نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

«حاج میرزا علی آقا شیرازی» (۱۳۷۵-۱۲۹۴ ق)، فقیه، حکیم، زاهد عابد، ادیب کامل و طبیب ماهر، از مفاخر علمی و عملی شیعه و از شاگردان سید محمدباقر درچه‌ای و آخوند کاشی بود.

 

ویژگی ها 

میرزا علی آقا شیرازی، در شعبان ۱۲۹۴ قمری در نجف متولد شد. پدرش حاج علی‌اکبر از شاگردان فاضل اردکانی بود و پژوهشی را در احادیث انجام داده و کتاب معروف «شرح الاربعین حدیثا فی فضیلة الصلوة علی النبی و آله صلی الله علیهم اجمعین» را نوشت.

اولین مکتب درسی میرزا علی آقا در خانه تشکیل شد و نخستین معلم پدرش بود. میرزا علی آقا در سال ۱۳۱۶ ه.ق راهی اصفهان شد و بخشی از تحصیلاتش را در مدرسه نیم آورد – واقع در انتهای بازار بزرگ اصفهان – گذراند. جاذبه معنوی مدرسان این مدرسه، خصوصا آقا سید محمدباقر درچه ای، موجب شده بود تا میرزا علی آقا به این مکان روی آورد.

زمانی که حاج میرزا علی آقا از مکتب آیت الله درچه ای استفاده می کرد، دو نام آور عرصه اندیشه آخوند ملا محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی مشغول تربیت شاگردان در میدان حکمت و فلسفه بودند، نیم قرن فلسفه ملاصدرا را در اصفهان تدریس می کردند و میرزا علی آقا نیز در درس آنان شرکت نمود. شیخ عبدالحسین محلاتی (۱۲۷۰-۱۳۱۲ ه.ق) که در مدرسه صدر اصفهان دروس خارج را تدریس می نمود، یکی دیگر از اساتید حاجی میرزا علی آقا بود.

همچنین حاج میرزا علی آقا شیرازی علاوه بر آن که از شاگردان برجسته آیت الله بروجردی محسوب می شد، رابطه ای تنگاتنگ با آن فقیه داشت و استادش از همت عالی، علو طبع و حالات اخلاقی وی بر خویشتن می بالید.

حاج میرزا علی آقا چنان در اقیانوس نهج البلاغه به غواصی پرداخت که گویی با نهج البلاغه زندگی می کرد. استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری می نویسد: «قبل از برخورد با وی، این کتاب (نهج البلاغه) را نمی شناختم… او یک نهج البلاغه مجسم بود. مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرورفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین پیوند خورده و متصل شده است…». و در جای دیگر می نویسد: «نهج البلاغه به او حال می داد و روی بال و پر خود می نشاند و در عوالمی که ما نمی توانستیم درک کنیم، سیر می داد. جمله های این کتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد می نمود. غالباً جریان کلمات نهج البلاغه بر زبانش با جریان اشک از چشمانش بر محاسن سپیدش همراه بود…».

چون میرزا علی شیرازی در قم به بیت آیت الله بروجردی وارد می‌ شد، آن فقیه فرزانه در اين اواخر با وجود کهولت سن و کسالت به مناسبت آن شناخت و علاقه‌ای که نسبت به حالات معنوی و مقامات روحانی وی داشتند جلوی ایشان می‌ایستادند و در مورد این انسان وارسته می فرمودند: خداوند او را با هم اسمش و مرا با او محشور نماید!

آیت الله مطهری می گوید: ایشان یکی از بزرگترین اهل معنایی است که در عمرم دیده ام.

دکتر رضا عالم زاده می گوید: در حرم امام رضا علیه السلام، میرزا علی شیرازی را دیدم که به من گفت: ديشب پدرت در کنار ضریح امام رضا علیه السلام از جانب من زیارت نامه خواند. بعدا متوجه شدم که آن شب پدرم از جانب ایشان زیارت نامه خوانده است.

حجت الاسلام صفوی نقل می‌ کند: زمانی، درد شکم شدیدی بر من عارض شد. نزد میرزا علی شیرازی رفتم و از ایشان طلب دعا کردم. ایشان فرمودند: مقداری شکر و نمک را در آب حل کن و میل فرما. بلافاصله پس از انجام این دستور، شفا یافتم و این را از نفس مقدس ایشان می‌دانم.

علامه حسن زاده آملی می‌ گوید: میرزا علی شیرازی حقا از اوتاد عصر ما به شمار می آمد‌‌.

 

اساتید

  • میرزا کمال الدین ابوالهدی کرباسی
  • میرزا محمدباقر حکیم‌باشی
  • شیخ الشریعه اصفهانی
  • ملا محمدکاظم خراسانی
  • سید محمدکاظم یزدی

 

شاگردان

  • مرتضی مطهری
  • رحیم ارباب
  • سید روح الله خاتمی
  • سید جلال الدین همایی
  • آیت الله مشکوة

 

عروج ملکوتی

مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی، سرانجام در بین الطلوعین روز یکشنبه هفدهم دی ماه سال ۱۳۳۴ ه.ش (۲۴ جمادی الاول ۱۳۷۵ ق)، دار فانی را وداع گفت. پیکر مطهرش را از اصفهان به قم انتقال داده، و بنابر وصیتش در جوار بارگاه حضرت معصومه سلام الله علیها و در مزار شیخان قم، دفن نمودند.

به نام آفریننده عشق

 

عبدالخالق غجدوانی (۴۹۶ – ۵۷۵ قمری)، از بزرگ‌ترين پیران طریقت نقشبندی و از مشایخ نامی ماوراءالنهر است.

 

ویژگی ها 

وی در قریه غجدوان در شش فرسنگی بخارا به دنیا آمد و در ابتدا در بخارا به ‏تحصیل علوم پرداخت. از استادانش فقط نام «امام صدرالدین» در برخی مآخذ ذکر شده که عبدالخالق نزد او تفسیر ‏می‌خوانده است. عبدالخالق در سن بیست و دو سالگی به هنگام اقامت «خواجه یوسف همدانی» در بخارا، از او طریقت می‌گیرد و ‏پس از رفتن خواجه یوسف به خراسان، عبدالخالق به ریاضت و خلوت و مجاهدت می‌نشیند و پس از چندی به ارشاد ‏می‌پردازد. او خود وصیت ‏کرده بوده است که قبرش را عمارت نکنند. ‏‏«بهاءالدین نقشبند» خود را پرورده روحانیت عبدالخالق غجدوانی می‌دانست و متأثر از او بود. به همین جهت است که ‏طریق نقشبند، بر اساس تعالیم خواجه عبدالخالق بنیان شده است. ‏

خواجه عبدالخالق مبنای طریقه خود را بر این هشت اصل نهاده بود: هوش در دم، نظر بر قدم، خلوت در انجمن، سفر در ‏وطن، بازگشت، نگاه داشت و یادداشت. بهاءالدین نقشبند این هشت اصل را گرفت و خود سه اصل دیگر (وقوف ‏قلبی، وقوف عددی و وقوف زمانی) را به آن‌ها افزود و بنای طریقت نقشبندی، این یازده کلمه شد. ‏خواجه عبدالخالق مانند خلفای نقشبندی‌اش، از صوفیان میانه رو بود. وی مواظب سنّت و ملازم شریعت بود و نیز ذکر جهر را ‏منکر بود و ذکر را ذکر خفیه می‌دانست. عبدالخالق شعر نیز می‌سروده است. نقل است که عبدالخالق غجدوانی ذکر دل را از حضرت خضر (ع) گرفته است و حضرت خضر به او گفته است: ای جوان، در تو کار بزرگی می‌بینم.

