حافی دنیا را به گرسنگی و تشنگی گذرانید، اکنون جاودان طعام و شراب بهشت می‌خورد. معروف کرخی به شوق بسوخت و هلاک گشت. جاودان، او را دیدار حق است. او را با نعیم و با حور و قصور هیچ کار نیست‌. سری سقطی گفت: معروف را به خواب ديدم در زير عرش ايستاده و چشم فراخ و پهن باز کرده چون والهی مدهوش و از حق تعالی ندا می‌رسيد به فرشتگان که اين کيست؟ گفتند: بار خدايا تو داناتری‌‌‌. فرمان آمد که معروف است که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز به ديدار ما به هوش بازنيايد و جز به لقای ما از خود خبر نيابد.

 

عروج ملکوتی

بنا بر قول مشهور، معروف کرخی در سال ۲۰۰ قمری درگذشته است. کسانی که وی را دربان امام رضا (ع) می‌دانند مرگ وی را بر اثر شکسته شدن دنده‌هایش در پی اذحام جمعیت بر در خانه امام هشتم شیعیان دانسته‌اند. وی در شونیزیه، کرخ بغداد دفن شده است.

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر شِبلی (۲۴۷ – ۳۳۴ قمری)، ملقب به تاج‌الصوفیه، عارف، فقیه و شاعر مشهور قرن سوم و چهارم است.

 

ویژگی ها

درباره نام او و پدرش اختلاف هست. او را دُلَف ‌بن جَحْدَر، دلف‌ بن جعفر و جعفر بن یونس خوانده‌اند. بیشتر منابع، دُلَف بن جَحدَر گفته‌اند، ولی بر سنگ قبرش جعفر بن یونس نوشته شده است و از حسین بن یحیی شافعی، نقل شده است که نام جعفر بن یونس را روی قبر وی دیده بود. کنیه‌اش را ابوبکر گفته‌اند. وی اصالتا خراسانی و از مردمان روستای شبلیه در اُسروشَنه یا اُشروسنه (منطقه‌ای در ماوراءالنهر، بین سیحون و سمرقند) بود؛ از این‌ رو او را شبلی خوانده‌اند. اما به نوشته سمعانی، شبلی برگرفته از ندای شَبَّ لی (در من بسوز) است. شبلی در سال ۲۴۷ قمری در سامرا یا بغداد به دنیا آمد و تا پایان عمر در بغداد زیست. برخی شبلی را سنّی مالکی دانسته‌اند اما برخی، به دلیل اینکه در روز غدیر به شیعیان تبریک گفته است، وی را شیعه امامی دانسته‌اند.

قاضی نورالله شوشتری، شبلی را همچون بسیاری از بزرگان تصوف، از شخصیت‌های شیعه برشمرده و تلاش کرده است شواهدی برای اثبات نظریه خویش، ارائه‌ دهد، از جمله این شواهد، حکایتی است که ابوالفتوح رازی در تفسیر خود، درباره شبلی نقل کرده است. براساس این حکایت، شبلی در دست گرفتن پیامبر (ص) دستان امام‌ علی (ع) را در روز غدیر، با داستان زلیخا و حضرت یوسف مقایسه کرده است که تفصیل آن به شرح زیر است: شبلی در روز غدیر، نزدیک یکی از معروفان شد از علویان و او را تهنیت گفت، آنگاه گفت: «یا سید، تو دانی تا اشارت در آن چه بود که جدت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت؟» گفت: ندانم. گفت: اشارت بود به آن زنانی که از جمال یوسف، بی‌خبر بودند و زبان ملامت در زلیخا دراز کردند و گفتند: «امْرَاَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا اِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» او خواست تا طرفی از جمال یوسف، به ایشان نماید، مهمانی بساخت و آن زنان را بخواند و در خانه به دو در، بنشاند و یوسف را جامه‌های سفید پوشانید و گفت: «برای دل من ازین درِ خانه در رو و به آن در، برون شو.»

ایشان را گفت: من می‌خواهم تا این دوست خود را یک بار بر شما عرض کنم. برای دل من، هرکسی با او مبرتی کنید. گفتند: چه کنیم؟ هر یکی را کاردی و ترنجی به دست داد و گفت: چون آید هر کسی پاره ترنج ببرد و به او دهد. گفتند: چنین کنیم. چون از در آمد و چشم ایشان به جمال او افتاد خواستند که ترنج ببرند اما دست ها را بریدند و از دهش و حیرت چون او برفت گفتند: «حاشَ للَّهِ ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ.» گفت: این آن است که شما زبان ملامت دراز کرده‌اید به سبب این: «فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ؛». رسول (ص) هم اشاره کرد و گفت: این، آن مرد است که وقتی از او سخن گفتم شما را خوش نیامد. امروز بنگرید تا خدای تعالی در حق او چه فرمود و او را چه منزلت داد.

به گزارش تذکره‌ها، شبلی بیست سال به فراگیری حدیث اشتغال داشت و به همین مدت با فقها مجالست داشت، اما بعد‌ها از علم ظاهری روی‌گردان شد و آن را تحقیر کرد. شبلی در مجلس یکی از صوفیان، به نام خیر نَسّاج توبه کرد، سپس نسّاج، وی را نزد جنید بغدادی برد تا به وی دست ارادت بدهد. شبلی بیش از شش سال شاگرد جنید بود. جنید در آغاز شبلی را به کسب و پس از مدتی به گدایی، حلالیت‌طلبی از مردمان دماوند و به خدمت مریدان توصیه کرد. شبلی پس از مدت‌ها شاگردی نزد جنید به مقامی رسید که جنید او را تاج صوفیان نامید. روزبهان بقلی، ابوالحسین نوری را نیز دیگر استاد او دانسته است. شبلی شاگردان بسیاری تربیت کرد اما برخی، ابوالحسن علی‌ بن ابراهیم حُصری را تنها شاگرد واقعی شبلی دانسته‌اند، شاید به این دلیل که شبلی، وی را همانند خود دیوانه می‌نامید و بر آن بود که میان او و حصری الفت ازلی وجود داشته است. شیوه سلوکی شبلی چنین بود که شاگردان را پس از توبه، به رفتن به حج بدون توشه سفارش می‌کرد.

از شبلی تألیفی برجای نمانده است ولی سخنان، اشارات، مناجات، اشعار و حکایات ژرفی از او در تذکره‌ها آمده است. عطار نیشابوری در منطق‌‌ الطیر و الهی‌نامه برخی حکایات درباره شبلی را به نظم درآورده است. ابن‌عربی نیز در التجلیات الالهیه نوشته است که در دو مرتبه از مراتب تجلی با شبلی دیدار کرده است. وی در فتوحات مکیه نیز از شبلی حکایات و سخنانی نقل کرده است. شبلی، عارفی اهل عشق و سکر است مانند بایزید بسطامی. وی بر عشق تأکید می‌ورزد و از رؤسای عشاق محسوب می‌گردد، برخلاف صحوی مسلکانی مانند جنید بغدادی که بر علم و معرفت تأکید می‌ورزیدند. از گفتگوهای او با جنید می‌توان دریافت که وی کشش حق (جذبه) را مقدّم بر طلب و کوشش بنده می‌دانسته است، اما جنید و یارانش کوشش بنده را سبب کشش حق می‌دانستند.

شبلی، عارف مجذوبی که افعال غیرمتعارفش او را در ردیف عقلای مجانین قرار داده است، چنان‌که نوشته‌اند وی‌ گاه به علت جذبه‌های شدید دچار دیوانگی می‌شد و او را به بیمارستان (دیوانه‌خانه) می‌بردند. ابن‌عربی نیز در فتوحات مکیه، حالات او را با بهالیل قابل مقایسه دانسته است. شبلی گفت: «مرا سه مصيبت افتاده است، هر يک از ديگر صعب تر.» گفتند: «کدام است؟» گفت: «آنکه حق از دلم برفت.» گفتند: «از اين سخت تر چه بود؟» گفت: «آنکه باطل به جای حق بنشست.» گفتند: «سوم چه بود؟» گفت: «آنکه مرا درد اين نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنين فارغ نباشم.» گفته شده است که شبلی قادر بود انوار حق را در پدیده‌های عالم ببیند و این را به دیگران نیز آموزش می‌داد. در اللمع سراج، نقل شده که شبی به آسمان خیره شد و گفت: من در این آسمان، نشانه‌ای از خالق خود نمی‌بینم؛ من خود او را می‌بینم!

نقل است که يک روز در مناجات می‌گفت: «بار خدايا دنيا و آخرت در کار من کن تا از دنيا لقمه‌ای سازم و در دهان سگی نهم و از آخرت لقمه‌ای سازم و در دهان جهودی نهم‌، زیرا هر دو حجابند از مقصود‌.» و گفت: «روز قيامت دوزخ ندا کند با آن همه زفير که ای شبلی! و من به رفتن صراط باشم، برخيزم و مرغ وار بپرم. دوخ گويد: قوت تو کو؟ مرا از تو نصيبی بايد! من بازگردم و گويم: اينک هر چه می‌خواهی بگير. گويد: دستت خواهم. گويم: بگير، گويد: پايت خواهم، گويم: بگير، گويد: هر دو حدقه‌ات خواهم، گويم: بگير، گويد دلت خواهم، گويم: بگير. در آن ميان غيرت عزت در رسد که: يا ابابکر! جوانمردی از کيسه خويش کن. دل خاص ماست، تو را با دل چه کارست که ببخشی؟»
شبلی از حسین منصور حلاج پرسید: این راه که در آن می‌روی چه باید کرد تا به تو رسم؟ گفت: دو قدم است. آن دو قدم برگیر که به ما می‌رسی! قدم نخست، دنیا نزدِ عاشقان خود زن است و با معشوقه ایشان منازعت مکن. قدم دوم، آخرت را به طالبان آن تسلیم کن و مناقشات خود از آنان دور دار و بنده درگاه عزّت باش بی‌تصرف در دنیا و آخرت! از شبلی حکایت است که روزی طهارت کرد. چون اندر مسجد آمد به سرّش ندا کردند که یا بابکر طهارت آن داری که بدین گستاخی به خانه ما خواهی آمد. این بشنید و بازگشت. ندا آمد که از درگاه ما همی باز می‌گردی کجا خواهی شد؟! نعره‌ای بزد ندا آمد که بر ما شناعت کنی؟ بر جای خاموش بایستاد. ندا آمد که دعوی تحمّل بلای ما می‌کنی؟ فریاد برآورد که الستغاث بک منک.

نقل است که یکی از بزرگان گفت: خواستم که شبلی را بیازمایم. دستی جامه از حرام به خانه او بردم که اين را فردا چون به جمعه روی درپوشی. چون به خانه باز آمد، گفت: این چه تاریکی است در خانه؟ گفتند: این چنین است. گفت: آن جامه را بیرون اندازید که ما را نشاید. بکیر گوید: شبلی را روز جمعه در یک بیماری خفتی شد. گفت به مسجد جامع می‌‌روم. تکیه بر دست من کرده بود و می‌‌رفت. مردی ما را در راه پیش آمد. شبلی گفت: بکیر! گفتم لبیک! گفت: فردا ما را با این مرد کاری است. پس برفتیم و نماز بگزاردیم و به خانه باز آمدیم. شب را فوت شد. گفتند در فلان موضع مردی است صالح که غسل مردگان را می‌‌کند. سحرگاه به در خانه وی رفتم و آهسته در بردم و گفتم: سلام‌ علیکم! از درون خانه گفت: شبلی بمرد؟ گفتم: بلی! پس بیرون آمد دیدم همان مرد بود که در راه مسجد پیش آمده بود. به تعجب گفتم: لا اله الا الله‌! گفت تعجب از چه می‌کنی؟ سبب را گفتم. پس سوگند بر وی دادم که تو از کجا دانستی که شبلی مرد؟ گفت: ای نادان، از آنجا که شبلی دانست که امروز من را با او کار است.

منقول است که شبلی روز غدیر را به علویان تبریک می گفت. همچنین یکی از یاران نزديک شبلی از وی پرسید: هرگاه کسی دارای‌ پنج شتر باشد چند شتر بلید به عنوان زکات بدهد؟ پاسخ داد بنا بر مذهب تو يک گوسفند اما بنا بر مذهب ما همه آن‌ها را باید در راه خدا داد زیرا حضرت علی (ع) هر آنچه در اختیار داشت، همه را به حضور پیامبر (ص) آورد. نقل است: وقتی شبلی بیمار شد، خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد. از وی پرسید که خاطر تو چه می‌خواهد؟ شبلی گفت: آنکه تو مسلمان شوی. طبیب گفت: اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی؟ گفت: آری! پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نبود. پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند. خلیفه گفت: پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده‌ام؛ من خود، بیمار پیش طبیب فرستاده بوده‌ام.

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: شبلی در مقام خود ایستاد و از آن دورتر نشد. اگر دور می‌گردید امامی می‌شد.

عطار می‌گوید: آن غرق بحر دولت، آن برق ابر عزت، آن گردن شکن مدعيان، آن سرافراز متقيان، آن پرتو از عالم حسی و عقلی، شيخ وقت، ابوبکر شبلی، از کبار و اجله مشايخ بود و از معتبران و محتشمان طريقت و سيد قوم و امام اهل تصوف و وحيد عصر، و به حال و علم بی‌همتا و نکت و اشارات و رموز و عبارات و رياضات و کرامات او بيش از آن است که در حد حصر و احصا آيد.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: او از بزرگان مشایخ ما بود و حالات او را درک نمی‌کرد جز کسی که مانند او کشف و ذوق داشته باشد.

