نوشته‌ها

عرفان در قرآن و روایات - عاشقان خدا

به نام آفریننده عشق

 

در این مقاله جایگاه عرفان شیعی را در آیات قرآن و روایات اهل بیت (ع) بررسی می‌کنیم و در انتها به نکات و توصیه های عرفانی قرآن و اهل بیت (ع) اشاره خواهیم کرد.

عرفان در قرآن – آیات عرفانی

1. تجلی و جذبه در عرفان از آیه “فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا” (اعراف‌، 143) گرفته شده است: و هنگامی که پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را محو و نابود کرد و موسی از ترس مدهوش به زمین افتاد. سخنان عارفان نیز بیشتر شرح و توضیح این آیه است‌.

2. معیت الهی از آیه “وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ” (حدید، 4) گرفته شده است: و او با شماست هر جا که باشید!

3. قرب (نزدیکی دل به خداوند از راه صفای آن‌) که عرفا به “وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ” (ق‌، 16) استناد می‌کنند: ما از رگ گردن به او نزدیک تر هستیم.

4. حب‌ّ الهی مستند به آیه “وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ” (بقره‌، 165) است‌: و کسانی که ایمان آوردند، عشق و محبت بیشتری به خدا دارند!

5. لقای الهی به آیه “يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ” (انشقاق‌، 6) اشاره می‌کند: ای انسان‌! حقاً که تو به‌سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی‌ و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد. همچنین آیه “فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا” (کهف‌، 110) نیز به دیدار با خدا اشاره می‌کند: پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.

6. مکاشفه‌ یا شهود عرفانی مستند از آیه “كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ” (تکاثر، 5 و 6) است: اگر شما علم الیقین می‌داشتید، جهنم را مشاهده می‌کردید.

7. استمداد از نور الهی که از آیه “يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ” آمده است: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، تقوای الهی پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید تا دو سهم از رحمتش را به شما ببخشد و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه بروید.

8. توحید در قرآن به طور خاص در آیات “هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ، هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ، هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاءُ الْحُسْنَی یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ” (حشر، 22 تا 24) دیده می‌شود که این آیات به بیان ذات غیر قابل توصیف خدا و اسماء و صفات او می‌پردازد.

عرفان در روایات – احادیث عرفانی

1. در کتاب نهج الحیاه آمده است که پیامبر اکرم (ص) روزی از دخترشان سوال کردند: فاطمه (س)، چه درخواست و حاجتی داری؟ هم اکنون فرشته وحی در کنار من است و از طرف خدا پیام آورده است تا هر چه بخواهی تحقق پذیرد. فاطمه (س) فرمودند: لذت خدمتش مرا از درخواست کردن از او بازداشته است، من هیچ نیازی ندارم جز اینکه به چهره کریمش نگاه کنم!

2. در کتاب بحار الانوار آمده است که پیامبر اکرم (ص) فرمود: کسی که برای خدا چهل روز اخلاص پیشه کند، خدای تعالی سرچشمه های حکمت را از قلبش بر زبانش جاری می‌گرداند.

3. در کتاب توحید صدوق از امام صادق (ع) نقل شده است: هیچ چیزی ثوابش بالاتر از شهادت به وحدانیت پروردگار نیست، چون خدای تعالی با هیچ چیزی برابری نمی‌کند و و اَحدی همتای او نیست.

4. در کتاب میزان الحکمه آمده است که حضرت علی (ع) فرمود: دانش، اولین دلیل است و معرفت، هدف نهایی!

5. امام رضا (ع) می‌فرماید: خداوند، بندگان را بر شناخت خویش آفریده است.

6. هنگامی که پیامبر (ص) به معراج رفت، خدا به او فرمود: هیچ‌یک از بندگانم به من تقرب نجوید با عملی که نزد من محبوب‌تر باشد از آنچه بر او واجب کرده‌ام؛ و به‌ درستی که به‌ وسیله نافله (مستحبات) به من تقرب می‌جوید تا آنجا که من دوستش می‌دارم و چون دوستش دارم، آنگاه گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشمش می‌شوم که با آن می‌بیند و زبانش می‌گردم که با آن سخن می‌گوید و دستش می‌شوم که با آن می‌گیرد.

7. از پیامبر اکرم (ص) و حضرت علی (ع) نقل است: هرکس خود را بشناسد، قطعاً خدایش را خواهد شناخت.

8. در کتاب اسرار الصلاة از امام صادق (ع) نقل است که فرمود: نگاه نکردم به چیزی مگر اینکه قبل از او خدا را دیدم، بعد از او خدا را دیدم و با او نیز خدا را دیدم! (مشابه این حدیث از حضرت علی (ع) نیز نقل شده است.)

 

توضیحات تکمیلی

کلمه «عرفان» به صراحت در قرآن کریم ذکر نشده است. با این حال، مفهوم عرفان، به معنای معنوی و فلسفی آن، در بسیاری از آیات قرآن که در مورد موارد زیر بحث می‌کنند، تجسم یافته است:

معرفت خداوند متعال: این جوهر عرفان است. قرآن به شناخت خداوند دعوت می‌کند، نه فقط شناخت عقلی، بلکه شناخت عمیق قلبی که منجر به عشق، ترس و اطاعت از دستورات او می‌شود. بسیاری از آیات در مورد اسماء و صفات خداوند بحث می‌کنند و تفکر در خلقت او را برای درک عظمت و جلال او تشویق می‌کنند. همه این‌ها بخش اساسی مسیر عرفان محسوب می‌شود. نمونه‌ای از این موارد این است: «آگاه باشید که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.» (الرعد، ۲۸).

توحید: توحید، که ایمان به خدای یگانه است، پایه و اساس عرفان است. قرآن بارها بر توحید تأکید می‌کند و خواستار رد همه اشکال شرک است. درک توحید حقیقی صرفاً به زبان آوردن شهادتین (شهادت ایمان) نیست، بلکه به معنای ارادت قلبی و عمیق به خداوند است.

تقوا: تقوا، که ترس از خدا و اطاعت از اوست، یکی از مهمترین ویژگی‌های عارفان است. قرآن در بسیاری از آیات تقوا را توصیه می‌کند و آن را با سعادت و موفقیت در دنیا و آخرت مرتبط می‌داند.

ذکر: یاد خدا، که همان ارادت قلبی و زبانی به اوست، یکی از مهمترین راه‌های رسیدن به معرفت محسوب می‌شود. قرآن بارها ذکر را توصیه کرده و فضایل بزرگ آن را توضیح می‌دهد.

توبه و استغفار: توبه از گناهان و طلب بخشش از خداوند دو گام مهم در مسیر معرفت هستند. قرآن درِ توبه را برای همه باز می‌کند و به آنها بخشش و رحمت خداوند را وعده می‌دهد.

خلاصه اینکه، اصطلاح «عرفان» در قرآن یافت نمی‌شود، اما جوهره و اصول آن در آیات بسیاری که به شناخت خدا، توحید، تقوا، ذکر و توبه دعوت می‌کنند، آمده است. فهم و به‌ کارگیری این آیات، راه رسیدن به عرفان به معنای معنوی آن است. مفهوم عرفان از طریق فهم متن قرآنی و تفسیر علمی درک می‌شود. فهم و به‌کارگیری عرفان در میان مکاتب مختلف اسلامی متفاوت است.

قرآن کریم به صراحت در یک جمله به «ملاقات با خدا» نیز اشاره نمی‌کند. با این حال، مفهوم ملاقات با خدا یا ملاقات با پروردگار جهانیان، به طور ضمنی در بسیاری از آیاتی که در مورد موارد زیر بحث می‌کنند، آمده است:

روز قیامت (روز داوری): قرآن روز قیامت را به تفصیل توصیف می‌کند، روزی که در آن مردم در برابر اعمال خود پاسخگو خواهند بود و با خدا ملاقات می‌کنند. آیات بسیاری در مورد این روز و پاداش نیکوکاران و بدکاران بحث می‌کنند و به طور ضمنی نمایانگر ملاقات با خدا هستند. نمونه‌ای از این موارد: «روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان می‌ایستند» (مؤمنون، 10).

مرگ: مرگ آغاز ملاقات با خدا در نظر گرفته می‌شود. پس از مرگ، مرحله حساب و کتاب و پاداش آغاز می‌شود و این ملاقات با خدا محسوب می‌شود. قرآن بارها از مرگ یاد می‌کند و توضیح می‌دهد که این انتقال به زندگی پس از مرگ است.

بازگشت به خدا: قرآن خواستار بازگشت به خدا و توبه به سوی اوست. این بازگشت نوعی ملاقات، ملاقات معنوی قبل از ملاقات فیزیکی در زندگی پس از مرگ، محسوب می‌شود.

ترس و عشق: ترس و عشق به خدا از مهمترین ویژگی‌های مؤمنان است. این احساسات معنوی نوعی مواجهه معنوی با خدا در این زندگی دنیوی محسوب می‌شوند.

پاسخ به دعا: پاسخ خداوند به دعاهای بندگانش نوعی مواجهه، مواجهه معنوی بین بنده و پروردگارش تلقی می‌شود.

به طور خلاصه، مفهوم «ملاقات با خدا» در قرآن کریم به معنای واقعی کلمه بیان نشده است، بلکه از طریق بافت آیاتی که در مورد روز قیامت، مرگ، داوری و رابطه معنوی بین بنده و پروردگارش بحث می‌کنند، قابل درک است. درک این مفهوم مستلزم مطالعه دقیق قرآن کریم و مراجعه به تفاسیر علما است. درک ماهیت این مواجهه نیز در مکاتب فکری و تفسیری مختلف متفاوت است. برخی از تفاسیر بر جنبه فیزیکی این مواجهه تمرکز دارند، در حالی که برخی دیگر بر جنبه معنوی آن تأکید دارند.

مفهوم عرفان در احادیث نبوی، برخلاف تصوف اسلامی متاخر، مستقیماً با اصطلاح «عرفان» بیان نشده است. با این حال، جوهره و اصول آن در احادیث متعددی که به موارد زیر اشاره دارند، تجسم یافته است:

معرفت خدا: احادیث نبوی، شناخت خدا را تشویق می‌کنند، نه فقط شناخت ذهنی، بلکه شناخت قلبی عمیقی که منجر به عشق، ترس و پایبندی به دستورات او می‌شود. این شناخت، جوهره عرفان است. نمونه‌ای از این حدیث، حدیث «هر که خدا را بشناسد، دین او را شناخته است» است.

عشق به خدا و رسولش: احادیث بر اهمیت عشق به خدا و رسولش تأکید دارند. این عشق، پایه و اساس عرفان است و منجر به پیروی از سنت پیامبر (ص)، انجام دستورات او و اجتناب از نواهی او می‌شود.

تقوا و ترس: احادیث، تقوا و ترس از خدا را توصیه می‌کنند که دو مورد از مهمترین ویژگی‌های کسانی هستند که خدا را می‌شناسند. تقوا صرفاً پرهیز از حرام نیست؛ بلکه حالت فروتنی و تسلیم قلبی در برابر خداست.

ذکر و دعا: احادیث، ذکر خدا و دعا به درگاه او را تشویق می‌کنند که از مهم‌ترین راه‌های رسیدن به معرفت است. این دو، بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر می‌کند و معرفت او را نسبت به او افزایش می‌دهد.

توبه و استغفار: احادیث، توبه و استغفار از گناهان را تشویق می‌کنند که از مهم‌ترین گام‌ها در مسیر معرفت است. این دو، دل را از آلودگی‌ها پاک کرده و بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر می‌کند.

نماز و عبادت: احادیث بر اهمیت نماز و سایر عبادات تأکید دارند، زیرا بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر کرده و معرفت او را نسبت به او افزایش می‌دهد.

تواضع و زهد: احادیث، فروتنی و زهد در دنیا را توصیه می‌کنند که از ویژگی‌های کسانی است که خدا را می‌شناسند. فروتنی بنده را به پروردگارش نزدیک‌تر می‌کند و زهد، او را از محبت دنیا رهایی می‌بخشد.

قابل توجه است که احادیث نبوی بیشتر بر جنبه عملی معرفت تمرکز دارند تا جنبه نظری. آنها اعمال صالح، پیروی از سنت پیامبر (ص)، ترس از خدا، توبه و طلب بخشش را تشویق می‌کنند. این اعمال عملی منجر به معرفت و عشق به خداوند متعال می‌شود که جوهره عرفان است. مفهوم عرفان در احادیث با درک بافت کلی احادیث و تفسیر آنها توسط علما قابل درک است. علاوه بر این، درک عرفان در بین مکاتب مختلف فقهی و تصوف متفاوت است.

 

عرفّنا الله انفسنا و نفسه والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

اسدالله طیاره

به نام آفریننده عشق

 

اسدالله طیّاری شهرضایی، معروف به شیخ اسدالله طیاره، سالک الهی و زاهد ایرانی اهل شهرضای اصفهان بود.