نقل است: گاهی اوقات پیش می‌آمد که غجدوانی یک نماز را در مکه می‌خواند و نماز دیگر را در شام! نقل است: عالمی نزد غجدوانی آمد و گفت: من چهل سال به مردم علم می‌آموزم ولی نمی‌دانم که به اخلاص بوده یا نه، اگر شما می‌دانید به من بگویید‌. عبدالخالق شبی آواز شنید: آن عالم را بگو که در این چهل سال، یک نوبت برای رضای ما علم پیاده نکردی. نقل است: عبدالخالق با عده‌ای بیرون بودند و برای رفع تشنگی و وضو به آب احتیاج پیدا کردند. عبدالخالق گفت: من به نماز می‌ایستم، آب چاه بالا می‌آید. وقتی به نماز مشغول شد، آب چاه بالا آمد و دیگران استفاده کردند. نقل است: عبدالخالق در روز عاشورا برای مریدان از معرفت سخن می‌گفت. ناگاه مردی به صورت زاهدان آمد و نشست و از خواجه پرسید: سرّ این حدیث چیست: اتَّقُوا فِراسَةَ المؤمنِ؛ فإنّهُ يَنظُرُ بنورِ الله‌‌. خواجه فرمودند: این است که زنّار را بدی و ايمان آوری! مشخص شد که آن مرد ترسا (مسیحی) بوده است. آن مرد، زنّار برید و ایمان آورد.

در برخی نقل‌ها آمده است که در جوانی، حضرت خضر (ع) بر عبدالخالق ظاهر شد و شیوه ذکر خفی را تعلیم داد. همچنین نقل است که دعاهای او موجب رفع بلا و گشایش امور می‌شد. شهرت او در منطقه به «ولیّ مستجاب الدعوه» بوده است. در نقل‌های تذکره‌ای آمده است: پیش از اظهار مرید، از نیت یا مشکل او آگاه می‌شد. همچنین شاگردی را از سفر یا معامله‌ای منع کرد که بعدها معلوم شد خطرناک بوده است.

نقل است: یک روز، شخصی از راه دور نزد شیخ غجدوانی آمده بود که ناگاه جوانی خوب صورت پیش خواجه آمد و از وی دعایی خواست. پس از اینکه رفت، آن شخص پرسید: این جوان نیکو صورت که بود؟ شیخ گفت: او فرشته‌ای بود و مقام وی در آسمان چهارم بود و به سبب تقصیری که از وی سر زده بود از مقام خود پایین آمده بود. نزد ما آمد و از ما دعا خواست و خدا نیز دعای ما را قبول کرد و او را آمرزید. نقل است که هنگام وفات عبدالخالق غجدوانی، آوازی برآمد: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً. پس از وفات خواجه، ایشان را درخواب دیدند که در زیر عرش بر تختی نشسته است و فرشتگان می آمدند و از جانب خدا به او سلام می‌دادند.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: وی از اکابر اولیای ماوراءالنهر و صاحب حال، کرامت و تربیت است.

بهاءالدین نقشبند می‌گوید: او از ارکان اساسی سلسله نقشبندیه است.

 

عروج ملکوتی

عبدالخالق غجدوانی در ۵۷۵ هجری قمری (و به نقلی در ۶۱۷ قمری) وفات یافت و در شهر غجدوان، در کشور ازبکستان به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

مجتبی قزوینی (۱۳۱۸ – ۱۳۸۶ قمری)، فقیه و حکیم شیعه در قرن چهاردهم هجری و از شاگردان میرزا مهدی اصفهانی و شیخ عبدالکریم حائری بود.

 

ویژگی ها 

شیخ مجتبی قزوینی خراسانی، فرزند میرزا احمد تنکابنی در سال ۱۳۱۸ قمری در قزوین متولد شد. وی تحصیلات مقدماتی را در شهر قزوین به پایان برد و بعد به همراه پدرش راهی نجف اشرف گشت و حدود ۷ سال در آن سامان مقدس بماند و از اساتید و عالمان بزرگی چون سید محمدکاظم یزدی و میرزا محمدتقی شیرازی و میرزای نائینی کسب فیض کرد. در سال ۱۳۳۷ قمری در ۱۹ سالگی به قزوین باز می‌گردد و نزد شوهر خواهر خویش، سید موسی زرآبادی به مدت دو سال به کسب معارف الهی و اخلاقی و تحصیل علوم غریبه می‌پردازد و ریشه‌های مخالفت با حکمت در وجودش شکل می‌گیرد.

پس از آن دو سال نیز به خدمت شیخ عبدالکریم حائری در قم می‌رسد و سرانجام در ۱۳۴۱ در سن ۲۳ سالگی به مشهد مشرف می‌شود و به حلقه درس میرزا مهدی اصفهانی می‌پیوندد و از محضر آقا بزرگ حکیم و شیخ اسدالله یزدی نیز در حکمت و از میرزا محمد آقازاده و حاج آقا حسین قمی در فقه استفاده می‌نماید. قزوینی از شیخ عبدالکریم حائری اجازه اجتهاد دریافت کرد. نقل شده که محمدحسین غروی اصفهانی، سید ابوالحسن اصفهانی و میرزا مهدی اصفهانی نیز اجتهاد او را تأیید کرده‌اند. وی از میرزای نائینی نیز اجازه روایت داشت. هاشم قزوینی، شیخ کاظم مهدوی دامغانی و ‌شیخ غلامحسین محامی بادکوبه‌ای را هم‌مباحثهٔ شیخ مجتبی قزوینی دانسته‌اند.

شیخ مجتبی قزوینی در عین حال که مستغرق در عوالم روحانی و معنوی بودند، هیچ‌گاه از انجام تکالیف سیاسی و اجتماعی غفلت نمی کردند و از همان ابتدای شروع نهضت امام خمینی در سال ۱۳۴۲ حکم کردند: «حاج آقا روح الله در همه زمین مرجع است و همه باید به ایشان رجوع کنند!» وی پیوسته از ایشان حمایت کامل داشتند و حتی تصویر امام خمینی را در منزل خود که محل آمد و شد روحانیون و طلاب بود، در بالای سر خود نصب کرده بودند. آن مرحوم در نهضت انقلاب ایران بسیار فعال بوده و در جهت‌دهی نهضت به سوی رهبر عظیم الشأن نهضت اسلامی ـ با وجود اختلاف فکری ـ از خود گذشتگی بسیاری نشان داد. در مشهد مقدس، رهبری حرکت طلاب حوزه در مسیر نهضت امام خمینی را عمدتاً مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی بر عهده داشت.

