نوشته‌ها

علی هجویری

زندگینامه علی هجویری

به نام آفریننده عشق

 

علی بن عثمان بن علی جلابی هُجویری غزنوی (درگذشت ۴۶۵ قمری)، ملقب به داتا گنج‌بخش، از عارفان قرن پنجم هجری قمری است.

 

ویژگی ها

هجویری در هجویر، از محله‌های غزنه زاده شد. او از رجال معروف به علم و معرفت و طریقت است. خاندان او در غزنین از مردان راه حق بوده و مسجد و منبر داشته‌اند. امام قشیری از استادان او بود و هجویری با او آشنایی تمام داشت. وی با بسیاری از استادان طریقت مانند عبدالکریم قشیری و ابوسعید ابوالخیر و ابو علی فارمدی (فریومدی) و دیگر بزرگان و محدثان ملاقات کرده و هم‌صحبت بوده است. «ابوالفضل محمدبن المحسن الختلی»، مرشد او بود و او پیرو مذهب جنید بوده است. هجویری سپس به سیاحت و حج رفته و ملازم ابوالعباس احمد بن محمد اشقانی شد و از او پاره‌ای از علوم را آموخت.

پس از تکمیل تحصیلات خویش، چنان‌که عادت مشایخ قدیم تصوف بود به سیر آفاق و انفس پرداخت و به شام، عراق، آذربایجان، طبرستان، خوزستان، کرمان، خراسان و فرارود سفر کرد و بسیاری از مشایخ عصر خود را دید. او چهل سال در سفر بوده است و همچون پیر خویش از تظاهر و از لباس و رسوم تصوف که آن را در زمانه خود نشانه ریا می‌شمرد، بیزار بود. وی نسبت به زناشویی نظر خوشی نداشت.هجویری به امر پیر خود، به جانشینی حسین زنجانی، به لاهور (در پاکستان غربی کنونی) رفت. در این هنگام پادشاهی غزنویان رو به تجزیه نهاده و رشته زندگی در غزنه از هم گسیخته بود. گویا هجویری لاهور را موافق طبع نیافت. خود او گوید: «من اندر دیار هند، اندر میان ناجنسان گرفتار مانده بودم.» روزها درس می‌داد و شب‌ها به مریدان حقایق طریقت می‌آموخت. اثر معروف “کشف المحجوب” از هجویری می‌باشد.

هجویری از توانایی بالایی در کشف اسرار باطنی و حقایق معنوی برخوردار بود. گفته شده که او باطن افراد را می‌شناخت و از احوال درونی آن‌ها آگاه بود. نام «داتا گنج‌بخش» (بخشندهٔ گنج) خود گویای یکی از بزرگ‌ترین کرامات اوست: بخشش و هدایت عامهٔ مردم. او گنج معنویت را بر روی همه باز کرده بود و هر کس با اخلاص به او رجوع می‌کرد، از هدایت و فیض او بهره‌مند می‌شد. مریدان او از اقشار مختلف بودند و هر کدام به واسطهٔ او به سعادت رسیدند. برخی از بزرگان، مقام او را در حدی دانسته‌اند که او را «غوث» یا «قطب زمان» خود دانسته‌اند. این مقام در عرفان به معنای رأس سلسلهٔ اولیاء و مرجعیت معنوی در عصر خویش است.

سعدی در بوستان خود به زیارت مقبرهٔ هجویری اشاره کرده است: «چو لاهور رفتم، رسیدم به پیر داتا گنج‌بخش آن گنج‌بخش دلیر.» شاه نعمت‌الله ولی در اشعار عرفانی خود، از هجویری به عنوان «غوث الارض» (غوث زمین) یاد کرده و مقام او را در عالم ولایت بسیار بالا دانسته است. احمد بن علی تبريزی نیز در مقدمهٔ شروح کشف‌ المحجوب، از هجویری به عنوان «امام اهل تحقیق» و «مرجع صوفیان» یاد کرده است.

 

عزوج ملکوتی

هجویری در سال ۴۶۵ قمری در لاهور از دنیا رفت و در همان‌جا به خاک سپرده شد.آرامگاه او در میان دروازه بهاتی لاهور جای دارد و در کنار آن مسجدی است که اصل بنای آن از خود شیخ است.

احمد غزالی

زندگینامه احمد غزالی

به نام آفریننده عشق

 

احمد غزالی (۵۲۰ – ۴۵۲ قمری)، فقیه، زاهد، واعظ، صوفی و عارف قرن ششم قمری بود که جانشین برادرش (محمد غزالی) در مدرسه‌ نظامیه‌ بغداد شد و سال‌ها در آنجا به تدریس علوم دینی مشغول بود.

 

ویژگی ها

مجدالدین ابوالفتح احمد بن محمد غزالی، مشهور به احمد غزالی در روستای طابران توس به دنیا آمد. او برادر کوچک‌تر امام محمد غزالی است و چون تاریخ و محل تولد او چندان مشخص و مستند نیست، به حدس و گمان و براساس سال تولد محمد غزالی گفته‌اند متولد سال‌های ۴۵۲ یا ۴۵۳ قمری است. احمد غزالی از همان ابتدا به تحصیل علوم دینی پرداخت و بیشتر تمرکز خود را بر زهد و تصوف و وعظ گذاشت و به عرفان متمایل شد. وی در تصوف مرید شیخ ابوبکر نساج طوسی بود و گویا این شیخ با چند واسطه یکی از مریدان جنید بغدادی بوده است. پس از آنکه برادر بزرگ‌ترش امام محمد غزالی از تدریس در نظامیه‌ بغداد کناره‌گیری کرد، احمد جانشین او و سال‌ها به تدریس مشغول می‌شود؛ یعنی از حدود سال‌های ۴۸۸ تا ۴۹۸ قمری.

ابوالفضل بغدادی در طریقت، راه استادش را ادامه می‌دهد و جانشین او می‌شود. شاید جالب باشد بدانید که در سلسله‌ نعمت‌اللهیه (یکی از شاخه‌های تصوف که نسبت خود را به حضرت علی (ع) می‌رسانند)، نسبت خرقه‌ شاه‌ نعمت‌الله‌ ولی به احمد غزالی و شاگردش شیخ ابوالفضل بغدادی می‌رسد. به عبارتی، احمد غزالی نیز از مشایخ طریقت نعمت‌اللهیه محسوب می‌شود. غزالی رساله‌هایی به فارسی و عربی نوشته است که مهم‌ترین آن سوانح‌ العشاق است. همچنین کتب “التجرید فی کلمه التوحید” و “مکاتیب” نیز از آثار غزالی به شمار می‌روند. احمد همچنین طبع شاعری نیز داشته و شعرهایی به فارسی و عربی سروده است.

