نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی، نامور به «میرداماد» و «معلم ثالث» و متخلّص به اشراق؛ فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکان مکتب فلسفی اصفهان بود.

 

ویژگی ها

میرداماد فرزند میر شمس‌الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبدالعالی، معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث برده‌ است. وی از دوستان نزدیک شیخ بهایی بود. دربارهٔ سال تولد او اطلاعات کافی در دست نیست، ولی کتاب «نخبة المقال فی اسماء الرجال» تولد او را سال ۹۶۹ ذکر کرده‌ است.

میرداماد به معلم ثالث شهرت دارد. او را از فیلسوفان مسلمان می‌دانند که بر شکل‌گیری حکمت متعالیهٔ ملاصدرا تأثیرگذار بوده است. وی را عالمی جامع وصف کرده‌ و گفته‌اند در بسیاری از علوم از جمله فلسفه، کلام، طبیعیات، ریاضیات، فقه و اصول تخصص داشته است. به گفته ایزوتسو، اسلام‌شناس ژاپنی، فلسفه میرداماد هم بر برهان عقلی تکیه دارد و هم بر شهود عرفانی. میرداماد بسیار پیچیده‌نویس بوده است؛ به همین دلیل فهم آثار او را سخت دانسته‌اند. به‌گفته هانری کُربَن، شیوه نگارش میرداماد به دلیل ناتوانی‌اش در استفاده از ادبیات ساده نبوده است؛ بلکه به خاطر در امان ماندن از گزند مخالفان فلسفه چنین می‌نوشته است.

آثار مکتوب میرداماد را بیش از صد نوشته برمی‌شمارند و کتاب قبسات را مهم‌ترین اثر فلسفی او می‌دانند. در فلسفه وی، روش عقلی با عرفان پیوند خورده است. اصالت ماهیت و حدوث دهری دو نظریه فلسفی مشهور میردامادند. او به زبان عربی و فارسی شعر می‌سرود و به نام اِشراق تخلص داشت. میرداماد سال‌ها در مشهد سکونت کرد و علوم عقلی و نقلی را فراگرفت. سپس مدتی در قزوین و کاشان اقامت کرد و سرانجام در اصفهان ساکن شد. او با شیخ بهایی هم‌عصر بود و گفته‌اند نزد شاه عباس صفوی جایگاهی ویژه داشت.

میرداماد در مسئله اصالت وجود و اصالت ماهیت، به‌ پیروی از سهروردی، به اصالت ماهیت اعتقاد دارد. مشهورترین و مهم‌ترین نظریه او را «حدوث دَهْری» می‌دانند. ابن‌ سینا و فیلسوفان پس از ابن‌سینا، بر این باور بودند که عالم عقول هم مانند خداوند، قدیم یعنی ازلی است و تنها تفاوت عقول با خداوند این است که خدا واجب‌الوجود است و عقول ممکن‌الوجود؛ اما به‌ باور میرداماد، عقول، قدیم نیست؛ بلکه حادث است. به تصور میرداماد، این حدوث در زمان روی نمی‌دهد. آن‌طور که ابن‌سینا می‌پندارد هم نیست که امری اعتباری و ذهنی باشد؛ بلکه امری واقعی و نفْس‌الامری است و در مرتبه وجودیِ «دهر» صورت می‌گیرد.

نوشته‌های علمی میرداماد، نثری پیچیده و دیریاب دارند. او کلمات، عبارت‌ها و ساختارهای نامأنوس بسیار به کار برده، عبارت‌های فارسی و عربی را به هم آمیخته و گاه حتی قواعد معمول نگارشی را هم کنار ‌گذاشته است. همچنین گاه لغاتی جدید وضع ‌کرده است. به همین دلیل، بسیاری نمی‌توانند سخنان وی را به‌ درستی بفهمند. او در پاسخ به یکی از منتقدانش نوشته است: «این‌ قدر شعور باید داشت که سخن من فهمیدن هنر است، نه با من جدال‌کردن و بحث نام‌ نهادن.»

میرداماد افزون بر تکیه کردن به برهان و استدلال، گرایش‌های عرفانی نیز داشت؛ به طوری که روح اشراق بر افکارش غلبه داشته و سیر روحی‌اش در راه عرفان بود. یک روز، شب‌هنگام، محمد باقر (طلبه جوان) در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه، دختری وارد اتاق او شد، در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد، مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند، شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی و محمدباقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم، مرا به دست جلاد خواهد داد!

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطایی کرده یا نه؟ بعد از تحقیق از محمدباقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت کنی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می‌کرد‌. هر بار که نفسم وسوسه می‌کرد، یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح به این ترتیب با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمدباقر در آوردند و به او لقب «میرداماد» داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌دارند.

آورده‌اند: روزى ملاصدرا براى شرکت در درس میرداماد حاضر شد، ولى استاد هنوز به کلاس درس مشرف نشده بود. تاجرى براى مسئله مهمى به محل درس میرداماد آمد و از ملاصدرا پرسید: میرداماد افضل است یا فلان ملا؟ ملاصدرا در جواب گفت: میر، افضل است. در این هنگام استاد آمد و چون متوجه گفتگوى آن دو شد، لختى درنگ کرد تا از سخن شاگردش آگاهى یابد. سپس تاجر سؤال کرد: میر، افضل است یا شیخ‌الرئیس ابوعلى سینا؟ صدرالمتألهین جواب داد: میر، برتر است. تاجر سؤال کرد: میر برتر است یا فارابى؟ ملاصدرا خاموش ماند.

در این هنگام، حکیم نامور استرآباد ندا داد و گفت: صدرا! مترس! بگو میر، برتر است. برخی از اسلام‌ شناسان، میرداماد را بزرگترین فیلسوف مسلمان لقب داده‌اند؛ زیرا او عالمی بود که بر همه دانش‌های اسلامی زمانه خود تسلط داشت. میرداماد به‌ دلیل احاطه بر علوم زمانه، به معلم ثالث و استادالبشر لقب گرفت. روزی از روزها میرداماد و شیخ بهایی در گذرگاهی به پیرمردی پاره دوز برخورد می‌کنند (پاره دوز اصطلاح مشهدی‌ها به کفاش بوده است که به غلط پالان دوز شهرت یافته است). آن‌ها تصمیم می‌گیرند نعلینه را جهت مرمت به پیر بسپارند. در حین کار، هر دو (که از مستثناهای قرن بودند) متوجه می‌شوند که پیر در حین کار به ذکر گویی است و همه ذکرها هم مورد عنایت حق تعالی قرار می‌گیرند. شیخ بهایی به میرداماد اشاره می‌کند که به واسطه تقوای پیرمرد فقیر، چیزی به او عطا کند.

چون این نوع کار از تخصص‌های میرداماد بود، میرداماد دست می‌برد و مشته فولادی پاره دوز را که مخصوص کوبیدن روی بخیه‌ها بود با خواندن دعایی به طلا تبدیل می‌کند. پیر متوجه می‌شود و به میرداماد می‌گوید: این به کار من نمی‌آید، مشته خودم را برگردان. از این دو بزرگوار اسرار که به درد می‌خورد و از پیر پاره دوز انکار که به کارم نمی‌آید تا اینکه نهایتا میرداماد عجز می‌کند که برگردان مشتبه به فولاد کار من نیست. پیر بدون برداشتن مشته و تنها با نگاه کردن به آن ۳ مرتبه تغییرش می‌دهد: آهن می شود طلا و دوباره آهن! سپس رو به میرداماد می‌کند و می‌گوید: دلت را کیمیا کن! هر دو بزرگوار با دیدن صحنه خم شده و زانوی پیر را می‌بوسند و از مریدانش می‌شوند.

میرداماد در بیان احوال خود مدعی کراماتی بود؛ از جمله  اینکه گفته است که در حالت خلسه، حضرت علی (ع) را دیده است و حتی گاهی ادعاهایی می‌‌کرد که با عقل و منطق بعضی سازگار نبود؛ مثلا می‌ گفت: “من عقول عشره را به خواب دیده‌ام” و یا این که در برخی از رسالات خویش می‌‌گويد که بسیار اتفاق افتاده است که روح وی جسد جسمانی را ترک کرده و به سیر در معارج ملکوت پرداخته و سپس با کراهت به جسم خود برگشته است.

میرداماد گفته است: از الطاف فیوض ربانی و منت‌‌های سبحانی که در عالم خلسه به من عرضه گردید، آن وقتی که در شهر قم در ماه اعظم خدا در سال ۱۰۱۱ که بعد از نماز عصر رو به قبله نشسته بودم، متوجه شدم نور بسیار روشنی در هیکل انسانی به طرف راست در کنار من خوابیده و نور روشن دیگری در کنار او نشسته است. متوجه شدم آن دو نور امیرالمومنین (ع) و رسول خدا (ص) هستند. آنگاه دیدم پیامبر اکرم (ص) با نشاط و مسرت، دست مبارک خود را به رو و پیشانی و ريش من کشید؛ گویا بشارت بر من می‌دهد و غم مرا زایل و شکستگی قلبم را التیام و حزن و اندوه را از من دور فرمود.

میرداماد می‌گوید: روزی در لا به لای ذکرهایم خدای را با نام یا غنی یا مغنی می‌خواندم. در این هنگام گویا تیری قدسی سمت من شتافت و مرا از آشیانه پیکر خاکی در ربود. پس تور آهنین حس را بر دریدم و گره‌های طناب های طبیعت را گشودم و با بال خود در فضای ملکوت حقیقت به پرواز در آمدم. پس گویا جامه پیکرم را کندم و اقامتگاه خاکی‌ام را ترک کردم، از کالبد برون آمدم و سرزمین زمان را پشت سر نهادم به جهان دهر فراز آمدم و ناگاه خود را در شهر وجود یافتم.

 

از منظر فرهیختگان

شهید مرتضی مطهری میرداماد را فیلسوف، فقیه، ریاضی دان، ادیب، رجالی و مردی جامع وصف کرده است. در اعیان الشیعه هم فیلسوف ریاضیدان و متخصص در همه علوم غریبه دانسته شده است.

تقی‌ الدین کاشی (معاصر وی) می‌گوید: وی در تزکیه نفس نفیس و تصفیه‌ باطن شریف و سیر رضیّه و شمیم رضیّه، عدیل و نظیر ندارد.

شیخ محمد تقی مجلسی در کتاب لوامع صاحب قرانی، وی را با عنوان سید الفضلا یاد کرده است‌.

جلال الدین آشتیانی می‌گوید: سرور، تکیه گاه، استاد و مورد اعتماد من در معالم دین، سید بزرگ و نورانی، دانشمند مقدس و پاک، حکیم الهی و فقیه ربانی، سرور روزگار و برگزیده زمانش، امیر بزرگ و ماه کامل نور افشان، علامه عصر، فرد شگفت آور روزگار که نامش محمد است و باقر داماد حسینی لقب دارد.

ایزوتسو، اسلام‌شناس و قرآن‌پژوه ژاپنی، میرداماد را از بزرگ‌ترین فیلسوفان مسلمان دانسته است. به‌گفته او، وی عالمی جامع بوده و بر تمام دانش‌های متداول اسلامی، همچون فلسفه، کلام، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث و تفسیر تسلط کامل داشته است. همچنین نوشته است که مشهوربودن میرداماد به معلم ثالث (در کنار ارسطو معلم اول و فارابی معلم ثانی)، حاکی از جایگاه بلند علمی‌ او در دوره زندگی‌اش است.

امام‌خمینی از میرداماد با عناوینی مانند المحقق البارع، السند المُمَجَّد، الاستاذ، ذوالرئاستین العقلیة و النقلیة، ذوالسیادتین العلمیة و العملیة و استاذ الکل فی الکل یاد کرده است.

 

اساتید

  • عبدالعالی کرکی
  • حسین بن عبدالصمد حارثی
  • ابوالحسن عاملی
  • عبدعلى بن محمود خادم جاپلقى
  • فخرالدین استرابادی

 

شاگردان

  • ملاصدرا
  • سلطان‌ العلماء معروف به خلیفة السلطان
  • شمس‌الدین گیلانی
  • سید احمد عاملی
  • قطب‌الدین اِشکوری
  • سید امیر فضل‌‌الله استرآبادی

 

آثار

  • قبسات
  • الایقاضات
  • صراط المستقیم
  • الافق المبین
  • الحبل المتین
  • جذوات
  • تقویم الایمان
  • شارح النجاة
  • الرواشح السماویة فی شرح الاحادیث الامامیة
  • رساله‌ای در تولی و تبری
  • خلسة الملکوتیة

 

عروج ملکوتی

میرداماد در سال ۱۰۴۰ در مسیر کربلا و نجف درگذشت و در حرم علی بن ابی‌طالب (ع) دفن شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوریحان محمد بن احمد بیرونی (۳ ذیحجه ۳۶۲ – بعد از سال ۴۴۲ ه‍.ق)، دانشمند و ریاضی‌دان، همه‌چیزدان، ستاره‌شناس، تقویم‌شناس، انسان‌شناس، هندشناس، تاریخ‌نگار، گاه‌نگار و طبیعی‌دان ایرانی در سدهٔ چهارم و پنجم هجری است. بیرونی را از بزرگ‌ترین دانشمندان مسلمان و یکی از بزرگ‌ترین دانشمندانِ ایرانی در همهٔ اعصار می‌دانند.

همچنین، او را پدرِ انسان‌شناسی و هندشناسی می‌دانند. او به زبان‌های خوارزمی، فارسی، عربی، و سانسکریت مسلط بود و با زبان‌های یونانی باستان، عبری توراتی و سُریانی آشنایی داشت. بیرونی یک «نویسندهٔ بی‌طرف» در نگارشِ باورهای مردمِ کشورهای گونه‌گون بود و به‌پاسِ پژوهش‌های قابلِ توجهش، با عنوانِ اُستاد شناخته شده‌ است. ابوریحان بیرونی در حومه (بیرون) شهر کاث، مرکز امارت خوارزم، متولد شد و بدین سبب، او را «بیرونی» لقب داده‌ اند.

 

ویژگی ها

او ۲۵ سال اول زندگی خود را در همان شهر سپری کرد و به یادگیری علوم العربیه (فقه و الهیات اسلامی، زبان عربی و غیره) و علوم العجمیه (به خصوص علوم یونانی، ریاضیات، نجوم، طب و غیره) مشغول بود. در این مدت از تعالیم دانشمندانی چون بونصر منصور بن علی بن عراقی جیلانی بهره‌مند شد و نیز برخی از آثار اولیه‌اش را تألیف کرد. او در این دوره از زندگی‌اش با ابن سینای نوجوان که تنها ۷ سال از او کوچک‌تر بود مکاتبه و تبادل نظر داشت که برخی نامه‌هایشان در ربط با فلسفه طبیعی ارسطو و فلسفه مشاء باقی مانده‌ است. محتمل است که بیرونی از سلسله امرای خوارزم، آل آفریغ که در سال ۳۸۵ ه‍.ق/ ۹۹۵ م توسط سلسله رقیب در گرگانج (آل مأمون) از قدرت خلع شدند، طرفداری می‌کرده و شاید با آنان نسبت خانوادگی داشته‌است. هر چند خود در شعری به اغراق می‌گوید که حتی نمی‌داند پدرش کیست، چه برسد به اجدادش. دائرةالمعارف بزرگ اسلامی از این بیت برداشت می‌کند که او از خانواده‌ای اشرافی نبوده‌ است.