در ‏‎ ‎‏یکی از مسافرت ها از ایشان سوال شد: شما انقلاب را چطوری می‌بینید؟ ‏‎ ‎‏ایشان نظرش این بود که این انقلاب پیروز می‌شود و دولت سقوط ‏‎ ‎‏می‌کند و شاه نیز سقوط می‌کند؛ منتهی بعد از سقوط شاه، جنگی بین ایران و ‏‎ ‎‏اعراب وارد خواهد شد و این جنگ طول خواهد کشید و در آن جنگ‏‎ ‎‏هم ایران پیروز خواهد شد‏‏! از شیخ حبیب الله احمدی پرسیدند: اینکه مرحوم اقا سید موسی زرآبادی بعد از فوت، به فرزندان خود سر می‌زده و حتی درسی برای یکی از فرزندان داشته، صحیح است؟ فرمود: بله. گفتم: درباره میرزا مهدی اصفهانی نیز نقل شده که ایشان قبل از فوت به فرزندان و خانواده خود فرموده که اگر نترسید، بعد از فوت به شما سر می‌زنم. از شیخ حبیب الله احمدی پرسیدم: آیا این جریان درباره شما نیز صدق می‌کند؟ یعنی بعد از فوت پدر بزرگوارتان (مرحوم شیخ مجتبی قزوینی) ایشان را دیده‌اید؟ فرمودند: بله!

از فردی نقل شده است: خداوند در فردوس به ما فرزندی عنایت کرد و من مقید به عقیقه برای بچه بودم ولی بودجه آن مهیا نبود. روز ششم ولادت دیدم یکی از تجار و نزد من آمد و پاکتی به من داد و گفت: این را شیخ مجتبی قروینی فرستاده‌اند. من باز کردم دیدم کل مخارج عقیقه در آن است. یکی از مریدان شیخ نقل می‌‌کند: روزی در خانه شیخ مجتبی نشسته بودم. ایشان داشتند صحبت می‌کردند که ناگهان صحبت را قطع کردند و گفتند: فلانی هم اکنون سه نفر از سر کوچه به سمت منزل می‌آیند و دو دقیقه دیگر به منزل می‌رسند؛ برو در را باز کن. من رفتم و در را باز کردم و آن‌ها سه عالم جلیل القدر بودند. وقتی به خانه برگشتم از مرحوم شیخ سوال کردم: شما از کجا اطلاع داشتید که این‌ها می‌آیند؟ مرحوم شیخ تبسمی کرد و جوابم را ندارد.

از کرامات باهره شیخ در هنگام اقامت در فردوس، نماز باران است؛ وقتی اهالی اظهار داشتند مدت زیادی است باران نیامده و زراعت و دام از تشنگی هلاک می شوند، ایشان گفتند: فردا بعد از نماز جماعت همراه جمعیت به طرف خارج شهر برای نماز می‌رویم. تعدادی بره و بزغاله هم بیاورید. روز موعود بعد از نماز جماعت، مرحوم حاج شیخ و مردم با پای برهنه رفتند به خارج شهر و در زمین مسطحی که معروف به بند میرزا تقی بود جمع شدند. مرحوم شیخ فرمودند: برّه ها، بزغاله‌ها را و اطفال شیرخوار را از مادرانشان جدا کنید. وقتی آن‌ها را جدا کردیم، صدای ضجه و ناله گوسفندان و اطفال بلند شد. در همان حال ایشان به نماز ایستادند و پس از اتمام نماز فرمودند: ای مردم! به منازل خود برگردید. هنوز مردم به فلکه و میدان نرسیده بودند که طوفان شدیدی وزید و بعد از آن هم باران مفصلی آمد.

شیخ مجتبی قروینی می‌گوید: در زمان رضاشاه از صحن مطهر امام رضا (ع) عبور می‌کردم که دیدم پیرمردی نشسته و قرآن می‌خواند. مردی از متجددین، با کفش زیر دست این پیرمرد زد به‌ طوری که قرآن کریم روی زمين افتاد و خطاب به پیرمرد گفت: این کتاب به چه درد تو می‌خورد که نشسته‌ای و آن را می‌خوانی؟ از این کتاب چه کاری برمی‌آید؟ من از دیدن اين منظره و توهین بزرگ به قرآن کریم چنان عصبانی شدم که جلو رفتم و گفتم: چرا این کار را کردی؟ الان به تو می‌فهمانم که از اين کتاب چقدر کار ساخته است. اين را گفتم و آیه‌ای را از دلم خطور دادم. هنوز نخوانده بودم که مردک دستش را به دلش گرفت و گفت: الان می‌میرم، نجاتم بده! اشاره‌ای کردم تا به حالت اول برگشت و سپس فرار نمود‌.

شخصی نقل می‌کند: یک روز به وسیله ماشین به همراه حاج شیخ به مسافرت می‌رفتیم. در بین راه باران و برف شروع می‌شود و در آن سرمای شدید، برق ماشین ناگهان قطع می‌شود. ما در وسط بیابان و آن هوای سرد و با وجود هزاران خطری که ما را تهدید می‌کرد، متحیر بودیم که چه کار کنیم؟ در آن لحظه حاج شیخ سوال کردند که چه شده؟ گفتیم برق ماشین قطع شده است. ایشان گفتند: ناراحت نباشید؛ دقایقی بعد گفتند الان ماشین را روشن کنید. من ماشین را روشن کردم و دیدم برق ماشین درست شده و ماشین کاملا سالم است.

سید جعفر سیدان خراسانی می‌گوید: غده‌ای در گردنم پیدا شده بود و به طبیب مراجعه کرده و مشغول معالجه بودم. مرحوم استاد که متوجه این امر شده بودند، پس از درس فرمودند: چه شده است؟ جریان را به ایشان عرض کردم. ایشان فرمودند: ایشان انگشت خود را اطراف غده کشیدند و آیه و دعایی خواندند. از محضر ایشان برخاستم و چند قدمی که از منزلشان دور شدم، احساس کردم که آن غده وجود نداره و بهبود یافته‌ام.

شیخ مجتبی قروینی شبی خواب می‌بیند که در عالم رویا کاغذی به ایشان می‌دهند که در اطراف آن آیاتی نوشته شده است و وسط آن نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحیم و در آخر کاغذ نوشته شده: «الاربعين». ایشان خوابشان را برای میرزا مهدی اصفهانی نقل می کند و مرحوم میرزا متأثر می‌شود و می‌گرید و خواب را چنین تعبیر می‌کند: «آیات قرآن» و «بسم الله» حقایقی از بطون قرآن است که به شما خواهد رسید اما «الاربعین» آخر کاغذ اشاره به زمانی دارد که شما خدمت امام زمان (عج) می‌رسید. حاج شیخ می گفتند از زمان این تعبیر، من همواره انتظار آن هنگام را انتظار می‌کشیدم تا  اینکه ایشان را زیارت کردم و در همان نگاه اول آن وجود مبارک را شناختم و چون به ایشان نزدیک شدم آغوش باز کردند و مرا در آغوش گرفتند.

یکی از شاگردان ایشان می‌گوید: در ایامی که در درس اشارات استاد می‌رفتم غده‌ای در گردنم پیدا شده بود که فکرم را مشغول کرده بود. به طبیب مراجعه کرده و معالجه می‌نمودم. یکی از روزها که در درس، در محضرشان بودم، مکرّر دست خود را بر آن غده می‌گذاردم. مرحوم استاد پس از درس فرمودند: چه شده است؟ جریان را به ایشان عرض کردم. ایشان فرمودند: نزدیک بیا، آنگاه انگشت خود را اطراف غده کشیدند و آیه شریفه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» را بعد از استعاذه قرائت کردند. سپس جمله‌ای را هم که نفهمیدم خواندند. به خوبی در خاطرم هست که از محضر ایشان برخاستم و چند قدمی که از منزلشان دور شدم احساس کردم که آن غده وجود ندارد و کاملاً بهبود یافته‌ام.