ابوعلی دقاق می‌گوید: شبلی را حق، حقّی دیگر داد؛ او را در میان خلق آورد تا بداند که خلق او را چگونه می‌بینند، و او خلق را چگونه می‌بیند.

 

عروج ملکوتی

شبلی در ۸۷ سالگی درگذشت و در آرامگاه خیزران در بغداد به خاک سپرده شد. سال وفات وی را سال‌های ۳۳۴، ۳۳۵ و ۳۴۲ قمری دانسته‌اند.

خواجه عبدالله انصاری

 

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن ابی‌ منصور انصاری (۳۹۸ – ۴۸۱ قمری)، معروف به خواجه عبدالله انصاری و «پیر هرات»، از صوفیان بزرگ زمان خود بود و در عبادات و مناجات، بسیار تلاش می‌کرد.

 

ویژگی ها

خواجه عبدالله انصاری در سال ۳۹۶ هجری و به قولی ۳۹۵ هجری در افغانستان امروزی که در آن زمان، بخشی از ایران بود، متولد شد. خواجه عبدالله به «شیخ الاسلام» نیز معروف است و از نوادگان ابوایوب انصاری، صحابه پیامبر اسلام (ص) بود. این عالم اسلامی، از صوفیان بزرگ زمان خود بود و در عبادات و مناجات، بسیار تلاش می‌کرد. از آثار او چنین برمی‌آید که در علوم مختلف دینی، متبحر و صاحب نظر بود و برخلاف بسیاری از صوفیان، در حدیث نیز دارای معلومات بسیار و حتی صاحب نظر بوده است. از او نقل شده است که کتاب ترمذی را بهتر از دو صحیح بخاری و مسلم می‌دانسته و زمانی که علت را جویا شدند، چنین گفت: «از صحیح بخاری و مسلم، تنها کسانی می‌توانند استفاده کنند که به علم حدیث آشنایی کامل داشته باشند. برخلاف کتاب ترمذی که برای همه افراد قابل استفاده می‌باشد؛ هم عالمان و فقیهان و هم غیر ایشان، می‌توانند از این کتاب استفاده کنند.»

خواجه عبدالله، عالم در ادبیات فارسی، عربی و شعر بود. حتی از ایشان نقل شده است که شش هزار شعر از در حافظه داشت. مذهب وی حنبلی بود و مردم را نیز به این مذهب توصیه می‌کرد. وی کتابی هم در سیره احمد بن حنبل به نگارش در آورد. خواجه عبدالله ملاحظه هیچ حاکم و پادشاهی را نمی‌کرد و با صراحت و جدیت با منکرات آن‌ها برخورد می‌کرد. این عمل او موجب دشمنی‌های بسیار با او شد که حتی چندین مرتبه، دشمنانش قصد جان او را کردند. این پیر روشن ضمیر، دارای قوه ی حافظه ای بس خارق العاده بوده و آن طور كه خودش گفته: هر چه از قلم من بگذرد، آن را حفظ می كنم. در «فواید الرضویه» از ایشان نقل شده است: «سیصد هزار حدیث و هزار هزار سند حفظ كرده‌ام.» در نفحات الانس، از خواجه آورده است: «من صد هزار بیت از شعرای عرب یاد دارم.»

خواجه، در طریقت، به شیخ ابوالحسن خرقانی، عشق و ارادت می ورزید، چنانكه شیخ فرماید: «عبدالله مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمه آب زندگانی، چنان خورد كه از خود گشت فانی، كه نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی.» خواجه از زمان طفولیت در كسب علم و كمال، كوشید و از این تلاش و كوشش تا پایان عمر، دمی فرو نگذاشت. همیشه در افاضه و استفاضه به سر می‌برد، مقامی بس والا و ارادتمندانی بی‌شمار داشت، در هرات كه مجلس می‌گفت، طالبان و مریدان و شاگردان بی شمارش چنان مشتاقانه گرد می‌آمدند كه حدی بر آن متصور نبود. وی با آنكه مقام شیخ الاسلامی شهر را دارا بود و با توجه به مقام والایی كه داشت، به امر به معروف و نهی از منكر و اشاعه دین مبین اسلام می‌پرداخت و در این مورد مُجدّانه كوشش می‌نمود كه ظاهر شریعت از هر لحاظ مراعات گردد.

خواجه در تقوا، عبادت، مراقبت، ریاضت و حفظ حقوق دیگران، در عصر خود بی‌مثال و بی‌نظیر بود و به آنچه می‌گفت عمل می‌نمود. وی عارف و خداشناس بود و ارادتمندانش، با این فضایل ملكوتی و عرفانی او، چون پروانه به دور شمع وجودش می‌گشتند و از محضرش كسب فیض می‌نمودند. خواجه لازمه سلوک طریقت و حصول حقیقت را پیروى از شریعت مى‌دانست و طریقت دور از شریعت را تباهى و گمراهى مى‌شمارد. چنان كه گوید: “اصل تصوف لازم گرفتن كتاب و سنت است و كار كردن بدان و دست از رخصت و تأویلات بداشتن.” چنان كه گفته‌اند وى نه یک سر زاهد است كه از دنیا روى در هم كشد و در زاویه عزلت و ریاضت نشیند، و نه یک باره عاشق و سرگشته است كه در غلبه سكر و جنون پایكوبى و دست افشانى كند و در این كار سر از پا نشناسد. نه چون حلاج و بایزید است كه از “انا الحق” و دم زند و نه خود را در پیچ و خم افكار وحدت وجودى گرفتار سازد. از این گذشته، سخن پیر هرات آكنده از شوق و گرمى عاشقانه است و گهگاه پاره‌اى عبارات رنگین و موزون او چون غزلى شورانگیز در دل اثر مى‌گذارد.

روایت است که وی بارها در مسائل فقهی و حدیثی بدون مراجعه به کتاب، پاسخ‌ هایی می‌داد که بعداً کاملاً مطابق نصوص معتبر دیده می‌شد. شاگردان گفته‌اند که گاهی در حالت «تجلی» سخنانی می‌گفت که خود پس از بازگشت از آن حال، آن را «الهامی از سوی حق» می‌دانست. آورده‌اند که گاهی پیش از آنکه کسی سخن بگوید، حاجت و رنج او را باز می‌گفت. در طبقات‌الصوفیه آمده است: «به مریدان می‌گفت: دلتان را پاک دارید که ما حال دل را در چهره می‌بینیم.» یکی از کرامات اخلاقی او قدرت تبدیل نفوس سخت به دل‌های نرم بود. جامی می‌نویسد: «مردمان را با یک سخن، از سرکشی به بندگی کشانیدی.» در روایت‌های هرات آمده است که چون خواجه در منبر به مناجات می‌پرداخت، ستون‌ها و دیوارها از گریهٔ مردم می‌لرزید.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: خواجه عبدالله، ترجمان شوق و لسان صدق است؛ هرچه گفت، از حقیقت گفت.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: بر منبرِ عرفان، خواجه عبدالله سلطان است.» «اگر فارسی را شرفی باشد، از مناجات‌نامهٔ اوست.

عطار نیشابوری می‌گوید: او یکی از ارکان طریقت و پیشوایان حقیقت است. کلامش آتش در جان می‌زند.

محمد غزالی می‌گوید: اگر سخن خواجه نبود، بسیاری از معانی عرفان بر مردم پوشیده می‌ماند.

قشیری می‌گوید: خواجه عبدالله از اهل حال است و هر لحظه در تجددِ تجلی.

 

آثار

  • مناجات‌ نامه
  • منازل السائرین
  • صد میدان
  • تفسیر
  • طبقات الصوفیه
  • زادالعارفین
  • قلندرنامه
  • محبت‌ نامه
  • رساله دل و جان

 

عروج ملکوتی

در بعضی از منابع آمده است که خواجه عبدالله انصاری در پایان عمر نابینا شد و در نهایت در سال ۴۸۱ هجری در شهر هرات درگذشت.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید محمدمهدی بن مرتضی بن محمد بروجردی طباطبایی بحرالعلوم (۱۱۵۵ – ۱۲۱۲ قمری)، معروف به علامه بحرالعلوم، از عالمان و عارفان شیعه در قرن دوازدهم هجری بود.

 

ویژگی ها

سید محمد مهدی بحرالعلوم، پیش از صبحگاه عید فطر در سال ۱۱۵۵ قمری در شب جمعه چشم به دنیا گشود. پدر ارجمندش می گوید: در آن شب كه ولادت فرزندم مهدی بود، در عالم رؤیا امام هشتم (ع) را دیدم كه شمع بزرگی را به شاگردش محمد بن اسماعیل بن بزیع می‌دهد. محمد آن شمع را بر فراز بام منزل ما برده و روشن می‌كند. ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفته و دنیا را فرا می‌گیرد. بحرالعلوم تحصیلات خود را در زادگاهش کربلا و نزد پدر و شیخ یوسف بحرانی(صاحب حدائق) آغاز کرد و بعد به نجف رفت و نزد شیخ مهدی بن محمد فتونی عاملی و شیخ محمدتقی دورقی و شیخ محمدباقر هزار جریبی به کسب علم پرداخت. سپس به کربلا بازگشت و در درس وحید بهبهانی شرکت کرد. در سال ۱۱۸۶ قمری به مشهد سفر کرد و هفت سال در آنجا اقامت گزید.

در این مدت، گذشته از شرکت در مجالس علمی و مباحثه با علما، نزد میرزا میرزا محمدمهدی خراسانی به فراگیری فلسفه پرداخت و این حکیم او را به سبب مقام شامخ علمی‌اش بحرالعلوم خواند. این لقب که پیش از آن به کسی داده نشده بود، بعدها عنوان خاندان وی شد که تا امروز به آن شهرت دارند. پس از آنکه وحید بهبهانی به علت کهولت سن درسش را تعطیل کرد، بحرالعلوم به توصیه استاد به نجف بازگشت و در آنجا حوزه درسی تشکیل داد. سید بحرالعلوم در سال ۱۱۹۳ قمری به حج رفت و در مدت دو سالی که در حجاز بود، گذشته از اقدامات دینی، به تدریس فقه مذاهب اربعه پرداخت و افراد بسیاری در حلقه درسی او شرکت کردند.

شهامت اخلاقی و روحیه اصلاح‌طلبی بحرالعلوم سبب شد که در دوران ریاست عامّه، در اجرای تکالیف اجتماعی و دینی با بزرگان معاصر خود همکاری کند، از جمله: در مسایل فتوایی مردم را به تقلید از شیخ جعفر نجفی رهنمون شد. برای قضا و رسیدگی به خصومات، شیخ محیی الدین را معرفی کرد. برای اقامه جماعت، شیخ حسین نجف، عالم، زاهد و امام جماعت مسجد هندی را منصوب کرد. همچنین شاگردش سید جواد عاملی مؤلف مفتاح الکرامه را به تدوین کتب، از جمله تقریرات درس خود او که محور آن کتاب وافی فیض کاشانی بود، تشویق کرد. خود علامه بحرالعلوم نیز علاوه بر تدریس فقه و حدیث، به امور مردم رسیدگی می‌کرد. وی از کربلا به نجف مهاجرت كرد و در مركز بزرگ دانش‌های اسلامی، به بحث و تحقیق پرداخت و در مدتی كم، كه هنوز سنش از ۳۰ سال تجاوز نكرده بود، ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال كه به تدریس و تالیف اشتغال می ورزید، به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی می‌کرد و مشكلات اجتماعی مردم را حل و فصل می‌نمود.

بحرالعلوم دارای اخلاق پسندیده انسانی و پیامبرگونه بود. تواضع و فروتنی او زبانزد خاص و عام، و عطوفت و مهربانی او نسبت به بینوایان و مستمندان، در بالاترین حد ممكن خود بود، به حدی كه شاگردان و مریدان خود را تحت تاثیر كامل قرار می‌داد. او كم سخن می‌گفت، سكوتش از حرف زدنش بیشتر بود، همواره در حال تفكر و اندیشیدن به سر می‌برد، اگر سخنی به زبان می‌آورد، با ذکر خدا همراه بود، در بین مردم كه می‌نشست، نشستن حالت تشهد در نماز را داشت. هنگام راه رفتن هیبت و وقار خاصی داشت، هیچ گاه به پشت سر خود یا به اطراف خود نگاه نمی‌كرد مگر در حال ضـرورت، گـام های استوار خود را بیشتر با اندیشه‌های شگرف می‌آمیخت. چون دریافته بود كه هیبتش مانع از سخن گفتن مردم با وی می‌شود، لذا همیشه ملازمان خود را سفارش می كرد تا باب سخن گفتن با مردم را بگشایند تا از راز دل مردم باخبر شده و در رفع گرفتاری‌ های آنان بكوشند.

صبح‌ها را همواره در بحث و تـدریس و قضاوت بین مردم، و شب‌ها را در مطالعه و تحقیق می‌گذراند و پس از اندكی خواب و استراحت، برای عبادت و مناجات به درگاه خداوند ذوالجلال خود را كاملا آماده می‌ساخت و بسیار دیده شده بود كه پس از نیمه شب، از نجف تا کوفه پیاده راه می‌رفت كه هنگام مناجات در مسجد کوفه باشد و پس از نماز صبح به نجف بازمی‌گشت و قبل از هر كار بـه حرم مطهر جد بزرگوارش امیرالمؤمنین (ع) مشرف می‌شد و با آن حالت معنوی و عرفانی كه داشت، به زیارت مشغول می‌گشت و برخی از كتب رجال در احوال آن بزرگوار نوشـته‌اند: گاهی سؤالاتی از امام زمان (عج) می‌كرد و به نحوی كه ما نمی‌دانیم، پاسخ دریافت می‌نمود.

