نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

علی گنبدی (۱۲۸۷ – ۱۳۶۴ قمری)، فقیه، عارف و خطاط ایرانی بود که در شهر گنبد از توابع ملایر، چهار فرسنگى همدان متولد شد.

 

ویژگی ها

وی پس از تحصیل مقدمات به اصفهان رفت و پس از ۱۲ سال اقامت در اصفهان به نجف اشرف عزیمت کرده و در محضر درس آخوند خراسانى و آقا سید محمدكاظم یزدى حضور یافت و پس از فراغت از درس، به وطن بازگشت و بقیه‏ عمرش را در همان گنبد ماند. استاد اخلاقى او آخوند ملا حسینقلى همدانى و حاج شیخ محمد بهارى است. كراماتى نیز از وى نقل مى‏‌كنند. یكى از هنرهاى آخوند گنبدى حسن خط بود که خود نیز خطى خاص اختراع كرده بود. از شاگردان وى می‌توان ملا على همدانى و آقا میرزا محمد ثابتى را نام برد. آثار او عبارتند از: «حاشیه بر تبصره‏ى علامه»، «تحریر تقاریر آخوند خراسانى و سید یزدى» و «شرح مشكلات دیوان سیدرضى».

آیت الله گنبدی بسیار اهل قناعت بود و این روحیه را در خانواده خویش نهادینه کرده بود. غذایش را از دسترنج خود و از زراعت در زمین خود تهیه می‌کرد. لباس‌های او از پارچه‌های ایرانی و کرباس بافت محل بود و در ظاهر، با ساده ترین افراد شهر و روستا یکسان بود. اهل سخاوت و انفاق بود و حتی اهل خانه را به این صفت تمرین داده بود؛ به گونه‌ای که همسایه‌ها به انفاق خانواده او عادت کرده بودند.

نقل است: حسن، راننده وسیله نقلیه عمومی و مردی بسیار آلوده و گمراه بود. در یکی از سفرها مسافران از او خواهش کردند نیم ساعتی در گنبد توقف کند تا به دیدار آیت الله گنبدی رفته و بازگردند. او که به اصرار مردم، راهی منزل ملا علی شده بود، بدون هیچ کلامی گوشه اتاق نشست. هنگام خداحافظی، به تقلید از همه دست شیخ علی را بوسید و خواست رها کند که آیت الله گنبدی دست او را فشرد و با محبت، او را چنین موعظه کرد: «ای حسن! حالا که تا اینجا آمدی، دیگر بس است؛ بیا برگرد.» حسن آقا که به‌ کلی منقلب شده بود با اشک می‌گفت: «نام مرا از کجا می‌دانست؟ چگونه خبر از آلودگی من داشت؟ آیا اين‌ها از باطن آدمی باخبرند؟» نقل‌ شده است این راننده تا ملایر گریه می‌کرد و منقلب بود. این مرد که با یک کلمه موعظه مرحوم آیت الله گنبدی عوض‌ شده بود، توبه کرد، حقوق مالی خود را پرداخت، به حج رفت و از نیکان و صالحان شد.

هنگامی که برای آخوند همدانی کنگره برپا کرده بودند، آیت الله بهجت هم حضور داشت و فرمود: چرا کنگره‌ای برای آیت الله گنبدی برپا نمی‌کنید؟ آنگاه فرمودند: این جانب موقعی که در حوزه علمیه نجف مشغول بودم، کسالتی بر من عارض شد که توان ماندن در نجف را نداشتم. به قصد مسافرت به فومن حرکت نموده و در همدان به خود گفتم باید از آقای گنبدی دیدن کنم. درشکه‌ای کرایه نموده و به گنبد رفتم. بعد از دیدار و احوال‌ پرسی بدون اينکه از کسالت و قصدم چیزی گفته باشم، فی‌البداهه فرمودند: زود به نجف برگردید و فلان مواد خوراکی را داخل غذایتان کنید و بخورید، کسالتتان برطرف می‌شود. با همین فرمایش آقای گنبدی به نجف برگشته و به دستورش عمل کردم و کسالتم به‌ کلی برطرف شد.

اطرافیان و شاگردان آیت الله گنبدی روایت کرده‌اند که ایشان پیش از وقوع حوادث مهم، از آن‌ها آگاه می‌شد؛ به‌ویژه در مورد مرگ یا بیماری افراد. روزی یکی از ارادتمندان نزد ایشان آمد تا دعا بخواهد برای سفرش به تهران. شیخ فرمود: این سفر را نرو، چرا که تا سه روز دیگر اندوه بزرگی خواهی دید. سه روز بعد، آن فرد خبر وفات فرزندش را شنید. یکی از شاگردانش می‌گفت: «در سجده، صدای زمزمه‌ای از او می‌آمد که فهمیدیم از ملکوت سخن می‌گوید، نه از زمین.» در مشهد و خراسان روایت‌های متعددی هست از افرادی که به دعای شیخ گنبدی، بهبود‌ یافتند؛ از جمله نقل شفای کودکی که پزشکان از زنده ماندنش مأیوس بودند. شیخ فقط دستی بر سر او کشیده و گفته بود: «حیات از خداست، نه از دارو.» و کودک همان شب سلامتی یافت.

آیت‌ الله بهجت می‌فرمود: در یکی از دیدارهایی که با آیت الله گنبدی داشتم، ایشان هر آنچه من دیده بودم را برایم بازگو کرد و مرا از دعوت‌های مختلف بازداشته و امر به ماندن در نجف یا اقامت در قم کرد. آیت الله گنبدی شب قبل از وفاتش از همه خداحافظی کرد و گفت: بروید بخوابید که فردا خستگی زیادی دارید. از یکی از دخترانش آب طلب کرد اما بعد فرمود: نه آب نمی‌خواهم، الحمدلله آب هم به من دادند!

 

از منظر فرهیختگان

سید محمدتقی خوانساری می‌گوید: جناب مستطاب عمده الأجله و الأعلام، مداد الأنام، مروج الأحکام، ثقه الإسلام، حاج شیخ علی گنبدی، وجود شریفشان نعمت بزرگی است از نعم الهیه و از برکات وجه الأرض و اوتاد آن به شمار می‌روند.

عبدالرزاق حائری اصفهانی می‌گوید: او در روز قیامت امّت واحده است.

میرزا جواد آقا تهرانی می‌گوید: شیخ علی گنبدی از مردان الله بود؛ اهل مشاهده و مکاشفه و در عین حال فروتن‌ترین انسان روزگار.

شیخ مجتبی قزوینی می‌گوید: علی گنبدی اهل نظر نیست، اهل دیدار است؛ او حق را می‌بیند، نه فقط درباره‌اش سخن می‌گوید.

 

عروج ملکوتی

آیت الله گنبدی در سال ۱۳۶۸ قمری در سن ۷۷ سالگی از دنیا رفت. آیت الله بروجردی بر جنازه ایشان نماز خواندند و دستور دادند او را در قبرستان شیخان قم در جوار قبر مرحوم میرزای قمی دفن نمایند. آیت الله بروجردی بر سر قبر ایشان گریه نموده و فرمودند: آقای گنبدی در نجف، ریاضت و زحمات زیادی کشیدند و به مقاماتی هم نائل آمدند.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوعبدالله مغربی (درگذشت ۲۹۹ قمری)، معروف به شیخ مغربی، از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود. ابراهیم خواص و ابراهیم‌ بن‌ شیبان کرمانشاهی از شاگردان او بودند.

 

ویژگی ها

نام اصلی او محمد بن اسماعيل بود. تاريخ ولادت او را می‌توان در اواخر سده ۲ قمری دانست. زادگاه و نحوه زندگی و سير و سلوک وی نيز معلوم نيست و تنها می دانيم كه مريد ابوالحسن علي بن زرین هروی بوده است. در احوال وی گفته اند كه پيوسته در سفر بود تا آنجا كه ۹۷ بار و به قولي ديگر ۷۷ بار حج گزارده است و در اين سفرها ياران و مريدانش نيز همراه او بوده اند. درباره زهد وی گفته اند كه خوراک او از ريشه گياهان بود و كراماتی نيز به وی نسبت داده اند. مولوی داستانی از كرامت‌های او را به نظم درآورده است. ابراهيم بن شيبان، ابراهيم خواص و ابوبكر بيكندی را در زمره مريدان وی دانسته‌اند.

در طبقات الصوفیه آمده است که شیخ الاسلام گفت: هرگز وی تاریکی ندیده بود، آنجا که خلق را تاریکی بودی، او را روشنی بودی. وی گفت: به آن خدای که بوعبدالله مغربی را بیافرید، که اگر الله، مونت شهوت از من باز ستاند مرا دوست‌تر از آن باشد که اکنون مرا گوید در بهشت شو! عبدالرحمن سلمی در مورد او می‌گوید: او از بزرگ‌ترین مشایخ مغرب است. وی «سیاحِ عالم» بود و هیچ‌کس در زمان او به اندازه او به سیاحت نپرداخت.

