نوشته‌ها

شهید آیت الله خامنه‌ای

به نام آفریننده عشق

 

شهید سید علی حسینی خامنه‌ای (۱۳۱۸ – ۱۴۰۴ شمسی)، مشهور به امام خامنه‌ای و رهبر شهید، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران و از مراجع تقلید شیعه بود.

 

ویژگی ها

سید علی خامنه‌ای در ۲۹ فروردین سال ۱۳۱۸ شمسی (۲۸ صفر ۱۳۵۸ قمری) در مشهد متولد شد. پدرش سید جواد حسینی خامنه‌ای، مجتهد و دانش‌آموخته حوزه علمیه نجف، در مشهد به تدریس علوم حوزوی، و امامت مسجد صدیقی‌های بازار مشهد (مسجد آذربایجانی‌ها) مشغول بود. او همچنین از امامان جماعت مسجد گوهرشاد بود. نسب آیت‌الله خامنه‌ای به سادات افطسی و سلطان سید احمد می‌رسد که با پنج واسطه از نوادگان امام سجاد(ع) است. امامزاده محمد که در تَفْرِش مدفون است، از اجداد او است. سید علی خامنه‌ای تحصیل را از چهار سالگی در مکتب‌خانه آغاز کرد و همزمان با دوره ابتدایی، قرائت و تجوید قرآن را فراگرفت. وی تحصیلات حوزوی را در مشهد آغاز کرد و دوره مقدمات و سطح را در مدارس سلیمان‌خان و نواب گذراند. او در کنار تحصیلات دینی، تا سال دوم دبیرستان نیز تحصیل کرد.

وی از سال ۱۳۳۴ شمسی، در درس خارج فقه سید محمدهادی میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۳۶ شمسی به همراه خانواده به نجف رفت و در دروس برخی استادان حوزه علمیه نجف حاضر شد؛ اما به دلیل عدم تمایل پدرش با اقامت طولانی در نجف پس از مدتی به مشهد بازگشت و بار دیگر در درس آیت‌الله میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۳۷ شمسی برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. خامنه‌ای در سال ۱۳۴۳ شمسی به سبب نیاز پدرش به کمک او، از قم به مشهد بازگشت و تا سال ۱۳۴۹ شمسی در جلسات درس سید محمدهادی میلانی شرکت کرد. در سال ۱۳۷۳شمسی پس از درگذشت محمدعلی اراکی، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه روحانیت مبارز، آیت‌ الله خامنه‌ای را به عنوان یکی از مراجع تقلید معرفی کرد. وی اعلام کرد مرجعیت داخل ایران را به‌دلیل وجود مجتهدان و مراجع کافی نمی‌پذیرد، اما مرجعیت خارج از ایران را به‌دلیل ضرورت آن پذیرفت. نخستین اثر فتوایی منتشرشده از او کتاب «اجوبة الاستفتائات» است که شامل پاسخ‌هایش به استفتائات شیعیان است.

سید علی خامنه‌ای از شخصیت‌های تأثیرگذار دینی و سیاسی در ایران و جهان اسلام به‌شمار می‌رود. او به عنوان رهبر شیعیان جهان و «ولیّ امر مسلمین» نیز شناخته می‌شد. جایگاه او به‌عنوان مرجع تقلید و رهبر جمهوری اسلامی، موجب شد دیدگاه‌ها، فتواها، پیام‌ها و مواضع وی در مسائل دینی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، در ایران و جهان اسلام و نیز در موضوعات منطقه‌ای و بین‌المللی، مورد توجه قرار گیرد. آیت‌ الله خامنه‌ای از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۶ میلادی جزء پنج نفر اول از فهرست پانصد شخصیت بانفوذ و اثرگذار جهان اسلام از سوی مرکز سلطنتی مطالعات راهبردی اسلامی معرفی شده است. در سال ۲۰۲۶ میلادی، نفر چهارم در فهرست پنجاه شخصیت اثرگذار جهان اسلام و دومین رهبر و سیاستمدار برتر معرفی شده است. مرکز سلطنتی مطالعات راهبردی اسلامی واقع در پایتخت اردن از سال ۲۰۰۹ هر ساله فهرست پانصدنفره از شخصیت‌های بانفوذ و تأثیرگذار در جهان اسلام را منتشر می‌کند. همچنین نام وی از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۸ میلادی در فهرست قدرتمندترین افراد جهان که از سوی نشریه آمریکایی فوربس تهیه می‌شود، ذکر شده است.

آیت‌ الله خامنه‌ای، وحدت اسلامی را به معنای نفی دشمنی میان مسلمانان می‌دانست و آن را مستلزم یکسان‌سازی عقاید و مذاهب نمی‌شمارد. او جریان‌های اختلاف‌افکن در میان شیعه و اهل‌سنت را به ترتیب شیعه انگلیسی و اسلام آمریکایی نامیده است. آیت‌ الله خامنه‌ای دیدگاه‌های فقهی و سیاسی خاصی داشت؛ از جمله تحریم قمه‌زنی، حرمت توهین به مقدسات اهل‌سنت، حرمت استفاده از سلاح هسته‌ای، حمایت از جبهه مقاومت، مقابله با تهاجم فرهنگی، تأکید بر اقتصاد مقاومتی و راه‌حل مسئله فلسطین از طریق همه‌پرسی. وی جهاد را فراتر از عرصه نظامی می‌دانست و بر ضرورت جهاد تبیین تأکید داشت.

نقل است: یک نفر كه در زمان شاهنشاهی با هزينه بسيار زياد مسجدی می‌سازد و بهترین امكانات را در ساخت آن به کار می‌گیرد. بعد از ساخت مسجد، با خودش می‌گوید: من اين همه خرج مسجد كردم،  بايد بهترين امام جماعت را برایش پيدا كنم. بعد از مدتی، شب خواب می‌بیند که تمام علمای زنده و فوت شده، دارند در مسجد او پشت سر یک سيد نماز می‌خوانند، از جمله آيت الله بروجردی‌. ایشان در خواب، جلو می‌رود و به چهره آن سيد نگاه می‌کند. وقتی از خواب بیدار می‌شود، چهره آن سيد به خوبی در ذهنش می‌ماند. ایشان تمام حوزه‌های علميه را برای پيدا كردن آن سيد می‌گردد تا بالاخره آن سيد را پيدا می‌کند. از او می‌پرسد: اسم شما چیست؟ ایشان می‌گوید: سید علی خامنه‌ای.

یکی از وابستگان و مرتبطان با آیت الله بهجت نقل می‌کند: بار اول که مقام معظم رهبری به قم تشریف آورده بودند، آیت الله بهجت نیز همچون سایر مردم در خیابان‌ها به جمعیتِ استقبال کننده پیوسته بودند. ما به ایشان عرض کردیم: آقا کاش شما با این شرایط سنی و جسمی به خیابان تشریف نمی آوردید. ایشان فرمودند: اگر مردم می‌دانستند که استقبال از این سید، چه ارزش و ثوابی دارد، هیچ‌کس در خانه‌اش نمی‌ماند! نقل است: روزی یک نفر نزد آیت الله بهجت شروع به گلایه از مسؤلان نمود. همین که گلایه و بدگویی‌ها را خواست به سمت حضرت آقای خامنه‌ای نیز بکشاند، فوراً آیت الله بهجت که سرشان پایین بود، سر را بالا آورده و با نگاه تندی به آن شخص فرمودند: شما بهتر از ایشان را سراغ دارید؟ ما که نداریم!

