نوشته‌ها

عبدالرحمن جامی

زندگینامه عبدالرحمن جامی

به نام آفریننده عشق

 

نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی (۸۱۷ – ۸۹۸ قمری)، معروف به جامی و ملقب به خاتم الشعرا، شاعر، موسیقی‌دان، ادیب و صوفی نام‌دار فارسی‌زبانِ ایرانی قرن نهم قمری است.

 

ویژگی ها

عبدالرحمن جامی در ۲۴ آبان سال ۷۹۳ شمسی در تربت جام متولد شد. او فرزند نظام‌الدین احمد دشتی و نبیره‌ شمس‌الدین محمد دشتی اصفهانی بود. خانواده‌‌ عبدالرحمن جامی که از ظلم و استبداد ترکان به ستوه آمده بودند از اصفهان به خراسان نقل مکان کردند و دوران کودکی جامی در شهر خرگرد جام گذشت که آن زمان یکی از تبعات هرات محسوب می‌شد. عبدالرحمن جامی در ۱۳ سالگی به همراه پدر به هرات نقل مکان کرد، دروس مختلف را تعلیم دید و به‌ تدریج با لقب «جامی» شهرت یافت. تخلص جامی در ابتدا «دشتی» بود، اما به علت علاقه به زادگاهش و ارادتش به شیخ‌ الاسلام احمد جام تصمیم گرفت جامی تخلص کند.

گرچه جرقه‌ علاقه‌ مندی عبدالرحمن جامی به ادبیات فارسی و عربی نزد پدرش زده شد، تحصیل در مدرسه‌ بازار‌ خوش و مدرسه‌ نظامیه‌ هرات و حضور در محضر برخی از اساتید شناخته‌ شده‌ آن زمان هم مسیر جدیدی را به روی او گشود. عبدالرحمن بن احمد جامی در مدرسه‌ نظامیه‌ که از برترین مراکز علمی و آموزشی آن زمان بود، دروس مختلفی را آموخت؛ از صرف و نحو، منطق، حکمت اشراق، فقه، حدیث، قرائت، تفسیر و حکمت مشایی گرفته تا طبیعیات و ریاضیات. حضور در این مرکز علمی عبدالرحمن جامی را با تصوف آشنا ساخت. او به‌ قدری شیفته‌ تصوف شد که به جمع مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی، یکی از مشایخ مطرح طریقت نقشبندیه در هرات درآمد. همین ارادت بود که سبب شد عبدالرحمن جامی صفحاتی از کتاب «نفحات‌ الانس» خود را به او اختصاص دهد و در مثنوی‌هایش بارها به کاشغری اشاره کند.

عبدالرحمن جامی در تصوف روز به روز جایگاه معنوی خود را بالا برد و بعد از مرگ مرشدش، خلیفه‌ طریقت نقشبندیه شد. عبدالرحمن جامی در حدود ۲۰ سالگی هرات را به مقصد سمرقند ترک کرد. او در سمرقند دروس مختلفی مانند تفسیر، حدیث و سیره را در حد استادی فرا گرفت و در موسیقی و فن معما نیز به درجات بالایی دست یافت. اقبال عبدالرحمن جامی بلند بود، زیرا در زمان حضورش در سمرقند، پادشاهی به نام الغ بیگ بر این شهر حکمروایی می‌کرد که از علاقه‌مندان به علم و از حامیان دانشمندان بود. عبدالرحمن بن احمد جامی در آن فضا به‌ سرعت رشد کرد و به شهرت و محبوبیت زیادی دست یافت. او توانست با تکیه بر غریزه‌ شاعری خود‌، تعالیم عرفانی و مفاهیم صوفیانه را به نظم دربیاورد و به جایگاه ممتازی برسد.

جامی به افتادگی و گشاده‌ رویی معروف بود و با اینکه زندگی بسیار ساده‌ای داشت و هیچ‌گاه مدح زورمندان را نمی‌گفت، شاهان و امیران همواره به او ارادت می‌ورزیدند و خود را مرید او می‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصاً سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند.

گفته شده است که جامی از قدرت پیش‌بینی و اجابت دعا برخوردار بود. در برخی روایات آمده است که او دعا می‌کرد و خداوند دعای او را مستجاب می‌فرمود. این امر نشان‌ دهنده صفای باطن و قرب او به درگاه الهی بوده است. جامی در زمان خود مرجع و ملجأ بسیاری از علما، عرفا و حاکمان بود. حضور او و سخنانش، اثرات روحی عمیقی بر شنوندگان می‌گذاشت و موجب هدایت و دگرگونی باطنی آنان می‌شد. بسیاری از افراد با شنیدن سخنان او، راه سلوک را در پیش می‌گرفتند.

آثار عرفانی او، به‌ویژه شرح‌هایش بر آثار ابن‌ عربی، گواه بر کشف و شهود او در مقامات عالیه عرفانی است. توانایی او در تبیین مفاهیم پیچیده وحدت وجود و مقامات فنا و بقا، نشان از مرتبه بالای او در این معارف دارد. بسیاری از علما و عرفای هند و آسیای مرکزی، جامی را به عنوان “حافظ ثانی” و “آخرین شاعر بزرگ پارسی‌گو” می‌شناختند و آثار او را چراغ راه سلوک خود قرار داده بودند. او به عنوان “خاتم‌الشعرا” و “عارف کامل” در میان مردم و اهل معرفت جایگاهی ویژه داشت.

امیر علیشیر نوایی که خود از بزرگان عصر جامی و از مروّجین فرهنگ و ادب فارسی بود، علاقه و احترام فراوانی برای جامی قائل بود. او جامی را “جام جهان‌بین” می‌نامید و در اشعار و نوشته‌هایش از او به نیکی یاد می‌کرد.

مولانا سید مرتضی حسینی (معروف به مولانا نورالله) نیز می‌گوید: جامی، جام جهان‌نمای اسرار الهی و آینه جمال ربانی است. سخنان او، گنجینه‌ای از عرفان و حکمت است.

جامی بیتی در مورد حضرت علی (ع) دارد که می‌گوید:

شیر خدا شاه ولایت علی    صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت    تیر مخالف به تنش جا گرفت

 

آثار

  • دیوان های سه گانه
  • هفت اورنگ
  • بهارستان
  • شواهد النبوه
  • نفحات‌ الانس

 

عروج ملکوتی

عبدالرحمن جامی سرانجام ۲۷ آبان ۸۷۱ در ۸۱ سالگی در شهر هرات دیده از جهان فرو بست. در حال حاضر، آرامگاه عبدالرحمن جامی در شمال غربی شهر هرات در افغانستان واقع شده است.

شهید حسین منصور حلاج

زندگینامه شهید حسین بن منصور حلاج

به نام آفریننده عشق

 

شهید حسین بن منصور، (۳۰۹ – ۲۴۴ قمری) مشهور به حلاج، از عارفان و صوفیان جهان اسلام است که اختلافات فراوانی درباره مذهب، عقاید و اقدامات او وجود دارد.

 

ویژگی ها

حسین بن منصور مَحمِی یا مُحَمّیٰ، حدود ۲۴۴ قمری در بیضای فارس به دنیا آمد. درباره ملقب شدن او به حلّاج، دلایلی ذکر شده است؛ از جمله از احمد بن حسین، پسر حلاج نقل شده که چون پدرم اسرار مردم را فاش می‌کرد و از غیب خبر می‌داد، به حلّاج الاسرار(کنایه از افشا کننده اسرار) مشهور شد. برخی دیگر گفته‌اند منصور، پدر حلاج، پنبه‌زن بوده و او هم به شغل پدرش شناخته شده است. پدر او در سال ۲۵۵ قمری به واسط کوچ کرد و حلاج، حفظ قرآن و آموزش‌های مقدماتی را در فضایی حنبلی‌مذهب آغاز کرد و پس از ۱۶ سالگی (در ۲۶۰ قمری) به شوشتر رفت و در مکتب سهل بن عبدالله تستری حاضر شد و به ریاضت پرداخت. حلاج در سال ۲۶۲ش که سهل بن عبدالله به بصره تبعید شد، به بصره رفت و به جمع مریدان عمرو بن عثمان مکی پیوست.