نقل است: یکی از دوستان مرحوم حاج شیخ به نام میرزا اسدالله اسکندری با همسرش عازم سفر حج می‌شود. برای خداحافظی نزد حاج شیخ می آید و درخواست می‌کند که دستوری به من یاد دهید تا در سفر اگر مشکلی پیش آمد استفاده کنم. ایشان دستوری به مرحوم اسکندری می آموزند. مرحوم اسکندری به سفر می‌رود و در هنگام مراجعت، گذرنامه ایشان گم می‌شود. خیلی ناراحت می‌شود که یک‌باره به یاد دستور حاج شیخ می‌افتد. آن را انجام می‌دهد و مراجعه به سفارت می‌کند. ده ها هزار گذرنامه در قفسه ها چیده بوده است. از مسئولین گذرنامه درخواست می‌کند و التماس زیاد که اجازه دهید گذرنامه‌ها را بررسی کنم، شاید گذرنامه گم شده‌ام را پیدا کنم. اعضای سفارت با تمسخر و بی‌اعتنایی می‌گویند: نگاه کن! مرحوم اسکندری از بین آن همه گذرنامه، یک گذرنامه را بیرون می‌آورد و می‌بیند گذرنامه خودش است!

آیت‌الله محمد واعظ‌ زاده خراسانی می‌گوید: در مسائل الهی و معرفتی، گویا عالم غیب برای استاد روشن بود. اگر کسی با نیت غیرصادق وارد درس می‌شد، بدون اینکه سخنی بگوید، استاد او را متوجه می‌کرد و حالش عوض می‌شد. گفته‌اند در برخی جلسات درس، پیش از آن‌که شاگرد سؤال کند، ایشان پاسخ همان سؤال را شروع می‌کرد؛ و وقتی شاگرد شگفت‌زده می‌شد، لب‌خند می‌زد و می‌گفت: «پاسخ، پیش از پرسش در دلِ حقیقت بود.»

نقل است: صبیه مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی، در یکی از زمستان‌های سرد، زمانی که از منزل خارج می‌شود، در بین راه، یخبندان زیاد باعث سر خوردن و زمین خوردن ایشان می‌گردد. در اثر زمین خوردن، دست او می‌شکند و به شکسته بند مراجعه می‌کند و مدتی دست او بسته می‌ماند. برای خانمی خانه‌دار بسیار مشکل است که با این وضع امور زندگی را سر و سامان دهد. روز دیگری برای تهیه مایحتاج از منزل خارج می‌شود و برای مرتبه دوم زمین می‌خورد و دست شکسته‌اش دوباره می‌شکند. به شکسته بند مراجعه کرده و دوباره دست شکسته‌اش را می‌بندد، اما درد و ورم دست او زیاد بوده است.

روزی با ناراحتی فرزند خود را پیش هم منزل خود، آقای میرزا محمدحسین سروقدی می‌گذارد و می‌گوید: کمی می‌خواهم استراحت کنم، لطفاً بچه را نگه دارید. ایشان بچه را نگه می‌دارد و شریفه خانم (دختر حاج شیخ) می‌خوابد و در عالم خواب پدر بزرگوار خود را می‌بیند. مرحوم شیخ سؤال می‌کند که حال شما چه طور است ؟ صبیه با عصبانیت می‌گوید: شما که از ما خبر نمی‌گیرید! می‌بینید که چه مشکلاتی داریم. ایشان لبخندی می‌زنند و می گویند: دست تو که چیزیش نیست، خوب شده! از خواب می‌پرد و نگاهی به دست می‌کند‌. می‌بیند ورم دست او از بین رفته و دست شکسته اش خوب شده و باند شکسته بند در دست او بالا و پایین می‌رود! از خوشحالی با عجله پیش آقای سروقدی می‌آید و می‌گوید الان حاج شیخ (پدر) را درخواب دیدم و نظری به دست من کردند و شفا گرفتم. آقای سروقدی می‌گویند: این کارها از پدر شما بعید نیست، ایشان از این امور بسیار داشتند!

 

از منظر فرهیختگان

آیت‌ الله خامنه‌ای می‌گوید: آن مقام علمی، آن قدس، آن معنویت، آن جوهره ارزشمند روحی که بنده مکرر گفته‌ام، نظیر آن را در بین همه بزرگان و علمای شیعه، شاید من یک مورد دیگر داشته باشم. آن فلز گران‌بها و جوهر روحی این مردِ بی نظیر، موثر بود.

سید عباس سیدان خراسانی می‌گوید: ایشان از نوابغ روزگار و نوادر دهر بودند و قدر ایشان شناخته نشده است.

آیت الله بهجت می‌گوید: شیخ مجتبی قزوینی از بندگان خاص خدا بود.

سید عبدالاعلی سبزواری می‌گوید: شیخ مجتبی قزوینی، فقیهی الهی و عارفی ربانی است که عقل و عشق را به نهایت رسانده؛ او از مردان خدا بود، نه از مدعیان فلسفه و عرفان.

میرزا جواد آقا تهرانی می‌گوید: استاد ما، شیخ مجتبی قزوینی، کسی است که هیچ سخنی نمی‌گوید مگر آن که از سر شهود و علم حضوری باشد.

 

آثار

بیان الفرقان (به فارسی) در ۵ جلد؛ مهم‌ترین اثر بر جای مانده آیت الله قزوینی است که به بررسی توحید، معاد، نبوت و امامت از منظر قرآن کریم می‌پردازد. رساله‏ ای در معرفه النفس؛ شامل: بیان نظریه ارسطویی و نقد آن؛ نظریه «مادیة الحدوث بودن نفس» و نقد آن؛ نظریه مادیین درباره نفس و نقد آن؛ و سرانجام تبیین معرفة النفس قرآنی.

 

شاگردان

  • سید علی خامنه‌ای
  • سید علی سیستانی
  • سید جمال الدین استرآبادی
  • محمدباقر ملکی میانجی
  • سید حسن ابطحی
  • شیخ ابوالقاسم خزعلی
  • سید عباس سیدان
  • محمد واعظ‌زاده خراسانی
  • شیخ عبدالنبی کجوری
  • سید محمود مجتهدی

 

عروج ملکوتی

شیخ مجتبی قزوینی پس از سال‌ها تلاش و کوشش در راه دین، در روز دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۴۶ شمسی، پس از تحمل یک بیماری طولانی درگذشت. پیکر ایشان در حرم مطهر امام رضا (ع) در صحن عتیق (رواق دارالحجه فعلی) به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

علی‌ اکبر مرندی (۱۲۷۶ – ۱۳۷۳ شمسی) فرزند ملا علی، مجتهد و عارف شیعه و از شاگردان سلوکی سید علی قاضی بود.