این آن است که علی بن ابی طالب (ع) گفت: اگر مرا اختیار دهند که در بهشت شو یا در مسجد، من در مسجد شوم که بهشت آن من ایذ به نزدیک او و مسجد آن او ایذ به نزدیک من. شیخ الاسلام گفت: که بوعبدالله مغربی وقتی بر کوه طور سینا سخن می گفت سخن به جایی رسید که گفت: بنده به او چندان نزدیکی جوید تا آن هنگام که فرد ماند فرد را؛ سنگ از کوه بجنبید و پاره پاره شد و به هامون آمد.

گفته‌اند ابوعبدالله در بیابان‌ها چهل روز پیاده می‌رفت و هیچ نمی‌خورد. وقتی از او پرسیدند که چگونه زنده می‌مانی؟ پاسخ داد: «حق تعالی را سفره‌ای هست که هر روز بر من عرض می‌کند و من از آن می‌خورم.» حکایت کرده‌اند که مردی با نیت امتحان ابوعبدالله نزد او رفت و در دل گفت: «اگر او ولیّ خداست، باید بداند که من در دلم چه دارم.» ابوعبدالله هنوز آن مرد سخنی نگفته بود، به او نگاه کرد و فرمود: «ای مرد! اگر تو به دنبال امتحان خلقی، چرا به سراغ خالق نمی‌روی؟ آنچه در دل داری (اشاره به نیت امتحان) نه از سرِ طلبِ حق، که از سرِ خودپسندی است.»

 

عروج ملکوتی

ابوعبدالله مغربی نزدیک ۱۲۰ سال زندگی کرد و در سال ۲۹۹ قمری درگذشت. وی در طور سينا، كنار قبر استادش ابوالحسن علی بن زرين هروی به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

حاتِم اَصَم (درگذشت ۲۳۷ قمری)، زاهد، محدّث حنفی مذهب و صوفی مشهور قرن سوم در خراسان است. کنیه او در بیشتر منابع ابوعبدالرحمان ذکر شده‌ است.

 

ویژگی ها

حاتم در بلخ ‌زاده شد اما تاریخ ولادت وی مشخص نیست. حاتم، شاگرد شقیق بلخی بود. احمد بن خَضرَویه بلخی و سعد بن محمد رازی از شاگردان او بودند. ابوتراب نخشبی و سعید بن عباس صیرفی و حسن بن سقاء نیز با او مصاحبت داشتند و درباره او حکایاتی نقل کرده‌اند. ابوبکر ورّاق او را “لقمان امت” خوانده و جنید بغدادی او را به سبب صدق و اخلاص بی‌نظیرش، “صدیق زمانه” لقب داده‌ است. حاتم اصم در برخی از جنگ‌های خلفای عباسی، از جمله جنگ با ترکان، شرکت داشته‌ است. او در این جنگ‌ها با ابوتراب نخشبی و شقیق بلخی همراه بود. گفته‌اند که وی در بغداد با احمد بن حنبل دیدار کرد و در مباحثات و مجادلاتی که با هم داشتند، احمد بن حنبل از قدرت حاتم اصم در اسکات خصم و از عقل و درایت وی متعجب شد و او را مدح و تمجید نمود.

به عقیده حاتم، شرط ورود به مذهب تصوف، اختیار کردن چهار نوع مرگ است: موت ابیض که گرسنگی است، موت اسود که تحمل آزار و اذیت خلق است، موت احمر که مخالفت با هواهای نفسانی است و موت اخضر که جامه مرقع پوشیدن است. در تذکرة الاولیا آمده است: کَرَم او تا به حدی بود که روزی زنی نزد او آمد و مسئله‌ای پرسید، مگر بادی از او رها شد. حاتم گفت: آواز بلندتر کن که مرا گوش گران است تا پیرزن را خجالت نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مسئله را جواب داد. بعد از آن تا آن پیرزن زنده بود خویشتن کر ساخت تا کسی با آن پیرزن نگوید که او آن‌چنان است. چون پیرزن وفات کرد، آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلندتر گوی. بدین سبب، او را اصم نام نهادند. نقل است: روزی در بلخ مجلس می‌داشت. می‌گفت: الهی هر که امروز در این مجلس گناهکارتر است و دیوان سیاه‌تر است و بر گناه دلیرتر است تو او را بیامرز. مردی بود که نبّاشی کردی و بسیار گورها را باز کرده بود و کفن برمی‌داشت. چون شب درآمد به عادت خویش به نبّاشی رفت. چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازی شنود که شرم نداری که در مجلس اصم دیروز آمرزیده گشتی، دیگر امشب به کار خود مشغول شوی؟ نبّاش از خاک برآمد و برحاتم رفت و قصه بازگفت و توبه کرد.

سعد بن محمد الرازی گوید: چند سال حاتم را شاگردی کردم. هرگز ندیدم که او در خشم شد، مگر وقتی به بازار آمده بود، یکی را دید را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می‌کرد که چندین گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی‌دهد. شیخ گفت: ای جوانمرد! مواساتی بکن. مرد گفت: مواسات ندارم، سیم (پول) خواهم. هر چند گفت، سود نداشت. در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و بر زمین زد. در میان بازار پر زر شد همه. حاتم گفت: برگیر حق خویش را و زیادت برمگیر که دستت خشک شود. مرد زر برچیدن گرفت تا حق خویش برگرفت، اما صبر نتوانست کرد، دست دراز کرد تا دیگر بردارد دستش در ساعت خشک شد. نقل است که حاتم گفت: چون به غزا بودم ترکی مرا بگرفت و بیفگند تا بکشد. دلم هیچ مشغول نشد و نترسید. منتظر بودم تا چه خواهد کرد. کاردی می‌جست. ناگاه تیری بر وی آمد و از من بیفتاد. گفتم: تو مرا کشتی یا من تو را.

نقل است: حاتم روزی در کشتی نشست و به سوی خوارزم می‌رفت تا اسیرانی که از بلخ برده بودند بخرد و آزاد گرداند. کشتی بایستاد و همه مردم متحیر گشتند. او را درخواست کردند که دعا کن تا خدای تعالی بادی فرستد. دست به دعا برداشت. در ساعت تندبادی برخاست و جهان سیاه و تاریک شد. فریاد برآوردند: این بار هلاک می‌شویم. باز دست به دعا برآورد، در حال باد آرام گرفت و باد نرم با منفعت وزیدن گرفت و ایشان به برکت وی از آن زحمت خلاص يافتند.

نقل است: شاگردی نزد او آمد تا از گناهی که مخفیانه کرده بود، توبه کند. حاتم قبل از سخن او گفت: «توبه‌ات درست است، اما آنچه دیشب کردی، دل را مکدر کرده.» نقل شده که حاتم در مورد شخصی گفت: «این مرد، امروز امتحانی سخت پیش رو دارد.» همان روز خبر مصیبتش رسید. شاگردان نوشته‌اند: یک موعظه او کافی بود که افراد ترک گناه کنند. دل‌ها با سخنش «مقلب» می‌شد؛ حالت گریه ایجاد می‌کرد. برخی از اهل شهر، تنها با نگاه او به‌سوی توبه و اصلاح می‌رفتند.

 

از منظر فرهیختگان

شقیق بلخی می‌گوید: حاتم را چون خود دیدم، بلکه برتر. او صادق است، و صدق او دلیل کرامت اوست.

ابونعیم اصفهانی می‌گوید: حاتم از ابدال زمان بود؛ مردی که دلش جز خدا را جای نمی‌داد.

ابوالقاسم قشیری می‌گوید: حاتم از بزرگ‌ترین مشایخ بود. او را در محاسبه نفس، کسی برابر نبود.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: حاتم، امام اهل بلخ و برگزیده اهل زهد بود. حلم او عجیب و سکوت او پرمعنی.

 

عروج ملکوتی

حاتم اصم در سال ۲۳۷ قمری، در عصر متوکل عباسی در حومه واشَجَرْد، از قرای ماوراءالنهر و اطراف ترمذ درگذشت.

به نام آفریننده عشق

 

سعید بن سلام (درگذشت ۳۷۳ قمری)، معروف به ابوعثمان مغربی، از بزرگان مشایخ صوفیه و عرفای مشهور سلسله معروفیه می‌ باشد.

 

ویژگی ها

محل زادگان وی روستایی بر ساحل جزیره سیسیل (صقلیه) به نام کَرْکِنت و به گفته برخی، قریه‌ای در ناحیه قیروان بوده است. بعضی از متأخران درباره کنیه او دچار اشتباهاتی شده‌اند. نام پدر او نیز با اختلاف به صورت‌های سلام، سالم و سلم آمده است. از زندگانی ابوعثمان مغربی آگاهی اندکی در دست است. ظاهرا دوران تحصیل و ورود او به عالم تصوف در مصر بوده و در‌ آنجا مریدی و شاگردی ابوالحسن صایغ و ابوعلی کاتب را می‌کرده است. وی سپس از مصر به شام رفته و از مصاحبان ابوالخیر اقطع شده است.