حلاج در ۲۶۴ قمری، در بیست سالگی با دختر ابویعقوب اقطع ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. او در همان بیست سالگی به بغداد رفت و از مریدان جنید بغدادی شد. اختلافات بسیاری درباره مذهب حلاج وجود دارد؛ برخی او را سنی‌مذهب و پیرو فقه حنفی دانسته‌اند. حلاج در دادگاه‌های متعدد، خود را از اهل سنت، معتقد به اصول و فروع اسلام و مبانی قرآن، و همچنین مومن به توحید و نبوت معرفی می‌کرد. اما در جایی دیگر در پاسخ به کسی که از دینش پرسید، خود را بر «دین الهی» خواند. برخی مانند کامل مصطفی شیبی و عبدالحسین زرین‌کوب، از انتساب او به شیعه سخن گفته‌اند. کامل مصطفی شیبی در کتاب «الصلة بین التصوف و التشیع»، اعتقاد حلاج به تشیع اثنی عشری را با اتکا به محتوای کتاب «الإحاطة والفرقان» که از آثار حلاج است، آشکار دانسته است.

حلاج، دیدگاه‌های فقهی و کلامی ویژه‌ و اختلاف‌برانگیزی داشته و نظرات او درباره تصوف، همواره مورد بحث بوده است. او معتقد بود که می‌توان از انجام پاره‌ای از واجبات فقهی امتناع کرد. بنابر نظرات حلاج، خداوند از داشتن طول و عرض منزه است، یک روح ناطق غیرمخلوق است و با روح مخلوق زاهد، اتحاد دارد. به باور حلاج، شوق به رنج و درد و تسلیم شدن در برابر آن، وسیله اتحاد کامل با اراده الهی است. حلاج در سال ۲۷۰ قمری به سفر حج رفت، و در ۲۷۱ قمری، به بغداد بازگشت و در حضور جنید بغدادی، سخنانی بر زبان آورد که جنید از او رنجید و درباره عاقبت سخنانش به او هشدار داد و برای نخستین بار او را از ادعاهای بزرگ منع کرد. مخالفت جنید با حلاج سبب شد که برخی صوفیان بزرگ هم‌عصر او مانند عمر مکی و ابویعقوب اقطع هم حلاج را طرد و با او مخالفت کنند. از این پس، خرقه صوفیانه را کنار گذاشت و بیشتر عمرش در سفر به مناطق مختلف گذشت.

حسین بن منصور حلاج، در سال ۲۷۵ قمری، سفری پنج ساله به خراسان، ماوراءالنهر، سیستان، کرمان، فارس و دیگر نقاط داشت و به تبلیغ دیدگاه‌های خود پرداخت. او سپس نزد خانواده‌اش در اهواز بازگشت و در سال ۲۸۱ قمری به همراه جمع فراوانی از مریدانش به سفر حج رفت و در این سفر به ساحری، شیادی و ارتباط با اجنه متهم شد. او دوباره سفری پنج ساله به خراسان، ماوراءالنهر، هندوستان، چین، و ایران، به تبلیغ دیدگاه‌های خود پرداخت. او در همین سفر تلاش کرد با علمای امامیه در قم رابطه برقرار کند، اما موفقیتی به دست نیاورد و متهم به ادعای ربوبیت و مهدویت شد. در اصفهان هم علی بن سهل اصفهانی، حلاج را تکفیر کرد.

وی در سال ۲۹۰ قمری به بغداد بازگشت، سپس به سفر حج رفت، و این سفر دو سال طول کشید. حلاج در سال ۲۹۳ قمری در خانه خود بنایی شبیه به کعبه ساخت و شب‌ها در قبرستان نماز می‌خواند و در کوچه و بازار، سخن می‌گفت و برخی احتمال داده‌اند که «انا الحق» را در این زمان گفته است. ضعف حکومت عباسی در دوره خلافت مقتدر، موجب شد او باورهای خود را با صراحت و به صورت علنی مطرح کند و برخی از صوفیان بزرگ مانند شبلی در همین شرایط از او دوری گزیدند. علمای دینی و فقهایی هم به مخالفت با او برخاستند و حلاج را به اتهام عقیده به حلول و اتحاد، تکفیر کردند. او گرچه از مرگ نجات یافت، اما از سال ۳۰۱ق زندگی مخفی داشت و پس از دستگیری، تا سال ۳۰۹ق از زندانی به زندان دیگر منتقل می‌شد و افکار خود را به زندانیان هم منتقل می‌کرد. بنابر گزارش‌های تاریخی، بسیاری از زندانیان و حتی سپاهیان و درباریان، به او گرایش یافتند و بر این باور بودند که او مردگان را زنده می‌کند و جنیان خدمتگزاران او هستند.

حلاج، یکی از مشهورترین عارفان و صوفیان جهان اسلام است که به باور برخی محققان، کمتر کسی در میان عارفان مسلمان، به اندازه او، موضوع اختلاف و درگیری بوده است. در همان حال که گروهی از علما و مردم، او را فردی مقدس و اهل ولایت می‌دانسته‌اند، گروه فراوانی هم او را کافر به شمار می‌آورده و خونش را مباح می‌دانسته‌اند. در میان عالمان مسلمان، گروهی فتوا به کفر حلاج داده‌اند، گروهی او را اهل ولایت دانسته‌اند، و گروه دیگری سکوت کرده‌اند. از میان فقهای امامیه، ابن بابویه، شیخ طوسی و علامه حلی، به کفر او فتوا داده‌اند و شوشتری و عاملی، او را بی‌گناه و پاکدامن خوانده‌اند. همین اختلاف در میان عالمان مذاهب دیگر اسلامی نیز دیده می‌شود.

رخی از حکما، فیلسوفان و عارفان شیعه، از جمله خواجه نصیرالدین طوسی، قاضی نورالله شوشتری، محمدعلی مؤذن خراسانی، ملاصدرای شیرازی، قاضی سعید قمی، ملامحمد هیدجی، و علامه طباطبایی، با تحسین از او یاد کرده‌اند. مطهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران او را از جنجالی‏‌ترین عرفای دوره اسلامی دانسته که شطحیات فراوان گفته و به کفر و ارتداد و ادعای خدایی متهم شده است.

نقل است: حلاج پرنده مرده‌ای را در دست گرفت، دعایی خواند، پرنده زنده شد و پرواز کرد. روایت شده است که حلاج خاک را برمی‌داشت و به طلا تبدیل می‌کرد. وقتی شاگردان از او خواستند راز این کار را بگوید، گفت: «هرچه در راه حق دهی، خاکش زر گردد.» گفته‌اند حلاج بارها بر روی آب عبور کرده است بدون آنکه فرو رود. وقتی کسی علت پرسید، گفت: «آب از مومنان اطاعت کند، چنان که آتش از ابراهیم.» برخی منابع ذکر کرده‌اند که بیماران نزد او شفا می‌یافتند یا دعاهایش موجب آرامش و بهبودی روحی مردم می‌شد. روایت‌هایی وجود دارد که او در یک زمان در چند شهر دیده شده است که ممکن است نشان از طی الارض یا تصرف وی در جسم خود باشد.

از مشهورترین حکایات حلاج، گفتن عبارت «انا الحق» (من حق هستم) است. این سخن را بسیاری از اهل ظاهر کفر دانستند، اما عرفا تفسیر کردند که در حال فنا از خود بوده و حق از زبان او سخن گفته است. نقل است که او از حوادث آینده خبر می‌داد، مثلاً از زمان شهادت خود و نحوهٔ کشته شدنش با آگاهی سخن گفت و حتی پیش از دستگیری‌اش به یاران گفت: «به زودی مرا بر دار خواهند کرد تا حق آشکار شود.»

قاضی نورالله شوشتری می‌گوید: البحرالمواج، حسين بن منصور الحلاج، سرور اهل اطلاق و سرمست جام اذواق، حلاج اسرار و كشاف استار… .

البته شيخ مفيد گفته است: حلاج به تشيع تظاهر می‌كرد و در واقع صوفی بود. همه آنها ملحد و كافرند. مريدانش برايش كرامات و معجزاتي مدعي می شوند كه مجوس و نصارا برای راهبان خود مدعی هستند. مجوس و نصارا در عمل به عبادات از آن‌ها بهترند.