مانند بسیاری از عرفا، احمد غزالی نیز تجربیات کشفی و شهودی داشت. گفته شده که او در مراقبه و خلوت، به حقایق پنهانی دست می‌یافت و این مشاهدات را در بیان حالات و سخنانش منعکس می‌کرد. امام محمد غزالی، با وجود تفاوت در رویکرد (یکی فقیه و متکلم، دیگری عارف)، احترام فراوانی برای احمد قائل بود. او در کتاب المنقذ من الضلال، به کرامات و حالات عرفانی برادرش اشاره کرده و او را «آتش عشق الهی» نامیده است. امام محمد، احمد را وارث معنوی خود در عرفان می‌دانست. نجم‌الدین کبری، یکی از بزرگ‌ترین عرفای سهروردیه، بر مقام معنوی و عشق الهی احمد غزالی تأکید فراوان داشته است. مولانا نیز در مثنوی، به احمد غزالی اشاره کرده و او را «آن مرد که عشق آموخت» نامیده است.

 

از منظر فرهیختگان

نجم‌الدین کبری می‌گوید: وی «عارف ربانی» و «محیی سنت عشق» است.

مجدالدین بغدادی می‌گوید: احمد غزالی «سلطان العارفین» است. وی یکی از ارکان طریقت عشق الهی است.

عطار نیشابوری می‌گوید: احمد غزالی «آفتاب معارف» و «پیشوای عاشقان» است.

 

شاگردان

  • ابن شهرآشوب
  • ابوالفضل بغدادی
  • عین‌القضات همدانی
  • ابوالنجیب سهروردی
  • سنایی غزنوی

 

عروج ملکوتی

غزالی در سال ۵۲۰ قمری در شهر قزوین از دنیا می‌رود و او را در همان‌جا به خاک می‌سپارند. آرامگاه او در جایی است که امروزه مقبره‌ احمدیه خوانده می‌شود و بنای آن متعلق به دوره‌ قاجار است.

شهاب‌الدین عمر سهروردی

زندگینامه شهاب الدین عمر سهروردی

به نام آفریننده عشق

 

ابوحفص عمر بن عبدالله شهاب الدین سهروردی (۶۳۲ – ۵۴۲ قمری)، فقیه شافعی، از نامدارترین شیوخ تصوف، موسس سلسله‌ سهروردیه و شیخ‌ الشیوخ بغداد بود.

 

ویژگی ها

او ساکن بغداد بود و به دربار خلیفه هم رفت‌ و آمد داشته است. سعدی شیرازی، کمال الدین اسمعیل اصفهانی ، نجیب الدین علی بن بزغش شیرازی و بهاءالدین زکریاء مولتانی از مریدان او بوده‌اند. سهروردی مذهب شافعی داشت و برادرزادهٔ ابوالنجیب سهروردی و جانشین او در طریقت بوده است. کتاب عوارف المعارف از عمر سهروردی، شهرت جهانی را برای وی به ارمغان آورد و اهمیت آن در بیشتر نقاط قلمرو اسلامی آن چنان بود که تدریس آن به عنوان شرط اول تأسیس خانقاه به شمار می‌رفت. قدیمی ترین ترجمه فارسی این کتاب توسط ابومنصور عبدالمومن اصفهانی در سال ۶۵۵ قمری انجام شده است.

از ویژگی‌های بارز سهروردی، «هیمنه» یا هیبت و وقار معنوی او بود. گفته‌اند که هر کس او را می‌دید، تحت تأثیر حالت روحانی و نورانیتش قرار می‌گرفت، حتی کسانی که با او مخالف بودند. سهروردی بر «شهود» و «مراقبه» تأکید فراوان داشت. نقل کرده‌اند که او ساعات زیادی را در مکاشفات و مشاهدات عرفانی سپری می‌کرد. یکی از شاگردانش گفته است: «روزی در خدمت شیخ نشسته بودیم که ناگهان حالتی غریب بر او مستولی شد و ساعت‌ها به مکاشفه فرو رفت، سپس سر بلند کرد و گفت: «سبحان من یرای و لا یری!» (پاکیزه باد کسی که می‌بیند و دیده نمی‌شود).» مولانا نیز در مثنوی به او و آموزه‌هایش اشاره کرده و گاه او را «شیخ بزرگ» می‌خواند. همچنین ابن عربی با اینکه دیدگاه‌های خاص خود را داشت، اما احترام زیادی برای سهروردی قائل بود. او از سهروردی به عنوان «مظهر اسم الهادی» یاد کرده و او را «رکن طریقت» می‌داند.

 

از منظر فرهیختگان

نجم الدین کبری می‌گوید: شهاب‌الدین، بحر معرفت است. هر که خواهد که سرّ معرفت را دریابد، باید به او رجوع کند.

مولانا می‌گوید: سهروردی از پیشگامان معرفت است. وی بابی گشود که پیش از او بسته بود.

عطار نیشابوری می‌گوید: وی «قطب عالم» و «امام وقت» بود. او را در طریقت و معرفت، مقامی است که جز اولیا آن را درنیابند.

احمد بن علی تبريزی می‌گوید: شیخ، در علم ظاهر و باطن، یگانهٔ زمان بود. هر که در خدمت او بود، جز نور و هدایت چیزی نمی‌دید.

 

آثار

  • عوارف المعارف
  • کتاب المعتقد
  • جذب القلوب الی مواصلةالمحبوب
  • اعلام الهدی فی عقیدة ارباب التقی
  • آداب خلوت
  • ارشاد المریدین و اتحاد الطالبین
  • اسرار العارفین و سیر الطالبین

 

عروج ملکوتی

عمر سهروردی در سال‌های میان ۶۲۰ تا ۶۳۲ قمری (احتمالا ۶۳۲ قمری) در بغداد درگذشت و در مقبره‌ای به نام وردیه دفن شد.

ابوحامد غزالی

زندگینامه محمد غزالی

به نام آفریننده عشق

 

‌امام محمد غزالی (۵۰۵ – ۴۵۰ قمری)، فرزند محمد، فیلسوف، متکلم، فقیه ایرانی و یکی از بزرگ‌ترین مردان تصوف در قرن پنجم هجری است.

 

ویژگی ها

ابوحامد محمد غزالی در سال ۴۵۰ یا ۴۵۱ قمری در «طابران» (یکی از شهرهای توس) به دنیا آمد. پدرش مرد فقیری بود که شغل پشم‌فروشی در بازار داشت و شاید به همین خاطر او را “غزالی” نامیدند. غزالی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش نزد احمد رازکانی آغاز کرد. سپس به نیشابور رفته و در درس امام جوینی شرکت نمود. بر اثر مطالعه و زحمات فراوان، در زمان اندکی جزء بزرگان و علما محسوب گشت. از نیشابور به محضر خواجه نظام‌ الملک، وزیر سلجوقی عازم و مورد استقبال و احترام واقع شد.