 

ویژگی ها

شیخ اسداللّه‏ طیّارى در هشتم تیر ماه ۱۳۰۶ شمسی در شهرستان قمشه (شهرضاى کنونى) در یک خانواده مذهبى دیده به جهان گشود. پدر ایشان از بازاریان آن شهرستان و مادر گرامیشان از سادات با صفاى مکّى بودند. تحصیلات دوران ابتدایى و متوسطه را در همان شهرستان گذرانده و دوره نوجوانى ایشان در همان جا سپرى شد. در ۱۹ سالگى براى کسب علوم حوزوى و ادامه تحصیلات به اصفهان عزیمت کردند و با علاقه بسیار در حجره محقرى در مدرسه صدر اصفهان، زیر نظر استادان فن، دروس حوزه را شروع نمودند. ایشان از همان ابتداى جوانى متکى به قدرت خویش بودند و براى امرار معاش، کارشان را در کنار درس قرار دادند. زمانى که صحبت از کار و تلاش مى‏‌شد، ایشان مى‏‌فرمودند: «من حتى براى خرید کتاب‏‌هایى که در آن دوران نیاز داشتم، گاهى شب تا صبح بیدار مى‏‌ماندم و مزد دریافتى را فقط صرف خرید کتاب‏‌هاى مورد نیاز مى‏‌کردم.»

از مناعت طبع و عزت نفس بالایى برخودار بودند و هرگز براى رفع نیاز خود، پیش احدى حتى پدرشان اظهار نیاز نمى‌‏کردند. حتى در آن زمان که براى طلاب مقررى قرار داده بودند، ایشان از گرفتن آن هم صرف ‏نظر مى‏‌کردند و مى‌‏فرمودند:«این شهریه به من که توان کارکردن دارم تعلق نمى‏‌گیرد.» در سن ۲۷ سالگى با توسل به بى‌بى دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) تشکیل خانواده دادند و علویه‌اى از اصفهان اختیار نمودند. انتخاب همسر سید به دلیل ارادت بیش از حد ایشان به سادات بود و در تمام دوران زندگى پر برکتشان، هیچ کوتاهى در حق همسرشان نکردند. دو ماه بعد از ازدواجشان در سفرى که براى تبلیغ رفته بودند، به طور معجزه آسایى راهى کربلا شدند. در این سفر، چون به طور قاچاقى اقدام کرده بودند، در زندان بصره حبس شدند و به ضمانت یکى از علما که مى‏‌فرمودند: «نه قبل از آن و نه بعد از آن سفر، دیگر ایشان را زیارت نکردم»، آزاد شدند و به مدت سه ماه و ده روز در کربلا، نجف و کاظمین ماندند.

ایشان بسیار مهمان‌دوست بودند. در تمام دوران زندگى همواره در پى این بودند که مشکلات مادى و معنوى دیگران را بر طرف سازند. بسیار با گذشت و سخاوتمند بودند. از قول خانواده ایشان نقل شده است: یک شب که ایشان به منزل آمدند، دیدیم عباى ایشان روى دوششان نیست و تنها با قبا به منزل آمده‌اند. هنگامى که از ایشان سؤال کردیم، فرمودند: در حرم مطهر حضرت معصومه (س) نشسته بودم. طلبه‏‌اى نزد من آمد و گفت: امشب شب دامادى من است و چون مقدارى از نظر مالى در تنگنا هستم، نتوانسته‌ام لباسى نو تهیه کنم. ایشان بدون این‏که او را بشناسند، بلافاصله عباى خود را که از طرف یکى از رفقایشان به ایشان هدیه شده بود در آورده و به او داده بودند و فرموده بودند: «من اصلاً نیاز به این عبا ندارم و چون نو است به عنوان هدیه از من قبول کن.» گاهى اوقات دیده مى‌‏شد هدیه‌‏اى که برایشان مى‌‏آوردند، از آن شخص تشکر مى‏‌کردند و بلافاصله آن را به فرد دیگرى که احساس مى‌‏کردند نیازمند است، مى‏‌بخشیدند. هیچ دلبستگى نسبت به هیچ چیز مادى نشان نمى‏‌دادند.

از قول خانواده ایشان نقل شده است: در تمام دوران حیاتشان، هیچ‌گاه زمانى نبود که ما صبح براى نماز برخیزیم و ایشان در خواب باشند، حتى این ایام آخر که دوران بیمارى را سپرى مى‌‏کردند. آن‏قدر به شب زنده ‏دارى و بیدار بودن تا طلوع آفتاب اهمیت مى‏‌دادند که اگر یکى از اعضاى خانواده به علت بیمارى، شبى را تا صبح نمى‏‌خوابید، صبح با خوشرویى به او مى‏‌گفتند: «امشب در عبادت شب زنده‏ داران شریک بودى.» در دوران جوانى و ایام تحصیل، دلبستگى و علاقه ایشان به سید عبداللّه‏ فاطمى بسیار بود و همیشه از زبان ایشان نقل قول مى‏‌کردند وارادت خاصى نسبت به این بزرگوار داشتند. اذکار و ادعیه خود را بسیار پنهان مى‏‌کردند، ولى آنچه ما مى‌‏دیدیم این بود که دائم الذکر بودند.

یکى از مراجع تقلید مى‏‌فرمودند: وقتى آقاى طیّاره در اصفهان بودند و ما در قم متوسل به امام زمان (عج) مى‏‌شدیم، مى‏‌دیدیم که بعد از چندى، آقاى طیّاره براى ما پول مى‏‌آورد و الن به این اندیشه افتاده‌ایم که چه ارتباطى بین توسل به امام زمان (عج) و پول آوردن آقاى طیّاره بود با این‏که آقاى طیّاره در اصفهان بودند. آقای طیاره می‌گوید: در حرم حضرت معصومه (س) مکاشفه‌ای شد. دیدم ملائکه در حال آب‌پاشی روی زوار هستند. ایشان این مکاشفه را نشان دهنده‌ فیض کریمه‌ اهل بیت، حضرت معصومه (س) به زائران می‌دانست.

 

از منظر فرهیختگان

سید هاشم حداد می‌گوید: طیاره لطیف است و در آسمان‏‌ها پرواز مى‌‏کند.

آیت اللّه‏ ناصرى می‌گوید: آقاى طیاره هواى نفس نداشت.

آیت اللّه‏ انصارى شیرازى می‌گوید: آقاى طیاره از جهات اخلاقى خیلى کامل بود و مى‏‌توان گفت مردى مُهَذَّب، شخصیتى اخلاقى، مرد خدا و اهل سیر و سلوک بود و دنیا در نظرش هیچ بود و خلاصه اینکه دلداده حق بود.

اسماعیل دولابی می‌گوید: طیاره مجرّد (اهل تجرد) است.

 

عروج ملکوتی

وی سرانجام در سال ۱۳۸۰ از دنیا رفت و جسد مبارکش در آستانه مطهر امام‏زاده شاه احمد بن قاسم در قم دفن گردید.

عبدالزهرا گرعاوی

به نام آفریننده عشق

 

حاج عبدالزهرا گرعاوی، سالک الهی و از شاگردان سید هاشم حداد بود.

 

ویژگی ها

وی باب مکاشفات صحیحه برایش باز بود و می‌گفت: در نماز هم وقایع کربلا را می بینم. بسیار اهل گریه بود و علت مکاشفاتش هم همین بود. رابطه قلبی شدیدی با حضرت آقای حداد داشت. آیت الله کمیلی می‌فرمودند: یک زمانی حاج عبدالزهرا خدمت سید هاشم حداد آمد و گفت: دیگر نمی‌توانم ذکر یونسیه بگویم. آقا فرمودند: چطور؟ عرض کرد: وقتی به سجده می روم دیگر لب‌هایم تکان نمی‌خورد و ذکر همین‌طور در قلبم تکرار می‌شود. سید هاشم نیز از اینکه ذکر یونسیه حاج عبدالزهرا قلبی شده بود، خوشحال شدند. نقل است: حاج عبدالزهرا آینده را هم در مکاشفات بین نماز می‌دیده و همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمش عبور می‌کرده است. ظاهرا با توسلاتی که به امام حسین (ع) داشته این مشکل مرتفع شده و دیگر رویت مکاشفات، اختیاری می‌شود و حرقت زائد الوصفی از ناحیه امام حسین (ع) شامل حالش می‌شود.

مرحوم حداد شب‌های چهارشنبه به مسجد سهله مشرف می‌شد. عبدالزهرا خیلی آتش درونی داشت. مرحوم حداد یک‌بار به علامه طهرانی فرمودند: این آتش عبدالزهرا را می‌بینی؟ من چندین برابر این را دارم ولی مشخص نمی‌شود. عبدالزهرا یک ماشین استیشن داشت که همان حسینیه سیار معروف است. آیت الله کمیلی خراسانی نقل می‌کند: در جلسه ای، حاج عبدالزهرا گرعاوی سقا شده بود و در کاسه‌ای به همه آب می‌داد. حالتی داشت که همه از حال او اشک می‌ریختند. گریه می‌کرد و با حال شوق، کاسه آب را به این و آن می داد و می‌گفت: بیا شراب بخور، شراب محبت!

علامه طهرانی می‌فرمود: حاج عبدالزهرا گرعاوی، اصالتا عرب بود و مردی متدین و روشن ضمیر و ساکن کاظمین و گاهی به کربلا به خصوص در شب‌های جمعه برای زیارت مشرف می‌شد. برای آنکه روزه‌اش نشکند، همان شب پس از زیارت مراجعت می‌کرد. یکی از روزها که من بر حسب عادت از خواب بیدار شدم و وضو ساختم که به حرم مطهر سیدالشهدا (ع) مشرف گردم، دیدم حالم سنگین است و قبض عجیبی مرا گرفته است. با مشقت و فشار زیاد تا صحن مطهر آمدم ولی هیچ میل به تشرف نداشتم. مدتی در گوشه صحن نشستم ولی هیچ میل به تشرف پیدا نشد، تا نزدیک ظهر شد. در این حال، ناگهان یک حال نشاط و سرور زائدالوصفی در خود مشاهده کردم. برخاستم و با کمال رغبت مشرف شدم و به توسلات، زیارت و نماز مشغول شدم. همان شب مرحوم حاج عبدالزهرا از کاظمین به کربلا مشرف شد و گفت: سید محمد حسین! این چه حالی بود که امروز داشتی؟! قریب ظهر بود که من در حجره خود در بغداد بودم، دیدم که حال تو بسیار سخت است و در قبض شدید به سر می‌بری! فوراً سوار ماشین شدم و به کاظمین آمدم و برای رفع این حال تو حضرت موسی بن جعفر (ع) را شفیع در نزد خدا قرار دادم. حضرت نیز شفاعت فرمودند و حال تو خوب شد.

علامه طهرانی در کتاب معاد شناسی می‌گوید: دوستى داشتم به نام حاج عبدالزهرا گرعاوى نجفی که مردى بسيار باهوش، سريع‌الانتقال، تند ذهن و در عين‌ حال متدين و عاشق امام حسین (ع) بود. وی داراى حال بكا و گريه‌هاى طولانى و شوريده بود و بدين‌ جهت از مكاشفات صوريه و مثاليه نيز برخوردار بود. یک روز كه به حرم مطهر كاظمين مشرف شديم و در مراجعت از حرم، طفل اكبر اينجانب كه در آن وقت چهار سال داشت، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد؛ و اتفاقاً چون قدرى حالت اسهال و تردد داشت و براى او خوب نبود، ما از خريدن امتناع كرديم و او هم اصرار داشت تا بالأخره من اعتنايى به گريه او ننمودم و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم.

نزديک غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلایى ما به مسافرخانه آمد و گفت: حاج عبدالزهرا امروز از زيارت نجف‌ اشرف مراجعت كرده است! مى‌آیى به ديدنش برويم و نماز را هم همان‌جا بخوانيم؟ من گفتم: ضررى ندارد! لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متصل به آن و از نواحى جديدالاحداث بود، پياده روان شديم. در راه ديدم جماعتى گِرد آمده‌اند و مشغول تماشاى چيزى هستند. از همراهم پرسيدم: اين چيست كه تماشا مى‌كنند؟ گفت: تلويزيون است که تازه در كاظمين آورده‌اند و مردم براى تماشا جمع شده‌اند. من از دور نگاه كردم ديدم عكس‌ها و صورت‌هاى متحرّكى بر روى صفحه مى‌گذرد. بسيار در شگفت آمدم كه خدايا صنعت بشر به كجا كشيده‌ است كه صدا و سيماى افرادى را از راه دور مى‌آورد و در همان لحظه در مقابل ديدگان قرار مى‌دهد. اين حديث نفسى بود كه با خود كردم. بارى گذشتيم و به منزل او رسيديم.

چون وارد شديم، ديديم سجاده خود را پهلوى باغچه انداخته و مشغول نماز است و ما نيز نماز را خوانديم و پس از اتمام نماز و احوال‌پرسى و تعارفات عادى گفت: حق با باطل مخلوط نمى‌شود و بالأخره حق به كنارى و باطل نيز به كنارى مى‌رود! گفتم: صحيح است! گفت: حق و باطل، مانند روغن و آب هستند، اگر آن‌ها را به روى هم بريزى و تكان هم بدهى، باز روغن در رو و آب در زير مى‌ايستند! گفتم: همينطور است! گفت: سید محمد حسین! مى‌دانى كه انسان به تمام مقامات و مناصب با نقشه و تدبير و مكر مي‌تواند برسد؛ تاجر شود، مالدار شود، عالم و مرجع شود، سلطان و رئيس‌جمهور شود، ولى راه خدا نقشه و حيله‌بردار نيست! گفتم: آرى همينطور است! گفت: من امروز صبح از نجف خارج شدم و با سيّاره (ماشين) به سوى كاظمين مى‌آمدم. ناگاه ديدم كه ممكن است انسان در طبقه دهم از يک عمارتى باشد و به واسطه مختصر غفلتى، یک مرتبه به طبقه پایين سقوط كند!

