نوشته‌ها

عبدالرحمن جامی

زندگینامه عبدالرحمن جامی

به نام آفریننده عشق

 

نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی (۸۱۷ – ۸۹۸ قمری)، معروف به جامی و ملقب به خاتم الشعرا، شاعر، موسیقی‌دان، ادیب و صوفی نام‌دار فارسی‌زبانِ ایرانی قرن نهم قمری است.

 

ویژگی ها

عبدالرحمن جامی در ۲۴ آبان سال ۷۹۳ شمسی در تربت جام متولد شد. او فرزند نظام‌الدین احمد دشتی و نبیره‌ شمس‌الدین محمد دشتی اصفهانی بود. خانواده‌‌ عبدالرحمن جامی که از ظلم و استبداد ترکان به ستوه آمده بودند از اصفهان به خراسان نقل مکان کردند و دوران کودکی جامی در شهر خرگرد جام گذشت که آن زمان یکی از تبعات هرات محسوب می‌شد. عبدالرحمن جامی در ۱۳ سالگی به همراه پدر به هرات نقل مکان کرد، دروس مختلف را تعلیم دید و به‌ تدریج با لقب «جامی» شهرت یافت. تخلص جامی در ابتدا «دشتی» بود، اما به علت علاقه به زادگاهش و ارادتش به شیخ‌ الاسلام احمد جام تصمیم گرفت جامی تخلص کند.

گرچه جرقه‌ علاقه‌ مندی عبدالرحمن جامی به ادبیات فارسی و عربی نزد پدرش زده شد، تحصیل در مدرسه‌ بازار‌ خوش و مدرسه‌ نظامیه‌ هرات و حضور در محضر برخی از اساتید شناخته‌ شده‌ آن زمان هم مسیر جدیدی را به روی او گشود. عبدالرحمن بن احمد جامی در مدرسه‌ نظامیه‌ که از برترین مراکز علمی و آموزشی آن زمان بود، دروس مختلفی را آموخت؛ از صرف و نحو، منطق، حکمت اشراق، فقه، حدیث، قرائت، تفسیر و حکمت مشایی گرفته تا طبیعیات و ریاضیات. حضور در این مرکز علمی عبدالرحمن جامی را با تصوف آشنا ساخت. او به‌ قدری شیفته‌ تصوف شد که به جمع مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی، یکی از مشایخ مطرح طریقت نقشبندیه در هرات درآمد. همین ارادت بود که سبب شد عبدالرحمن جامی صفحاتی از کتاب «نفحات‌ الانس» خود را به او اختصاص دهد و در مثنوی‌هایش بارها به کاشغری اشاره کند.

عبدالرحمن جامی در تصوف روز به روز جایگاه معنوی خود را بالا برد و بعد از مرگ مرشدش، خلیفه‌ طریقت نقشبندیه شد. عبدالرحمن جامی در حدود ۲۰ سالگی هرات را به مقصد سمرقند ترک کرد. او در سمرقند دروس مختلفی مانند تفسیر، حدیث و سیره را در حد استادی فرا گرفت و در موسیقی و فن معما نیز به درجات بالایی دست یافت. اقبال عبدالرحمن جامی بلند بود، زیرا در زمان حضورش در سمرقند، پادشاهی به نام الغ بیگ بر این شهر حکمروایی می‌کرد که از علاقه‌مندان به علم و از حامیان دانشمندان بود. عبدالرحمن بن احمد جامی در آن فضا به‌ سرعت رشد کرد و به شهرت و محبوبیت زیادی دست یافت. او توانست با تکیه بر غریزه‌ شاعری خود‌، تعالیم عرفانی و مفاهیم صوفیانه را به نظم دربیاورد و به جایگاه ممتازی برسد.

جامی به افتادگی و گشاده‌ رویی معروف بود و با اینکه زندگی بسیار ساده‌ای داشت و هیچ‌گاه مدح زورمندان را نمی‌گفت، شاهان و امیران همواره به او ارادت می‌ورزیدند و خود را مرید او می‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصاً سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند.

گفته شده است که جامی از قدرت پیش‌بینی و اجابت دعا برخوردار بود. در برخی روایات آمده است که او دعا می‌کرد و خداوند دعای او را مستجاب می‌فرمود. این امر نشان‌ دهنده صفای باطن و قرب او به درگاه الهی بوده است. جامی در زمان خود مرجع و ملجأ بسیاری از علما، عرفا و حاکمان بود. حضور او و سخنانش، اثرات روحی عمیقی بر شنوندگان می‌گذاشت و موجب هدایت و دگرگونی باطنی آنان می‌شد. بسیاری از افراد با شنیدن سخنان او، راه سلوک را در پیش می‌گرفتند.

آثار عرفانی او، به‌ویژه شرح‌هایش بر آثار ابن‌ عربی، گواه بر کشف و شهود او در مقامات عالیه عرفانی است. توانایی او در تبیین مفاهیم پیچیده وحدت وجود و مقامات فنا و بقا، نشان از مرتبه بالای او در این معارف دارد. بسیاری از علما و عرفای هند و آسیای مرکزی، جامی را به عنوان “حافظ ثانی” و “آخرین شاعر بزرگ پارسی‌گو” می‌شناختند و آثار او را چراغ راه سلوک خود قرار داده بودند. او به عنوان “خاتم‌الشعرا” و “عارف کامل” در میان مردم و اهل معرفت جایگاهی ویژه داشت.

امیر علیشیر نوایی که خود از بزرگان عصر جامی و از مروّجین فرهنگ و ادب فارسی بود، علاقه و احترام فراوانی برای جامی قائل بود. او جامی را “جام جهان‌بین” می‌نامید و در اشعار و نوشته‌هایش از او به نیکی یاد می‌کرد.

مولانا سید مرتضی حسینی (معروف به مولانا نورالله) نیز می‌گوید: جامی، جام جهان‌نمای اسرار الهی و آینه جمال ربانی است. سخنان او، گنجینه‌ای از عرفان و حکمت است.

جامی بیتی در مورد حضرت علی (ع) دارد که می‌گوید:

شیر خدا شاه ولایت علی    صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت    تیر مخالف به تنش جا گرفت

 

آثار

  • دیوان های سه گانه
  • هفت اورنگ
  • بهارستان
  • شواهد النبوه
  • نفحات‌ الانس

 

عروج ملکوتی

عبدالرحمن جامی سرانجام ۲۷ آبان ۸۷۱ در ۸۱ سالگی در شهر هرات دیده از جهان فرو بست. در حال حاضر، آرامگاه عبدالرحمن جامی در شمال غربی شهر هرات در افغانستان واقع شده است.

شهید حسین منصور حلاج

زندگینامه شهید حسین بن منصور حلاج

به نام آفریننده عشق

 

شهید حسین بن منصور، (۳۰۹ – ۲۴۴ قمری) مشهور به حلاج، از عارفان و صوفیان جهان اسلام است که اختلافات فراوانی درباره مذهب، عقاید و اقدامات او وجود دارد.

 

ویژگی ها

حسین بن منصور مَحمِی یا مُحَمّیٰ، حدود ۲۴۴ قمری در بیضای فارس به دنیا آمد. درباره ملقب شدن او به حلّاج، دلایلی ذکر شده است؛ از جمله از احمد بن حسین، پسر حلاج نقل شده که چون پدرم اسرار مردم را فاش می‌کرد و از غیب خبر می‌داد، به حلّاج الاسرار(کنایه از افشا کننده اسرار) مشهور شد. برخی دیگر گفته‌اند منصور، پدر حلاج، پنبه‌زن بوده و او هم به شغل پدرش شناخته شده است. پدر او در سال ۲۵۵ قمری به واسط کوچ کرد و حلاج، حفظ قرآن و آموزش‌های مقدماتی را در فضایی حنبلی‌مذهب آغاز کرد و پس از ۱۶ سالگی (در ۲۶۰ قمری) به شوشتر رفت و در مکتب سهل بن عبدالله تستری حاضر شد و به ریاضت پرداخت. حلاج در سال ۲۶۲ش که سهل بن عبدالله به بصره تبعید شد، به بصره رفت و به جمع مریدان عمرو بن عثمان مکی پیوست.

حلاج در ۲۶۴ قمری، در بیست سالگی با دختر ابویعقوب اقطع ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. او در همان بیست سالگی به بغداد رفت و از مریدان جنید بغدادی شد. اختلافات بسیاری درباره مذهب حلاج وجود دارد؛ برخی او را سنی‌مذهب و پیرو فقه حنفی دانسته‌اند. حلاج در دادگاه‌های متعدد، خود را از اهل سنت، معتقد به اصول و فروع اسلام و مبانی قرآن، و همچنین مومن به توحید و نبوت معرفی می‌کرد. اما در جایی دیگر در پاسخ به کسی که از دینش پرسید، خود را بر «دین الهی» خواند. برخی مانند کامل مصطفی شیبی و عبدالحسین زرین‌کوب، از انتساب او به شیعه سخن گفته‌اند. کامل مصطفی شیبی در کتاب «الصلة بین التصوف و التشیع»، اعتقاد حلاج به تشیع اثنی عشری را با اتکا به محتوای کتاب «الإحاطة والفرقان» که از آثار حلاج است، آشکار دانسته است.

حلاج، دیدگاه‌های فقهی و کلامی ویژه‌ و اختلاف‌برانگیزی داشته و نظرات او درباره تصوف، همواره مورد بحث بوده است. او معتقد بود که می‌توان از انجام پاره‌ای از واجبات فقهی امتناع کرد. بنابر نظرات حلاج، خداوند از داشتن طول و عرض منزه است، یک روح ناطق غیرمخلوق است و با روح مخلوق زاهد، اتحاد دارد. به باور حلاج، شوق به رنج و درد و تسلیم شدن در برابر آن، وسیله اتحاد کامل با اراده الهی است. حلاج در سال ۲۷۰ قمری به سفر حج رفت، و در ۲۷۱ قمری، به بغداد بازگشت و در حضور جنید بغدادی، سخنانی بر زبان آورد که جنید از او رنجید و درباره عاقبت سخنانش به او هشدار داد و برای نخستین بار او را از ادعاهای بزرگ منع کرد. مخالفت جنید با حلاج سبب شد که برخی صوفیان بزرگ هم‌عصر او مانند عمر مکی و ابویعقوب اقطع هم حلاج را طرد و با او مخالفت کنند. از این پس، خرقه صوفیانه را کنار گذاشت و بیشتر عمرش در سفر به مناطق مختلف گذشت.