اجتناب بحرالعلوم از هرگونه سخت‌گیری در امور جاری زندگی و نیز سخاوت و همت بلند او، زبانزد همگان بود، چندان که برخی به گرایش‌های عرفانی در وی معتقد شده‌اند و تأثیر این گرایش را در دست‌پروردگان و برخی از علمای پس از او نمی‌توان انکار کرد. همه معاصران بحرالعلوم به مقام علم و تقوای او اذعان کرده‌اند. حتی استاد او، وحید بهبهانی، در سال‌های پایانی عمر، چون زوال ملکه اجتهاد را در خود احتمال می‌داد، در مسایل فقهی از او نظرخواهی می‌کرد. خبر تشرف وی به حضور امام زمان (عج) به حد تواتر رسیده است و اصل این تشرف را هیچ‌ یک از دانشمندان معاصر یا متأخر از او، انکار نکرده‌اند.

داستان مفصلی را از مناظره او با دانشمندان یهود در كتاب‌های نقل كرده‌اند كه بیشتر شباهت به مناظره و احتجاج ائمه معصومین (ع) با علمای یهود و نصارا دارد. این مناظره كه در ۱۴ صفحه با قطع وزیری چاپ شده است و علمای یهود را به تسلیم و خضوع واداشته است، بیانگر اطلاع و آگاهی‌های فوق‌ العاده سید بحرالعلوم در بخش عقاید و کلام می‌باشد. داستان‌های بسیاری درباره دستگیری بحرالعلوم از بینوایان و رسیدگی او به حال مستمندان نقل شده است و برخی از نویسندگان نوشته‌اند كه شب‌ها همانند جدش امیرالمؤمنین (ع)، كوله باری از مواد غذایی را بر دوش می‌گرفت و از تاریكی شب استفاده می‌كرد، در كوچه‌های نجف راه می‌افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندی كه می رسید، مقداری از غذا و پول قرار می داد و همواره از حال مردم سؤال می‌كرد و به بینوایان رسیدگی كامل داشت.

نـوشته‌اند شبی شاگرد برجسته‌اش سید محمد جواد عاملی (صاحب مفتاح الکرامه) را فراخوانده، او را توبیخ و سرزنش نمود. مرحوم عاملی دلیل نگرانی استادش را پرسید. استاد در پاسخ گفت: یكی از برادران مسلمان كه همسایه شما است، تهیدست است. او هر شب خرمای بد و ارزان قیمتی از بقّال می‌گرفت و بچه‌های خود را با آن سیر می‌كرد‌. امروز رفته است از بقّال خرما بگیرد اما بقّال از دادن خـرما امتناع ورزیده است، زیرا بدهكاری های آن بیچاره زیاد شده بود و امشب او و بچه‌هایش بی‌شام مانده‌اند. سید جواد عاملی از آقای بحرالعلوم معذرت خواهی می‌كند و از اینكه از حال او خبر نداشته است، پوزش می طلبد.

بحرالعلوم در پاسخ او می گوید: معلوم است بی اطلاع بوده‌ای، چون اگر با علم به حال آن بیچاره شام می‌خوردی و به او اعتنا نمی‌كردی، کافر بودی، ولی آنچه مرا نگران و ناراحت كرده است، این است كه تو چرا از برادر مسلمانت خبر نداشته‌ای؟ باید از حال برادرانت جستجو كنی و آنان را دریابی. در هـر حـال، سید، سینی بزرگی پر از غذا با مقداری پول به آقای عاملی داد و از او خواست كه به منزل آن برادر مؤمن برود و با هم شام بخورند و این پول را هم به او بپردازد تا قرض‌های خود را ادا كند و خود همچنان منتظر ماند و شام تناول نكرد تا اینكه آقای عاملی برگشت و به او خبر داد كه غذا را بـا هـمـسایه‌اش تـنـاول كرده و پول را هم به او رسانده است. جالب اینجاست كه انعام بحرالعلوم درست به اندازه قرض‌ها و دیون آن مؤمن بوده است.

یکی از شاگردان سید به نام «شیخ تقی ملّا کتاب» نقل می‌کند: یک سال مرحوم سید از نجف به کربلا سفر نمود. طبق معمول گروه زیادی از شاگردان از جمله راوی داستان که در چنین سفرهایی با سید همراهی می‌کردند در این سفر نیز ملازم ایشان شدند. در میانۀ راه متوجه مردی شدند که با فاصله‌ای از این کاروان به تنهایی سفر می‌کرد؛ اما هر وقت سید می‌ایستاد او نیز می‌ایستاد و هر وقت بد به راه می‌افتاد او نیز راهی می‌شد. بالاخره سید از ما جدا شد و به طرف وی رفت و به او اشاره کرد که با ایشان همراه شود. مرد نزد سید آمد و دست او را بوسید. مردی بود غریب که از ظاهر و لهجه‌اش کاملا پیدا بود که اهل عراق نیست. مرحوم سید از مردان و زنان و کودکان خانواده‌اش – همگی به اسم – احوال پرسید و حتی همسایگان و اطرافیان آن مرد را هم تا چهل نفر نام برد و احوال آنان را هم جویا شد؛ مرد غریب بسیار شاد گردید و ما همه متعجب!

سید به ما فرمود: این مرد اهل یمن است. از سید پرسیدیم شما چه زمانی ساکن یمن بوده‌اید که او و خانواده اش را می‌ شناسید؟! سید سرش را تکان داد و گفت: «سبحان الله! اگر از وجب به وجب زمین از من بپرسید من آن را می شناسم!» میرزا محمد ابراهیم کرباسی اصفهانی، از شاگردان سید بحرالعلوم بوده و گفته است: به مسجد سهله رفتم. دیدم سید بحرالعلوم ایستاده به نماز و تمام صحن پر از جمعیت است و به او اقتدا کردند. من نزدیک درب اقتدا کردم و تا سلام گفتم دیدم جمعیتی در کار نیست. به سید بحرالعلوم گفتم: این ها جن بودند؟ فرمود: از کجا ملائکه نبودند؟ نقل است: روزی آن بزرگوار به ملازمان و اصحاب فرمودند تا طعامی تدارک ببینید که الان فلان مقدار سواره می‌رسند و ایشان گرسنه‌اند. ایشان به حسب فرموده‌اش طعامی تدارک نمودند. ناگاه همان عدد که فرموده بود، بی کم و بیش وارد شدند و از خوان احسان آن بزرگوار متنعم و متلذذ شدند و رفتند.

آقا محمد تقی می‌گوید: علامه بحرالعلوم، کنیزی داشت که مباشر خدمات او بود‌. یک روز آن کنیز مفقود شد و هرچه جستجو کردند، او را نیافتند. آن مرحوم در آن روز بسیار مغموم بود. من عصر آن روز خدمتش مشرف شدم و او را مهموم یافتم. ناگاه دیدم صورت آن مرحوم برافروخته شد و فرمود: کنیز را پیدا کرده و همراه می‌آورند و الان در فلان ساباط هستند و به من فرمود: آن ها را استقبال نما! چون بیرون آمدم، کنیز و پیداکنندگان او را در همان ساباط که سیّد خبر داده بود دیدم. پیش از ورود آن‌ها خدمت سید مشرف شده و عرض کردم: جناب، شما از کجا دانستید کنیز را پیدا نموده‌اند؟ آن بزرگوار دست بر ريش مبارک خود گرفته و فرمود: آیا دانستن اين امر جزئی، بر اين ریش و صاحب آن زیاد است؟

 

از منظر فرهیختگان

وحید بهبهانی می‌گوید: او عزیزترین و گرامی ترین فرزندانم، پژوهشگر و مـحقق بزرگ، فرزند روحانی من، دانشمند مطلع و باهوش، عالم و باتقوا است. محقق خوانساری و سید حسین در اجازه ای كه به او داده است، متذكر می شود كه ایشان مجتهد در فروع و اصول و مقتدای خاص و عام و یگانه روزگار می‌باشد.

ابوعلی حائری می‌گوید: رهبر دینی وارسته ای كه دوران مانند او سراغ ندارد، و شخصیتی كـه روزگار از آوردن نظیر او، عقیم مانده است. سید دانشمندان و عالمان، ولی فـاضلان، علامه دهر و یگانه عصر، كسی كه اگر در معقول سخن گوید، می‌پندارم شیخ الرئیس ابوعلی سینا است و اگر در كلام مناظره كند، نخواهم گفت، جز اینكه او به خدا سید مرتضی (علم الهدی) اسـت، و اگر قرآن را تفسیر كند و به او گوش فرا دهم، حیرت زده خواهم گفت: گویا خدا قرآن را بر او نازل كرده است كه این چنین از رموز و اسرار آن آگاه است.

میرزا حسین نوری می‌گوید: همۀ علمای معاصرش و همه آنان که پس از وی آمده‌اند به بلند مرتبگی و ریاستش در علوم نقلی و عقلی و سایر کمالات نفسانی اذعان داشته‌اند تا جایی که فقیه بزرگوار شیخ جعفر کاشف الغطاء با آن‌ وجود جایگاهی که در فقاهت، زهد و برتری بر دیگران داشت، خاک کفشش را با حنک عمامه خویش پاک می‌نمود. او از کسانی است که کرامات فراوانی از او سر زده و بارها به دیدار امام زمان (عج) مشرف شده‌ است و من کسی را چون او در کرامات و دیدار با امام زمان (عج) نمی‌شناسم مگر سید بن طاووس.

علامه طهرانی می‌گوید: ترجمه و شرح حال بحرالعلوم و بيان اقصى مدارج و معارج سير كمالى آن فريد عصر و نادره دهر، از حيطه پرواز فكر حقير و از امكان رشحات خامه فقير خارج است. چه گويم درباره كسى كه تشرّف او كرارا و مرارا به محضر مقدس حضرت امام زمان أرواحنا له الفداء جاى شبهه و ترديد نيست و اين نظر نزد علماى اعلام بلكه همه قاطنين و ساكنين نجف اشرف در حكم مسلّمات است. برخی از كلمات بزرگان استفاده می‌شود كه باب امكان تشرّف به خدمت آن ولىّ والاى عالم امكان پيوسته براى باز بودن است، بلكه چه گويم درباره كسى كه او را آن صاحب مقام ولايت كبرى، امام زمان (عج) در آغوش گرفت!

سيد محمدباقر خوانسارى می‌گوید: روزگار نتوانسته است مانند او را به جهان بسپارد. سلطان عظيم الهمّة و بلند پروازى است كه مادر دهر ساليان دراز از زایيدن همانند او عقيم بوده است. بزرگ علماى اعلام و مولاى فضلاى اسلام، علامه دهر و زمان خود و يگانه عصر و اوان خود بوده است. اگر در بحث معقول زبان بگشايد، گویى اين شيخ الرئيس است، اين سقراط و ارسطو و افلاطون است. اگر در منقول بحث كند، گویى اين علامه محقق در فروع و اصول است. در فنّ كلام با كسى مناظره نكرده است مگر اينكه گویى سوگند به خدا اين علم الهدى است. اگر گوش‌ فرادهى به آنچه در هنگام تفسير قرآن كريم به زبان آرد فراموش مى‌كنى آنچه در ذهن دارى و چنين مى‌پندارى مثل اينست كه اين همان كسى است كه خداوند قرآن را بر او فرستاده است.

علی اکبر مرندی می‌گوید: محیی آداب و رسوم، سید بحر العلوم، آیتی از آیات کردگار و عين علمای روزگار، نادره دهر دوّار و اعجوبه چرخ کج مدار بوده است، زیرا معقولش مثل شیخ رئيس و منقولش مانند محقق اوّل، بلکه افضل از آن است.

 

شاگردان

  • شیخ جعفر کاشف الغطا
  • سید محمدجواد عاملی
  • شیخ محمدتقی اصفهانی
  • شیخ احمد نراقی
  • شیخ ابوعلی حائری
  • شیخ اسدالله تستری
  • شیخ محمد علی زینی عاملی نجفی

 

آثار

  • المصابیح
  • الدرّة النجفیة
  • مشکاة الهدایة
  • الفوائدالرجالیة
  • تحفة الکرام فی تاریخ مکة و البیت الحرام
  • تحفة الملوک فی السیر و السلوک
  • الفوائد الاصولیة

 

عروج ملکوتی

بحرالعلوم سرانجام در ماه رجب سال ۱۲۱۲ قمری، در سن ۵۷ سالگی، جهان فانی را وداع و ندای حق را لبیک گفت و به سوی محبوب خود شتافت. جسد او را كنار قبر شیخ طوسی در مسجد طوسی به خاک سپردند كه امروزه این مقبره به اسم مقبرة الطوسی و بحرالعلوم معروف است.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید هاشم موسوى حدّاد (۱۳۱۸-۱۴۰۴ قمری)، عارف شیعى قرن چهاردهم و از برجسته ترین شاگردان سید علی قاضی بود.