 

آثار 

  • طواسین
  • تفسیر حسین بن منصور حلاج
  • دیوان حلاج

 

عروج ملکوتی

فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذی‌القعده ۳۰۹ قمری صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند. آرامگاه وی در شهر بغداد قرار دارد.

شمس تبریزی

زندگینامه شمس تبریزی

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن علی‌ بن ملک‌داد تبریزی (۶۴۵۵۸۲ قمری)، معروف به شمس تبریزی از عارفان و شاعران ایرانی است که بیشتر به دلیل رابطه‌ معنوی‌اش با مولانا جلال الدین محمد بلخی شهرت دارد.

 

ویژگی ها

شمس تبریزی در سال ۵۸۲ هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود. داستان زندگی شمس تبریزی چندان برای ما روشن نیست؛ چرا که او اغلب روزهای زندگی خود را در سفر گذرانده است. شمس دوران کودکی خود را در تبریز گذراند. پدرش با آنکه صفات نیک فراوانی داشت، اما در درک نشانه‌های بزرگی روح فرزند خود، ناتوان بود. همین شد که شمس از خانواده فاصله گرفت و عزم سفر کرد. او علاقه‌ بسیاری به سفر داشت و شاید لقب پرنده از همین علاقه‌ی وی برگرفته شده باشد. شمس در ابتدا شاگرد ابوبکر زنبیل‌باف بود. سپس از محضر استادانی مانند شمس خونجی، شیخ رکن‌الدین محمد سجاسی و… بهره برد. در دمشق نیز با شیخ محی‌الدین بن عربی دیدار کرد، اما آنچه را می‌کاوید، در وی نیافت. در مقالات چنین آمده است: «کسی را می‌خواستم از جنس خودم که او را قبله سازم و روی به او آورم که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که: از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم، آن چه من می‌گویم فهم کند، دریابد.»

می‌توانیم شمس شوریده و پریشان‌ْ ظاهر را تصور کنیم که مرکب پرجلال مولانا و مخلصانش را متوقف کرده تا پرسشی را بی‌رعایت آداب مرسوم از شیخ بزرگ جویا شود. شاگردانِ متعجب و خشمگین را در خیال بیاورید که این پرسش را از شمس با آن شکل و شمایل می‌شنوند: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از این پرسش آشفته می‌شود و پاسخ می‌دهد: «محمد (ص) سرحلقه‌ی انبیاست. بایزید بسطامی را با او چه نسبت؟» شمس دوباره می‌پرسد: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی؟» مولانا را عمق این پرسش متعجب می‌کند. از مرکب خود پایین می‌آید و سرانجام پاسخ می‌دهد که محمد (ص) بزرگ‌تر است، چرا که بسطامی تنها یک نصیب از خوان الهی داشته و در همان نقطه از راه، متوقف شد؛ در حالی که راه برای پیامبر همیشه باز است. مولانا از آن به بعد، جذب سخنان و شیفته‌ی شخصیت این عارف سرگردان شد.

هنگامی که برای نخستین‌ بار با مولانا دیدار کرد، پیشاپیش از حالات درونی و عارفانه او خبر داد و پرسید: «پس چرا آن حال را پنهان می‌داری؟» در چند روایت آمده که قبل از آن‌که مخاطب سخنی بگوید، شمس نیت پنهان او را بر زبان می‌آورد. گفته شده است که کلام شمس چنان اثرگذار بود که افراد در لحظه دگرگون می‌شدند؛ به‌ ویژه در دیدار اول با مولانا که مولانا از هوش رفت و دگرگون شد. در مناقب‌العارفین آمده که شمس بارها: از آینده مریدان خبر داده رفتن خود از قونیه را پیش‌بینی کرده و گفته است: «دیگر مرا نخواهید دید.» که اندکی بعد تحقق یافت‌. وقتی شمس از قونیه غایب بود، در برخی روایات آمده که از دور، احوال مولانا را می‌دانست و می‌گفت: «اکنون او در سماع است… اکنون دلش شکسته است… .» در برخی تذکره‌ها روایت است که پرندگان و حیوانات از او نمی‌گریختند و به او نزدیک می‌شدند.

در مناقب‌العارفین آمده که مخالفان شمس چند بار قصد آزار او را داشتند، اما با مواجهه مستقیم و نگاه او، خشمشان فرو نشست تا حدی که برخی از دشمنانش تبدیل به دوست شدند. این را «هیبت نوری» او دانسته‌اند. در برخی حکایات متأخر (به‌ ویژه در فرهنگ شفاهی مردم قونیه) آمده: شمس در زمانی کوتاه در دو شهر دیده شده یا ناگهان در خانه‌ای ظاهر و غایب شده است. روزی شمس به مجلس مولانا که در آن مولانا در حال موعظه بود، وارد شد. شمس از مولانا که در کنارش چند کتاب وجود داشت، پرسید: «این‌ها چیست؟» مولانا جواب داد: «این قال است، تو نمی‌فهمی.» شمس می‌گوید: «تو را با این‌ها چه کار! و کتاب‌ها را داخل حوضی که در آن نزدیکی بود می‌اندازد.» مولانا از این کار برآشفته می‌شود و مریدانش قصد تأدیب شمس را داشته که شمس دست در آب فرو کرده و کتاب‌ها را از آب خارج می‌کند، بدون این‌که کتاب‌ها ذره‌ای خیس شده باشند. مولانا با تعجب می‌پرسد: «این چه سرّی است؟» شمس جواب می‌دهد: «این حال است، تو نمی‌فهمی.»

نقل است: روزي مولانا با مراد خود، «شمس» از مسيري مي گذشتند و به رودخانه‌اي عريض و پر عمق رسیدند. شمس به مولانا مي‌گويد: بايد از عرض رودخانه بگذريم و به آن سوي رودخانه برويم. مولانا مي‌گويد: با چه چیزی؟ اينجا كه وسيله‌اي نداريم. شمس در پاسخ مي‌گويد: تو دست مرا بگير و ذكر «يا شمس» بگو؛ ما هر دو از روي آب عبور مي‌كنيم. مولانا نيز كه به رسم طريقت، شك به خود راه نمي‌داد، دست استاد گرفت و ذكر گفت و از روي آب عبور كرد. مقداري از مسافت كه طي شد، مولانا دقت نمود كه شمس در زير زبان ذكر «يا علي» زمزمه مي‌كند. مولانا نزد خود فكر كرد، حتما ذكر استاد قوي تر است و چرا خود این ذکر را نگويد؛ اما همين كه به تكرار آن ذكر مشغول شد، يك باره پايش در آب فرو رفت. شمس، دست او گرفت و گفت: هر كسي با ذكر مخصوص خود پيشرفت مي‌كند. تو همان «يا شمس» بگو. سپس هر دو از روي آب گذشتند.

 

عروج ملکوتی

برخی بر این باورند که شمس به دست سلطان ولد یا گروهی از شاگردان مولانا کشته شده است؛ اما برای این روایت، چندان دلایل محکمی وجود ندارد. وفات شمس تبریزی را در سال ۶۴۵ قمری و در خوی می‌دانند، اما در این تاریخ و نیز مدفن شمس نیز تردیدهایی وجود دارد. آرامگاه شمس تبریزی در شهر خوی، در استان آذربایجان غربی قرار دارد.

شهید عین القضات همدانی

زندگینامه شهید عین القضات همدانی

به نام آفریننده عشق

 

شهید عبدالله بن محمد بن علی (۴۹۰ یا ۴۹۲ – ۵۲۵ قمری)، معروف به عین القضات همدانی، حکیم و عارف نامدار ایرانی در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

وی در همدان متولد شد و در جوانی به علوم متداول عصر خود در فقه، حکمت، کلام و ادب عرب تسلط یافت و به‌ سبب مهارت در فقه به مقام قضاوت و تدریس در همدان منصوب گردید. وى به تحصيل حكمت و عرفان و كلام و ادب عربى پرداخت و نظر به مطالعه بسيار در آثار امام محمد غزالى، مع‌الواسطه شاگرد او نيز محسوب مى‌شد. احمد غزالى در مكتوب‌هاى خود، او را قرةالعين خطاب مى‌كرد. وى بيشتر اطلاعات خود را از راه تحقيق و تتبع شخصى فراهم آورد. افكار و عقايد او در عمر كوتاهش مبين كمال نبوغ اوست.