حجت السلام راشد یزدی نقل می‌کند: زمانی که آقا در تبعید بودند، در یک نماز جماعت که به امامت ایشان مشغول اقامه نماز جماعت بودیم، ناگهان در بین نماز، یک بزغاله آمد و در جلوی نمازگزاران شروع به بالا و پایین پریدن کرد. عده زیادی از جمع، توجه خود را از دست داده و عده‌ای هم خندیدند. پس از نماز از ایشان سوأل کردیم: شما چطور نخندید؟ ایشان فرمودند: برای چه بخندم؟ عرض کردیم: برای آن بزغاله که آمد! فرمودند: من اصلاً متوجه بزغاله نشدم! ایشان همواره اجازه نمی‌دهند که هیچ یک از پسرانشان، هیچ گونه پست و یا منسبی داشته باشند و تنها از راه درس و بحث طلبگی امرار معاش می‌کنند. نقل است: روزی یکی از فرزندان آقا از ایشان اجازه می‌گیرند که آیا به من اجازه پذیرش فلان پست را می‌دهید که پیشنهاد کرده‌اند؟ آقا فرمودند: اشکالی ندارد، اما ابتدا برویم اسمتان را از شناسنامه‌ام خارج کنم، آن‌ وقت به هر پستی که می روید، بروید!

نقل است: یک زمانی آیت الله صدیقی در مدینه به ذکر خاصی مشغول بود. آیت الله بهاءالدينی به ایشان گفت: ميدانی ثمره ذکر امسال چه بود؟ گفتم: نه. گفت: ثمره ذکر شما يکی اين بود که شما دو بار آمديد مدينه. گفتم شما مطلعيد که من دو بار امسال آمدم مدينه. آیت الله بهاءالدينی گفت: بله آنجایی که نشسته بوديد و ذکر می‌گفتيد، در آنجا با شما بودم. سپس فرمودند: ثمره دوم اين بود که آن نيتی که من می‌خواستم، به آن نيت رسيدم و آن اين بود که امسال، مقام معظم رهبری به ديدار امام زمان (عج) نائل آمد! یکی از شاگردان آیت الله بهجت، به نام آیت الله علی احمدی میانجی که از عارفان بودند، برای بنده تعریف کردند: یک بار در یکی از تشرفات خدمت حضرت صاحب الزمان (عج) در مورد سید علی خامنه‌ای پرسیدم. حضرت فرمودند: ایشان از ماست!

حجت السلام نیازی نقل می‌کند: شب حوادث کوی دانشگاه، من طبق معمول خدمت آیت الله خامنه‌ای رسیدم تا گزارشات روزمره را به اطلاع برسانم. پس از نماز مغرب و عشا به امامت ایشان برای اعلام اخبار آماده شدم. آقا فرمودند: امشب یک اتفاقی در حال رخ دادن است. بعد از آن، خبر کوی دانشگاه منتشر شد! نقل است: در یکی از سفرهای رهبر انقلاب به قم، وقتی ايشان به ديدار آيت الله مصباح يزدی می‌روند، آن دانشمند فرزانه روی پاهای آقا می‌افتند و پاهای ايشان رو می‌بوسند! همچنین در اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامی، وقتی رهبر انقلاب وارد سالن شدند، سيد حسن نصرالله (دبير كل حزب الله لبنان) روی دست آقا می‌افتند و دست ايشان را می‌بوسند! در دیدار امير عبدالله (پادشاه پیشین عربستان) با رهبر انقلاب، آقا به عبدالله می‌فرمايد: يا منا را می‌سازيد يا خودمان آن را می‌سازیم. عبدالله چنان محو ابهت حضرت آقا شده بود كه فقط يک كلمه می‌گوید: نعم يا سيد القائد! (چشم ای آقای رهبر).

آيت الله نوری همدانی از مراجعی بودند كه بعد از رحلت امام اعتقاد داشتند انقلاب اسلامی ديگر مشروعيت ندارد، ولی چند سال پيش، در اقدامی عجيب، ايشان شروع به تاييد نظام و شخص مقام معظم رهبری كردند و هميشه اولين شخصی هستند كه در راهپيمايی‌ها و اتفاقات اجتماعی پيام می‌دهند. از ايشان، دليل اين تغيير رويه سوال شد كه ايشان فرمودند: شبی در خواب، حضرت فاطمه (س) را ملاقات كردم كه بی‌بی فرمودند: شوهرم علی (ع) تنها ماند، نگذاريد فرزندم علی تنها بماند.

آیت الله بهجت درباره کسی که در مورد امام خامنه‌ای اِشکالی گفته بود، فرمودند: بعضی‌ها قدرت اداره خانواده‌شان را هم ندارند، آن وقت درباره این سید بزرگوار که جهان اسلام را اداره می‌کند، حرف می‌زنند. همچنین آیت الله بهجت می‌فرمودند: قدر این آقا را بدانید. شبی در خواب دیدم امام زمان (عج) در جایی نشسته‌اند و تمام علمای بزرگ نزد ایشان حضور دارند. یک دفعه آیت الله خامنه‌ای وارد شدند و امام زمان (عج) با آن مقام عظمایش، تمام قد بلند شدند و برای ایشان جا باز کردند.

نقل است: روزی بعد از ملاقات آیت الله خامنه‌ای با آیت‌ الله بهاءالدینی، از ایشان می‌پرسند: آیا دیروز مقام معظم رهبری به اینجا آمده بود؟ ایشان در جواب می‌فرمایند: بله چند دقیقه خورشید اینجا تابید و رفت؛ او چون خورشید دارای خیر و برکات است. همچنین یکی از روزها که حضرت آقا تشریف برده بودند به جمکران، حدود ساعت دو شب به حضرت آیت‌الله العظمی بهاءالدینی خبر می‌دهند که آقا صبح بعد از نماز می‌خواهند تشریف بیاورند منزل شما. تیم حفاظت ساعت چهار صبح برای آماده کردن شرایط به منزل ایشان می‌روند که متوجه می‌شوند آقای بهاءالدینی، پیرمرد نود ساله جلوی در خانه ایستاده‌اند. می‌گویند: آقا چرا با این کهولت سن اینجا تشریف دارید؟ ایشان می‌فرمایند: برای دیدن رهبر بزرگ انقلاب، من از همان ساعتی که شما زنگ زدید، آمده‌ام استقبال.

نقل است: روزی علامه حسن‌زاده آملی جلوی حضرت آقا دو زانو نشسته و ایشان را مولا خطاب می‌کنند. حضرت آقا ناراحت شده و به علامه می‌فرمایند: این کار را نکنید. علامه حسن‌زاده می‌فرمایند: اگر یک مکروه از شما سراغ داشتم، این کار را نمی‌کردم. همچنین علامه در جای دیگری می‌فرمایند: سینه خود را شکافتم، به هر جای آسمان رفتم این سید (آیت الله خامنه‌ای) را دیدم. باید قنبر حضرت خامنه‌ای کبیر بود.

سید علی خامنه‌ای پیش از هجران، با سرودن شعری به زمان شهادت خود در ماه اسفند اشاره‌ کردند و شهادت خود را پیش‌گویی نمودند:

مستانه در این میکده بی‌تاب و قرارم   نستوه‌تر از سجده گذاران، سر دارم

عشاق پریشان دل سرمست بدانند   لبیک من از عمق سماوات بخوانند

یاران و رفیقان، همه در جنت اعلا   خوش منظره‌ای دیده‌ام اندر بر مولا

افسوس که من دیر به مقصود رسیدم   مفهوم شهادت ز لب یار شنیدم

نوروز من امسال کنار شه خوبان   همراه رفیقان و شهیدان و غریبان

طاغوت اگر جسم مرا کرده نشانه   اسفند شود جان پی عشاق روانه

نابودی کفار رقم خورده در این جنگ   مفهوم کلامم شده با عشق هماهنگ

 

از منظر فرهیختگان

امام خمینی به آیت الله خامنه‌ای می‌فرمودند: شما مانند خورشیدی هستید که نورافشانی می‌کنید.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: رهبر عظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران، آیت الله معظم، جناب خامنه‌ای کبیر، قائد، ولی، وفی، سائس، حفی و مصداق بارز “نرفع درجات من نشاء” می باشد. عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقة الحقائق مسئلت دارم و امیدوارم دادار عالم و آدم، همواره سالار و سرورم را سالم و مسرور دارد. گوشتان به دهان رهبر باشد چون ایشان گوششان به دهان حجت‌ بن‌ الحسن (عج) است.