حسین بن منصور حلاج، در سال ۲۷۵ قمری، سفری پنج ساله به خراسان، ماوراءالنهر، سیستان، کرمان، فارس و دیگر نقاط داشت و به تبلیغ دیدگاه‌های خود پرداخت. او سپس نزد خانواده‌اش در اهواز بازگشت و در سال ۲۸۱ قمری به همراه جمع فراوانی از مریدانش به سفر حج رفت و در این سفر به ساحری، شیادی و ارتباط با اجنه متهم شد. او دوباره سفری پنج ساله به خراسان، ماوراءالنهر، هندوستان، چین، و ایران، به تبلیغ دیدگاه‌های خود پرداخت. او در همین سفر تلاش کرد با علمای امامیه در قم رابطه برقرار کند، اما موفقیتی به دست نیاورد و متهم به ادعای ربوبیت و مهدویت شد. در اصفهان هم علی بن سهل اصفهانی، حلاج را تکفیر کرد.

وی در سال ۲۹۰ قمری به بغداد بازگشت، سپس به سفر حج رفت، و این سفر دو سال طول کشید. حلاج در سال ۲۹۳ قمری در خانه خود بنایی شبیه به کعبه ساخت و شب‌ها در قبرستان نماز می‌خواند و در کوچه و بازار، سخن می‌گفت و برخی احتمال داده‌اند که «انا الحق» را در این زمان گفته است. ضعف حکومت عباسی در دوره خلافت مقتدر، موجب شد او باورهای خود را با صراحت و به صورت علنی مطرح کند و برخی از صوفیان بزرگ مانند شبلی در همین شرایط از او دوری گزیدند. علمای دینی و فقهایی هم به مخالفت با او برخاستند و حلاج را به اتهام عقیده به حلول و اتحاد، تکفیر کردند. او گرچه از مرگ نجات یافت، اما از سال ۳۰۱ق زندگی مخفی داشت و پس از دستگیری، تا سال ۳۰۹ق از زندانی به زندان دیگر منتقل می‌شد و افکار خود را به زندانیان هم منتقل می‌کرد. بنابر گزارش‌های تاریخی، بسیاری از زندانیان و حتی سپاهیان و درباریان، به او گرایش یافتند و بر این باور بودند که او مردگان را زنده می‌کند و جنیان خدمتگزاران او هستند.

حلاج، یکی از مشهورترین عارفان و صوفیان جهان اسلام است که به باور برخی محققان، کمتر کسی در میان عارفان مسلمان، به اندازه او، موضوع اختلاف و درگیری بوده است. در همان حال که گروهی از علما و مردم، او را فردی مقدس و اهل ولایت می‌دانسته‌اند، گروه فراوانی هم او را کافر به شمار می‌آورده و خونش را مباح می‌دانسته‌اند. در میان عالمان مسلمان، گروهی فتوا به کفر حلاج داده‌اند، گروهی او را اهل ولایت دانسته‌اند، و گروه دیگری سکوت کرده‌اند. از میان فقهای امامیه، ابن بابویه، شیخ طوسی و علامه حلی، به کفر او فتوا داده‌اند و شوشتری و عاملی، او را بی‌گناه و پاکدامن خوانده‌اند. همین اختلاف در میان عالمان مذاهب دیگر اسلامی نیز دیده می‌شود.

رخی از حکما، فیلسوفان و عارفان شیعه، از جمله خواجه نصیرالدین طوسی، قاضی نورالله شوشتری، محمدعلی مؤذن خراسانی، ملاصدرای شیرازی، قاضی سعید قمی، ملامحمد هیدجی، و علامه طباطبایی، با تحسین از او یاد کرده‌اند. مطهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران او را از جنجالی‏‌ترین عرفای دوره اسلامی دانسته که شطحیات فراوان گفته و به کفر و ارتداد و ادعای خدایی متهم شده است.

نقل است: حلاج پرنده مرده‌ای را در دست گرفت، دعایی خواند، پرنده زنده شد و پرواز کرد. روایت شده است که حلاج خاک را برمی‌داشت و به طلا تبدیل می‌کرد. وقتی شاگردان از او خواستند راز این کار را بگوید، گفت: «هرچه در راه حق دهی، خاکش زر گردد.» گفته‌اند حلاج بارها بر روی آب عبور کرده است بدون آنکه فرو رود. وقتی کسی علت پرسید، گفت: «آب از مومنان اطاعت کند، چنان که آتش از ابراهیم.» برخی منابع ذکر کرده‌اند که بیماران نزد او شفا می‌یافتند یا دعاهایش موجب آرامش و بهبودی روحی مردم می‌شد. روایت‌هایی وجود دارد که او در یک زمان در چند شهر دیده شده است که ممکن است نشان از طی الارض یا تصرف وی در جسم خود باشد.

از مشهورترین حکایات حلاج، گفتن عبارت «انا الحق» (من حق هستم) است. این سخن را بسیاری از اهل ظاهر کفر دانستند، اما عرفا تفسیر کردند که در حال فنا از خود بوده و حق از زبان او سخن گفته است. نقل است که او از حوادث آینده خبر می‌داد، مثلاً از زمان شهادت خود و نحوهٔ کشته شدنش با آگاهی سخن گفت و حتی پیش از دستگیری‌اش به یاران گفت: «به زودی مرا بر دار خواهند کرد تا حق آشکار شود.»

قاضی نورالله شوشتری می‌گوید: البحرالمواج، حسين بن منصور الحلاج، سرور اهل اطلاق و سرمست جام اذواق، حلاج اسرار و كشاف استار… .

البته شيخ مفيد گفته است: حلاج به تشيع تظاهر می‌كرد و در واقع صوفی بود. همه آنها ملحد و كافرند. مريدانش برايش كرامات و معجزاتي مدعي می شوند كه مجوس و نصارا برای راهبان خود مدعی هستند. مجوس و نصارا در عمل به عبادات از آن‌ها بهترند.

 

آثار 

  • طواسین
  • تفسیر حسین بن منصور حلاج
  • دیوان حلاج

 

عروج ملکوتی

فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذی‌القعده ۳۰۹ قمری صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند. آرامگاه وی در شهر بغداد قرار دارد.

شمس تبریزی

زندگینامه شمس تبریزی

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن علی‌ بن ملک‌داد تبریزی (۶۴۵۵۸۲ قمری)، معروف به شمس تبریزی از عارفان و شاعران ایرانی است که بیشتر به دلیل رابطه‌ معنوی‌اش با مولانا جلال الدین محمد بلخی شهرت دارد.

 

ویژگی ها

شمس تبریزی در سال ۵۸۲ هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود. داستان زندگی شمس تبریزی چندان برای ما روشن نیست؛ چرا که او اغلب روزهای زندگی خود را در سفر گذرانده است. شمس دوران کودکی خود را در تبریز گذراند. پدرش با آنکه صفات نیک فراوانی داشت، اما در درک نشانه‌های بزرگی روح فرزند خود، ناتوان بود. همین شد که شمس از خانواده فاصله گرفت و عزم سفر کرد. او علاقه‌ بسیاری به سفر داشت و شاید لقب پرنده از همین علاقه‌ی وی برگرفته شده باشد. شمس در ابتدا شاگرد ابوبکر زنبیل‌باف بود. سپس از محضر استادانی مانند شمس خونجی، شیخ رکن‌الدین محمد سجاسی و… بهره برد. در دمشق نیز با شیخ محی‌الدین بن عربی دیدار کرد، اما آنچه را می‌کاوید، در وی نیافت. در مقالات چنین آمده است: «کسی را می‌خواستم از جنس خودم که او را قبله سازم و روی به او آورم که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که: از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم، آن چه من می‌گویم فهم کند، دریابد.»

می‌توانیم شمس شوریده و پریشان‌ْ ظاهر را تصور کنیم که مرکب پرجلال مولانا و مخلصانش را متوقف کرده تا پرسشی را بی‌رعایت آداب مرسوم از شیخ بزرگ جویا شود. شاگردانِ متعجب و خشمگین را در خیال بیاورید که این پرسش را از شمس با آن شکل و شمایل می‌شنوند: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از این پرسش آشفته می‌شود و پاسخ می‌دهد: «محمد (ص) سرحلقه‌ی انبیاست. بایزید بسطامی را با او چه نسبت؟» شمس دوباره می‌پرسد: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی؟» مولانا را عمق این پرسش متعجب می‌کند. از مرکب خود پایین می‌آید و سرانجام پاسخ می‌دهد که محمد (ص) بزرگ‌تر است، چرا که بسطامی تنها یک نصیب از خوان الهی داشته و در همان نقطه از راه، متوقف شد؛ در حالی که راه برای پیامبر همیشه باز است. مولانا از آن به بعد، جذب سخنان و شیفته‌ی شخصیت این عارف سرگردان شد.