انقلاب روحی عین‌القضات تا حدودی شبیه به انقلاب روحی امام محمد غزالی است. هر دو در علوم ظاهری تبحر پیدا کرده بودند و هر دو به تصوف روی آوردند. پس از قریب یک سال از انقلاب روحی او، این بار احمد غزالی برادر کوچکتر ابوحامد، که هنوز در قید حیات بود به یاریش شتافت و از او دستگیری کرد. قاضی همدانی از آن پس در طریق وصول و عالم کشف و شهود قدم نهاد و به مطالعهٔ آثار و تألیفات احمد غزالی پرداخت. بدین ترتیب، دو برادر غزالی، هر یک از جهتی بزرگ‌ترین تأثیر را در زندگی علمی و روحی عین‌القضات بخشیدند و یکی در علوم ظاهری (از جمله کلام، فلسفه و حتی تصوّف و عرفانی که در کتاب‌ها بیان شده) و دیگری در علوم ذوقی راهنمای او گشتند.

عین‌القضات پس از آشنایی با آثار امام محمد غزالی و سپس دیدار و ارادت به احمد غزالی، به‌ سوی عرفان گرایش یافت و از مریدان برجسته احمد غزالی شد. او در بیان عقاید عرفانی خود صراحتی کم‌نظیر داشت و همین امر موجب بدگمانی متشرعان و حسادت دشمنان گردید. عزيزالدين از مستوفيان سلاجقه با عين القضات، دوستى كامل داشت؛ از سوى ديگر عزيزالدين به دشمنى با ابوالقاسم درگزينى وزير سلطان محمود بن محمود و سلطان سنجر برخاست.

وزير اخير كه بسيارى از رجال و بزرگان علم را به حيله و تزوير نابود كرده و خود نيز در پايان به پاداش اعمال زشت خويش به دار كشيده شد، نقشه قتل عين القضات را طرح كرد و با دسته‌اى از عوام الناس – كه حسودان و بدخواهان عين القضات بودند – توطئه چيد و محضرى ترتيب داد و وى را به كفر و دعوى الوهيت متهم كرد و فقها نيز به قتل اين جوان دانشمند فتوا دادند. پس وى را با قید و شرط به بغداد فرستادند. قاضى، مدتى در بغداد زندانى بود و در همين زندان رساله‌ى معروف «شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان» را به زبان عربى، خطاب به علماى عصر نوشت و در آن، كه مشحون از نكات عرفانى و فلسفى است، اتهاماتى را كه به وى نسبت داده بودند، رد كرد و به برخى شبهات نيز پاسخ گفت. وى را از بغداد، مجددا به همدان بازگردانيدند.

نقل شده است که چند روز پیش از دستگیری و شهادتش، به دوستان خود خبر داده بود که زمان رفتن او نزدیک است و اینکه: «این بار مرا از همدان نخواهید دید.» بسیاری از نامه‌های او حاوی عباراتی است که مریدانش آن‌ها را الهامی یا برآمده از شهود می‌دانستند. مثلاً بارها در میان نوشته‌ها، به سوالی که هنوز پرسیده نشده پاسخ می‌دهد، یا پیشاپیش به شکی که در دل مخاطب بوده اشاره می‌کند. روایتی معروف از شاگردانش هست که می‌گفتند: «استاد ما از آن‌چه در باطن می‌گذشت خبر داشت.» در یک حکایت، نقل است که شخصی با نیت آزمودن او وارد مجلس شد و عین‌القضات پیش از سخن گفتن، نیت پنهان او را بیان کرد.

در برخی منابع صوفیه نقل شده که عین‌القضات در حدود ۲۷ یا ۲۸ سالگی به مقامی رسید که مریدانش آن را فنا فی‌الله توصیف کرده‌اند؛ مقامی که معمولاً در سنین پیری برای مشایخ حاصل می‌شد. در یکی از موارد نقل شده که درباره سرنوشت یکی از صوفیان معاصر خود گفته بود: «این مرد به سلامت نخواهد ماند» و اندکی بعد، همان شخص مورد آزار حکومت قرار گرفت. منبع این حکایت در برخی تذکره‌ها دیده می‌شود.

 

آثار

  • تمهيدات
  • رساله زبدة الحقايق
  • رساله يزدان‌شناخت
  • شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان
  • تفسير حقايق القرآن (ناتمام مانده است)

 

عروج ملکوتی

عين القضات همدانى را در سن ۳۳ سالگی در شب هفتم جمادى‌الآخر ۵۲۵ قمری، برابر با ۵۰۹ شمسی، بر در مدرسه‌اى كه ظاهراً محل تدريس او بود، بر دار كردند و سپس جسدش را با نفت و بوريا آتش زدند. گویند وی در زمان حیات از قتل خود به دست دشمنان و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و این رباعی را در این مورد سروده است:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم   وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم   ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

اما ذبیح‌الله صفا متذکر شده است که احتمالاً این رباعی را یکی از مریدان وی پس از مرگ او سروده، و بعدها به او نسبت داده‌اند. آرامگاه عین القضات در شهر همدان قرار دارد.

ملا محمدصادق قمی

زندگینامه محمدصادق قمی

به نام آفریننده عشق

 

محمدصادق قمی (۱۲۹۸ – ۱۲۲۲ قمری)، فقیه، عارف و ادیب شیعه در قرن سیزدهم قمری و از شاگردان شیخ محمدحسن نجفی بود.

 

ویژگی ها

ملا محمدصادق قمی در حدود سال ۱۲۲۲ قمری در قم زاده شد. او در جوانی پس از پیمودن مقدمات علوم در حدود ۱۲۴۲ قمری عازم اصفهان شد و در جمله افاضل دانشجویان آیت الله شیخ محمدتقی اصفهانی، صاحب «هدایة المسترشدین» قرار گرفت و پس از مدتی از آنجا عازم نجف اشرف گردید و سال‌ها از کرسی درس شیخ محمدحسن نجفی (صاحب جواهر) استفاده کرد و پس از بحث و تحقیق به مقام اجتهاد و استادی رسید و به زادگاه خویش مراجعت نمود. ملا محمدصادق حدود چهل سال در جمله اساتید معروف قم، معاصر با سید جواد قمی بود و این دو بزرگوار در خدمت به مردم و فضلا تلاش می نمودند. صاحب «مآثر و آثار»، او را در جمله مجتهدین بزرگ مکتب یاد آور شده و بخشی از مقامات علمی و زهد و تقوای او را متذکر است. عالمان بسیاری از محضر حاج ملا صادق قمی بهره بردند، که متأسفانه نام آن‌ها در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. صاحب «طبقات اعلام الشیعه» درباره شاگردان ایشان می‌نویسد: از محضر درس مرحوم حاجی ده‌ها مرد فاضل و علمای اعلام استفاده کرده و به درجات عالی علمی رسیدند. شاخص‌ترین شاگردان ملاصادق عبارتند از: مرحوم محمد قزوینی که مرد بسیار متقی، متدین و با ورع بود و دیگری حاجی میرزا ابوالحسن، فرزند برومند ملا محمدصادق.

به نوشته سید حسین مدرس طباطبایی، مرحوم حاجی، کتابخانه‌ای مهم نیز داشته که پس از مرگ او متفرق شده و از خاندانش بیرون رفته است و در این میان، نوشته‌های او نیز ناشناخته مانده است. برخی از کتاب‌های کتابخانه او را در قم دیده‌ام که وی به خط خویش بر آن‌ها حواشی و تعلیقات نگاشته است. مرحوم حاجی بسیار مورد توجه دربار قاجار بود و ناصرالدین شاه در سفرهای خود به قم، به دیدار او می‌رفت و به او احترام فراوان می‌کرد. از همین رو، میرزا آقا خان نوری در دوران صدارت خویش، در سال ۱۲۷۲ قمری، مدرسه و مسجدی بزرگ در نزدیکی خانه‌اش (ابتدای ۴۵ متری عمار یاسر) روبروی میدان برای او بنیاد کرد که تاکنون باقی است. مرحوم حاجی در این مسجد، اقامه ی جماعت می‌کرد و به منبر می‌رفت و مؤمنان را موعظه و ارشاد می‌کرد. این مسجد و مدرسه، اخیرا بازسازی شده و به طرز باشکوهی، تجدید بنا گردیده است.