عبدالقائم شوشتری می‌گوید: مقام معظم رهبری از جمله کسانی هستند که خداوند به ایشان کمالات و مقامات معنوی را تفضلا داده است. ایشان دارای مقام عصمت اکتسابی هستند و بعد از امام زمان (عج) ایشان بالاترین مقام را دارا هستند! اوتاد و ابدال هم باید تابع مقام معظم رهبری باشد‌‌. بنده کراماتی از رهبری سراغ دارم که اگر لازم شود افشاء و حتی منتشر خواهم کرد‌.

محمد صالح کمیلی خراسانی می‌گويد: بر ما مسجّل است که خامنه‌ای یک فقیه و عارف بی‌نظیر است که اطاعت از ایشان بر همه مسلمین واجب است.

حجت الاسلام فاطمی نیا می‌گويد: این مرد بزرگ، عزّ اسلام است و هرکس با این مرد بزرگ مخالفت کند، خدا از او نمی‌گذرد.

اسماعیل دولابی می‌گويد: خداوند همه چیز را به امام خمینی یک جا داده بود و به آقای خامنه‌ای، آرام آرام همه چیز را عنایت می‌فرماید.

آیت‌ الله محمود طالقانی می‌گوید: آقای خامنه‌ای، امید آینده اسلام است‌‌.

ولادیمیر پوتین می‌گوید: با عنایت به مطالعاتی که من درباره مسیح (ع) داشته‌ام، در ملاقات با رهبر انقلاب ایران تمام ویژگی‌های حضرت مسیح (ع) را در آیت الله خامنه‌ای دیده و برایم متجلی شد. حکیم بزرگی در ایران نشسته است و به ذهن من خطور نمی‌کرد که ا‌و تا به این حد، همه‌جانبه‌نگر باشد. او حکیم و دانشمندی است که تصمیم گیری و تنظیم همه سیاست‌های ایران توسط اوست.

 

اساتید

  • سید جواد خامنه‌ای
  •  سید جلیل حسینی سیستانی
  • مجتبی قزوینی
  • هاشم قزوینی
  •  سید محمدهادی میلانی
  • سید حسین بروجردی
  •  امام خمینی
  •  سید محمد محقق داماد
  •  مرتضی حائری یزدی
  •  علامه طباطبایی

 

آثار

  • انسان ۲۵۰ ساله
  • چهار کتاب اصلی علم رجال
  • از ژرفای نماز
  • گفتاری در باب صبر
  • روح توحید نفی عبودیت غیرخدا
  • طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن
  • فلسطین از منظر آیت‌الله خامنه‌ای
  •  غناء
  •  شعاعی از نیّر اعظم
  • آفتاب در مصاف

 

عروج ملکوتی

آیت‌ الله خامنه‌ای در نهم اسفند ۱۴۰۴ شمسی در نخستین روز جنگ رمضان و بر اثر حملات موشکی آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری در تهران، به همراه شماری از اعضای خانوده (دختر، عروس، داماد و نوه‌) و کارکنان دفترش به شهادت رسید. مراسم تشییع آیت‌الله‌ خامنه‌ای از ۱۵ تا ۱۸ تیر ۱۴۰۵ شمسی در شهرهای تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد برگزار شد. مراسم تشییع او با شرکت ۴۱ تا ۴۳ میلیون نفر، بزرگ‌ترین مراسم تشییع تاریخ جهان توصیف شده است. پیکر او پس از تشییع، در بامداد ۱۹ تیر ۱۴۰۵ شمسی به همراه اعضای خانواده‌اش در رواق دارالذکر حرم امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.

عارف دیک کرانی

به نام آفریننده عشق

 

عارف دیک کرانی، خلیفه دوم از خلفای اربعه امیر کلال بود. آرامگاه وی در روستای دیک کران، نزدیکی شهر بخارا واقع است‌.

 

ویژگی ها

درباره ولادت، وفات و زندگی شخصی ایشان، اطلاعات زیادی در دست نیست. نقل است: مولانا عارف، درویشی داشت به نام درویش ادرسکنی. وی به ذکر جهر (آشکار) مشغول بود. مولانا عارف نزد او رفت و او را منع نمود اما او قبول نکرد. سپس مولانا عارف فرمود: اگر این کار را ترک نکنی، گاوی از گاوهای تو نابود خواهد شد. او کارش را ادامه داد تا دو گاو خود را از دست داد. سپس ذکر جهر را رها کرد و از مولانا عذرخواهی نمود.

نقل است: روزی در روستای دیک کران، سیلی عظیم به وجود آمد، چنان که نزدیک بود سیل، روستا را با خود ببرد. چون مردم به فغان آمدند، مولانا عارف بیرون آمد و خود را در آن بخش از سیل که قوی‌تر بود انداخت و گفت: اگر میتوانی ما را ببر. فورا سیل تسکين یافت و مردم آرام شدند.

 

از منظر فرهیختگان

سید امیر کلال می‌گوید: میان اصحاب من، مثل این دو شخص، دیگر نیست: یکی بهاءالدین نقشبند و دیگری مولانا عارف (دیک کرانی).

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: چون به ذکر خفیه مشغول گشتیم، سی سال با مولانا عارف در جستجو بودیم و با او می‌گشتیم و اگر مثل مولانا عارف می‌یافتیم، محضر او نمی‌آمدیم.

علی رامتینی

به نام آفریننده عشق

 

علی رامتینی (۵۹۱ – ۷۲۱ قمری)، مشهور به خواجه عزيزان، از مشايخ سلسله خواجگان نقشبندیه در قرن هفتم و هشتم هجری در ماوراءالنهر بود.

 

ویژگی ها

رامتینی در دو فرسنگى بخارا متولد شد و در همين قصبه، علوم دينى را فرا گرفت و به بافندگى پرداخت. رامتینی (یا رامیتنی) در طريقت شاگرد محمود انجير فغنوى بود و پس از اميرحسين ملقب به امير خُرد وابَكنَوى، دومين خليفه فغنوى به شمار مى‌رفت. مشهور است كه حضرت خضر (ع) رامتینی را به شاگردى نزد فغنوى راهنمايى كرد. درباره همين موضوع علاءالدوله سمنانى از رامتینی پرسيد و وى از پاسخ صريح به اين مطلب خوددارى كرد. خواجه علی رامتینی می‌گوید: درویشی در دولت خواجه محمود، حضرت خضر (ع) را دید و از ایشان پرسید: در این زمان از مشایخ کیست که بر جاده استقامت ثابت باشد تا دست ارادت در دامن وی زده و به او اقتدا نماییم. حضرت خضر (ع) فرمودند: خواجه محمود انجير فغنوی. برخی از اصحاب خواجه علی رامتینی می‌گویند که آن درویش، خود خواجه علی رامتینی بوده است ولی نمی‌خواسته خودش را شهره نماید.