من فهميدم كه اين همه گفتارها و سؤال‌ها به جهت اين است كه به من بفهماند: زدن روى دست طفل كه خيار مى‌خواسته است صحيح نيست و طفل را بايد با صبر و تحمل آرام كرد. او در همان وقتى كه ما از نزد مغازه عبور مى‌كرديم، در ماشين خود نشسته و در بيابان حلّه به‌ سوى بغداد در حركت است ولی از حال ما و كيفيت درخواست بچه و ضرب ما مطلع بوده، اما نمى‌خواهد صريحا بگويد كه تو چنين كرده‌اى!

آیت الله صافی اصفهانی نقل می‎کند: رفیقی داشتم در نجف اشرف به نام حاج عبدالزهرا که شخصی صد در صد صادق بود و سر سوزنی احتمال اینکه خلاف بگوید درباره‌اش نبود. با اینکه به تجارت مشغول بود ولی بیشتر اوقات در مشاهد مشرفه به سر می‌برد. مرد بسیار باتقوا، باصفا و اهل دل بود و در سیر و سلوک زحمت کشیده بود، مخصوصا در محبت به اهل بیت فوق العاده بود و با هم خیلی رفیق بودیم. ایشان می‌گفت: یک مدتی مثل فیلم سینمایی تمام حوادث و وقایع فردا را در شب قبلش در قنوت نماز می‌دیدم و فردا تمام آن به صورت کامل اتفاق می افتاد. مثلا در شب می‌دیدم که کسانی آمدند با من معامله کردند و درخواست‌هایی داشتند. فردایش عینا همان چیزها اتفاق می‌افتاد.

این حاج عبدالزهرا شب های چهارشنبه به مسجد سهله می رفت و بعد از اعمال، معمولا مقداری با هم مجالست داشتیم. یک شب به من گفت: آقای صافی، این اواخر یک اتفاقات ناگواری برای من رخ می‌دهد. گفتم:خیر است ان شاء الله، چه اتفاقی؟گفت:ردر قنوت نمازم تمام اتفاقاتی که فردا می‌خواهد رخ بدهد مثل یک فیلم سینمایی می‌بینم، به نظر شما این‌ها مکاشفات شیطانی نیست؟ این گذشت تا این که یک روز با حالت عصبانیت و ناراحتی سراسیمه به منزل ما آمد و گفت: آقای صافی، آخر این چه ایمانی است که من دارم؟ این چه نمازی است که من می خوانم؟ عوض این که در نماز، تمام توجهم به خدا باشد، همه‌اش به این فیلم‌ها طی می‌شود. این‌ها به چه درد من می‌خورد.

به او گفتم: برو نزد امام حسین (ع) و این ها را با محبت او مبادله کن، یک معامله خیلی شیرین. او هم یک مقدار آتشش خوابید. حاج عبدالزهرا مرتب شب‌های جمعه به کربلا مشرف می‌شد. یک روز به من گفت: شب جمعه به زیارت حضرت سیدالشهدا (ع) مشرف شدم و به حضرت عرض کردم: «من این‌ها را نمی خواهم، شما را می خواهم.» خیلی جدی و محکم گفت این‌ها را از من بگیر و محبت خودت را به من بده. گفت: آقای صافی، فکر می‌کنم خواسته من اجابت شده و این معامله انجام شد؛ چون آن‌ها را از من گرفتند و تمام شد و حالا احساس می‌کنم مثل این که نسبت به امام حسین (ع) یک حالت دیگری پیدا کردم.

گفتم: چه حالتی؟ گفت انگار یک محبت خاص و فوق العاده‌ای نسبت به آن حضرت در خودم احساس می‌کنم که با گذشته فرق دارد. ما هم می‌دیدیم که این حاج عبدالزهرا، حاج عبدالزهرای قبل نیست، حال عجیبی پیدا کرده بود و گریه های عجیبی داشت. اسم امام حسین (ع) که می آمد، آتش می‌گرفت و مثل یک گلوله آتش شده بود. البته از آن به بعد، آن فیلم‌ها برایش اختیاری شده بود و اگر می‌خواست می‌دید، اما محبت و عشق به امام حسین (ع) فرصت به او نمی‌داد و رمقش را گرفته بود.

 

عروج ملکوتی

حاج عبدالزهرا گرعاوی، سرانجام در نجف از دنیا رفت و در غرفه‌ای از غرفه‌های صحن حضرت کمیل در دروازه نجف به خاک سپرده شد.

محمد بن خفیف شیرازی

به نام آفریننده عشق

 

شیخ ابوعبدالله محمد ابن خفیف بن اسکشفاذ شیرازی یا ابوعبدالله بن خفیف (وفات ۳۷۱ قمری) که به شیخ الاسلام، «شیخ المشایخ» و «شیخ کبیر» شهرت دارد، از مشایخ و عرفای قرن سوم و چهارم هجری و بنیان‌گذار سلسله خفیفیه بود.

 

ویژگی ها

پدرش خفیف نام داشت و در سپاه عمرو لیث صفاری خدمت می‌کرد. او با دختر یکی از بزرگان کرّامیه در نیشابور ازدواج کرد. به شهادت متون عرفانی، مادرش پارسا و پرهیزکار بود و در زمره زاهدان و عارفان قرار داشت. احتمالاً ابن خفیف در سال ۲۶۹ هجری قمری در شیراز به دنیا آمد و به توصیه مادرش به صوفیه پیوست. ابن‌خفیف‌ در آغاز جوانی‌ ناگزیر شده‌ است‌ که‌ برای تأمین‌ معاش‌ خود و مادرش‌ به‌ کارهایی‌ چون‌ گازری، دوک‌ تراشی‌ و حقه‌گری بپردازد. او خود گفته‌ است‌ که‌ «چهل‌ سال‌ بر من‌ بگذشت‌ که‌ زکات‌ فطر بر من‌ واجب‌ نگشت‌.»

ابن خفیف نزد استادان متعددی در تصوف، حدیث، فقه و کلام تلمذ کرد. او از جمله عارفانی بود که به کسب علوم ظاهر نیز اهمیت زیادی می‌داد و به همین سبب در میان اهل علوم مختلف صاحب اعتبار بود. ابوطالب خزرج بغدادی، ابوالحسن اشعری، رویم بن احمد، ابوالحسین بندار شیرازی و ابوالحسن مزیّن از جمله استادان او بوده‌اند. وی با مشایخ زیادی نیز مصاحبت داشت که از جمله می‌توان به ابن عطا، شبلی، حسین بن منصور حلّاج، جریری، طاهر مقدسی، ابو عمرو دمشقی، ابوبکر کتّانی، یوسف بن حسین رازی، ابوالحسین مالکی و ابوالحسین درّاج اشاره کرد.

وی مرجع و مقتدای اهل طریقت و حقیقت، و سر سلسله فرقه خفیفیه، یکی از فرق صوفیه می‌باشد. از استادان، مصاحبان و اقوالش مشخص می‌شود که مشرب عرفانی او از مشی عرفانی جنید و پیروانش متأثر بود. از این رو، وی می‌کوشید معاملات و سخنانش با شریعت کاملاً سازگار باشد و صوفیانی را که در این مسیر حرکت نمی‌کردند نکوهش می‌کرد. حلّاج از جمله کسانی بود که برخی از اقوال و اشعارش با انتقاد ابن خفیف روبرو شد. وی سفارش می‌کرد در تصوف از این پنج استاد پیروی شود: حارث محاسبی، جنید بغدادی، رویم، عمرو بن عثمان مکی و ابوالعباس بن عطا.نوشته‌اند که به آن جهت او را خفیف می‌گفته‌اند که سبک‌بار، سبک‌حساب، سبک‌روح و سبک‌غذا بوده‌ است. افطار و خوراک شبانه روز او، هفت دانه مویز بوده‌ است. ابن خفیف از جمله عارفانی بود که در تألیف و تصنیف آثار علمی و عرفانی پرکار بود. عطار می‌نویسد که وی در هر چهل روز تصنیفی می‌ساخت در غوامض و دقایق و در علم ظاهر نیز تصانیف بسیار داشت. حدود سی اثر از ابن خفیف برشمرده‌اند که در علوم مختلف و از جمله دربارهٔ مباحث و مبانی عرفانی نوشته شده‌ است.

ابن خفیف گفته است: «هر اشارتی‌ و رمزی که این‌ طایفه متصوفه‌ گفته‌اند و کرده‌اند، من‌ آن‌ را از شریعت‌ به‌ در آوردم‌.» همچنین گفته است: «هر عارفی‌ کی‌ معرفت‌ خود را به‌ شریعت‌ راست‌ نکند و به‌ شریعت‌ مقابله‌ نکند، عن‌ قریب‌ بی‌معرفت‌ گردد.» ابونعیم‌ اصفهانی‌، ابن خفیف را شیخ‌ وقت‌ در علم‌ و حال‌ دانسته است، ‌انصاری گوید که‌ او را «شیخ‌ الاسلام‌» می‌خوانده‌اند، هجویری او را «عالم‌ به‌ علوم‌ ظاهری و باطنی‌» می‌خواند، عطار او را یگانه عالم‌ در علوم‌ ظاهر و باطن‌ دانسته‌، یاقوت‌ او را از دانشمندترین‌ مشایخ‌ در علوم‌ ظاهر شمرده‌ و ابن‌ملقن‌ گوید که‌ وی از رویم‌ و جریری و ابن‌عطا به‌ علوم‌ ظاهر داناتر بوده‌ است‌.

عطار در تذکرة الاولیا می‌نویسد: آن مقرب احدیت، آن مقدس صمدیت، آن برکشیده درگاه، آن برگزیدهٔ الله، آن محقق لطیف قطب وقت، ابوعبدالله محمدبن الخفیف رحمة الله علیه، شیخ المشایخ عهد خویش بود و یگانه عالم بود و در علوم ظاهر و باطن مقتدا بود و رجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود. بینایی عظیم داشت و خاطری بزرگ و احترامی به غایت و فضائل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر او نتوان کرد.

ابن‌ خفیف می‌گوید: در ابتدا خواستم که به حج روم. چون به بغداد رسیدم، چندان پندار در سر من بود که بدیدن جنید نرفتم. چون به بادیه فروشدم رسنی و دلوی داشتم تشنه شدم. چاهی دیدم که آهویی از وی آب می‌خورد. چون به سر چاه رفتم آب به زیر چاه رفت. گفتم: خداوندا عبدالله را قدر از این آهو کمتر است؟ آوازی شنیدم که این آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود. وقتم خوش آمد، دلو و رسن بینداختم و روانه شدم، آوازی شنیدم یا عبدالله ما تو را تجربت می‌کردیم تا چون صبر می‌کنی بازگرد و آب خور. بازگشتم آب برلب چاه آمده بود. وضو ساختم و آب خوردم و برفتم تا به مدینه حاجتم هیچ به آب نبود به سبب طهارت. چون بازگشتم به بغداد رسیدم. روز آدینه به جامع شدم، جنید را چشم بر من افتاد و گفت: اگر صبر گردی آب از زیر قدمت بر آمدی.

ابن خفیف می‌گوید: شبی بر بام مسجد در خواب بودم. شخصی دیدم که مرا بیدار کرد و گفت: می‌خواهی که لیلة القدر را ببینی؟ گفتم: بله. پس روشنی عظیم دیدم که در جهان افتاده بود. چنانکه جماعتی هیزم کشان دیدم که مشت‌ها به هیزم در پیش خود انداخته بودند و در راه بارگاه خفته بودند. نوبتی دیگر لیلة القدر را دیدم چنانکه عالم روشن گشته بود و به غایتی آشیان‌های گنجشک دیدم بر سر درخت‌ها‌.

نقل است که چون وفاتش نزدیک آمد، خادم را گفت: من بندهٔ عاصی گریزه‌پای بودم. غلی بر گردن من نِه و بندی بر پای من نِه و همچنان رو به قبله کن و مرا بنشان، باشد که در پذیرد. بعد از مرگ، خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد، هاتفی آواز داد که هان ای بی‌خبر، مکن! می‌خواهی که عزیزکردهٔ ما را خوار کنی؟

محمد ابن خفیف در روزگار خود مورد اعزاز و احترام‌ طبقات‌ مختلف‌ بود و نه‌ تنها اهل‌ تصوف‌، بلکه‌ فقها و محدثین‌ نیز او را بزرگ‌ می‌داشتند. درباریان‌ و دیوانیان‌ نیز از معتقدان‌ او بودند و گفته‌اند که‌ نزد عضدالدوله دیلمی‌ مقرب‌ بوده‌ است. ‌در روز مرگش‌ انبوهی‌ عظیم‌ از مردم‌، حتی‌ از یهود، نصارا و مجوس‌ بر جنازه او حاضر شدند و صد بار بر وی نماز خوانده‌ شد.

 

آثار

  • شرف الفقر
  • الفصول فی الاصول
  • المعتقد الکبیر و الصغیر
  • المنهج فی الفقه
  • اللوامع
  • استدراج و اندراج
  • السماع
  • جامع‌ الارشاد
  • الاستذکار
  • المنقطعین‌

 

عروج ملکوتی

مدت‌ عمر او را ۱۰۴ سال‌ گفته‌اند. درگذشت او در سال ۳۷۱ قمری اتفاق افتاده‌ است. پس از مرگ، او را در وسط خانقاه و رباط خود او، پشت بازار وکیل در شیراز دفن کردند. مزار ایشان امروزه محل کتابخانه‌ای عمومی‌ است.