 

ویژگی ها

سید هاشم فرزند سیدقاسم در ۱۳۱۸ قمری (۱۲۷۹ شمسی) در کربلا به‌ دنیا آمد. جدش، سیدحسن، از شیعیان هند بود که در نزاع میان دو طایفه در هند، به‌دست گروه غالب اسیر شد. آنان وى را به خانواده‌اى شیعى فروختند و آن خانواده هم در مهاجرت به کربلا، او را با خود به آنجا بردند و آزاد کردند. وى در کربلا به سقّایى پرداخت و در همانجا ازدواج کرد. شغل حداد نعل سازی بود و به سيد هاشم نعل بند شهرت داشت. بعدها برخی اين شهرت را جهت احترام به ایشان به حداد يعنى آهنگر تغيير دادند. وى با آنکه در فقر به‌سر می‌برد، از کسى کمک مالى نمی‌خواست و آنچه را هم که داشت، در اختیار فقیران قرار می‌داد.

سید هاشم حداد موسوی در ایام نوجوانی در کربلا به حوزه علمیه وارد شد و برخی دروس مقدمات را خواند، لیکن درس را رها کرد و به سیر و سلوک عرفانی روی آورد. بیست سال داشت که به نجف رفت و در مدرسه هندى که محل اقامت سید علی قاضی طباطبائی بود، حجره‌اى گرفت. حداد ۲۸ سال در کربلا و نجف با سید علی قاضی طباطبایی در ارتباط بود. حداد به سوریه، مکه مکرمه و مدینه منوره سفر کرد. او مدتی کوتاهی هم به ایران آمد و در مشهد، قم و اصفهان با آیت‌ الله میلانی و علامه طباطبائی و بانو امین اصفهانى و شهید مطهری دیدار كرد. سید هاشم حداد کتاب یا رساله‌اى از خود برجاى نگذاشته، تنها از او چند نامه کوتاه باقى مانده که مشتمل بر مطالب عرفانى و دستورهاى سلوکى است که برخى استنادات آن فارسى است. سید محمد حسین حسینی تهرانی در روح مجرد، حالات و سخنان عرفانى او را نقل کرده است.

به نوشته سید محمد حسین حسینی تهرانی، حداد در توحید بسیار تعصب داشت و کلمه فنا بیش از هر واژه دیگرى بر زبان او جارى بود. حداد معتقد بود که توجه به صحت یا بطلان عمل، موجب غفلت از حق و ابتلا به دوگانه‌پرستى می‌گردد. وی معتقد بود وصول به توحید بدون ولایت محال است. به نظر حداد، وحدت‏ وجود از معارف بسیار عالى است که کسى قادر به ادراک آن (چندان که سزاوار اوست) نیست و معناى آن نزد حداد این است که جز خدا چیز دیگرى وجود بالذات و مستقل ندارد؛ یعنى، وجود حقیقى، اوست و دیگر موجودات، عین وابستگى و نیاز به حق هستند. همچنین به نظر او، اینکه حاجى در اعمال و مناسک حج، به‏‌ویژه در رمى جمره اولى و وسطى، رو به قبله شیطان را رمى می‌کند و در رمی‌ جمره عقبی، پشت به قبله این عمل را انجام می‌دهد، بدان معناست که حاجى با توجه به اصل توحید، که بدون سمت و سوى است و نیز با نفسى که توجه به آن سمت و سویى ندارد، شیطان را رمى می‌کند. به نظر او، رمی‌ جمره عقبه از دو رمى دیگر زلال‌تر و به توحید نزدیک‌تر است.

سید هاشم حداد، شهادت امام حسین (ع)‌ را عالی‌ترین منظر عشق و زیباترین جلوه جلال و جمال و نیکوترین مظاهر اسماء رحمت و غضب الهى می‌دانست. به نظر او، عاشورا روز کامیابی و ظفر و قبولی ورود در حریم خدا و حرم امن و امان اوست. اگر گوشه‌اى از تجلیات الهى در عاشورا را به سالکان نشان دهند تا ابد مدهوش می‌گردند. شیوه نگرش او به شهادت امام حسین (ع) مسبوق به توصیف عرفانى جلال‌الدین مولوى از عاشورا در مثنوى است. وی با آنکه برخی آرای ابن عربی را پذیرفته بود، اما از وى انتقاد نیز می‌کرد. حداد مردی بسیار متواضع بود. از مال دنیا چیزی نداشت. نسبت به آداب ظاهری دین تقید ویژه ای داشت. از کسی انتظار خدمت نداشت. خود اتاق را جارو می کرد و ظرف می شست و مایحتاجش را خرید می کرد. چون در منزل روضه ای برپا می کرد شخصا از حضار پذیرایی می کرد. جود و احسان بسیاری می نمود و بدون شمارش به فقرا پول می داد. بسیار کم می خورد و کم می خوابید حتی در ماه رمضان. از این که از وی کرامتی دیده شود بسیار خودداری می کرد. به نماز شب تقید داشت و صبرش در ایام سختی معیشت ناگفتنی بود.

حداد کودک را دارای حقیقتی والا می دانست گرچه ما آنها را کوچک می بینیم. لذا معتقد بود باید به اطفال احترام گذاشت. وی می گفت برای احترام به نوزاد باید تا چهل روز پس از ولادت از نزدیکی با همسر خودداری کرد. طفل گرچه زبان ندارد ولی ادارک می کند از این رو باید شیرخواره را به اماکن متبرکه و مجالس روضه برد چرا که او قدوسیت اهل بیت را جذب می کند. پس از رحلت محمدجواد انصاری همدانی مردی از اهالی مشهد ادعا کرد امام زمان (عج) مردم را کفایت می کند و نیازی به استاد نیست. وی به کربلا آمد و با ادعای کرامت اعلام کرد تا چند ماه دیگر امام زمان (عج) ظهور می کند و باید برای قیام، تجهیزات آماده کنیم. عده‌ای در کربلا، کاظمین و نجف اطرافش جمع شدند و مبالغی بدو دادند. حداد با اطلاع از موضوع یارانش را به شهرهای مذکور گسیل داشت و خودش با سید مذکور ملاقات کرد. مردم با نفی این ادعاها توسط حداد پراکنده شدند و اموال به صاحبانش بازگردانده شد.

علامه تهرانی، حداد را در عرفان، کامل دانسته است، اما برخى متشرعان از او انتقاد کرده‌اند که مهم‌ترین آنها مربوط به مسئله وحدت وجود و نقل سخنان ابن‌عربى و قرائت مثنوى جلال‌الدین مولوى و تمایلات عارفانه اوست. حداد به آن ایرادها پاسخ داد. وی در علوم عرفانی و مشاهدات ربانی، استاد کامل و صاحب‌نظر و در مقامات عرفانی از جایگاه بلندی برخوردار بود، گرچه در مسائل فقهی، از متعبدین و از مقلدین محسوب می‌گردد. سید هاشم حداد معتقد بود انسان باید در هر حال با خدا معامله کند و خواستن خواب‌ها و رؤیاهای معنوی و روحانی و طلبیدن مکاشفات و اتصال با عالم غیب و… از خواهش‌ های نفسانی است. سید هاشم حداد، در علوم اسلامی صاحب نظر بود و هرگونه سؤالی از مشکل‌ترین مطالب منظومه حاجی، اسفار آخوند ملا صدرا، فصوص الحکم و مصباح الانس را پاسخ‌گو بود. در مقامات عرفانی از عوالم کثرت عبور کرده و به فنا رسیده و حقیقت توحید ذات حق را درک کرده و آن‌را چشیده بود. حال ایشان در تمام دهه عزاداری محرم، منقلب بود و زیاد گریه می‌کرد.

غذای او غالبا نان و برگ ترب سفید بود. در طول عمر، خواب چندانی نداشت. همیشه ساکت بود و اگر سؤالی می‌شد به‌ طور مختصر و مفید جواب می‌داد. قرآن را با صوت حزین و آهنگ جذاب و دلربا می‌خواند. پیوسته با دیگران حالت تواضع و خضوع داشت به گونه‌ای که در خدمت به دیگران هیچ‌گونه دریغ نداشت؛ اتاق را جارو می‌زد، ظرف را می‌شست و نیازهای منزل را فراهم می‌کرد. سید هاشم حداد می‌فرمود: خدا دوست دارد بنده ‏اش تسلیم باشد و او براى بنده خود اختیار کند، نه آنکه بنده چیزى را اختیار کند. اختیار بنده مطلوب نیست و خواست او گرچه برآورده شود و مى‌شود، خلاف روش محبت و عبودیت است. خدا دوست دارد بنده‌اش، بنده شود، یعنى از اراده و اختیار بیرون شود.

حداد به شاگردان خود توصیه می‌نمودند: دنبال کشف و کرامات نروید! این طلب‏‌ها سالک را از خدا دور می‌کند گرچه مطلوبش حاصل شود. کرامت و کشفى که خدا پیش آورد ممدوح است نه آن را که بنده دنبال کند. ما در تمام مدت عمر از ایشان یک کلام که حاکى از مقام و یا بیان کشف و کرامت باشد نشنیدیم؛ آنچه می‌فرمودند، از مقامات توحیدى و سیر در عوالم معنى بود. فقط به مناسبتى یک روز فرمودند: من وقتى که در عَلْوَه، دکّان داشتم و پشت کوره مشغول بودم، شخصى که از من پنج دینار طلب داشت و چندین بار هم طلب کرده بود ولى من نداشتم که به او بدهم و وعده میدادم که در اوّلین زمان امکان میدهم ناگهان از طرف راست من آمد و پول خود را طلب کرد. من ناگهان بدون اختیار تکانى خوردم. فورا دیدم یک نفر از سمت چپ من آمد و به من پنج دینار داد. از این دست گرفتم و از آن دست به طلبکار دادم.

سید هاشم فرمودند: حرارت بدن من به قدرى بود که حتما در زمستان سرد هم باید آب سرد و یخ بیاشامم. در آن وقتی ‏که در منزل پدر زن ساکن بودیم، یک شب زمستان که من نزد عیالم خوابیده بودم و در بالاى سرم کاسه چینى مملو از آب خنک بود، همین که برخاستم براى تهجد، ناگهان بدون اختیار پا بر روى کاسه گذاردم، کاسه شکست و آبهایش ریخت. من باز در اینجا یک تکان خوردم که اى واى! فردا این مادر زن چه بلائى بر سر ما خواهد آورد؟! به مجرد این خطور قلبى، ناگهان دیدم کاسه درست شده و با تمام آب‌هایش بر سر جاى خود است. سید هاشم حداد نقل کردند: دختر دو ساله ای داشتم که از دنیا رفت. در آن زمان بنده حالی داشتم که مرگ و حیات را تشخیص نمی دادم و برایم مساوی بود. چون جنازه را به همراه پدر زنم برای غسل و کفن و دفن بردیم، من گریه نمی کردم؛ ولی او خیلی گریان بود و می گفت: این پدر عجب سنگ دل و بی رحم است و به همین علت مدتی با بنده قهر بود.

استاد کامل میرزا علی آقا قاضی به حاج سید هاشم حداد می گوید: سید هاشم! سِر را فاش مکن که گرفتار می شوی! روزی می رسد، که از اطراف و اکناف بیایند و عتبه درت را ببوسند. من در تمام مدت عمر یک بار آن هم در حقیقت به واسطه محذور و حیا سری را فاش کردم و تا کنون که ده ها سال از آن می گذرد، گرفتار آنم. مادر زن حاج سید هاشم یکی از زنان نیرومند، پرخاشگر و تندخو بود و بسیار سید هاشم را اذیت می کرد. وی روزی به خدمت علامه قاضی می رسد و می‌گوید: آزار زبانی و کارهای مادر زنم بی‌حد شده است و صبر من نیز تمام؛ می خواهم که اجازه بدهید زنم را طلاق دهم. ایشان فرمودند: آیا همسرت را دوست داری؟ گفتم: بله. فرمودند: زنت نیز تو را دوست دارد؟ گفتم: آری. فرمودند: هرگز راه طلاق نداری! برو و صبر پیشه کن! تربیت تو به دست زنت می‌باشد. جریان گذشت و بنده طبق دستور استاد عمل می نمودم؛ تا اینکه یک شب تابستانی که خسته و گرسنه و تشنه به منزل آمدم؛ مادر زنم از شدت گرما لب حوضچه نشسته و بر روی پاهایش آب می ریخت.

با ورود من، ناسزا و فحش شروع شد. بنده هم تا این وضعیت را دیدم، داخل اتاق نرفتم و از راه پله ها به سوی بام حرکت نمودم. ولی او دست بردار نبود صدایش همین طور بلند و بلندتر می شد؛ حتی همسایه ها نیز می شنیدند. تا اینکه صبرم تمام شد. کلام استادم در مقابل دیدگانم بود. بی آنکه جوابی بدهم، به پایین آمده از خانه خارج شدم. در کوچه و خیابان بدون هدف و ناراحت می گشتم؛ ناگهان حالتی نورانی پیش آمد و دری بر رویم باز شد؛ دیدم من دو تا شده ام یکی سید هاشمی که مورد ناسزا و فحش واقع شده و دیگری من که بسیار عالی و مجرد می باشم و نه ناسزا به او گفته شده و نه به او می رسد. این اولین تجردی بود که در کربلا برایم پیدا شد. و این در برایم باز نشد مگر به خاطر تحمل و صبر و اطاعت از استاد، که اگر نبود، آن غمناکی‌ها و پریشانی‌ها همچنان بود.