هنگامی که برای نخستین‌ بار با مولانا دیدار کرد، پیشاپیش از حالات درونی و عارفانه او خبر داد و پرسید: «پس چرا آن حال را پنهان می‌داری؟» در چند روایت آمده که قبل از آن‌که مخاطب سخنی بگوید، شمس نیت پنهان او را بر زبان می‌آورد. گفته شده است که کلام شمس چنان اثرگذار بود که افراد در لحظه دگرگون می‌شدند؛ به‌ ویژه در دیدار اول با مولانا که مولانا از هوش رفت و دگرگون شد. در مناقب‌العارفین آمده که شمس بارها: از آینده مریدان خبر داده رفتن خود از قونیه را پیش‌بینی کرده و گفته است: «دیگر مرا نخواهید دید.» که اندکی بعد تحقق یافت‌. وقتی شمس از قونیه غایب بود، در برخی روایات آمده که از دور، احوال مولانا را می‌دانست و می‌گفت: «اکنون او در سماع است… اکنون دلش شکسته است… .» در برخی تذکره‌ها روایت است که پرندگان و حیوانات از او نمی‌گریختند و به او نزدیک می‌شدند.

در مناقب‌العارفین آمده که مخالفان شمس چند بار قصد آزار او را داشتند، اما با مواجهه مستقیم و نگاه او، خشمشان فرو نشست تا حدی که برخی از دشمنانش تبدیل به دوست شدند. این را «هیبت نوری» او دانسته‌اند. در برخی حکایات متأخر (به‌ ویژه در فرهنگ شفاهی مردم قونیه) آمده: شمس در زمانی کوتاه در دو شهر دیده شده یا ناگهان در خانه‌ای ظاهر و غایب شده است. روزی شمس به مجلس مولانا که در آن مولانا در حال موعظه بود، وارد شد. شمس از مولانا که در کنارش چند کتاب وجود داشت، پرسید: «این‌ها چیست؟» مولانا جواب داد: «این قال است، تو نمی‌فهمی.» شمس می‌گوید: «تو را با این‌ها چه کار! و کتاب‌ها را داخل حوضی که در آن نزدیکی بود می‌اندازد.» مولانا از این کار برآشفته می‌شود و مریدانش قصد تأدیب شمس را داشته که شمس دست در آب فرو کرده و کتاب‌ها را از آب خارج می‌کند، بدون این‌که کتاب‌ها ذره‌ای خیس شده باشند. مولانا با تعجب می‌پرسد: «این چه سرّی است؟» شمس جواب می‌دهد: «این حال است، تو نمی‌فهمی.»

نقل است: روزي مولانا با مراد خود، «شمس» از مسيري مي گذشتند و به رودخانه‌اي عريض و پر عمق رسیدند. شمس به مولانا مي‌گويد: بايد از عرض رودخانه بگذريم و به آن سوي رودخانه برويم. مولانا مي‌گويد: با چه چیزی؟ اينجا كه وسيله‌اي نداريم. شمس در پاسخ مي‌گويد: تو دست مرا بگير و ذكر «يا شمس» بگو؛ ما هر دو از روي آب عبور مي‌كنيم. مولانا نيز كه به رسم طريقت، شك به خود راه نمي‌داد، دست استاد گرفت و ذكر گفت و از روي آب عبور كرد. مقداري از مسافت كه طي شد، مولانا دقت نمود كه شمس در زير زبان ذكر «يا علي» زمزمه مي‌كند. مولانا نزد خود فكر كرد، حتما ذكر استاد قوي تر است و چرا خود این ذکر را نگويد؛ اما همين كه به تكرار آن ذكر مشغول شد، يك باره پايش در آب فرو رفت. شمس، دست او گرفت و گفت: هر كسي با ذكر مخصوص خود پيشرفت مي‌كند. تو همان «يا شمس» بگو. سپس هر دو از روي آب گذشتند.

 

عروج ملکوتی

برخی بر این باورند که شمس به دست سلطان ولد یا گروهی از شاگردان مولانا کشته شده است؛ اما برای این روایت، چندان دلایل محکمی وجود ندارد. وفات شمس تبریزی را در سال ۶۴۵ قمری و در خوی می‌دانند، اما در این تاریخ و نیز مدفن شمس نیز تردیدهایی وجود دارد. آرامگاه شمس تبریزی در شهر خوی، در استان آذربایجان غربی قرار دارد.

شهید عین القضات همدانی

زندگینامه شهید عین القضات همدانی

به نام آفریننده عشق

 

شهید عبدالله بن محمد بن علی (۴۹۰ یا ۴۹۲ – ۵۲۵ قمری)، معروف به عین القضات همدانی، حکیم و عارف نامدار ایرانی در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

وی در همدان متولد شد و در جوانی به علوم متداول عصر خود در فقه، حکمت، کلام و ادب عرب تسلط یافت و به‌ سبب مهارت در فقه به مقام قضاوت و تدریس در همدان منصوب گردید. وى به تحصيل حكمت و عرفان و كلام و ادب عربى پرداخت و نظر به مطالعه بسيار در آثار امام محمد غزالى، مع‌الواسطه شاگرد او نيز محسوب مى‌شد. احمد غزالى در مكتوب‌هاى خود، او را قرةالعين خطاب مى‌كرد. وى بيشتر اطلاعات خود را از راه تحقيق و تتبع شخصى فراهم آورد. افكار و عقايد او در عمر كوتاهش مبين كمال نبوغ اوست.

انقلاب روحی عین‌القضات تا حدودی شبیه به انقلاب روحی امام محمد غزالی است. هر دو در علوم ظاهری تبحر پیدا کرده بودند و هر دو به تصوف روی آوردند. پس از قریب یک سال از انقلاب روحی او، این بار احمد غزالی برادر کوچکتر ابوحامد، که هنوز در قید حیات بود به یاریش شتافت و از او دستگیری کرد. قاضی همدانی از آن پس در طریق وصول و عالم کشف و شهود قدم نهاد و به مطالعهٔ آثار و تألیفات احمد غزالی پرداخت. بدین ترتیب، دو برادر غزالی، هر یک از جهتی بزرگ‌ترین تأثیر را در زندگی علمی و روحی عین‌القضات بخشیدند و یکی در علوم ظاهری (از جمله کلام، فلسفه و حتی تصوّف و عرفانی که در کتاب‌ها بیان شده) و دیگری در علوم ذوقی راهنمای او گشتند.

عین‌القضات پس از آشنایی با آثار امام محمد غزالی و سپس دیدار و ارادت به احمد غزالی، به‌ سوی عرفان گرایش یافت و از مریدان برجسته احمد غزالی شد. او در بیان عقاید عرفانی خود صراحتی کم‌نظیر داشت و همین امر موجب بدگمانی متشرعان و حسادت دشمنان گردید. عزيزالدين از مستوفيان سلاجقه با عين القضات، دوستى كامل داشت؛ از سوى ديگر عزيزالدين به دشمنى با ابوالقاسم درگزينى وزير سلطان محمود بن محمود و سلطان سنجر برخاست.

وزير اخير كه بسيارى از رجال و بزرگان علم را به حيله و تزوير نابود كرده و خود نيز در پايان به پاداش اعمال زشت خويش به دار كشيده شد، نقشه قتل عين القضات را طرح كرد و با دسته‌اى از عوام الناس – كه حسودان و بدخواهان عين القضات بودند – توطئه چيد و محضرى ترتيب داد و وى را به كفر و دعوى الوهيت متهم كرد و فقها نيز به قتل اين جوان دانشمند فتوا دادند. پس وى را با قید و شرط به بغداد فرستادند. قاضى، مدتى در بغداد زندانى بود و در همين زندان رساله‌ى معروف «شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان» را به زبان عربى، خطاب به علماى عصر نوشت و در آن، كه مشحون از نكات عرفانى و فلسفى است، اتهاماتى را كه به وى نسبت داده بودند، رد كرد و به برخى شبهات نيز پاسخ گفت. وى را از بغداد، مجددا به همدان بازگردانيدند.

نقل شده است که چند روز پیش از دستگیری و شهادتش، به دوستان خود خبر داده بود که زمان رفتن او نزدیک است و اینکه: «این بار مرا از همدان نخواهید دید.» بسیاری از نامه‌های او حاوی عباراتی است که مریدانش آن‌ها را الهامی یا برآمده از شهود می‌دانستند. مثلاً بارها در میان نوشته‌ها، به سوالی که هنوز پرسیده نشده پاسخ می‌دهد، یا پیشاپیش به شکی که در دل مخاطب بوده اشاره می‌کند. روایتی معروف از شاگردانش هست که می‌گفتند: «استاد ما از آن‌چه در باطن می‌گذشت خبر داشت.» در یک حکایت، نقل است که شخصی با نیت آزمودن او وارد مجلس شد و عین‌القضات پیش از سخن گفتن، نیت پنهان او را بیان کرد.

در برخی منابع صوفیه نقل شده که عین‌القضات در حدود ۲۷ یا ۲۸ سالگی به مقامی رسید که مریدانش آن را فنا فی‌الله توصیف کرده‌اند؛ مقامی که معمولاً در سنین پیری برای مشایخ حاصل می‌شد. در یکی از موارد نقل شده که درباره سرنوشت یکی از صوفیان معاصر خود گفته بود: «این مرد به سلامت نخواهد ماند» و اندکی بعد، همان شخص مورد آزار حکومت قرار گرفت. منبع این حکایت در برخی تذکره‌ها دیده می‌شود.

 

آثار

  • تمهيدات
  • رساله زبدة الحقايق
  • رساله يزدان‌شناخت
  • شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان
  • تفسير حقايق القرآن (ناتمام مانده است)

 

عروج ملکوتی

عين القضات همدانى را در سن ۳۳ سالگی در شب هفتم جمادى‌الآخر ۵۲۵ قمری، برابر با ۵۰۹ شمسی، بر در مدرسه‌اى كه ظاهراً محل تدريس او بود، بر دار كردند و سپس جسدش را با نفت و بوريا آتش زدند. گویند وی در زمان حیات از قتل خود به دست دشمنان و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و این رباعی را در این مورد سروده است:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم   وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم   ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

اما ذبیح‌الله صفا متذکر شده است که احتمالاً این رباعی را یکی از مریدان وی پس از مرگ او سروده، و بعدها به او نسبت داده‌اند. آرامگاه عین القضات در شهر همدان قرار دارد.