چله کلیمیه یا اربعین موسوی چیست؟

به نام آفریننده عشق

 

چله کلیمیه یا اربعین موسوی چیست؟

معنی چله کلیمیه

چله کلیمیه که با نام اربعین موسوی نیز شناخته می‌شود، اشاره به چهل روز خلوت و مناجات حضرت موسی (ع) با خدواند دارد که از اول ذی‌‌القعده تا چهلم ذی‌‌القعده (عید قربان) به طول انجامید.

جایگاه حضرت موسی (ع)

موسی (ع) از پیامبران اولوالعزم و صاحب شریعت و رهبر بنی‌اسرائیل است. داستان‌ها و معجزات حضرت موسی در قرآن بیش از هر پیامبر دیگری ذکر شده است. یکی از القاب اصلی حضرت موسی، کلیم‌ الله است که در این باره گفته شده،‌ خداوند با وی مستقیم و بدون واسطه سخن می‌گفت.

حضرت موسی (ع)، فرزند عمران از نسل لاوی بن یعقوب دانسته شده است. نام پدرش در تورات، عمرام است که در لهجه عرب به‌صورت عمران درآمده و مسلمانان نیز او را عمران خواندند. ولادت حضرت موسی (ع) حدود ۲۵۰ سال پس از وفات حضرت ابراهیم بود.

موسی (ع) در دوره‌ای متولد شد که فرعون دستور داده بود فرزندان پسر بنی‌اسرائیل را بکشند و دختران آنان را به اسارت بگیرند. براساس تورات، فرعون از ترس قدرت یافتن بنی‌اسرائیل و اتحاد آنان با دشمنان، دستور کشتار فرزندان پسر بنی‌اسرائیل را صادر کرد.

براساس آیات قرآن، بعد از تولد حضرت موسی (ع)، خدا به مادر او (یوکابد) وحی کرد که فرزند خود را شیر بده و زمانی که ترس از جانش داشتی، او را در صندوقچه‌ای بگذار و در رود رها کن و نگران نباش و نترس. مادر موسی پس از شیر دادن به فرزندش (بنا بر تورات، در مدت سه ماه) از ترس خطرات احتمالی، موسی را در صندوقچه‌ای گذاشت و در رود انداخت و دخترش را به دنبال صندوقچه فرستاد.

خداوند به جهت نگرانی مادر موسی، به او قوت قلب داده و نوید داد که موسی را به تو برمی‌گردانیم و همچنین او را از پیامبران قرار خواهیم داد. فردی از خانواده فرعون، موسی را از آب گرفت. همسر فرعون (آسیه)، موسی را نور چشم خود و فرعون خواند و امید داشت که برای او نفعی داشته باشد یا حتی او را به فرزندی قبول کنند. پس از نجات موسی (ع) از رود، او شیر هیچ زنی را قبول نکرد تا اینکه به پیشنهاد خواهر موسی، مادرش را آوردند و این چنین موسی به نزد مادرش بازگشت.

گفته شده موسی را به این جهت موسی نامیده‌اند که او را از میان آب و درخت گرفتند. «مو» در زبان قبطی، به معنای آب و «سا» به معنای درخت آمده است. موسی در بزرگسالی در ماجرای درگیری فردی از بنی‌اسرائیل و یک مصری (قِبطی)، با زدن یک مشت، فرد مصری را کشت. پس از این ماجرا، مأموران فرعون تصمیم به قتل او گرفتند و او برای فرار، از مصر خارج شد.

موسی در مدین ماند و با دختر شعیب ازدواج کرد و چوپانی گوسفندان او را بر عهده گرفت. بنابر آنچه در قرآن و تفاسیر شیعه آمده، موسی ده سال در مدین، در کنار شعیب زندگی کرد و به چوپانی پرداخت. پس از آن، او در مسیر بازگشت از مدین به مصر، شب هنگام که به همراه خانواده راه را گم کرده بود، آتشی از سوی طور دید.

موسی نزدیک آتش رفت و از سمت راست آنجا و از میان درختی ندا آمد: ای موسی! منم خداوند، پروردگار جهانیان، تنها من را بپرست و نماز را برای یاد من بپادار. موسی در طور سینا، به پیامبری برگزیده شد و خداوند به او دستور داد عصایش را بیندازد، عصا را انداخت، ناگهان تبدیل به مار شد. به او دستور داده شد نترسد و آن را بردارد که عصا به حالت اولیه خود باز خواهد گشت. همچنین دستور داده شد که دستش را در گریبانش فرو برد که دستش سفید و نورانی شد. انجام این معجزات توسط موسی در کوه طور، برای آمادگی موسی جهت انجام آنها در نزد فرعون دانسته شده است.

حضرت موسی (ع) در چهل سالگی، در طور سینا و از میان درختی مورد خطاب وحی قرار گرفت و در آنجا به پیامبری برگزیده شد. او از پیامبران اولوالعزم بود. برخی مفسران براساس تعبیر قرآن «من تو را براى رسالت انتخاب كردم» معتقدند موسی در همان‌جا و با همین تعبیر به پیامبری مبعوث شد.

اعمال چله کلیمیه

عارفان و بزرگان از قدیم‌ الایام در این ۴۰ روز به تأسی از حضرت موسی (ع) اقدام به انجام اعمال و ریاضاتی می‌نمایند که در روز عید قربان با قربانی کردن نفس خود و رسیدن به مقام قرب الهی به پایان می‌رسد.

اعمالی را که در اربعین موسوی وجود دارد می‌توان به دو دسته اعمال و دستورات خاص و اعمال و دستورات عام تقسیم کرد. اعمال و چله نشینی خاص را باید استاد و عارف کامل به انسان بدهد و نمی‌توان از پیش خود اقدام به این چله نشینی کرد. اما دستورات عام چله نشینی را هر کسی می‌تواند انجام دهد که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره خواهد شد.

۱. انجام واجبات و ترک گناه

مهم‌ترین عمل و وظیفه در هر چله‌ای، انجام واجبات دینی و ترک تمامی گناهان است که اگر سالک، فقط این دستور را مد نظر خود داشته باشد، قطعا پیشرفت چشمگیری در خود مشاهده خواهد کرد و از جوایز معنوی او را بی‌نصیب نخواهند گذاشت. برای دقت داشتن در انجام واجبات و پرهیز از محرمات، باید مراقبه و محاسبه داشت‌.

۲. تهجد و نماز شب

نماز شب و تهجد (شب زنده‌داری) در هر چله‌ای توصیه می شود و نیاز به اجازه استاد ندارد. لذا کسانی که می‌خواهند در این دوره، چله نشینی داشته باشند، حتما نماز شب را (ترجیحا ۱۱ رکعت به همراه مستحبات) در اعمال خود بگنجاند و در صورت ترک نماز شب، در صبح آن روز قضای آن را به جا آورد.

۳. توسل به اهل بیت (ع)

توسل به اهل بیت (ع) از نیازهای معنوی هر انسان و هر سالکی است. کسی که می‌خواهد در این دوره چله نشینی داشته باشد باید توسل به اهل بیت (ع) را چه به شکل زیارت حضوری و چه به شکل زیارات وارده مانند زیارت عاشورا در برنامه خود بگنجاند.

۴. ذکر و دعا

ادعیه و اذکار کمک بسیار شایانی به چله نشینی شما می‌کنند. از بهترین اذکار وارده می‌توان به ذکر لا اله الا الله و ذکر صلوات اشاره کرد این از کار را می‌توان با حضور قلب به تعداد ۱۰۰ مرتبه انجام داد. در بین ادعیه، از بهترین آن، مناجات خمس عشر امام سجاد (ع) است.

۵. قرآن

انسان بهتر است روزی یک جزء قرآن در این ایام تلاوت نماید و در صورتیکه نمی‌تواند چند سوره خاص یا حداقل پنجاه آیه از قرآن را روزانه تلاوت نماید.

۶. ذکر یونسیه

اگر کسی بتواند ذکر یونسیه را به تعداد ۱۱۰ مرتبه یا ۴۰۰ مرتبه، شب ها در سجده بخواند برای پیشرفت معنوی و سلوکی او بسیار خوب و موثر است. ذکر یونسیه به صورت زیر است: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.

۷. روزه گرفتن

روزه با تمام سختی که دارد از بهترین اعمال یک دوره چله نشینی محسوب می شود. اگر کسی بتواند سه روز در این ماه و البته در هر ماهی را روزه بگیرد و نیت خود را در روزه گرفتن خالص نماید و در طول روز نیز مراقبت داشته باشد، این امر او را به طور سریع و آسانی به سمت خدا سیر می‌دهد. همچنین روزه گرفتن در روزهای هشتم، نهم و دهم این ماه نیز بسیار توصیه می‌شود‌.

۸‌. گرسنگی

انسان اگر نمی‌تواند روزه بگیرد، بهتر است در این چله، کمی غذای خود را تقلیل دهد و حداقل پرخوری نکند زیرا پرخوری دل را می‌میراند. همچنین غذای چشم و گوش که دیدن و شنیدن باشد را مدیریت کند و هر چیزی را نبیند و به هر چیزی گوش ندهد.

بهتر است نیت سالک در این اعمال مذکور، تقرب به خدا، رسیدن به معرفت الهی و لقاءالله باشد‌. همچنین سالک می‌تواند این امور را به نیابت از امام‌ زمان (عج) یا یکی از اهل بیت (ع) و به نيت تعجیل در فرج امام زمان (عج) انجام دهد.

 

وفقنا الله و ایاکم

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن احمد بن علی دهلوی (۶۳۳ – ۷۲۵ قمری)، یا حضرت شیخ خواجه سید محمد نظام‌ الدین اولیا، معروف به شاه نظام‌ الدین اولیا، شیخ نظام‌ الدین اولیا، نظام دهلوی و نظام الدین خالدی دهلوی، از مشایخ قرن هشتم هجری و اعاظم عرفای هندوستان و بزرگان طریقت چشتیه است.

 

ویژگی ها

پدر وی اهل بخارا بود که به شبه‌ قاره هند مهاجرت کرد و در لاهور اقامت گزید و پس از چندی از لاهور به قصبهٔ بدایون در ایالت اتارپرادش در شرق دهلی رفت و در آنجا ساکن شد. نظام‌ الدین در آنجا چشم به جهان گشود. او در سن پنج سالگی پدر را از دست داد و مادرش بی‌بی زلیخا تربیتش را به عهده گرفت. او زنی پارسا و زاهد بود و در تربیت فرزندش بسیار کوشش کرد. در بدایون به تحصیل پرداخت و مقدمات علوم را در آنجا فرا گرفت و پس از چندی همراه مادر به دهلی رفت.

نظام الدین اولیا، چهارمین جانشین معنوی یا «خلیفه» خواجه معین‌الدین چشتی بود. او همچنین به «بحاث» و «محفل شکن» شهرت داشت و به «نظام» و «نرگسی» تخلص می‌کرد. گفته می‌شود که شبی در مسجد جامع دهلی بر اثر شنیدن آیه‌ای از دهان مؤذن، شوق طلب در او پدید آمد و نزد شیخ فریدالدین شکرگنج رفت و مدت‌ها از او و دیگر پیران طریق چون قطب الدین بختیار کاکی و معین‌الدین چشتی درس‌ها آموخت.

همچنین گفته شده است که او از تعالیم کسانی چون شمس الدین دامغانی و علاءالدین اصولی و فریدالدین مسعود استفاده کرد تا خود به مرحلهٔ ارشاد رسید و مریدان و پیروان بسیار یافت. نظام‌ الدین اولیا در ابتدا بسیار تنگدست و پریشان حال بود و از کسی چیزی قبول نمی‌کرد. پس از چندی که در هند بلندآوازه شد، بزرگان و امرای مسلمان از هر سو به طرف او روی آوردند و پادشاهان اسلامی از جمله سلطان جلال‌الدین خلجی از او تقاضای ملاقات می‌کردند.

نظام‌الدین اولیا، مانند استادان خود، به عشق به عنوان ابزاری برای شناخت خداوند تأکید می‌کرد. برای او عشق به خدا، عشق غیر مستقیم به انسانیت است. دیدگاه او به جهان با حسی بسیار تکامل یافته از تکثرگرایی دینی و محبت به دیگران همراه بود. به ادعای ضیاء‌الدین بارانی، نفوذ نظام‌ الدین اولیا در مردم دهلی موجب تغییری در دیدگاه‌های مسلمانان آن دیار شد که از توجه به امور دنیوی به سمت عرفان، عبادت و امور معنوی متمایل شوند.

نظام‌الدین در بسط و نشر معارف و عرفان اسلامی تلاش فراوانی کرد و به‌طور کلی نشر معارف اسلامی و تصوف در مناطق مختلف هند از حسن عنایت و توجه نظام‌الدین اولیا و شاگردان و خلفای وی می‌باشد. عبدالرحمان جامی در نفحات الانس، کرامات بسیاری به او نسبت داده‌ است. در کتاب اخبار الاخیار آمده است: وی خلیفه شیخ فرید‌ الحق و الدین است‌. نام او محمد بن احمد بن علی البخاری و لقب او سلطان المشایخ و نظام الدین اولیا می‌باشد. وی از محبوبان و مقربان درگاه الهی است.