 

ویژگی ها 

میرزا علی اکبر مرندی در سال ۱۳۱۴ قمری در خانواده‌ای بسیار متدین و متقی، در شهرستان مرند چشم به جهان گشود. وی آموزش‌های اولیه را در محضر پدرش سپری کرد، اما دیری نپایید که از نعمت وجود ایشان محروم شد. او ۶ ساله بود که خبر غرق شدن پدرش در خزینه حمام، قلبش را جریحه‌دار ساخت. او پس از رحلت پدر، دروس مرسوم آن عصر را نزد شیخ محمدحسین رفیعیان و شیخ باقر مجتهدی مرندی، به بهترین وجه آموخت و برای ادامه تحصیلات و طی مراحل عالی حوزوی، به حوزه علمیه تبریز عزیمت کرد و با جدیت و پشتکار تمام و علاقه وصف ناپذیر، به کسب علم پرداخت و محضر علمای نامی آن عصر را درک کرد؛ از جمله آیت الله ابوالحسن انگجی که آیت الله مرندی، عمده تحصیلاتشان در تبریز محضر ایشان بود.

آیت الله مرندی با سختی و مشکلات فراوان در تبریز به تحصیل ادامه می‌داد. وی مورد توجه خاص استادان آنجا قرار گرفته بود. با این که حوزه‌ علمیه تبریز در سطح بالای علمی و معنوی قرار داشت، ولی با این همه، آوازه حوزه علمیه نجف، هر طلبه مشتاق را به خود فرا می‌خواند و این آرزو با امکانات آن روز مشکل می‌نمود، به خصوص وضع مالی و معیشتی آیت الله مرندی این آرزو را امکان ناپذیر ساخته بود. اما از آنجا که همه توفیقات از خداست، این توفیق بزرگ، نصیب این بزرگوار شد و ایشان به نجف اشرف مشرّف شد. وی در تبریز از آیت‌ الله انگجی، در فقه بهره برد و در سال ۱۳۰۴ شمسی راهی نجف گردید و در آنجا با علامه طباطبایی و برادرش سید محمدحسن الهی طباطبایی به مدت ده سال هم حجره بود. آیت الله مرندی با آیت الله خویی هم‌ دوره بود. الفت و ارادت خاص بین آن دو زبانزد خاص و عام بود. مشهور است که آیت الله مرندی سبب آشنایی و ارتباط آیت الله خویی با آیت الله آقا میرزا علی قاضی بوده است.

آیت الله مرندی از سال ۱۳۴۲ شمسی همراه و همگام با نهضت امام خمینی بود. او هنگام تبعید امام به ترکیه، طی اعلامیه‌ای از ایشان دفاع کرد. افرادی که در این راستا تلاش می‌کردند، همیشه مورد حمایت ایشان قرار می‌گرفتند. حجت الاسلام رحمتی می‌گوید: یکی از دوستان ما مرحوم حاج اسرافیل رزاقی بود که آیت الله مرندی به شوخی به ایشان امّ الاخبار می‌گفتند و ایشان اطلاعات گسترده‌ای از اوضاع و احوال تحولات سیاسی داشت و به طور مرتب اخبار مهم سیاسی و اعلامیه‌های علما به خصوص حضرت امام راحل را خدمت آقا می‌رساند و ایشان نیز مورد علاقه و حمایت آقا بود. با اوج گیری انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۶ و پیروزی آن در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷، آیت الله مرندی، نقش اساسی در به صحنه کشاندن مردم و حمایت از تشکیل و تثبیت حکومت اسلامی داشت. پسر بزرگ ایشان می‌گوید: «در حرکت‌هایی که در شهر انجام می‌گرفت، مردم همین که می‌ فهمیدند آقا اطلاعیه داده‌اند، جمعیت به طور گسترده از اطراف به مرند سرازیر می‌شدند و در تظاهرات شرکت می‌کردند.»

علی اکبر مرندی می‌گوید: من در نجف اشرف در حجره خود نشسته بودم و افکارم را متمرکز کرده بودم و درباره کیفیت عالم برزخ فکر می‌‌کردم. ناگهان دیدم یک هلو در دست دارم و مشغول خوردن آن هستم. بسیار لذت بخش بود و چنین هلویی در طول عمرم ندیده بودم، با اینکه اصلا فصل آن میوه نبود. حاج آقا سید حمید حسین فرمودند: اخوی اینجانب، حاج آقا سید رضا که از شاگردان و ارادتمندان آیت‌ الله مرندی بودند نقل می‌کردند: روزی میرزا علی اکبر آقا در مسجد کوفه مشغول نماز شده بودند. در حال تعقیبات نماز، حالت تخلیه به ایشان روی می‌دهد و می‌بیند خودش از بغل دارد خود را تماشا می‌‌کند. یکی از اهالی روستای بهرام می‌‌گفت: من مرتب در نماز آیت‌ الله مرندی شرکت می‌‌کردم ولی بعد از نماز با شتاب می‌‌رفتم تا به ماشین برسم. روزی آیت الله مرندی درمورد خواندن نوافل تأکید فرمودند و من هم در این خصوص و نحوه خواندن نوافل از ایشان سوالاتی کردم. ناگهان به ساعتم نگاه کردم و دیدم فقط دو دقيقه به حرکت ماشین مانده است و من باید مسافت زیادی را طی کنم تا به ماشین برسم وگرنه جا می‌‌مانم.

لذا با سرعت هر چه تمام‌تر حرکت کردم و دوان دوان به سوی ماشین رفتم که ناگهان پس از طی مسافت زیادی دیدم دستی مرا متوجه خود ساخت. وقتی برگشتم، با کمال تعجب آیت‌ الله مرندی را دیدم که فرمود: محمد آقا! نافله صبح را بعد از نماز صبح هم می‌شود خواند. فردا خدمت آیت‌ الله مرندی رسیدم و به حاج آقای فقهی عرض کردم چنین مسأله‌ای دیروز رخ داده است  و نمی‌‌توانم به خودم بقبولانم که آیت الله مرندی با آن کهولت سن و کسالت، همپای من بياید و اگر چنین چیزی هم بود، مردم همه در مسجد و خیابان متوجه می‌‌شدند. بالاخره ایشان چگونه به من رسید؟ حاج آقای فقهی فرمود از خود آیت الله مرندی بپرس. وقتی ماجرای دیروز را عرض کردم، آیت الله مرندی فرمود: محمد آقا! من طی کردم. نقل شده است که دعای آیت الله مرندی به‌ طور مکرّر در مشکلات مردم، بیماری‌ها و گرفتاری‌های شدید مستجاب می‌شد. افراد بسیاری از دستگیری‌ها و گره‌گشایی‌های معنوی مرتبط با دعا یا توصیه‌های ایشان سخن گفته‌اند. از جمله مواردی که به کرّات درباره ایشان گفته شده، آگاهی از حال باطنی افراد بدون اینکه حرفی بزنند و پیش‌گوییِ دقیق از نتیجه برخی کارها یا آینده‌ی اخلاقی شاگردان است.