به هر روی با سقوط آل آفریغ در اثر حمله امیر مأمون بن محمد از گرگانج، واقعه‌ای که بیرونی آن را «نزاع بین دو بزرگ خوارزم» یاد کرده‌است، زادگاهش را با عجله بسیار و به گونه‌ای که حتی نتوانست پژوهش‌هایش را با خود ببرد، به مقصد بخارا، پایتخت امارت آل سامان، ترک کرد تا با امیر منصور ثانی بن نوح ثانی سامانی دیدار کند و به خدمت دربار او در آید. او این امیر را به عنوان یکی از اولین حامیان خود ستوده‌است. مقصد بعدی‌اش گرگان و دربار امیر قابوس بن وشمگیر از آل زیار بود. ظاهراً در ۳۸۸ ه‍.ق/ ۹۹۸ م بخارا را ترک کرد و مدت زیادی در گرگان ماند. اولین اثر مهم ابوریحان بیرونی به نام آثار الباقیه عن القرون الخالیه در زمان اقامت او در گرگان و به تاریخ ۳۹۰ ه‍.ق/ ۱۰۰۰ م تألیف و به قابوس تقدیم شد؛ البته بعدا اصلاحاتی بر کتاب اعمال کرد.

سفر بیرونی به ری نیز در همین خلال اتفاق افتاده‌است. ابوریحان در زمان رسیدن به ری فقیر و پریشان شده بود اما امرای آل بویه حمایت قابل توجهی از او نکردند، البته اوضاعش قدری سامان گرفت. بیرونی در آثار الباقیه بعد از ذکر شعری اندر مصائب فقر، شرح می‌دهد که یکی از منجمان ری ابتدا نظر او در ربط با یک مسئله فنی در نجوم را به سخره گرفت اما پس از بهبود اوضاع او، با وی از در دوستی وارد شد. نیز در همین شهر با دو ریاضی‌دان و منجم ایرانی، به نام‌های کوشیار بن لبان گیلانی و ابومحمود حامد بن خضر خجندی، دیدار کرد. بیرونی رساله حکایه آله المسماه بسدس فخری را در شرح سدس فخری، دستگاهی ساختهٔ خجندی جهت رصد دقیق ستارگان، نوشته‌است. سپس راهی دربار اسپهبد ابوالعباس مرزبان بن رستم بن شروین از آل باوند شد و آنجا بود که اثر مهم مقالید علم الهیئه ما یحدث فی سطح بسیط الکره را تألیف کرد. مدتی بعد به گرگان نزد امیر قابوس بن وشمگیر بازگشت.

بیرونی دو خسوف ۱۴ ربیع‌ الثانی و ۱۳ شوال ۳۹۳ را در گرگان و خسوف ۱۴ رمضان ۳۹۴ را در گرگانج رصد کرد؛ در نتیجه عزیمت او به دربار خوارزم در این بازه زمانی اتفاق افتاده‌است. با توجه به اشاره ابوریحان در تسطیح الصور و تبطیح الکور — کتابی که بیرونی آن را به «ملک العادل ولی النعم خوارزمشاه» تقدیم کرده‌است — به برگزاری جشن سده، ریچر برنبورگ تاریخ دقیق ورود او به خوارزم را ۲۰ ژانویهٔ ۱۰۰۴ یا ۱۹ ژانویهٔ ۱۰۰۵ م می‌داند. بعد از درگذشت علی بن مأمون و به قدرت رسیدن برادرش ابوالعباس مأمون بن مأمون بر ارج و قرب بیرونی در دربار خوارزم افزوده شد. ابوریحان، مطابق گفته ابوالفضل بیهقی، با زبان زرین و سیمین خود هفت سال به عنوان ندیم و مشاور به آن امیر خدمت کرد و حتی به ماموریت‌های سیاسی فرستاده می‌شد.

بیرونی ۴۰۶ و ۴۰۷ ه‍.ق را به کار رصد مشغول بود و برخی از این ارصاد را در کاخ مأمون بن مأمون انجام داد. او با حمایت مالی امیر دستگاهی رصدی به نام حلقهٔ شاهیه ساخت و برای آخرین مرتبه در جمعه ۴ رجب ۴۰۷ در گرگانج آسمان را رصد کرد. در همان سال مأمون توسط سربازانش کشته شد و سلطان محمود غزنوی سال بعد گرگانج را تصرف کرد. نظامی عروضی سمرقندی در چهارمقاله حکایتی نقل می‌کند که جلال دربار مأمون حسادت سلطان محمود غزنوی را برانگیخت و او نیز به امیر هشدار داد که عالمان بزرگ دربارش را به سوی غزنی روانه کند. مطابق همین حکایت، دانشمندانی چون ابن سینا و ابوسهل عیسی بن یحیی المسیحی الجرجانی برای روبرو نشدن با سلطان به گرگان هجرت کردند، اما بیرونی راه غزنی در پیش گرفت. بر اساس دانشنامه اسلام، بیرونی و چندی دیگر از علمای دربار ابوالعباس مانند بونصر منصور، بعد از فتح خوارزم توسط سلطان محمود غزنوی در واقع به عنوان اسیر به غزنی برده شدند.

بیرونی در مقدمه تحدید نهایات الاماکن که در اوایل ۴۰۹ ه‍.ق/ ۱۰۱۸ م نوشته شده‌است، مفصلاً از نامرادی‌های زندگی گله کرده‌ است. در جمادی‌الثانی ۴۰۹ ه‍. ق، زمانی که در کابل بود، وضعیتش به گونه‌ای پیش می‌رفت که آن را با نوح و لوط مقایسه کرده‌ است و امید داشت بتواند با پشت سر گذاشتن این «آزمون الهی» رستگار شود. نیز در پایان مقدمه تحدید نهایات الاماکن، به صورت تلویحی، به اسارت خود در دربار غزنوی اشاره کرده‌است و حضور اجباری خود در آنجا را به کنایه «تقدیر بشری» خوانده‌است. بیرونی خورشیدگرفتگی ذیقعده ۴۰۹ ه‍.ق را در لمغان (بین قندهار و کابل) رصد کرد. نیز از جمادی‌الاول ۴۱۰ تا ۴۱۲ ه‍.ق مشغول یک سلسله رصدهای مختلف در غزنی بود. آخرین این ارصاد، رصد انقلاب تابستانی ۴۱۲ ه‍.ق بود. بعد از این بود که به همراه سلطان محمود غزنوی در لشکرکشی سلطان مذکور به هند راهی شبه‌ قاره شد. این سفر یکی از چند سفر متناوب او به هند به همراه محمود بود. در این عهد هنوز زندگی بیرونی به سختی می‌گذشت زیرا از رنج‌های بی‌شمار خود بعد از پنجاه سالگی (بعد از ۴۱۲ ه‍.ق) یاد کرده‌است.

مشهود است که این سفرها سبب علاقه‌اش به فرهنگ هند شده‌است زیرا او در آثار الباقیه اشارات خیلی کمی به هندیان کرده‌ است. بیرونی آنجا به عالمان هندی علوم یونانی آموخت و در عوض تعلیم سانسکریت و علوم هندی دید. یادگیری سانسکریت به او امکان می‌داد که شخصاً به صورت مستقیم آثار هندوان را مطالعه کند. در ۴۱۵ ه‍.ق بیرونی مجدداً در غزنی بود و با سفیران خان ترکان ولگا (در شمال روسیه امروزی) دیدار کرد. اینان به سلطان محمود گفتند که در شمال (نواحی داخل دایرهٔ قطبی) خورشید برای روزهای پی‌درپی غروب نمی‌کند. سلطان محمود این حرف را کفرآمیز یافت و آشفته شد اما بیرونی به او توضیح داد که سفیر درست می‌گوید.

نوشته‌هایی از بیرونی در دست است که به وضوح در آن‌ها از گردشِ زمین به دورِ خودش نام برده می‌شود. ابوریحان بیرونی در کتاب «الاسطرلاب» روشی برای محاسبهٔ شعاع زمین ارائه می‌کند (بوسیلهٔ افتِ افق وقتی از ارتفاعات به افق نگاه می‌کنیم). بعدها در کتابِ «قانون مسعودی» ابوریحان عملی کردن این روش توسط خود را گزارش می‌دهد.

در کتاب خود الصیدنه فی الطب می‌نویسد:

دین ما و دولت به لحاظ گذشته خود عربی است. (آنها) توأمان اند که بر فراز یکی از آنها نیروی الهی در اهتزاز است و بر فراز دیگری دست آسمانی (گسترده‌ است‌). بارها طوایف گوناگون از زیردستان به‌ویژه گیلانیان و دیلمیان گرد هم آمدند تا جامه توحش به دولت بپوشند اما آرزوی آنها برآورده نشد. روزانه پنج بار تا اذان در گوش‌هایشان به صدا در می‌آید، صف اندر صف پشت سر امامان به نماز (می‌ایستند) و قرآن عربی مبین را می‌خوانند. در مسجدها پارسایی را به این زبان (عربی) برایشان موعظه می‌کنند. «(گسترده‌) بمانند بر دست‌ها و دهن»، ریسمان اسلام پاره نشود و دژ آن ویران نگردد.

ابوریحان بیرونی ترازویی برای اندازه‌گیری وزن مخصوص جامدات و نیز تعیین مقدار طلا و نقره در اجسام مرکب اختراع کرد. این ترازوی دقیق برای این اندازه‌گیری‌ها به کار گرفته می‌شد. چگالی‌سنج از دیگر اختراع‌های او می‌باشد.

سایر اختراع‌های او:

  • بدست‌آوردنِ سینوس یک‍درجه
  • قاعدهٔ تسطیح کُره و ترسیم نقشه‌های جغرافیایی
  • چاه آرتزین؛ این کشف را به موسیوزله منسوب کرده‌اند اما در واقع از اکتشافت ابوریحان بوده و سال‌ها پیش در کتاب آثارالباقیه آمده بود.
  • حرکت خاصه وسطی خورشید
  • خاصیت فیزیک الماس و زمرد
  • جزر و مد رودها و نهرها
  • چشمه‌های متناوب
  • اشکال هندسی گُل‌ها و شکوفه‌ها
  • امکان خلأ
  • کیفیت و چگونگی ساختن عسل توسط زنبور عسل
  • رصد خسوف و کسوف

 

آثار

تحقیق ماللهند: موضوع این کتاب مذهب و عادات و رسوم هندوان و نیز گزارشی از سفر به هند است.

قانون مسعودی کتابی است در نجوم و تقویم شامل یازده بخش. در این کتاب بخش‌هایی مربوط به مثلثات کروی و نیز زمین و ابعاد آن و خورشید و ماه و سیارات موجود است.

التفهیم لاوایل صناعة التنجیم: این کتاب نیز در نجوم و به فارسی نوشته شده‌است و برای مدت چند قرن متن کتاب درسی برای تعلیم ریاضیات و نجوم بوده‌است.

الجماهر فی معرفة الجواهر: بیرونی این کتاب را به نام ابوالفتح مودود بن مسعود تألیف کرد و موضوع کتاب معرفی مواد معدنی و مخصوصاً جواهرات مختلف است. ابوریحان در این کتاب فلزات را بررسی کرده و نوشته‌است. او نظریّات و گفته‌های دانشمندانی مانند ارسطو اسحاق الکندی را دربارهٔ حدود سیصد نوع ماده معدنی ذکر کرده‌است.

وی در این کتاب به شرح فلزها و جواهرهای قاره‌های آسیا، اروپا و آفریقا می‌پردازد و ویژگی‌های فیزیکی ماند بو، رنگ، نرمی و زبری حدود ۳۰۰ نوع کانی و مواد دیگر را شرح می‌دهد و نظریه‌ها و گفتارهای دانشمندان یونانی و اسلامی را دربارهٔ آن‌ها بیان می‌کند.

الصیدنة فی الطب: این کتاب دربارهٔ داروهای گیاهی و خواص و طرز تهیه آن‌ها نوشته شده‌است.

آثار الباقیه عن القرون الخالیه (اثرهای مانده از قرن‌های گذشته): ابوریحان در این کتاب مبدأ تاریخ‌ها و گاه‌شماری اقوام مختلف را مورد بحث و بررسی قرار داده‌است. از جمله این اقوام – ایرانی‌ها – یونانی‌ها – یهودی‌ها – مسیحی‌ها عرب‌های زمان جاهلیت و عرب‌های مسلمان نام برده و دربارهٔ اعیاد هر یک به تفصیل سخن گفته‌است. این کتاب را می‌توان نوعی تاریخ ادیان دانست.

استیعاب الوجوه الممکنة فی صنعة الاصطرلاب: در باب ارائهٔ روش‌های مختلف ساخت انواع اسطرلاب است.

 

عروج ملکوتی

ابوریحان ۳ دهه آینده از عمرش را در دربار سلطان محمود، سلطان مسعود، مودود و احتمالاً عبدالرشید سپری کرد و همان‌جا (بعد از سال ۴۴۲ ه‍.ق) درگذشت. اطلاعات موجود از اتفاقات زندگی بیرونی در غزنی خیلی کم است، به گونه‌ای که تاریخ درگذشت او نیز مشخص نیست.

 

به نام آفریننده عشق

 

شهید شهاب‌الدین سهروردی، معروف به شیخ اشراق، شیخ مقتول و شیخ شهید (۵۴۹ – ۵۸۷ قمری / ۱۱۵۴ – ۱۱۹۱ میلادی)، فیلسوف نامدار ایرانی اهل شهر سهرورد شهرستان خدابنده استان زنجان است. وی از بزرگترین فلاسفه تاریخ ایران است که حکمت خسروانی ایران باستان را احیا کرد. وی در اصول فقه و فقه نیز ید طولایی داشته و شاعر هم بوده‌ است.

 

ویژگی ها

شهاب‌الدین سُهرِوَردی در سال ۵۴۹ قمری در دهکدهٔ سهرورد زنجان متولد شد. وی تحصیلات مقدماتی را که شامل حکمت، منطق و اصول فقه بود در نزد مجدالدین جیلی، استادِ فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد و به قوت ذکا، وحدت ذهن و نیک‌‌اندیشی بر بسیاری از علوم اطلاع یافت.