نقل است: شیخ علاءالدوله سمنانی، درویشی را به سوی علی رامتینی فرستاد و آن دوریش از طرف سمنانی، از خواجه علی پرسید: ما شنیده‌ایم که شما ذکر جهر (آشکار) می‌گویید؛ دلیلش چیست؟ علی رامتینی فرمود: ما نیز می‌شنویم که شما ذکر خفیه می‌گوييد، پس ذکر شما نیز جهر باشد! نقل است: روزی از جانب سیدی از اصحاب علی رامتینی، یک بی‌ادبی نسبت به خواجه علی انجام شده و خاطر خواجه علی مکدر شده بود. پس از آن، جمعی از ترکان آمدند و پسر آن سید را به غارت بردند. سید فهمید این بلا ناشی از ناراحتی خواجه علی است. بنابراین آن سید، خواجه علی را در مجلسی مهمان خود کرده و از ایشان عذرخواهی نمود. علی رامتینی فرمود: من دست به نمک و طعام نزنم تا پسر شما پیدا شود! ناگهان همگی دیدند که پسر آن سید از در وارد شد. آن پسر گفت: من دیدم که اسیر جمعی از ترکان هستم، اما نمی‌دانم چه شد که خود را ناگهان اینجا دیدم! (این در واقع تصرف بود از جانب خواجه علی رامتینی).

نقل است: یک روز علی رامتینی مجلسی داشتند اما طعام کافی برای اهل مجلس نبود. آنگاه غلامی در بیرون منزل دیدند که خواسته بود طعام رایگان را بهر اصحاب خواجه نثار نماید. خواجه علی نزد او آمد و گفت: برای تشکر از تو، هر مرادی داری بگو تا تو را به مرادت برسانم. آن غلام که زیرک بود گفت: من می‌خواهم که شما بشوم! خواجه علی گفت: آیت کار بسیار سخت است و بار بر تو می‌افتد و تو را طاقت کشیدن این بار نیست. غلام گفت: من غیر از این، هیچ آرزویی ندارم. خواجه علی دست غلام را گرفته و به خلوت خاص بردند و به او التفات نمودند تا اینکه بعد از ساعتی، شبح ایشان بر وی افتاد و ظاهر و باطن ایشان مثل ظاهر و باطن خواجه علی شد. البته آن غلام چهل روز بعد از این اتفاق از دنیا رفت.

ظاهرا مولانا در مورد علی رامتینی سروده است:

گر نه علم حال فوق قال بودی کی شدی   بنده اعيان بخارا خواجه نساج را

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمان جامی می‌گوید: وی از خلفاى خواجه محمود است و لقب ايشان در اين سلسله، حضرت عزيزان است و ايشان را مقامات عاليه و کرامات ظاهره بسيار بوده و به صنعت بافندگی مشغول بوده‌اند.

فخرالدین صفی می‌گوید: ایشان به صنعت بافندگی مشغول بوده‌اند و ایشان را مقامات رفیعه و کرامات عجیبه بسیار است. قبر مبارک ايشان در خوارزم است.

 

عروج ملکوتی

علی رامتینی ۱۳۰ عمر کرد و در سال ۷۲۱ قمری در خوارزم درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

شمس الدین امیر کُلال

به نام آفریننده عشق

 

شمس‌الدین امیر کلال (۶۷۷ – ۷۷۰ یا ۷۷۲ قمری)، یکی از بزرگان سلسله‌ نقشبندیه و از عارفان بزرگ قرن هشتم قمری است.

 

ویژگی ها

سید امیر کلال اهل شهرستان بویین‌زهرا بود. (ناحیه کلال واقع در جمهوری آذربایجان و ایران است). او با وجود جایگاه معنویِ بالا، به شغل «کلالی» (کوزه‌گری) اشتغال داشت. وی در آغاز جوانى كشتى می‌گرفت و بر گرد ايشان معركه و هنگامه می‌ش، ولى چون به خواجه محمد سماسى پيوست و به طريقه خواجگان درآمد آن پيشه را رها كرد و مدت بيست سال در خدمت محمد سماسى بود. مادر بزرگوار ایشان حکایت می‌کند: وقت حاملگی هرگاه که چیز شبه ناکی می‌خوردم بسیار شکم درد می‌شدم. این قضیه چند بار تکرار شد و آن وقت فهمیدم که این نوزاد ویژگی‌های خاصی دارد. لذا بعد از آن به لقمه‌های خویش دقت کرده و درباره آنچه که می‌خوردم محتاطانه عمل می‌کردم و روز تولدش را با شوق و اشتیاق انتظار می‌کشیدم.

در زمان امیر کلال، کُشتی به یک نماد ورزشی برای کلال تبدیل شده بود. این قبیله مسابقات منظمی را هم در وابکنت و هم در بخارا برگزار کردند که در آن افراد خارجی نیز شرکت می‌کردند. جوانان کلال تقریباً همیشه موفق بودند و ایده قبیله کلال را به عنوان رزمندگان برتر و سرسخت در اطراف القا کردند. چون امير سيد كلال به سن جوانی رسيده‌اند، كشتى مى‌گرفته‌اند و گرد ايشان هنگامه و معركه مى‌شده است. روزى در آن معركه، شخصى را به خاطر گذشته است كه چه معنى دارد كه سيدزاده شريف كشتى گيرد و زورآزمایى كند و طريق اهل بدعت ورزد؟ در اين اثنا، وى را خواب ربوده و در خواب چنان ديده كه قيامت قائم شده است و وى در ميان گل و لاى تا سينه فرورفته است و به حال خود فرومانده و ناگاه ديد كه امیر پيدا شدند و هر دو بازوى وى گرفتند و به‌ آسانى وى را بالا كشيدند. بيدار كه شد، امير در آن معركه رو به او كرده و فرمود: ما زورآزمایى از براى چنين روزی مى‌كنيم.

نقل است: به بهاءالدین دستور داده شد مردی را که پادشاه را خشمگین کرده بود اعدام کند، اما درست قبل از اعدام، متهم با فراخواندن امیر کلال، او را معلم خود معرفی کرد. امیر کلال وارد عمل شد و متهم را با شفاعت خود آزاد کرد. این اولین برخورد بهاءالدین با امیرکلال بود. بهاءالدین تحت تأثیر او قرار گرفت و شاگرد او شد. نقل شده است که امیر کلال در هنگام خلوت‌های طولانیِ بهاءالدین در کوه‌ها یا بیابان‌ها، از احوالِ او باخبر بود. وقتی بهاءالدین نزدِ او بازمی‌گشت، امیر کلال پیش از آنکه او سخن بگوید، از آنچه بر بهاءالدین در خلوت گذشته بود پرده برمی‌داشت. امیر کلال، حتی در فاصله‌ دور، از حالات درونی بهاءالدین (مانند سختی کشیدن، یا گشایش‌های روحی) مطلع می‌شد. در بازگشتِ بهاءالدین، امیر کلال با اشاره‌ای یا کلامی، پیش از آنکه بهاءالدین گزارشی دهد، به او می‌فهماند که از احوال باطنی او کاملاً آگاه است.

این آگاهی مستقیم، بهاءالدین را به شدت تحتِ تأثیر قرار می‌داد و او را به این باور می‌رساند که در محضر استادی قرار دارد که حجاب‌های میان عالم ظاهر و باطن برایش برداشته شده است. در انیس‌الطالبین آمده است: گاهی در هنگام ذکر، بهاءالدین دچار حالتی از «کسالتِ روحی» یا «قساوتِ قلب» می‌شد. در چنین مواقعی، امیر کلال بدون آنکه کلامی بر زبان آورد، صرفاً با نگاهی یا اشارتی، گویی «نورِ هدایت» را به قلب بهاءالدین منعکس می‌کرد و او مجدداً به وجد و نشاط معنوی بازمی‌گشت.