در مجالس مناظره که در حضور خواجه تشکیل می‌یافت، به طور فعالانه شرکت و به منازعه با بزرگان می‌پرداخت؛ به طوری که مشهور و سرشناس گشت و نظام الملک، تدریس مدرسه نظامیه بغداد را به او واگذار کرد. از جمله اساتید برجسته او علاوه بر جوینی می‌توان به قاضی ابوالفتح حاکم طوسی، محمد بن احمد خواری و ابوسهیل محمد بن عبیدالله حفصی و از شاگردانش می‌توان به ابوالخطاب و ابن عقیل که از بزرگان اهل حنابله بودند، اشاره کرد. غزالی در بیست مسئله (از مبدأ گرفته تا معاد) به فلاسفه حمله، و بسیاری از آرای فیلسوفان مشایی را باطل دانست.

غزالی در غرب نفوذ دینی و فلسفی بسیاری پیدا کرد و آثارش مانند «تهافت الفلاسفه» در قرن ششم، «مقاصد» تحت عنوان منطق و فلسفه غزالی عرب و «النفس الانسانی» ترجمه گردید. “بار هبرایوس” فصل‌های بسیاری از «احیاء علوم الدین» را استنساخ، و در کتاب‌های خود جرح و تعدیل کرد. در طول قرن هشتم سه فیلسوف شکاک غرب، تحت تأثیر غزالی قرار گرفته و درباره مسئله علیت به استدلال پرداختند. این سه نفر “پترایلی”، “نیکلارو تروکور” و “ویلیام آکمی” بودند. دکارت، مستقیماً یا غیر مستقیم به تأثیرپذیری از متفکران مسلمان اعتراف نکرده است، اما خیلی مشکل است که قبول کنیم او از موضع فلسفی غزالی به طور کلی بی‌خبر بوده و تحت تأثیر آرای او قرار نگرفته باشد.

غزالی بارها گفته که نگارش احیاء حاصل «فتح باب الهام» بر دل او بوده است. در برخی شرح‌ها آمده است: «غزالی هرگاه به بن‌بست فکری می‌رسید، پس از اندک خلوت، معانی بر وی گشوده می‌شد.» نقل است که وعظ و نوشته‌های او آنچنان بر دل مردم می‌نشست که حتی مخالفانش دگرگون می‌شدند. گفته‌اند که در خراسان، تنها خواندن چند صفحه از احیاء، جوانان را از دنیاطلبی به زهد می‌کشاند. برخی از شاگردان او گفتند که غزالی به «نیت‌های پنهان» آگاه بود. در تذکره‌ها آمده که روزی یکی از شاگردان با نیت مجادله وارد درس شد و غزالی پیش از سخن او گفت:«اگر آمده‌ای که بیاموزی بسم‌الله، اگر برای غلبه آمده‌ای، تو را اینجا جایی نیست.»

 

از منظر فرهیختگان

ابن‌عربی می‌گوید: او حجت عصر است. اگر اهل ظاهر بدانند که غزالی چه گفته، او را امام مطلق خوانند و اگر اهل باطن بدانند، او را عارف کامل دانند.

فخر رازی می‌گوید: اگر پس از پیامبران کسی را صاحب علم لدنّی دانم، او غزالی است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او «زبدة العلماء» و «محیی علوم دین» است. وی به علم ظاهر اکتفا نکرد، بلکه به ذوق حقیقت رسید و سخنش نور هدایت بود.

هجویری می‌گوید: غزالی از آنان است که جمع میان علم و عمل کرد و این فضیلت کم‌یاب است.

ذهبی می‌گوید: او امام، حجت، زاهد، عابد و صاحب عقل نافذ بود و هیچ‌کس مانند او در دین اثر نگذاشت.

 

آثار

  • نصیحة الملوک
  • فضایل الانام
  • فارس‌ نامه
  • کیمیای سعادت
  • احیاء علوم‌ الدین
  •  تهافت الفلاسفه
  •  الوجیر فی فروع الفقه
  • المستصفی

 

عروج ملکوتی

سرانجام، غزالی پس از حدود نیم قرن زندگی، روز دوشنبه جمادی الآخر سال ۵۰۵ قمری در اقامتگاهش دار فانی را وداع گفت و در شهر تابران (توس امروزی) به خاک سپرده شد.

ابوطالب مکی

زندگینامه ابوطالب مکی

به نام آفریننده عشق

 

ابوطالب محمد بن علی بن عطیه مکی (درگذشت ۳۸۶ قمری)، معروف به ابوطالب مکی، از زاهدان، عارفان و مؤلفان مشهور صوفیه در قرن چهارم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

ابوطالب مکی، زاهد و عارفی بود که در اصل از مردم جبل ایران بود و چون در مکه پرورش یافته بود، به مکی معروف شد. با آنکه ابوطالب از مؤلفان مشهور صوفیه بوده است و در دوره‌های بعد همواره به اقوال و روایات او استناد می‌کرده‌اند، آگاهی درباره زندگانی و احوال شخصی او بسیار اندک است و مؤلفان کتاب‌های طبقات و تراجم صوفیه، چون ابونعیم اصفهانی، سلمی، قشیری، انصاری و عطار از او سخنی نگفته‌اند، اما از گستردگی و تنوع مطالب و موضوعاتی که در کتاب قوت القلوب او دیده می‌شود، چنین برمی‌آید که وی در اوایل عمر – و ظاهرا مدتی دراز – در علوم مرسوم زمان خود به تحصیل و تعلم مشغول بوده و خصوصا به استماع حدیث و روایت آن رغبت و توجه تمام داشته است.

ابوطالب روزگاری به ریاضت‌های سخت عمر می‌گذرانده و گفته‌اند که سال‌ها خوراکش برگ و ریشه گیاهان صحرا بوده است، تا جایی که رنگ چهره‌اش دگرگون شده بود. نسبت ابوطالب در تصوف به دو واسطه از طریق ابوالحسن احمد و پدر او ابوعبدالله محمد بن سالم به سهل تستری می‌رسید. بعد از وفات ابوالحسن بن سالم در بصره در فاصله سال‌های ۳۵۰ تا ۳۶۰ قمری، ابوطالب به نشر آرای او پرداخت و زعامت مذهب سالمیه را بر عهده گرفت.