ملا محمدصادق قمی

زندگینامه محمدصادق قمی

به نام آفریننده عشق

 

محمدصادق قمی (۱۲۹۸ – ۱۲۲۲ قمری)، فقیه، عارف و ادیب شیعه در قرن سیزدهم قمری و از شاگردان شیخ محمدحسن نجفی بود.

 

ویژگی ها

ملا محمدصادق قمی در حدود سال ۱۲۲۲ قمری در قم زاده شد. او در جوانی پس از پیمودن مقدمات علوم در حدود ۱۲۴۲ قمری عازم اصفهان شد و در جمله افاضل دانشجویان آیت الله شیخ محمدتقی اصفهانی، صاحب «هدایة المسترشدین» قرار گرفت و پس از مدتی از آنجا عازم نجف اشرف گردید و سال‌ها از کرسی درس شیخ محمدحسن نجفی (صاحب جواهر) استفاده کرد و پس از بحث و تحقیق به مقام اجتهاد و استادی رسید و به زادگاه خویش مراجعت نمود. ملا محمدصادق حدود چهل سال در جمله اساتید معروف قم، معاصر با سید جواد قمی بود و این دو بزرگوار در خدمت به مردم و فضلا تلاش می نمودند. صاحب «مآثر و آثار»، او را در جمله مجتهدین بزرگ مکتب یاد آور شده و بخشی از مقامات علمی و زهد و تقوای او را متذکر است. عالمان بسیاری از محضر حاج ملا صادق قمی بهره بردند، که متأسفانه نام آن‌ها در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. صاحب «طبقات اعلام الشیعه» درباره شاگردان ایشان می‌نویسد: از محضر درس مرحوم حاجی ده‌ها مرد فاضل و علمای اعلام استفاده کرده و به درجات عالی علمی رسیدند. شاخص‌ترین شاگردان ملاصادق عبارتند از: مرحوم محمد قزوینی که مرد بسیار متقی، متدین و با ورع بود و دیگری حاجی میرزا ابوالحسن، فرزند برومند ملا محمدصادق.

به نوشته سید حسین مدرس طباطبایی، مرحوم حاجی، کتابخانه‌ای مهم نیز داشته که پس از مرگ او متفرق شده و از خاندانش بیرون رفته است و در این میان، نوشته‌های او نیز ناشناخته مانده است. برخی از کتاب‌های کتابخانه او را در قم دیده‌ام که وی به خط خویش بر آن‌ها حواشی و تعلیقات نگاشته است. مرحوم حاجی بسیار مورد توجه دربار قاجار بود و ناصرالدین شاه در سفرهای خود به قم، به دیدار او می‌رفت و به او احترام فراوان می‌کرد. از همین رو، میرزا آقا خان نوری در دوران صدارت خویش، در سال ۱۲۷۲ قمری، مدرسه و مسجدی بزرگ در نزدیکی خانه‌اش (ابتدای ۴۵ متری عمار یاسر) روبروی میدان برای او بنیاد کرد که تاکنون باقی است. مرحوم حاجی در این مسجد، اقامه ی جماعت می‌کرد و به منبر می‌رفت و مؤمنان را موعظه و ارشاد می‌کرد. این مسجد و مدرسه، اخیرا بازسازی شده و به طرز باشکوهی، تجدید بنا گردیده است.

نقل است: مردم قم در یکی از سال‌های خشکسالی که زراعت‌ها در شرف تباهی بود، از حاجی درخواست کردند که نماز باران (استسقا) بخواند. حاجی دستور داد که مردم، سه روز، روزه بگیرند و در روز سوم حاضر شوند. وی در آن روز از حاضران که بالغ بر هزاران نفر بودند خواست که همگی پای برهنه و با تحت الحنک گشاده، به حال تضرع و خشوع به طرف بیرون شهر برای نماز بروند. در آن روز، حاجی با کمال خشوع، دست به دعا برمی‌دارد و از مکبر می‌خواهد تا به طرف قبله، «الله اکبر» و در جهت مخالف آن «لا اله الا الله» و به جانب راست «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اکبر» و به جانب چپ، «لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم» بگوید. نقل شده است در حالی که مکبّر این اذکار را می‌گفت، بی‌درنگ، ابر از افق آن جانب بالا آمد تا در میان آسمان، از هر چهار طرف به هم رسید و رعد و برق، از نزول باران حکایت می‌کرد. حاجی فرمود: زودتر نماز بگذاریم که آسمان مجال نخواهد داد. با این که نماز باران را به سادگی برگزار کردند، همه نمازگزاران از باران خیس شدند.

حجت الاسلام دکتر علی‌اکبر صادقی از نوادگان ملا صادق به نقل از پدرش آیت الله میرزا مصطفی صادقی آورده است: سالی در قم بیماری وبا شایع شد و گروه گروه مردم شهر را به دیار دیگر می فرستاد. روزی از همان روزها، مردی خدمت حاجی ملا صادق برای نماز جماعت مغرب و عشا شرفیاب شده بود. حاجی از او در مورد کسانی که از بیماری «وبا» مرده‌اند، پرسش نمود و او گفت: فلان شخص هم در محله باغ پنبه وبا گرفته و وفات کرده است. حاجی لحظه‌ای به فکر فرورفت و پس از آن گفت: آن کس که می گویی، نمرده است. آن مرد اصرار می‌کند که خودم تخته تابوت و جمعیت را در برابر خانه آن آقا دیدم. حاجی باز تکرار کرد که اشتباه می کنی، ایشان نمرده و از فردا نیز، دیگر در شهر هیچ‌کس به بیماری وبا نخواهد مرد. بعد معلوم شد که آن آقا دچار اسهال و استفراغ شده بود و اطرافیان به گمان این که وبا گرفته و بزودی خواهد مرد، مقدمات کفن و دفن و تجهیز او را آماده کرده بودند. بعد از آن روز، بیماری وبا از قم رخت بست و حاجی به همین مناسبت به خواص خود می گفت: من دفتر حیات و ممات، پیش چشمم گشوده است و از مرده‌ها و زنده‌ها می توانم آگاه باشم.

دکتر صادقی از پدرش نقل می‌کند: مردی سالخورده، همه روزه از محله دوردستی در قم، به محله حاجی می آمد و دستگیره در خانه حاجی را می‌بوسید. از او می‌پرسند، چرا به این کار مداومت می‌کند. وی می‌گوید: روزی با عیالم که از او صاحب چند دختر شده بودم، نزاع کردم و با کج خلقی او را ترک کردم و برای نماز، به مسجد حاجی رفتم. حاجی به طور خصوصی به من فرمود: «چرا با عیالت بدرفتاری می‌کنی؟ او چه گناهی دارد؟ زن خوبی است، نباید با خواست خداوند جدال کنی. اکنون برو و با عیالت صلح کن. همین امشب، نطفه فرزند پسری از تو در وی بسته می‌شود؛ اسم او را محمد بگذار! چنین شد که پسرم با دعای مرحوم حاجی به دنیا آمد، در حالی که هیچ‌کس در آن روز از دعوا و تندی من با عیالم خبر نداشت.

 

از منظر فرهیختگان

میرزا علی اکبر فیض می‌گوید: وی جامع علوم و بارع فنون بوده، چنان که در هر یک از فنون کمال و رسوم فضل و افضال مقامی رفیع داشت.

ناصر الشریعة می‌گوید: جنابش، در تبحر علوم، خاصه ادبیات در عصر خود ممتاز بود و همچنین در کثرت حفظ و حافظه، چنانکه اغلب مقامات حریری را محفوظ بوده و در سجلات خود به مناسبت می‌نگاشته است.

محمدتقی بیک ارباب می‌گوید: از علمای اعلام نافد الحکم، جناب شریعت مآب، مجتهدالزمان، حاجی ملا محمد صادق، سلمه الله، می‌باشد که مستجمع جمیع صفات است، خصوصا در منبر و موعظه، سبق از هم گنان برده است. مجلس وعظ ایشان بر سایر علما امتیاز دارد.

اعتمادالسلطنه می‌گوید: حاج ملا صادق قمی، مجتهدی فحل بود و از مشایخ بزرگ شیعه به شمار می‌آمد. در اخبار و آثار، تتبعی کامل و استقرایی شامل داشت.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: فقیه کبیر و عالم جلیل بود. وی در همه علوم عصر خود، به درجات والای علمی رسیده بود، چنان که سرآمد عالمان عصر خود به شمار می‌رفت.

 

عروج ملکوتی

مرحوم ملا محمدصادق قمی، سرانجام در ماه شوال ۱۲۹۸ قمری در قم درگذشت و پیکر پاکش در قبرستان شیخان قم، نزدیک مضجع شریف زکریا بن ادریس اشعری، به خاک سپرده شد.

ملا علی نوری

زندگینامه ملا علی نوری

به نام آفریننده عشق

 

ملا علی بن جمشید نوری مازندرانی اصفهانی (درگذشت ۱۲۴۶ قمری)، معروف به ملا علی نوری، فیلسوف و عالم اسلامی قرون ۱۲ و ۱۳ هجری قمری است.

 

ویژگی ها

تاریخ تولد ملا علی نوری دقیقاً مشخص نیست؛ اما از آنجا که در ۱۲۴۶ قمری، یعنی هنگام وفات، نزدیک به ۱۰۰ سال داشت، معلوم می‌شود که در اواسط قرن دوازدهم به‌ دنیا آمده است. محل تولدش روستای «کنگرچال» (قریه‌ای در سرحدّ نور و لیتکو) است. البته به‌ دلیل هجرت و اقامت طولانی در اصفهان، به اصفهانی هم مشهور شد. ملا علی نوری، تحصیلات اولیه را در نواحی مازندران و سپس در قزوین در حوزه درس سید حسن قزوینی، برادر سید حسین قزوینی، در فقه و اصول گذراند. وی برای تکمیل علوم به اصفهان رفت و در آنجا مقیم شد و در محضر افرادی چون آقا محمد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم مدرس اصفهانی، حکمت و کلام را کامل کرد. سپس به تدریس فلسفه پرداخت و حوزه فلسفه و حکمت بزرگی تأسیس کرد و در آنجا به تربیت شاگردان بسیاری مشغول شد. کرسی تدریس وی بسیار گسترده، طولانی و تأثیرگذار بود.