نقل است: مردم قم در یکی از سال‌های خشکسالی که زراعت‌ها در شرف تباهی بود، از حاجی درخواست کردند که نماز باران (استسقا) بخواند. حاجی دستور داد که مردم، سه روز، روزه بگیرند و در روز سوم حاضر شوند. وی در آن روز از حاضران که بالغ بر هزاران نفر بودند خواست که همگی پای برهنه و با تحت الحنک گشاده، به حال تضرع و خشوع به طرف بیرون شهر برای نماز بروند. در آن روز، حاجی با کمال خشوع، دست به دعا برمی‌دارد و از مکبر می‌خواهد تا به طرف قبله، «الله اکبر» و در جهت مخالف آن «لا اله الا الله» و به جانب راست «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اکبر» و به جانب چپ، «لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم» بگوید. نقل شده است در حالی که مکبّر این اذکار را می‌گفت، بی‌درنگ، ابر از افق آن جانب بالا آمد تا در میان آسمان، از هر چهار طرف به هم رسید و رعد و برق، از نزول باران حکایت می‌کرد. حاجی فرمود: زودتر نماز بگذاریم که آسمان مجال نخواهد داد. با این که نماز باران را به سادگی برگزار کردند، همه نمازگزاران از باران خیس شدند.

حجت الاسلام دکتر علی‌اکبر صادقی از نوادگان ملا صادق به نقل از پدرش آیت الله میرزا مصطفی صادقی آورده است: سالی در قم بیماری وبا شایع شد و گروه گروه مردم شهر را به دیار دیگر می فرستاد. روزی از همان روزها، مردی خدمت حاجی ملا صادق برای نماز جماعت مغرب و عشا شرفیاب شده بود. حاجی از او در مورد کسانی که از بیماری «وبا» مرده‌اند، پرسش نمود و او گفت: فلان شخص هم در محله باغ پنبه وبا گرفته و وفات کرده است. حاجی لحظه‌ای به فکر فرورفت و پس از آن گفت: آن کس که می گویی، نمرده است. آن مرد اصرار می‌کند که خودم تخته تابوت و جمعیت را در برابر خانه آن آقا دیدم. حاجی باز تکرار کرد که اشتباه می کنی، ایشان نمرده و از فردا نیز، دیگر در شهر هیچ‌کس به بیماری وبا نخواهد مرد. بعد معلوم شد که آن آقا دچار اسهال و استفراغ شده بود و اطرافیان به گمان این که وبا گرفته و بزودی خواهد مرد، مقدمات کفن و دفن و تجهیز او را آماده کرده بودند. بعد از آن روز، بیماری وبا از قم رخت بست و حاجی به همین مناسبت به خواص خود می گفت: من دفتر حیات و ممات، پیش چشمم گشوده است و از مرده‌ها و زنده‌ها می توانم آگاه باشم.

دکتر صادقی از پدرش نقل می‌کند: مردی سالخورده، همه روزه از محله دوردستی در قم، به محله حاجی می آمد و دستگیره در خانه حاجی را می‌بوسید. از او می‌پرسند، چرا به این کار مداومت می‌کند. وی می‌گوید: روزی با عیالم که از او صاحب چند دختر شده بودم، نزاع کردم و با کج خلقی او را ترک کردم و برای نماز، به مسجد حاجی رفتم. حاجی به طور خصوصی به من فرمود: «چرا با عیالت بدرفتاری می‌کنی؟ او چه گناهی دارد؟ زن خوبی است، نباید با خواست خداوند جدال کنی. اکنون برو و با عیالت صلح کن. همین امشب، نطفه فرزند پسری از تو در وی بسته می‌شود؛ اسم او را محمد بگذار! چنین شد که پسرم با دعای مرحوم حاجی به دنیا آمد، در حالی که هیچ‌کس در آن روز از دعوا و تندی من با عیالم خبر نداشت.

 

از منظر فرهیختگان

میرزا علی اکبر فیض می‌گوید: وی جامع علوم و بارع فنون بوده، چنان که در هر یک از فنون کمال و رسوم فضل و افضال مقامی رفیع داشت.

ناصر الشریعة می‌گوید: جنابش، در تبحر علوم، خاصه ادبیات در عصر خود ممتاز بود و همچنین در کثرت حفظ و حافظه، چنانکه اغلب مقامات حریری را محفوظ بوده و در سجلات خود به مناسبت می‌نگاشته است.

محمدتقی بیک ارباب می‌گوید: از علمای اعلام نافد الحکم، جناب شریعت مآب، مجتهدالزمان، حاجی ملا محمد صادق، سلمه الله، می‌باشد که مستجمع جمیع صفات است، خصوصا در منبر و موعظه، سبق از هم گنان برده است. مجلس وعظ ایشان بر سایر علما امتیاز دارد.

اعتمادالسلطنه می‌گوید: حاج ملا صادق قمی، مجتهدی فحل بود و از مشایخ بزرگ شیعه به شمار می‌آمد. در اخبار و آثار، تتبعی کامل و استقرایی شامل داشت.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: فقیه کبیر و عالم جلیل بود. وی در همه علوم عصر خود، به درجات والای علمی رسیده بود، چنان که سرآمد عالمان عصر خود به شمار می‌رفت.

 

عروج ملکوتی

مرحوم ملا محمدصادق قمی، سرانجام در ماه شوال ۱۲۹۸ قمری در قم درگذشت و پیکر پاکش در قبرستان شیخان قم، نزدیک مضجع شریف زکریا بن ادریس اشعری، به خاک سپرده شد.

قطب‌الدین بختیار کاکی

زندگینامه قطب‌الدین بختیار کاکی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه سید محمد بختیار حسینی، معروف به قطب‌الدین بختیار کاکی (۵۸۲ – ۶۳۴ قمری)، یک عارف مسلمان اهل سنت صوفی مسلک و از دراویش چشتیه در دهلی بود.

 

ویژگی ها

گرچه‌ در سلسله‌ نسب‌ او اختلاف‌ است‌، اما او را از سادات‌ حسینی‌ دانسته‌اند. بعضی‌ نسب‌ او را به‌ امام‌ جعفر صادق‌ (ع) می‌رسانند. بختیار کاکی‌ در قصبه اوش‌ فرغانه‌، از نواحی‌ اندجان‌ ماوراءالنهر که‌ اکنون‌ جزو قرقیزستان‌ است‌، دیده‌ به‌ جهان‌ گشود. یک‌ سال‌ و نیم‌ بیش‌ نداشت‌ که‌ پدر را از دست‌ داد و تربیت‌ او بر عهده مادرش‌ قرار گرفت‌. پنج‌ ساله‌ بود که‌ مادرش‌ از همسایه‌ خواست‌ تا او را به‌ مکتب‌ برد، اما طبق‌ داستانی‌، خضر نبی‌ (ع) بر سر راه‌ او به‌ صورت‌ پیرمردی‌ ظاهر شد و او را از همسایه‌ گرفت‌ و به‌ مکتب‌دار سپرد. مکتب‌دار خضر (ع) را شناخت‌ و روی‌ به‌ قطب‌الدین‌ کرد و گفت‌: ای‌ طفل‌، عجب‌ بختیار هستی‌ که‌ خضر تو را به‌ من‌ حواله‌ کرد. از آن‌ جهت‌ بود که‌ به‌ بختیار شهرت‌ یافت‌.