وی نخست در بصره و سپس در بغداد به وعظ و تبلیغ مشغول شد و مردم بسیار در مجالس او گرد می‌آمدند، اما گه‌گاه در سخنان او نکات و تعبیراتی شنیده می‌شد که با عقاید رایج مردم سازگار نبود و مورد انکار و انتقاد متشرعان قرار می‌گرفت، چنانکه از او نقل کرده‌اند که می‌گفت: «لیس علی المخلوقین اضر من الخالق» (برای مخلوقات، چیزی مضرتر از خالق نیست!) از این‌ رو به سخنان ناروا و بدعت‌آمیز متهم شد، مردم از او روی گردان شدند و ناگزیر تا پایان عمر، دیگر مجلس نگفت.

روش ابوطالب مکی در تصوف، چنانکه اشاره شد، بر مجاهدت و ریاضت نفس و بر زهد و ترک و تجرد مبتنی بوده است. وی جوع و سهر و صمت و خلوت را اساس سلوک می‌دانسته و ظاهرا در مواردی در این روش از حد اعتدال بیرون می‌رفته است. اما از سوی دیگر در برخی موارد وسعت نظر و سماحت و اعتدال از خود نشان داده است، چنان که بر خلاف استاد خود ابن سالم – که بایزید بسطامی را به سبب شطح معروف او تکفیر کرده بود – بایزید را از موحدان می‌داند و نام او را در کنار نام عارفان بزرگی چون ابراهیم ادهم، شقیق بلخی و سهل تستری می‌آورد و بر خلاف بسیاری از زهاد زمان خود سماع را، اگر از روی لهو و برای لذت نفسانی نباشد، حلال می‌داند و می‌گوید: «هر که سماع را منکر آید، هفتاد صدیق را منکر شده باشد.»

نقل است که ابوطالب مکی در عبادت‌های طولانی و خلوت با خداوند، الهاماتی در دلش می‌افتاد و همان‌ها را بی‌کم‌ و کاست می‌نوشت. در مقدمهٔ کتاب خود می‌گوید: «از آنچه در سرّ و نهان دل بر من گشوده شد، جز به اذن الهی قلم ننهادم.» در کشف‌ المحجوب آمده است: گاه در حلقهٔ ذکر حس می‌کرد یکی از شاگردان دچار غفلت یا خودنمایی شده است. در همان لحظه بدون اینکه او سخنی بگوید، شاگرد حالش دگرگون می‌شد و به گریه می‌افتاد. گفته‌اند که در نماز، چنان حضور داشت که اگر در کنار او دیوار می‌افتاد یا فریاد می‌زدند، از حال نمی‌رفت. محمد غزالی در احیاء علوم الدین صراحتاً می‌گوید: «کتاب قوت‌ القلوب تألیفی است که هیچ کتابی در معرفت و زهد به آن نرسد.» و می‌افزاید که بخش بزرگی از احیاء خود را بر پایهٔ مطالب ابوطالب مکی نوشته است.

 

از منظر فرهیختگان

محمد غزالی می‌گوید: او امام اهل معرفت زمان خویش است.

هجویری می‌گوید: ابوطالب مکی از پیشوایان طریقت بود و در علوم ظاهر و باطن کامل بود و قوت‌القلوب او، قوت قلوب مردان است.

ابونصر سراج طوسی می‌گوید: ابوطالب از جملهٔ اهل سرّ و صدق بوده و طریقت او جمع میان شریعت و حقیقت است.

 

آثار

  • قوت القلوب
  • علم القلوب
  • المجمل المختصر

 

عروج ملکوتی

ابوطالب مکی در ۳۸۶ قمری در بغداد درگذشت و در جانب شرقی مقبره مالکیه به خاک سپرده شد.

بهاءالدین ولد

زندگینامه بهاءالدین ولد

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن حسین خطیبی بکری (۶۲۸ – ۵۴۳ قمری)، معروف به بهاءالدین ولد، بهاء ولد و سلطان‌ العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است.

 

ویژگی ها

بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامه سلطان ولد، رساله سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسالار و شرح حال مبسوط مولانا، مناقب العارفین به دست ما رسیده‌ است. هنگامی که بدیع‌الزمان فروزانفر در شرح انتقادی زندگی و آثار مولانا، در بارهٔ پدر مولوی وارد سخن شد و به توصیف مختصر تنها اثرش، معارف نیز پرداخت، افق تازه‌ای در تحقیقات مربوط به بهاء ولد گشوده شد.

بهاء ولد در خراسان و در خطهٔ بلخ به وعظ و درس می‌پرداخت و موعظه‌های او با اندیشه‌ها و کلمات صوفیان آمیخته بوده‌ است. بهاء ولد شیوهٔ تحقیق حکما و فلاسفه و نیز علوم اهل مدرسه را راه وصول به حقیقت نمی‌دیده‌ است و اختلاف او را با فلاسفه و متکلمان آن زمان می‌توان در اشارتی که در معارف به فخرالدین رازی، متکلم سدهٔ ششم کرده‌است، ملاحظه کرد.

بهاء ولد از مشایخ صوفیه ماوراءالنهر و از شاگردان نجم‌الدین کبری بود. وی به دلیل اختلاف با سلطان محمد خوارزمشاه، همراه با خانواده و شماری از یارانش در حوالی سال‌های ۶۰۹–۶۱۰ از مشرق بیرون آمد و در غرب به آسیای صغیر پناه برد. وی در سخنانی که در روزهای آخر ایراد کرد، گفت که به خاطر حملهٔ مغولان منطقه را ترک می‌کند. بهاء ولد مریدان بسیاری داشت و زمانی که حرکت کرد، سیصد شتر کتاب‌های نفیس و اسباب خانهٔ او و اطرافیانش را حمل می‌کردند.

اندکی پیش از حملهٔ مغول به آن نواحی و به سبب آزردگی از مردم بلخ و پادشاه وقت، صلاح کار خود را در آن دید که از خراسان دور شود و بدین سبب به عزم سفر مکه از بلخ بیرون شد. بهاء ولد و همراهانش رهسپار بغداد شدند و بهاء ولد از آنجا راهی مکه شد. بهاء ولد از مکه به شام رفت، ولی مدت اقامت او در شام به‌ درستی معلوم نیست. سرانجام بهاء ولد در سال ۶۲۶ قمری به شهر قونیه رفت و دو سال پس از ورود به این شهر در ۸۵ سالگی وفات یافت.

بهاءالدین در فتوا و تقوا مثل و مانند نداشت. بها در حدود ۶۱۶ قمری از بلخ کوچ کرد و پس از سفر حج و گردش دیار در قونیه از بلاد روم اقامت فرمود. سلطان علاء الدین کیقباد سلجوقی به وی بی اندازه ارادت می‌ورزید. مردم قونیه از زن و مرد و پیر و جوان به وی ارادت داشتند، به حدی که سلطان علاء الدین مرید وی گردید تا حدی که در بیماری بهاء نذر کرده بود و می‌گفت اگر بهاء بهبودی یافت پادشاهی را به وی واگذار خواهم کرد و بهاء می‌فرمود اگر این مرد راست می‌گوید به یقین وقت رحلتم رسیده‌ است چرا که جمع سلطنت ظاهر و باطن در یک تن به صلاح نیست.