ملا علی نوری را از بزرگ‌ترین حکمای الهی اسلامی و از افراد معدود انگشت‌شمار سه چهار قرن اخیر می‌دانند که تا عمق فلسفه صدرایی‌ نفوذ کرده‌اند. او را به‌ واسطه شاگردی آقا محمد بیدآبادی، احیاگر فلسفه صدرایی می‌نامند و آثار او بیشتر شرح مکتب ملاصدرا است. ملا علی نوری با میرزای قمی رابطه علمی و دوستانه محکمی داشت و با یکدیگر مکاتبات بسیاری داشتند که عین عبارات این مکاتبات در اواخر کتاب جامع الشتات میرزا نگارش یافته است.

نقل است: علی نوری مدتی در مسجد سهله معتکف بود و هنگام نماز شب، در حالت خلسه مشاهده کرد که صفوف فرشتگان در سمت قبله صف کشیده‌اند و تسبیح می‌گویند. او پس از آن حال به شاگردان فرمود: «آنچه در عالم ملکوت دیدم، صورت همین نماز است، اگر دیده بنور یقین باز شود.» میرزا جواد ملکی تبریزی نقل می‌کند: «چون به خدمت حاج ملا علی رسیدم، نگاهی بر من کرد و گفت “راه باز شد”. از آن لحظه، ذکر و توجه بی‌اختیار شد و دلم از قفل غفلت خالی شد.» در داستانی نیز آمده است که وقتی در درس فلسفه‌ یکی از علمای بزرگ شرکت داشت، استاد سؤالی مطرح کرد که کسی پاسخش نمی‌دانست؛ حاج ملا علی نوری چشمان خود را بست، ساکت ماند، و سپس پاسخ دقیق و پیچیده‌ای داد. استاد پرسید چگونه دانستی؟ گفت: «چیزی ندانستم؛ حق دانست و از زبان من گفت.»

نقل است: هنگامی که یکی از شاگردانش در مسیر سلوک، گرفتار وسوسهٔ شیطان شد، او از راه دور برایش دعا کرد و مرید همان شب در خواب دید کسی بر سینهٔ شیطان کوبید و گفت: «رهایش کن، او از ماست.» صبح که برخاست، آرام شد و آن حالت رفت. علامه طباطبایی می‌گوید: حاج ملا علی نوری، از اولیای عظیم‌الشأن و از کاملان سیر و سلوک بود که از قواعد علم و ریاضت عبور کرده و به مقام فنا رسیده بود. سید محمدحسین طهرانی می‌گوید: او از مستوران راه بود، نه از مشهوران. اگرچه کرامات فراوان داشت، ولی نفسش آن‌ها را از مردم پنهان می‌داشت.

 

اساتید

 

شاگردان

 

آثار

  • حجة الاسلام ملقب به برهان الملة
  • حاشیه‌ی اسفار
  • حاشیه‌ شواهد ربوبیه
  • تفسیر سوره‌ توحید

 

عروج ملکوتی

ملا علی نوری در ۲۲ رجب ۱۲۴۶ قمری در اصفهان از دنیا رفت و حجت الاسلام شفتی بر جنازه‌اش نماز خواند. جنازه‌اش را به نجف اشرف منتقل کرده و در آستانه باب طوسی در حرم امام علی (ع) دفن کردند.

فاضل هندی

زندگینامه فاضل هندی

به نام آفریننده عشق

 

بهاءالدین محمد بن حسن اصفهانی، معروف به «فاضل هندی» (۱۱۳۷ – ۱۰۶۲ قمری)، فقیه، اصولی، محدث و متکلم بزرگ شیعه در قرن دوازدهم هجری بود.

 

ویژگی ها

فاضل هندی در سال ۱۰۶۲ قمری در اصفهان متولد شد. پدرش، تاج‌الدین حسن اصفهانی، فرزند شرف‌الدین محمد، مشهور به ملا تاج، مردی دانشمند و فاضل بود و از شاگردان علامه مجلسی بود و از وی روایت نقل می‌کرد. وی نام این کودک را «ابوالفضل» نهاد که بعداً به «فاضل هندی» و «بهاءالدین محمد» معروف شد. همسر فاضل از اهالی اِجِه (اژیه) از توابع اصفهان بود. نوشته‌اند: «فاضل هندی» با محمدتقی مجلسی، نسبتی نیز داشته و با واسطه، داماد وی بوده است. تنها پسر فاضل هندی، محمدتقی، همانند پدرش دانشوری فرزانه بود. محمدتقی را چنین ستوده‌اند: «خورشید آسمان فضل و دانش و قطب دایره کمال، مولی محمدتقی بن فاضل هندی با سید نصرالله مکاتبه داشته است. وی اشعاری را در فضیلت مولی محمدتقی سروده است و برای وی ارسال داشته و از پسر فاضل هندی جواب خواسته است.»

فاضل در سنین کودکى چند سالى به همراه پدر در هندوستان اقامت کرد و از این رو به فاضل هندى معروف شد؛ لقبى که خود به آن راضى نبود. علامه زنوزى در «ریاض الجنة» جریان اقامت او در هند را چنین بیان می‌کند: والد فاضل هندى، به عنوان تجارت، اکثر اوقات به سفر هند مى‏‌رفت و با اورنگ زیب، سلطان هند، ربطى داشت و در هر سفر، تحفه‌اى از نفایس، به سلطان مذکور مى‌برد، و چون ولد ارشد او، فاضل هندى، در سن دوازده سالگى، در همه فنون عقلیه و نقلیه به سر حد کمال و اجتهاد رسیده بود و در آن روزها نیز، سفر هند داشت، با خود گفت: بهتر از این فرزند، تحفه‏‌اى براى اورنگ زیب، تحصیل نخواهم کرد؛ پس فاضل را برداشته و روانه هند گردید.

چون به خدمت اورنگ زیب رسید، سلطان از راه ملاطفت از او پرسید: این دفعه از غرایب ایران چه تحفه از براى ما آوردى؟ پدر فاضل عرض کرد: بنده‏‌زاده خود را آورده‏‌ام. سلطان را این سخن خوش نیامد که طفل دوازده ساله را از ایران به رسم تحفه به هند آوردن، لطفى ندارد! پس بعد از چند روز، فاضل را به حضور طلبید و به حقیقت مراتب کمالات او پى برده، فحول علماى عامه را در مجلس حاضر نموده و امر فرمود که در مسائل غامضه با این طفل مکالمه و مناظره نمایید. چند مجلس با فحول علما در علوم عقلیه و نقلیه و ادبیه، به ویژه در مسأله امامت گفتگو کرده و جمله را عاجز و ملزم نمود به طوری که هیچ‌کس از علماى آن سرزمین، صرفه از مناظره او نبردند. سلطان را رغبت تمام به فاضل به هم رسید و از پدرش خواهش نمود که او را پیش خود نگه دارد. چون فاضل در سن دوازده سالگى بود و هنوز به حد بلوغ نرسیده بود، پادشاه او را در حرم جا داده تا وی تعلیم صبیان و نسوان بنماید.

فاضل هندی در ۱۶ سالگی موفق شد کتاب «الشفاء» بوعلی سینا را تلخیص کند، گرچه این نسخه سوخت و از میان رفت. فاضل در ۲۲ سالگی، بار دیگر به تلخیص شفا پرداخت. مرجعیت علمی فاضل هندی پس از رحلت علامه مجلسی و درگذشت آقا جمال خوانساری فراگیر شد. درباره استادان فاضل هندی چیزی ننوشته‌اند. برخی از پژوهشگران معاصر بر این باورند که اولین استاد فاضل هندی، پدرش بود.

مهم‌ترین نوشته فاضل، کتاب «کشف‌اللثام در قواعدالاحکام» در شرح قواعد علامه حلی است که بزرگان فراوانی از جمله صاحب جواهر و سید علی طباطبایی (صاحب ریاض) در تألیفات خود از آن استفاده‌ برده و به آن استناد کرده‌اند. قبل از فاضل هندی، استادش محقق کرکی، شرح قواعد را تا باب نکاح نوشته بود و فاضل هندی راه استادش را در نوشتن شرح بقیه کتاب ادامه داد. نویسنده پس از اتمام شرح کتاب، دوباره به اول برگشته و بخش‌های حج، طهارت، و نماز را دوباره شرح می‌دهد. اهمیت این کتاب تا حدی است که گفته شده وقتی این کتاب نزد محمدحسن نجفی نبود، چیزی از جواهر را نمی‌نوشت.

نقل است: یک روز متقی هندی به اصفهان می‌آید و تصمیم می‌گیرد در یکی از حجره‌های تکیه مادرشاه استراحت کند. وارد حجره که می‌شود فردی را می‌بیند که بالای سر جنازه‌ای قرآن می‌خواند. فاضل هندی قصد خواب می‌کند که صدای ناله‌ای می‌شنود و متوجه می‌شود از تابوت مرده صدا می‌آید و بعد آتش زبانه می‌کشد و هرچه به قاری قرآن می‌گوید او جوابی نمی‌دهد و می‌فهمد که این مکاشفه خود اوست که چنین تصاویری را می‌بیند.

 

اساتید 

  • ملا تاج‌الدین حسن اصفهانی
  • محمدباقر مجلسی

 

شاگردان

  • احمد بن حسین حلی
  • سید محمدعلی کشمیری
  • سید ناصرالدین احمد مختاری سبزواری
  • میرزا عبدالله افندی
  • بهاءالدین محمد مختاری
  • محمدتقی اصفهانی

 

آثار

  • کشف اللثام عن قواعد الاحکام
  • المناهج السویة
  • عون اخوان الصفا

 

از منظر فرهیختگان

محمدحسن نجفی می‌گوید: اگر فاضل هندی در ایران نبود، گمان نمی‌کردم علم فقه به ایران رفته باشد.