 

از منظر فرهیختگان

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: او مرشد کامل بود و کسی بود که چشم جان مرا به عالم ملکوت گشود.

فخرالدین صفی می‌گوید: ايشان افضل و اكمل همه خلفا و اصحاب خواجه محمد بابا بوده‌اند و شرف سيادت داشته‌اند. مولد و مدفن ايشان ده سوخارى است و به داش‌گرى اشتغال داشته‌اند و در زبان بخارا، به داشگر، کلال گويند.

 

عروج ملکوتی

سید امیر کلال در سال ۷۷۰ یا ۷۷۲ قمری در سوخار (نزدیک بخارا) و در کشور ازبکستان دفن شد.

سهل بن خفیف

به نام آفریننده عشق

 

سهل بن حُنَیف اَوسی انصاری (درگذشت ۳۸ قمری)، از صحابه پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) است. وی در جنگ‌های بدر و اُحُد در زمان پیامبر (ص) و در جنگ صفین در زمان حکومت حضرت علی (ع) حضور داشت.

 

ویژگی ها

سهل بن حنیف بن واهب اوسی انصاری، از صحابه پیامبر بود. او در جنگ بدر و همه جنگ‌ها با پیامبر(ص) شرکت کرد. او در جنگ احد که برخی از مسلمانان فرار کردند، از اندک‌کسانی بود که پابرجا ماند و در آن‌روز برای مرگ با پیامبر(ص) بیعت کرد و با تیر از وی دفاع می‌کرد. در سریه امام علی(ع) برای ویران کردن بت‌خانه فُلس در سال نهم قمری، پرچم سپاه در دست سهل بوده است. از فضل بن شاذان نقل شده است که سهل و برادرش عثمان از نخستین کسانی بود که پس از رحلت پیامبر(ص) به امام علی(ع) پیوستند. نام سهل در میان ۱۲ نفری ذکر شده است که خلافت ابوبکر را نپذیرفتند و از او خواستند که از خلافت صرف‌نظر کند. سخنان سهل به ابوبکر چنین نقل شده است: «گواهی می‌دهم که رسول خدا(ص) بر منبر فرمود: «امام شما پس از من، علی بن ابی‌طالب (ع) است و او برای امتم خیرخواه‌ترین مردم است.»

سهل در حکومت امام علی(ع) با او همراه بود. امام هنگام عزیمت به جنگ جمل، وی را جانشین خویش در مدینه کرد. وی در جنگ صفین شرکت کرد. او امام را از همراهی انصار در جنگ و صلح، مطمئن نمود و به امام توصیه کرد که جلب حمایت کوفیان بسیار حیاتی است. امام او را (پس از جنگ صفین) حاکم فارس نمود؛ ولی مردم او را از آنجا راندند و از این‌رو، امام، زیاد را بدان‌جا فرستاد که مردم او را پسندیدند. سهل به‌همراه برادرش عثمان از شرطة الخمیس یاران ویژه امام علی (ع) بودند. سهل در جنگ بدر و دیگر غزوات پیامبر اکرم (ص) شرکت داشت. در جنگ احد که شرایط سخت جنگ باعث شد برخی از مسلمانان بگریزند، سهل از معدود کسانی بود که فرار نکرد و با تیر از پیامبر دفاع می کرد. پیامبر می فرمود به سهل تیر بدهید و سهل آن تیرها را به طرف دشمن نشانه می رفت.

سهل از جمله افرادی است که حدیث غدیر را نقل کرده است. وی از جمله مشاوران و افراد قابل اعتماد امام علی (ع) بود. در زمانی که عثمان از نماز جماعت منع شده بود، حضرت علی (ع) سهل را برای برگزاری نماز فرستاد. ذریح محاربی می‌گوید که امام صادق (ع) فرمود: سهل بن حنیف جزء نقبا است. من گفتم: از نقباء دوازده گانه پیامبر خدا؟! فرمود: آری! هیچ یک از قریش بر او سبقت نگرفته و به فضیلت و منقبتی بر مردم منّت ننهاده است و حضرت او را تمجید و تعریف کرد.

 

عروج ملکوتی

سهل بن حنیف در سال ۳۸ قمری در کوفه درگذشت. امام علی (ع) پس از وفات وی فرمود: اگر کوهی مرا دوست بدارد، هر آینه از هم بپاشد. به گفته کَشی، حضرت علی (ع) او را کفن کرد و بر او نماز میت خواند و پنج تکبیر گفت و سپس اندکی راه رفت جنازه را بر زمین نهاد و باز پنج تکبیر بر او گفت و این‌چنین ادامه داد تا ۲۵ تکبیر. در روایتی که از امام باقر (ع) نقل شده است وجه پنج بار شدن تکبیرها چنین بیان شده است که هر بار که جنازه را اندکی تشییع می‌کرده‌اند عده‌ای می‌رسیده‌اند و می‌گفته‌اند که ما به نماز سهل نرسیدیم. از این‌ رو، امام جنازه را می‌گذاشته و دوباره نماز می‌خوانده است. گفته‌اند حضرت علی (ع) پس از درگذشت وی بسیار بی‌تابی می‌کرد و با شگفتی نقل می‌کرد که در سال نخست قمری، سهل، بت‌های قومش را شبانه می‌شکست و هیزم آنان را برای بیوه‌زنی از انصار می‌برد تا با آن‌ها آتش درست کند.

ابوعمرو صریفینی

به نام آفریننده عشق

 

ابوعمرو صریفینی از شاگردان شیخ عبدالقادر گیلانی در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

از تاریخ ولادت، وفات و به طور کلی زندگانی وی، اطلاعات زیادی در دسترس نیست. ابوعمرو صریفینی می‌گوید: بدایت کار من آن بود که من‌ شبی‌ در صریفین به پشت افتاده‌ بودم، روی به آسمان، و دیدم که در هوا پنج حمامه می‌گذرد‌‌. یکی از آن‌ها می‌گفت: سبحان من عنده خزان کل شیء و ما ینزله الا بقدر معلوم. دیگری می‌گفت: سبحان من اعطی کل شیء خلقه ثم هدی. دیگری می‌گفت: سبحان من بعث‌ الانبیاء حجه علی خلقه و فضل علیهم محمداً (ص). دیگری می‌گفت: کل ما فی الدنیا باطل الا ما کان لله و لرسوله. دیگری می‌گفت: یا اهل الغفلة عن مولاکم، قوموا الی ربکم، رب کریم یعطی الجزیل و یغفر الذنب العظیم. چون من آن را دیدم و شنیدم، از خود بی‌خود شدم و چون باز آمدم، دوستی دنیا و آنچه در دنیا است، تماما از دل‌ من رفته بود. چون بامداد شد، با خدا عهد کردم که خود را تسلیم شیخی کنم که مرا به خدای تعالی راهنمایی کند. به بیرون روان شدم و نمی‌دانستم که کجا می‌روم. ناگاه پیری نیکو دیدار با هیبت و وقار پیش آمد و گفت: السلام عليک یا اباعمرو. من نیز جواب سلام دادم و به او گفتم: تو کیستی که نام مرا دانستی که من‌ هرگز تو را ندیده‌ام؟!