سهروردی در اصفهان، که در آن زمان مهم‌ترین مرکز علمی و فکری در سرتاسر ایران بود، در محضر ظهیرالدین قاری تحصیل کرد. در گزارش‌ها معروف است که یکی از هم‌درسان وی، فخرالدین رازی، که از بزرگ‌ترین مخالفان فلسفه بود، چون چندی بعد از آن زمان و بعد از مرگ سهروردی، نسخه‌ای از کتاب تلویحات وی را به او دادند، آن را بوسید و به یادِ همدرس قدیمش در مراغه اشک ریخت.

سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر در داخل ایران پرداخت و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد. در واقع، در همین دوره بود که سهروردی شیفته راه تصوف گشت و دوره‌های درازی را به اعتکاف، عبادت و تفکر گذراند. او همچنین سفرهایش را گسترش داد و به آناتولی و شامات رسید و چنانکه از گزارش‌ها برمی‌آید، مناظر شام در سوریه کنونی او را بسیار مجذوب خود نمود. در یکی از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی (سردار معروف مسلمانان در جنگ‌های صلیبی) دیدار کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی نیز که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند. در همین شهر حلب بود که وی، کار بزرگ خویش، یعنی حکمةالاشراق را به پایان برد.

سخن گفتن‌های بی‌پرده و بی‌احتیاط بودن سهروردی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می‌شد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصاً از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد. رفتار سهروردی خالی از غرابت نبوده‌ است، چنانکه در عین کناره‌گیری از خلق و خلوت‌گزینی، اهل بحث و مناظره و جدل بوده‌ است و شاید اگر این میل در او نبود، ناگزیر از افشای سر ربوبیت نمی‌شد و تعصب قشریان را برنمی‌انگیخت و جان خویش بر سر این کار نمی‌نهاد.

سدیدالدین (معروف به ابن‌رفیقه) نگاه مردمان آن زمان نسبت به سهروردی را به زیبایی نقل می‌کند: «روزی با شیخ شهاب‌الدین در مسجد جامع میافارقین راه می‌رفتیم. او جبه کوتاهِ آسمانی رنگی پوشیده بود و فوطه تابیده‌ای را به سر بسته بود. یکی از دوستان، مرا با او دید و مرا به کناری کشید و گفت: مگر کسی نبود با او راه بروی که با این خربنده حرکت می‌کنی! گفتم: ساکت باش، مگر او را نمی‌شناسی؟ گفت: نه او را نمی‌شناسم. گفتم: این عالم وقت و حکیم عصر است؛ این جوان پریشان ظاهر، شهاب‌الدین سهروردی است. در موردش گویند که شیخ به مقامات عالیه و نهایت مکاشفه رسیده و صاحب کرامات و خوارق عادات گردیده‌ است.»

با اندکی تحقیق در منابع تاریخی، می‌توان دریافت که شناخت مردمان آن دوره مشابه روایتی بود که نقل گردید و سهروردی را به ژنده‌پوشی و حتی بعضی به دیوانگی می‌خواندند. سهروردی معتقد است که بدون خلع بدن (جدا شدن روح از بدن) و کشف و شهود، نمی‌توان از حکمت مقدس باخبر شد. وی فلسفه و حکمت خود را نیز محصول کشف و شهود و اشراق دفعی روح مقدس بر قلب خود معرفی می‌کرد. شیخ اشراق در منطق نیز دیدگاه‌هایی نو عرضه کرده‌ است که در منطق فلسفه مشاء به چشم نمی‌خورد. وی از این دیدگاه‌ها با عنوان قواعد اشراقی در منطق یاد می‌کند؛ هر چند بخش‌هایی از مباحث منطق فلسفه مشاء را نیز پذیرفته و آن‌ها را در منطق خود، به ویژه قسم اول کتاب حکمه الاشراق جای داده‌ است.

شیخ اشراق در آغاز هر یک از کتاب‌های المطارحات، التلویحات، اللمحات و حکمةالاشراق به منطق پرداخته‌ است. وی در سه کتاب اول، مباحث منطقی را به شیوه سنت مشائی مطرح کرده‌ است، با این تفاوت که در منطق المطارحات، مباحث، تفصیل بیشتری داشته و جنبه تاریخی نیز دارد. شیخ اشراق در سه کتاب اول با مشائیون مماشات می‌کند، ولی هدف او در منطق حکمه الاشراق را بیان قواعد منطق به صورت بسیار مختصر و کاهش دادن قواعد منطقی به چند قاعده است.

سهروردی کسی است که مکتب فلسفی فلسفه اشراق را به‌ وجود آورد که بعد از مرگش وسعت یافت. او نظریه خود را در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم ارائه کرد. سهروردی را رهبر افلاطونیان جهان اسلام لقب داده‌اند. او فلسفه‌اش را حکمت اشراق نامیده بود که به معنای درخشندگی و برآمدن آفتاب است و اقوام لاتین آن را aurora consurgens نام نهاده‌اند. اما این تفکر فلسفه خاص افلاطونی نیست و در آن، آرای افلاطون، ارسطو، نوافلاطونیان، زرتشت، هرمس، اسطوره تحوت و آرای نخستین صوفیان مسلمان در هم آمیخته‌ است.

مکتب سهروردی، هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی‌داند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و فلسفه اشراق را شریف‌ترین و بلندمرتبه‌ترین مرحله شناخت می‌شناسد. کتاب حکمةالاشراق، مهم‌ترین اثر فلسفی سهروردی در واقع به نظریهٔ ابن سینا برای تأسیس حکمت مشرقی جامهٔ عمل پوشاند. او را زنده‌کننده عرفان آریایی و پدیدآورنده حکمت خسروانی می‌دانند.

به اعتقاد سهروردی، حاکم حکیم یا رئیس مدینه می‌باید «صاحب کرامات» باشد تا اهل مدینه با دیدن کرامات وی از او فرمان برند. به اعتقاد سهروردی، حکما فرمان‌های خداوند را دریافت می‌کنند و این امر به آن‌ها قدرت و اقتدار می‌بخشد. حکیم است که به منبع فیض الهی متصل است و او کسی است که با سفر به عالم مافوق قمر و بازگشت از آن به مفاهیمی دست یافته‌ است که می‌تواند هدایت بشر را در دست گیرد. در نظر سهروردی، اگر ریاست واقعی جهان به دست حکیمی متأله قرار گیرد، زمانه آن حکیم،  بس نورانی و درخشان خواهد بود و برعکس، هرگاه جهان از تدبیر حکیمی الهی تهی ماند، ظلمت‌ها و تاریکی‌ها بر عالم و مردم آن چیره شود.

سهروردی، عشق را همراه با حسن و حزن، سه فرزند عقل می‌داند و حزن و رنج را ملازم و همراه عشق عنوان می‌کند و معتقد است رسیدن به حسن و کمال جز از طریق عشق میسر نمی‌شود. به تعبیر وی، عشق تن را فانی کرده و جان را بقا می‌بخشد. در نگاه او، عشق محبتی مفرط و بیرون از حد است که در مجموعه هستی، شریان دارد و هر موجودی، چه نوری و چه غیر نوری، از آن بهره و نصیبی دارد و این عشق است که رابط وجودی میان موجودات عالم است. عارف، باید از دو وادی معرفت ومحبت گذر کند و گاو نفس را در پیش پای عشق قربانی نماید تا به آب حیات عشق رسد و از آن بنوشد. غایت این عشق، تشبه به خدا و فنای در اوست.

سهروردی، هستی‌شناسی خود را «نورالانوار» نام نهاده است. همان حقیقت الهی که درجه روشنی آن، چشم را کور می‌کند. نور را نمی‌توان با کمک چیز دیگر و نسبت به آن تعریف کرد، زیرا تمام اشیا با نور آشکار می‌شوند و طبعا باید با نور تعریف شوند. «نورالانوار» یا «نور مطلق» همان وجود مطلق است و تمام موجودات، وجود خود را از این منبع کسب کرده‌اند و جهان هستی چیزی جز مراتب و درجات گوناگون روشنایی و تاریکی نیست. به همین دلیل، سلسله مراتب موجودات بستگی به درجه نزدیکی آن‌ها با «نورالانوار» دارد؛ یعنی به میزان درجه «اشراق» و نوری که از نورالانوار به آن‌ها می‌رسد.

او شدت و ضعف موجودات را در شدت و ضعف نورانیت آن‌ها می‌داند. نور حقیقتی واحد است اما شدت و کاستی دارد و بر این تعبیر از خداوند به عنوان نورالانوار و سرچشمهٔ نورانیت سایر وجودها تعبیر می‌کند. عموم مورخان، سهروردی را آگاه به علوم غریبه از قبیل سحر و جادو و… معرفی کرده‌اند. شهرزوری نیز او را صاحب کرامت و آگاه به علم کیمیا معرفی کرده است. یکی از دلایل قتل او نیز این بود که به وی نسبت ساحری می‌دادند.

برخی معتقدند ملاصدرا که بنیان‌گذار بزرگ‌‌ترین و مهم‌ترین مکتب فلسفی در جهان اسلام است،  در آرای خود، به شدت متأثر از فلسفه اشراق است. قطب‌الدین شیرازی و شمس‌الدین شهرزوری از کتب سهروردی شرح نوشته‌اند و شروح این دو مورد توجه علاقمندان فلسفه اشراق می‌‌باشد. عموم مورخان، سهروردی را آگاه به علوم غریبه از قبیل سحر و جادو و… معرفی کرده‌اند. شهرزوری نیز او را صاحب کرامت و آگاه به علم کیمیا معرفی کرده است. یکی از دلایل قتل او نیز این بود که به وی نسبت ساحری می‌ دادند.

شهرزوری نوشته‌ است: شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی بر سبیل تفنن به فارسی نیز شعر می‌گفته‌ است. اشعار نسبتا زیادی از او به زبان عربی در دست است. اشعار فارسی او بیشتر قطعه و دوبیتی هستند که برخی از آن‌ها در متن داستان‌های فلسفی کوتاه او آمده‌اند. این رباعی در تذکره‌ها از او مشهور است:

هان تا سر رشته خرد گم نکنی   خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

     رهرو تویی و راه تویی منزل تو   هشدار که راه خود به خود گم نکنی

در وصیت‌نامه سهروردی به نقل از دینانی آمده‌ است: «وقتی خواستی قرآن بخوانی، به گونه‌ای بخوان که گویی فقط برای تو نازل شده نه کس دیگری‌.»

 

آثار

  • المشارع و المطارحات
  • التلویحات
  • حکمةالاشراق
  • اللمحات
  • الالواح المعادیه
  • المقاومات
  • بستان القلوب

 

از منظر فرهیختگان

غلامحسین ابراهیمی دینانی اندیشه‌های سهروردی را کاملا ایرانی می‌داند و بر این باور است که اندیشه‌‌های وی برگرفته از ایران باستان و حکمت ایرانی دانسته‌ است. به نظر دینانی سهروردی کسی است که حکمت ایرانی را در مقابل حکمت یونانی قرار داده‌ است.

کاظم محمدی، سهروردی را پیش از اینکه فیلسوف باشد، یک عارف می‌داند؛ عارفی پویا و ریاضت کشیده و در بسیاری از مسائل، به کنه حقیقت رسیده.

 

عروج ملکوتی

به دستاویز آنکه سهروردی سخنانی برخلاف اصول دین می‌گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند. چون وی از اجابت خواسته آن‌ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب، خون او را مباح شمردند. صلاح‌الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیان بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تأیید علمای دین احتیاج داشت، به ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد.

به همین دلیل، پسرش ملک ظاهر، تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی را در ۵ رجب ۵۸۷ قمری به زندان افکند و شیخ همان‌جا از دنیا رفت. وی در هنگام مرگ، ۳۸ سال داشت و مزار ایشان در مسجد امام سهروردی شهر حلب است. علت مستقیم وفات وی معلوم نیست. (البته مشهور آن است که سهروردی را در پوست الاغ سوزاندند.)

شمس تبریزی، معاصر شهاب‌الدین یحیی سهروردی، دلیل و روایتی دیگر از قتل او در مقالات به دست داده است. ملک ظاهر به سهروردی می‌گوید: تو چه دانی که لشکر چه باشد؟ آنگاه نظر کرد به بالا و لشکرها دید ایستاده، شمشیرهای برهنه کشیده، اشخاص با هیبت در و بام و صحن و دهلیز پر، برجست و در خزینه رفت.

در نقلی دیگر آمده است: کینه شهاب به دنبال نمایاندن واقعه و در خزینه شدن ملک ظاهر، در دلش بوده و همچنین حسد حسودان. به همین دلیل گفتند: پیش فلان ملک نامه بنویس به اتفاق تا وی را در منجنیق نهیم. چون نامه بخواند دستار فروگرفت. سَرَکَش ببریدند. در حال پشیمان شد و بر وی ظاهر شد مکر دشمنان. او را خود لقب ملک ظاهر گفتندی. فرمودشان تا چون سگ خون او را بلیسیدند. دو و سه از ایشان بکشت که شما انگیختید.

 

به نام آفریننده عشق

 

سید محمدحسن حسینی شیرازی مشهور به میرزای شیرازی و میرزای مجدد، فقیه و مرجع تقلید شیعه ایرانی و صاحب حکم تحریم تنباکو بود. پس از فوت مرتضی انصاری در سال ۱۲۴۳، مرجعیت عامه شیعه به او منتقل شد.

 

ویژگی ها

سید محمدحسن حسینی شیرازی، ۱۵ جمادی‌الاول ۱۲۳۰ قمری برابر با ۴ اردیبهشت ۱۱۹۴ شمسی در شیراز متولد شد. پدرش، میرزا محمود از عالمان دین بود. میرزا محمدحسن، پدرش را در کودکی از دست داد و تحت سرپرستی دایی‌اش، میرزا حسین موسوی، معروف به مجدالاشراف قرار گرفت. وی در سال ۱۲۸۷ قمری برای انجام اعمال حج به مکه رفت. در این سفر، شریفِ مکه به دیدار میرزا آمد و او را به خانه خود برد. میرزاحسن در این سفر قصد اقامت دائمی در مدینه داشت و زمانی که این امر ممکن نشد، تصمیم به مجاورت در مشهد گرفت؛ اما در نهایت به سامرا رفت و تا پایان عمر در آنجا سکونت داشت.

میرزا رساله‌های فقهی و اصولی متعددی تألیف کرد و بر کتاب‌های فقهی و اصولی، به‌ویژه تعلیقه‌های شیخ انصاری، برای مقلدانش حاشیه زده است. همچنین فتاوای گردآوری شده او و نیز تقرایرت درس‌های فقه و اصولش نیز چاپ شده است. میرزای شیرازی مؤسس حوزه علمیه و مکتب سامرا شناخته می‌شود. گفته شده او با هدف تقریب میان شیعه و سنی به سامرا مهاجرت کرد و در این شهر اقامت گزید. ساخت مدرسه، حسینیه، پل، بازار و حمام از خدمات عمومی و عام‌المنفعه وی در سامرا است.