ملا عبدالکريم بن ملا محمد طاهر قمی می‌گوید: «أمجد فضلاء العصر و أعظم علماء الدهر، اورع المجتهدین و امتن أهل اليقین، مولانا بهاء الشرع و الدین …‌ .»

علی‌قلی جدیدالاسلام می‌گوید: «عالیجناب معلّی انتساب، الناطق بالحق و القائل بالصواب، مکمّل فضائل المتقدمین، محصّل علوم الأولین و الآخرین، أفضل العلماء المتبحّرین … .»

 

عروج ملکوتی

فاضل هندی در سال ۱۱۳۷ قمری، در همان سال فتنه افغان و تسلط آنان بر اصفهان درگذشت و در تخت فولاد، بالاتر از قبر ملا اسماعیل خواجویی مدفون گشت. حاج ملا محمد نائینی هم که از فضلای علمای اعلام بود، در سال ۱۲۶۳ قمری در اصفهان وفات یافت و در کنار آرامگاه فاضل هندی مدفون گردید و به همین مناسبت، این آرامگاه را مردم اصفهان «فاضلان» گویند.

ابوهاشم جعفری

زندگینامه ابوهاشم جعفری

به نام آفریننده عشق

 

داوود بن قاسم بن اسحاق (درگذشت ۲۶۱ قمری)، مشهور به ابوهاشم جعفری و داوود بن قاسم جعفری، از اصحاب امام رضا (ع)، امام جواد (ع)، امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) بوده و از راویان مورد اعتماد و نامدار امامیه به شمار می‌رود.

 

ویژگی ها

داوود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب، نام و نسب کامل اوست. پدر وی، قاسم بن اسحاق از اصحاب امام صادق (ع) و از یاران محمد بن عبدالله، معروف به نفس زکیه بوده است. گفته شده که وی از طرف نفس زکیه، امیر یمن شد؛ اما پیش از آنکه کار خود را شروع کند، نفس زکیه به قتل رسید. سازمان وکالت به عنوان وسیله‌ای برای ارتباط میان شیعیان و امامان شیعه بود که با شدت گرفتن کنترل خلفای عباسی و نیز برای آماده‌سازی شیعیان برای غیبت امام زمان (عج) شکل گرفته بود. ابوهاشم جعفری نیز یکی از افراد مورد اعتماد ائمه (ع) بود که در زمان غیبت صغرای امام زمان (عج) نیز وکالت ایشان را برای مدتی در اختیار داشت.

محمد بن عمر کشی در کتاب رجال خود، بر اساس برخی از روایات ابوهاشم، نسبت ارتفاع در قول (غلو) را به او داد. در کتاب اعیان الشیعه آمده است: این اتهام غلو به خاطر این است که ابوهاشم معجزات زیادی را از ائمه اطهار (ع) روایت کرده است که علمای شیعه، نمونه‌های این‌چنینی را در ردیف غلو حساب کرده‌اند. سید ابوالقاسم خویی نیز نوشته است: عبارت کشی که می‌گوید روایت او دلالت بر ارتفاع در قول (غلو) دارد، از دو جهت قابل بررسی است: اول اینکه یا باید در روایت تحریفی صورت گرفته باشد و یا اینکه از آن اراده به معنی غیر ظاهری شده باشد، که هر دو این موارد به خاطر موقعیت ممتاز ابوهاشم در نزد حضرات معصومین (ع)، منتفی می‌باشد. بنابراین چطور می‌شود نسبت غلو را به این شخصیت ارجمند داد؟ پس اشکالی در وثاقت ایشان نیست. محدث قمی هم معتقد است: آنچه که ابوهاشم روایت کرده و مشاهده نموده از دلائل و معجزات حضرت امام حسن عسکری (ع) زیاده از آن است که در اینجا ذکر شود و روایت شده از آن جناب که گفت: هرگز داخل نشدم بر حضرت امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) مگر آنکه دیدم از ایشان دلالت و برهانی.

ابوهاشم با تمام فروتنی در برابر اهل بیت (ع)، نسبت به حکام ظلم جور، در نهایت بی‌پروایی و جسارت بود و با خلفای عباسی درگیری داشت و به سبب همین انتقادات، چندین بار به زندان افتاد. ابوهاشم جعفری می‌گوید: وقتی در محضر امام حسن عسکری (ع) بودم، از آن حضرت، درباره تفسیر این سخن خداوند تعالی: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِاِذْنِ اللَّهِ» پرسش کردم، حضرت فرمود: «مقصود از (الَّذِینَ اصْطَفَیْنا) آل محمد (ع) هستند و (ظالِمٌ لِنَفْسِهِ)، کسی است که امام را قبول ندارد و (مُقْتَصِدٌ)، کسی است که امام را می‌شناسد و (سابِقٌ بِالْخَیْراتِ)، خود امام است. ابوهاشم می‌گوید: «از شنیدن سخن امام، گریستم و با خود درباره آنچه خداوند به آل‌ محمد (ع) عطا کرده،‌ اندیشیدم.» امام متوجه من شد و فرمود: «عظمت شان آل محمد (ع) از آنچه‌ اندیشیدی بیشتر است؛ خدا را شکر کن، چون تو را از کسانی که به دوستی آنان چنگ زده‌اند، قرار داد. تو در روز قیامت که هر گروهی با پیشوای خود خوانده می‌شوند، با آل‌ محمد (ع) فراخوانده می‌شوی، پس مژده باد تو را ابوهاشم که بر خیری.»

ابوهاشم می‌گوید: یکی از دوستداران امام حسن عسکری (ع)، به ایشان نامه‌ای نوشت و تقاضا کرد که به او دعایی بیاموزد. امام در پاسخ نوشت که این دعا را بخوان: «یا أسمَعَ السّامعین وَ یا أَبصَرَ المُبصِرین وَ یا عُزَّ النّاظرینَ و یا أَسرَعَ الحاسبین، وَ یا أَرحَمَ الرّاحِمین، وَ یا أَحکَمَ الحاکِمینَ صَلِّ عَلی محمّدٍ وَ آلِ محمّدٍ، وَ أَوسع لی فی رزقی، وَ مُدَّ لی فی عُمری، وَامنُن عَلَیَّ بِرَحمَتکَ، وَاجعَلنی ممَّن تَنتَصِرُ بهِ لِدینِکَ وَ لا تَستَبدِل بی غَیری.» ابوهاشم می‌گوید: بعد از شنیدن فرمایش امام، با خود گفتم: «خدایا! مرا در حزب‌ و گروه خود قرار ده.» امام رو به من کرد و فرمود: «تو در حزب و گروه خدایی، اگر به او ایمان داشته و تصدیق‌کننده پیامبرش باشی.»

ابوهاشم جعفری که یکی از خادمان راستین مؤمنان بود، می‌گوید: شنیدم که امام حسن عسکری (ع) می‌فرمود: «در بهشت، دری است به نام “معروف”؛ از این در، فقط کسانی که کار خیر انجام دهند، داخل می‌شوند.» از شنیدن این روایت، شکر خداوند را به جا آوردم و از اینکه خودم را برای برآوردن نیازمندی‌های مردم در سختی افکنده بودم، خرسند شدم. وقتی امام از آنچه درونم گذشت، آگاه شد، نگاهم کرد و فرمود: «آری، پس بر آنچه بدان مشغولی، مداومت کن، چرا که صاحبان نیکی در دنیا، همانا صاحبان خیر در آخرت‌ هستند.» همچنین ابوهاشم جعفری می‌گوید: به شدت تنگدست بودم، از این‌ رو به منزل امام‌ هادی (ع) روانه شدم. بعد از آنکه امام‌ به من اجازه ورود داد، در حضورشان نشستم. آنگاه حضرت فرمود: «ابوهاشم! می‌خواهی شکر کدام‌یک از نعمت‌های خداوند عزیز و جلیل را به جا آوری؟» من سرافکنده و خاموش شدم و نمی‌دانستم چه بگویم. سپس امام فرمود: «خداوند، ایمان را روزی تو کرد و به‌ وسیله آن، بدنت را بر آتش، حرام نمود و تندرستی را نصیبت کرد و به واسطه آن، تو را بر طاعت یاری نمود و قناعت را به تو داد و از این راه، تو را از تبذّل بازداشت.

 

از منظر فرهیختگان

مامقانی می‌گوید: این مرتبه سفارت و وکالت برای حضرت حجت امام زمان (عج) از هر توثیق و تعدیلی برای جناب ابوهاشم جعفری بالاتر است و بالجمله در وثاقت و جلالت و بزرگی‌ شأن این مرد هیچ شکی نیست.

سید بن طاووس می‌گوید: در زمان غیبت صغرا، سفیرانی شناخته شده بودند که معتقدان به امامت امام حسن عسکری (ع) هیچ‌گونه اختلافی در موردشان نداشتند؛ از جمله آنان، داوود بن قاسم جعفری بود.

میرزا محمدعلی مدرس می‌گوید: ابوهاشم، عالم، عابد، زاهد، عاقل، متقی و کثیرالروایة است. فیض حضور نزد پنج امام معصوم (ع) را داشت و نزد ایشان محترم، موثق و محل اعتماد بود. وی در اوایل غیبت صغرا، از سفرای مُسلّم السّفاره ناحیه مقدسه نیز بوده است.

مسعودی می‌گوید: ابوهاشم، مردی زاهد و عابد و عالم بود که عقلش درست، حواسش سالم، و قامتش راست مانده بود.

شیخ طوسی می‌گوید: ابوهاشم نزد ائمه (ع) جلیل‌القدر و عظیم‌المنزلة بود. شیخ در جای دیگری می‌گوید: «ابوهاشم ثقه جلیل‌القدر است.»