یکی از ارادتمندان ایشان نقل می‌کند که آیت الله حجت می‌فرمود: با آیت الله مرندی به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف شده بودیم که ناگهان در حرم دیدیم آیت الله حجت با اشتیاق تمام به دیدار آیت الله مرندی آمد و با اصرار از ایشان خواست تا به منزلشان برویم. هنگام نماز هم آیت الله حجت آن قدر اصرار کرد تا اینکه آیت الله مرندی، امامت جماعت آن روز را پذیرفت و به نماز ایستاد و آیت الله حجت و همه مردم به ایشان اقتدا کردند. بعد از نماز، آیت الله حجت دست‌هایش را بلند کرد و گفت: «خدایا شکر که توانستم به این آرزوی دیرینه خود برسم و نماز را به آیت الله مرندی اقتدا کنم.» یکی از ارادتمندان آیت الله مرندی نقل می‌کند: «بنده بعد از نماز، خدمت آیت الله بهجت رسیدم. عرض کردم: حضرت عالی آقای مرندی را می‌شناسید؟ فرمودند: کدام مرندی؟ میرزا علی اکبر آقا. گفتند: چطور مگر، چه شده؟ گفتم: سلام رساندند و فرمایشاتی داشتند که باید خدمتتان عرض کنم. گفتند: سلام ایشان یک دنیا برای من ارزش دارد. در خطّه آذربایجان، کسی مهذب‌تر از میرزای مرندی نیست؛ وجود ایشان برکتی است برای آذربایجان و شیعیان آن منطقه.»

فرزند ایشان می‌گوید: «چند روز بعد از عید نوروز بود که در کنار آقا نشسته بودم ولی ایشان هیچ حال نداشتند. به من فرمود: جواد! من سه چهار روز مهمان شما هستم!» آقا ترسشان از خدا خیلی زیاد بود و همیشه در تفکر و در حال ذکر بودند. اواخر عمرشان این دعا و ذکر، جلوه بیشتری پیدا کرده بود. اکثراً ذکرشان کلمه طیبه «لا اله الا الله» بود. این اواخر متوجه شدم که آهسته ذکرهایی می‌گویند. من شبانه روز در محضرشان بودم. دیدم آقا استغفار می‌کنند. یک روز دیدم آرام زمزمه می‌کند: «ظلمت نفسی فاغفر لی!» آیت الله شیخ حسن صانعی می‌گفت: «من به دو شخصیت دل بسته‌ام؛ یکی حضرت امام خمینی و دیگری آیت الله مرندی.» آیت الله خویی فرموده بود: اگر کسی از نجف به قصد زیارت آیت الله مرندی به مرند برود، ارزش دارد.

 

اساتید

  • سید ابوالحسن اصفهانی
  • محمدحسین نائینی
  • شیخ علی ایروانی
  • آقا ضیاء‌الدین عراقی
  • محمدحسین غروی اصفهانی
  •  سید حسین بادکوبه‌ای

 

عروج ملکوتی 

آیت الله مرندی در ساعت ۳ بامداد روز سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۷۳ شمسی (که همیشه در آن موقع برای نماز شب برمی‌خاست) روح بلندش از عالم ناسوت به عالم ملکوت برخاست. پیکر ایشان در امامزاده سید احمد، در مرند به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

سید حیدر آملى (۷۲۰ – ۷۸۷ قمری)، از عرفاى بزرگ شیعه و از شاگردان فخر المحققین است. وى مفسر، محدث، فقیه، متکلم و عارف بود.

 

ویژگی ها

سید حیدر آملی در سال ۷۱۹ یا ۷۲۰ هجری در شهر آمل به دنیا آمد. سید حیدر آملی به یکی از خانواده‌های بزرگ سید آمل تعلق دارد؛ شهری که ساکنان آن از همان آغاز، شیعه بودند. اگر فاصله یک ساله میان حرکت از آمل و ورود به اماکن مقدسه اسلام در سال ۷۵۱ را به حساب نیاوریم، می‌توانیم بگوییم که دوره ایرانی سید حیدر از سال ۷۲۰ تا ۷۵۰ هجری بوده است. بنابراین، سید حیدر، آمل را در سال ۷۵۰ هجری ترک کرد. در همان سالی که امیر او به قتل رسید. خود او می‌گوید که در این زمان سی ساله بوده است. در این فاصله سید حیدر آموزش‌های اصلی را دیده و نخستین تجربه خود را از زندگی کسب کرده بود. او در جامع الاسرار می‌گوید که از همان آغاز جوانی با علاقه فراوان به مطالعه عرفان شیعی دوازده امامی پرداخت.

ملک فخرالدوله، سید حیدر را بسیار گرامی داشت، او را در زمره نزدیکان و محرمان راز قرار داد و سرانجام وزیر خود کرد. به نظر می‌آید که سید در این زمان از همه مواهب زندگی این جهانی استفاده کرده باشد. موقعیت خانوادگی، افتخار، ثروت، قدرت، روابط، اقامتگاه مجلل، دوستان و یاران موافق نشانه‌هایی هستند بر اینکه سید حیدر از هیچ چیز محروم نبوده است. اما چنانکه در تاریخ، این گونه تغییر احوال به تکرار دیده شده است، حیدر آملی در اوج این زندگی مرفه که نشان از آینده‌ای درخشان دارد، تلخی و پوچی آن را احساس می‌کند.

سید حیدر می‌نویسد: ماجرا به همین منوال ادامه یافت تا اینکه انگیزه‌های حق در وجودم چیره شد و خداوند فساد غفلت و جهل و نسیان و گمراهی من از راه حق و راستی در راه انحراف و ظلم را بر من آشکار ساخت. پس مخفیانه با پروردگارم گفتگو کردم و از همه چیز نجات یافتم و اشتیاق کامل به انصراف و انزوا و رهسپاری به سوی حضور حقیقی با قدمت توحید در من ایجاد شد. نه در جمع این پادشاهان و نه در وطن آشنا و در جمع برادران و یارانم این کار را می‌توانستم انجام دهم.

سید حیدر با ترک همه چیز از مال دنیا جز خرقه‌ای ژنده نگه نمی‌دارد و برای زیارت اماکن مقدسه تشیع و سپس بیت المقدس و مکه قدم در راه می‌گذارد. وی در سر راه، از قزوین، ری و اصفهان گذر می‌کند، شهری که در گذشته مدتی در آنجا اقامت گزیده و از مواهب ایام شباب برخوردار شده بود. این بار، سید حیدر جز با صوفیان مراوده نمی‌کند و با اهل فتوت پیمان مودت می‌بندد. سید حیدر به طور خاصی به شیخ نورالدین تهرانی ارادت می‌ورزید و در مورد وی می‌گفت: «این شیخ، عارفی بزرگ و زاهدی بود که خواص او را می‌‌شناختند.»

تذکره‌نویسان می‌گویند که در نخستین مرحله این دوره سید حیدر از تعلیمات دو شیخ بزرگوار، مولانا نصیرالدین کاشانی حلی و شیخ فخرالدین محمد بن حسن بن مطهر حلی، معروف به فخر المحققین، استفاده کرد. فخرالمحققین فرزند علامه حلی بود که نزد نصیرالدین طوسی و کاتبی قزوینی تعلیم دید و خود یکی از اساطین کلام شیعی این دوره بود.

او آثار متفاوتی از علم تصوف و نگاه به امامان داشته‌ است. تفسیر قرآن و کتاب‌های بحث در علم و فلسفه او، از بزرگ‌ترین آثار کتب‌های فلسفه در جهان است که در اکثر دانشگاه‌های معتبر در حال تدریس می‌باشد. آثار گران‌بهایی از وی در موضوع‌هایی چون تفسیر قرآن با عنوان تفسیر محیط الاعظم، نص النصوص و رساله العلوم العالیه بر جای مانده‌ است. نص النصوص، در حقیقت، شرحی بر فصوص الحکم ابن عربی است. هانری کربن، مستشرق فرانسوی، دو کتاب دربارهٔ سید حیدر آملی و نگاه عرفانی وی نگاشته که افراد مختلف آن‌ها را در قالب کتابی به‌نام «سید حیدر آملی: شرح احوال، آثار و آراء و جهان‌شناسی» به فارسی ترجمه کرده‌اند. این کتاب به زندگی‌نامه و معرفی سید حیدر آملی می‌پردازد.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: «از جمله آثار بسیار بسیار گرانقدر آن عالم بزرگ (سید حیدر آملی)، تفسیر عظیم الشان ایشان است، موسوم به تفسیر «المحیط الاعظم و البحر الخضم» که الحمد لله به همت دانشمند محترم آقای سید محسن موسوی تبریزی چهار جلد آن احیا و منتشر گردیده است.