نویسندگان مولوی‌پژوه نقل کرده‌اند که حضور سلطان‌ العلما چنان نورانیت و هیبتی داشته که مردم هنگام ورود او «بی‌اختیار خاموش می‌شدند» و فضای مجلس تحت تأثیر حال او دگرگون می‌گشت. در مناقب‌العارفین آمده است: «چنان جذبه‌ای داشت که دل‌ها را به‌سوی ذکر حق می‌کشید.» چند بار در منابع آمده که او ریاکاری یا نیت پنهان افراد را بیان کرده و فرد مذکور را با لطافت یا تندی مخفیانه از کار خود برحذر داشته است. مولانا (فرزند او) در مثنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه بارها با احترام و ستایش از پدر یاد می‌کند.

 

از منظر فرهیختگان

مولانا می‌گوید: او «خورشید هدایت» و «پادشاه علما» است. «او دریا بود و من قطره‌ای از او.»

افلاکی می‌گوید: «قبلهٔ عالمان زمان»، «بحر معارف و اسرار» و «کسی که نفَسِ او مرده را زنده کردی.»

جامی می‌گوید: بهاءالدین ولد، صاحبِ ذوقی پاک و حالی بلند بود و سخنانش دل‌ها را جان می‌بخشید.

 

عروج ملکوتی

بهاءالدین در قونیه به بستر بیماری افتاد و روز جمعه ربیع الآخر سال ۶۲۸ قمری در همان‌جا درگذشت.

سعدالدین حموی

زندگینامه سعدالدین حموی

به نام آفریننده عشق

 

سعیدالدین محمد بن علی حموی جرجانی (۶۴۹ – ۵۸۶ قمری)، معروف به «عارفِ حمویه» و «سعدالدین حموی»، از خلفای برجستهٔ شیخ نجم‌الدین کبری و از مشایخ نامدار سلسلهٔ کبرویه بود.

 

ویژگی ها

شیخ سعدالدین حموی جوینی از عارفان سده ششم و هفتم هجری است، که در بحرآباد جوین زاده شد. تحصیلات آغازین را در سبزوار و نیشابور گذراند و برای کسب فیض، به مدت ۲۵ سال از محضر استادانی چون نجم‌الدین کبری، صدرالدین قونوی و شهاب‌الدین خیوفی مستفیض و مفیض به شاگردانی چون شمس‌الدین طبری و عزیزالدین نسفی شد. او را رائض به معنی رام‌کننده میدان دری و تازی و خسرو ایوان حقیقی و مجازی سیر و سلوک از عین به یقین گفته‌اند. ایشان در مناطق مختلفی از جمله جرجان، شام و حلب فعالیت عرفانی داشته‌اند. آثار مکتوب متعددی از ایشان باقی مانده که نشان‌ دهندهٔ عمق دانش و معرفتشان است.

سعدالدین حموی برای تکمیل سلوک خود مدتی را در کوه قاسیون گذراند و سپس در زادگاهش، بحرآباد و در دشت جوین اقامت گزید. از آثار او کتاب المصباح فی التصوف با تصحیح نجیب مایل هروی در انتشارات مولی به چاپ رسیده‌ است. او به حکمت اعداد (علم الفبای فلسفی) و فن جدول‌ سازی رمزی مشغول بود. موید ثابتی به نقل از مجموعه‌ای به خط برادر سعدالدین، شیخ صدرالدین ابوالمجامع ابراهیم حموی، که در دانشگاه تهران نگهداری می‌شده است، نسب او را به خواجه عبدالله انصاری رسانده‌ است. چون سعدالدین مدتی در حمام یکی از شهرهای دمشق یا کوه قاسیون اقامت داشته است، به حموی معروف شده‌ است.

سعدالدین حموی پس از مرگ معین‌الدین جاجرمی مدرس مدرسه نظامیه نیشابور شد و آورده‌اند که پس از نیشابور به خوارزم رفت و به صحبت شیخ نجم‌الدین کبری پیوست و از او اجازه ارشاد یافت. سپس به زادگاه ش بحرآباد جوین بازگشت و خلعت‌های شاهانه را فروخت و با پول آن خانقاه خود را تعمیر کرد. در نفحات‌الانس آمده است: سعدالدین حموی در حالات عرفانی خود، انوار الهی را در همهٔ اشیا و موجودات مشاهده می‌کرد و می‌فرمود: «ما چیزی را ندیدیم، مگر آنکه خدا را قبل و بعد و همراه آن یافتیم.»  گزارش شده است که سخنان ایشان چنان نافذ و روحانی بود که شنوندگان را دگرگون می‌کرد. در طرائق‌الحقایق نقل شده که: «وقتی سعدالدین موعظه می‌کرد، چنان حالتی در مجلس پدید می‌آمد که همهٔ حضار، چه عارف و چه عامی، گریه می‌کردند و دگرگون می‌شدند.» در نفحات‌الانس آمده است: «شیخ نجم‌الدین، او را به جهت صفای باطن و رسوخ در توحید، «عارفِ حمویه» لقب داد.»

نقل است که ایشان از باطن افراد آگاه بود و پیش از بیان، نیازهای روحی و مشکلاتشان را درمی‌یافت. در رسالهٔ حمویه (که شرحی بر فصوص الحکم ابن عربی است)، به نمونه‌هایی از این کشف اشاره شده است، از جمله: «مریدی نزد او آمد و اندیشه‌ای در دل داشت. پیش از آنکه زبان به سخن باز کند، سعدالدین فرمود: آن اندیشه را رها کن و دل به خدا بسپار.» در برخی از کتب، به حالات ویژهٔ ایشان در سلوک اشاره شده که گویی در عالم غیب نیز حضوری فعال داشته و به اذن الهی بر امور عالم ملکوت تأثیرگذار بوده‌اند. این کرامات بیشتر جنبهٔ معنوی و روحی دارند و کمتر به جنبهٔ مادی و خارق‌العادهٔ رایج در کرامات صوفیه پرداخته شده است.

 

از منظر فرهیختگان

نجم‌الدین کبری می‌گوید: او از جملهٔ کسانی است که به سرّ وحدت راه یافته‌اند.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: سعیدالدین حموی، در سلوک و معرفت، به کمال رسید و در شرح معارف الهی، به‌ ویژه در باب توحید، بی‌نظیر بود. شرح فصوص او، گنجینه‌ای است از اسرار عرفانی.

علاء الدوله سمنانی می‌گوید: چون سخن از وحدت حق به میان آید، نامِ حمویه باید شنید؛ که او گوهرِ این معنی را به کمال یافته است.