قطب‌الدین‌ پس‌ از تحصیل‌ مقدمات‌ و کسب‌ علوم‌ دینی‌، به‌ علوم‌ باطنی‌ توجه‌ کرد. درباره رسیدن‌ او به‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ و تبعیت‌ از او روایت‌ها مختلف‌ است‌. بعضی‌ گفته‌اند که‌ چون‌ معین‌الدین‌ به‌ اوش‌ آمد، قطب‌الدین‌ به‌ او پیوست‌ بعضی‌ دیگر این‌ ملاقات‌ را در بغداد دانسته‌اند، ولی‌ ظاهراً نخست‌ در دوران‌ نوجوانی‌ِ او، این‌ ملاقات‌ در اوش‌ روی‌ داده‌ و سپس‌ قطب‌الدین‌ برای‌ بهره‌گیری‌ بیشتر به‌ بغداد رفته‌، و در آنجا نیز به‌ ملاقات‌ معین‌الدین‌ نائل‌ شده‌ است‌. وی‌ در بغداد در مسجد ابولیث‌ سمرقندی‌ با معین‌الدین‌ بیعت‌ کرد و در آن‌ وقت‌ جمعی‌ از مشایخ‌ بزرگ‌، از جمله‌ شیخ‌ شهاب‌الدین‌ عمر سهروردی‌ نیز حضور داشته‌اند. سرانجام‌، وقتی‌ که‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ در اجمیر هندوستان‌ (در ایالت‌ راجستان‌) مقیم‌ شد، بختیار کاکی‌ هم‌ به‌ اتفاق‌ شیخ‌ جلال‌ تبریزی‌ رهسپار هند گردید و در شهر ملتان‌، به‌ خدمت‌ شیخ‌ زکریای‌ ملتانی‌ – خلیفه شیخ‌ شهاب‌الدین‌ سهروردی‌ در هند – رسید. در ملتان‌، بابا فریدالدین‌ گنج‌ شکر دست‌ ارادت‌ به‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار داد.

پس‌ از چندی‌، ظاهراً به‌ سبب‌ هجوم‌ مغولان‌، قطب‌الدین‌ از ملتان‌ روانه دهلی‌ شد. وی‌ از دهلی‌ در نامه‌ای‌ که‌ به‌ اجمیر فرستاد، از خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ اجازه‌ خواست‌ که‌ برای‌ زیارت‌ او به‌ اجمیر رود، اما خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ خود از اجمیر برای‌ دیدار وی‌ به‌ دهلی‌ آمد. پس‌ از چندی‌ قطب‌الدین‌ بر آن‌ شد که‌ همراه‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ به‌ اجمیر رفته‌ و در خدمت‌ او مقیم‌ باشد؛ اما چون‌ مردم‌ دهلی‌ از این‌ قصد او با خبر شدند، بر در خانقاه‌ او گرد آمدند و به‌ التماس‌ و استدعا از او خواستند که‌ فسخ‌ عزیمت‌ کند. حتی‌ سلطان‌ شمس‌الدین‌ التتمش‌ از او درخواست‌ کرد که‌ در دهلی‌ بماند و به‌ ارشاد و دستگیری‌ طالبان‌ مشغول‌ باشد. خواجه‌ معین‌الدین‌ نیز چون‌ این‌ احوال‌ را مشاهده‌ کرد، اقامت‌ او را در دهلی‌ لازم‌ دید و این‌ امر را تایید کرد.

درمورد لقب‌ کاکی‌ِ او گفته‌اند که‌ وی‌ هرگاه‌ که‌ دست‌ زیر مصلی‌ می‌کرد، قرص‌ نان‌ نازکی‌ که‌ به‌ آن‌ «کاک‌» می‌گویند، بیرون‌ می‌آورد و این‌ مقدار برای‌ رفع‌ نیازمندی‌های‌ خانواده او بسنده‌ بود؛ به‌ همین‌ جهت‌ به‌ این‌ لقب‌ مشهور شد. البته بنا بر قول برخی، این‌ لقب‌ از آن‌ جهت‌ بوده‌ است‌ که‌ او خود و یا یکی‌ از پدرانش‌ به‌ شغل‌ کاک‌ پزی‌ اشتغال‌ داشته‌اند. بعد از مرگ‌ قطب‌الدین‌ تا مدت‌ها رسم‌ بر این‌ بود که‌ در اوقات‌ معینی‌ بر سر مزار او نان‌ کاک‌ می‌پختند. در نقل شیخ حامد دهلوی در سیرالاولیا آمده است که شبی بختیار کاکی در ذکر بود؛ در حالت جذبه، نوری عظیم بر او تابید و پیامبر اکرم (ص) را دید که فرمود: «ای بختیار، رزق تو از ماست؛ از کسی جز ما منشین امید.»

نقل است: هرگاه بختیار وضو می‌ساخت، نوری از چهره‌اش می‌تابید و شاگردان می‌گفتند: «آب با او به ذکر است.» در حالت نماز، روح از بدنش جدا می‌شد و در آن حالت، معراج باطنی داشت، همان‌طور که مولانا گفته است: «در نماز ار نپرد روح تو، نیست نماز.» نقل است: دو نفر از تجار دهلی، که در ظاهر، زاهد نبودند، تنها با نظر شیخ، دگرگون شدند و به ذکر و زهد گراییدند. شاگردانش گفتند: «نگاهش آینهٔ باطن بود؛ هر که می‌دید، خود را می‌یافت.»

عروج ملکوتی

بختیار کاکی، روز وفاتش در حالت سماع بود. در مصرع «الله» از وجد برخاست و در همان لحظه روحش مفارقت کرد. جسد او هنوز در حالت ذکر باقی بود، سر بر زانو نهاده، با لبخند. همچنین گفته‌اند که‌ روزی‌ در خانقاه‌ شیخ‌ علی‌ سگزی‌ مجلس‌ سماع‌ بود، جمعی‌ از پیران‌ صوفیه‌ از جمله‌ خواجه‌ بختیار کاکی‌ در آنجا گرد آمده‌ بودند و در ضمن‌ سماع‌ قوال‌ بیتی‌ از احمد جام‌ (ژنده‌ پیل‌) را به‌ آواز می‌خواند. این‌ شعر چنان‌ در خواجه‌ اثر کرد که‌ مدهوش‌ گشت‌ و مریدان‌ او را به‌ خانه‌ بردند. ۴ شبانه‌ روز در حال‌ تحیر بود و هرگاه‌ که‌ به‌ هوش‌ می‌آمد، می‌خواست‌ که‌ دگربار آن‌ بیت‌ را بخوانند. سرانجام‌ در شب‌ پنجم‌ درگذشت‌. آرامگاه‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار کاکی‌، تقریباً در ۳ فرسنگی‌ جنوب‌ حومه شهر دهلی‌ قدیم، در محلی‌ معروف‌ به‌ مهرولی‌ قرار دارد.

ملا علی نوری

زندگینامه ملا علی نوری

به نام آفریننده عشق

 

ملا علی بن جمشید نوری مازندرانی اصفهانی (درگذشت ۱۲۴۶ قمری)، معروف به ملا علی نوری، فیلسوف و عالم اسلامی قرون ۱۲ و ۱۳ هجری قمری است.

 

ویژگی ها

تاریخ تولد ملا علی نوری دقیقاً مشخص نیست؛ اما از آنجا که در ۱۲۴۶ قمری، یعنی هنگام وفات، نزدیک به ۱۰۰ سال داشت، معلوم می‌شود که در اواسط قرن دوازدهم به‌ دنیا آمده است. محل تولدش روستای «کنگرچال» (قریه‌ای در سرحدّ نور و لیتکو) است. البته به‌ دلیل هجرت و اقامت طولانی در اصفهان، به اصفهانی هم مشهور شد. ملا علی نوری، تحصیلات اولیه را در نواحی مازندران و سپس در قزوین در حوزه درس سید حسن قزوینی، برادر سید حسین قزوینی، در فقه و اصول گذراند. وی برای تکمیل علوم به اصفهان رفت و در آنجا مقیم شد و در محضر افرادی چون آقا محمد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم مدرس اصفهانی، حکمت و کلام را کامل کرد. سپس به تدریس فلسفه پرداخت و حوزه فلسفه و حکمت بزرگی تأسیس کرد و در آنجا به تربیت شاگردان بسیاری مشغول شد. کرسی تدریس وی بسیار گسترده، طولانی و تأثیرگذار بود.

ملا علی نوری را از بزرگ‌ترین حکمای الهی اسلامی و از افراد معدود انگشت‌شمار سه چهار قرن اخیر می‌دانند که تا عمق فلسفه صدرایی‌ نفوذ کرده‌اند. او را به‌ واسطه شاگردی آقا محمد بیدآبادی، احیاگر فلسفه صدرایی می‌نامند و آثار او بیشتر شرح مکتب ملاصدرا است. ملا علی نوری با میرزای قمی رابطه علمی و دوستانه محکمی داشت و با یکدیگر مکاتبات بسیاری داشتند که عین عبارات این مکاتبات در اواخر کتاب جامع الشتات میرزا نگارش یافته است.