میرزا در ۲۹ سالگی به عراق رفت و در درس عالمانی همچون محمدحسن نجفی (صاحب جواهر) و حسن کاشف‌ الغطا (پسر جعفر کاشف الغطا) و شیخ انصاری حضور یافت. او از شاگردان خاص شیخ انصاری بود و رابطه‌ای ویژه با استادش داشت. شیخ انصاری، تصحیح کتاب فرائد الاصول خود را به او سپرد. معروف است که شیخ انصاری بارها می‌گفت من درسم را برای سه نفر می‌گویم: محمدحسن شیرازی، میرزا حبیب‌الله رشتی و حسن نجم‌آبادی. او در درس شیخ انصاری، کم سخن می‌گفت و معروف است که هنگام سخن گفتن، صدایش به قدری آرام بود که شیخ برای شنیدن آن ناچار به سمت او خم می‌شد و شاگردان را امر به سکوت کرده و می‌گفت: «جناب میرزا سخن می‌گوید.» فقیهان و اصولیان، جایگاه علمی میرزای شیرازی را با استادش شیخ انصاری مقایسه کرده و برخی وی را برتر از شیخ دانسته‌اند.

در سال ۱۲۹۱ قمری، با اقامت میرزای شیرازی در سامرا و حضور شاگردان وی در این شهر، حوزه علمیه سامرا و مکتب سامرا شکل گرفت. این حوزه حدود ۲۰ سال فعال بود و با درگذشت میرازی شیرازی در سال ۱۳۱۲ قمری و هجرت عالمان به کربلا و نجف، از رونق افتاد. سید حسن صدر، سید محسن امین، شرف‌الدین عاملی، محمدجواد بلاغی، شیخ محسن شراره، آقا بزرگ تهرانی، علامه امینی و محمدرضا مظفر از بزرگان حوزه سامرا بودند. سبک و شیوه میرزای شیرازی و شاگردان او در تدریس و نگارش فقه و اصول به مکتب سامرا شناخته می‌شود. سید رضی شیرازی از نوادگان میرزا، مهم‌ترین هدف وی از اقامت در سامرا را تقریب شیعه و سنی ارزیابی کرده است. از این رو، پرهیز از تفرقه‌گرایی و تعامل با اهل سنت از ویزگی های مکتب سامرا دانسته شده است.

یکی از حوادثی که در ایام زعامت میرزای شیرازی رخ داد، نهضت تحریم تنباکو بود. پس از اعطای امتیاز انحصار توتون و تنباکو به کمپانی رژی در چهار شهر ایران، مردم به پیشتازی چهار تن از شاگردان میرزای شیرازی، دست به اعتراضات زدند. شیخ فضل‌الله نوری در تهران، آقانجفی اصفهانی در اصفهان، سید علی‌اکبر فال اسیری در شیراز و میرزا جواد مجتهد تبریزی در تبریز، رهبران این قیام بودند. حکم تاریخی او درباره انحصار تنباکو، چنان مردم را به صحنه کشاند که ناصرالدین‌شاه قاجار، مجبور به فسخ قرارداد تنباکو شد.

میرزای شیرازی، علاوه بر تحریم تنباکو، اقدامات سیاسی و اجتماعی دیگری هم انجام داده است:

  • ارسال تلگراف به ملکه انگلستان برای جلوگیری از ادامه قتل‌عام شیعیان هزاره افغانستان توسط عبدالرحمن
  • تلاش برای تحکیم وحدت شیعه و سنی از طریق تقویت حوزه علمیه تشیع در شهر سنی‌نشین سامرا
  • تربیت و اعزام مبلغان ویژه برای مناطق حساس و زیر سلطه نظیر هند، کشمیر، افغانستان، قفقاز و عراق
  • ساختن دو مدرسه علمیه در سامرا
  • احداث پل برای وصل کردن سواحل دجله به یکدیگر
  • احداث بازار
  • احداث کاروان‌سرا برای زائران و مسافران
  • احداث حسینیه

نقل می‌کنند: سه مرد از زوار فقیر سامرا نزد مرحوم میرزای شیرازی آمدند و کمک مالی طلب کردند. میزرا به اولی بیست قران داد و به دومی پنج قران و به سومی هیچ نداد. سه نفر فقیر ابراز نارضایتی کردند و گفتند: شما مساوات و عدالت را رعایت نکردید. میرزا فرمود: تساوی کاملاً رعایت شده است. بر رسوایی خودتان اصرار نکنید؛ اما آنها راضی نشدند و پافشاری کردند. میرزا دستور داد آن سه نفر را بازجویی کردند.  معلوم شد که نفر اول ( که به او بیست قران دادند) در کیسه اش پنج قران داشته، و نفر دوم (که به او پنج قران داده شده بود) بیست قران در کیسه اش داشته، و نفر سوم که (چیزی دریافت نکرده بود) بیست و پنج قران در کیسه داشته است. در نتیجه معلوم شد که منظور از تساوی میان آن‌ها چه بوده است.

از فردی منقول است: میرزا به ما که از نزدیکان وی به شمار می‌رفتیم امر کردند که هر کدام صورت تلگرامی تنظیم کنیم تا بهترین آنها برگزیده شود. گروه حاضر در مجلس فردا هر یک با نوشته‌ای حضور میرزا رسیدند و صورت تلگرامی را تقدیم محضر نمودند. ایشان یک یک آنها را خواند و همگی را زیر تشک خود قرار داد. آنگاه از آن طرف تشک برگی را درآورد و چنین گفت: آقا امام زمان‌ (عج) فرموده که این عبارت مخابره شود؛ یعنی همان صورت تلگرامی که بسیار معروف و مشهور است و متن آن چنین است: الیوم استعمال تنباکو و دخانیات بأی نحو کان، در حکم محاربه با امام زمان‌ (عج) می‌‌باشد.

خواهر آقا میرزا عبدالهادی نقل می‌کرد که میرزا به مادر مرحوم شیخ عبدالكريم فرمود: بروید و مقداری پول از صندوق بیاورید. خانم می‌گوید: آقا پولی در صندوق نیست. میرزا می‌گوید: شما بروید، شاید باشد. خانم می‌گوید: همه صندوق‌ها در اختیار من است، می‌‌دانم چیزی در صندوق نیست. ولی میرزا می‌‌گوید بروید و ببینید. خانم می‌‌رود و در صندوق را باز می‌‌کند و می‌‌بیند پر از پول است!

نقل است: مردی مومن و ظاهرالصلاح از اهالی اصفهان با دست نوشته‌ای از بعضی علمای آن دیار به سامرا آمد. دست نوشته را که حاکی از شهادت علما بر عدالت و صداقت او بود به من نشان داد و درخواست کرد وضع او را برای استاد (میرزای شیرازی) بیان کنم تا بلکه نماز و روزه‌ای به او اجاره دهد. پذیرفتم و در موقع رفتن به طرف صحن شریف به استاد برخوردم و تقاضای آن مرد را عرضه داشتم. استاد گفت: باید خودش را ببینم. بر حسب اتفاق زمانی که به صحن وارد شدیم، آن مرد آمد و دست میرزا را بوسید و رفت.

به استاد گفتم: این مرد همان است. در انتظار جواب بودم که استاد پاسخ منفی داد. احتمال دادم که شاید استاد به دلیل سابقه آشنایی با او از برآوردن حاجتش خودداری می‌کند. لذا به ایشان گفتم: شما قبلا با ایشان آشنایی داشته اید یا چیزی از او شنیده و دیده‌اید؟ (استاد جوابی نداد). میرزا پس از پافشاری من گفت: «ابدا هیچ چیز به او نخواهم داد.» مرد اصفهانی (پس از دریافت جواب) مأیوس شد و به اصفهان بازگشت. من از اين امر در تحیر بودم تا زمانی که به عده‌ای از افراد مورد اعتماد که با آن مرد آشنا بودند برخوردم. آن‌ها او را با خصوصیات و حالاتش دقیقا می‌شناختند و گفتند که آن مرد از بابیه است. در آنجا به یاد آن حدیث مشهور افتادم و دانستم که استاد با نور خدا به دیگران می‌نگرد.

میرزای شیرازی می‌‌گفت: در سال‌های پایان عمر استادم شیخ مرتضی انصاری، ایشان از من خواسته بود تا در کتاب رسائل او نظری افکنم و آن را دوباره بنویسم ولی من به جهت احترام به او این درخواست را نپذیرفتم با اینکه او بارها این درخواست را از من نمود.

شیخ مرتضی زاهد فرمودند: یکی‌ از علمای مشهد در مسجد گوهرشاد در حال سجده از دنیا رفت. من شنیده بودم که مرحوم میرزای شیرازی، سه روز در حال سکرات بود تا از دنیا رفت. برای من مسئله شد که چگونه می‌شود یک امام جماعت این‌طور به راحتی در مکانی مقدس و در حال سجده جان دهد، ولی آن مرجع بزرگ سه روز طول بکشد تا از دنیا برود؟! در خواب حضرت ولی عصر (عج) را دیدم. ایشان فرمودند: برخی از بندگان خاص خدا مرگشان با اذن خودشان است. آن امام جماعت زود اذن داد، ولی میرزای شیرازی اذن نداد تا آمرزش مقلّدین خود را گرفت.

کتاب هدیة الرازی الی الامام المجدد الشیرازی اثر آقابزرگ تهرانی درباره زندگی میرزای شیرازی و شاگردان وی نوشته شده است که به گفته ناصرالدین انصاری، این کتاب، کامل‌ترین اثر درباره میرزای شیرازی است.

 

شاگردان

 

آثار

  • رساله‌ای در باب اجتماع امر و نهی
  • کتابی در فقه از اول مکاسب تا پایان معاملات
  • رساله‎‌ای در باب رضاع
  • حاشیه بر النخبة
  • حاشیه بر نجاة العبادِ صاحب جواهر
  • تقریرات درس شیخ انصاری

 

عروج ملکوتی

میرزای شیرازی در سال ۱۳۱۲ قمری برابر با ۱۲۷۳ شمسی، در ۸۲ سالگی در سامرا درگذشت و در یکی از حجره‌های صحن حرم امام علی (ع) در نجف دفن شد. برخی دلیل مرگ وی را بیماری سل یا برونشیت دانسته‌اند. برخی دیگر، درگذشت او را حاصل مسموم شدن به‌ دست مزدوران دولت انگلیس می‌‌دانند.

 

به نام آفریننده عشق

 

علامه ملا محمدباقر اصفهانى معروف به «علامه مجلسى» و «مجلسى دوم»، سومین پسر محمدتقى مجلسى است.

 

ویژگی ها

به گفته میر عبدالحسین خاتون ‏آبادى در تاریخ «وقایع الایام و السنین» علامه مجلسى در سال ۱۰۳۷ در دار العلم اصفهان دیده به دنیا گشود، ولى در مرآت الاحوال ولادت او را به سال ۱۰۳۸ نوشته است. علامه مجلسى از همان اوان کودکى، با هوشى سرشار و استعدادى خداداد و پشت کارى مخصوص، به تحصیل علوم متداوله عصر پرداخت. چون در سایه تعلیمات و مراقبت پدر علامه‌‏اش که خود نمونه کامل یک فقیه بزرگ و عالم پارسا بود، شروع به کار نمود. وی در اندک زمانى مراحل مختلفه علمى را یکى پس از دیگرى طى کرد. از همان سنین جوانى آثار نبوغ از سیماى جالبش آشکار بود و هر کس او را می‌دید آینده درخشانى را برایش پیش بینى می‌کرد.

وی در زمانى که درست وارد چهل سالگى عمر گرانبهایش شده و به کمال عقل رسیده بود، با بُنیه‏‌اى سالم، نشاطى عجیب، دانشى پرمایه و اطلاعى وسیع، دست به یک اقدام دامنه دار و اساسى زد و شالوده بناى عظیمى را که می‌باید تا ظهور امام زمان (عج) باقى و برقرار بماند، پى ریزى کرد و با تکمیل این بناى محکم و تأمین آن منظور ضرورى که همانا تألیف کتاب بزرگ «بحار الأنوار» است نام نامیش در همه جا پیچید و آوازه علم و همت بلندش در سراسر دنیاى اسلام به گوش دوست و دشمن رسید. به طورى که در حیات خودش، آثار قلمى و فکری‌اش، در اقصى نقاط دنیاى اسلام و بلاد کفر منتشر گشت.

یکى از کارهاى معروف علامه مجلسى این است که وى، متصدى شکستن بت‌هاى هندوها در دولت‌خانه شاهى بود. این واقعه را معاصر او میر عبدالحسین خاتون‏ آبادى در وقایع ماه جمادى الأولى سال ۱۰۹۸ در تاریخ خود، «وقایع السنین» نگاشته است. همچنین سید نعمت الله جزایرى که از شاگردان مشهور علامه مجلسى است در کتاب «مقامات» می‌نویسد: به استاد ما خبر دادند که بتى در اصفهان هست که کفار هند آن را پنهانى می‌پرستند. استاد هم دستور داد آن را خورد کنند. بت پرستان هند حاضر شدند مبالغ هنگفتى به شاه ایران بدهند که نگذارد آن بت شکسته شود و اجازه دهد آنها بت را به هندوستان ببرند، ولى شاه ایران (شاه‏ سلیمان صفوى) نپذیرفت.

وقتى بت شکسته شد، خادمى که ملازم و مراقب آن بت بود، تاب نیاورد و ریسمانى بگردن خود آویخت و انتحار کرد. در همین سال که علامه مجلسى با تألیف کتاب «بحار الانوار» و دیگر کتب نافع و مؤثر خود و نفوذ روز افزونش، شخصیت ممتاز و مقام علمى و عملیش زبانزد خاص و عام بود، تا جایى که ارکان دولت و شخص شاه صفوى نیز تحت تأثیر جامعیت و موقعیت وى قرار گرفتند، از میان آن همه دانشمند مشهورى که در اصفهان و سایر شهرهاى ایران می‌زیستند، فقط او که در آن موقع، شصت و یک سال داشته است، از طرف شاه سلیمان صفوى به منصب شیخ الاسلامى که بزرگترین مقام دینى بود برگزیده شد و تا پایان عمر نیز در این سمت باقى بود.

علامه مجلسى با احراز منصب شیخ الاسلامى، قدرت مهمى به هم زد و از آن فرصت، حداکثر استفاده را نمود و تا سر حد امکان، در رونق و رواج علم و حدیث شیعه، حمایت از اهل علم و مردم بی‌پناه، امر به معروف و نهى از منکر بیگانگان اسلام و مبارزه با ظلم و زورگویى که پیش از وى کسى قدرت جلوگیرى از آن را نداشت کوشید. به‌علاوه، او از لحاظ خانوادگى نیز واجد همه شرایط مرجعیت دینى و علمى بود، به طورى که ارکان دولت و ملت پیش از آنکه وى، شیخ الاسلام شود و بعد از آن، هیچ‌گاه از مساعدت و معاونت وى در راه ترویج افتخارات دین و مذهب مضایقه نمی‌کردند.