استاد مطهری می‌گوید: یک بار که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می خوانی؟ گفتم با توجه کامل به معانی و کلمات آن، نماز را میخوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ در نماز توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن. حضرت سید هاشم به شهید مطهری علاقه مند بود و وقتی خبر شهادت ایشان را شنید، متأسف گردید. علامه تهرانی می گوید: در ماه رمضانی که خدمت جناب حداد بودم در جلساتی که شب‌ها داشتند، یکی از شاگردان ایشان که در مکاشفه برایش باز بود؛ بسیار منقلب بود و شور و وله و آتش داشت. چنان می‌گریست، که دیگران را تحت تأثیر می‌گذاشت و گریه هایش از ساعت می گذشت. چشمانش سرخ و متورم می گشت. یک بار جناب حداد به بنده فرمود: سید محمد حسین این گریه‌ها و این حرقت دل را می‌بینی؟ من صد برابر او دارم، ولی ظهور و بروزش به گونه‌ای دیگر است.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمدحسین طهرانی می‌‌گوید: اج سید هاشم حدّاد به‌ قدری عظیم و پُرمایه بود که لفظ عظمت برای وی کوتاه است. او شاهباز بلند پروازی بود که هرچه طائر عقل و‌ اندیشه اوج بگیرد و بخواهد وی را دریابد، می‌بیند او برتر و عالی‌تر است. حد او را فقط مرحوم قاضی می‌شناسد. ایشان قابل توصیف نیست! من چه بگویم درباره کسی که به وصف در نمی‌آید. نه تنها لا یوصَف بود بلکه لا یدرَک و لا یوصَف بود!

سید علی قاضی می‌‌گوید: او توحید را چنان چشیده و ذوق کرده و لمس نموده که محال است چیزی بتواند در آن خللی ایجاد کند.

آیت الله بهجت می‌‌گوید: حداد دریا بود، سِرّ الله بود.

آيت الله کشميری می‌‌گوید: سید هاشم صمد بود، خيلي پُر بود. باز می‌فرمودند: روزی خدمت ایشان بودم، در حالی که چشم بر زمین دوخته بودند این آیه را خواندند: قُل انّ صلاتی و نُسكی و محيای و مماتی لله ربّ العالمین. سپس حقایق این آیه شریفه را با تفسيری برتر و بالاتر از مطالبی که ملاصدرا در کتاب اسفارش آورده است بیان کردند!

شهید مطهری می‌‌گوید: این سید، حیات بخش است.

 

شاگردان

  • سید محمدحسین حسینی تهرانی
  • سید عبدالحسین دستغیب
  • شیخ محمدصالح کمیلی
  • سید احمد فهری زنجانی
  • سید مصطفی خمینی
  • سید عبدالکریم کشمیری
  • سید محمدباقر صدر

 

عروج ملکوتی

حداد بر اثر بیماری مدتی در بیمارستان کربلا بستری بود. در ۱۲ رمضان ۱۴۰۴ قمری (۲۱ خرداد ۱۳۶۳ شمسی)، از پزشکان می خواهد که او را مرخص کنند. چون به منزل می رسد خضاب می کند و ساعتی بعد دار فانی را وداع می گوید. وی ۸۶ سال عمر کرد. پیکرش در وادی الصفای کربلا به خاک سپرده ‏شد.

نجم‌الدین رازی

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوبکر عبدالله بن محمد نجم‌الدین رازی (۶۵۴ – ۵۷۳ قمری)، مشهور به نجم‌الدین دایه، از عرفای برجستهٔ ایرانی و از خلفای شیخ نجم‌الدین کبری بود.

 

ویژگی ها

نجم‌ رازی معروف به نجم‌الدین دایه، از اصحاب و مریدان شیخ نجم‌الدین کبری بود. نام او چنان‌که در مقدمه مرصاد العباد و در ابتدای منارات السائرین نوشته شده «ابوبکر عبداللّه‌ بن محمد‌ بن شاهاوَر الاسدی الرازی»، است. در برخی منابع دیگر نام کامل او این‌گونه نیز آمده است: عبداللّه‌ بن محمد‌ بن شاهاور‌ بن انوشروان‌ بن ابی‌النّجیب الاسدی الرازی. محل تولد نجم‌الدین دایه، شهر ری است و علاوه بر این‌ که همه تذکره‌نویسان در این‌ باره اتفاق دارند، نوشته‌های خود او نیز مؤید آن است.

تاریخ ولادت نجم‌الدین در همه کتاب‌های تاریخی و تذکره که به شخصیت او پرداخته‌اند، ذکر نشده است؛ اما شمس‌الدین ذهبی و صلاح‌ الدین صفدی تاریخ ولادت او را در سال ۵۷۳ قمری می‌دانند. نجم رازی از چهره‌های تأثیرگذار و مطرح در تاریخ تصوف و عرفان در ایران و جهان اسلام است. در قرن هفتم دو شیوه و مکتب تصوف در ایران رواج داشته است:

1. تصوف عاشقانه: یکی طریقه وجد و حال و شوریدگی و وارستگی، که رهروان این طریقت بیشتر به احوال و گفتار پیشروان تصوف، از حسین‌ بن منصور و بایزید بسطامی و ابوسعید ابوالخیر نظر داشتند، از معاصران نجم رازی، عطار و بعد از او مولوی نمونه کامل این گروهند، که شیوه آنان را «تصوف عاشقانه» باید نامید.

2. تصوف عابدانه: در مقابل آنها، مکتب دیگری در تصوف بود، که بیشتر راغب آداب و سنن و اوراد و اذکار بودند و از معروف‌ترین معاصران مؤلف (نجم‌ رازی)، محیی‌الدین ابن‌عربی و ابن‌فارض بودند که روش آنان را تصوف عابدانه به شمار آورده‌اند.

3. تصوف نجم‌الدین: تصوف نجم‌الدین دایه، جمع بین آن دو مکتب و آمیختن عشق و عبادت است؛ او از یک طرف دلبستگی کامل به اجرای احکام شرع و ملازمت اوراد و اذکار نشان می‌دهد و از جانب دیگر عشق را غایت معرفت و سلوک می‌شمارد و در تمام فصل‌های چهل‌گانه کتاب مرصاد العباد و رساله‌های دیگر او، این شیوه نمایان است.

نجم رازی در یکجا عارفان را به دو طریقت نام می‌نهد: اول «زاهدان» که طریقت آنان «مجاهدت خشک» است که با ریاضت، در تهذیب اخلاق تلاش و کوشش می‌کنند، در مقابل شیوه خود و مشایخ خود را «طریقت عاشقان» نام می‌نهد که بنای کار آنها «بر تصفیه دل» و عشق به حق تعالی است. با اهمیت‌ترین کتاب نجم رازی به نام «مرصاد العباد»، کتابی است نفیس که به زبان فارسی، در علم تصوف و اخلاق و سیر و سلوک و آداب معاش و معاد نگاشته شده و از آثار ادبی باارزشی است که در قرن هفتم نوشته شده است. شارحان کتاب «مرصادالعباد» مانند محمد بن عبدالرحمن بخاری، عظمت علمی و عرفانی نجم‌الدین دایه را ستوده‌اند و اثر او را شاهکاری در عرفان نظری و عملی دانسته‌اند.

نجم‌الدین دایه به بصیرت نافذ و توانایی در کشف احوال درونی افراد شهرت داشت. گفته شده که او پیش از سخن گفتن فرد، از نیت و باطن او آگاه می‌شد و راهنمایی‌های لازم را ارائه می‌کرد. این قدرت تشخیص، ناشی از صفای باطن و طی طریق سلوک بود. در تذکره‌ها آمده است که مریدانش می‌گفتند: «شیخ، نهانِ ما را چون آشکار می‌دید.» سخنان نجم‌الدین دایه، آمیخته با جذبهٔ عرفانی و نور الهی بود و تأثیر عمیقی بر شنوندگان می‌گذاشت. او توانایی داشت تا با کلام خود، دل‌های زنگار گرفته را صفا بخشد و اشتیاق به حق را در آن‌ها برانگیزد.

 

از منظر فرهیختگان

سلطان ولد می‌گوید: «نجم‌الدین «عارف بزرگ» و «استاد الهی» بود. وی صاحبِ دل و دیده‌ور بود و از بزرگان راه حقیقت.»

شمس تبریزی می‌گوید: «دایه را معرفتی است که اگر هزار سال شرح کنند، نَفَسِ او را نتوانند باز نمود.»

 

آثار

  • مرصاد العباد
  • مرموزات اسدی در مزمورات داودی‌
  • منارات السائرین
  • معیار الصدق فی ‌مصداق العشق

 

عروج ملکوتی

نجم رازی در سال ۶۵۴ قمری از دنیا رفت و پیکر او در بیرون شهر بغداد، در کنار مزار شیخ سری سقطی و جنید بغدادی به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی (۹۶۹ – ۱۰۴۰ قمری)، معروف به «میرداماد» و «معلم ثالث» و متخلّص به اشراق؛ فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکان مکتب فلسفی اصفهان بود.

 

ویژگی ها

میرداماد فرزند میر شمس‌الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبدالعالی، معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث برده‌ است. وی از دوستان نزدیک شیخ بهایی بود. دربارهٔ سال تولد او اطلاعات کافی در دست نیست، ولی کتاب «نخبة المقال فی اسماء الرجال» تولد او را سال ۹۶۹ ذکر کرده‌ است.

میرداماد به معلم ثالث شهرت دارد. او را از فیلسوفان مسلمان می‌دانند که بر شکل‌گیری حکمت متعالیهٔ ملاصدرا تأثیرگذار بوده است. وی را عالمی جامع وصف کرده‌ و گفته‌اند در بسیاری از علوم از جمله فلسفه، کلام، طبیعیات، ریاضیات، فقه و اصول تخصص داشته است. به گفته ایزوتسو، اسلام‌شناس ژاپنی، فلسفه میرداماد هم بر برهان عقلی تکیه دارد و هم بر شهود عرفانی. میرداماد بسیار پیچیده‌نویس بوده است؛ به همین دلیل فهم آثار او را سخت دانسته‌اند. به‌گفته هانری کُربَن، شیوه نگارش میرداماد به دلیل ناتوانی‌اش در استفاده از ادبیات ساده نبوده است؛ بلکه به خاطر در امان ماندن از گزند مخالفان فلسفه چنین می‌نوشته است.

آثار مکتوب میرداماد را بیش از صد نوشته برمی‌شمارند و کتاب قبسات را مهم‌ترین اثر فلسفی او می‌دانند. در فلسفه وی، روش عقلی با عرفان پیوند خورده است. اصالت ماهیت و حدوث دهری دو نظریه فلسفی مشهور میردامادند. او به زبان عربی و فارسی شعر می‌سرود و به نام اِشراق تخلص داشت. میرداماد سال‌ها در مشهد سکونت کرد و علوم عقلی و نقلی را فراگرفت. سپس مدتی در قزوین و کاشان اقامت کرد و سرانجام در اصفهان ساکن شد. او با شیخ بهایی هم‌عصر بود و گفته‌اند نزد شاه عباس صفوی جایگاهی ویژه داشت.

میرداماد در مسئله اصالت وجود و اصالت ماهیت، به‌ پیروی از سهروردی، به اصالت ماهیت اعتقاد دارد. مشهورترین و مهم‌ترین نظریه او را «حدوث دَهْری» می‌دانند. ابن‌ سینا و فیلسوفان پس از ابن‌سینا، بر این باور بودند که عالم عقول هم مانند خداوند، قدیم یعنی ازلی است و تنها تفاوت عقول با خداوند این است که خدا واجب‌الوجود است و عقول ممکن‌الوجود؛ اما به‌ باور میرداماد، عقول، قدیم نیست؛ بلکه حادث است. به تصور میرداماد، این حدوث در زمان روی نمی‌دهد. آن‌طور که ابن‌سینا می‌پندارد هم نیست که امری اعتباری و ذهنی باشد؛ بلکه امری واقعی و نفْس‌الامری است و در مرتبه وجودیِ «دهر» صورت می‌گیرد.

نوشته‌های علمی میرداماد، نثری پیچیده و دیریاب دارند. او کلمات، عبارت‌ها و ساختارهای نامأنوس بسیار به کار برده، عبارت‌های فارسی و عربی را به هم آمیخته و گاه حتی قواعد معمول نگارشی را هم کنار ‌گذاشته است. همچنین گاه لغاتی جدید وضع ‌کرده است. به همین دلیل، بسیاری نمی‌توانند سخنان وی را به‌ درستی بفهمند. او در پاسخ به یکی از منتقدانش نوشته است: «این‌ قدر شعور باید داشت که سخن من فهمیدن هنر است، نه با من جدال‌کردن و بحث نام‌ نهادن.»

میرداماد افزون بر تکیه کردن به برهان و استدلال، گرایش‌های عرفانی نیز داشت؛ به طوری که روح اشراق بر افکارش غلبه داشته و سیر روحی‌اش در راه عرفان بود. یک روز، شب‌هنگام، محمد باقر (طلبه جوان) در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه، دختری وارد اتاق او شد، در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد، مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند، شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی و محمدباقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم، مرا به دست جلاد خواهد داد!

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطایی کرده یا نه؟ بعد از تحقیق از محمدباقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت کنی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می‌کرد‌. هر بار که نفسم وسوسه می‌کرد، یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح به این ترتیب با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمدباقر در آوردند و به او لقب «میرداماد» داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌دارند.

آورده‌اند: روزى ملاصدرا براى شرکت در درس میرداماد حاضر شد، ولى استاد هنوز به کلاس درس مشرف نشده بود. تاجرى براى مسئله مهمى به محل درس میرداماد آمد و از ملاصدرا پرسید: میرداماد افضل است یا فلان ملا؟ ملاصدرا در جواب گفت: میر، افضل است. در این هنگام استاد آمد و چون متوجه گفتگوى آن دو شد، لختى درنگ کرد تا از سخن شاگردش آگاهى یابد. سپس تاجر سؤال کرد: میر، افضل است یا شیخ‌الرئیس ابوعلى سینا؟ صدرالمتألهین جواب داد: میر، برتر است. تاجر سؤال کرد: میر برتر است یا فارابى؟ ملاصدرا خاموش ماند.

در این هنگام، حکیم نامور استرآباد ندا داد و گفت: صدرا! مترس! بگو میر، برتر است. برخی از اسلام‌ شناسان، میرداماد را بزرگترین فیلسوف مسلمان لقب داده‌اند؛ زیرا او عالمی بود که بر همه دانش‌های اسلامی زمانه خود تسلط داشت. میرداماد به‌ دلیل احاطه بر علوم زمانه، به معلم ثالث و استادالبشر لقب گرفت. روزی از روزها میرداماد و شیخ بهایی در گذرگاهی به پیرمردی پاره دوز برخورد می‌کنند (پاره دوز اصطلاح مشهدی‌ها به کفاش بوده است که به غلط پالان دوز شهرت یافته است). آن‌ها تصمیم می‌گیرند نعلینه را جهت مرمت به پیر بسپارند. در حین کار، هر دو (که از مستثناهای قرن بودند) متوجه می‌شوند که پیر در حین کار به ذکر گویی است و همه ذکرها هم مورد عنایت حق تعالی قرار می‌گیرند. شیخ بهایی به میرداماد اشاره می‌کند که به واسطه تقوای پیرمرد فقیر، چیزی به او عطا کند.

چون این نوع کار از تخصص‌های میرداماد بود، میرداماد دست می‌برد و مشته فولادی پاره دوز را که مخصوص کوبیدن روی بخیه‌ها بود با خواندن دعایی به طلا تبدیل می‌کند. پیر متوجه می‌شود و به میرداماد می‌گوید: این به کار من نمی‌آید، مشته خودم را برگردان. از این دو بزرگوار اسرار که به درد می‌خورد و از پیر پاره دوز انکار که به کارم نمی‌آید تا اینکه نهایتا میرداماد عجز می‌کند که برگردان مشتبه به فولاد کار من نیست. پیر بدون برداشتن مشته و تنها با نگاه کردن به آن ۳ مرتبه تغییرش می‌دهد: آهن می شود طلا و دوباره آهن! سپس رو به میرداماد می‌کند و می‌گوید: دلت را کیمیا کن! هر دو بزرگوار با دیدن صحنه خم شده و زانوی پیر را می‌بوسند و از مریدانش می‌شوند.

میرداماد در بیان احوال خود مدعی کراماتی بود؛ از جمله  اینکه گفته است که در حالت خلسه، حضرت علی (ع) را دیده است و حتی گاهی ادعاهایی می‌‌کرد که با عقل و منطق بعضی سازگار نبود؛ مثلا می‌ گفت: “من عقول عشره را به خواب دیده‌ام” و یا این که در برخی از رسالات خویش می‌‌گويد که بسیار اتفاق افتاده است که روح وی جسد جسمانی را ترک کرده و به سیر در معارج ملکوت پرداخته و سپس با کراهت به جسم خود برگشته است.

میرداماد گفته است: از الطاف فیوض ربانی و منت‌‌های سبحانی که در عالم خلسه به من عرضه گردید، آن وقتی که در شهر قم در ماه اعظم خدا در سال ۱۰۱۱ قمری که بعد از نماز عصر رو به قبله نشسته بودم، متوجه شدم نور بسیار روشنی در هیکل انسانی به طرف راست در کنار من خوابیده و نور روشن دیگری در کنار او نشسته است. متوجه شدم آن دو نور امیرالمومنین (ع) و رسول خدا (ص) هستند. آنگاه دیدم پیامبر اکرم (ص) با نشاط و مسرت، دست مبارک خود را به رو و پیشانی و ريش من کشید؛ گویا بشارت بر من می‌دهد و غم مرا زایل و شکستگی قلبم را التیام و حزن و اندوه را از من دور فرمود.

میرداماد می‌گوید: روزی در لا به لای ذکرهایم خدای را با نام یا غنی یا مغنی می‌خواندم. در این هنگام گویا تیری قدسی سمت من شتافت و مرا از آشیانه پیکر خاکی در ربود. پس تور آهنین حس را بر دریدم و گره‌های طناب های طبیعت را گشودم و با بال خود در فضای ملکوت حقیقت به پرواز در آمدم. پس گویا جامه پیکرم را کندم و اقامتگاه خاکی‌ام را ترک کردم، از کالبد برون آمدم و سرزمین زمان را پشت سر نهادم به جهان دهر فراز آمدم و ناگاه خود را در شهر وجود یافتم. در کتاب روضات الجنات آمده است: «میرداماد در وقت نماز شب چنان حالتی می‌یافت که از حجره‌اش نوری آشکار می‌شد و شاگردان گمان می‌بردند که او چراغی روشن کرده است.»

 

از منظر فرهیختگان

محمد تقی مجلسی می‌گوید: میرداماد از خواص اهل الله و از ارباب سرّ و شهود بود.

قاضی سعید قمی می‌گوید: اگر علم و عرفان با هم جمع شوند، نام میرداماد بر صدر است.

شهید مرتضی مطهری می‌گوید: میرداماد، فیلسوف، فقیه، ریاضی دان، ادیب، رجالی و مردی جامع است.

تقی‌ الدین کاشی می‌گوید: وی در تزکیه نفس نفیس و تصفیه‌ باطن شریف و سیر رضیّه و شمیم رضیّه، عدیل و نظیر ندارد.

امام‌خمینی می‌گوید: المحقق البارع، السند المُمَجَّد، الاستاذ، ذوالرئاستین العقلیة و النقلیة، ذوالسیادتین العلمیة و العملیة و استاذ الکل فی الکل… .

سید احمد علوی می‌گوید: دانشمندانی چون ابن‌سینا را در عقل می‌ستایند، اما استاد ما در عقل و عشق هر دو کامل است.

ملا هادی سبزواری می‌گويد: میرداماد سرسلسله حکمای الهی است؛ اوست که فلسفه را از خشک‌عقلی نجات داد.

جلال الدین آشتیانی می‌گوید: سرور، تکیه گاه، استاد و مورد اعتماد من در معالم دین، سید بزرگ و نورانی، دانشمند مقدس و پاک، حکیم الهی و فقیه ربانی، سرور روزگار و برگزیده زمانش، امیر بزرگ و ماه کامل نور افشان، علامه عصر، فرد شگفت آور روزگار که نامش محمد است و باقر داماد حسینی لقب دارد.

ایزوتسو می‌گوید: میرداماد از بزرگ‌ترین فیلسوفان مسلمان است. وی عالمی جامع بوده و بر تمام دانش‌های متداول اسلامی، همچون فلسفه، کلام، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث و تفسیر تسلط کامل داشته است.

 

اساتید

  • عبدالعالی کرکی
  • حسین بن عبدالصمد حارثی
  • ابوالحسن عاملی
  • عبدعلى بن محمود خادم جاپلقى
  • فخرالدین استرابادی

 

شاگردان

  • ملاصدرا
  • سلطان‌ العلماء معروف به خلیفة السلطان
  • شمس‌الدین گیلانی
  • سید احمد عاملی
  • قطب‌الدین اِشکوری
  • سید امیر فضل‌‌الله استرآبادی

 

آثار

  • قبسات
  • الایقاضات
  • صراط المستقیم
  • الافق المبین
  • الحبل المتین
  • جذوات
  • تقویم الایمان
  • شارح النجاة
  • الرواشح السماویة فی شرح الاحادیث الامامیة
  • رساله‌ای در تولی و تبری
  • خلسة الملکوتیة

 

عروج ملکوتی

میرداماد در سال ۱۰۴۰ قمری در مسیر کربلا و نجف درگذشت و در حرم علی بن ابی‌طالب (ع) دفن شد.

فخرالدین عراقی

 

به نام آفریننده عشق

 

ابراهیم عراقی (۶۸۸ – ۶۱۰ قمری)، معروف به فخرالدین عراقی، شاعر و عارف ایرانی در قرن هفتم هجری است. فخرالدین در سال ۶۱۰ قمری در کمیجان که از توابع استان مرکزی ایران است، به دنیا آمد.

 

ویژگی ها

اشاراتی از شرح زندگانی او غالباً در کتب تذکره صوفیان و شاعران، به خصوص نفحات الانس جامی و مجالس العشاق حسین بایقرا یافت می‌شود، ولی چون معاصران وی درباره او چیزی ننوشته‌اند، آنچه را در این گونه کتب مندرج است با احتیاط باید پذیرفت. از متن تحریرات خود او که غالباً از مقوله معانی عاشقانه است مطلب مهمی از احوال گوینده به دست نمی‌آید. او را می‌توان یک قلندر تمام عیار دانست که به کلی در بند نام و مقام خود نبوده و هر صورت یا موجود نیکو و جمیل را آینه‌ای از طلعت دوست دانسته و در آن عکسی از جمال مطلق متجلی می‌دیده است، چنان که بنابه سخن جامی، شیخ عراقی در همدان متولد شد و «در طبیعت او فقط عشق را دست استیلا بود.»

یکی از تذکره نویسان می‌گوید در کودکی قرآن را از بر کرد و می‌توانست به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرودآمدند و در میان ایشان جوانی صاحب جمال بود و چون از آنجا بازگشتند عراقی را که جمال آن درویش بچه، مفتون ساخته بود، تاب توقف نماند و از پی ایشان به هندوستان رفت. وی در مولتان به شاگردی شیخ بهاءالدین زکریا نائل گردید و بعد از ورود در آن جایگاه او را التزام چله بفرمود که یک اربعین باید عزلت پیشه کند و به مراقبت و تفکر پردازد. اما در همین روز دیگر درویشان نزد شیخ به شکایت آمدند و گفتند که عراقی بجای سکوت و تفکر به سرودن غزلی که خود ساخته مشغول است و آن را در چند روز به تمام مطربان شهر آموخته و اکنون در همه میکده‌ها با چنگ و چغانه می‌سرایند و آن غزل که یکی از اشعار بسیار معروف عراقی است این است:

نخستین باده کاندر جام کردند   ز چشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را   شراب بیخودی در جام کردند

به عالم هر کجا درد و غمی بود   بهم کردند و عشقش نام کردند

چو خود کردند راز خویشتن فاش   عراقی را چرا بدنام کردند؟

وقتی که شیخ بهاءالدین بیت آخر را شنید گفت: عراقی را کار تمام شد، پس او را نزد خود طلبید و گفت: پس چون بیرون آمد، شیخ خرقه خود بر دوش او انداخت و او خود را بر زمین افکند و سر در قدم شیخ نهاد شیخ وی را از خاک برداشت و پس از آن دختر خود را نیز به عقد وی درآورد که از او پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت. شیخ بهاءالدین وفات یافت درحالی که عراقی را جانشین خود ساخته بود. دیگر درویشان از این رهگذر بر او حسد بردند و نزد پادشاه وقت از عراقی شکایت کردند و او را به اعمال خلاف شرع متهم ساختند و او نیز از هندوستان مهاجرت کرد و به مکه و مدینه شتافت و از آنجا به آسیای صغیر مسافرت فرمود و در قونیه مجلس درس شیخ صدرالدین قونوی را دریافت.

وی همانطور که کتاب فصوص الحکم ابن عربی را تدریس می‌کرد، در همان‌جا معروف ترین کتاب منثور خود را موسوم به لمعات تألیف و تقدیم شیخ کرد. شیخ آن را بپسندید و تحسین فرمود. امیر مقتدر روم، معین الدین پروانه، شاگرد و مرید عراقی بود و گویند برای او خانقاهی در توقات بنا کرد و او را به محبت‌ها و انعام خود مخصوص ساخت. بعد از وفات او، عراقی از قونیه به مصر رفت. گویند بر رغم سعایت معاندان، سلطان مصر او را بپذیرفت و او را و شیخ الشیوخ مصر گردانید. پس از آنجا به شام رفت و در آنجا نیز به خوبی مقدم او را پذیرفتند و در آنجا پس از شش ماه اقامت، پسرش کبیرالدین از هندوستان به وی ملحق گردید. گزیده‌هایی از لمعات وی که یکی از آثار مشهور اوست:

از لمعه اول: « اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر عزّ خو از تعیّن منزه است.»

از لمعه دوم: « سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند درِ خزاین بگشاید گنج بر عالم پاشد.»

از لمعه سیزدهم: محبوب هفتادهزار حجاب نور و ظلمت بهر آن بر روی فرو گذاشت تا محب خوی فراکند و او را پس پردهٔ اشیا می‌بیند تا چون دیده آشنا شود و عشق سلسلهٔ شوق بجانباند به مدد عشق و قوَت شوق پرده‌ها یکان یکان فرو گشاید. آنگاه پرتو سبحات جلال غیریت موهوم را بسوزاند و او به جای او نشیند و همگی عاشق شود چنانکه:

هرچه گیرد از او بدو گیرد    هرچه بخشد از او بدو بخشد

فخرالدین عراقی نخستین کسی است که ساقی‌نامهٔ مستقلی در قالب ترجیع بند سرود. مخاطب عراقی در بیشتر ابیات، ساقی آتش دست است. عراقی از وی می‌خواهد از بند خویش رهایی‌اش دهد و آن جام جهان‌نمایی که آفتاب روی ساقی را در آن می‌توان دید، به او بخشد. گفته شده است که عراقی در حال سماع و جذبهٔ عرفانی، به الهامات و مکاشفاتی دست می‌یافته است. اشعار و نوشته‌های او، حاصل این تجربیات عرفانی و تجلیات باطنی است که راهنمای سالکان الی الله بوده است.