ابوعثمان سعید بن سلام مغربی، از عارفان معروف بود که در شهر گرگنت سیسیل ایتالیا به دنیا آمد و پس از سال‌ها زندگی در مکه و بغداد، در نیشابور سکونت پیدا کرد. وی در زمان حیات خود با عناوین شیخ حرم و طاووس شناخته می‌شد و وابسته به مکتب جنید بود. در بعضی از منابع عرفانی از وی با نام شیخ ابوعمران مغربی نیز یاد شده‌ است. گفته‌اند که وی روزگاری دراز به زهد و ریاضت مشغول بود و پس از عزلتی ۲۰ ساله در بیابان‌ها، سرانجام رهسپار مکه شده و مورد استقبال مشایخ آن ناحیه قرار گرفته است. مدت اقامت ابوعثمان را در مکه بیش از ۱۰ سال و برخی ۳۰ سال ذکر می‌کنند. وی هنگام اقامت در مکه شیخ مشایخ زمان خود و شیخ حرم به شمار می‌آمد و در بیشتر کتاب‌های فرقه ذهبیه، به لقب «طاووس الحرم» نامیده شده است.

سلسه انتساب ابوعثمان از طریق ابوعلی کاتب و ابوعلی رودباری به جنید بغدادی و سرانجام از طریق سری سقطی و معروف کرخی با پنج واسطه به امام رضا (ع) می‌رسد. وی با کسانی چون حبیب مغربی، ابویعقوب نهرجوری و ابوالقاسم نصر آبادی دیدار و مصاحبت داشته است. عطار، ابوعثمان را صاحب تصنیف دانسته و حاجی خلیفه نیز تألیف کتابی را با عنوان ادب السلوک که به فارسی بوده، به او نسبت داده و حتی جمله آغازین آن را نقل کرده است. البته‌ هیچ یک از منابع کهن به انتساب چنین کتابی به اوعثمان اشاره‌ای ندارند، از این رو باید نسبت این کتاب را به او با تردید تلقی کرد. او همچون جنید بغدادی که با دو واسطه پیر طریقت او بود، اعتدال در سلوک را پیشه خود ساخت و از این رو، در میان اهل عرفان به «جنید ثانی» معروف شد.

در تذکرة الاولیا آمده است: نقل است که ابوعثمان گفت: مرا در ابتدای مجاهده، حال چنان بودی که وقت بودی که مرا از آسمان به دنیا انداختندی من دوست تر داشتمی از آنکه طعام بایستی خورد یا از بهر نماز فریضه طهارت بایستی کرد زیرا که ذکر من غایب شدی و آن غیبت ذکر بر من دشوارتر از همه رنج ها و سخت‌تر بودی و در حالت ذکر بر من چیزها می‌رفت که نزدیک دیگران کرامت بود ولکن آن بر من سخت‌تر از کبیره آمدی وخواستمی که هرگز خواب نیاید تا از ذکر باز نمانم.

نقل است که یک روزی کسی گفت: نزدیک ابوعثمان شدم و با خویش گفتم که مگر ابوعثمان چیزی آرزو خواهد؟ گفت: پسندیده نیست آنکه فراستانم که نیز آرزو خواهم و سوال کنم. نقل است که ابوعمرو زجاجی گفت: عمری در خدمت شیخ ابوعثمان بودم و چنان بودم در خدمت که یک لحظه بی او نتوانستم بودن. شبی در خواب دیدم که کسی مرا گفت: ای فلان چند با بوعثمان از ما بازمانی و چند با بوعثمان مشغول گردی و پشت به حضرت ما آوردی.

یک روز بیامدم و با مریدان شیخ بگفتم که دوش خواب عجب دیده‌ام. اصحاب گفتند هر یکی که نیز امشب خوابی دیده‌ایم اما نخست تو بگو تا چه دیده‌ای. ابوعمرو خواب خود بگفت، همه سوگند خوردند که ما نیز به عینه همین خواب دیده‌ایم و همین آواز از غیب شنیده‌ایم. پس همه در اندیشه بودند که چون شیخ از خانه بیرون آید این سخن با او چگونه گوییم. ناگاه در خانه باز شد و شیخ از خانه به تعجیل بیرون آمد. از غایت عجله که داشت پای برهنه بود و فرصت نعلین در پای کردن نداشت؛ پس روی به اصحاب کرد و گفت: چون شنیدید آنچه گفتند اکنون روی از ابوعثمان بگردانید و حق را باشید و مرا بیش تفرقه مدهید.

نقل است که یک روز ابوعثمان خادم را گفت: اگر کسی ترا گوید معبود تو بر چه حالت است چه گویی؟ گفت: گویم در آن حالت که در ازل بود گفت: اگر گوید در ازل کجا بود چه گویی؟ گفت: گویم بدانجای که اکنون هست. نقل است که عبدالرحمن سلمی گفت: به نزدیک شیخ ابوعثمان بودم کسی از چاه آب می‌کشید آواز از چرخ می‌آمد می‌گفت: یا عبدالرحمن می‌دانی که این چرخ چه می‌گوید؟ گفتم: چه می‌گوید؟ گفت: الله الله.

در طبقات الصوفیه آمده است: ابن البرقی بیمار بود. شربتی آب فرا او دادند، نخورد و گفت: در مملکت حادثهٔ افتاده تا بجای نیارم نیاشامم. سیزده روز چیزی نخورد تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتاده‌اند و خلق بکشتند و رکن حجر اسود بشکستند، پس بخورد. بوعلی کاتب این را به بوعثمان مغربی بگفت، بوعثمان گفت: در این بس کاری نیست. گفت: اگر کاری نیست تو بگو که امروز در مکه چیست؟ گفت: امروز در مکه میغ است که همه مکه در زیر میغ است و جنگ است میان بکریان و طلحیان. مقدمهٔ طلحیان مردی است و راسپ سیاه و دستار سرخ. آن بنوشتند و بر رسیدند، راستِ آن روز همچنان بود که وی گفته بود.

ابوعثمان می‌گفت: هرکه خلوت بر صحبت اختیار کند باید که از یاد کردن همه چیزها خالی بود مگر از یاد کردن خدای تعالی و از همه ارادت‌ها خالی بود مگر از رضای خدای تعالی و از مطالبت نفس خالی بود به جمله اسباب که اگر بدین صفت نباشد، خلوت او را هلاک و بلا بود. در طبقات الصوفیه آمده است که ابوعثمان می‌گفت: آن روز که من از دنیا روم، فرشتگان خاک بپاشند. هنگامی که وفات یافت، در تشییع جنازه‌اش، مردم از شدت گرد و خاک یکدیگر را نمی‌دیدند.

از ابوعثمان به عنوان شیخ القوم و یکی از ستون‌های معرفت صوفیانه یاد کرده‌اند. در رساله قشیریه نقل شده که او با نگاهی کوتاه، حال باطنی افراد را درمی‌یافت و پیش از آنکه چیزی بگویند، مسئله آن‌ها را طرح یا پاسخ می‌داد. شاگردانش آورده‌اند که در سختی‌ها و بلاها از او می‌خواستند دعا کند و بارها گشایش حاصل می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: ابوعثمان مغربى در مکه، سید‌الوقت و یگانه مشایخ بود.

هجویرى می‌گوید: سیف سیاست و آفتاب سعادت بود و اندر فنون علم، حظّى وافر داشت و صاحب ریاضت و سیاست بود.

قشیرى می‌گوید: اوصاف بزرگى و جلالت او در هیچ‌یک از پیشینیانش‏ نبوده است‏. او از پیشوایان صادق در مسیر توحید بود.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: ابوعثمان در شدت ورع و صدق بی‌نظیر بود و توکل او مثل کسانی بود که از عالم اسباب بریده‌اند.

 

عروج ملکوتی

عطار عمر او را ۱۳۰ سال نوشته است. وی در سال ۳۷۳ قمری در نیشابور درگذشت و در کنار مقبره ابوعثمان حیری به خاک سپرده شد و بنا بر وصیت او، شاگردش ابوبکر ابن فورک بر جنازه‌اش نماز گزارد.

به نام آفریننده عشق

 

ابوعبدالرحمان‌ عبدالله‌ بن‌ مبارک‌ حنظلی‌ مروزی (۱۱۸ – ۱۸۱ قمری)، معروف به عبدالله مبارک، از عرفا، فقها و اصحاب‌ حدیث‌ بود.

 

ویژگی ها

از اوایل‌ زندگی‌ عبدالله مبارک‌ اطلاع‌ کافی‌ در دست‌ نیست‌. تنها در برخی‌ از منابع‌ داستان‌هایی‌ آمده‌ است‌ حاکی‌ از اینکه‌ در جوانی‌ روزگار خود را به‌ عشق‌‌‌بازی و خوش‌گذرانی‌ سپری می‌کرد، اما به‌ زودی توبه‌ کرد و روی به‌ علم‌ و عبادت‌ آورد. ابن‌ مبارک‌ بسیاری از شیوخ‌ چون‌ هشام‌ بن‌ عروه‌، ابان‌ بن‌ تغلب‌، سلیمان‌ اعمش‌، حماد بن‌ زید، عبدالله‌ بن‌ لهیعه‌، عبدالرحمان‌ اوزاعی‌، عبدالملک‌ بن‌ جریح‌ و ابوبکر بن‌ عیاش‌ را دیده‌ و از آنان‌ استماع‌ کرده‌ است‌. وی همچنین‌ در زمره نخستین‌ شاگردان‌ ابوحنیفه‌ به‌ شمار می‌رود. ابن‌ مبارک‌ هر چند مجلس‌ درس‌ او را دوست‌ می‌داشت‌ و وی را به‌ قولی‌ «افقه‌» مردم‌ می‌دانست، با این‌ حال‌ پیروی ابوحنیفه‌ نمی‌کرد و خود در مسائل‌ فقهی‌، نظر اجتهادی داشت‌. وی نزد مالک‌ نیز فقه‌ آموخته‌ و کتاب‌ الموطَأ او را از خودش‌ روایت‌ کرده‌ است‌. از دیگر مشایخ‌ ابن‌ مبارک‌ در فقه‌، سفیان‌ ثوری است‌ که‌ حق‌ او در پرورش‌ وی به‌ قول‌ خودش‌، چونان‌ حقی‌ است‌ که‌ ابوحنیفه‌ بر او داشته‌ است‌.