علامه حلی می‌گوید: ابوهاشم جعفری، ثقه جلیل‌القدر و عظیم‌المنزلة نزد معصومین (ع) بود و موقعیتی والا و شریف نزد ایشان داشت.

شیخ عباس قمی می‌گوید: ابوهاشم، زاهدی با‌ ورع و عالمی عامل بود که در علوّ نسب در آل ابی‌طالب، کسی بالاتر از وی در زمان ایشان نبود.

سید حسن صدر می‌گوید: «ابوهاشم بغدادی، شاعری ادیب و علامه‌ای بزرگوار و از شعرای اهل بیت (ع) است. شعر او نزد امام رضا (ع) تا حضرت حجت (عج) مورد توجه بود. ابوهاشم نزد ایشان عظیم‌المنزلة و جلیل‌القدر بود.

 

عروج ملکوتی

ابوهاشم جعفری در جمادی‌الاول سال ۲۶۱ قمری در سامرا وفات یافت و در جوار مزار امام حسن عسکری (ع) به خاک سپرده شد. برخی منابع نیز محل دفن او را در بغداد ذکر کرده‌اند.

اسدالله طیاره

زندگینامه اسدالله طیاره

به نام آفریننده عشق

 

اسدالله طیّاری شهرضایی، معروف به شیخ اسدالله طیاره، سالک الهی و زاهد ایرانی اهل شهرضای اصفهان بود.

 

ویژگی ها

شیخ اسداللّه‏ طیّارى در هشتم تیر ماه ۱۳۰۶ شمسی در شهرستان قمشه (شهرضاى کنونى) در یک خانواده مذهبى دیده به جهان گشود. پدر ایشان از بازاریان آن شهرستان و مادر گرامیشان از سادات با صفاى مکّى بودند. تحصیلات دوران ابتدایى و متوسطه را در همان شهرستان گذرانده و دوره نوجوانى ایشان در همان جا سپرى شد. در ۱۹ سالگى براى کسب علوم حوزوى و ادامه تحصیلات به اصفهان عزیمت کردند و با علاقه بسیار در حجره محقرى در مدرسه صدر اصفهان، زیر نظر استادان فن، دروس حوزه را شروع نمودند. ایشان از همان ابتداى جوانى متکى به قدرت خویش بودند و براى امرار معاش، کارشان را در کنار درس قرار دادند. زمانى که صحبت از کار و تلاش مى‏‌شد، ایشان مى‏‌فرمودند: «من حتى براى خرید کتاب‏‌هایى که در آن دوران نیاز داشتم، گاهى شب تا صبح بیدار مى‏‌ماندم و مزد دریافتى را فقط صرف خرید کتاب‏‌هاى مورد نیاز مى‏‌کردم.»

از مناعت طبع و عزت نفس بالایى برخودار بودند و هرگز براى رفع نیاز خود، پیش احدى حتى پدرشان اظهار نیاز نمى‌‏کردند. حتى در آن زمان که براى طلاب مقررى قرار داده بودند، ایشان از گرفتن آن هم صرف ‏نظر مى‏‌کردند و مى‌‏فرمودند:«این شهریه به من که توان کارکردن دارم تعلق نمى‏‌گیرد.» در سن ۲۷ سالگى با توسل به بى‌بى دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) تشکیل خانواده دادند و علویه‌اى از اصفهان اختیار نمودند. انتخاب همسر سید به دلیل ارادت بیش از حد ایشان به سادات بود و در تمام دوران زندگى پر برکتشان، هیچ کوتاهى در حق همسرشان نکردند. دو ماه بعد از ازدواجشان در سفرى که براى تبلیغ رفته بودند، به طور معجزه آسایى راهى کربلا شدند. در این سفر، چون به طور قاچاقى اقدام کرده بودند، در زندان بصره حبس شدند و به ضمانت یکى از علما که مى‏‌فرمودند: «نه قبل از آن و نه بعد از آن سفر، دیگر ایشان را زیارت نکردم»، آزاد شدند و به مدت سه ماه و ده روز در کربلا، نجف و کاظمین ماندند.

ایشان بسیار مهمان‌دوست بودند. در تمام دوران زندگى همواره در پى این بودند که مشکلات مادى و معنوى دیگران را بر طرف سازند. بسیار با گذشت و سخاوتمند بودند. از قول خانواده ایشان نقل شده است: یک شب که ایشان به منزل آمدند، دیدیم عباى ایشان روى دوششان نیست و تنها با قبا به منزل آمده‌اند. هنگامى که از ایشان سؤال کردیم، فرمودند: در حرم مطهر حضرت معصومه (س) نشسته بودم. طلبه‏‌اى نزد من آمد و گفت: امشب شب دامادى من است و چون مقدارى از نظر مالى در تنگنا هستم، نتوانسته‌ام لباسى نو تهیه کنم. ایشان بدون این‏که او را بشناسند، بلافاصله عباى خود را که از طرف یکى از رفقایشان به ایشان هدیه شده بود در آورده و به او داده بودند و فرموده بودند: «من اصلاً نیاز به این عبا ندارم و چون نو است به عنوان هدیه از من قبول کن.» گاهى اوقات دیده مى‌‏شد هدیه‌‏اى که برایشان مى‌‏آوردند، از آن شخص تشکر مى‏‌کردند و بلافاصله آن را به فرد دیگرى که احساس مى‌‏کردند نیازمند است، مى‏‌بخشیدند. هیچ دلبستگى نسبت به هیچ چیز مادى نشان نمى‏‌دادند.

از قول خانواده ایشان نقل شده است: در تمام دوران حیاتشان، هیچ‌گاه زمانى نبود که ما صبح براى نماز برخیزیم و ایشان در خواب باشند، حتى این ایام آخر که دوران بیمارى را سپرى مى‌‏کردند. آن‏قدر به شب زنده ‏دارى و بیدار بودن تا طلوع آفتاب اهمیت مى‏‌دادند که اگر یکى از اعضاى خانواده به علت بیمارى، شبى را تا صبح نمى‏‌خوابید، صبح با خوشرویى به او مى‏‌گفتند: «امشب در عبادت شب زنده‏ داران شریک بودى.» در دوران جوانى و ایام تحصیل، دلبستگى و علاقه ایشان به سید عبداللّه‏ فاطمى بسیار بود و همیشه از زبان ایشان نقل قول مى‏‌کردند وارادت خاصى نسبت به این بزرگوار داشتند. اذکار و ادعیه خود را بسیار پنهان مى‏‌کردند، ولى آنچه ما مى‌‏دیدیم این بود که دائم الذکر بودند.

یکى از مراجع تقلید مى‏‌فرمودند: وقتى آقاى طیّاره در اصفهان بودند و ما در قم متوسل به امام زمان (عج) مى‏‌شدیم، مى‏‌دیدیم که بعد از چندى، آقاى طیّاره براى ما پول مى‏‌آورد و الن به این اندیشه افتاده‌ایم که چه ارتباطى بین توسل به امام زمان (عج) و پول آوردن آقاى طیّاره بود با این‏که آقاى طیّاره در اصفهان بودند. آقای طیاره می‌گوید: در حرم حضرت معصومه (س) مکاشفه‌ای شد. دیدم ملائکه در حال آب‌پاشی روی زوار هستند. ایشان این مکاشفه را نشان دهنده‌ فیض کریمه‌ اهل بیت، حضرت معصومه (س) به زائران می‌دانست.

 

از منظر فرهیختگان

سید هاشم حداد می‌گوید: طیاره لطیف است و در آسمان‏‌ها پرواز مى‌‏کند.

آیت اللّه‏ ناصرى می‌گوید: آقاى طیاره هواى نفس نداشت.

آیت اللّه‏ انصارى شیرازى می‌گوید: آقاى طیاره از جهات اخلاقى خیلى کامل بود و مى‏‌توان گفت مردى مُهَذَّب، شخصیتى اخلاقى، مرد خدا و اهل سیر و سلوک بود و دنیا در نظرش هیچ بود و خلاصه اینکه دلداده حق بود.

اسماعیل دولابی می‌گوید: طیاره مجرّد (اهل تجرد) است.

 

عروج ملکوتی

وی سرانجام در سال ۱۳۸۰ از دنیا رفت و جسد مبارکش در آستانه مطهر امام‏زاده شاه احمد بن قاسم در قم دفن گردید.

عبدالزهرا گرعاوی

زندگینامه عبدالزهرا گرعاوی

به نام آفریننده عشق

 

حاج عبدالزهرا گرعاوی، سالک الهی و از شاگردان سید هاشم حداد بود.

 

ویژگی ها

وی باب مکاشفات صحیحه برایش باز بود و می‌گفت: در نماز هم وقایع کربلا را می بینم. بسیار اهل گریه بود و علت مکاشفاتش هم همین بود. رابطه قلبی شدیدی با حضرت آقای حداد داشت. آیت الله کمیلی می‌فرمودند: یک زمانی حاج عبدالزهرا خدمت سید هاشم حداد آمد و گفت: دیگر نمی‌توانم ذکر یونسیه بگویم. آقا فرمودند: چطور؟ عرض کرد: وقتی به سجده می روم دیگر لب‌هایم تکان نمی‌خورد و ذکر همین‌طور در قلبم تکرار می‌شود. سید هاشم نیز از اینکه ذکر یونسیه حاج عبدالزهرا قلبی شده بود، خوشحال شدند. نقل است: حاج عبدالزهرا آینده را هم در مکاشفات بین نماز می‌دیده و همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمش عبور می‌کرده است. ظاهرا با توسلاتی که به امام حسین (ع) داشته این مشکل مرتفع شده و دیگر رویت مکاشفات، اختیاری می‌شود و حرقت زائد الوصفی از ناحیه امام حسین (ع) شامل حالش می‌شود.