 

از منظر فرهیختگان

صدرالدین قونوی می‌گوید: «او را در عشق و معرفت بهره‌ای است که کمتر کسی بدان رسد. جامهٔ عشق را برازنده‌تر از همه پوشید.»

شاه نعمت‌الله ولی می‌گوید: «فخر عشق، فخرالدین است، که گفتار او پرتوی از عشق الهی است.»

عبدالرحمن جامى می‌گوید: «فخرالدین، صاحب لمعات، عارفی آشنا به اسرار عشق بود و هرکه آن کتاب را درس عشق داند، خدا را شناخته باشد.»

 

آثار

  • لَمعات: مهم‌ترین اثر منثور عراقی است که در زمان صحبت صدرالدین قونوی و تحت تأثیر آثار ابن عربی نوشته شده‌ است. این کتاب یک دیباچه، یک مقدمه و ۲۸ لمعه دارد و موضوع اصلی آن عشق است که عراقی به پیروی از سوانح احمد غزالی و با توجه به آرای ابن عربی ابعاد مختلف آن را تبیین کرده‌ است. عراقی در دیباچه کتاب تصریح می‌کند که لمعات را بر سنن سوانح شیخ احمد غزالی نوشته است. وقتی لمعات به اتمام رسید و شیخ (عراقی) آن را به صدرالدین قونوی عرضه کرد، صدرالدین آن را بوسید و بر دیده نهاد و فرمود: «فخرالدین سِرّ سخن مردان آشکار کردی و لمعات به حقیقت لبّ فصوص است.»
  • مکاتیب
  •  رسالة اللطیفة فی الذوقیات
  • رسالهٔ‌اصطلاحات
  • دیوان اشعار

 

 

عروج ملکوتی

فخرالدین عراقی در هشتم ذی القعده سال ۶۸۸ قمری در دمشق درگذشت و در قبرستان صالحیه دمشق در کنار مزار عارف بزرگ، ابن عربی که ۵۰ سال پیش از وی درگذشته بود، مدفون گشت.

به نام آفریننده عشق

 

شاه نعمت‌الله ولی یا شاه ولی (۷۳۰ – ۸۳۴ قمری)، شاعر و عارف بزرگ قرن هشتم و بنیانگذار سلسله نعمت‌‌اللهی است.

 

ویژگی ها

وی عرفان و تصوف را نزد شیخ عبدالله یافعی فراگرفت. او در درجه اول عارفی غزل‌سرا بود که از شعر برای بیان مفاهیم عرفانی استفاده می‌کرد. او علاوه بر تحصیل علوم مرسوم،‌ به عبادت، ریاضت و هدایت مردم مشغول بود و طریقتی جدید در تصوف ایجاد نمود. سلسله نعمت‌اللهی پس از او به هند منتقل شد؛ اما با روی کار آمدن حکومت قاجار، سلسله نعمت‌اللهی به ایران بازگشت. درباره مذهب شاه نعمت‌الله اختلاف است. عده‌ای تشیع او را قطعی می‌دانند و عده‌ای دیگر برای سنی بودن وی به شواهدی استناد کرده‌اند. مهم‌ترین اثر وی دیوان اشعاری است که مشتمل بر دوازده هزار بیت است. از او رساله و اشعاری درباره مهدی موعود به جای مانده است. برخی محققین، او را از نوادگان امام باقر (ع) دانسته‌‌اند.

بعضی معتقدند او بیشتر عارفی بود که از شعر و غزل برای بیان مسائل تصوف و پرورش شاگردان استفاده می‌کرد. به اعتقاد ادوارد براون ایران‌شناس انگلیسی، نعمت‌الله بیشتر در تصوف و عرفان شهرت داشت تا شعر و شاعری. او به سبب پیروی از مکتب محی‌الدین عربی، به اصطلاحات خاص عرفان آگاهی داشت و این اصطلاحات را در آثار خود به‌ کار می‌‌برد. نعمت‌الله مانند دیگر شاعران قرن هشتم و نهم بیشتر به غزل توجه داشت و آن را برای بیان معانی عرفانی مناسب‌تر می‌دانست. او در قصیده سرایی از سبک خاقانی تقلید می‌کرد. به سبب ارتباط پادشاه دکن و بهمنشاهیان؛ شهاب‌‎الدین احمد اول با نعمت‌ الله ولی، او نوه خود نورالله را به دکن فرستاد. حضور او و خانواده‌اش باعث محبوبیت نعمت‌الله و نوادگانش نزد حاکمان هندوستان، رواج سلسله نعمت‌اللهی و رونق شعر و ادب فارسی در آن دیار شد.

او علاوه بر تحصیل علوم رسمی به ریاضت، عبادت، تعلیم و ارشاد مردم مشغول بود و در هرجا که اقامت داشت، به این امر توجه می‌نمود و طرز تفکر او موجب شد که در اندک زمانی مشهور شود و صوفیان و سالکان طریقت دور او جمع شوند. او در تصوف طریقتی جدید ایجاد کرد و پیروان سایر طریقت‌ها را تحت تاثیر خود قرار داد. پس از ولی، تنها فرزندش سید خلیل‌الله راه پدر را ادامه داد. سید خلیل‌الله پس از مدتی اقامت در خانقاه ماهان، به دکن رفت و در همانجا درگذشت. جانشینان وبازماندگان و پیروان نعمت‌الله، بعد از او به هند رفتند و سلسله نعمت‌اللهی را در آن دیار گسترش دادند.

شاه نعمت‌الله ولی در اشعار و آثار خود به ظهور مهدی موعود و شخصیت او توجه داشت. او با تکیه بر روایات اهل سنت رساله‌ای با عنوان «مهدیه» درباره ظهور مهدی نوشته است. همچنین از قصیده‌های معروف شاه ولی، قصیده‌ای طولانی درباره علایم ظهور است که با این بیت شروع می‌شود:

                       هادی کز نسل او مهدی هویدا می‌شود                       شاید ار گویند او را اهل حق نور هدی

براون معتقد است که غالب ایرانی‌ها از این‌گونه اشعار که مشتمل بر غیب‌گویی و اشاره به حوادث آینده هستند، به نفع خود استفاده کرده‌اند. مثلا بابیه بر این باور بودند که سال ظهور باب در اشعار شاه ولی ذکر شده است. یكی از كرامات شاه نعمت الله ولی این بوده كه گفته‌اند لقمه حرام از گلوی سید پایین نمی‌رود. امیر تیمور برای آزمایش این امر، خان سالار خود را امر نمود كه از ممر حرام طبخی برای سید ترتیب دهند. خان سالار به درب دروازه رفته می بیند پیر زنی، برّه‌ای به همراه دارد به زور و ستم از او می‌گیرد و با همین بره طعامی ترتیب می‌دهد و در حضور امیر به خدمت سید می‌آورد و سید تناول می‌كند.

امیر می‌پرسد: حلال بود یا حرام؟ شاه نعمت‌الله گفت: بر من حلال و بر شما حرام. امیر با غضب جریان به دست آوردن بره را می‌پرسد تا حقیقت بر او معلوم شود. در همین موقع پیرزن برای شكایت و داوری از سرقت برّه‌اش نزد امیر می‌آید و می‌گوید پسرم به سرخس رفته بود و من از سلامتی او نگران بودم شنیدم كه نعمت الله به هرات آمده است. نذر كردم که اگر پسرم به سلامت باز آید این بره را به جهت سید ببرم. شاه نعمت‌الله ولی مسافرت‌های زیادی در جستجوی شیخ خود كرد تا سرانجام خدمت شیخ عبدالله یافعی در یكی از مساجد مكه معظمه رسید و در اولین ملاقات خود را قطره‌ای و شیخ را دریایی دید.

شاه نعمت الله ولی هفت سال مرشد خود شیخ عبدالله یافعی را خدمت كرد و از محضرش كسب فیض نمود و از بركت انفاس او از شاگردی به استادی و از مریدی به مرادی رسید و پس از جناب شاه بود كه این سلسله از معروفیه به نعمت‌اللهی معروف گردید. پس از ترخیص از محضر جناب شیخ عبدالله یافعی، دومین دوره سفر طولانی شاه نعمت الله ولی به ممالك مختلف آغاز گردید؛ اما این بار نه به عنوان طالبی تشنه‌لب كه برای یافتن انسانی كامل طریق می‌كند، بلكه به عنوان مرشد كامل و قطب وقت، هر كجا تشنه‌لبی می‌یافتند از بركت انفاس خویش سیراب می‌كردند و طالبان را دستگیری می‌فرمودند و درد عاشقان حق را تسكین می‌بخشیدند. مسافرت‌های جناب شاه ابتدا به مصر، پس از آن به ماوراءالنهر و مدتی در شهر سبزوار نزدیک سمرقند ساكن شدند و قبل از آن كه اسباب نگرانی بیهوده او فراهم شود، جناب شاه مصلحت در آن دید كه از شهر سبزوار عزیمت كرده به هرات سفر كند.

بابا نظام‌‌الدین کپحی المکرانی از اکابر ولایت کپح و مکران بوده است. وقتی دشمنی بر وی غلبه نموده بود، از حاکم کرمان اعانت می‌‌خواست. با ملازمان خویش روانه کرمان شد و جناب سید در خلوت به اربعین و طاعت مشغول بود. روزی که نظام‌‌الدین می‌خواست وارد کرمان شود، سید از خلوت بیرون آمده و به درویشی رجب نام فرمود که جمعی سواران از کیج و مکران می‌‌آیند و در میان آنان مردی است به فلان صورت و فلان لباس و سوار اسبی است به فلان رنگ.

نزدیک او برو و سلام مرا به او برسان و بگو نعمت الله می‌گوید به اینجانب گذری نمایید و با او همراهی کرده و او را به منزل ما راهنمایی کن. درویش رجب رفته و آن سوار را به نشانه‌‌ای مذکور شناخته و ابلاغ پیغام کرد و او نیز بلاعذر روانه شد‌. چون به آستانه خلوت قریب شد، سید از خلوت به در آمده به طریق معانقه او را برگفت و لختی بفشرد و رها کرد و به خلوت بازگشت‌. آن مرد بی‌خود بیفتاد و او را غشی عارض شده و مدت‌ها مدهوش و بی‌خوش افتاده بود، مانند کسی که در خواب بوده باشد. از آن پس که به حال آمد، ملازمان را مرخص و لباس را تغییر داده و متوقف آستان شد و تعلیم ذکر خفی یافت و به ریاضات و عبادات شرعیه پرداخت و از توجه جناب سید به مقامات عالیه خلافت رسید.

در تذکره‌هایی مانند نفحات‌الانس و تذکرةالاولیاء آمده است که شاه نعمت‌الله ولی از احوال درونی مریدان آگاه می‌شد و پیش از بیان، راهنمایی‌شان می‌کرد. در مناقب نعمت‌اللهیه نیز نقل شده است که دعاهای او در گشایش مشکلات مردم، شفای بیماران و رفع اندوه‌ها مؤثر می‌افتاد.

سید نعمت الله، پادشاه بعدی دوران خود را پیش بینی می‌کرد و به شاه فعلی می‌گفت: از عالم بالا تاج شاهی بعد از تو به برادرت احمد خان، خان خانان نامزد گشته است؛ کوشش برای دیگری نمودن بی‌‌فایده است. شهید مطهری در جلد ۱۴ مجموعه آثار خود، صفحه ۵۷۷ او را اجمالاً توثیق کرده و او را از معاریف و مشاهیر عرفا خوانده‌اند که نسب به علی (ع) می‌برد. پیش‌بینی‌های او شامل وقایع دوران صفویه و بعد از آن می‌شود و اهمیت آن از این جهت است که صفویه، قرن‌ها پس از مرگ او به قدرت رسیده‌اند.

قدرت کردگار می بینم   حالت روزگار می‌بینم

از نجوم این سخن نمی‌گویم   بلکه از کردگار می‌بینم

از سلاطین گردش دوران   یک به یک را سوار می‌بینم

هر یکی را به مثل ذره نور   پرتوی آشکار می‌بینم

از بـزرگی و رفعت ایشان   صفوی برقرار می‌بینم

 

از منظر فرهیختگان

شهيد مطهری می‌گويد: شاه نعمت‌الله ولی از معاريف و مشاهير عرفا و صوفيه است که نَسَب به حضرت علی (ع) می‌برد.

سيد محمد محسن طهرانی می‌گويد: ايشان عارف كامل و سالک واصل بوده‌اند. البته می‌گويند اشعار ايشان ممكن است دست‌كاری شده باشد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: شاه نعمت‌الله ولی از بزرگان اهل معرفت و صاحب کشف و حال بود. او جامع شریعت و طریقت است.