بارزترین‌ نکته‌ای که‌ درباره ابن‌ مبارک‌ گفتنی‌ است‌، پرداختن‌ وی به‌ حدیث‌ است‌، تا جایی‌ که‌ می‌گفت‌: «اگر می‌دانستم‌ که‌ نماز افضل‌ از حدیث‌ است‌، حدیث‌ نمی‌گفتم‌» و چنانکه‌ از زبان‌ خودش‌ نقل‌ شده‌ است، وی از چهار هزار شیخ‌، حدیث‌ شنیده‌ و از هزار تن‌ از آنان‌ روایت‌ کرده‌ است‌ و به‌ این‌ اعتبار، او را «کثیر الحدیث‌» دانسته‌اند. ابن‌ مبارک‌ در فقه‌ نیز از شهرتی‌ سزاوار برخوردار شد و اقوال‌ یا نقلیات‌ فقهی‌ او در منابع‌ مورد توجه‌ قرار گرفت. اهمیت‌ دادن‌ به‌ جهاد نیز موضع‌ سیاسی‌ – دینی‌ ابن‌ مبارک‌ را می‌نمایاند. او که‌ به‌ «فخرالمجاهدین‌» شهرت‌ داشت‌، در سخت‌ترین‌ لحظه‌ها از جهاد استقبال‌ می‌کرد. پیشینیان‌ و متأخران‌، افزون‌ بر ستایش‌ مقام‌ علمی‌ ابن‌ مبارک‌، وی را با اوصافی‌ چون‌ زاهد، پارسا، عابد و سخی‌ ستوده‌ و حتی‌ او را با صحابه پیامبر (ص‌) مقایسه‌ کرده‌اند. در برخی نقل‌ها آمده است که دعای عبدالله مبارک نزد مردم بسیار مؤثر دانسته می‌شد و اهل زمانه برای دعا و طلب برکت به او رجوع می‌کردند. یحیی بن معین، که از بزرگ‌ترین ناقدان حدیث بود، او را بسیار توثیق کرده و از بزرگی علمی‌اش یاد کرده است.

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: روزی عبدالله می‌آمد، سفیان ثوری گفت: تعال یا رجل المشرق، فضیل حاضر بود و گفت: والمغرب و ما بینهما. و کسی را که فضیل نهد، ستایش او چون توان کرد؟ ابتدای توبه او آن بود که بر کنیزکی فتنه شد. شبی در زمستان در زیر دیوار خانه معشوق تا بامداد بایستاد در حالی که همهٔ شب برف می‌بارید. چون بانگ نماز گفتند، پنداشت که بانگ خفتن است. چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام در نماز سورتی درازتر خواند، دیوانه گردی. در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه‌ای رسید که مادرش روزی در باغ شد و او را دید خفته در سایه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می‌راند.

نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد، چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست. گفتند: چرا می‌گریی؟ گفت: آن بیچاره برفت اما آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد. نقل است که روزی می گذشت. نابینایی را گفتند که عبدالله مبارک می‌آید، هرچه می‌باید بخواه. نابینا گفت: توقف کن یا عبدالله! عبدالله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد. عبدالله سر در پیش انداخت و دعا کرد. در حال بینا شد. نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می‌آمد. روزی بیرون آمد و گفت: دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند: سهل من، سهل من! چرا ایشان را ادب نکنی؟ عبدالله با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید. در حال سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند. پس گفتند: یا شیخ! تو را چون معلوم شد؟ گفت: آن حوران خلد بودند که او را می‌خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.

نقل است که پیش او حدیث غیبت می‌رفت. گفت: اگر من غیبت کنم مادر و پدر خود را غیبت کنم که ایشان به احسان من اولی ترند. نقل است که روزی جوانی بیامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگریست. و گفت گناهی کرده‌ام، از شرم نمی‌توانم گفت: عبدالله گفت: بگو تا چه کرده‌ای؟ گفت: زنا کرده‌ام. گفت: ترسیدم که مگر غیبت کرده‌ای! عبدالله در وقت مرگ، چشم‌ها باز کرد و می‌خندید و می‌گفت: لمثل هذا فلیعمل العاملون. نقل است که سفیان ثوری را به خواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟ گفت: رحمت کرد. گفتند: حال عبدالله مبارک چیست؟ گفت: او از آن جمله است که روزی دوبار به حضرت می‌رود.

 

از منظر فرهیختگان

احمد بن حنبل می‌گوید: در زمان عبدالله بن مبارک، مانند او کسی نبود.

ابن حجر عسقلانی می‌گوید: او از بزرگان موثق و نامدار اسلام است.

سفیان ثوری می‌گوید: او از بزرگان و اهل فضل است و جایگاه علمی و اخلاقی او بسیار بلند است.

 

عروج ملکوتی

عبدالله مبارک‌ در سال ۱۸۱ قمری، آنگاه‌ که‌ از جهاد برمی‌گشت‌ در شهر هیت‌ (کشور عراق) درگذشت. ‌او را در همانجا به‌ خاک‌ سپردند و مردم‌ به‌ تربت‌ او تبرک‌ می‌جستند.

به نام آفریننده عشق

 

ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی (۱۴۴ – ۲۴۰ قمری)، معروف به احمد خضرویه، از مشایخ متصوفه خراسان و از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه، آن متصرف طریقت، آن متوکل به حقیقت، آن صاحب فتوت شیخی، احمد خضرویه بلخی رحمة الله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب می‌رفتند و بر هوا می‌پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابوتراب صحبت داشته بود و ابوحفص حداد را دیده بود.

نقل است است: دزدی در خانه او آمد و بسیار بگشت اما هیچ نیافت؛ خواست که نومید بازگردد. احمد گفت: ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهیدست از خانه ما بازنگردی. برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد. شیخ گفت: بگیر این جزای یک شبه نماز توست. دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم، یک شب از برای خدا کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدا بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت: احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین، آن گردون را فرشتگان می‌کشیدند در هوا. گفتم شیخا بدین منزلت به کجا می‌پری؟ گفت به زیارت دوستی. گفتم تو را با چنین مقامی به زیارت کسی می‌باید رفت؟ گفت اگر من نروم او بیاید؛ درجه زائران او را بود نه مرا.

در تذکرة الاولیاء آمده است: روزی آتشی عظیم در بازار بلخ افتاد. مردم هراسان نزد ابوحامد رفتند. او گفت: «اگر در میان شما یک نفر با دلِ پاک هست، خدا آتش را خاموش کند.» هنوز سخن تمام نشده بود که آتش فرو نشست. این رخداد را یکی از بارزترین کرامات او دانسته‌اند. بسیاری از شاگردانش نقل کرده‌اند که خضرویه با دیدن چهرهٔ یک شخص، از حال درونی او خبر می‌داد. گفته‌اند: «فراست او چون آینه بود؛ آنچه در دل داشتی، او بی‌آنکه بپرسی‌ات، می‌گفت.»

نقل است: یک‌ بار در خانقاهی می‌آمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ. به وظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه به باطن با او انکار کردند و با شیخ خود می‌گفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد به سرچاه آمد و دلوش در چاه افتاد و او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت: فاتحه‌ای بخوان تا دلو از چاه برآید. شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ احمد گفت: اگر تو نمی‌خوانی اجازه ده تا من بخوانم. شیخ اجازه داد. احمد فاتحه بخواند و دلو به سر چاه آمد. شیخ چون آن بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد؟ گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم.

نقل است: وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد، شیخ هفتاد شمع برافروخت. درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی‌آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر غیر خدا برافروخته‌ام تو آن را بازنشان. آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می‌ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست خاموش کند. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی. می‌رفتند تا به در کلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند، اصحاب او را مهتر گفت: درآیید. ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور! گفت: دوستان با دشمنان نخورند. گفت: اسلام عرضه کن. پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد! از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.

در منابع آمده که کسی هدیه‌ای گران‌بها نزد او آورد. ابوحامد گفت: «ما را با آنچه ما را از حق بازدارد، کاری نیست.» گفته‌اند همان دم هدیه از دست مرد افتاد و شکست؛ و مردم آن را علامتی از نفوذ کلام معنوی او دانستند. در حکایات نیشابور آمده است که خضرویه حتی برای یک روز قوت و توشهٔ خود را ذخیره نمی‌کرد. می‌گفت: «توکل آن است که جز خدا را نادیده بگیری.» نقل است هر بار که غذایی نداشت، در همان روز کسی برای او طعام می‌آورد. نقل است: مردی نزد او آمد تا حاجتی بگوید. احمد پیش از سخن او گفت: «آنچه در دل داری، روا شد.» و همان روز حاجت مرد برآورده شد. همچنین درباره شاگردی که نیت پنهانی داشت و نزد او آمد، گفت: «این نیت چون خار در جان توست.» و شاگرد با گریه اعتراف کرد. گاهی در سفر، از رخدادهایی که هنوز واقع نشده بود خبر می‌داد.

چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بود و در نزع افتاد. غریمانش به یک‌ بار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می‌بری و گرو ایشان جای من است و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می‌ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان. در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند. همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. از ابوحفص حداد پرسیدند: از این طایفه، که را دیدی؟ وی گفت: هیچ کس را ندیدم بلند‌همت‌تر و صادق احوال‌تر از احمد خضرویه. اگر احمد نبودی، فتوت و مروت پیدا نگشتی.

 

از منظر فرهیختگان

عطار نیشابوری می‌گوید: ابوحامد خضرویه، پاک‌دلی بود که از دنیا جز نامی ندانست. صفایش همچون آب زلال بود و توکلش چون کوه استوار. او را در صدق و ورع، نظیر نبود.

ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: در خراسان، دلِ کمتر کسی چون دلِ ابوحامد روشن بود. نظر او، دل‌های مرده را زنده می‌کرد.

هجویری می‌گوید: سرهنگ جوانمردان و آفتاب خراسان ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی به علو حال و شرف وقت مخصوص بود و اندر زمانه خود، مقتدای قوم و پسندیده خاص و عام بود.

بایزید بسطامی می‌گوید: استاد ما احمد (خضرویه) است.

ابو حفص حدّاد نیشابوری (استاد او) می‌گوید: احمد خضرویه، شاگردی بود که در توکل از استاد پیشی گرفت. هرچه می‌دانم از صدق و صفا، از او آموختم.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: صاحب کرامت و صاحب حال بود. ورع او مثال نداشت و در مکاشفه صادق بود.

 

عروج ملکوتی

خضرویه در سال ۲۴۰ قمری در زمان متوکل در سن نود و پنج سالگی در زادگاه خود (بلخ) وفات یافت.

 

به نام آفریننده عشق

 

محمدهادی تألهی همدانی (۱۳۲۱ – ۱۴۱۷ قمری)، فقیه، عارف و از اساتید معاصر حوزه علمیه همدان بود.

 

ویژگی ها

وی در شب جمعه پنجم شوال سال ۱۳۲۱ قمری (۱۲۷۹ شمسی) در خانواده‌ای روحانی در همدان متولد شد. پدرش مرحوم آیت‌ الله شیخ مرتضی تألهی، از بزرگان عصر خود به شمار می‌رفت. ایشان در تقوا، فقاهت، حکمت، فلسفه و عرفان صاحب‌نظر بود. اجداد محمدهادی، همگی از اهل فضل و کمال و متوطن در همدان بودند. آیت‌ الله تألهی همدانی، به علت اینکه تنها فرزند ذکور خانواده بود، بعد از وفات پدر بزرگوارش، سرپرستی خانواده را بر عهده گرفت؛ لذا نتوانست به خارج از همدان و به مراکز علمی آنجا عزیمت نماید. بنابراین کلیه تحصیلاتش را در همدان گذراند.

تألهی همدانی، مقدمات و سطح دروس حوزه را نزد پدر و عموی خود گذراند و سپس سال‌های متمادی به تحصیل و تدریس در مدرسه زنگنه همدان مشغول شد. علاوه بر این، از بزرگانی که در گوشه و کنار شهر می‌زیستند بهره گرفت. از مهم‌ترین اساتیدش، مرحوم آیت‌ الله حاج میرزا علی‌آقا خلخالی بود که از علما و بزرگان نجف اشرف و مورد تأیید آیات عظام، اصفهانی و نائینی به شمار می‌رفت. محمدهادی از آیت الله خلخالی بهره‌های فراوانی برده و با وی مأنوس بود و در بیشتر اوقات در نماز جماعت ایشان حاضر می‌شد. ایشان همچنین از مرحوم آیت‌الله حاج سید علی نجفی که از شاگردان مبرز آخوند ملا حسینقلی همدانی بودند، استفاده نمود. او در مسیر سیر و سلوک، سال‌ها نزد آیت‌ الله شیخ علی گنبدی کسب فیض کرد.

آیت‌الله تألهی، مراتب علم و تقوا را چنان با شوق و شتاب طی کرد که مورد تجلیل عالمان ربانی و پویندگان مسیر حقیقت قرار گرفت، تا آنجا که از آیات عظام محمدحسین نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی و عبدالهادی حسینی شیرازی اجازاتی دریافت نمود. آیت الله حسن زاده آملی برای شرکت در همایش بزرگداشت مرحوم آیت الحق ملا حسینقلی همدانی، به همدان آمده بودند. حال آیت الله تألهی مساعد نبود؛ اما با وجود کسالت این دیدار را پذيرفتند. علامه حسن زاده آملی ابتدا عرض کردند: آقا از بزرگان و اساتیدتان بفرمایید و بعد درخواست نصیحت کردند. ایشان فرمودند: زیره به کرمان بردن است.

بالاخره قبول کردند. کمی از اساتیدشان آیت الله شیخ مرتضی تألهی، آیت الله میرزا علی آقا خلخالی و آیت الله سید علی عرب فرمودند. سپس کمی درباره «ذکر» سخن گفتند و اینکه انسان دائما باید ذاكر باشد و باید عالم را محضر حق تعالی ببیند و پیرامون این موضوع مطالبی را بیان فرمودند. در بین سخنان ایشان، آیت الله حسن زاده می‌فرمودند: آمنتُ… آمنتُ… .

آیت الله حسن زاده بسیار به وجد آمده بودند و گویی شوق، وجودشان را فراگرفته بود. دستان آیت الله تألهی را در دست گرفته بودند و نوازش می‌کردند و می‌فرمودند: آقاجان! شما از اوتاد هستید، شما به مقام عندیت رسیده‌اید. برکت‌ها به (خاطر) وجود شما به ما می‌رسد. وقتی برای پذیرایی میوه و چای آوردند، علامه حسن زاده دو میوه برداشتند و فرمودند این‌ها را برای تبرک با خود می‌برم. آیت الله تألهی با اینکه کسالت داشتند و پله‌های خانه زیاد بود، ولی آن همه پله را پایین آمدند و تا درب خروجی منزل، آیت الله حسن زاده را بدرقه فرمودند. بعد از این دیدار، به همراه آیت الله حسن زاده به دیدار یکی دیگر از بزرگان و مشاهیر عرفان همدان رفتیم. وقتی از منزل ایشان بیرون آمدیم به آیت الله تألهی اشاره کردند و سه بار فرمودند: آن شیخ… آن شیخ … آن شيخ.

محمد حسن معزی تهرانی می‌گوید: روزی به همراه آیت الله معزی تهرانی برای دیدن ایشان از قم به همدان آمدیم. اولین ملاقات این دو عارف وارسته با یکدیگر بود. در همان جلسه اول حدود دو ساعت با هم در خلوت گفتگو کردند. بعد از دیدار، دیدم قبای آیت الله معزی از گریه خیس شده بود. بعد فرمودند: چرا ما دیر به ایشان رسیدیم؟ پس از این دیدار، گفتم: بیایید به مقبره بوعلی سینا برویم. گفتند: بوعلی را دیدم. گفتم: به مقبره باباطاهر برویم. گفتند: او را هم دیدم. بعد فرمودند: همه را در ایشان دیدم.

آیت الله انصاریان می‌گوید: همان سال، بنده برای بازدید به منزل ایشان رفتم و نمی‌دانستم در چه منزلی زندگی می‌کنند. وارد شدم و دیدم منزلی است که از همه زر و زیورهای دنیا خالی است. فقط یک فرش معمولی پهن بود و در و دیوار آجری و رنگ پریده و اتاق هایی با تیر چوبی و خانه‌ای محقر بود. من همان‌جا گفتم: اگر کسی ایشان را ببیند، کاملا طبق روایاتی است که برای ما از زندگی حضرت مسیح بیان شده است، انسان یاد زندگی عیسی بن مريم (ع) می‌افتد.

نقل است: خانمی از اهالی روستای علی آباد همدان، برادر زاده جوانی داشت که معتاد شده بود. شدت اعتیاد این جوان آنقدر زیاد بود که نه توانی در جسم داشت، نه صحتی در مزاج و نه قدرتی برای کار. با سر و روی آلوده در روستا پرسه می‌زد. این خانم از دیدن وضعیت برادرزاده جوانش خیلی نگران و ناراحت بود. تصمیم می‌گیرد او را محضر آیت الله تالهی در همدان ببرد. وی نقل می‌کرد: با برادرزاده‌ام وارد منزل آیت الله شدیم. عرض کردم: آقا این جوان را آورده‌ام، بلکه شما آدمش کنید. آیت الله لبخندی زدند و فرمودند: بگو بیاید نزدیک من بنشیند. جوان کنار ایشان نشست و آیت‌ الله لب مبارک را نزدیک گوش او بردند و چند جمله دم گوش او صحبت کردند. سپس با لبخندی پر از مهربانی رو به من کرده و فرمودند: آدم شد. آن جوان نیز بعد از آن اتفاق ذره‌ای از اعتیاد در بدنش نماند و به کلی تغییر کرده و انسان دیگری شد.