علامه نورى از بعضى از شاگردان صاحب جواهر نقل می‌کند كه گفت: استاد ما، صاحب كتاب «جواهر الكلام»، روزى در مجلس بحث و تدريس خود فرمود: ديشب در عالم رؤيا مجلس عظيم و با شكوهى را ديدم و جماعتى از علماء در آن حضور داشتند و دربانى كنار درب آن مجلس بود. من از او اذن گرفتم و او مرا وارد مجلس نمود، ديدم تمام علما، از متقدمين و متأخرين در آن مجلس جمع بودند و علامه مجلسى در صدر آن مجلس بود. من در شگفت شدم و از آن دربان سؤال كردم از علت تقدم علامه مجلسى بر ديگران، او در پاسخ گفت: او نزد ائمه (ع) معروف است.

ملا محمدتقى (پدر وى) نقل کرده که شبى از شب‌ها، بعد از نماز و تهجد و گریه و زارى به درگاه قادر على الاطلاق، خود را به حالتى دیدم که دانستم هر چه از درگاه احدیت مسألت کنم، به اجابت مقرون است و عنایت خواهد شد. فکر می‌کردم که از خدا چه بخواهم. آیا از امر دنیوى یا از امر اخروى؟ ناگاه صداى گریه محمدباقر از گهواره بلند شد. من گفتم: الهى بحق محمد و آل محمد (ص)، این طفل را مروج دین و ناشر احکام سیدالمرسلین گردان و او را به توفیقات بی‌نهایت خود موفق بدار! سپس آقا احمد می‌نویسد: شکى نیست که این خوارق عادات که از آن بزرگوار به ظهور رسیده، نیست مگر از دعاى چنین بزرگوارى.

از شیخ عباس قمی نقل شده است: علامه مجلسی را در عالم رویا دیدند که دارای مقامی رفیع و استثنایی است و باب الائمه است.

فرزند محمدعلی شاه آبادی می‌‌گوید: وقتی از اصفهان برمی‌گشتم، پدرم فرمودند: به زیارت قبر علامه مجلسی رفتی؟ گفتم: خیر. فرمودند: پس برای چه به اصفهان رفتی؟!

 

اساتید

  • محمدتقى مجلسى
  • محمد صالح مازندرانى
  • مولى حسین على
  • میر رفیع الدین طباطبایى نائینی
  • میر محمد قاسم طباطبایى کوهپایى
  • محمد بن شریف رویدشتى اصفهانى
  • شیخ حر عاملى
  • ملا محسن فیض کاشانى

 

شاگردان

محدث نورى می‌نویسد: اینان دانشمندانى هستند که من آن‌ها را شناخته‏‌ام، در حالى که شاگردان علامه‏ مجلسى بیش از این‌هاست. میرزا عبد الله اصفهانى در «ریاض العلماء» می‌نویسد: شاگردان استاد بالغ بر هزار نفر بودند! شاگرد دیگرش سید نعمت الله جزائرى در «انوار نعمانیه» می‌نویسد: شاگردان ایشان، بیش از هزار نفر بودند!

جمعی از شاگردان ایشان:

  • سید نعمت الله جزایرى
  • محمدصالح بن عبدالواسع
  • محمدحسین خاتون ‏آبادى
  • محمد اردبیلى
  • میرزا عبد الله اصفهانى
  • شریف بن محمد طاهر عاملى اصفهانى
  • میرزا علاءالدین گلستانه
  • محمد طاهر بن حاج مقصود على اصفهانى
  • محمد قاسم بن محمد رضا هزار جریبى
  • ملا محمد اکمل
  • سلیمان ماحوزى بحرینى
  • ملا رفیع بن فرج گیلانى
  • احمد بن محمد حظى بحرینى
  • محمد بن یوسف نعیمى بلاذرى

 

آثار

  • بحار الأنوار
  • حیات القلوب
  • حلیه المتقین‏
  • عین الحیات‏
  • مشکلات الأنوار
  • زاد المعاد
  • تحفه الزائر
  • حق الیقین
  • جلاء العیون
  • ‏ ربیع الاسابیع
  • ‏مقباس المصابیح

 

از منظر فرهیختگان‏

شیخ حر عاملى می‌گوید: «مولانا الجلیل، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، عالم فاضل ماهر، محقق مدقق، علامه فهامه، فقیه متکلم، محدث ثقه، جامع همه خوبی‌ها و فضائل، جلیل القدر،  عظیم الشأن، داراى تألیفات سودمند بسیارى است، مانند «بحار الأنوار» در اخبار ائمه اطهار (ع) که احادیث تمام کتب شیعه را غیر از کتب اربعه و نهج البلاغه که کمتر از آن نقل می‌کند، با ترتیبى پسندیده در آن جمع‏ نموده و مشکلات آن را شرح کرده است.»

حاج محمد اردبیلى می‌گوید: «محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على،  ملقب به مجلسى، استاد ما، شیخ الاسلام و المسلمین، امام علامه، محقق مدقق، جلیل القدر، عظیم الشأن والا جایگاه، وحید عصر و یگانه زمان خود بوده است. شخصیت وى از نظر علو قدر و بزرگى شأن، و مقام عالى و تبحرش در علوم عقلى و نقلى، و دقت نظر و رأى صائب و وثاقت و امانت در نقل مطالب و عدالت، مشهورتر از آن است که گفته شود و ما فوق آن است که در عبارت بگنجد.»

شیخ یوسف بحرانى می‌گوید: در خصوص ترویج دین و احیاى شریعت حضرت سید المرسلین (ص) و تصنیف و تألیف و امر و نهى مردم و ریشه کن ساختن متجاوزین و مخالفین و هوا پرستان و بدعت‏گذاران، به خصوص فرقه صوفیه، هیچ کس نه قبل و نه بعد از وى، به پایه او نرسیده است.

محدث نورى می‌گوید: یکى از اساتید بزرگ ما به یک واسطه از علامه بحرالعلوم نقل می‌کرد که وى آرزو داشت تمام تصنیفات او را در نامه عمل مجلسى بنویسند و در عوض، یکى از کتب فارسى مجلسى، مانند ترجمه متون اخبار که مانند قرآن مجید، در تمام اقطار، شایع است در نامه عمل او نوشته شود!

آیت الله خامنه‌ای می‌فرماید: من علامه مجلسی را در طول تاریخ علمای شیعه، یکی از طراز اول‌ها می‌دانم.

 

عروج ملکوتی

علامه مجلسى بعد از یک عمر گرانبها و تعلیم و تربیت صدها شاگرد دانشمند و تألیف و ترجمه ده‌‏ها کتاب سودمند و مؤثر دینى به عربى و فارسى، مطابق نقل «روضات الجنات»، در شب بیست و هفتم ماه مبارک رمضان سال ۱۱۱۰ هجرى، اوایل سلطنت شاه سلطان حسین صفوى،  در سن هفتاد و سه سالگى چشم از این جهان فانى فروبست و روح پر فتوحش به آشیان جنان پرواز نمود و در مسجد جامع اصفهان، پهلوى پدرش ملا محمدتقى مجلسى مدفون گردید.

به نام آفریننده عشق

 

محمدتقی جعفری (۱۳۰۲ – ۱۳۷۷ شمسی)، متفکر، فیلسوف، عارف و عالم‌ دینی‌ معاصر ایران بود.

 

ویژگی ها

او در مرداد ۱۳۰۲ شمسی در تبریز زاده‌ شد. تحصیلات‌ را در دبستان‌ اعتماد آغاز کرد و در ایام‌ تحصیل‌، دانش‌آموز برجسته‌ای‌ بود، اما به‌ سبب‌ مشکلات‌ مالی‌ خانواده‌، ناگزیر شد مدرسه‌ را رها کند و به‌ کار بپردازد. مدتی‌ تمام‌ روز را کار می‌کرد، اما بعد، نیمی‌ از روز را به‌ کار و نیم‌ دیگر را به‌ تحصیل‌ علوم‌ حوزوی‌ در مدرسه طالبیه‌ پرداخت‌ و مقدمات‌ و ادبیات‌ عرب‌ را نزد استادان‌ آن‌ مدرسه‌ آموخت. محمدتقی نزد مادر مقداری مقدمات دروس و قرآن را آموخت. آنگاه در مدرسهٔ اعتماد تبریز پایه چهارم و پنجم را با رتبه بالا گذراند. سپس به همراه برادرش مقارن سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم به مدرسهٔ طالبیه تبریز رفته و تحصیلات علوم دینی را نزد استادان آنجا پی‌گرفت.

در سال ۱۳۲۰ شمسی در ۱۸ سالگی، زادگاه خویش را به قصد اقامت در تهران ترک نمود و در مدرسه مروی نزد استادان تحصیل متن رسائل و مکاسب را پی گرفت. پس از سه سال، در سال ۱۳۲۲ شمسی به شهر قم مهاجرت نمود و ضمن تحصیل در مدرسه دارالشفای قم، ملبس به لباس روحانیت گردید و دروس خارج را در آنجا آغاز کرد. علامه جعفری‌ در سال ۱۳۲۵ به‌ توصیه آیت الله میرزا فتاح‌ شهیدی‌ و کمک‌های مالی‌ او، برای‌ ادامه تحصیل‌ به‌ نجف‌ رفت‌ و حدود یازده‌ سال‌ در آنجا ماند. مدت‌ کوتاهی‌ در مدرسه بادکوبه‌ای‌ها و سپس‌ در مدرسه صدر اقامت‌ داشت‌. در حوزه نجف‌، در دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ شرکت‌ کرد و مباحثی‌ از فقه‌ را نزد شیخ‌ محمدکاظم‌ شیرازی‌، حدود دو دوره‌ اصول‌ فقه‌ و نیز ابوابی‌ از فقه‌ (مانند مکاسب‌ محرمه‌) را نزد سیدابوالقاسم‌ خویی‌ و کتاب‌ صید و ذباحه‌ را نزد سید محمود شاهرودی‌ خواند.

پس‌ از تحصیل‌ نزد این‌ استادان‌، به‌ تدریس‌ فقه‌ و اصول‌، خصوصاً کتاب‌های مکاسب‌ و کفایه‌ پرداخت‌. در همین‌ ایام‌ نیز دست‌ به‌ قلم‌ برد و قسمتی‌ از تقریرات‌ درس‌ اصول‌ آیت الله خویی‌ را با عنوان‌ امر بین‌الامرین‌ فی‌ الجبر و التفویض‌ و نیز رساله فقهی‌ الرضاع‌ را بر مبنای‌ درس‌های آیت الله سید عبدالهادی‌ شیرازی‌ تحریر کرد. همچنین‌ جلد اول‌ از مجموعه سه‌ جلدی‌ ارتباط‌ انسان‌ و جهان‌ را در همین‌ ایام‌ و دو جلد بعدی‌ را در مشهد تألیف‌ کرد. او در ایام‌ اقامتش‌ در نجف‌  که‌ کم‌ و بیش‌ با مضایق‌ مالی‌ توأم‌ بود به‌ تدریس‌ فلسفه‌ نیز پرداخت‌. شهید محمدباقر صدر، یکی‌ از شاگردان‌ جعفری‌ در این‌ دوره‌ بود. جعفری‌، به‌ توصیه استادانش‌ به‌ ایران‌ بازگشت‌ و نخست‌ به‌ قم‌ و سپس‌ به‌ مشهد رفت‌. در مشهد از آیت الله میلانی‌ گواهی‌ اجتهاد گرفت‌. سپس‌ مشهد را ترک‌ کرد و تهران‌ را برای‌ اقامت‌ دائم‌ برگزید. وی‌ عمر خود را صرف‌ تحقیق‌، سخنرانی‌، تدریس‌ و تألیف‌ کرد.

او علاوه‌ بر علوم‌ حوزوی‌، همواره‌ می‌کوشید از علوم‌ و معارف‌ غربی‌ و جدید نیز مطلع‌ باشد و بر همین‌ اساس‌، مناسباتش‌ با اهل‌ علم‌ محدود به‌ علمای‌ دین‌ نبود، بلکه‌ با دانشمندانی‌ مانند محمود حسابی‌ و فضل‌الله رضا نیز جلسات‌ منظم‌ داشت‌. علامه جعفری‌ از حدود سال ۱۳۴۳ شمسی، مخاطبان‌ دانشگاهی‌ پیدا کرد و با سخنرانی‌ در دانشگاه‌ها یا برگزاری‌ جلسات‌ درس‌ در منزل‌ برای‌ دانشجویان‌، با آنها ارتباط‌ برقرار کرد. علاوه‌ بر دانشجویان‌، عامه مردم‌ نیز به‌ وی‌ علاقه‌مند بودند و او گاه‌ در مساجد و جلسات‌ دینی‌ نیز سخنرانی‌ می‌کرد. مدتی‌ نیز عضو هیئت‌ مدیره حسینیه ارشاد بود و در آنجا هم‌ سخنرانی‌ می‌کرد، اما از این‌ مسئولیت‌ کناره‌ گرفت‌. از دهه ۱۳۵۰ شمسی، مخاطبان‌ جعفری‌ به‌ تدریج‌ افزایش‌ یافت‌ و منزل‌ او محل‌ رفت‌ و آمد گروه‌های گوناگون‌، به‌ویژه‌ دانشجویان‌ و دانشگاهیان‌ شد.

همین‌ اقبال‌، حساسیت‌ بیشتر ساواک‌ را  که‌ او را از حدود ۱۳۴۲ شمسی زیر نظر داشت‌، برانگیخت‌. جعفری‌ با امام‌ خمینی‌ و شرکت‌ فقها در امور سیاسی‌ و اجتماعی‌، همدل‌ و موافق‌ بود، اما پس‌ از پیروزی‌ انقلاب‌، مسئولیت‌ اجرایی‌ نپذیرفت‌، زیرا وظیفه‌ و مسئولیت‌ خود را منحصر به‌ فعالیت‌ علمی‌ و فرهنگی‌ می‌دانست‌ و در این‌ دوران‌، بر حجم‌ فعالیت‌های علمی‌ خود افزود. او اجازه اجتهاد خود  را از سید ابوالقاسم خویی گرفت و نشان دانش درجه یک را از کشور دریافت کرد. محمدتقی جعفری، مکاتباتی در زمینه‌هایی همچون عمومیت جستجوی کمال و تناقض بین آزادی انسان با عشق و صلح، و در پاره‌ای از موارد، درباره کلیات فیزیک کوانتوم، با ریاضیدان و متفکر انگلیسی، برتراند راسل داشته‌ است.