نقل است: علی نوری مدتی در مسجد سهله معتکف بود و هنگام نماز شب، در حالت خلسه مشاهده کرد که صفوف فرشتگان در سمت قبله صف کشیده‌اند و تسبیح می‌گویند. او پس از آن حال به شاگردان فرمود: «آنچه در عالم ملکوت دیدم، صورت همین نماز است، اگر دیده بنور یقین باز شود.» میرزا جواد ملکی تبریزی نقل می‌کند: «چون به خدمت حاج ملا علی رسیدم، نگاهی بر من کرد و گفت “راه باز شد”. از آن لحظه، ذکر و توجه بی‌اختیار شد و دلم از قفل غفلت خالی شد.» در داستانی نیز آمده است که وقتی در درس فلسفه‌ یکی از علمای بزرگ شرکت داشت، استاد سؤالی مطرح کرد که کسی پاسخش نمی‌دانست؛ حاج ملا علی نوری چشمان خود را بست، ساکت ماند، و سپس پاسخ دقیق و پیچیده‌ای داد. استاد پرسید چگونه دانستی؟ گفت: «چیزی ندانستم؛ حق دانست و از زبان من گفت.»

نقل است: هنگامی که یکی از شاگردانش در مسیر سلوک، گرفتار وسوسهٔ شیطان شد، او از راه دور برایش دعا کرد و مرید همان شب در خواب دید کسی بر سینهٔ شیطان کوبید و گفت: «رهایش کن، او از ماست.» صبح که برخاست، آرام شد و آن حالت رفت. علامه طباطبایی می‌گوید: حاج ملا علی نوری، از اولیای عظیم‌الشأن و از کاملان سیر و سلوک بود که از قواعد علم و ریاضت عبور کرده و به مقام فنا رسیده بود. سید محمدحسین طهرانی می‌گوید: او از مستوران راه بود، نه از مشهوران. اگرچه کرامات فراوان داشت، ولی نفسش آن‌ها را از مردم پنهان می‌داشت.

 

اساتید

 

شاگردان

 

آثار

  • حجة الاسلام ملقب به برهان الملة
  • حاشیه‌ی اسفار
  • حاشیه‌ شواهد ربوبیه
  • تفسیر سوره‌ توحید

 

عروج ملکوتی

ملا علی نوری در ۲۲ رجب ۱۲۴۶ قمری در اصفهان از دنیا رفت و حجت الاسلام شفتی بر جنازه‌اش نماز خواند. جنازه‌اش را به نجف اشرف منتقل کرده و در آستانه باب طوسی در حرم امام علی (ع) دفن کردند.

عبدالقادر گیلانی ثانی

زندگینامه ابن شیخ محمد حسنی گیلانی

به نام آفریننده عشق

 

ابن شیخ محمد حسنی گیلانی، معروف به عبدالقادر گیلانی ثانی، از صوفیان قرن نهم قمری بود.

 

ویژگی ها

نقل است: بسیاری از فاسقان و کفّار به مشاهده جمال و معاينه کمالش به سعادت توبه نصوح می‌رسیدند و به شرف ایمان مشرّف می‌شدند. وی در ولایت، وارث حقیقی حضرت عبدالقادر گیلانی است و در کمالات، تابع آن حضرت و لهذا او را شیخ عبدالقادر ثانی و مخدوم ثانی می‌گويند و کدام درجه عالی‌تر از آن باشد که کسی ملقب به این لقب باشد. نقل است که در عنفوانِ جوانی، به غایت تنعّم و ترفّه می‌نمود و به اسباب عیش و طرب بسیار التفات فرمودی تا به حدی که چند شتر بار آلات تغنی و مزامیر همراه ایشان می‌بردند. در آخر حال که بر سجاده شیخت و مقام تربیت نشست، اجتناب کلی از استماع تغتنی و قعود بر وی نمود و مریدان و طالبان را نیز از آن زجر و منع می‌فرمود. اگر احیان از اين باب چیزی استماع نمودی» چندان بُکا و انزعاج او را دست می‌داد که قریب به انزهاق روح می‌رسید. ابتدای حالت جذبه او آن بود که روزی در بیابان شکار می‌کرد. ناگاه دراجی به صورت عجیب و آوازی غریب می‌نالید و فریاد می‌کشید. درویشی در آن بیابان می‌گشت. گفت: سبحان الله، روزی باشد که اين جوان نیز از خلق محبت مولا، مانند این دراج بنالد و فریاد کند. او را از شنیدن این سخن حالتی دست داد و دل از تعلق به غیر خدا سرد گشت.

نقل است: یک‌بار هنگام نماز بامداد، حضرت محمد (ص) بر ایشان ظاهر می‌شود. ایشان به مردم خانه فریاد کردند و آوازها دادند تا مردم سعادتی که در آن وقت روی داده است را دریابند اما تا رسیدن مردم، آن دولت تمام شده بود. چون بعضی از ایشان به ملازمت رسیدند، شیخ فرمودند که همین ساعت حضرت عالم پناه (ص)، بنده خود را به مشاهده جمال با کمال خود مشرّف ساخته بودند؛ خواستم که شما را نیز از آن فیضی برسد، اما شما تقصیر کردید.

نقل است: یک بار در شهر مولتان، بیماری طاعون حادث گشت و کار بر خلق آن دیار تنگ شد و وبای عام در میان آمد. مردم از سبزه‌ای که در موضع وضوی ایشان رسته بوده می‌بردند و بر موضع بیماری می‌مالیدند و شفا می‌يافتند! همچنین نقل است که شیخ می‌فرمودند: در دست من خاصیتی نهاده‌انده که به هر علتی و مرضی که برسد، حق تعالی ‌آنجا را شفا دهد. اين خاصیت نیز به نسبت وراثت حضرت عبدالقادر گیلانی است.

 

عروج ملکوتی

عبدالقادر مخدوم ثانی، ۷۸ سال عمر کرد و در ۱۸ ربیع‌الاول سال ٩۴۰‌ قمری از دنیا رفت. آرامگاه شریف او در مقام اُچه (آچه) قرار دارد.

احمد کهتو

زندگینامه احمد کهتو

به نام آفریننده عشق

 

شیخ احمد کهتو از مشایخ عرفانِ قبل از ابومدین مغربی بود که در دهلی هند به دنیا آمد.

 

ویژگی ها

شیخ احمد کهتو از اعظم مشایخ ولایت گجرات است و در سرکچ که از مضافات احمدآباد است آسوده است و روضه منوره او مقامی است به غایت لطیف، مصفی و مروّح که نظایر آن بر روی زمین کم باشند. کهتو نام دهی است نزدیک اجمیر و آبای شیخ از دهلی‌اند و وی نیز در اوان طفولیت در دهلی بود. چنین گویند که وقتی در دهلی، طوفان باد می‌شد و وی را هم در طفولیت که در میان اطفال بازی می‌کرد به جای دیگر انداخت و از وطن مألوف آواره ساخت. وی پس از آن، مدتی به دست بابا اسحاق مغربی که درویشی کامل بود و در کهتو جایی داشت، پروش یافت. در دوران طفولیت، در سایه تربیت و عنایت بابا اسحاق نشو و نما یافته و به مرتبه کمال رسید و به نعمت اجازت و خلافت وی مشرف شد. سلسله ایشان به شیخ ابومدین مغربی می‌رسد. سلسه بابا اسحاق به پنج واسطه به آن پیامبر اکرم (ص) می‌رسد. هر کدام از مشایخ ایشان، صد و پنجاه سال، بلکه بیشتر عمر داشتند. وی در ابتدای حال در دهلی، بعد از تحصیل علم در مسجد خان جهان، ریاضات سخت می‌کشید و افطار به پر کاله کنجاره می‌کرد. بعد از فوت بابا اسحاق، چله برآورد و در مدت چهل روز، چهل خرما به کار برد و سیر ملک بالا بر قدم ترک و تجرید کرد.