در دوران جنگ تحمیلی، رزمندگان پیش از اعزام به جبهه، برای شنیدن موعظه و کسب آمادگی معنوی خدمت ایشان می‌رسیدند. روزی با تعدادی از رزمندگان خدمت ایشان رسیدیم. هنگام خداحافظی معظم له فرمودند: خوشا به سعادت شما؛ بعد در بین جمعیت به سمت یکی از بسیجی‌ها رفتند و دست برشانه او گذاشتند و فرمودند: «شما مسافرید؛ به مقصد که رسیدید، سلام ما را هم به اهل مقصد برسانید.» بعدها از بین آن رزمندگان، همان فرد به شهادت رسید. آقای دریایی نقل می‌کند: روزی در منزل نوه آیت الله حسین فاضل نشسته بودیم. ناگهان آیت الله تألهی از جا برخاستند و فرمودند: الآن زلزله می‌شود. بعد از دقایقی زلزله رخ داد. ایشان فقط می‌گفتند: لاحول و لا قوة الا بالله.

یکی از طلاب می‌گوید: روزی با عجله سمت منزل ایشان حرکت کردم که به موقع به درس برسم. ماشین را جایی پارک کردم که مناسب نبود و هزار تومان جریمه شدم. خدمت آقا رسیدم. ایشان فرمودند: در جیب من ۱۵۰۰ تومان است. هزار تومان ر برای خودت پردان ۵۰۰ تومان‌ هم به فلانی بده. نقل است: مرحوم آقا در حیات منزل، مرغ و خروس نگهداری می‌کردند. یک روز یکی از مرغ‌ها مریض شد. آقا که طاقت ناراحتی و رنج کشیدن حتی حیوانات را هم نداشتند، چند دانه انار به آن مرغ دادند و آن مرغ هم خوب شد.

شخصی می‌گوید: روزی به منزل آیت الله تألهی رفتم. به من انگور تعارف کردند. انگور برای من ضرر داشت و سال‌ها بود که انگور نمی خوردم؛ از طرفی هم نمی خواستم از امر ایشان سرپیچی کنم. عرض کردم: آقا انگور نمی خورم. فرمودند: این بار را بخورید. به احترام ایشان انگور را برداشتم و خوردم. از آن به بعد ضرر انگور از من برداشته شده و دیگر ضرری برای من ندارد. تألهی همدانی می‌گوید: نوجوان که بودم، مادرم مرا برای نماز شب بیدار کرد و گفت: وقت نماز شب است، برخیز. برخاستم دیدم بانویی در حالیکه چادر سفیدی بر سر داشت از روی دیوار منزل عبور کرد. صدا زدم: مادر کجا؟ مادر سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: هادی خواب دیده‌ای؟ ناگهان برگشتم ببینم آن بانوی سفید پوش کیست؟ دیدم به سمت آسمان رفت.

مردم محله جولان (محل سکونت آقا در همدان) در زمان بمباران‌های جنگ تحمیلی بر این اعتقاد بودند که تا آقا در این محله هستند، آسیبی به این محله نمی‌رسد و جالب اينکه علی رغم بمباران‌های متعدد همدان، اين محله هیچ آسیبی ندید. فرزند ایشان می گوید: پدرم خواییده بود ولی از داخل اتاق صدای نماز به گوش می‌رسید. دقت کردم، حمد و سوره و اذکار رکوع و سجود همه را به جا آورد. یک نماز تمام و کمال را در خواب می‌خواند. نماز ملکه روح او شده بود. محمد علی عراقچی به کسانی که برای شنیدن نصیحت و موعظه خدمت ایشان رسیده بودند فرموده بود: «با بودن آقای تألهی نباید سراغ امثال ما بیایید. ما جامانده های کاروان تألهی هستیم. اوست که به وصال و لقا رسیده است.»

 

از منظر فرهیختگان

آیت‌الله بهجت می‌گوید: ایشان مایه برکت برای این شهر (همدان) است. قدر ایشان را آیندگان خواهند دانست.

محمدصادق حسینی طهرانی می‌گوید: مرحوم علامه والد (علامه محمدحسین حسینی طهرانی) همواره می‌فرمودند که مرحوم حضرت آیت‌ الله انصارى می‌فرمودند: در همدان دو نفر بى‌هوا هستند، یکى آیت‌الله حاج سید مصطفى هاشمى و دیگرى آیت‌ الله تألهى و آیت‌ الله تألهى بى‌هواترند و وقتى رفقاى همدان از ایشان پرسیده بودند که در غیاب شما در نماز چه کسى شرکت کنیم، فرموده بودند در نماز یکى از این دو نفر.

علامه طهرانی می‌گوید: ایشان یک کوه نور است.

ملاعلی معصومی همدانی می‌گوید: ایشان سلمان زمان هستند. گاهی بلا به همدان نزدیک می شود، ولی به احترام حاج شیخ هادی از شهر دور می‌شود.

آیت الله انصاری همدانی می‌گوید: «نماز خواندن پشت سر ایشان لیاقت می خواهد.» آیت الله تألهی نیز فرموده بودند: «من و آقای انصاری یک روح بودیم در دو بدن.»

محمدتقی انصاری همدانی می‌گوید: قبل از اینکه علامه حسن زاده آملی برای شرکت در کنگره بزرگداشت مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی به همدان بروند، با ایشان تماس گرفتم و خدمتشان گفتم اگر همدان بروید و به دیدن آیت الله تالهی نروید مثل این است که به مشهد برويد و حرم نروید. ایشان فرمودند: عجب! و خیلی تعجب کردند. روز ملاقات با اینکه تا آن تاریخ ایشان را ملاقات نکرده بودند در همان دیدار اول خم می‌شوند تا پای ایشان را ببوسند اما ایشان نگذاشته بودند.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: هیهات که حوزه قم مثل ایشان تحویل بدهد، من فانی در تالهی شدم.

اسماعیل دولابی می‌گوید: من شاگرد کوره آجرپزی در تهران بودم؛ تعريف شيخ جواد انصاری را شنیدم و برای دیدن ایشان به همدان آمدم. دیدم اینها دوقلو هستند. صبح تا ظهر در جولان محضر آقای تألهی بودیم و ظهر تا شب محضر آقای انصاری.

 

آثار

  • حاشیه بر قواعد انصاری
  • شرحی بر مجموعه حاج ملاهادی سبزواری
  • رساله‌ای در معرفت نفس
  • رساله‌ای در برکات و مشتبهات قرآن مجید
  • رساله‌ای درباره حضرت مهدی (عج)
  • رساله‌ای در تعقیبات نماز

 

عروج ملکوتی

این فقیه عارف سرانجام در سال ۱۴۱۷ قمری برابر با ۱۳۷۵ شمسی در ۹۶ سالگی به علت کهولت سن، دار فانی را وداع گفت و در باغ بهشت همدان مدفون گردید.

 

به نام آفریننده عشق

 

ثابت بن دینار ثُمالی، مشهور به ابوحمزه ثمالی، (درگذشت ۱۵۰ قمری) راوی، محدّث و مفسر امامی قرن دوم و از اصحاب امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بود. ابوحمزه دعایی از امام سجاد (ع) نقل کرده است که در سحرهای ماه رمضان خوانده می‌شود و به دعای ابوحمزه ثمالی مشهور است.

 

ویژگی ها

سال تولد ابوحمزه ثمالی دقیقا معلوم نیست؛ اما با توجه به اینکه از زاذان کِنْدی (متوفی ۸۲ قمری) روایت نقل کرده است، باید پیش از سال ۸۲ قمری به دنیا آمده باشد. ابوحمزه در کوفه با زید بن علی مراوده داشته و شاهد دعوت و شهادت او در کوفه بود. سه فرزند ابوحمزه یعنی حمزه، نوح و منصور نیز در قیام زید بن علی کشته شدند.

یعقوبی، ابوحمزه را از فقهای کوفه شمرده است و کشی و نجاشی در باب منزلت والای وی روایاتی نقل کرده‌اند. دو روایت در ذم ابوحمزه نیز در رجال کشی آمده است که از دیدگاه خویی اشکالات سندی دارند. ابوحمزه، شیوخ و راویان بسیاری دارد. فضل بن شاذان از امام رضا (ع) روایت کرده است که ابوحمزه در زمان خود مانند سلمان در زمانش و در روایتی دیگر مانند لقمان در زمانش بوده است.

ابوحمزه از برخی امامان دعاهای متعددی آموخته است. شیخ طوسی در مصباح المجتهد، به نقل از ابوحمزه، دعایی از امام سجاد (ع) آورده است که در سحرهای ماه مبارک رمضان خوانده می شود و به دعای ابوحمزه ثمالی مشهور است و شرح هایی بر آن نوشته شده است. این دعای نسبتا طولانی مضامین اخلاقی و عرفانی والایی دارد و خواندن آن در بین شیعیان متداول است.