حیدر آملی گزارش‌هایی درباره رویاها و خلسه‌های خود نوشته است، به‌ویژه گزارش دو خوابی که در اصفهان در جریان سفر از زادگاه خود طبرستان به اماکن متبرکه شیعی دید. سیدر حیدر می‌گوید: شبی در خواب (مکاشفه) دیدم که در وسط بازار پارچه فروشان ایستاده‌ام و تن بی‌جان خودم را که روی زمین افتاده بود، مشاهده می‌کردم. از این حالت تعجب کردم که چگونه ایستاده بودم و چگونه روی زمین افتاده بودم. سپس متوجه شدم این سرآغاز مرگ ارادی و سلوک روحانی است.

حیدر آملی نه فردی نوآور است و نه در حد خود یگانه. احادیثی را که او در کتاب‌های خود آورده است او را همچون بیانگر و امانت‌دار تعلیمات کامل امامان معرفی می‌نماید. آرمان معنوی وی در زندگی و شخص وی، حتی زمانی که تصمیمی دردناک در جهت اهداف خود می‌گیرد، همان فرد معنوی است که نمایندگان در تشیع ایرانی، علی‌رغم تشتت آن، افرادی همچون میرداماد، صدرای شیرازی، محسن فیض، قاضی سعید قمی، شیخ احمد احسائی و دیگران هستند.

 

از منظر فرهیختگان

فخر‌المحققین حلی می‌گوید: او افضل علمای عالم و اعلم فضلای بنی‌آدم است. وی «مرشد السالکین»، «غیاث العارفین»، «زین‌العابدین ثانی» و زنده‌ کننده راه و روش اجداد طاهرینش (اهل بیت (ع)) است. او عالمی فاضل، مفسری بزرگ، محدثی فقیه و از بهترین علمای امامیه و عالمان صوفی (عارف) است. الهی که خداوند عمرش را طولانی کند و ما را از الطاف و شفاعتش نزد اجداد طاهرینش بهره‌مند گرداند‌.

علامه حسن زاده آملی می‌گوید: جناب سید حیدر آملى، بزرگ مردى است که در علوم و فنون – به خصوص در اصول عقاید و معارف حقه الهیه – تبحر داشته است، چنان چه اگر کسى تاریخ زندگى او را نداند و آثار علمى ایشان را ببیند، خیال مى‌کند حرف‌هاى بعد از آخوند ملاصدرا است و از تحقیقات اسفار گرفته شده است و فکر مى‌کند سید حیدر در اسفار غور کرده و خوب به آن رسیده است، با این که ایشان سال‌ها قبل از ملا صدرا مى‌زیسته و مطالب بلندى را کاملاً مشابه با کلمات ملاصدرا فرموده است.

محمد محسن طهرانی می‌گوید: عالم فقیه و نبیل و عارف بی‌بدیل، غایب از افکار و انظار در مدت هفت قرن… .

قاضی نورالله شوشتری می‌گوید: او سیدی عارف و محققی بی‌همتا است. وی در غایت علو همت و تجرید نفس بوده است‌.

پروفسور هانری کربن می‌گوید: سید حیدر آملی یکی از بزرگ‌ترین متفکران مذهب شیعه است که به سال ۷۲۰ هجری متولد شده‌ است. او یکی از ارکان فلسفه و معنویت مذهب تشیع دوازده امامی است.

حمیدرضا مروجی سبزواری می‌گوید: اولین فقیهی (یا از اولین فقهایی) که وارد حوزه عرفان شد، سید حیدر آملی بود.

 

عروج ملکوتی

سید حیدر ظاهرا بعد از ۷۹۲ قمری به ملاقات خدایش شتافته است. آرامگاه سید حیدر در محله قدیمی آمل واقع است که در گذشته های دور، نام آن محل “حازمه کوی” بوده است که نزدیک مسجد امام حسن عسکری آمل، واقع در محله پایین بازار آمل می‌باشد و توده مردم این مرقد را به نام سید سه تن می‌شناسند‌.

به نام آفریننده عشق

 

قربانعلی زنجانی (۱۲۴۶ – ۱۳۲۸ قمری)، معروف به «حجت‌الاسلام»، از فقها و مراجع تقلید شیعه در قرن چهاردهم قمری و از حامیان مشروطه مشروعه بود.

 

ویژگی ها

ملا قربانعلی زنجانی در حدود سال ۱۲۴۶ قمری در یکی از روستاهای زنجان به نام ارغین چشم به جهان گشود. در اوایل کودکی از زادگاهش به زنجان آمد و پس از طی تحصیلات مقدماتی، در مدرسه نصرالله خان به تحصیل علوم دینی پرداخت و مقدمات علوم اسلامی را نزد اساتید آن دیار از جمله آخوند ملاعلی قارپوزآبادی فراگرفت. در سال ۱۲۶۶ قمری که با شروع فتنه بابیان در زنجان و وقوع آشوب در شهر، مجال درس و بحث از عالمان دینی گرفته شده بود، ملا قربانعلی زنجانی برای ادامه تحصیل و شرکت در درس خارج عازم عتبات شد؛ اما چون راه عراق بسته بود، ابتدا مدتی را در بروجرد گذراند و سپس راهی نجف اشرف شد و در آن شهر از محضر عالمان بزرگی چون صاحب ‌جواهر، شیخ مرتضی انصاری، شیخ راضی نجفی و سید حسین کوه‌کمری کسب فیض نمود.

آخوند ملاعسكر چنین نقل می‌کند: به هنگام تشرف به آستان قدس رضوی از آخوند‌ ملا تقی خراسانی شنيدم كه می‌فرمود: پس از رحلت شيخ مرتضی انصاری در اينكه به چه کسی رجوع كنيم، مبهوت بودم. شبی در خواب ديدم كه در صحن حضرت علی (ع) تختی نهاده‌اند و حضرت بر آن جلوس فرموده است و حضرت مهدی (عج) نيز در پشت سرشان قرار دارند و در كنار حضرت نيز، شيخ قربانعلی زنجانی ايستاده است. به‌ خود گفتم: در اين‌ مورد، به‌ خود حضرت امير (ع) مراجعه نمايم. با كمال ادب پيش رفتم و موضوع را به عرض رساندم. ايشان به حضرت حجت (عج) اشاره فرمودند و حضرت حجت (عج) نيز به شيخ‌ قربانعلی اشاره فرمودند. از خواب بيدار شدم و افكار گوناگون مرا احاطه كرد. همان روز به حجره آخوند‌ ملا قربانعلی زنجانی رفتم و بدون گفتن خوابی كه ديده بودم، از ايشان سوال كردم كه پس از شيخ، شما به كه رجوع فرموده‌ايد؟ او بدون تأمل، از زير تشكچه‌اش رساله كوچكی را كه خودش نوشته بود درآورد. سوال كردم: اين رساله از كيست؟ فرمود: از خودم است و در اثر زحمات خودم تهيه كرده‌ام. سپس اضافه كرد: مگر استاد عزيزمان مرحوم شيخ مرتضی آنچه را كه می‌فرمود از بطن مادر آورده بود؟