فریدالدین گنج‌شکر در مورد نظام الدین چنین فرموده است: خداوند برای نظام الدین، علم، عقل، قوت و خلوص عشق بخشیده است. هر آنکه این صفات را داشت، مرتبه خلافت شیوخ را می‌یابد.

نظام الدین اولیا می‌گويد: آنگاه که معز الدین کیقباد در آنجا شهر نو بنا کرد، خلق بر من انبوه شد و آمد و شد ملوک و امرا و سایر مردم بسیار شد. با خود گفتم که از اینجا هم باید رفت. در این اندیشه بودم که همان روز در نماز دیگر، جوانی درآمد صاحب حسن و به غایت نحیف. اول سخنی که با من گفت این بود:

 آن روز که مه شدی نمی‌دانستی    کانگشت نمای عالمی خواهی شد

نظام الدین اولیا در جای دیگری فرمود: مرا در واقعه، کتابی دادند که در آن مسطور بود: تا توانی راحتی به دل می‌رسانی که دل مؤمن محل ظهور ربوبیت است. می‌فرمود که در بازار قیامت هیچ کالایی را آن‌چنان رواج نخواهد بود که دریافت دل‌ها را.

نقل است: وقتی چند کس قصد ملازمت نظام الدین کردند، هر یک به رسم تحفه چیزی خریدند. در آن میان متعلمی بود که گفت این هدایای مختلف یک‌جا پیش شیخ خواهند نهاد و خادم خواهد برداشت. او قدری خاک راه برداشت و در کاغذی پیچید. چون به خدمت او رسید هر کس چیزی پیش نهاد و آن متعلم کاغذ پاره پیچیده را نیز نهاد. خادم آن هدایا را برداشتن گرفت، خواست که آن کاغذ را نیز بردارد که نظام الدین فرمود: این را همین جا بگذار که این سرمۀ شریف خاص برای چشم ماست. آن متعلم تایب شد.

نقل است: سلطان غیاث‌الدین تُغلق در زمان بازگشت از یک سفر نظامی، به دلیل اختلاف قبلی با شیخ (ناشی از حسادت و عدم تمایل سلطان به نفوذ شیخ)، دستور داد که همه‌ی مردم دهلی شب‌ها برای او قصر بسازند و روزها را به ساخت حوض برای شیخ اختصاص ندهند. شیخ و مریدانش تصمیم گرفتند کار ساخت حوض را ادامه دهند. از آنجا که کار در روشنایی روز ممنوع شده بود، مریدان شیخ با استفاده از روغن‌های مخصوصی که با دمیدن (نفس کیمیا گرانه) شیخ متبرک شده بودند، فانوس‌های خود را روشن کردند. همچنین گفته می‌شود که به دلیل کرامت شیخ، آب حوض به روغن تبدیل شد (یا نور آب به مانند روغن سوخت) و مریدان توانستند تمام شب‌ها را با نور آن کار کنند و ساخت حوض را پیش از بازگشت سلطان به پایان رساندند.

نقل است: یک بار شاگرد و مرید مورد علاقه‌ی او، امیر خسرو دهلوی (شاعر مشهور)، در سفری دور از دهلی بود. امیر خسرو دچار مشکل مالی شد و در نامه‌ای به استادش درخواست کمک کرد. شیخ نظام‌ الدین در یک لحظه، یک جفت کفش مخصوص و تبرک شده را به صورت معجزه‌آسا از طریق طی‌ الارض به محل اقامت امیر خسرو رساند. امیر خسرو با فروش آن کفش‌ها توانست از مشکلات مالی رهایی یابد.

نقل است: یک بار یکی از مریدان ثروتمند شیخ، مقداری زیادی طلا را در بسته‌ای پیچیده و قصد داشت آن را به شیخ هدیه دهد. شیخ نظام‌الدین که معتقد به فقر و عدم مال‌اندوزی بود و تمام دارایی‌اش را به فقرا می‌بخشید، از پذیرش مستقیم خودداری کرد و به مریدش گفت: «این‌ها را در فلان قسمت اتاق بگذار.» گفته می‌شود که آن طلاها برای مدتی طولانی در آن مکان پنهان ماندند و هیچ کس متوجه آن‌ها نشد؛ حتی وقتی خادمان بعداً به آنجا مراجعه کردند، گویا طلاها پنهان یا ناپدید شده بودند تا زمانی که شیخ دستور داد آن‌ها را بردارند و به فقرا دهند.

بارها پیش می‌آمد که مریدی با پرسش یا مشکلی در ذهن خود نزد شیخ می‌آمد و قبل از اینکه مرید بتواند پرسش خود را بیان کند، شیخ نظام‌ الدین به طور مستقیم و بدون واسطه، پاسخ مشکل او را می‌داد یا از نیت قلبی او آگاه می‌شد و آن را بر زبان می‌آورد. در «فوائد الفؤاد» و منابع مناقبی چشتیه، حکایت‌های متعددی آمده است که مردم با دعا یا توجه او، از بیماری، فقر یا اندوه رهایی می‌یافتند. سید محمد بن جعفر ملکی حسینی می‌گوید: در مقام قطبیت از تمام اولیا، دو کس در مقام معشوقی رسیدند و امثال ایشان دیگری نرسیده است. آن دو کس یکی شیخ عبدالقادر گیلانی و دوم شیخ نظام‌الدین بدایونی (نظام الدین اولیا) هستند.

 

آثار

  • فوائد الفواد
  • افضل الفواد
  • راحه المحبین
  • سیرالاولیا

عروج ملکوتی 

نظام‌ الدین اولیا در سال ۷۲۵ قمری در دهلی، دیده از جهان فروبست و در همان‌جا دفن شد. نخست، مقبره‌ای برای او توسط محمد تغلق از پادشاهان مقتدر سلطنت دهلی ساخته شد که بعدها چندین بار مرمت و بازسازی شد.

به نام آفریننده عشق

 

معین‌الدین‌ حسن‌ سجزی‌ چشتی (۵۳۷ – ۶۳۳ قمری)، معروف به معین‌ الدین چشتی و ملقّب به خواجه غریب نواز، از عرفای ‌قرن ‌ششم‌ و مروج‌ سلسله چشتیه ‌در هند بود.

 

ویژگی ها

معین الدین‌ در سال ۵۳۷ قمری در قصبه سجز به‌ دنیا آمد. با توجه به اینکه معین الدین از نسل سادات سیستان بود، وی‌ را معین‌الدین‌ حسینی‌ سجزی‌ (سیستانی‌) نیز می‌خوانند. علت‌ ورود او را به‌ سلک‌ صوفیان ، مواجهه‌اش‌ با مجذوبی‌ به‌ نام‌ ابراهیم‌ قُندوزی‌ دانسته‌اند. گفته‌ شده‌ است‌ که غارت‌ سیستان‌ به‌ دست‌ ترکان ‌ غُز او را به‌ مراقبه‌ و تأمل‌ در خود و سرانجام‌ به‌ عرفان ‌ کشاند. پس‌ از این‌ تحول‌ روحی‌، معین‌الدین‌ اموال‌ خود را بین‌ مستمندان‌ تقسیم‌ کرد و برای‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ عراق رفت‌ و در مدت‌ کوتاهی‌ از علمای‌ دین ‌محسوب‌ گردید. وی‌ در یکی‌ از سفرهایش‌ به‌ هاروَن‌، از توابع‌ نیشابور، با خواجه‌ عثمان‌ هاروَنی‌، از خلفای ‌ چشتیه‌، دیدار کرد و به‌ حلقه مریدانش‌ پیوست‌. معین‌ الدین‌، بیست‌ سال‌ در سفر و حضر، ملازم‌ خواجه‌ عثمان‌ هاروَنی‌ بود. خواجه‌ عثمان‌ به‌ مریدی‌ او مباهات‌ می‌کرد و به‌ وی‌ لقب‌ محبوب الله داد و همچنین‌ معین‌ الدین‌ را خلیفه خود کرد.

معین‌الدین‌ در سفرهای‌ خود با مشایخ‌ بزرگی‌ چون‌ نجم‌الدین‌ کبری‌، عبدالقادر گیلانی، ابوالنجیب‌ عبدالقاهر سهروردی و ابوسعید تبریزی‌ دیدار کرد. او همچنین‌ آرامگاه‌ مشایخی‌ چون‌ ابوالحسن‌ خرقانی ‌در خرقان‌، خواجه‌ عبدالله انصاری‌ در هرات ‌و احمد خضرویه‌ را در بلخ‌ زیارت‌ کرد. در مسیر خود به‌ هند، مدتی‌ در شهر لاهور و در جوار  مقبره هجویری‌ اقامت‌ گزید و به‌ تفکر و عبادت ‌مشغول‌ شد. پس‌ از آن‌، مدتی‌ در دهلی ‌ساکن‌ شد. از آنجا به‌ اجمیر رفت‌ و بسیاری‌ از هندوها را مسلمان ‌کرد. معین‌ الدین‌ در اجمیر ازدواج‌ کرد و حاصل‌ دو ازدواج ‌وی‌، سه‌ پسر و یک‌ دختر بود. فخرالدین‌، فرزند وی، از علما و عرفا بود و حسام‌الدین‌، فرزند دیگر وی نیز در ۴۵ سالگی‌ به‌ سلک‌ عرفا پیوست‌ و سپس‌ به‌ طرز اسرارآمیزی‌ ناپدید شد. بی‌‌بی‌ حافظه‌ (دختر وی) نیز از دست‌ پدر خرقه خلافت‌ گرفت‌ و زنان‌ را ارشاد می‌کرد.

«جان اسپوزیتو» (استاد مطالعات دینی) درباره این عارف والا مقام آورده است: معین الدین چشتی یکی از اولین عرفای بزرگ اسلامی بوده که به طور رسمی به پیروانش اجازه داده است که از موسیقی در عبادات، مناجات و سرودهای خود برای خدا استفاده کنند. نقل است: وقتی گروه گروه از هندوان نزد خواجه می‌آمدند و مسلمان می‌شدند، پتهورا در دلش آتش درگرفت و به چند نفر امر کرد بروید صومعه سلطان هند و خواجه خواجگان را آتش زنید. در آن هنگام که خواجه در حال راز و نیاز با خالق بی‌نیاز بود صومعه خواجه را به آتش زدند؛ خواجه همان طور در حال راز و نیاز بود که همه صومعه سوخت ولی به خواجه آسیبی نرسید. نقل است: یکی از خادمان خواجه یا یکی از مسلمین از دست پتهورا رنجیده و به نزد شیخ آمد. حضرت خواجه معین الدین در این مورد با پتهورا سخن گفت اما مؤثر واقع نشد و پتهورا گفت که خواجه معین الدین اینجا آمده است و سخان غیب می‌گوید. چون این سخن به سمع حضرت خواجه رسید، گفت: پتهورا را زنده گرفتیم و به لشکر اسلام دادیم. در آن ایام طولی نکشید که لشکر اسلام به وسیله فاتح اسلام، سلطان شهاب الدین سام غوری از غزنین در رسید و پتهورا در مقابل لشکر اسلام شکست خورد و به دست معزالدین شهاب الدین سام اسیر گشت و در نتیجه، سخن خواجه به حقیقت پیوست.

نقل است: سلطان ایبک بر تخت نشست و پتهورا را زنده گرفتار کرد. چون خواجه به اجمیر رسید، بیرون شهر زیر درختی که شتران راجه در آنجا جمع می‌شدند، مقام فرمود. چون شب شد، شتران راجه در آنجا جمع آمدند و ساربانان به خدمت حاضر شده و عرض کردند: این جای شتران ماست، شما در اینجا مجلس نکنید‌. حضرت خواجه فرمود: ما از اینجا برمی‌خیزیم، شتران راجه نشسته باشند. چون از آنجا روانه شد، بر لب حوض آنا ساگر که بت‌خانه‌های بی‌شمار در آنجا ساخته بودند مقام فرمود. چون شب گذشت، فردای آن‌ روز، ساربانان هر چند می‌خواستند که شتران برخیزند، برنخاستند، گویا سینه‌های ایشان به زمین وصل شده بود‌. آخر، ساربانان دانستند که ظهور این امر از نفرین همان فقیر است که شب او را رنجانیدیم و به خدمت خواجه رفتند و نیازمندی‌ها کردند. خواجه فرمود: بروید که حکم برخاستن شتران شما از جناب حق نافذ شده است. ساربانان چون در گله شتران رفتند، دیدند که همه شتران خود برخاسته‌اند.

چون این خبر در شهر منتشر شد، دشمنان اسلام با هم اجتماع نموده و نزد راجه اجمیر رفتند و عرض کردند: این شخص بیگانه که در نزدیک پرستشگاه‌های ما سکونت می‌دارد، لایق ماندن آنجا نیست که مذهب او غیر مذهب ماست. برای اخراج او حکم صادر گردد. راجه کسان خود را مأمور کرد و حکم داد که آن فقیر را از لب تالاب خارج و از ملک من بدر سازند. چون مأمورین راجه به اجتماع کثیر بر سر خواجه تاخت آوردند و مستعدان شدند که خواجه را برنجانند خواجه مشتی از خاک برداشت و آیت الکرسی بر آن خواند و بر روی ایشان انداخت. قدری از آن خاک بر سر هرکس اصابت کرد، بیفتاد و جسم وی خشک گردید و از زندگی و حرکت بازماند و باقی، منکوب و مغلوب شده و رو به فرار نهادند.