سال‌ها قبل از انقلاب، علامه جعفری به دعوت پدر داماد خود به مراغه رفته و برای گردش با شخصی، به دامنه كوه سهند می‌رود. پس از گردش به هنگام برگشتن، یک کشاورز، آن‌ها را به خوردن چای دعوت می‌كند. علامه و همراه ايشان، می‌پذيرند و مشغول خوردن چای می‌شوند كه كشاورز ديگري می‌رسد و با اندوه می‌گويد كه گاو من مرده است و گاو مرده خود را نشان می‌دهد. علامه می‌گويد: من به چهره‌اش نگاه كردم و ديدم با ناامیدی و حسرت شديد می‌گوید كه گویی همه زندگی‌اش همين یک گاو است و آن هم از دستش رفته است. حالت گرفته وی، چنان درون مرا شوراند و چنان تپشی در دلم احساس كردم كه واقعا هيچ واژه‌ای‌ از عهده توصيف آن برنمی‌آيد. در اين حالت، دست‌هايم را به طرف آسمان بلند كردم و گفتم: ای خدا! در اين لحظه ديديم كه آن پيرمرد (صاحب گاو) گفت: زنده شد. ما نيز نگاه كرديم و ديديم كه گاوی كه نقش زمين شده بود، اول سرش و سپس تنه‌اش تكان خورد و بعد از چند لحظه ايستاد.

نقل است: یک روز، یکی از طلاب زمان علامه جعفری گفت: می‌خواهم یک سوالی مطرح کنم، اما شما را قسم می‌دهم که صادقانه به آن جواب بدهید. بعد از اینکه همه پذیرفتند و تعهد دادند، ایشان از جیب عبایش یک عکس چاپ‌شده در روزنامه را درآورد و گفت: اگر شما امکان انتخاب داشته‌ باشید که یا یک عمر به‌ صورت «شرعی و قانونی» با این خانم زندگی کنید، یا به‌ طور «مشروط و غیرقطعی و برای یک لحظه» با حضرت علی (ع) دیدار داشته‌ باشید، کدام را انتخاب می‌کنید؟ نفر اول، عکس را گرفت، نگاه کرد و گفت: خب، امیرالمؤمنین (ع) را که همه در زمان احتضار و در شب اول قبر زیارت می‌کنند. معلوم شد انتخاب او، زندگی با آن خانم است. نفر دوم که عکس را گرفت، صاحب همان مدرسه علمیه بود. سرش را بلند کرد، نگاهی به پسرش انداخت و گفت: فلانی! به مادرت چیزی نگویی‌ها! او هم زندگی شرعی با آن خانم، که مادر یکی از سیاست‌مداران وقت دنیا و زیباترین زن آن روزگار بود را ترجیح داد. نفر سوم نیز به همین ترتیب.

علامه می‌گويد: من نفر چهارم بودم. نوبت که به من رسید، یک لحظه به شکل گذرا به آن عکس نگاه کردم و بلافاصله به گوشه‌ای پرتش کردم و گفتم: والله قسم که دیدن مشروط امیرالمؤمنین (ع) برای یک لحظه را به عمری زندگی با این زن ترجیح می‌دهم. دیگر حالم منقلب شد و بلند شدم و به طرف حجره‌ام رفتم. همان‌طور که نشسته و به درِ حجره تکیه داده‌بودم، حس کردم وجودم سنگین شده و خواب دارد بر من غلبه می‌کند. در آن حال عجیب، یک‌دفعه در باز شد و فردی داخل شد. از آنجا که درِ حجره کوتاه بود، مجبور شد سرش را خم کند. سلام کردم و گفتم: شما که هستید؟ در جواب گفت: همان کسی که می‌خواستی ببینی. من، امام علی (ع) هستم!

در سال ۱۳۴۰ شمسی، یکی از بازاریان بسیار ثروتمند، عاشق رفتار استاد شده و از ایشان خواسته بود که استاد در قبال مبلغ پنج هزار تومان به جای او حج برود. اما استاد نپذیرفت و نرفت. او هم مبلغ پنج هزار تومان دیگر افزوده بود. با اين مبلغ، ايشان می‌توانست به حج برود و یک سال هم آنجا ساکن شود، اما چون احتمال می‌داد كه آن پول، مقداری محل شبه باشد، اين كار را انجام نداد و با اين عمل، مرد صاحب عنوان كه تا آن روز، حامي ایشان بود، با ايشان قطع رابطه كرد اما اين موضوع اجر معنوی ديگري برای استاد داشت. نپذيرفتن مال و منال دنيا باعث ايجاد معنوی برای ايشان شده بود. ايشان می‌فرمود: والله تا چند روز، وقتي در خيابان ها راه می‌رفتم، صورت برزخی انسان‌ها را می‌ديدم تا كم كم خداوند لطف كرد و آن حالت از من رفع شد.

علامه جعفري نقل كرده‌اند كه در شهر سقز، مجلسی از طرف برادران اهل سنت ترتيب داده شده بود. شاعری تقاضا كرد شعری را كه در مدح من سروده بود، بخواند. من در برزخ دوراهی دل‌شكستگی او و شنيدن مدح خود مانده بودم. از خدا خواستم بين مدح او و گوشم پرده‌ای قرار دهد تا از اين طريق دل او هم نشكند. خدا شاهد است كه حتی يک كلمه از شعر او را نشنيدم. امام خمينی درباره علامه محمدتقی جعفری فرموده بودند: آقای جعفری، ابن‌سينای زمان ما هستند.

 

اساتید

  • میرزا حسن موسوی بجنوردی
  • شیخ محمدکاظم شیرازی
  • سید عبدالهادی شیرازی
  • سید ابوالقاسم خویی
  • مرتضی طالقانی
  • علی محمد بروجردی
  • میرزا حسن یزدی
  • سید جمال الدین گلپایگانی
  • سید محمد هادی میلانی
  • میرزا حسن موسوی بجنوردی

 

آثار

  • عرفان اسلامی
  • بررسی افکار هیوم و راسل
  • حقوق جهانی بشر و کاوش‌های فقهی
  • پنج شاعر (مولوی، خیام، نظامی، سعدی، حافظ)

 

عروج ملکوتی

محمدتقی جعفری در سال ۱۳۷۷ شمسی به دلیل ابتلا به سرطان، ابتدا در ایران تحت درمان قرار گرفت و سپس به انگلستان منتقل شد؛ ولی پس از یک عمل جراحی بر اثر سکتهٔ مغزی در ۲۵ آبان ۱۳۷۷ درگذشت. دو روز بعد در دانشگاه تهران بر پیکرش نماز خواندند. سپس پیکرش به مشهد فرستاده شد و در حرم امام رضا (ع) دفن شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ملا محمد بن مرتضی بن محمود کاشانی (۱۰۰۷ – ۱۰۹۱ قمری) معروف به ملا محسن و ملقب به فیض کاشانی، حکیم، محدث، مفسر قرآن و فقیه شیعه در قرن یازدهم قمری است.

 

ویژگی ها

فیض در ۱۴ صفر سال ۱۰۰۷ قمری (مصادف با ۹۷۷ شمسی) در کاشان متولد شد. خاندان فیض از خانواده‌های علمی و مشهور شیعه بوده است. پدرش رضی الدین شاه مرتضی و مادرش زهرا خاتون، دختر ضیاء العرفا رازی بود. جدّ فیض، تاج الدین شاه محمود فرزند ملا علی کاشانی، در کاشان مدفون است. نام فیض، محمد بود، اما به محسن یا محمد محسن شهرت داشت. او داماد ملاصدرا بود و پدرزنش او را فیض، و داماد دیگرش لاهیجی را فیاض لقب داد. فیض شیوۀ اخباریان میانه‌رو را در پیش گرفته بود، از این رو، نظرات او در بسیاری از موارد با فقهای پیشین متفاوت بود. از مهم‌ترین آرای خاص او می‌توان به جواز غنا (با شروطی خاص)، متفاوت بودن بلوغ نسبت به تکالیف مختلف و وجوب عینی نماز جمعه اشاره کرد. اقامۀ نماز جمعه در کاشان و اصفهان از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی او بوده است.

فیض، تحصیلاتش را در کاشان آغاز کرد و در ۲۰ سالگی برای ادامه تحصیلات به اصفهان رفت. پس از آن، دو سال در شیراز نزد سید ماجد بحرانی شاگردی کرد. فیض، بار دیگر به اصفهان بازگشت و در حلقه درس شیخ بهایی حاضر شد. وی در سفر حج از شیخ محمد نوادۀ شهید ثانی اجازه روایت دریافت کرد. سپس در قم نزد ملاصدرا شاگردی کرد و در مراجعت ملاصدار به شیراز او را همراهی نمود و نزدیک به دو سال در آنجا ماند. صاحب روضات و دیگران بر این باورند که فیض در سفر نخست به شیراز نزد ملاصدرا شاگردی کرده است اما این گفته، با نوشته‌های خود فیض سازگار نیست. فیض، سرانجام به کاشان بازگشت و به امر تدریس، تعلیم و تألیف پرداخت. درباره دلیل نام‌گذاری مدرسه فیضیه، به سکونت فیض در آن اشاره شده است.

اندیشمندان بسیاری همچون افندی، حر عاملی، محدث نوری، شیخ عباس قمی، علامه امینی و… او را با کلماتی همچون فیلسوف، حکیم، متلکم، محدث، فقیه، شاعر، ادیب، عالم و فاضل ستوده‌اند. فیض در کاشان و قمصر، نماز جمعه اقامه می‌کرد. او دعوت شاه صفی را برای اقامت در اصفهان نپذیرفت، اما به دعوت شاه عباس دوم برای اقامه نماز جمعه در مسجد جامع عتیق به اصفهان رفت. افزون بر دیوان شعر مستقل، مجموعه‌ای نیز با عنوان شوق مهدی دربردارنده اشعاری درباره امام زمان (عج) از آثار منسوب به فیض است. نمونه‌ای از اشعار وی:

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است   گفتا تو خود حجابی ور نه رخم عیان است

فیض اشعار و غزلیات نغزی نیز دارد و تخلّص شعری او «فیض» بوده است. نمونه‌ای از شعر او در ذیل آمده است:

غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط   هرچه کردیم غیر این کار غلط بود غلط

هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا   جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط

کاش اول شدمی از دو جهان بیگانه   آشنایی به جز آن یار غلط بود غلط

اینکه گفتند وفائی به جهان می‌باشد   ما ندیدیم وفادار غلط بود غلط

یار غمخوار وفادار به جز دوست نبود   هسخن یاری اغیار غلط بود غلط

هوس گلشن فردوس سبک بود سبک   عشوه دنیی غدار غلط بود غلط

ای برادر ز من راست شنو حرف درست   هرچه جز یار و غم یار غلط بود غلط

فیض جز عشق و غم عشق دیگر چیزی نیست کار دیگر به جز این کار غلط بود غلط

خوانساری و شیخ یوسف بحرانی، ملا محسن را در شمار اخباریان می‌دانند. نوشته‌های او نیز این امر را تأیید می‌کند. فیض در بسیاری از مسائل، آرای مستقلی دا%B

به نام آفریننده عشق

 

محمدحسین غروی اصفهانی، مشهور به کمپانی (۱۲۹۶ – ۱۳۶۱ قمری) فقیه، اصولی و فیلسوف قرن چهاردهم بود.

 

ویژگی ها

محمدحسین اصفهانی، فرزند محمدحسن اصفهانی نخجوانی، در دوم محرم سال ۱۲۹۶ قمری در نجف متولد شد. پدرش اصالتاً نخجوانی بود و پس از امضای قرارداد ترکمانچای نخست به تبریز و سپس به اصفهان مهاجرت کرد و سپس به کاظمین رفت. پدرش از تجار مشهور کاظمین بود. او دوست داشت محمدحسین راه او را در تجارت ادامه دهد؛ اما محمدحسین با توسل به امام کاظم (ع) رضایت پدر را به دست آورد و در حدود بیست سالگی برای تحصیل علم راهی حوزه علمیه نجف شد.

وی به سبب شغل پدرش به «کمپانی» مشهور بود. گفته شده است وی از این نام ناخشنود بود. با این حال، دیوان اشعار او در یکی از چاپ‌ها به نام دیوان کمپانی منتشر شده است. غروی اصفهانی در کنار آقا ضیاء عراقی و میرزای نایینی، یکی از سه مکتب اصولی در شرح و بسط مکتب اصولی آخوند خراسانی را ایجاد کرده است. کتاب نهایة الدرایة از مهمترین آثار او در اصول فقه و در شرح کفایة الاصول آخوند خراسانی است.

غروی، سریع‌الذهن، حاضرجواب و سخنانش همراه لطیفه و مزاح بود و حتی در تقریر درس نیز بذله‌گویی داشت. گفته‌اند که او بسیار اهل عبادت بود. حدود دوازده سال از درس و بحث کناره گرفت و به سیر و سلوک پرداخت و تا آخر عمر، این سیر عرفانی در او مشهود بود. علامه طباطبایی، از رابطه و مکاتبه استادش با میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، که از تربیت یافتگان حسینقلی همدانی است، خبر داده است.

وی ترتیب مطالب اصولی گذشته را تغییر داد و برخی مباحث مقدماتی را به جای خود برگرداند. او در این تقسیم‌بندی، بر خلاف آنچه معمول بود، اصول را به چهار مبحث تقسیم کرد و تلاش کرد به عواملی که باعث اشتباه و خلط بین مباحث بود، پایان دهد. آن چهار مبحث عبارتند از: ۱. مبحث الفاظ ۲. ملازمات عقلیه ۳. مباحث حجت ۴. مباحث اصول عملیه‌.

او تلاش کرد کتاب نوینی را بر همین اسلوب منتشر کند، اما پیش از پایان آن، وفات کرد. وی علاوه بر فقه و اصول، در کلام، تفسیر، حکمت، تاریخ، ادب و عرفان نیز مهارت داشت. درس حکمت و فلسفه و کلام را از میرزا محمدباقر اصطهباناتی فراگرفت. تأثیر فلسفه در فقه و اصول و حتی اشعار وی دیده می‌شود. پس از وفات میرزای نائینی، اعلامیه‌ای به امضای میرزا علی‌اصغر ملکی (از شاگردان آخوند خراسانی)، سید ابوالقاسم خوئی، سید محمدهادی میلانی به این مضمون نوشته شد که پس از شیخ انصاری در این اواخر نظیر آیت الله اصفهانی در روحانیت شیعه پیدا نشده و در حوزه نجف اشرف نظیر ایشان نیست. در بغداد برخی مقلدین به اصفهانی رجوع کردند.