 

آثار

  • دیوان اشعار
  • منظومة فی تحقیق الایمان
  • رساله نصایح منظومه
  • ارواح شاه نعمت‌الله
  • خوابنامه
  • رساله شرح فصّ‌الاول من فصوص الحکم
  • رساله برزخیه
  • رساله مکاشفات

 

عروج ملکوتی

شاه نعمت‌الله به شهر‌های مختلفی سفر کرد و ۲۵ سال آخر عمر خود را در ماهان، از شهرهای کرمان گذراند و در سال ۸۳۴ قمری در همانجا از دنیا رفت.

به نام آفریننده عشق

 

عبدالکریم حق‌ شناس (۱۲۹۸ – ۱۳۸۶ شمسی)، فقیه، معلم اخلاق و عارف معاصر شیعه بود.

 

ویژگی ها

عبدالکریم حق‌شناس از علما و فضلاى به نام تهران در سال ۱۲۹۸ شمسی در تهران به دنیا آمد. وی پدر را در ایام طفولیت و مادر را در اوایل بلوغ از دست داد. مادرش بانویى با تقوا و طاهر بود. آقاى حق شناس مى‌گفت: «حتى پس از وفات از برکات ایشان بهره‌مند بودم. شبى در عالم خواب مادرم لامپى بدون سیم، اما روشن را به دست من داد.» عبدالکریم پس از وفات مادر، مدتى به منزل دایى رفت. وقتى به محضر شیخ محمدحسین زاهد رسید، وی فرمود: خداوند رزاق است و مناسب است به جاى تکیه به دایى، روى پاى خود بایستى. لذا شرایطى فراهم کرد که زندگى مستقلى داشته باشد.

میرزا عبدالکریم در سال ۱۳۱۸ شمسی به قم سفر کرد و در این دوره، بیشترین استفاده را از محضر آیت الله حسین بروجردى و امام خمینى برد. وى از آیت الله بروجردى به عنوان استاد طراز اول یاد می‌کرد و از بُعد علمى و معنوى ایشان داستان‌هایى نقل مى‌کرد. هم‌چنین از امام خمینى،  استفاده اخلاقى و معنوى نیز مى‌برد، حتى مدتى هم‌حجره ایشان بود. ابتداى آشنایى ایشان با امام خمینى این‌گونه بود که روزى خدمت ایشان رسید و تقاضاى حضور در درس اسفار کرد. امام فرمود: «باید شما را امتحان کنم.» وى پس از آزمون در درس حاضر شد. امام بعدها به او گفته بود: «اگر مى‌دانستم به درس آقاى شاه آبادى رفته‌اید، از شما امتحان نمى‌گرفتم.»

نمازگزاران مسجد امین‌الدوله که غالبا از افراد متدین برگزیده تهران بودند به قم آمدند و از آیت الله العظمى بروجردى تقاضا کردند میرزا عبدالکریم حق شناس را به جاى مرحوم زاهد به امامت جماعت مسجد نصب نماید. آیت الله بروجردى نیز به آقاى حق شناس گفت: «با توجه به علاقه مردم خوب است به تهران بروید و ادمه فعالیت‌هاى مرحوم زاهد را عهده‌دار شوید.» میرزا عبدالکریم با اینکه بسیار مایل به حضور در حوزه علمیه، به ویژه درس آیت الله بروجردى بود، این امر را پذیرفت. خود مى‌گوید: «در آن زمان هم‌حجره آیت الله خمینى بودم. درباره این مسئله به ایشان رجوع کردم، که ایشان فرمود: به جدم اگر گفته بودند روح الله بیاید، من مى‌پذیرفتم و به تهران مى‌رفتم! به این ترتیب من هم پذیرفتم.»

آیت الله بروجردى به مردمى که آمده بودند ایشان را به تهران ببرند، گفته بود: «فکر نکنید طلبه‌اى عادى را به تهران مى‌برید، فکر کنید که مرا به تهران مى‌برید؛ پس همان‌گونه به وى احترام بگذارید که به من احترام مى‌گذاريد.» حجت الاسلام محمد شریف رازى در رابطه با فعالیت‌هاى تربیتى ایشان در تهران مى‌نویسد: «نزدیک چهل سال است که ایشان را مى‌شناسم. حقاََ داراى مقام فضل، دانش، تقوا، پاکدامنى و بى‌آلایشى است. در تربیت و تهذیب اخلاق جوانان محیط خود بسیار کوشاست و تربیت یافتگان مکتب او در بازار و حوزه‌هاى قم و مشهد بسیارند. از روز آشنایى با ایشان تا کنون مکروهى از وى ندیده‌ام.»

آیت الله حق شناس درباره چگونگى آشنایى‌اش با سید على حائری مى‌گوید: «به شیخ محمدحسین زاهد گفتم شما دیگر براى من کافى نیستید. ایشان فرمود: با هم مى‌رویم و شخصى را که براى شما مفید باشد، پیدا مى‌کنیم. با هم اشخاص و علماى فراوانى را ملاقات کردیم تا آنکه شبى در عالم رؤیا مشاهده کردم به مجلسى رفته‌ام که شخصى از اهل علم نشسته است. فرداى آن شب با شیخ محمدحسین زاهد به مجلس مرحوم سید على حائری رفتیم. دیدم عجب! همان شخصى است که دیشب در خواب دیده‌ام. فهمیدم ایشان همان شخصى است که مقصود من است.» آقای حق شناس بارها به ترک غیبت توصیه مى‌کرد و آن را گناه اول عالم به حساب مى‌آورد. تمام رفقاى طلبه، بازارى و… مسائل فرعى غیبت را هم مى‌دانستند و رعایت مى‌کردند. ایشان نکات دقیق مسئله غیبت را به مردم یاد مى‌داد و آنان را از انجام آن برحذر مى‌داد. اصولا بر حفظ زبان تأکید فراوانى داشت و به جوانان مى فرمود: مواظب زبانتان باشید، خدا حاجتتان را برآورده مى‌کند. اولین توصیه ایشان به کسى که خدمت ایشان مى‌رسید، توجه به نماز اول وقت بود.

محمد على جاودان مى‌گوید: یک روز با یکى از دوستان محضر ایشان رفته بودیم. ایشان دفعتا شروع به صحبت کردند و فرمودند: به آقا حجت بن الحسن عرضه داشتم: من یتیم هستم و پدر ندارم. فرمود: من پدر شما هستم. حضرت سپس به من امر کردند: نماز جماعت، نماز شب، توجه به درس و مطالعه. آقاى حق شناس این سه مطلب را در زندگى به جا مى‌آورد و هر سه وصیت حضرت را به دقت انجام مى‌داد. گاهى مى‌دیدم بى‌وقفه سه ساعت مطالعه مى‌کند و سعى مى.کند حتى یک نمازش را هم فرادى نخواند. نماز شب را هم ترک نمى‌کرد و اساسا رفقاى خود را افرادى مى‌دانست که در نماز جماعت حاضر مى‌شوند.

محمد علی جاودان درباره ایشان مى‌فرماید: من نمى‌دانم ریشه این توجه فراوان از کجاست، اما خودشان از همان دوره تحصیل، نزد آقاى بروجردى نقل مى‌کرد که مدتى زیارت عاشورا را خواندم. هنوز به روز چهلم نرسیده بودم که شک کردم که آیا این خواندن تأثیرى دارد یا خیر؟ همان شک مرا از عمل بازداشت، زیرا عمل با شک، اثرگذار نیست. فردا هنگامى که در مدرسه فیضیه مباحثه مى‌کردم، شخصى پشت درب آمد و گفت: فلانى را صدا کنید. من گفتم: ایشان داخل شود. گفتند: داخل نمى‌آید. رفتم جلوى درب و آن شخص به من گفت: دیشب امام زمان (عج) را در خواب دیدم که فرمود: به فلان حجره برو و به فلانى بگو در عمل زیارت عاشوراى خود شک نکند و این عمل را ادامه دهد. ایشان تمام حوائج خود را به این شکل برآورده مى‌کرد و به دیگران هم همین را توصیه مى‌کرد. یک‌بار فرمود: من براى خرید خانه پول کم داشتم و به کسى هم نمى‌گفتم. شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم. وسط زیارت کسى درب خانه را زد. درب را باز کردم. آن شخص مبلغ را داد و رفت و کمبود مبلغ خانه حل شد.

ایشان در مورد تجربه خودشان می‌فرمود: گذرنامه کربلایم صادر نمى‌شد و این امر برایم ممکن نبود، ولى میل داشتم به زیارت بروم. خوابیدم و در خواب به من گفتند: چرا از روضه حضرت على اصغر (ع) غافلى! بیدار شدم و و روضه برپا کردم. پس از آن به مکان صدور گذرنامه رفتم. مسئول این امر گفت: عجیب است، با دستور جدید، گذرنامه شما تا ۱۵ روز دیگر صادر مى‌شود. اما من براى رفتن عجله داشتم و با این مشکل نمى‌توانستم ایام زیارتى در کربلا باشم. خوابیدم که دوباره مرا به خواندن روضه توصیه کردند. روضه برپا کردم و بار دیگر به محل صدور گذرنامه رفتم. آن شخص گفت: شما اهل معجزه‌اید؟ فردا گذرنامه شما مى‌آید.

ایشان به رعایت حال خانواده و پدر و مادر تأکید داشت. یکى از مداحان تهران مى‌گوید: «ایام محرم، شب‌ها دیر به منزل مى‌آمدم که خانواده ناراحت مى‌شدند و بحث میان ما رخ داد و من به این دلیل از خانواده ناراحت شدم. صبح به مدرسه امین‌الدوله رفتم. میرزاى حق شناس با طلبه‌ها صحبت مى‌کرد و من هم گوشه‌اى نشستم. آقاى حق شناس به طلبه‌ها مى‌گفت: باید مراعات خانواده را کرد، حتى اگر شب‌ها دیر منزل آمدید و خانواده با شما بحث کرد، شما نباید چیزى بگویید. من هم مطلب را گرفتم و از عمل خود پشیمان شدم.»

آقای حق شناس نقل مى‌کرد: شبى شیخ مرتضى زاهد را در خواب دیدم که در خدمت ایشان وارد مسجد جامع شدیم. با هم آمدیم تا به حوض مسجد رسیدیم. حوض مسجد یخ زده بود. شیخ مرتضى از روى آب کر یخ زده رد شد، ولى ما ترسیدیم و از کنار حوض حرکت کردیم. وقتى به ایشان رسیدیم، عرض کردیم: شما چگونه به این مقام رسیدید؟ فرمود: با انجام واجبات و ترک محرمات. از خواب بیدار شدم. صبح خدمت ایشان رسیدم و خواب رد شدن ایشان از حوض را نقل کردم و پرسیدم: شما چگونه به این مقام رسیدید؟ ایشان گفت: با انجام واجبات و ترک محرمات.

محمد علی جاودان می‌گوید: وقتی کسی پیش استاد حق شناس می‌آمد، حالش عوض می‌شد؛ این قدرت نَفَس بود. نقل است: قبل از آنکه کسی دلیل مراجعه‌اش را بگوید، خود استاد می‌فرمود: «برای فلان چیز آمده‌ای؟» گاهی بدون مقدمه، دقیقاً همان چیزی را می‌گفت که فرد در دل داشت. همچنین چند بار به شاگردان هشدارهایی داده که بعداً عیناً رخ داده است. نقل‌های فراوانی هست که وی برای مریضی دعا کرد و بهتر شد و برای گره‌های زندگی دعا کرد و برطرف شد. استاد جاودان گفته بود: «دعاهای ایشان اثر داشت؛ ما بارها دیده بودیم.»

سید ابوالقاسم نجّار که از خوبان تهران و از نزدیکان علما بود، مى‌گفت: یک بار خدمت میرزا عبدالعلى تهرانى رسیدم و میرزا عبدالکریم حق شناس نیز آنجا حضور داشت. میرزا در آن وقت جوان بود. وقتى میرزا اتاق را ترک کرد، میرزا عبدالعلى تهرانى به من گفت: این جوان را دیدى، ایشان تمام جریاناتى که قرار است فردا برایش رخ دهد، شب قبل از آن، خواب مى‌بیند و وظیفه او را به او مى‌آموزند. من خودم گاهى مصادیقى از این مسئله را از ایشان شنیده‌ام. آیت الله حق شناس برای یکی از حاجت‌های شرعی خود، چهل روز زیارت عاشورا را با صد سلام و لعن خواند و روز چهلم به حضور حضرت امام زمان (ع) مشرف شد. حضرت به ایشان گفت: حق شناس! چرا این‌قدر زیارت عاشورا خواندی؟ گفت: آقا جان برای حل فلان مشکل. حضرت به آیت الله حق شناس گفت: برای گرفتن حاجتت لازم نبود این همه زیارت عاشورا بخوانی، یک بار روضه عموی ما، حضرت علی اصغر (ع) کافی بود. آیت الله حق شناس به یکی از نزدیکان خود، گفته بودند: امام زمان (عج) تشریف آورده بودند و من ایشان را ملاقات کردم، اما تا زنده هستم این قضیه را برای کسی تعریف نکن!

 

اساتید

 

شاگردان

  • محمد امامى کاشانى
  • سید محسن خرازى
  • رضا استادى
  • سید عباس قائم مقامى
  • عبدالحسین حائرى
  • محمد على جاودان

 

عروج ملکوتی

سرانجام عبدالکریم حق شناس در سال ۱۳۸۶ شمسی در تهران به ملکوت اعلى پیوست. پس از اقامه نماز بر وى توسط آیت الله مهدوى کنى، پیکرش از مدرسه شهید مطهرى به سمت حرم حضرت عبدالعظیم حسنى تشییع و در جوار ایشان به خاک سپرده شد.