صفی الدین بغدادی می‌گوید: عارف حمویه، در عرفان نظری و عملی، جامعِ کمالات بود و راهِ استادش، نجم‌الدین کبری را به نیکویی ادامه داد.

 

آثار 

  • سجنجل الارواح و نقوش الارواح
  • سکینه الصالحین
  • قلب المنقلب
  • کشف المحجوب

 

عروج ملکوتی

سعدالدین در روز عید قربان سال ۶۴۹ یا ۶۵۰ قمری درگذشت و در شهرستان جوین، روستای بحرآباد به خاک سپرده شد.

مجدالدین بغدادی

زندگینامه مجدالدین بغدادی

به نام آفریننده عشق

 

مجدالدین بغدادی (۶۰۷ – ۵۵۴  قمری) از شاعران و عارفان ایرانی و از مریدان شیخ نجم الدین کبری بود.

 

ویژگی ها 

مجدالدین از مشایخ بزرگ سلسلهٔ کبرویه و جانشین نجم الدین کبری بود. وی اهل بغداد بود، سپس به خوارزم رفت و در مسیر عرفانِ نجم‌الدین کبری رشد کرد. مجدالدین بنا بر اصول تصوّف نمی‌توانسته در حیات پیر خود که قطب آن زمان بوده «قطب ناطق» شود.  طبق برخی نقل‌ها، وی در حملهٔ مغول به خوارزم به شهادت رسید. البته برخی از منابع نیز برای کشته شدن وی سه علت ذکر کرده‌اند:

۱. به اتهام عشق ورزی به مادر سلطان محمد، به حکم سلطان کشته شد.

۲. ازدواج پنهانی او با مادر سلطان محمد علنی شد و وی را به دستور سلطان، به دجله انداختند.

۳. مجدالدین بر اثر تهمتی حاکی از رابطه پنهانیش با زنی به نام لیلی و به دست همسر او کشته شد. بدگویی برخی از شاگردان فخرالدین رازی از مجدالدین در پیشگاه سلطان محمد موجب شد که به دستور سلطان او را در دریا غرق کنند.

گزارش‌های فوق هیچ‌کدام مقبول به نظر نمی‌رسند، به جز گزارش دوم که احتمال وقوع آن وجود دارد.

در نفحات‌الانس آمده است که چون مجدالدین ذکر می‌گفت، چنان نوری از چشمانش می‌تابید که مریدان نمی‌توانستند مستقیم به او بنگرند. جامی این حالت را «تجلّی صفا و انوار توحید در ظاهر» دانسته است. روایت است که یکی از مریدانش به هنگام آتش‌سوزی در خانقاه فریاد برآورد و مجدالدین گفت: «آتش، بر آنان که در ذکر خدایند، سرد و سلامت باد.» آتش چنان فرو نشست که گویی نسیمی بر خانقاه گذر کرد. در رسائل مجدالدین بغدادی (فصل التوحید) آمده است که او در حالت جذبه می‌فرمود: «اگر جهان را بشکافی، جز خدا نبینی؛ اگر دل را بشکافی، جز عشق نیابی.» در نفحات‌ الانس آمده است: مریدی نزد او آمد و گفت: «دلم سرد است.» مجدالدین بی‌درنگ گفت: «چون در نمازت نفس را می‌جویی، گرمی ایمان از تو می‌رود.» مرید گریست و گفت: «استاد، تو همان‌ گونه گفتی که در دل من بود.»

 

از منظر فرهیختگان

نجم‌الدین کبری می‌گوید: مجدالدین، فرزندِ روح من است؛ نوری است که از جانِ من برآمده است.

علاء الدوله سمنانی می‌گوید: مجدالدین، در اسرار توحید چنان دقیق بود که هر سخنش مائده‌ای از عالم غیب بود.

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: اگر از اهل خوارزم مردی را در یقین و صفا باید، مجدالدین است که جانش چون آینهٔ وحدت بود.

عطار نیشابوری می‌گوید: مجدالدین، در میان اهل توحید، همتِ کبریا داشت؛ سخنش آتش‌گونه و دلش چون شبنمِ وصل بود.

 

عروج ملکوتی

مجدالدین به دلایلی که هنوز خیلی مشخص نیست، توسط علاءالدین محمد خوارزمشاه کشته شد. برخی نیز بر این باورند که وی در حمله مغول به ایران به شهادت رسیده است. آرامگاه او را در نیشابور دانسته‌اند.

اسحاق ختلانی

زندگینامه اسحاق ختلانی

به نام آفریننده عشق

 

رکن‌ الدین ابواسحاق بن علیشاه (آرامشاه)، معروف به خواجه اسحاق خُتَّلانی (۸۲۶ یا ۸۲۷ – ۷۳۱ قمری)، از مشایخ طریقۀ کبرویه و خلیفه و جانشین میر سید علی همدانی بود.

 

ویژگی ها

تاریخ ولادت و نخستین رویدادهای زندگی او دانسته نیست. از آنجا که ابن‌ کربلایی وی را در هنگام مرگ ۹۶ ساله می‌داند، زمان تولد او باید در حدود سال ۷۳۱ قمری بوده باشد. او فرزند امیرعلیشاه ختلانی، از خاندان‌های حاکم ختلان بود که ظاهراً صاحب مال و جاه بسیار بودند و پیشینۀ مخالفت با تیمور را نیز در کارنامۀ خود داشتند. خواجه اسحاق در زمانی نامعلوم، شاید در حدود ۴۰ سالگی بر اثر طلب درونی و نیاز معنوی به خانقاهِ میر سید علی همدانی روی آورد و به او دست ارادت داد. این نکته از آنجا مشخص می‌شود که خواجه اسحاق ظاهراً تقریباً هم‌زمان یا زودتر از نورالدین جعفر بدخشی، مرید دیگر میر سید علی و صاحب خلاصة المناقب، به شیخ پیوسته بود. به هر حال، خواجه اسحاق مدتی را به دستور پیر خویش به کار در خانقاه و خدمت به دیگر مریدان پرداخت و پس از چندی به خلوت نشست و سلوک خود را آغاز نمود. وی پس از مدتی کوتاه مراتب بلندی یافت و نزد میر سید علی از احترامی ویژه برخوردار گشت، تا آنجا که میر، تربیت معنوی فرزند خود سید محمد را به او سپرد و دختر خود را به همسری او درآورد. میر سید علی آنگاه خواجه اسحاق را به خلافت و جانشینی خود برگزید و تربیت و ارشاد مریدان را پس از خود به وی سپرد.