روزی ابوحمزه ثمالی از خانه بیرون آمد تا نزد امام سجاد (ع) برود. در وسط راه یکی از دوستانش را دید. دوستش گفت: خبر داری امروز صبح، ضمره از دنیا رفت؟ ابوحمزه می گوید: سریع رفتم ببینم چه شده است. وقتی رسیدم که جنازه‌اش را می‌خواستند به خاک بسپارند. گفتم بروم نزدیک‌تر. به بهانه اینکه می‌خواهم صورتش را به خاک بگذارم، داخل قبرش شدم. به خدای واحد قسم صدایش را شنیدم که به خودش می‌گفت: وای بر تو ای ضمره بدبخت! دیدی؟ به آنچه امام می‌گفت رسیدی؟ در آن حال من لرزیدم و نتوانستم کاری انجام دهم. زود از قبرش بیرون آمدم.کشّی از ابوحمزه نقل می‌کند که وی گفت: روزی دختر کوچکم به زمین خورد و دستش شکست. او را نزد شکسته بند بردم. به دستش نگاه کرد و گفت: شکسته است و باید فورا مداوا شود. هنگامی که مشغول به کارش شده در اثر درد شدیدی که بچه احساس می‌کرد، ناله و فریادش بلند بود. من دلم شکست و گریه کردم و برای دخترکم دعا کردم. ناگهان شکسته بند دست بچه را گرفته و بیرون آمد و با تعجب، هرچه به دست بچه نگاه می‌کرد اثری از شکستگی‌ نمی‌دید. آنگاه رو به من کرده و گفت: دست بچه‌ات هیچ نقصی ندارد و سالم است. من اين داستان را برای امام صادق علیه السلام نقل کردم‌. ایشان فرمود: «دعای تو با رضایت حق تعالی همراه شد و در کمتر از چشم به هم زدن دعایت مستجاب شد.»امام رضا علیه‌ السلام می‌فرماید: ابوحمزه ثمالى در روزگار خود مانند لقمان حکیم بود. امام سجاد (ع) نیز ابوحمزه را در سحرهای ماه رمضان به خلوت خود راه می‌داد؛ جایی که اسرار دعا و مناجات تعلیم می‌شد. علامه مجلسی در بحارالانوار، دعای ابوحمزه را از عالی‌ترین متون سلوکی شیعه می‌داند. مقام ابوحمزه را در نقل معارف باطنی، ممتاز می‌شمارد.

 

آثار

نجاشی از آثار ابوحمزه به تفسیر القرآن، کتاب النوادر و رسالة الحقوق عن علی بن الحسین (ع) اشاره کرده است. برخی معتقدند ابوحمزه ثمالی نخستین دانشمند شیعی است که کتاب تفسیر قرآن را نگاشته است. متن تفسیر ابوحمزه تا قرن ششم باقی بوده است. طبرسی در مجمع البیان و ابن‌ شهرآشوب در مناقب آل ابی‌طالب از این تفسیر، روایاتی نقل کرده‌اند. در تفسیر ابوحمزه، بر خلاف تفاسیر مأثور دیگر، احادیث مرسل کم‌تری دیده می‌شود. ابوحمزه به اسباب نزول توجه داشته و ضمن توجه به فضائل اهل بیت (ع)، از شیوه تفسیر قرآن به قرآن استفاده کرده و به اجتهاد، قرائت، لغت، نحو و نقل آرای مختلف در معنای آیات اهتمام ویژه داشته است.

 

عروج ملکوتی

سال وفات ابوحمزه ۱۵۰ قمری ذکر شده است، اما به دلیل روایت حسن بن محبوب از او، تاریخ وفاتش باید بعد از ۱۵۰ قمری باشد.

به نام آفریننده عشق

 

هادی سبزواری (۱۲۱۲ – ۱۲۸۹ قمری) حکیم، عارف و شاعر شیعه عصر قاجار و بزرگ‌ترین فیلسوف قرن سیزدهم است‌‌.

 

ویژگی ها

وی در سال ۱۲۱۲ قمری در شهر سبزوار و در خانه حاج میرزا مهدی، یکی از انسان‌های وارسته و مؤمن سبزوار، پا به عرصه وجود گذاشت و هادی نام گرفت. او هشت سال داشت که به جمع محصلان علوم مقدماتی پیوست و در اوان نوجوانی ادبیات عرب (صرف و نحو) را فرا گرفت و دیری نگذشت که به جلسات درس‌های بالاتر راه یافت. وی هر چند در ده سالگی پدرش را از دست داد، اما توانست به کمک یکی از اقوام خویش، راه‌های سخت آینده را هموار سازد. پسر عمه‌اش، حاج ملا حسین سبزواری که خود اهل فضیلت و دانش بود، در ادامه تحصیل، وی را یاری کرد و با کمک او راهی حوزه علمیه مشهد شد و ده سال در کنار بارگاه امام رضا (ع) به تحصیل پرداخت.

حضور ملا هادی در حوزه اصفهان از روزی آغاز شد که وی در سفر حج از راه اصفهان گذر می‌کرد و چون هنوز موسم حج نبود، مدتی در این شهر اقامت گزید. در حوزه پر رونق اصفهان آن زمان، استادانی چون شیخ محمد تقی رازی، محمد ابراهیم کلباسی و ملا اسماعیل کوشکی، محفل درس و بحث علمی داشتند. ملا هادی که هنوز تا موسم حج فرصت داشت، لحظاتش را مغتنم شمرده و در درس بزرگان شرکت جست. او چند وقتی به درس آیت الله کوشکی رفت و احساس کرد این درس برایش چون گمشده گران‌قیمتی بوده که اکنون به آن دست یافته است. بیان شیوا و عمق معلومات استاد، وی را هر روز شیفته‌تر می‌نمود. از همین رو تصمیم گرفت سفر حج خود را به سفر در سلوک دانش و معارف تبدیل کند و در اصفهان ماندگار شود. سفر ملا هادی به هشت سال اقامت در اصفهان انجامید و در این مدت، خود را به زیور دانش و معارف آراست و به برکت بزرگان آن سامان، در علم و حکمت، افق‌های جدیدی در راهش گشوده گردید. ملا هادی در سال ۱۲۴۲ به مشهد بازگشت و پنج سال در مدرسه حاج حسن مشغول تدریس شد.

حکیم با همه وجود شخصیت علمی خویش،  روح بلندی داشت و زندگی را تنها از دریچه حکمت و فلسفه نمی‌گریست؛ به گونه‌ای که گاهی هم صحبتی با فقرا و همنشینی با طبقات دیگر جامعه را مغتنم می‌شمرد. زاهدانه می‌زیست و به اشراف و حتی شخص شاه نیز بی‌توجه بود. نقل می‌کنند که روزی ناصرالدین شاه در سبزوار به خانه وی آمد و او با غذای ساده خود از شاه پذیرایی کرد و در مقابل اصرار شاه، هیچ چیز از وی قبول ننمود. وی باغ انگوری داشت که با دسترنج خود، از آن محصول بر‌می‌داشت و همه ساله به هنگام فصل برداشت، ابتدا سهمی را بین نیازمندان تقسیم می‌کرد و سپس دوستان خویش را به همراه طلاب علوم دینی به آنجا دعوت می‌نمود تا حاصل دسترنج خود را با دیگران مصرف کند. وی خود در دوران زندگی کار می‌کرد و بسیار اشتیاق داشت که از دسترنج خود استفاده کند. وی از بیت‌المال، هیچ ارتزاق نمی‌کرد و در تمام مدت عمر خود، در یک خانه بسیار ساده زیست.

دارایی حکیم منحصر به یک جفت گاو و یک باغچه بود. او هر آنچه را که مورد نیاز بود، با دسترنج خود به دست می‌آورد و نان سالیانه خود را با زراعتی که خود آن را به عهده داشت مهیا می‌کرد. گفته‌اند: ملا هادی یک روز از قنات عمید آباد و یک شبانه روز از قنات قصبه را مالک بود و خودش با استفاده از این دو آب به کشت گندم و پنبه و سایر مایحتاج زندگی اقدام می‌کرد و سالانه سی خروار غله و ده بار پنبه از زمین خویش، برداشت می‌کرد و از باغی که در بیرون شهر واقع بود، سالانه چهل تومان سود به دست می‌آورد. قسمتی از مجموع این درآمدها را برای امرار معاش خویش و باقی‌مانده را بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌نمود.

عروس ملا هادی نقل می‌کند: سالی در روز عید غدیر، دور هم جمع بودیم که ملا هادی فرمود: می‌گویند هر کس در روز غدیر، جامه نو بپوشد، بدنش بر آتش حرام خواهد شد ولی افسوس که ما پیراهن نو مهیا نکردیم. آنگاه ایشان وارد اتاق خودشان شده و پیراهنی نو از جنس کرباس را روی میز مشاهده می‌کنند و می‌گویند: الحمد لله پیراهن نو هم رسید. نقل است: شیخ عبدالنبی نوری سفری به مشهد داشت. به نزدیکی سبزوار که می‌رسد راه را گم می‌کند و به زحمت راه را پیدا کرده و با راهنمایی دو نفر نزد هادی سبزواری می‌رسد. ملا هادی به او می‌گوید: شما در این سفر به زحمت افتادید و با راهنمایی دو نفر مرا پیدا کردید. عبد النبی نوری با خود گفت: شاید همان دو نفر این واقعه را برای ایشان تعریف کرده باشند. آنگاه ملا هادی فرمود: بی‌خود علم خود را هدر مکن؛ کیمیا علم است؟ فقه آل محمد تحصیل کنید که بهترین کیمیا خواهد بود. عبدالنبی که دنبال علم کیمیا بود، متوجه می‌شود که هر دو گفته، از کرامات ملا هادی بوده است.