وی گفت: من خضرم، پیش شیخ عبدالقادر گیلانی بودم که به من گفت: یا اباالعباس، دوش در صریفن مردی را جذبه رسیده است و قبولی یافته است و از بالای هفت آسمان وی را ندا آمد که “مرحبا بک”، عبدی با خدای عهد کرده است که خود را تسلیم شیخی کند؛ سوی او برو و وی را پیش من بیاور و من نیز چنين کردم. سپش خضر (ع) مرا گفت: یا اباعمرو، عبدالقادر سیدالعارفین و قبلة الوافدین فی هذا الوقت، فعليک ملازمة خدمته و تعظیم حرمته! (ای ابوعمر، عبدالقادر گیلانی سرور عارفان و قبله نمایندگان در این زمان است؛ بر تو باد پیروی از او و تعظیم حرمتش!) من نیز به خود حاضر نشدم مگر که خود را در بغداد دیدم و خضر از دیده پنهان شد. اولین بار که عبدالقادر را دیدم به من گفت: مرحبا به کسی که مولا او را جذب کرد و خیر کثیری را در او جمع نمود. سپس طاقیه خود بر سر من نهاد که از آن خوشی و خرمی به دل من رسید و آنگاه‌ شنیدم که عالم و آنچه در عالم است تسبیح خدا می‌گویند با انواع تسبیح و تقدیس که نزدیک بود عقل من زایل شود. وفات ابوعمرو ظاهراً در اواخر سده ششم هجری است.

محمد سجاسی

به نام آفریننده عشق

 

رکن‌الدین محمد سُجاسی (درگذشت ۶۰۷ قمری)، از مشایخ بزرگ کبرویه و از عارفان قرن هفتم هجری است.

 

ویژگی ها

سُجاسی منسوب به سُجاس، روستایی از دهستان سُجاس‌رود، در بخش قیدار شهرستان زنجان، در شمال سهرورد بود. رکن‌الدین از مریدان قطب‌الدین ابهری بود و از دست او خرقه پوشید و سلسله ارادت او از طریق قطب‌الدین ابهری به ابوالنجیب سهروردی می‌رسید. پس از سال ۵۷۷ قمری که قطب‌الدین در بغداد در گذشت، رکن‌الدین جانشین وی گردید و به ارشاد و دستگیری مریدان پرداخت. وی افزون‌ بر جانشینی قطب‌الدین ابهری، داماد او نیز بود.

رکن‌الدین سجاسی در تربیت و ارشاد سالکان بسیار صاحب تأثیر بود و مریدان نامداری چون اوحدالدین کرمانی، شمس تبریزی، شهاب‌الدین محمود اهری و اصیل‌الدین محمد شیرازی را تربیت کرد که همه از مشایخ بزرگ روزگار خود بودند. خانقاه رکن‌الدین در بغداد را «دَرَجه» (پلّه) یا «رباط دَرَجه» می‌خواندند، زیرا در ساحل رود دجله واقع بود و به‌ وسیله چند پله به کنار دجله می‌رسید و اصحاب و مریدان او برای وضو‌گرفتن و برداشت آب از پله‌ها تردد می‌کردند. همان طور که گفته شد وی مراد و مرشد شمس تبریزی نیز بود و یک روز به شمس تبریزی گفت: «تو را می‌باید رفت و در رُم سوخته‌ای است، آتش در وی می‌باید زد» و این اشاره‌ای است به دیدار شمس تبریزی و مولانا جلال الدین بلخی.

یکی دیگر از مریدان رکن‌الدین که نام او در سلسلۀ مشایخ صفی‌الدین اردبیلی نیز به چشم می‌خورد، شهاب‌الدین اهری تبریزی است. بنا بر روایات، شهاب‌الدین پس از برآوردن سه چله در مدرسه سرخاب تبریز، به خدمت شیخ رکن‌الدین رفت و به وی دست ارادت داد و زیر نظر او به سلوک پرداخت. آنگاه پس از ازدواج با دختر وی، از جانب او به اهر فرستاده شد و به هدایت و ارشاد مردم پرداخت و در همانجا نیز در گذشت.

مشهورترین مرید سجاسی، مولانا شمس تبریزی است. شمس در مقالات خود با ارادتی ویژه از او یاد می‌کند و سجاسی را «پیرِ کامل» و «مربیِ خود» می‌داند. شمس می‌گوید: «پیرِ من رکن‌الدین سجاسی بود… از آن پیر، بویی به مشامِ جانم رسید.» شمس در جای دیگری او را «صاحب‌نفس» و دارای «کمال ولایت» معرفی می‌کند. مورخانِ عرفان او را در ردیف خلفای برجسته نجم‌الدین کبری (مؤسس سلسله کبرویه) قرار می‌دهند. او را به «عقل کامل»، «زهد بی‌ریا» و «تسلط بر علومِ ظاهر و باطن» ستوده‌اند.

مهم‌ترین کرامت سجاسی، توانایی او در «دگرگون‌سازی احوال مریدان» بود. نقل شده است که هر کس با نیتی ناخالص نزد او می‌آمد، با یک نگاه یا سخن کوتاه او، دچار تحولِ درونی می‌شد و توبه می‌کرد. بسیاری از کسانی که به او ملحق شدند، از طبقات مختلف جامعه بودند که در محضرش به مقامات بلند عرفانی رسیدند. در حکایات سلسله کبرویه آمده است که رکن‌الدین سجاسی از «خطورات قلبی» (آنچه در دل مرید می‌گذشت) آگاه بود. او پیش از آنکه مرید لب به سخن بگشاید، مشکل روحی یا پرسش ذهنی او را برطرف می‌کرد.

گفته‌اند که او به قدری در «نَفَس» (قوتِ روح) قوی بود که حتی حضور او در یک شهر یا منطقه، جوّ آنجا را از گناه و غفلت پاک می‌کرد. مردم سجاس و زنجان، وجود او را مایهٔ خیر و برکت الهی می‌دانستند و در خشکسالی‌ها و مشکلات بزرگ عمومی به او متوسل می‌شدند. برخی تذکره‌نویسان اشاره کرده‌اند که گاهی شیخ روزها سخن نمی‌گفت، اما در همان حال، مریدان در محضرش به «مکاشفات قلبی» دست می‌یافتند. این نشان‌ دهنده انتقال معرفت از طریق «رابطه باطنی» (سماعِ روحانی) بوده است، نه صرفاً آموزش زبانی.

 

عروج ملکوتی

رکن‌الدین محمد سجاسی احتمالا در سال ۶۰۶ یا ۶۰۷ قمری از دنیا رفته است.

شهاب‌الدین اهری

به نام آفریننده عشق

 

شیخ شهاب‌الدین محمود بن علی اهری (۵۸۰ – ۶۶۵ قمری)، از عرفای نامدار و برجسته قرن هفتم هجری در آذربایجان شرقی بود.

 

ویژگی ها

شهاب‌الدین از شاگردان مکتب عرفانی «رکن‌الدین سجاسی» (از اکابر مشایخ عرفان و استادِ شمس تبریزی) بود و از این طریق، پیوندی عمیق با سلسله‌های عرفانی کبرویه و سهروردیه داشت. پدرش در همان سنین کودکی قرآن را به وی آموخت، به‌طوری‌که وی در سن ۱۰ سالگی قرآن را از حفظ داشت. سپس تا ۱۴ سالگی در محضر عالم بزرگوار ملا حسن اهری به تحصیل قواعد عربی و سایر علوم پرداخت و برای تکمیل معلومات خویش در ۲۵ سالگی رهسپار بغداد شد و در بغداد به تکمیل تحصیلات پرداخت. وی در حضور شیخ رکن الدین سجاسی به کسب کمالات معنوی نایل آمد و به دامادیش مفتخر گشت. نام دختر رکن الدین خدیجه سلطان بوده‌است و آن‌ها فقط یک پسر بنام علی داشته‌اند که به شیخ علی اهری معروف بوده‌است. شیخ شهاب الدین به سفارش استادش، مأمور ارشاد مردم ارسباران گردیده و همراه همسر اش عازم اهر شد. وی بعد از ترتیب خانقاه در محل کنونی بقعهٔ شیخ، به هدایت و ارشاد طالبان حق و شریعت و طریقت پرداخت و به درجه قطب نایل آمد.