مرحوم قاضی رحمه الله علیه همواره از ایشان علامه غروی اصفهانی یاد می‌کرد و از آثار و کراماتش درمجالس خود تمجید می‌نمود، تا جایی که بسیاری تصور نمودند که او شاگرد مخصوص ایشان بوده است و حال آنکه این دو در پاره‌ای از مسائل، دیدگاه‌های مختلفی داشتند. از مرحوم ایروانی نقل شده است: برای حضور در درس، به خانه استاد محمدحسین غروی اصفهانی رفتیم. ظاهرا از وقت مقرر زودتر رسیدیم. استاد در جنب اتاق درس مشغول نماز بود. ناگهان متوجه شدیم آنچه در اطراف ماست با استاد بزرگوار ما به نماز هماهنگ شده است و آهنگ نماز از تمام اشیای اتاق و در و دیوار، به دنبال استاد به گوش ما می‌رسد.

نقل است: وقتی یکی از علمای اخلاق ایران با مرحوم محمدحسین غروی اصفهانی به طرف کربلا می‌رفتند و ایشان در حال گفتن ذکر بودند، آن عالم اخلاقی گفت: شما چه ذکری می‌گویی که تمام ملائکه به استقبال شما آمده‌اند؟! حجت الاسلام ادبی خراسانی از حاج آقا فخر تهرانی نقل می‌کند: شخصی خواب دیده بود که حضرت صاحب الزمان (عج) فرموده بودند: شیخ انصاری به شفاعت ما رسید و مرحوم کمپانی.

مرحوم آیت الله بهجت که خود یکی از شاگردان ایشان بود، در مورد استادش علامه کمپانی فرموده است: «او خیلی متعبد و اهل عبادت بود. من پیش از آن که سر درس ایشان بروم، در روضه منزل ایشان شرکت می کردم. خود ایشان روزی فرمودند: من در ایوان نجف به سجده رفته بودم، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را دیدم که به من فرمودند: جای این کارها در خلوت است. در این بین، کسی از آقازاده‌ها که در مجلس بود، از ایشان پرسید: شما در بیداری دیدید؟ ایشان فرمود: از بیداری هم بالاتر!»

شیخ محمد غروی در مورد ایشان می‌گوید: روزی در عالم مکاشفه دیدم که میان مسجد کوفه و مسجد سهله پر از ملائکه است و شیخ محمدحسین غروی اصفهانی هم در کناری ایستاده و مشغول نماز و راز و نیاز است. فرشتگانی که به او می‌ رسیدند، توقف می‌کردند و لحظاتی را به تماشای نماز شیخ می‌ایستادند و او به یکدیگر را نشان می‌دادند. من پیش رفتم و از فرشته‌ای که نزدیک‌تر بود، پرسیدم: شما چرا این چنین به شیخ محمدحسین نگاه می‌کنید؟ جواب داد: ما فرشتگان، شیخ را دوست داریم و از تماشای او، به‌ ویژه‌ در حال نماز لذت می‌‌بريم.

 

از منظر فرهیختگان

استاد محمدرضا مظفر می‌گوید: مرحوم شیخ محمدحسین اصفهانی از آن گوهرهای گران‌بها بود که از اقیانوس خلقت، کمتر به دست خواهد آمد. وی عنصری عبقری (نابغه) بود که باید روزگارها بگذرد تا مادر دهر، نظیر او را به دنیا بیاورد!

سید محمدهادی میلانی می‌گوید: شیعه در دویست سال اخیر، فردی به جامعیت مرحوم غروی اصفهانی به خود ندیده است.

علامه امینی می‌گوید: آیت الله اصفهانی، فقیه فیلسوفان و فیلسوف فقیهان است.

علامه طباطبایی می‌گوید: استاد بزرگ، حکیم خداشناس، فقیه پارسا و دائر مدار آسمان پژوهش و تحقیق..‌.

استاد مرتضی مطهری می‌گوید: شیخ محمدحسین غروی اصفهانی در تقوا و علم، منقولا و معقولا یگانه بود و اندیشه‌اش هم اکنون جزء اندیشه‌های زنده‌ای است که در میان علما و فضلای حوزه‌های درس فقه و اصول مطرح است.

علامه طهرانی می‌گويد: وی فقیه، اصولی، فیلسوف و حکیمی است که در قرون اخیر به جامعیت او از جهتِ اتقان علم و دقت نظر و سعه اندیشه و جامعیت بین علم و عمل و اعراض از دنیا و زهد و پاکی، کمتر دیده شده است.

 

اساتید

  • آخوند خراسانی
  • سید محمد فشارکی
  • آقارضا همدانی
  • میرزا محمدباقر اصطهباناتی
  • شیخ حسن تویسرکانی

 

شاگردان

  • محمدعلی اراکی (داماد اصفهانی)
  • محمدعلی اردوبادی
  • نصرالله اشکوری
  • علامه امینی
  • انواری همدانی
  • محمدتقی بهجت
  • سید صدرالدین جزائری
  • سید ابوالقاسم خوئی
  • سید محمدحسین طباطبایی

 

آثار

  • نهایة الدرایة فی شرح الکفایة
  • الاصول علی النهج الحدیث
  • الاجتهاد و التقلید و العداله
  • ارجوزة فی الصوم
  • الانوار القدسیه
  • تحفة الحکیم
  • دیوان شعر

 

عروج ملکوتی

محمدحسین غروی اصفهانی در ۵ ذی‌الحجه سال ۱۳۶۱ قمری درگذشت. پیکر او در حجره‌ای متصل به گلدسته شمالی ایوان طلای حرم امیرالمؤمنین (ع)، نزدیک مقبره علامه حلی به خاک سپرده شد. درگذشت او، یک هفته پس از وفات آقا ضیاء عراقی بود.

به نام آفریننده عشق

 

محمدتقی بهلول (۱۲۸۹ – ۱۳۸۴ شمسی) از عالمان و عارفان ایرانی معاصر بود.

 

ویژگی ها

بهلول در شش سالگى به مکتب رفت. قرآن را نزد خاله پدر آموخت و در هشت سالگى حافظ کل قرآن شد. درس‌هاى حوزه از ادبیات تا قوانین را نزد پدر آموخت و جهت ادامه تحصیل راهى سبزوار شد و از آنجا به قم مهاجرت کرد. دروس سطح (رسائل و مکاسب) را نزد آخوند ملا على معصومى همدانى فرا گرفت. مدتى بعد، ابتدا براى زیارت و سپس براى تکمیل تحصیلات راهى نجف اشرف شد و در درس خارج سید ابوالحسن اصفهانى حاضر شد.

شیخ بهلول در منبرهاى خود در گناباد به مخالفت با فرقه صوفیه و افشاگرى علیه آنان مى‌پرداخت. وقتى پدر جان وى را در خطر دید، او را به سبزوار فرستاد. شیخ بهلول رمضان آن سال در سبزوار به منبر رفت و شروع به انتقاد از کارهاى خلاف شرع دولت و مأموران حکومتى کرد. در ابتداى ماه محرم آن سال امان‌ الله خان، پادشاه افغانستان که از سفر ترکیه و دیدار آتاترک باز مى‌گشت، به سبزوار رسید. پیش از آمدن او، باغ ملى سبزوار را آذین بسته بودند. زنان رقصنده با مشروبات الکلى آماده پذیرایى از امان الله خان بودند. مؤمنین سبزوار محرمانه گریه مى‌کردند، ولى جرئت مخالفت نداشتند. شیخ بهلول ساعت چهار بعد از ظهر آن روز به باغ ملى و محل جشن رفت. آن منظره را تماشا کرد و آهسته آهسته شروع به گریه کرد. به تدریج مردم دور او جمع شدند.

شیخ که فرصت را مناسب مى دید، شروع به صحبت کرد و گفت: من تأسف مى‌خورم که چرا باید شب اول محرم شهر ما مثل شام زینت شود و دشمنان دین در این باغ عیاشى کنند و کارهاى خلاف شرع انجام دهند. باید این بساط برچیده شود. به تدریج با حضور انبوه مردمى که به حمایت از بهلول جمع شده بودند، شهردار سبزوار مضطرب و لرزان به مأموران شهربانى دستور داد بساط جشن را جمع کنند. امان الله خان که باخبر شده بود نظم سبزوار به هم خورده است، همراه میزبانش تیمورتاش با عجله از شهر گذشت و تا نیشابور در هیچ کجا توقف نکرد. پس از این ماجرا شیخ بهلول با پاى پیاده از سبزوار عازم قم شد؛ سفرى که حدود یک ماه و نیم طول کشید.

به حکم رضاشاه پهلوى، قبرستان میدان آستانه قم تخریب گردید. شاه مى‌خواست آنجا را باغ ملى کند، ولى چون مى‌دانست علماى قم به او شکایت خواهند کرد، ابتدا به شهردار قم دستور داد به جاى قبرستان، مرکز فساد احداث کنند. این کار با مخالفت علما رو به رو شد و سه ماه بعد که شاه به قم آمد، مخالفت خود را به او اعلام کردند. در طى این مدت شیخ بهلول ضمن مشورت با علما و مقدسین قم به مقابله با این فعالیت‌ها پرداخت و در سخنرانی‌هاى آتشین به افشاگرى علیه رژیم پرداخت.

رئیس شهربانى قم درصدد دستگیرى او برآمد، اما شیخ بهلول هر بار موفق به فرار از چنگ مأموران دولتى مى‌شد. این جنگ و گریز چند ماه ادامه داشت و دامنه فعالیت‌ها و مبارزات او به روستاهاى اطراف کشیده شد. سرانجام مأموران او را در روستاى حاجى آباد دستگیر کردند و زمانى که قصد انتقالش را داشتند، شیر زنى آزاده به یاریش شتافت. فاطمه حاجى آبادى خود را به پشت بام رساند و با فریادهاى مداوم مردم را از دستگیرى شیخ باخبر ساخت. مأموران وحشت زده پا به فرار گذاشتند و بهلول به سبزوار بازگشت و همراه مادرش به قصد زیارت عتبات عالیات راهى عراق شد. تصمیم او این بود که علاوه بر زیارت، به تکمیل تحصیلات بپردازد. اما دیدار و گفتگویى سرنوشت ساز برگ زرین دیگرى از کتاب مبارزات او را ورق زد.

روزى از روزها که شیخ بهلول در محضر پر فیض سید ابوالحسن اصفهانى حاضر شده بود، استاد خطاب به او گفت: شما از چه کسى تقلید مى‌کنید؟ بهلول جواب داد: از شما. ابوالحسن اصفهانی گفت: من مى‌گویم در اینجا مجتهد درس خوان زیاد داریم، ولى مجتهد مبارز کم داریم. شما بهتر است به ایران برگردید و علیه رژیم رضاشاه مبارزه کنید. شیخ امر استاد را اطاعت کرد و به ایران بازگشت و مبارزه اش را پى گرفت. شیخ بهلول پس از سى و یک سال اسارت و تبعید آزاد شد و به دمشق رفت و از آنجا راهى مصر گردید و در دانشگاه الازهر به تدریس علوم دینى پرداخت. در بخش فارسى رادیو قاهره هم فعالیت کرد. پس از آن براى دیدن خواهر و مادرش به نجف مسافرت نمود. پس از چند سال اقامت و فعالیت و نوشتن مقالات و سرودن اشعار بر ضد یهود و آمریکا در دولت پهلوى به عربى و فارسى در کنار مرقد پاک و مطهر امام علی (ع) به ایران بازگشت و همان زمان توسط نیروهاى مزدور سلطنتى دستگیر شد، اما مدتى بعد آزاد گشت.

شیخ بهلول با کشیدن سیگار و نوشیدن چاى بسیار مخالف بود و آن را از لحاظ اقتصادى به ضرر خانواده هاى مسلمان مى‌دانست. شیخ بهلول عقیده داشت دخانیات و چاى، ارمغان استعمار و وسیله‌اى براى از بین بردن توان جسمى و مادى مسلمانان و زمینه سازى براى تسلط هرچه بیشتر بر آنان است. وی در تمام طول سال، جز روزهاى حرام روزه بود و در تمام عمر طولانى جز نان و ماست و برخى از میوه ها آن هم به مقدار کم، میل نکرد.

حضرت آقاى بهلول همیشه حمایت و ارادت خود به مقام معظم رهبرى را بیان مى‌فرمودند و بعد از انقلاب هم، چه در زمان ریاست جمهورى و چه در زمان زعامت و رهبرى ایشان، با وى ملاقات کرده‌اند و مى‌فرمودند: وظیفه ماست که به رهبرى شیعیان سر بزنیم و او را حمایت کنیم. یکى از این ملاقات‌ها که در سال ۱۳۷۸ انجام شد، این‌جانب (راوی) به همراهى معظم له به دفتر آقا رفتیم و پس از هماهنگى هاى لازم به اتاقى که آنجا نماز اقامه می‌فرمودند، رفتیم. نماز به امامت مقام معظم رهبرى اقامه شد و بعد از نماز، آقا روى سجاده‌اش یکى یکى با حضار سلام و احوال پرسى مى‌کرد که یک وقت متوجه حضور شیخ شد.

بلافاصله آقا فرمودند: به به شیخ بهلول، سلام علیکم، احوال شما. شیخ هم جواب ایشان را دادند و مقام رهبرى پیشانى ایشان را بوسید و او را به سینه چسباند و بعد مقام معظم رهبرى فرمودند که قبلا بیشتر به ما سر مى زدید. آقاى بهلول فرمودند: آقا شما متعلق به همه نفوس ایران هستید من اگر وقت شما را بگیرم وقت همه ایرانى‌ها را گرفته‌ام. بعد از تعارفات معمول، آقا فرمودند: «ایشان حق بزرگى به گردن انقلاب دارند.»

بعد از حمله خونین مسجد الحرام و بسته شدن راه حج، یکی از روحانیان بیت رهبری به ایشان می‌فرماید: جناب شیخ، گفته‌اند که شما مستجاب الدعوه هستید دعا کنید که فهد بمیرد و را حج باز گردد. ایشان با تبسم فرمودند: هر وقت من بمیرم، فهد نیز خواهد مرد و دقیقا این امر اتفاق افتاد و همزمان با ارتحال علامه شيخ بهلول، فهد نيز فوت كرد.
راوی می‌گوید: افرادی از ایشان التماس دعا می‌گرفتند و یا دعایی را از ایشان تقاضا می‌کردند و یا آب و چیز دیگر تبرک می‌کردند و به مریض می‌دادند و چنانچه بعدا عده‌ای از اهل ایمان برایم حکایت کردند، آثار خوبی داشته‌اند. یکی از آن موارد را خودم  دیدم که مریض سختی بود که با قند تبرک جناب شیخ، شفا پیدا کردند. حضرت شیخ چندین سفر به درود مشرف شده بودند که دو سفر آن مواجه با خشک‌سالی بود که معظم له دعا فرمودند. یک سفر در اثنای منبر، باران شروع به باریدن کرد و یک سفر دیگر، نیمه همان شب باران زیادی بارید و کسانی که در محضر شیخ در مسجد بودند این را از کرامات شیخ می‌دانستند.