خواجه اسحاق در بسیاری از سفرهای میر سید علی وی را همراهی می‌کرد، از جمله آنکه در نوبت سومی که میر از ختلان به سوی مکه به راه افتاد، خواجه همراه با شمس‌الدین بدخشی، دیگر مرید محبوب همدانی، در خدمت او بود. همچنین بنا بر برخی روایت‌ها، هنگامی که تیمور پس از استقرار میر سید علی همدانی در ختلان، از بیم گرد آمدن مردم به دور او و برپا شدن قیامی جدید، میر را به نزد خود خواند، خواجه اسحاق، شاید به منظور آنکه از خشم تیمور بکاهد و خود را سپر بلای سید سازد، پیش از میر سید علی خود را به اردوی تیمور رساند و با او در مجادله‌ای لفظی درگیر شد، که سرانجام، با پرداخت جریمه‌ای سنگین توسط خواجه خاتمه یافت. خواجه اسحاق بنا بر یک روایت بیش از ۵۰ سال و بنا بر روایتی دیگر در حدود ۴۰ سال به تربیت سالکان پرداخت و مریدان نامداری را پرورش داد.

مهم‌ترین رویداد زندگی خواجه که توجه تذکره‌نویسان را بیش از همه به خود جلب کرده است، ارتباط وی با ماجرای سید محمد نوربخش و قیام نافرجام او ست. دو تن از برجسته‌ ترین مریدان خواجه، میر سید عبدالله برزش‌ آبادی و سید محمد نوربخش بودند که دو شاخۀ بعدی سلسلۀ کبرویه، یعنی ذهبیه و نوربخشیه که پس از خواجه اسحاق ختلانی شکل گرفتند، به ترتیب منسوب به این دو نفر هستند. نکته اینجاست که منابع ذهبی و نوربخشی بر سر روایت قیام نوربخش و میزان دخالت خواجه اسحاق در آن هم‌داستان نیستند. از روایت ابن‌کربلایی، که خود از وابستگان ذهبیه است، چنین به نظر می‌رسد که برزش‌ آبادی پیش از نوربخش به خواجه پیوسته بود و پس از طی مراتب سلوک نزد وی، از جانب او به‌عنوان خلیفۀ وی انتخاب شد و در همان زمان حیات خواجه نیز، به سبب کهن‌سالی او، تربیت مریدان و رسیدگی به امور ایشان را برعهده گرفت

سید عبدالله همچنین دختر خواجه اسحاق را در همسری خود داشت. بنا بر این روایت، پس از آنکه سید محمد نوربخش بنا به سنت رایج مریدان، واقعۀ خود را که از آن اشارت به مهدی بودن خویش را درمی‌یافت، برای میر سید عبدالله نقل کرد، میر چنین برداشتی را نپذیرفت. اما نوربخش به همراه برخی از یاران خود نزد خواجه اسحاق رفت و مطلب را چنان عرضه کرد که خواجه به ناچار به مهدی بودن او اذعان نمود. پس از این، با آنکه میر سید عبدالله با گفتگو با خواجه کوشید تا این داستان را به همین‌جا خاتمه دهد و از پیامدهای بعدی چنین ادعایی جلوگیری کند، اما پیری و ناتوانی خواجه و عزم نوربخش در قیام، سرانجام رویدادها را به سمت و سوی دیگری برد و با گرد آمدن گروهی از مریدان خواجه به دور نوربخش، در ختلان، بدخشان و نواحی اطراف شورشی آغاز شد که با دخالت سپاهیان شاهرخ، شاهزادۀ تیموری، و کشته شدن دو پسر خواجه، ۸۰ تن از صوفیان و دیگران سرکوب شد.

در نتیجۀ این شورش، خواجه اسحاق به همراه برادرش و نوربخش دستگیر، و به بلخ آورده شدند و در آنجا، خواجه و برادرش در سال ۸۲۷ قمری به فرمان شاهرخ به قتل رسیدند. اما نوربخش به هرات برده شد و پس از مدتی اسارت در آنجا، به حال تبعید به شیراز، بهبهان و شوشتر رفت و از آنجا به بصره و حله سفر کرد و پس از مدت‌ها آوارگی در شهرهای مختلف، سرانجام، در روستای سولقان، در حوالی تهران ساکن شد و در آنجا به تربیت مریدانش پرداخت، تا در سال ۸۶۹ قمری در همان‌جا به مرگ طبیعی درگذشت.

قاضی نورالله شوشتری که خود از وابستگان به شاخۀ نوربخشیه است، از این ماجرا روایت دیگری دارد. بنا به قول شوشتری، خواجه پس از تشخیص استعداد ذاتی نوربخش، خرقۀ میر سید علی همدانی را به او پوشاند و وی را خلیفه و جانشین خود ساخت و ادارۀ امور خانقاه و مریدان را به او سپرد. آنگاه با تحریک نوربخش به قیام بر ضد تیمور، خود دست بیعت به او داد و مریدانش را نیز به بیعت با او تشویق نمود. در این میان، تنها میر سید عبدالله برزش‌ آبادی و چند تن دیگر از مریدان که در آن هنگام در آنجا نبودند، از بیعت با نوربخش سر باز زدند. شوشتری در ادامۀ این روایت بیان می‌دارد که خواجه اسحاق سید محمد نوربخش را به‌ رغم میل باطنی‌اش وادار به قیامی نمود که سرانجام به کشته شدن خواجه و برادرش در سال ۸۲۶ قمری و تبعید نوربخش انجامید. سبب ادعا و محرک قیام نوربخش، هرچه باشد، برای پرسش کشته شدن خواجه و برادرش و زنده ماندن نوربخش، پاسخ چندان روشنی نداشته است. ابن‌ کربلایی این موضوع را به بدگویی دشمنانی نسبت می‌دهد که با خواجه به سبب حسادت به پدرانش که از امیران منطقه بوده‌اند، کینۀ دیرینه داشتند و نزد شاهرخ به سعایت از او پرداختند.

نقل است: در دوره‌ای، قحطی و خشکسالی در مناطق تحت نفوذ او شدت گرفت. مردم به نزد خواجه اسحاق روی آوردند و از او خواستند تا برای رفع بلا دعا کند. خواجه اسحاق، پس از مدتی خلوت و ذکر، سر برآورد و فرمود: «دیگر غم مخورید؛ خداوند باران رحمت خود را بر شما فرو خواهد فرستاد.» به فاصله کوتاهی، آسمان بارید و خشکسالی پایان یافت. یکی از ویژگی‌های بارز خواجه اسحاق، توانایی درک احوال درونی و باطنی مریدان بود. روایت شده است که بارها پیش از آنکه مریدی سخنی بگوید یا اندیشه‌ای در دل بگذراند، خواجه اسحاق به او اشاره می‌کرد و راهنمایی می‌نمود. از حالات او نقل شده است که در هنگام خلوت و ذکر، چهره‌اش نورانی می‌شد و انوار الهی از او ساطع می‌گردید، به‌گونه‌ای که یاران و مریدان حاضر، از شدت نور او، خیره می‌ماندند و توان نگاه کردن مستقیم نداشتند.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد نوربخش می‌گوید: خواجه اسحاق، بحرِ علم و معرفت بود؛ او وارث علم باطنی من است و راه را بر عابرانِ درگاه خویش هموار ساخته است. هر که او را شناخت، مرا شناخته است.