رکن‌الدین سجاسی، استادِ او، در زمانِ حیاتِ شیخ، به «قابلیت‌های روحانی» و «استعدادِ بی‌نظیر» او در سیر و سلوک اشاره کرده بود. نقل است که وی شهاب‌الدین را به عنوان جانشین خود در منطقه آذربایجان تایید کرد و او را «امانت‌دارِ اسرار الهی» نامید. تذکره‌نویسان او را با القابی چون «عارفِ کامل»، «صاحب کشف و کرامات» و «مربی نفوس» توصیف کرده‌اند. سخن مشهوری که درباره او گفته‌اند این است: «اَهر به واسطه وجود او، به مرکز نور الهی در منطقه تبدیل شد.» در روایات محلی اهری آمده است که در زمان قحطی‌های بزرگ یا هجومِ اقوام بیابانگرد، مردم به خانقاه او پناه می‌بردند و با دعا و تضرع شیخ، بلا از منطقه دفع می‌شد. مردم منطقه او را «حافظِ شهر» می‌دانستند.

نقل است که شیخ اهری از نیت قلبی مریدان تازه وارد آگاه بود. کسی که با نیت آزمودن شیخ یا به قصد جادویی دیدن نزد او می‌رفت، قبل از آنکه لب بگشاید، پاسخ سؤال ناگفته‌اش را از شیخ می‌شنید. حتی پس از وفات، زیارتگاه او در اهر همواره محل توسل مردم بوده است. کرامات منسوب به مزار او در شفای بیماران ناامید و گشایش امور سخت، در طول قرن‌ها به صورت شفاهی میانِ اهالی آذربایجان نقل شده و به همین دلیل، آرامگاه او (معروف به مقبره شیخ شهاب‌الدین اهری) یکی از مهم‌ترین زیارتگاه‌های منطقه است. بسیاری از محققان، رساله‌ای عرفانی به نام «رساله عشق» (عشقیه) را به شیخ شهاب‌الدین اهری نسبت می‌دهند.

نقل است: زمانی که تیمور لنگ با لشکر خود و جمعی از اسرای چینی، از شهر اهر عبور می‌کرد، به دیدار شیخ شهاب الدین آمد. امیر تیمور در این ملاقات از شیخ می‌خواهد که به او غذایی بدهد که تا حال در عمرش نخورده باشد . شیخ دو انگشت خود را جلو چشم‌های امیر تیمور گرفته و می‌گوید: «از بین دو انگشتم نگاه کن و ببین چه می‌بینی؟» امیر تیمور نگاه کرده و می‌بیند که صحن و حیاط خانقاه شیخ، به چمنزاری با صفا تبدیل شده و آهوهای زیادی در آنجا هستند. شیخ می‌گوید: «از شیر آن آهوان به تو شیر برنجی خواهم پخت که در عمرت شیر آهو نخورده‌ای!» امیر تیمور بعد از این جریان، از شیخ می‌خواهد که در قبال این احسان، از او چیزی درخواست کند. شیخ می‌گوید: « من از تو فقط این در خواست را دارم که به تعداد افرادی که در این اتاق جا می‌گیرند، از اُسرا آزاد کنی!» امیر تیمور نگاهی به اتاق کوچک شیخ کرده و می‌گوید: خواسته کوچکی است. با این حال قبول دارم. اسرا را وارد اتاق می‌کنند و اتاق پر نمی‌شود تا سرانجام همه دو هزار نفر اسیر آزاد می‌شوند.

 

عروج ملکوتی

شهاب‌الدین در سال ۶۶۵ قمری دیده از جهان فروبست و در شهر اهرِ آذربایجان شرقی به خاک سپرده شد.

شمس الدین محمد تبادکانی

به نام آفریننده عشق

 

محمد تبادکانی (درگذشت ۸۶۴ یا ۸۹۱ قمری)، از عارفان و مدرسان علوم نقلی و علوم عقلی هرات در قرن نهم و معاصر عبد الرحمان جامی و مرید زین‌ الدین خوافی بود.

 

ویژگی ها

تَبادَکانی، شمس الدین محمد، از محدثان و عارفان شافعی مذهب قرن نهم و اهل تبادکان خراسان بود. ‌از تاریخ ولادت و زندگانی او اطلاع کمی در دست است. وی از معاصران عبدالرحمان جامی بوده و با وی مصاحبت داشته است. همچنین او را از خلفا و مریدان زین الدین خوافی دانسته اند. با اینکه وی را مرید بهاء الدین عمر نیز گفته اند، او خود اشاره به این ارادت نکرده است. گفته‌اند حافظه وی به حدی بود که قرآن را در یک ماه رمضان حفظ کرد. تبادکانی ابتدا علوم ظاهری را آموخت و پس از دیدار با زین الدین خوافی به تصوف و عرفان روی آورد و با وی بیعت کرد. تبادکانی از محضر مشایخی همچون بهاءالدین عمر، فخر الدین نورستانی و سعدالدین کاشغری بهره برد. گفتگوی طولانی وی در باره عشق و عقل با سعدالدین کاشغری نشان می‌دهد که وی عقل را جلوه‌ای از عشق الهی می‌داند.

تبادکانی از مدرسان علوم نقلی و عقلی هرات بوده و شمس الدین محمد جامی، برادر عبدالرحمان جامی، در حوزه درس او حضور می‌‌یافته است.  یکی از علما گفته است: مرا مهمی پيش آمد. به خدمت تبادکانی رفتم، به التماس آنكه سفارش من به پادشاه وقت بكند. پيش از آنكه اظهار کنم، كاغذی را از آستين مبارک خود بيرون آورد و به من داد. چون نگاه كردم، آن نوع كه می‌خواستم نوشته بود. آن را به خدمت پادشاه بردم و مهم من كفايت شد.

 

از منظر فرهیختگان

سید اصیل الدین واعظ هروی می‌گوید: کرامات و مقامات او فوق حصر و بیان است.

امیر علیشیر نوایی می‌گوید: مقتدای زمان خود بود و فضل و كمال از آنچه کسی شرح كند زياده داشت.

محمد غوثی بن حسين شطّاری می‌گوید: وی از راتبه خواران مائده اَدَّبنی ربّی و از خوشه چينان خرمن و علّمناه من لدنّا علماً بود.

ابراهيم بن جرير می‌گوید: وی عالم بود به علوم ظاهرى و باطنی. از صغر سن، آثار زهد و تقوا از ايشان ظاهر بود، چنان چه در آن ايام، نماز تهجد و نوافل و سایر عبادات از وی فوت نشده تا به ملازمت حضرت رکن الدین خوافی رسید.

 

عروج ملکوتی

تاریخ وفات او به طور دقیق معلوم نیست. برخی منابع وفات او را در سال ۸۹۱ قمری و برخی دیگر در ۸۶۴ قمری نوشته‌اند. آرامگاه تبادکانی در گازرگاه هرات، در جوار مقبره خواجه عبدالله انصاری است.

زین الدین ابوبکر خوافی

به نام آفریننده عشق

 

زین‌الدین ابوبکر محمد بن محمد هروی حنفی خوافی (۷۵۷ – ۸۳۸ قمری)، از صوفیان نامدار هرات و از اقطاب سلسله سهروردیه در سده‌های هشتم و نهم قمری بود.