حاج آقای بهلول می‌فرمودند: زمانی در مشهد به منزل یکی از آشنایان رفتیم. اتفاقا شبی بارانی بود و خانم هم زایمان کرده بود و چند تا بچه آورده بود شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم حالش مساعد نیست. به او گفتم: شما بخوابید، من از بچه‌ها نگهداری می‌کنم. او که خوابید نصف شب دیدم بچه‌ها خیلی گریه میکنند و فهمیدم خودشان را کثیف کرده‌اند. آمدم داخل حیاط که کهنه را بیاورم و آن‌ها را پاک کنم، اما متاسفانه باران آمده و همه آن‌ها را خیس کرده بود. به داخل اتاق برگشتم و عبای خود را چهار تکه کردم و به وسیله آن‌ها بچه ها را تمیز کردم و آن‌ها را قنداق نمودم.

اذان صبح که به طرف حرم حضرت رضا (ع) حرکت کردم مشغول دفع سگ‌ها بودم که سیدی آمد و سگ‌ها را رد کرد و به من گفت: کسی که تا صبح از بچه‌های ما مراقبت کرد، ما قادر نیستیم چهار تا سگ را از او دفع کنیم؟! بعد هم غیب شد. سید عباس کاشانی می‌گوید: شیخ بهلول خیلی از اسرار مگو را به من گفته‌اند و از آن جمله قضیه طی الارض ایشان بود که البته اول انکار کردند ولی من دلیل آوردم و ایشان قبول کردند.

 

از منظر فرهیختگان

علامه حسن زاده آملی می‌‌گوید: اولین باری که بهلول را دیدم در دلم جای گرفت و دیگر بیرون نرفت. بهلول مرد عجیبی است، نظیرش را ندیده‌ام.

آیت الله خامنه‌ای می‌گوید: بهلول یکی از شگفتی های زمان ما بود.

آیت الله بهاءالدینی می‌گوید: آقای بهلول انسان فوق العاده‌ای است‌.

محمد تقی انصاری همدانی می‌گوید: بهلول یکی از اوتاد عصر ماست. دنیا را به تمام وجود طلاق داده است. بهلول اهل معناست. خیلی از اسرار را داراست ولی نمی‌گوید‌‌.

آیت الله سیبویه می‌گوید: عالم عامل و عارف سالک کامل، ستاره درخشان، ارباب معرفت و عقول…

 

عروج ملکوتی

محمدتقى بهلول گنابادى، هفتم مرداد ماه ۱۳۸۴ شمسى در سن ۹۵ سالگى به سبب عارضه مغزى و کهولت سن در بیمارستان خاتم‌الانبیاء تهران دار فانى را وداع گفت و پس از تشییع در تهران و مشهد، به زادگاهش گناباد انتقال داده شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

احمد بن محمد اردبیلی (متوفای ۹۹۳ قمری) معروف به مقدس و محقق اردبیلی، از فقهای امامیه در قرن دهم قمری و از معاصران شیخ بهایی بود. وی از شاگردان جلال‌الدین دوانی بود. در علوم عقلی و نقلی تبحر داشت و در زمان ریاست او بر حوزه علمیه نجف رونقی دوباره به این حوزه داده شد.

 

ویژگی ها

مجمع الفائده، البرهان و زبدة البیان از مهم‌ترین آثار او نام برده شده است. مقدس اردبیلی از دربار صفویه برای گسترش تشیع و حل مشکلات شیعیان استفاده می‌کرد، اما وارد دستگاه صفوی نشد. زهد، تقوا و کمک‌های او به محرومان، زبان زد بود و کراماتی نیز به او نسبت داده شده است. مقدس اردبیلی خود را در برابر شاگردانش بسیار کوچک می‌شمرد. از شاگردانش گزارش‌هایی درباره تواضع او و کمک‌هایش به محرومان نقل شده است.

وی مورد تجلیل علما و فقهای شیعه قرار گرفته است؛ از جمله سید مصطفی تفرشی، شیخ حر عاملی و شیخ عباس قمی که او را با القاب و عبارت‌های گوناگونی ستوده‌اند. صاحب جواهر و محدث بحرانی نیز در الحدائق الناضرة و صاحب مستند الشیعه از او به عظمت یاد کرده‌اند.

به گفته حرزالدین در معارف الرجال، مقدس اردبیلی که در نجف بود، نامه‌ای درباره نیازمندی یکی از علویان، به شاه طهماسب اول نوشت و در آن، شاه را به دوستی و برادری خطاب کرد. هنگامی که شاه طهماسب نامه را خواند به آن شخص علوی کمک کرد و به نزدیکان خود گفت هنگامی که من از دنیا رفتم این نامه را در قبر من زیر سرم قرار دهید تا به وسیلۀ آن بر نکیر و منکر احتجاج کنم به اینکه ملا احمد مرا برادر و دوست قبول کرده است و سبب نجاتم از آتش شود.

اردبیلی را دارای استقلال نظر دانسته‌اند به گونه‌ای که در بسیاری از مسائل فقهی در برابر دیدگاه پیشینیان، نظریه‌ای مستقل ابراز کرده است. در برخی از مسائل فقهی مانند نجاست خمر، حرمت غنا و شرایط قاضی،  آرایی بر خلاف مشهور داشته است که آن‌ها را در کتاب مجمع الفائدة و البرهان بیان کرده است. هم‌چنین گفته شده است که در فقه او، استدلال‌های عقلی، برجستگی دارد و با این وجود از دانش رجال نیز استفاده شایانی کرده است.

به گفته آیت‌ الله شبیری زنجانی، محقق اردبیلی در دانش فقه، صاحب مکتب است و بین قبل از او و بعد از او تفاوت بسیاری در کیفیت استدلال و استنباط فقهی هست. این بزرگوار چهل سال آخر عمرش، در خانه نیز پایش را دراز نمى‌کرده است. از این بزرگوار سؤال کردند که چرا پایت را دراز نمى کنى؟ فرموده بود: ملاحظه حضور نسبت به ملک الملوک رب الماریاب بوده که پایم را دراز نمى‌کنم. وصیت هم نوشته بود که وقتى از دنیا رفتم، دیگر اختیار دست من نیست وگرنه باز هم بى‌ادبى نمى‌کردم.

سید میر علام تفرشی که از شاگردان فاضل مقدس اردبیلی است، می‌گوید: شبی در صحن مقدس امیرالمومنین (ع) راه می‌رفتم. خیلی از شب گذشته بود. ناگاه شخصی را دیدم که به سمت حرم مطهر می‌آيد. من نیز به سمت او رفتم. وقتی نزدیک شدم، دیدم استاد ما ملا احمد اردبیلی است. خود را از او مخفی کردم، تا آنکه نزدیک درِ حرم رسید و با اینکه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبیلی وارد حرم شد. دیدم مثل اینکه با کسی صحبت می‌کند. بعد از آن بیرون آمد و درِ حرم هم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم، به طوری که مرا نمی‌دید. تا آنکه از نجف اشرف بیرون آمد و به سمت کوفه رفت. وارد مسجد جامع کوفه شد و در محرابی که حضرت امیرالمومنین (ع) شربت شهادت نوشیده‌اند، قرار گرفت. دیدم راجع به مساله‌ای با شخصی صحبت می‌کند.

بعد از مدتی، از مسجد بیرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نیز به دنبالش می‌رفتم تا نزدیک مسجد حنانه رسیدیم. (مسجدی که دیوارش خم شده است و علت آن، این است که وقتی جنازه امیرالمومنین (ع) را برای دفن در نجف اشرف از آنجا عبور می‌دادند، دیوار این مسجد، از روی ارادت در مقابل آن حـضرت خم شد.) در آنجا سرفه‌ام گرفت، به طوری که نتوانستم خود را نگه دارم. همین که صدای سرفه مرا شنید، متوجه من شد و فرمود: آیا تو میر علامی؟

عرض کردم: بله. فرمود: اینجا چه کار داری؟ گفتم: از وقتی که داخل حرم مطهر شده‌اید تا الان با شما بودم، شما را به حق صاحب این قبر (امیرالمومنین (ع)) قسم می‌دهم، اتفاقی را که امشب پیش آمد از اول تا آخر به من بگویید. فرمود: می گویم، به شرط آن که تا زنده‌ام آن را به کسی نگویی. من هم قبول کردم و با ایشان عهد و میثاق نمودم.

وقـتی مطمئن شد، فرمود: بعضی از مسائل بر من مشکل شد و در آنها متحیر ماندم و در فکر بودم کـه نـاگاه به دلم افتاد به خدمت امیرالمومنین (ع) بروم و آنها را از حضرتش بپرسم. وقتی که به حـرم مطهر آن حضرت رسیدم، همان طوری که مشاهده کردی، در به روی من گشوده شد و داخل شدم. در آنجا بـه درگاه الهی تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند. در آن حال، صدایی از قبر مطهر شنیدم که فرمود: به مسجد کوفه برو و مسائلت را از قائم (عج) بپرس زیرا او امام زمان (عج) تو است. به نزد محراب مسجد کوفه آمده و آن‌ها را از حضرت حجت (ع) سوال نمودم. ایشان نیز جواب عنایت کردند و الان هم دارم برمی‌گردم.

نقل است: در یکى از سفرها، یکى از زائران، آیت الله مقدس اردبیلى را نمی‌شناخت. جامه‌اى به او داد که برایش بشوید. مرحوم مقدس اردبیلى قبول نمود. جامه را شست و به نزد وى آورد. مرد او را شناخت. خجل شد و عذرخواهى نمود. مردم او را توبیخ کردند. مقدس فرمود: او را ملامت نکنید، حقوق برادران مؤمن، زیادتر از این است. آرى! مقدس اردبیلى در این کار به حضرت رضا (ع) اقتدا نمود، آنجا که روزى در حمام، شخصى آن حضرت را نمى‌شناخت و براى کیسه کشیدن امام را طلبید.

شبى مقدس اردبیلی، پیامبر اسلام (ص) را در خواب دید که حضرت موسى (ع) در خدمت آن بزرگوار نشسته است و مقدس نیز در آنجا حضور دارد. پس حضرت موسى (ع) از رسول خدا (ص) سوال کرد: این مرد کیست؟ پیامبر (ص) فرمود: از خودش سوال کن. حضرت موسى (ع) از مقدس پرسید: تو کیستى؟ مقدس جواب داد: من احمد پسر محمد از اهل اردبیل هستم و در فلان کوچه، فلان خانه، منزل من است.

حضرت موسى (ع) تعجب کرد و گفت: من از اسم تو سوال کردم، این همه تفصیل براى چه بود؟ مقدس در جواب گفت: خداوند عالم وقتى از تو سوال کرد که این چیست که در دست تو است، تو چرا آن قدر در پاسخ تفضیل دادى! حضرت موسى (ع) به پیغمبر (ص) گفت: راست گفتى که علماى امت من، همانند انبیاى بنى اسرائیل مى‌باشند.

روزی شیخ بهایی به اتفاق چند تن از درباریان صفویه به نجف اشرف مشرف شدند و در ملاقات با مقدس اردبیلی، بحث علمی میان آنان شکل گرفت که شیخ بهایی بر حسب ظاهر پیروز این مباحثه شد. بار دیگر که شیخ بهایی به تنهایی با مقدس اردبیلی مباحثه می کرد، مقدس اردبیلی تمام سوالات شیخ بهایی را پاسخ داد و بعد به ایشان گفت: من در همان مجلس نیز پاسخ سؤالات شما را می‌دانستم اما برای حفظ موقعیت شما در میان درباریان، سکوت کردم.

نقل است: مقدس اردبیلی در یک سحر برای نماز شب بیدار می‌شود. «دلو آب» را داخل چاه می‌اندازد و بالا می‌کشد و می‌بیند پر از طلا است. مقدس، طلاها را داخل چاه برمی‌گرداند چون می‌داند که خداوند می‌خواهد او را امتحان کند. رو به آسمان می کند و می‌گوید: خدایا احمد از تو آب می خواهد نه طلا، من آب می‌خواهم که وضو بگیرم و با تو راز و نیاز کنم؛ طلا برای من ارزشی ندارد. دوباره سطل را بالا می‌کشد و می‌بیند طلا است؛ باز هم می‌گوید: خدایا من طلا نمی‌خواهم، من آب می‌خواهم. بالاخره دفعه چهارم آب درمی‌آید و وضو می‌گیرد و به مناجات با خداوند متعال می‌پردازد.

 

شاگردان

  • سید محمد عاملی
  • شیخ حسن عاملی
  • امیر فضل الله
  • عبدالله شوشتری اصفهانی
  • محمد بن محمد بلاغی

 

آثار

  • استیناس المعنویة
  • زبدة البیان فی براهین احکام القرآن
  • حدیقة الشیعة
  • حاشیه بر شرح تجرید قوشجی
  • رساله فارسی در حرمت خراج
  • مجمع الفائدة و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان

 

از منظر فرهیختگان‏

علامه مجلسی می‌گوید: در میان متقدمين و متأخرين علما، شخصیت بزرگی چون او را سراغ ندارم. خدا او را با ائمه طاهرین (ع) مشهور گرداند.

شیخ عباس قمی می‌گوید: شیخ اجل، عالم ربانی، فقیه محقق صمدانی، در مراتب علم، فضل، عبادت، زهد، کرامت، وثاقت، کرامت، ورع و جلالت به درجه‌ای رسید که توصیف نشود.

سید مصطفی تفرشی می‌گوید: امرش در جلالت و اطمینان و امانت مشهورتر از آن است که ذکر شود و بالاتر از آن است که عبارتی بتواند آن را وصف کند. او متکلمی فقیه، عظیم‌الشأن، جلیل‌القدر و بلند منزلت است و باورع‌‌ترین شخص زمانش و عابدترین و باتقواترین آنها بود.

شیخ حر عاملی می‌گوید: احمد بن محمد اردبیلی، عالمی فاضل، محققی عابد، مورد اطمینان و پارسا، عظیم‌الشأن و جلیل‌القدر و معاصر شیخ بهایی بود.

سید علی قاضی می‌گوید: من اگر در روزگار مقدس اردبیلی بودم، جلوی ایشان راه می رفتم؛ برای اینکه زباله‌ها، سنگ‌ها و کلوخ‌ها را از جلوی پایش جمع کنم!

 

عروج ملکوتی

اردبیلی در رجب سال ۹۹۳ قمری در نجف درگذشت و در کنار حرم علی بن ابیطالب (ع) به خاک سپرده شد. ابیات زیر سر در مقبره مقدس اردبیلی نقش بسته‌ است:

تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام   خاک او دارد شرف بر زمزم بیت الحرام