ابن تاج‌الدین، مؤلف کتاب تحفة المجالس نقل می‌کند: چون سعادت پای‌بوس یکی از مشایخ حاصل شد، از من پرسیده شد: از کجا می‌آیی و ما را چه شناسی و چه دانی؟ گفت: من مرید بندگی شیخ نور هستم از خطه پندوه آمده‌ام و پیش از این نیز در دهلی آمده بودم. چون خرید و فروش کردم، باز در پندوه رفتم و به پای‌بوس بندگی شیخ نور مشرّف شدم. شیخ فرمود: کدام مشایخ را در دهلی دریافتی؟ هر یکی را عرض کردم. فرمودند: شیخ احمد کهتو را دریافتی؟ من ساکن ماندم. فرمودند: چون ایشان ‌را در نیافتی، ضایع در دهلی رفته بودی!

نقل است: شیخ احمد به زیارت خانه کعبه روان شده بود. لب دریا، نشسته وضو می‌کرد که پایش لغزید و در دریا افتاد. فی‌الحال شنا کردن گرفت و ذکر يا حافظ یا حفیظ یا رقیب یا وکیل یا الله می‌خواند. موازنه یک تیرانداز در آب شنا می‌کرد که سنگی زیر پای این درویش آمد، وی ایستاده شد تا آب تا کمرش آمد و این درویش اسم اعظم را می‌خواند. بعد از آن، ناخدا و ملاحان ما را مثل ماهی برآوردند و چون این درویش به کعبه رسید و حج گزارد به زیارت مدینه رفت. امام خان جهان و شیخ تاج‌الدین سرکیچی و یک نفر دیگر در صحبت این درویش بودند‌. چون در مسجد حضرت فرود آمدیم، به یاران گفتند که طعام موجود باید کرد؛ شیخ احمد گفت: ما مهمان حضرت مصطفی (ص) هستیم. ايشان رفتند و طعام خوردند و آمدند. ناگهان شخصی به آواز بلند گفت: مهمان حضرت ‌مصطفی (ص) کیست؟ شیخ احمد پیش رفت و دید شخصی طَبَق بر دست گرفته و ایستاده است. وی طبق را داد و گفت: این را حضرت مصطفی (ص) فرستاده‌اند. اين درویش دامن فراز کرد و طبق خرما را در دامن انداخت و تناول کرد. شیخ احمد می‌گفت: لذت و شیرینی آن خرما در بیان نمی‌آمد.

سید محمدباقر قزوینی

زندگینامه سید محمدباقر قزوینی

به نام آفریننده عشق

 

سید محمدباقر قزوینی (۱۲۷۳ – ۱۳۶۵ قمری)، از علمای فاضل معاصر در ایران بود.

 

ویژگی ها

وی در حدود سال ۱۲۷۳ قمری (یا کمی قبل از آن) متولد شد و در اصفهان، نزد آخوند کاشی و ملا محمدحسین فشارکی شاگردی نمود. این سید جلیل القدر، از بیت علم و دانش و خواهرزاده سید مهدی بحرالعلوم بود. او شباهت تامی به دایی بزرگوارش داشت و خود نیز جامع علم و عمل و در افق والایی از فقاهت و عرفان بود. قزوینی بر اثر اخلاص و صفای باطن مورد عنایت خاص سرور و مولایش امام زمان (عج) واقع شده بود. محدث نوری در کتاب نجم الثاقب می‌گوید: حضرت وی را بشارت داد به این که بعد از چندی تو را علم توحید روزی خواهد شد. بعد از این بشارت، در یکی از شب‌ها در عالم رویا، دو ملک بر او نازل شدند. در دست یکی چند لوح مکتوب بود و در دست دیگری میزانی بود. پس در هر کفه میزان، لوحی را می‌گذاشتند و با هم موازنه می‌کردند و من آن‌ها را می‌خواندم. پس دیدم که عقیده هر یک از اصحاب پیامبر (ص) و اصحاب ائمه (ع) را با عقیده یکی از علمای امامیه مقابله می‌کنند؛ از سلمان و ابوذر گرفته تا نواب اربعه، شیخ کلینی، صدوقین، سید مرتضی، شیخ طوسی و … . پس در این خواب مطلع شدم بر عقاید جمیع امامیه از صحابه و اصحاب ائمه (ع) و بقیه علمای امامیه و احاطه نمودم بر اسراری از علوم که اگر عمر من، عمر نوح (ع) بود و این قسم معرفت را طلب می‌کردم، احاطه نمی‌کردم به عشری از اعشار آن.

از رخدادهای غم‌انگیز عراق در زمان مرحوم سید، بیماری طاعون بود که جان صدها نفر از اهالی نجف را گرفت. این عالم ربانی با رفتار اجتماعی خود سیمای حقیقی و رسالت واقعی عالمان دین را که در راستای رسالت انبیای الهی است به خوبی به نمایش گذاشت. وی در آن موقعیت حساس، تا آخر در کنار مردم ماند و سنگر کمک‌رسانی به نیازمندان و داغداران را رها نکرد و متکفل تجهیز اموات شهر و خارج آن، که متجاوز از چهل هزار نفر بودند، گردید و بر همه نماز خواند. حادثه و مصیبت بسیار سنگین بود، طوری که حتی سید در یک روز، بر هزار نفر در یک مکان نماز خواند. نوشته‌اند که مرحوم سید، دو سال قبل از آمدن طاعون در عراق، این خبر را داده بود و می‌فرمود: من آخرین کسی هستم که به این مرض طاعون از دنیا خواهم رفت. جدم حضرت علی (ع) در عالم رویا مرا خبر داد و فرمود: «و بک یختم یا ولدی» (این طاعون در نهایت با وفات تو پایان می‌پذیرد).

مرحوم سید از عشقی وافر و ارادتی صادق به معبود خویش برخوردار بود، به طوری که هنگام دعا و ارتباط با خدا، از خود بی‌خود می‌شد. نقل است: زمانی سید محمدباقر به اتفاق گروهی از صلحا و طلاب، با قایق از کربلا به نجف برمی‌گشتند که ناگاه باد سختی وزیدن گرفت و قایق دچار تلاطم شد. یکی از مسافران که بسیار ترسیده و مضطرب بود فریاد می‌کشید و مرتب از ائمه اطهار (ع) کمک می‌خواست، ولی مرحوم سید، آرام در جای خود نشسته بود. وقتی کثرت جزع و بی‌قراری آن شخص را مشاهده کرد، به او گفت: از چه می‌ترسی ای فلان، همانا باد و رعد و برق، تمامی منقاد و تسلیم امر الهی می‌باشند. پس آن جناب یک طرف عبای خویش را جمع کرد و اشاره کرد به سوی باد و فرمود: ساکن باش! در همان لحظه، باد ساکن شد و کشتی آرام گرفت چنان که گویی در گل فرو رفته باشد.

سید جعفر قزوینی (فرزند سید محدباقر قزوینی) می‌گوید: با پدرم به مسجد سهله مى‌رفتيم. چون نزديک مسجد رسيديم، به او گفتم: اين سخنان كه از مردم مى‌شنوم كه هر كس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بيايد، به ناچار حضرت مهدى (عج) را مى‌بيند، مى‌بينم كه اصلى ندارد. وی ملتفت من شد و گفت: چرا اصل ندارد؟ محض آنكه تو نديدى؟ آيا هر چيزى كه تو نديدى، اصل ندارد؟ بسيار مرا عتاب كرد، به نحوى كه از گفته خود پشيمان شدم. پس داخل مسجد شديم و مسجد از مردم خالى بود. وی در وسط مسجد ايستاد كه دو ركعت نماز براى استجاره بخواند که شخصى از طرف مقام حجّت (عج) متوجه او شد و به سيد سلام كرد و با او مصافحه نمود. والدم به من ملتفت شد و گفت: اين كيست؟! گفتم: آيا او مهدى (عج) است؟ فرمود: پس كيست؟ سپس در طلب آن جناب دويدم اما احدى را در مسجد و خارج آن نديدم.

 

عروج ملکوتی

وی در شب عرفه سال ۱۳۶۵ قمری، همان‌ گونه که جدش حضرت علی (ع) او را خبر داده بود، به عنوان آخرین قربانی طاعون به دیار معبود شتافت و در جوار بارگاه نورانی جدش برای همیشه آرمید.