نقل است: چون حضرت خواجه از حمله کردن جوگی آگهی یافت، برخاست و بعد وضوی تازه گرفت و خویش و اصحابش به اعصای مرشد مبارکش خطی کشید و فرمود: ان شاء الله احدی از معاندان، داخل این دایره نمی‌توانند بیایند. چون معاندان نزدیک آن خط رسیدند و بعضی از ایشان پا اندرون دایره نهادند، به حکم الهی به رو افتادند و ناچار عقب نشینی کردند. در تذکره‌های صوفیه آمده است که دعای او نزد خداوند مستجاب بود و مردم برای رفع گرفتاری، شفای بیماران یا حل مشکلات به او متوسل می‌شدند. در برخی حکایات آمده که خواجه گاه از احوال درونی مریدان آگاه می‌شد و پیش از آنکه سخنی بگویند، پاسخ حالشان را می‌داد.

از نمونه اشعار وی:

این منم یا رب که اندر نور حق فانی شدم؟   مطلع انوار فیض ذات سبحانی شدم

ذرہ ذرہ از وجودم طالب دیدار گشت   تا که من مست از تجلّی‌‌های ربّانی شدم

زنگ غیرت را ز مرآت دلم بزدود عشق   تا به کلی واقف اسرار پنهانی شدم

من چنان بیرون شدم از ظلمتِ هستیِ خویش   تا ز نور هستی او آن که می‌دانی شدم

گر ز دود نفسِ ظلمت پاک بودم سوخته   ز امتزاج آتشِ عشقِ تو نورانی شدم

خلق می‌گفتند کین رہ را به دشواری روند   ای عفاک الله که من باری به آسانی شدم

دم به دم روح القدس اندر «معینی» می‌دمد   وه نمی‌دانم مگر من عیسیِ ثانی شدم

نقل است: آن شب كه معين الدين چشتی مشرف به موت بود، چند تن از اوليای بزرگ، حضرت محمد (ص) را به خواب ديدند كه فرمود: دوست خدا، معين الدين چشتی خواهد آمد؛ ما به استقبال او آمده‌ايم. همچنین در هنگام فوت، در پيشانی خواجه اين نوشته ظاهر شد: حبيب الله مات فی حب الله (دوست خدا در دوستی خداوند وفات كرد).

 

آثار

  • انیس‌ الارواح‌
  • گنج‌ اسرار
  • دلیل‌ العارفین
  • بحر الحقایق‌
  • رساله وجودیه‌

 

عروج ملکوتی

خواجه معین الدین در سحرگاه دوشنبه ۶ رجب سال ۶۳۳ قمری در اجمير، ديده از جهان فروبست و به معشوق حقيقی پيوست. آرامگاه ایشان در اجمير هند قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

شیخ الاسلام احمد ابن ابوالحسن جامی نامقی ترشیزی (۴۴۰ – ۵۳۶ قمری)، معروف به شیخ احمد جام، ملقب به ابونصر احمد ژنده‌ پیل یا به‌ طور خلاصه «ژنده‌ پیل»، از عارفان، صوفیان و شاعران سده ششم و دوره سلجوقی بود.

 

ویژگی ها 

احمد در سال ۴۴۰ قمری در ده نامق، نزدیک ترشیز خراسان در خاندانی که از نژاد عرب بود به جهان آمد. جدّ اعلای او جریر بن عبدالله بجلی از صحابه پیغمبر بود و گویند در تیراندازی در میان عرب، مانند نداشت‌. احمد، بلند قامت، نیرومند و دلیر بود و در دِه، بر همه همسالان برتری داشت. موی سرش سرخ و محاسنش میگون و چشمانش شهلا بود و روی‌ هم‌ رفته‌، رنگ و روی ظاهر وی به عربان شباهتی نداشت. لقب ژنده‌ پیل، گویا مناسب با همین‌اندام کشیده و زورمند و موافق با رفتار تند و خشم‌آلود وی بود و ناچار باید در زمان زندگانی شیخ توسط کسانی که وی را می‌دیده و می‌شناخته‌اند وضع شده باشد.

جوانی احمد تا هنگام توبه، به می‌خواری و عیش و طرب گذشت. وی با گروهی از همسالان فاسد و تبهکار خود حلقه‌ای داشت که به‌نوبت گرد هم می‌آمدند و باده‌گساری می‌کردند و این یاران در سال‌های پس از توبه نیز گاه مزاحم شیخ بودند و وی را منغّص عیش خود می‌دانستند. توبه احمد و توجه او به عبادت و ریاضت و ترک می‌گساری و هوسرانی هنگامی آغاز شد که کرامتی مشاهده کرد و شبی در حلقه یاران، شراب مبدل‌ به شربت گردید. شیخ بیدار و هشیار شد و از گروه دوستان گذشته و کنار گرفت و زهد و خلوت پیشه کرد و روی به دین‌داری و عبادت نهاد. وی بیست و دو ساله بود که به گوشه‌نشینی و تزکیه نفس پرداخت و به کوه‌ها رفت؛ ابتدا دوازده سال در کوه نامق و سپس شش سال در کوه بیزدجام‌.

پس از آن، ترک عزلت گفت و برای ارشاد مردم و توبه‌ دادن می‌خواران و گناهکاران به میان خلق بازگشت. نخستین میدان او سرخس بود که در آن مرضی شیوع داشت. نخست، قدر او بر مردم معلوم نبود ولی پس از ابراز کراماتی چند و شفا دادن بیماران، به تدریج شهرت یافت و پیروانی به دست آورد. از سرخس به استاد و زورآباد و سپس به ده معدآباد که ظاهرا همان تربت شیخ جام کنونی است‌، رفت و در آنجا مقیم شد و به تعلیم شاگردان و تالیف کتب و دعوت مردم پرداخت و یک مسجد و یک خانقاه بنا نمود. احمد به هرات، نیشابور، بوزجان، مرو، باخرز و بسطام سفر کرد و یک بار هم به مکه رفت، ولی جز در همین یک سفر، دیگر از حدود خراسان بیرون نرفت و سراسر عمر طولانی خود را در همان محیط خویش گذرانید.

ظاهرا احمد جامی، زاهدی گوشه‌نشین و تارک لذات دنیوی و گرفتار‌ اندوه و رنج و به اصطلاح دچار «قبض» نبود بلکه از همه خوشی‌های زندگی ظاهری بهره می‌گرفت و دیگران را نیز در حدود شریعت‌ در تمتع از نعمت‌های این جهان آزاد می‌گذاشت. وی هشت زن داشت که یکی از آن‌ها را در هشتاد سالگی گرفت‌. شیخ احمد ظاهرا در آغاز کار، مرید شیخ ابوطاهر بود که خود عارفی گمنام است، ولی به جز او، استاد و مکتب دیگری ندیده است. بنا بر نوشته‌های غزنوی، شیخ احمد با پیروان ادیان دیگر، تند و نامهربان بود و همه آن‌ها را، و لو آنکه از اولیای دین خویش و صاحب کرامات باشند و زندگانی را در کمال خداپرستی و نوع‌دوستی سپری نموده باشند، محکوم به آتش دوزخ می‌دانست و در رفتار خویش با آن‌ها، به جای محبت و احترام، زور و تعصب به کار می‌برد و می‌کوشید که آنان را به دین اسلام درآورد.

بنا بر روایت مقامات، شیخ احمد در مسافرت هرات مورد ستایش و تکریم بی‌اندازه مردم شهر و اعقاب خواجه عبدالله انصاری واقع گردید. خواجه مودود چشتی که در آن هنگام بسیار جوان بود، نخست با احمد سر ستیز و دشمنی داشت و کوشید تا او را از هرات براند، ولی سرانجام به بزرگی و برتری او پی برد و دست از کینه‌جویی برداشت‌. دیگر از مردانی که به شهادت کتاب مقامات، با احمد جام ملاقات داشته‌اند، امام محمد منصور سرخسی است که سنایی، بارها او را در آثار خویش ستوده است‌. شیخ احمد با این دانشمند در سرخس روبرو شد و میان آن‌ها مخالفت و منازعت شدید در گرفت و سرانجام احمد که قادر به‌ اظهار کرامات بود، امام و دسته پیروانش را مغلوب ساخت.

سنجر و کارد زیر بالش او حکایت دیگر داستان تهدید اسماعیلیان است که کاردی در زیر بالش سنجر نهادند و او را ترسانیدند. سنجر به شدت خائف شد و اسماعیلیان را در خراسان آزاد گذاشت که بی‌هیچ مانعی به تبلیغات خویش بپردازند. نقل است: مردی بود به نام طغرل تکین، که می‌خواست در قصبه صاغو، نزدیک جام برای خود بارگاهی بسازد و چون چوب مناسب نیافت. چند کس را فرستاد تا به زور، چند تیر چوب را که شیخ احمد برای ساختن خانقاه فراهم کرده بود، بردند. شیخ برآشفت و او را به کیفر مرگ تهدید کرد. هنوز بنای بارگاه پایان نیافته بود که چند سوار از بیابان درآمدند و طغرل را کمند بر گردن افکنده و از خیمه بیرون کشیدند و اسب بتاخته و دور شدند. سواران طغرل به جستجوی وی به دنبال آنان شتافتند و تن بی‌سرش را در بیابان یافتند.

چون خبر این واقعه به سلطان سنجر رسید، خشمگین شد و مردم جام را تهدید به کشتن کرد. اهالی جام پناه به شیخ احمد بردند و چاره از او جستند. احمد نامه‌ای در اثبات بی‌گناهی مردم جام و توضیح جرم و جسارت طغرل تکین به سلطان نوشت و شرح داد که طغرل را خداوند به سزای بی‌ادبی خویش رسانیده است. سنجر چون از حقیقت واقعه آگاه شد از رأی سابق برگشت و اهالی جام را بنواخت. یکی از خصائل شیخ احمد،  دشمنی سخت او با می‌ و می‌خواری است و در تمام عمر کوشیده است که می‌گساران را توبه دهد و خم‌های شراب را بشکند. مقامات پر از حکایاتی است که این صفت او را می‌ رساند و نظر به همین صفت شیخ است که حافظ می‌‌گوید:

حافظ غلام جام می‌ است‌ ای صبا برو   وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

نقل است: روزی خواجه مودود چشتی و یارانش خدمت شیخ الاسلام آمدند و طعام خوردند و سفره برداشتند. شیخ الاسلام گفت: شما می‌گویید یا ما بگوییم که به چه کار آمده‌اید؟! ایشان گفتند: حضرت شیخ بفرمایند. وی فرمود: خواجه زاهد مودود شما را فرستاده است که احمد را بگویید که تو به ولایت ما به چه کار آمده ای؟ به سلامت باز کرد وگرنه چنان که باز باید گردانید تو را بازگردانیم. رسولان تصدیق کردند. پس فرمود که اگر مراد از ولایت این دیه‌ها است، این ملک مردمان است، نه از آن اوست و نه از آن من و اگر مراد از ولایت این مردمان هستند، اینان خود رعایای سنجرند، پس شیخ الشیوخ سنجر باشد و اگر مراد از ولایت، آن است که من می‌دانم و اولیای خدا می‌دانند، فردا با ایشان نماییم که کار ولایت چیست. چون این سخن گفت، ابر عظیم برآمد و شبانه روزی ببارید و هیچ منقطع نشد.

بامداد روز دیگر شیخ الاسلام فرمود که ستوران ساخته کنید تا برویم! اصحاب گفتند: امکان ندارد که در این دو سه روز بعد از آنکه دگر ببارد هیچ ملاحی از آب تواند گذشت. شیخ فرمود که سهل باشد که امروز، ما ملاحی کنیم. پس روان شدند و چون به صحرا بیرون آمدند، شیخ الاسلام نگاه کرد و دید که جمعی انبوه، سلاح‌بسته همراه ایشانند. پرسید که اینان کیانند، گفتند: مریدان و محبان شما هستند و شنیده‌اند که جماعتی به عداوت شما می‌آیند. فرمود: آنان را بازگردانید که تیغ و تیر کار سنجر است و سلاح این گروه، سلاح دیگر است‌. شیخ الاسلام با تنی چند، روی به راه نهادند و چون به کنار آب رسیدند، آب بسیار بود.

شیخ الاسلام فرمود: امروز قرار آن است که ما ملاحی کنیم‌. سخنی از معارف آغاز کردند و چندان ذوق دل‌ها رسید که همه واله و حیران شدند.  پس فرمود: همه چشم‌ها بر هم نهید و بگویید: بسم الله الرحمن الرحيم، و تا سه بار تکرار کرد. هر کس که چشم زود باز کرد، پای افزارتر کرد و هر کسی که دیر بگشاد، خود را به آن طرف آب یافت و پای‌ افزار ایشان خشک شد. چون رسولان، آن مشاهده کردند به تعجیل پیش خواجه مودود رفتند و این حال باز گفتند‌. خواجه مودود با دو هزار مرید سلاح بسته متوجه شدند و در راه به شیخ رسیدند. چون نظر شیخ بر وی افتاد، خواجه ودود از اسب پیاده شد و بوسه بر پای شیخ داد. شیخ دست بر پشت وی می‌زد و می‌گفت: کار ولایت چون می‌بینی؟! ندانسته‌ای که ولایت مردان حشم و سلاح نباشد؟ برو و سوار شو که کودکی و نمی‌دانی چه می‌کنی!