 

ویژگی ها

به گفته برخی، وی در ۱۵ ربیع‌الاول ۷۵۷ قمری در شهر خواف (شهری از توابع هرات که در آن روزگار شهری مذهبی بود) به دنیا آمد. وی اوایل زندگانی خود را در هرات گذراند. به نظر می‌رسد که وی در این سال‌ها به فراگیری علوم متداول مشغول بود و احتمالاً نخست نزد عمویش، شیخ وجیه‌الدین هروی، شاگردی کرد. سخاوی به نقل از ابن‌قاضی شهبه توانایی و تبحر علمی او را می‌ستاید و علاء قابونی نیز در ادبیات عرب او را فردی متبحر می‌شمارد. وی آنگاه سفرهای خود را آغاز کرد و ظاهراً نخست پس از شکست تقتمیش خان از تیمور در سال ۷۹۸ قمری، به قصد پیوستن به شیخ کمال خجندی به تبریز رفت، اما چون مشرب او را متفاوت با مشرب زاهدانه خود یافت، دل به مریدی شیخ ننهاد. پس از آن، به خدمت اسماعیل سیسی رسید، اما سیسی نیز به‌ سبب سال‌خوردگی از قبول او سر باز زد و او را به مصر نزد نورالدین عبدالرحمان شبریسی مصری، از مشایخ طریقه سهروردیه فرستاد.

خوافی پس از طی مراحل سلوک نزد پیر خود در مصر، از او اجازه ارشاد گرفت و در تاریخی پس از ۸۰۳ قمری به تبریز آمد. تاریخ ورود او به تبریز از آنجا دریافته می‌شود که در هنگام رسیـدن او بـه این شهر، کمال خجندی درگذشته بود. وی آنگاه به خراسان بازگشت و در هرات ساکن شد و در آنجا، سال‌ها به ارشاد و تربیت مریدان مشغول بود. وی احتمالاً در همین سال‌ها ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد و برای گذراندن زندگی خانواده‌اش و نیز تأمین مخارج درویشان، به کشت و زرع پرداخت و به‌ تدریج مالک مزارع، قنات‌ها و مستغلات متعدد شد.

نقل است: در مصر، عبدالرحمن مصری زین خوافی را به مریدی پذیرفت و او را تلقین ذکر کرد و به خلوتش نشاند. عبدالرحمن مصری، اجازه‌نامه‌ای برایش نوشت و در آن قید کرد که خوافی مستحق خلوت و پذیرای واردات غیی و فتوحات شده و صاحب درجات و مقامات است و از خداوند می‌خواهد که او را مقتدای پرهیزکاران قرار هد تا به مقام حقیقی که همان توحید است، برسد. همچنین وی کلاه خویش رابه رسم یادگار به خوافی بخشید. از عجایب سلوک خانقاهی خوافی این است که او در چهارمین روز خلوت، مجذوب شده‌ و به “فتوح معنوی” دست یافته و در سه روز دیگر ‌از قیود تفرقه خالی گشته و به شهود جمع متوجه شده‌ و به مقام درک حقیقت توحید رسیده است.

خوافی در بازگشت از مصر به سوی خراسان، مدتی در بغداد رحل اقامت می‌افکند و دیدارها و گفتگوهایی‌ بین او و مشایخ و عرفای آن دیار انجام می‌شود. در باب اجازه‌نامه وی، روایتی جالب و کرامت گونه نقل کرده‌اند. گويا در راه باز گشت از مصر، وی اجازه‌نامه‌اش را در بغداد جا می‌گذارد و بعد از مدتی طولانی، باری‌ دیگر سفر مصر در پیش می‌گیرد و به نیت دریافت اجازه‌نامه‌ای‌ دیگر از استاد، راهی مصر می‌شود. اما زمانی به آنجا می‌رسد که شیخ عبدالرحمن مصری دار فانی را وداع گفته است. ولی چون به خلوت‌خانه شیخ که دیگر مضبوط نبود و در آن باز بود، وارد می‌شود. اجازه‌نامه را در آنجا “بی‌ هیچ تفاوتی مگر در چند حرف” می‌یابد!

خوافی در این هنگام در خراسان، آوازه‌ای درخور یافته بود و نزد شاهرخ تیموری و صاحب‌منصبان او جایگاه ویژه‌ای داشت، چندان‌ که در سال ۸۱۲ قمری در پی درگیری با امیران سیستان، شاهرخ، زین‌الدین را به نمایندگی به جانب آن‌ها فرستاد. در نتیجه میانجیگری خوافی، اختلاف بـه پایان رسید و شاهرخ از سرکشی امیران چشم پـوشید. زین‌الدین خود نیز گاهی اوقات به دیدن شاهرخ می‌رفت. خوافی پس از سال‌ها بار دیگر به مصر سفر کرد و مدتی در آنجا ماند؛ زیرا بر پایه برخی روایت‌ها، وی در ۸۲۴ قمری در قاهره بود و بر پایه برخی روایت‌های دیگر، پس از درگذشت خواجه محمد پارسا در مدینه در سال ۸۲۲ قمری و خاک‌سپاری او در آنجا، خوافی سنگ‌ قبر سفیدی را که برای مزار او تراشیده بود، با خود از مصر به مدینه آورد و بر مزار او نصب کرد.

خوافی در دهه آخر عمر، بیشتر اوقات خود را در زیارتگاه هرات می‌گذراند و در نزدیکی آنجا در نواحی گذره، در دهی که خود ساخته و آن را درویش‌آباد نامیده بود، سپری می‌کرد و بیشتر روزها را به چله‌نشینی مشغول بود و سالکان و طالبان بسیاری ملازم او بودند. نقل است که ابن حجر عسقلانی به او گفته بود: ای زین الدین خوافی، از وقتی که تو وارد مصر شدی، مصر به آرزوها و سلامتی رسیده است و هیچ گاه قافله‌ها در طول زمانه حرکت نکرده چنان که پرهای رویین بزرگ به وسیله پرهای مخفی کوچک حرکت کرده.

 

از منظر فرهیختگان

ابن جرزی می‌گوید: ای رفیق، به سوی خواف برو تا در آنجا زین الدین را ببینی که مشابه بشر حافی است. او دانشمندی است که در عصر خودش پیشوا گشته و این چقدر عجیب است که وی هم ظاهر است و هم خافی (پنهان).

عبدالرحمن جامی می‌گوید: زین الدین خوافی جامع علوم ظاهری و باطنی است. وی متشرّع و میانه ‏رو بوده است.

خواند میر می‌گوید: ابوبکر خوافی علیه الرحمه از جمله اولیای عظام بود و بمزید تتبّع سنن سنیّه نبویّه (ص) امتیاز تمام داشت و مدّتی مدید در ظاهر هرات رتبت بخش محراب بود، همّت عالی نهمت بر ارشاد امت می‌‏گماشت و از جمله خلفای شیخ نورالدین عبدالرحمن مصری بود و در سلوک، طریق ریاضت و معرفت مبالغه نموده به درجات عالیه ترقی فرمود.

 

آثار

  • نهاد الرشاد
  • شرح منازل السائرین
  • وصایا القدسیّه
  • وصیه العارفین

 

عروج ملکوتی

چون در سال ۸۳۸ قمری، بیماری طاعون در شهر هرات و توابع آن شایع شد. گروهی از بزرگان به خدمت شیخ بهاءالدین عمر رفتند و درخواست کردند تا دعا کند که طاعون رفع شود. شیخ در پاسخ گفت: منتقم جبار به مرتبه‌ای در قهر است که هرکس دست به دعا برآرد بر دستش می‌زند. سپس آن جماعت به نزد شیخ زین الدین رفتند و همان درخواست را کردند. شیخ گفت: ما خود را فدای بندگان خدا می‌سازیم. آنگاه برای رفع طاعون دعا کرد و دعایش به درگاه پروردگار پذیرفته شد و شیخ به همان بیماری وفات یافت.