مرحوم حداد شب‌های چهارشنبه به مسجد سهله مشرف می‌شد. عبدالزهرا خیلی آتش درونی داشت. مرحوم حداد یک‌بار به علامه طهرانی فرمودند: این آتش عبدالزهرا را می‌بینی؟ من چندین برابر این را دارم ولی مشخص نمی‌شود. عبدالزهرا یک ماشین استیشن داشت که همان حسینیه سیار معروف است. آیت الله کمیلی خراسانی نقل می‌کند: در جلسه ای، حاج عبدالزهرا گرعاوی سقا شده بود و در کاسه‌ای به همه آب می‌داد. حالتی داشت که همه از حال او اشک می‌ریختند. گریه می‌کرد و با حال شوق، کاسه آب را به این و آن می داد و می‌گفت: بیا شراب بخور، شراب محبت!

علامه طهرانی می‌فرمود: حاج عبدالزهرا گرعاوی، اصالتا عرب بود و مردی متدین و روشن ضمیر و ساکن کاظمین و گاهی به کربلا به خصوص در شب‌های جمعه برای زیارت مشرف می‌شد. برای آنکه روزه‌اش نشکند، همان شب پس از زیارت مراجعت می‌کرد. یکی از روزها که من بر حسب عادت از خواب بیدار شدم و وضو ساختم که به حرم مطهر سیدالشهدا (ع) مشرف گردم، دیدم حالم سنگین است و قبض عجیبی مرا گرفته است. با مشقت و فشار زیاد تا صحن مطهر آمدم ولی هیچ میل به تشرف نداشتم. مدتی در گوشه صحن نشستم ولی هیچ میل به تشرف پیدا نشد، تا نزدیک ظهر شد. در این حال، ناگهان یک حال نشاط و سرور زائدالوصفی در خود مشاهده کردم. برخاستم و با کمال رغبت مشرف شدم و به توسلات، زیارت و نماز مشغول شدم. همان شب مرحوم حاج عبدالزهرا از کاظمین به کربلا مشرف شد و گفت: سید محمد حسین! این چه حالی بود که امروز داشتی؟! قریب ظهر بود که من در حجره خود در بغداد بودم، دیدم که حال تو بسیار سخت است و در قبض شدید به سر می‌بری! فوراً سوار ماشین شدم و به کاظمین آمدم و برای رفع این حال تو حضرت موسی بن جعفر (ع) را شفیع در نزد خدا قرار دادم. حضرت نیز شفاعت فرمودند و حال تو خوب شد.

علامه طهرانی در کتاب معاد شناسی می‌گوید: دوستى داشتم به نام حاج عبدالزهرا گرعاوى نجفی که مردى بسيار باهوش، سريع‌الانتقال، تند ذهن و در عين‌ حال متدين و عاشق امام حسین (ع) بود. وی داراى حال بكا و گريه‌هاى طولانى و شوريده بود و بدين‌ جهت از مكاشفات صوريه و مثاليه نيز برخوردار بود. یک روز كه به حرم مطهر كاظمين مشرف شديم و در مراجعت از حرم، طفل اكبر اينجانب كه در آن وقت چهار سال داشت، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد؛ و اتفاقاً چون قدرى حالت اسهال و تردد داشت و براى او خوب نبود، ما از خريدن امتناع كرديم و او هم اصرار داشت تا بالأخره من اعتنايى به گريه او ننمودم و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم.

نزديک غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلایى ما به مسافرخانه آمد و گفت: حاج عبدالزهرا امروز از زيارت نجف‌ اشرف مراجعت كرده است! مى‌آیى به ديدنش برويم و نماز را هم همان‌جا بخوانيم؟ من گفتم: ضررى ندارد! لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متصل به آن و از نواحى جديدالاحداث بود، پياده روان شديم. در راه ديدم جماعتى گِرد آمده‌اند و مشغول تماشاى چيزى هستند. از همراهم پرسيدم: اين چيست كه تماشا مى‌كنند؟ گفت: تلويزيون است که تازه در كاظمين آورده‌اند و مردم براى تماشا جمع شده‌اند. من از دور نگاه كردم ديدم عكس‌ها و صورت‌هاى متحرّكى بر روى صفحه مى‌گذرد. بسيار در شگفت آمدم كه خدايا صنعت بشر به كجا كشيده‌ است كه صدا و سيماى افرادى را از راه دور مى‌آورد و در همان لحظه در مقابل ديدگان قرار مى‌دهد. اين حديث نفسى بود كه با خود كردم. بارى گذشتيم و به منزل او رسيديم.

چون وارد شديم، ديديم سجاده خود را پهلوى باغچه انداخته و مشغول نماز است و ما نيز نماز را خوانديم و پس از اتمام نماز و احوال‌پرسى و تعارفات عادى گفت: حق با باطل مخلوط نمى‌شود و بالأخره حق به كنارى و باطل نيز به كنارى مى‌رود! گفتم: صحيح است! گفت: حق و باطل، مانند روغن و آب هستند، اگر آن‌ها را به روى هم بريزى و تكان هم بدهى، باز روغن در رو و آب در زير مى‌ايستند! گفتم: همينطور است! گفت: سید محمد حسین! مى‌دانى كه انسان به تمام مقامات و مناصب با نقشه و تدبير و مكر مي‌تواند برسد؛ تاجر شود، مالدار شود، عالم و مرجع شود، سلطان و رئيس‌جمهور شود، ولى راه خدا نقشه و حيله‌بردار نيست! گفتم: آرى همينطور است! گفت: من امروز صبح از نجف خارج شدم و با سيّاره (ماشين) به سوى كاظمين مى‌آمدم. ناگاه ديدم كه ممكن است انسان در طبقه دهم از يک عمارتى باشد و به واسطه مختصر غفلتى، یک مرتبه به طبقه پایين سقوط كند!

من فهميدم كه اين همه گفتارها و سؤال‌ها به جهت اين است كه به من بفهماند: زدن روى دست طفل كه خيار مى‌خواسته است صحيح نيست و طفل را بايد با صبر و تحمل آرام كرد. او در همان وقتى كه ما از نزد مغازه عبور مى‌كرديم، در ماشين خود نشسته و در بيابان حلّه به‌ سوى بغداد در حركت است ولی از حال ما و كيفيت درخواست بچه و ضرب ما مطلع بوده، اما نمى‌خواهد صريحا بگويد كه تو چنين كرده‌اى!

آیت الله صافی اصفهانی نقل می‎کند: رفیقی داشتم در نجف اشرف به نام حاج عبدالزهرا که شخصی صد در صد صادق بود و سر سوزنی احتمال اینکه خلاف بگوید درباره‌اش نبود. با اینکه به تجارت مشغول بود ولی بیشتر اوقات در مشاهد مشرفه به سر می‌برد. مرد بسیار باتقوا، باصفا و اهل دل بود و در سیر و سلوک زحمت کشیده بود، مخصوصا در محبت به اهل بیت فوق العاده بود و با هم خیلی رفیق بودیم. ایشان می‌گفت: یک مدتی مثل فیلم سینمایی تمام حوادث و وقایع فردا را در شب قبلش در قنوت نماز می‌دیدم و فردا تمام آن به صورت کامل اتفاق می افتاد. مثلا در شب می‌دیدم که کسانی آمدند با من معامله کردند و درخواست‌هایی داشتند. فردایش عینا همان چیزها اتفاق می‌افتاد.

این حاج عبدالزهرا شب های چهارشنبه به مسجد سهله می رفت و بعد از اعمال، معمولا مقداری با هم مجالست داشتیم. یک شب به من گفت: آقای صافی، این اواخر یک اتفاقات ناگواری برای من رخ می‌دهد. گفتم:خیر است ان شاء الله، چه اتفاقی؟گفت:ردر قنوت نمازم تمام اتفاقاتی که فردا می‌خواهد رخ بدهد مثل یک فیلم سینمایی می‌بینم، به نظر شما این‌ها مکاشفات شیطانی نیست؟ این گذشت تا این که یک روز با حالت عصبانیت و ناراحتی سراسیمه به منزل ما آمد و گفت: آقای صافی، آخر این چه ایمانی است که من دارم؟ این چه نمازی است که من می خوانم؟ عوض این که در نماز، تمام توجهم به خدا باشد، همه‌اش به این فیلم‌ها طی می‌شود. این‌ها به چه درد من می‌خورد.

به او گفتم: برو نزد امام حسین (ع) و این ها را با محبت او مبادله کن، یک معامله خیلی شیرین. او هم یک مقدار آتشش خوابید. حاج عبدالزهرا مرتب شب‌های جمعه به کربلا مشرف می‌شد. یک روز به من گفت: شب جمعه به زیارت حضرت سیدالشهدا (ع) مشرف شدم و به حضرت عرض کردم: «من این‌ها را نمی خواهم، شما را می خواهم.» خیلی جدی و محکم گفت این‌ها را از من بگیر و محبت خودت را به من بده. گفت: آقای صافی، فکر می‌کنم خواسته من اجابت شده و این معامله انجام شد؛ چون آن‌ها را از من گرفتند و تمام شد و حالا احساس می‌کنم مثل این که نسبت به امام حسین (ع) یک حالت دیگری پیدا کردم.

گفتم: چه حالتی؟ گفت انگار یک محبت خاص و فوق العاده‌ای نسبت به آن حضرت در خودم احساس می‌کنم که با گذشته فرق دارد. ما هم می‌دیدیم که این حاج عبدالزهرا، حاج عبدالزهرای قبل نیست، حال عجیبی پیدا کرده بود و گریه های عجیبی داشت. اسم امام حسین (ع) که می آمد، آتش می‌گرفت و مثل یک گلوله آتش شده بود. البته از آن به بعد، آن فیلم‌ها برایش اختیاری شده بود و اگر می‌خواست می‌دید، اما محبت و عشق به امام حسین (ع) فرصت به او نمی‌داد و رمقش را گرفته بود.

 

عروج ملکوتی

حاج عبدالزهرا گرعاوی، سرانجام در نجف از دنیا رفت و در غرفه‌ای از غرفه‌های صحن حضرت کمیل در دروازه نجف به خاک سپرده شد.