شمس‌الدین لاهیجی می‌گوید: خواجه اسحاق ختلانی، از اولیای خدایی بود که دست در دامان سید نوربخش زد و راه‌های معرفت را بر سالکان گشود. مقامات او در کشف و شهود، بسیار بلند است.

 

شاگردان

  • سید عبدالله بُرزِش‌ آبادی
  • سید محمد نوربخش
  • زین‌ الدین ابراهیم مبارک‌ خوانی ختلانی
  • سلطان کشمیری
  • جمال‌ الدین هبة الله
  • سید علی شبرغانی
  • محمود کامل شیرازی
  • حسین ختلانی

 

عروج ملکوتی

خواجه اسحاق در بلخ کشته شد و شاید در همان‌جا مدفون گشت، اما در منابع به محل دفن او اشاره‌ای نشده است. با این همه، امروزه در کولاب تاجیکستان (که نام جدید ختلان است)، علاوه بر مزار میر سید علی همدانی، مزار دیگری وجود دارد که منسوب به خواجه اسحاق ختلانی است.

معشوق طوسی

زندگینامه محمد معشوق طوسی

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن غلامعلی طوسی، معروف به شیخ محمد معشوق طوسی، از مشایخ و عارفان بزرگ قرن هفتم هجری است.

 

ویژگی ها

معشوق طوسی در نواحی توس (نزدیک مشهد امروزی) زندگی می‌کرد و در سلسله‌ مشایخ خراسانیانِ اهل سلوک و طریقت کبرویه به شمار می‌آمد. او از شاگردان معنوی طریقت کبرویه بود و گاه از وی به عنوان یکی از «اهل کشف و شهود قوی‌النور» یاد می‌شود. آرامگاهش در طوس، مورد زیارت اهل عرفان بوده است. محمد معشوق طوسی در تاریخی نامعلوم در گوشه‌ای نامشخص از دشت توس زاده و بالیده است و تنها به لطف آن‌هایی که هم‌روزگار او بوده‌اند، نامی از او در پاره‌ای حکایات مانده است. در دیباچه «شاهنامه بایسنقری» که ۴۰۰ سال پس از سرایش شاهنامه کتابت و نگارگری شده است، به داستان ملاقات فردوسی با محمد معشوق، آن هم پیش از آغاز نظم شاهنامه، اشاره‌ای شده است و همین اشاره نشان می‌دهد که او در روزگار خود، عارفی صاحب‌نام بوده است.

نقل است: فردوسی از شیخ محمد معشوق طوسی که از جمله اولیاء الله بود استمداد همت کرد. شیخ فرمود: میان ببند و زبان بگشای که به‌ مقصود خواهی رسید. فردوسی خرم‌خاطر گشت و دانست که هر تیری از شست آن بزرگوار رفت، به هدف مراد رسید. در نفحات الانس آمده است: در آن وقت که شیخ ابوسعید ابوالخیر از میهنه عزیمت نیشابور کرده بود، به یکی از دیه‌ها که در نواحی طوس بود، رسید. درویشی را گفت: «به شهر طوس باید رفت به نزدیک خواجه محمد معشوق، و با وی گفت: دستوری (اجازه) هست که به شهر و ولایت تو درآییم؟» چون آن درویش برفت، شیخ بفرمود تا اسب زین کردند و بر اثر وی، سوار شدند و همه صوفیان در خدمت شیخ. چون به یک فرسنگی شهر رسید، به موضعی که از آنجا شهر را بتوان دید، اسب شیخ بایستاد و همه جمع بایستادند. چون آن درویش پیش معشوق رسید و پیغام شیخ بگزارد، معشوق تبسم کرد و گفت: «برو بگو تا درآید.» چون معشوق این سخن بگفت، شیخ از آنجا اسب براند و جمع روان شدند.»

در «نفحات الانس» جامی و در «ریاض الاولیا» آمده است: مریدی از نیشابور نامه‌ای برای شیخ فرستاد و در دل نیت داشت که اگر پاسخ نیاید، خدمت را ترک کند. پیش از رسیدن قاصد، شیخ گفت: «به آن دوست بگو نامه‌ات رسید، گرچه هنوز نرسیده است. در آن نیت ترک بود؛ ولی فضل الهی پیش از خطا تو را گرفت.» نقل است: شبی دزدی به خانقاه او رفت. چون به مقصود نرسید، شیخ صدایش زد و گفت: «چیزی بجوی که نگاه تو را پاک کند، نه دستت را آلوده.» دزد از شرم گریست و مرید شد و بعدها به پارسایی شهرت یافت. نقل است: در سالی که خشکسالی سختی در طوس روی داد، مردم از شیخ خواستند دعا کند. او به‌ سکوت در میدان ایستاد و گفت: «ای زمین، از تو بوی صبر می‌آید، و از آسمان بوی کرم.» بی‌درنگ باران فراوان نازل شد و خشکسالی پایان یافت. از حالات او نقل شده است که هر که بر وی می‌نگریست، در دلش حال عشق و اشتیاق پیدا می‌شد. شاگردانش می‌گفتند: «سبب لقب معشوق همین بود؛ زیرا هر که او را می‌دید، عاشق الهی می‌شد.»

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: محمد معشوق طوسی را نوری بود در چشم که هر که بر آن نظر کردی، اندر خویشتن دگرگون شدی. مردی بود از اهل صفا و محبت و در سیر و سلوک، قدمی استوارتر از بسیاری. وی از عقلای مجانین بود و سخت بزرگوار و صاحب حالتی به کمال.

عبدالرزاق کاشانی می‌گويد: او را معشوق گفتند، نه از بهر صورت، بل از جهت آنکه در محبت الهی فانی گشت و محبوبِ محبوب شد.

سید محمدباقر خوانساری می‌گوید: «کراماتش متواتر است در میان اهل توس و تربتش زیارت‌گاه خلایق است و در ایام سختی، اهل شهر آنجا زیارت کنند و دعا روا گردد.

 

عروج ملکوتی

امروزه‌ از مدفن این عارف نامی، نشانی نداریم؛ هر چند می‌توان حدود دروازه رودبار توس را که اکنون «جلوخان مجموعه آرامگاه فردوسی» در آن واقع شده، خاکی بدانیم که محمد معشوق طوسی در آن خفته است.