ملا هادی در جوانی در اصفهان مشغول تحصیل بود. اهالی آنجا، هنگام صبح می‌بینند که جوهایی که پیش هر اسبی ریخته‌اند، دست نخورده باقی مانده و خیال می‌کنند اسب‌ها ناخوش شده‌اند. خبر به حسام السلطنه می‌رسد. پس از تحقیق، معلوم می‌شود جو‌ها از ملا هادی بوده و می‌گویند این از کرامات اوست. نقل است: روزی طلاب به آخوند خراسانی که در آن دوران، طلبه‌ای جوان بود، برای شرکت در دروس ملا هادی سبزواری انتقاد می‌کردند که ملا هادی در پاسخ آن‌ها می‌فرماید: این جوانی را که به دیده حقارت در او می‌نگرید، روزی به پایگاهی از علم خواهد رسید که هزاران نفر از دریای علم او بهره‌مند می‌شوند و تربیت می‌گردند‌‌. این شخص به جایی خواهد رسید که به حکم او، پادشاهی از سلطنت خلع می‌شود. در این هنگام حاضرین با اعجاب برمی‌گردند تا آخوند را مشاهده کنند اما دیدند که طلبه جوان رفته است و دیگر هیچ وقت آخوند به آنجا بازنگشت. در برخی نقل‌ها آمده است که ملا هادی از حالات درونی شاگردان آگاه می‌شد و پیش از طرح پرسش، پاسخ مناسب را بیان می‌کرد. آقا بزرگ تهرانی از هادی سبزواری به عنوان حکیمی بزرگ و صاحب تألیفات مهم یاد می‌کند و جایگاه علمی او را در فلسفه اسلامی ممتاز می‌داند.

نقل است: داماد حاجی دختر فلجی داشت و پزشکان از معالجه وی عاجز بودند. این دختر مفلوج، شبی در خواب، حاج ملا هادی را می‌بیند که به او می‌گوید: برخیز و راه برو. هنگامی که دختر مفلوج از خواب برخاست، همگی مشاهده کردند که دختر دارد راه می‌رود و شفا پیدا کرده است. سید عبدالله سجادی نقل کرده است: من ده ساله بودم که روزی پدرم به من دستور داد که بروم قند بگیرم. در بین راه پول از دستم افتاد و هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. شروع کردم به گریه کردن، چرا که با خود فکر کرده بودم که اگر به خانه بروم،  جواب پدر را چه بگویم. در همین فکر بودم که دیدم ملا هادی، عبا بر سر انداخته و به طرف من آمد و بدون هیج مقدمه‌ای یک قران در دست من گذاشت و رفت و من هم با شادی بسیار به خانه برگشتم. نقل شده است که ملا هادی حین درس دادن از دنیا رفت. بحث توحید بود و مست خدا شد، کتاب را بست، سه بار فریاد لا اله الا الله کشید و از دنیا رفت.

 

اساتید

  • ملا حسین سبزواری
  • محمد ابراهیم کرباسی
  • شیخ محمد تقی
  • ملا علی مازندرانی نوری اصفهانی
  • ملا اسماعیل کوشکی

 

شاگردان

  • محمد کاظم خراسانی
  • محمد کاظم سبزواری
  • شیخ علی فاضل تبتی
  • شاهزاده جناب
  • حسین مجتهد سبزواری
  • ملا علی سمنانی
  • سید احمد رضوی پیشاوری هندی
  • ملا عبدالکریم قوچانی

 

آثار

  • دیوان حاج ملا هادی
  • اسرار الحکمة فی المفتتح المغتتم
  • شرح فارسی بر برخی از ابیات مشکل مثنوی مولانا
  • مفتاح الفلاح و مصباح النجاح
  • شرح الاسماء

 

عروج ملکوتی

حکیم سبزواری پس از هفتاد و چند سال طلوع بر عالم اندیشه، در عصر روز بیست و هشتم ذی الحجه سال ۱۲۸۹ قمری دار فانی را وداع گفت و جامعه مسلمانان و حوزه‌های علمی را در ماتم فرو برد. پیکر پاک و مطهر آن عالم فرزانه، با شرکت اقشار مختلف مردم سبزوار در حالی که دوستان و شاگردان آن بزرگوار از شدت حزن و اندوه اشک می‌ریختند، تشییع شد و در بیرون دروازه سبزوار به نام دروازه نیشابور (معروف به فلکه زند) دفن گردید.

به نام آفریننده عشق

 

مالک دینار (درگذشت ۷۴۸ میلادی)، عالم، عارف و جهانگرد مسلمان بود.

 

ویژگی ها

مالک یکی از اولین مسلمانان شناخته شده‌ای بود که پس از خروج شاه چرامان پرومال، به منظور تبلیغ اسلام در شبه قاره هند، به هند آمد. وی را کرامات مشهور بود و رياضات مذکور و دينار نام پدرش بود و مولود او در حال عبوديت پدر بود. اگر چه بنده‌زاده بود اما از هر دو کون آزاده بود. بعضی گويند مالک دينار در کشتی نشسته بود، چون به ميان دريا رسيد، اهل کشتی گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت. چون به هوش آمد، گفتند: غلۀ کشتی بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بيهوش شد. چون به هوش باز آمد، باز گفتند: غله بيار. گفت: ندارم. گفتند: پايش گيريم و در دريا اندازيم. هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند – هر يکی دو دينار زر در دهان گرفته – مالک دست فرا کرد و از يک ماهی دو دينار بستد و به ایشان داد.

چون کشتی‌بانان چنين ديدند در پای او افتادند. او بر روی آب رفت تا ناپيدا شد. از اين سبب نام او مالک دينار آمد. سبب توبۀ او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیا دوست و مال بسيار داشت و او به دمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاويه بنا کرده بود و آن را وقف بسيار بود؛ مالک را طمع آن بود که توليت آن مسجد به او دهند. پس رفت و در گوشۀ مسجد سجاده بيفکند و يک سال پيوسته عبادت می‌کرد به اميد آنکه هر که او بديدی در نمازش يافتی. يک شب به طربش مشغول بود. چون يارانش بخفتند، آن عودی که می‌زد از آنجا آوازی آمد: يا مالک، تو را چه بود که توبه نمی‌کنی؟ چون آن شنيد دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحير با خود انديشه کرد. گفت: يک سال است تا خدا را می‌پرستم به نفاق، به از آن نبود که خدا را به اخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از اين چه می‌کنم و اگر توليت به من دهند نستانم.

نقل است: ثابت بنانی دختری داشت صاحب جمال. دختر به نزديک ثابت بنانی آمد و گفت: ای خواجه! می‌خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت ياری دهد. ثابت با مالک گفت. مالک جواب داد: من دنيا را سه طلاق داده‌ام، اين زن از جمله دنيا است؛ مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد. نقل است که مالک وقتی در سايه درختی خفته بود، ماری آمده بود و يک شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد میزد. نقل است که مالک گفت: چندين سال در آرزوی غذا بودم، چون اتفاق افتاد که بروم، رفتم. آن روز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم. در خيمه رفتم و بخفتم. آنگاه با خود می‌گفتم: ای تن! اگر تو را نزديک حق تعالی منزلتی بودی، امروز تو را اين تب نگرفتی. پس در خواب شدم. هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی، اسير شدی و چون اسير شدی گوشت خوک بدادندی. چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی. اين تب تو را تحفه‌ای عظيم بود.

نقل است که مالک را با دهری مناظره افتاد. کار بر ايشان دراز شد. هر يک می‌گفتند من بر حقّم. اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند، هر کدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند، دست هيچ کدام نسوخت و آتش بگريخت. گفتند: هر دو برحق هستند. مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمين نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ايمان نهاده‌ام تا با دهری برابر گردم. آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمايت کرد. دست او تنها در آتش نهدندی تا بديدی. در برخی نقل‌ها آمده است که مردم برای طلب باران یا رفع بلا از او درخواست دعا می‌کردند و گشایش حاصل می‌شد. همچنین نقل‌های متأخر آمده است که حیوانات با او انس می‌گرفتند یا اینکه دعاهایش در حق دیگران مستجاب می‌شد.

 

عروج ملکوتی

واقعه وفات مالک دینار این گونه نقل شده است: وقتی که تاریکی شب فرا رسید، حالش تغییر کرد و از بالا ندا داده شد که قطعا مالک بن دینار از سختی، هولناکی‌ها و مهلکه‌‌های قیامت ایمن شد. بعضی از شاگردانش گفتند: وقتی که ما این صدا را شنیدیم از جا بلند شدیم و پیش مالک بن دینار رفتیم و دیدیم که مالک در حال جان کندن است و انگشتش را بلند کرده و چنین می‌گوید: «لا اله الا الله محمد رسول الله» این را گفت و وفات کرد.