نقل است که از حضرت شیخ الاسلام احمد پرسیدند: ما مقامات مشایخ شنیده‌ایم و كتب ایشان دیده‌ایم. از هیچ‌کس مثل این حالات که از شما ظاهر می‌شود ظاهر نشده است. فرمود که ما در وقت ریاضت، هر ریاضت که دانستیم که اولیای خدای تعالی کرده بودند، به جای آوردیم و بر آن مزیدی نیز کردیم. حق سبحانه و تعالى به فضل و کرم خود هرچه پراکنده به ایشان داده بود، به یک‌بار به احمد داد. در هر چهارصد سال، چون احمد، شخصی پدید آید که آثار عنایت ایزد تعالی در باب او این باشد که همه خلق ببینند؛ هذا من فضل ربی. نقل است: کودکی زیبا و نابینا را نزد احمد جامی آوردند تا او را بینا گرداند. احمد جامی دو انگشت را بر دو چشم کودک نهاد و گفت: اُنظُر بِاذن الله عزّوجل. فورا هر دو چشم کودک بینا شد.

نقل است: روزی اکابر هرات بر حضرت شیخ درآمدند و میان ایشان در توحید و معرفت سخنی می رفت. شیخ الاسلام گفت: شما به تقلید این سخن می‌گویید. ایشان گفتند: ما را بر این سخن برهانی باید. شیخ، خادم را گفت: سه دانه مروارید و طشتی حاضر کن. حاضر کردند. شیخ به ایشان گفت: اصل این مروارید چه بوده است؟ گفتند: قطرات باران نیسانی که صدف گرفته است و به قدرت کامله حق، مروارید شده است. شیخ الاسلام آن مرواریدها را در طشت افکند و فرمود: هرکه از سر تحقیق روی فرا این طشت کند و بگوید بسم الله الرحمن الرحیم، این هر سه مروارید، آب گردد. مردم گفتند: این عجب باشد، شما بگویید. شیخ فرمود: نخست شما بگویید؛ چون نوبت به من رسد، من نیز بگویم‌. ایشان به نوبت گفتند‌ اما مرواریدها همچنان برقرار بود. چون نوبت به شیخ رسید، حالتی بر وی ظاهر شد و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. هر سه مروارید، آب گشت و در یکدیگر دوید و در طشت گشت. حضرت شیخ گفت: اسکن باذن الله تعالى (آرام شو به اذن خدا). فورا يک دانه مروارید ناسفته منعقد شد. همه متحیر شدند و به آنچه حضرت شیخ فرموده بود اعتراف نمودند.

نقل است که دعاهای شیخ احمد جام در بسیاری از موارد مستجاب می‌شد. مردم از اطراف برای باران، رفع بیماری، دفع بلا و گشایش کار به او رجوع می‌کردند. همچنین حیوانات وحشی در حضور او رام می‌شدند و در کوه‌های نامق، پرنده‌ها به او نزدیک می‌شدند. کرامات زیادی را به احمد جامی نسبت می دهند، از جمله: ۱. پیشگویی و پیش‌بینی ۲. شفا بخشیدن افراد مفلوج ۳. شفا بخشیدن افراد نابینا ۴. شفا بخشیدن دیوانگان ۵. شفا بخشیدن محتضران یا حتی به تاخیر انداختن مرگ آنان ۶. اشراف بر ضمایر و خواندن ذهن افراد ۷. تصرف در عالم ماده و قوانین طبیعت.

 

از منظر فرهیختگان

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: احمدِ نامقی، مردی است که خدای تعالی او را برای هدایت خلق برگزیده است.

عطار نیشابوری می‌گوید: شیخ احمد جامی، نوری بود بر اهل زمین.

 

آثار

  • انیس‌ التائبین
  • سراج‌ السائرین
  • مفتاح‌ النجاه
  • روضة‌ المذنبین
  • بحار الحقیقه

 

عروج ملکوتی

احمد جامی به اتفاق همه روایات، ۹۶ سال بزیست و در سال ۵۳۶ قمری درگذشت و در موضعی، بیرون دروازه معدآباد (واقع در تربت جام) که خود معین کرده بود به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن عیسی بغدادی (درگذشت ۲۷۷ تا ۲۹۷ قمری)، معروف به ابوسعید خرّاز، از عارفان بزرگ قرن سوم هجری بود.

 

ویژگی ها 

درباره تاریخ تولد و خانواده اواطلاع چندانی در دست نیست. همچنین اطلاعات پراکنده‌ای نیز درباره سفرهای او در دست است. او به احتمال قوی در ایام محنت صوفیان، که به دست غلام خلیل پدید آمده بود، از بغداد به مصر مهاجرت کرد و مدتی را نیز در مکه مجاور بود. غیر از لقب خرّاز، او را با القاب لسان‌التصوف و قمرالصوفیة نیز خوانده‌اند. خرّاز در میان اهل تصوف، به‌ویژه در مکتب بغداد، مقامی بلند داشت. گفته شده است که هرچند وی خود را شاگرد جنید می‌خواند، اما درحقیقت از او بر‌تر بود. با وجود این، عباس‌ بن مهتدی، در باب ورع بر او خرده گرفته است.

خرّاز از میان معاصرانش، ابن‌عطا آدمی را بزرگ می‌داشت و او را صوفی حقیقی می‌دانست. تصوف خرّاز همچون جنید با رعایت شریعت همراه بود. او مقام نبوت را بر‌تر از ولایت می‌دانست و معتقد بود که هر نبی قبل از نبوت حائز مقام ولایت بوده است. همچنین او از گروهی از صوفیان دمشق به‌سبب قول بدعت‌ آمیزشان درباره رؤیت خدا انتقاد کرده بود. با وجود این، علمای ظاهر او را به‌سبب برخی مطالب، که در کتاب السّر آورده بود، به کفر منسوب کردند. خرّاز در پاسخ کسی که علت تکفیر را از او پرسید، گفته بود: «گفتم میان من و حق حجاب نیست.» به خرّاز اشعار اندکی نیز نسبت داده شده است.

خرّاز زهد و باطن‌گرایی را در صورت مخالفت با ظاهر شرع، باطل می‌دانست. درباره سماع از او نقل شده است که او پیامبر اکرم (ص) را در خواب دیده و پیامبر وی را که در حال خواندن بیتی انگشت بر سینه می‌زد، از این کار نهی کرده و ظاهرا این قول به نوعی حرمت سماع را از نظر وی بازمی‌نماید. گفته شده است که خرّاز اولین کسی بود که از علم فنا و بقا سخن گفت.

این قول پذیرفتنی نیست و بهتر است گفته شود که موضوع فنا و بقا، محور مباحث و تعالیم خرّاز بوده است. از نظر او اولین مقام کسی که به علم توحید دست یابد و آن را محقق سازد، فنای ذکر اشیا است از قلب او و انفراد او با خدای تعالی. به عقیده او، اولین مقام اهل معرفت، تحیّر با افتقارات و بعد سُرور با اتصال و آنگاه فنا با انتباه و در ‌نهایت بقا با انتظار است که هیچ مخلوقی به رتبه‌ای از این بالا‌تر دست نمی‌یابد.

او فنا را فنای بنده از رؤیت بندگی و بقا را بقای بنده به شاهد الهی تعریف می‌کرد و بر آن بود که وقتی خداوند بخواهد بنده‌ای را به دوستی برگزیند، ابتدا درِ ذکر را بر وی می‌گشاید و سپس او را به قرب رهنمون می‌شود. سپس او را به مجالس انس با خود بالا می‌برد و بر کرسی توحید می‌نشاند. بعد حجاب‌ها را از برابر او برمی‌دارد و او را در دار فردانیت قرار می‌دهد و جلال و عظمت خود را بر وی آشکار می‌سازد. در این مرحله، سالک هیچ اراده و خواستی ندارد، در حفظ و حمایت خداوند قرار می‌گیرد و فانی می‌شود.

توکل، آموزه دیگری است که در تعالیم ابوسعید بسیار مورد تأکید نظری و عملی واقع شده است. مراحل طریق از نظر او با توبه آغاز می‌شود و با گذر از مقام خوف و رجا، سیر سالک به ترتیب به مرتبه صالحان، مریدان، مطیعان، اولیا و مقربان می‌انجامد. جمله معروف او درباره معرفت در آثار بسیاری از صوفیان آمده است. آن معرفت یا حاصل «عین جود» از سوی خداوند است یا ناشی از «بذل مجهود» از سوی بنده. او مَثَل نَفْس آدمی را همچون آبی می‌دانست که در حالت سکون و آرامش، پاک و صاف است، اما در صورت حرکت، به سبب موادی که در آن، ته‌نشین می‌شود، تیره می‌گردد. نفس آدمی نیز در صورت رویارویی با حوادث و محنت هاست که ترکیب واقعی خود را نشان می‌دهد و از این‌ رو، آدمی باید خویش را در چنین مواقعی مورد بازجست قرار دهد تا به شناخت خود نایل آید.

عطار، تألیف چهارصد کتاب را در علم تصوف به خرّاز نسبت داده است که اغراق‌آمیز است. آثار به‌جامانده از ابوسعید همراه با آثار دیگر او که فقط نامی از آن‌ها به تصریح یا به اشارت در آثار نویسندگان دیگر صوفیه آمده، حجم بسیاری را دربرنمی‌گیرد. به گزارش سزگین، او علاوه بر کتاب الصدق که آربری آن را تصحیح و ترجمه و در سال ۱۳۱۶ شمسی در لندن منتشر کرد، کتاب‌هایی با عناوین المسائل، معیار التصوف و ماهیته، الصفات، الضیاء، الکشف و البیان، الفراغ و الحقایق را نیز تألیف کرده بود، که نسخه‌هایی از آن‌ها موجود است. پنج کتاب اخیر را قاسم سامرایی در سال ۱۳۴۶ شمسی در بغداد به‌چاپ رساند.

ابوسعید می‌گفت: روزی به صحرا می‌رفتم که ده سگ شبانان درنده روی به من نهادند. چون نزدیک آمدند، من روی به مراقبت نهادم. سگی سپید در آنان بود که بر ایشان حمله کرد و همه را از من دور کرد و از من جدا نشد تا وقتی که دور شدم. وقتی دوباره نگاه کردم سگ را ندیدم. در «رسالۀ قشیریه» آمده است که ابوسعید گاهی به حالات درونی شاگردان خود آگاه بود و پیش از آنکه چیزی بگویند، خطاب به آنان سخن می‌گفت. در منابعی چون طبقات الصوفیة (سلمی) آمده است: روزی ابوسعید در کشتی بود و طوفان شد، سر بر رکوع نهاد و گفت: «یا حی یا قیوم، إن کنت تعلم أنی أحبک فأنجنا.» طوفان به‌ ناگاه آرام گرفت. ملّاحان آن را نشانه صدق او دانستند.

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: اگر ما آنچه را ابوسعید به آن رسیده از خداوند طلب کنیم، هلاک خواهیم شد.

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: از مشایخ هیچ‌‌کس مه ازو نشناسم در علم توحید، همه برو وبالند، هم واسطی و فارس عیسی بغدادی.

ابونصر سراج طوسی می‌گوید: خرّاز از کسانی بود که در صدق و اخلاص به حقیقت توحید راه یافت.

عبدالکریم قشیری می‌گوید: او از بزرگ‌ترین مردان راه خدا در صدق و توحید بود و سخنانش درباره فنا و بقا، اساس گفتار صوفیان پس از او شد.

عطار نیشابوری می‌گوید: آن پخته جهان قدس، آن سوخته مقام انس، آن قدوه طارم طریقت، آن غرقه قلزم حقیقت، آن معظم عالم اعزاز، قطب وقت، ابوسعید خراز رحمة الله علیه از مشایخ کبار و از قدمای ایشان بود و اشرافی عظیم داشت در ورع و ریاضت به غایت بود و به کرامت مخصوص و در حقایق و دقایق به کمال و در همه فن بر سر آمده بود و در مرید پروردن آیتی بود و او را لسان‌التصوف گفتند.

 

عروج ملکوتی 

تاریخ وفات او را به اختلاف بین ۲۷۷ تا ۲۹۷ قمری ذکر کرده‌اند. برخی متأخران تاریخ ۲۸۶ قمری را ترجیح داده‌اند.

به نام آفریننده عشق

 

محمدهادی تهرانی ملقب به مقدس تهرانی (۱۲۵۳ – ۱۳۲۱ قمری) فقیه و اصولی قرن سیزدهم قمری است.

 

ویژگی ها 

محمدهادی در بیستم رمضان ۱۲۵۳ قمری در خانواده ای روحانی در تهران به دنیا آمد. پدرش، محمدامین، مشهور به «واعظ» بود. او در تألیفات خود، از جمله در مَحجّة العلماء، چندین بار مجلسی اول را جدّ خود، مجلسی دوم را دایی و وحید بهبهانی را عموی خود معرفی کرده است. برخی، برای توجیه چگونگی این انتساب ها سخنانی گفته‌اند. شیخ هادی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در تهران، به حوزه علمیه اصفهان (که در آن زمان بزرگ‌ترین حوزه علمیه در ایران بود) رفت و نزد سید محمدباقر خوانساری صاحب روضات الجنات و سید محمدهاشم خوانساری، سید حسن مدرس، ملا علی نوری و سید محمد شهشهانی به فراگیری علوم منقول و معقول پرداخت. وی سپس به تهران بازگشت و پس از مدتی راهی عراق شد و در دهه سوم عمر خود در نجف محضر شیخ مرتضی انصاری را درک کرد و پس از وفات وی به کربلا رفت و از درس شیخ عبدالحسین طهرانی (معروف به شیخ العراقین) که گفته می‌شود دایی او بوده است، استفاده کرد. شیخ هادی پس از وفات شیخ العراقین در ۱۲۸۶ قمری، به نجف بازگشت و مدتی نزد میرزا محمدحسن شیرازی درس خواند و سپس خود حوزه درس مستقلی تشکیل داد. مقدس تهرانی در دوران عمر خود به دلایلی ازدواج نکرد.

استقلال رأی و بیم نداشتن از کثرت و عظمت مخالفان یکی از مهم‌ترین ویژگی های علمی شیخ هادی بود؛ برای نمونه او در محجّة العلماء، آرای استادش شیخ مرتضی انصاری را با صراحت و گاه تعبیرات تند (مثلاً زَعَمَ، توهَّمَ) نقد کرد که در محیط علمی آن روز نجف، تنش‌هایی به وجود آورد. شیخ هادی گاهی در فقه، اصول فقه و فلسفه، آرایی خلاف آرای مشهور ابراز می‌کرد که بعضی از آن‌ها از آرای منحصر به فرد اوست. او همانند اخباری‌ها و بر خلاف اصولی‌ها، روایات کتب اربعه شیعه را معلوم الصدور و حجیت آن‌ها را قطعی می‌داند. از مهم‌ترین حوادث زندگی شیخ هادی، ماجرای تکفیر اوست و از این رو، گاهی از او با عنوان «شیخ هادی مُکفَّر» یاد کرده‌اند؛ زمینه اصلی این تکفیر، سخنان تند و گاه جسارت‌آمیز وی در نقد آرای عالمان امامیه و برخی آرای شاذ بوده است.

با این همه، تبلیغات شدید مخالفان شیخ هادی، مؤثر افتاد، به گونه‌ای که فقط چند تن از فقها، همچون شیخ محمدحسین کاظمی و ملا محمد ایروانی، از وی دفاع کردند و حتی فقیه بزرگی همچون میرزای شیرازی که در آن زمان زعامت و مرجعیت عامه شیعیان را برعهده داشت و در سامرا به سر می‌برد، چاره‌ای جز سکوت ندید. شاگردان شیخ نیز از دور او پراکنده شدند و فقط حدود پانزده تن مخفیانه در درس او حاضر می‌شدند. در هجوم دوباره به شیخ هادی، فقط تعداد اندکی از فقها، همچون شیخ آقا رضا همدانی و شیخ محمد طه نجف، مشارکت نداشتند، اما فوت پدر شیخ هادی و شرکت تعدادی از بزرگان نجف در مراسم نماز وی، به بازسازی وجهه شیخ در میان مردم کمک فراوان کرد.

یک روز مقدس تهرانی با اتوبوس به مسافرت می‌رفت. هنگام نماز شد و مقدس از راننده درخواست کرد تا برای نماز توقف کند اما راننده توجهی به او نکرد. حاج مقدس نیز که مشاهده می‌کند در صورت ادامه حرکت اتوبوس نمازش قضا می‌شود به پروردگار متوسل می‌شود. دقایقی بعد اتوبوس دچار نقص فنی ظاهری شده و از حرکت می‌ایستد. مرحوم حاج مقدس نیز از فرصت استفاده نموده و نماز را به جای می‌آورد. این کار در حالی صورت می‌گیرد که راننده وضعیت فنی ماشین را بررسی می‌کند و هیچ نقصی مشاهده نمی‌کند. به همین دلیل مجددا سوار می‌شود و هر چه استارت می‌زند، اتوبوس روشن نمی‌شود. نماز مرحوم مقدس تمام می‌شود و به مجردی که ایشان پا بر رکاب اتوبوس می‌گذارد، به راننده می‌فرماید: حالا استارت بزن! اتوبوس مجددا روشن می‌گردد.

راننده اتوبوس از مرحوم مقدس عذرخواهی می‌کند و می‌‌گوید هر چه که بود از سوی تو انجام شد. محمد حسامی نقل می‌کند: در دوران نوجوانی وقتی به خانه وارد شدم، مرحوم حاج عمو به من نگامی کرده و سوال نمودند: کجا بودی؟ خدمتشان گفتم: با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم. ایشان گفتند: من نمی‌گویم ورزش نکن و يا از بازی فوتبال دست بردار ولی با فلانی (نام یکی از دوستان مرا بردند) رفاقت نکن و سعی کن با اوی ارتباط نداشته باشی. سپس مشخصات ظاهری دوستم را بطور کامل ذکر کردند. این در حالی بود که حاج عمو دوستان مرا از نزدیک ندیده بودند. بعدها صحت گفته آن مرد الهی بر من ثابت شد؛ چون همان شخصی که ایشان نام برده بودند فرد ناصالحی از آب درآمد.

آقای حسامی در جای دیگری نقل می‌‌کند: یک مرتبه با دوستان به فشم رفته بودیم. در مراجعت به محض آنکه حاج عمو مرا دیدند با حالت خاصی پرسیدند: رفته بودی فَشَم، فلانی هم (همراهت) بود. از فردی منقول است: یک شب به اصرار دوستان به مجلس گناهی رفتم و مقداری شراب نوشیدم. فردای آن روز وقتی به می‌خواستم به مغازه بروم، حاج مقدس را دیدم که به من فرمودند: دوستان ناباب دیشب تو را گول زدند و مجبورت کردند که مشروب بخوری. امروز، هم نماز صبحت قضا شد و هم دیر به سر کار آمدی. باز هم به این خطاها ادامه می‌دهی؟! شخصی نقل می‌کند: یک روز از خانه همسایه سر و صداهایی شنیدم. از جا بلند شده و نگاهی به داخل آن خانه انداختم. دیدم که چند زن و دختر در حال آب تنی در حوض هستند. بلافاصله از اين که به خانه همسایه نگاه کرده بودم، پشیمان شدم و آن زن‌ها را نفرین کردم؛ چون به نظر خودم، سر و صدای آنان باعث شده بود که من به گناه دچار شوم. ساعتی بعد مرحوم حاج مقدس به خانه آمد و به محض اینکه وارد اتاق شد، نگاه تندی به من کرده و گفت: «تو گناه کردی که به خانه همسایه نگاه کردی. چرا آن‌ها را نفرین کردی؟ تو گناه کردی که به خانه همسایه‌ات نظر انداختی. جلوی خودت را می‌بایست می‌گرفتی!»

محمد حسامی نقل می‌کند: من اغلب در همان اتاقی می‌خوابیدم که مرحوم حاج عمو (حاج مقدس) می‌خوابیدند. یک شب از خواب بیدار شده و دیدم که حاج عمو روی سجاده مشغول به تهجد و عبادت هستند، ولی انوار سفید رنگی، چرخ زنان در فضای بالایی اتاق به حرکت در آمده‌اند. مشاهده آن پرتوهای نورانی مرا شگفت زده ساخت. راستش قدری ترسیده بودم. از حاج عمو پرسیدم: این پرتوهای نورانی چیست که در اتاق حرکت می‌کنند؟ ایشان گفتند: چیزی نیست، سعی کن بخوابی. من هم دستور ایشان را اطاعت کرده و خوابیدم. جالب آنکه فردا صبح به طور کلی موضوع از یادم رفت و تا حاج عمو زنده بودند فرصتی نیافتم که راجع به آن انوار سفید رنگ از ایشان سؤال کنم.

همسر برادر حاج مقدس، خانم بهجت حشمتی نقل می‌کند: روزی از منزل برای انجام کاری بیرون رفته بودیم. اصولاً عادت معهود ما چنین بود که کلید منزل را نزد خواربار فروش می‌گذاشتیم تا موقعی که حاج آقا مرحوم حاج مقدس به خانه بازمی‌گشت، معطل نشوند. ولی یک مرتبه فراموش کردیم که باید کلید را به خواربار فروش بسپاریم. زمانی که به خانه مراجعت کردیم، همان خواربار فروش، ما را صدا زد و گفت: حاج آقا امروز اینجا آمد تا کلید را از من بگیرد ولی به ایشان گفتم که گویا فراموش کرده‌اند که کلید را به من بدهند. ایشان پس از آنکه متوجه شد کلید نزد من نیست، مدتی در کوچه قدم زد و سپس دیدم که عبا را روی سر خود انداخت و در مقابل در خانه ایستاد و شروع به دعا خواندن کرد و وقتی مطمئن شد که کسی رفت و آمد نمی‌کند، آهسته با نوک نعلین خود اشاره‌ای به در کرد و به آن ضربه کوچکی زد. با چشمان خود دیدم درب حیاط به سادگی باز شد و مرحوم مقدس به داخل خانه رفت. نقل است: وقتی حاج مقدس به اطلاع آیت الله بروجردی رسانده بود که قصد مسافرت دارد، آقای بروجردی نگاهی به مرحوم مقدس انداخته و گفته بودند: مقدس دیگر از این سفر برنمی‌گردی! حاج مقدس در جواب آن مرجع فقید گفته بودند: حضرت آیت الله، خودم این مطلب را می‌دانم!

شخصی نقل می‌کند: چند روزی بود که عبد صالح الهی، حاج مقدس، جهان ناسوتی را ترک و به عالم باقی رخت کشیده بود. فرزندم به شدت بیمار شد. با پریشانی و ناراحتی کودک بیمار را برداشته و به منزل مرحوم حاج مقدس آمدیم. قبل از آن هر بار که یکی از فرزندان بیمار می‌شدند و کار به شدت می‌کشید، آن‌ها را خدمت حاج مقدس می‌بردم و ایشان در استکانی از آب قند دعایی می‌خواند و با نفس خود در آن می‌دمید و آن را به بیمار می‌داديم و در کوتاه مدت سلامتی حاصل می‌گردید. اما آن روزها خانه از حاج مقدس خالی بود. آن روز، پس از ورود به خانه ایشان، چشمم به عبای مرحوم مقدس افتاد که به جا لباسی آویزان بود. عبا را به دور طفل بیمار انداختم و پس از گذشت ساعتی، آثار بهبودی در او ظاهر شد.

یکی از علاقه‌مندان حاج مقدس نقل می‌کند: در یکی از سفرهایم به عتبات عالیات، در نجف به دنبال قبر حاج مقدس می‌گشتم اما نتوانستم قبر ایشان را پیدا کنم. با خود گفتم: خدایا! اگر این مرد نزد تو مقامی دارد، مکان دفن او را به من نشان بده. پس از یکی دو دقیقه، شخصی را دیدم که نیمی از صورت را با پارچه پوشانده و در حالی که مشغول تمیز کردن قبری بود، رو به من می‌کرد و مجددا صورت خود را به طرف قبر برمی‌گرداند. به همین دلیل به طرف او رفتم و هنگامی که بالای سر او قرار گرفتم دهانم از تعجب باز ماند، چون آن قبر حاج مقدس بود که مرد ناشناس مشغول پاک کردن آن بود. فاتحه‌ای برای ایشان خواندم و پس از دقیقه‌ای روی خود را برگرداندم تا از آن فرد به خاطر راهنمایی‌اش تشکر کنم، اما هیچ‌کس در کنار من نبود.

 

از منظر فرهیختگان

مدرس تبریزى می‌گوید: وی از بزرگان علماى طراز اول سده حاضر مى‌باشد که حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، محقق، مدقق و مبتکر مطالب عمیق مى‌باشد. وی آنقدر دانش اندوزى کرد تا گوى سبقت از دیگر معاصرین خود ربود و تألیفاتش برهانى استوار بر درجات علمى او هست.

محمدمهدى موسوى اصفهانى کاظمى می‌گوید: وی دانشمند ژرف اندیش، فاضل، آگاه، فقیه، مطلع و پژوهشگر باوجاهت و داراى تحقیقات دقیق و حاوى ابتکارات است.

شیخ آقا بزرگ تهرانى می‌گوید: شیخ علامه، فقیه اصولى، ناقد بصیر و آگاه و از بزرگان دانشمندان و محققان در علوم عقلى و نقلى است و در هوش و دقت‌هاى علمى او شگفتى‌هایى دیده مى‌شود.

سید محسن امین می‌گوید: مقدس تهرانی از بزرگان فقها و معروف به ورع و تقوا بود.

 

شاگردان

  • شیخ شریف
  • میرزا صادق آقا مجتهد تبریزی
  • عبدالکریم حائری یزدی
  • شیخ علی اصغر خطایی
  • فیاض الدین سرخه‌ای زنجانی
  • محسن کوه کمری
  • میر سید علی نجف آبادی
  • آقا میرزا یوسف آقا مجتهد

 

آثار

  • تفسیر آیة النور
  • ذخائر النبوه فی احکام الخیار
  • رسالة فی المواسعه و المضایقه
  • الرضوان فی الصلح
  • کتاب البیع
  • وسیلة النجاه
  • کتاب الاجتهاد و التقلید

 

عروج ملکوتی 

شیخ محمدهادی تهرانی در دهم شوال ۱۳۲۱ قمری در ۶۸ سالگی درگذشت و در حجره جنوب غربی صحن مقدس حضرت علی (ع)، در کنار قبر سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه دفن شد.