نقل است: روزی پس از نماز صبح، حاج ملا قربانعلی به سجده می‌رود. خادم می‌بیند آقا از سجده بلند نمی‌شود و هرچه ایشان را صدا می‌کند، پاسخی نمی‌شنود. پوستینی که بر تن ایشان بود را می‌گیرد و تکان می‌دهد. می‌بیند کسی زیر پوستین نیست. هراسان همانجا می‌نشیند. بعد از مدتی آقا از سجده بلند می‌شود و می‌گوید: الله اکبر. خادم عرض می‌کند: آقا کجا بودید؟ ایشان با همان لهجه و کلام ترکی می‌فرماید: چه کار داری با این کارها؟ خادم می‌گوید: شما را به جده سادات قسم می‌دهم که حقیقت را بگویید. ایشان می‌فرماید: طلبه‌ای در نجف فوت کرده بود، رفتم نماز ایشان را خواندم و آمدم. نقل است: یک روز، درویشی به حضور قربانعلی مشرف شد و از ایشان تقاضای پول کرد. قربانعلی به او گفت: پولی که دادنی به تو باشد ندارم! درویش گفت: چنین دروغی از تو بعید است زیرا در زیر تشکچه تو مقداری پول وجود دارد‌. قربانعلی به درویش گفت: از تو نیز بعید است که فلان مبلغ نزد خود داری و از من پول می‌‌طلبی. آنگاه درویش دست او را بوسید و بیرون رفت.

روزی مرحوم ملاقربانعلی زنجانی در حیاط منزلش وضو گرفته بود تا نماز بخواند. در این هنگام، پیرزنی، آه و ناله کنان وارد شده و به ایشان عرض کرد: آقا به دادم برسید! رحیم داروغه پسرم را دارد می‌کشد. او را در زندان خود به غل و زنجیر کشیده و در این سرمای زمستان شب‌ها روی پایش آب سرد می‌ریزد. قربانعلی زنجانی گفت: یک نفر برود این خبیث (رحیم داروغه) را صدا کند و به اینجا بیاورد. وقتی رحیم داروغه آمد، قربانعلی زنجانی با اشاره به چوب کوچکی که در دست داشت به او گفت: می‌خواهی بزنم کمرت بشکند! رحیم داروغه نیز بدون آنکه چوبی به کمرش اصابت کند، از درد کمر ناله می‌کند تا اینکه او را به دوش گرفته و می‌برند. نقل است که قربانعلی زنجانی به شیخ فضل الله نوری گفته بود: شیخ فضل الله! تو را به دار می‌زنند و مرا تبعید به عتبات می‌کنند و آنجا می‌کشند. در نقل‌ها آمده است که قربانعلی، گاه پیش از آنکه مراجعه‌کننده سخنی بگوید، از نیت یا مشکل او آگاه می‌شد و پاسخ مناسب می‌داد. از مشهورترین نقل‌ها نیز آن است که در زمان خشکسالی یا بیماری‌های فراگیر، مردم از او درخواست دعا می‌کردند و پس از دعای او، باران می‌بارید یا گشایش حاصل می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد مهدی اصفهانی در «احسن الودیعه» وی را «مجتهد کبیر» خوانده و مولف «تاریخ زنجان – علما و دانشمندان» با این اوصاف، مقام منیع وی را پاس داشته است: «علم الأعلام، قدوة اهل العلم، قطب دائرة التحقیق، الزاهد العابد، سلمان زمانه، آية الله فی العالمین… مولا قربانعلی زنجانی» از اکابر علمای بزرگ و از مراجع نوابغ و نوابغ دهر بود.

میرزا محمود حسینی می‌گوید: این بزرگوار از صدر اسلام تا کنون در زنجان، عالمی بی‌بدیل و فقیهی بی‌نظیر بود و من هر وقت حاجتی داشته باشم به روح او متوسل می‌شوم.

میرزا محمود حسینی می‌گوید: قربانعلی زنجانی بسیاری از وقایع پس از مشروطه را پیش‌گویی کرده بود، از جمله عمامه پرانی پس از مشروطه.

علامه طباطبایی می‌گوید: این شخص، فوق‌العاده است.

 

عروج ملکوتی

او در ۱۷ ربیع‌الثانی سال ۱۳۲۸ قمری در کاظمین درگذشت. محل دفن وی در رواق مقدسه در مجاور حرم کاظمین است.

به نام آفریننده عشق

 

علی گنبدی (۱۲۸۷ – ۱۳۶۴ قمری)، فقیه، عارف و خطاط ایرانی بود که در شهر گنبد از توابع ملایر، چهار فرسنگى همدان متولد شد.

 

ویژگی ها

وی پس از تحصیل مقدمات به اصفهان رفت و پس از ۱۲ سال اقامت در اصفهان به نجف اشرف عزیمت کرده و در محضر درس آخوند خراسانى و آقا سید محمدكاظم یزدى حضور یافت و پس از فراغت از درس، به وطن بازگشت و بقیه‏ عمرش را در همان گنبد ماند. استاد اخلاقى او آخوند ملا حسینقلى همدانى و حاج شیخ محمد بهارى است. كراماتى نیز از وى نقل مى‏‌كنند. یكى از هنرهاى آخوند گنبدى حسن خط بود که خود نیز خطى خاص اختراع كرده بود. از شاگردان وى می‌توان ملا على همدانى و آقا میرزا محمد ثابتى را نام برد. آثار او عبارتند از: «حاشیه بر تبصره‏ى علامه»، «تحریر تقاریر آخوند خراسانى و سید یزدى» و «شرح مشكلات دیوان سیدرضى».

آیت الله گنبدی بسیار اهل قناعت بود و این روحیه را در خانواده خویش نهادینه کرده بود. غذایش را از دسترنج خود و از زراعت در زمین خود تهیه می‌کرد. لباس‌های او از پارچه‌های ایرانی و کرباس بافت محل بود و در ظاهر، با ساده ترین افراد شهر و روستا یکسان بود. اهل سخاوت و انفاق بود و حتی اهل خانه را به این صفت تمرین داده بود؛ به گونه‌ای که همسایه‌ها به انفاق خانواده او عادت کرده بودند.

نقل است: حسن، راننده وسیله نقلیه عمومی و مردی بسیار آلوده و گمراه بود. در یکی از سفرها مسافران از او خواهش کردند نیم ساعتی در گنبد توقف کند تا به دیدار آیت الله گنبدی رفته و بازگردند. او که به اصرار مردم، راهی منزل ملا علی شده بود، بدون هیچ کلامی گوشه اتاق نشست. هنگام خداحافظی، به تقلید از همه دست شیخ علی را بوسید و خواست رها کند که آیت الله گنبدی دست او را فشرد و با محبت، او را چنین موعظه کرد: «ای حسن! حالا که تا اینجا آمدی، دیگر بس است؛ بیا برگرد.» حسن آقا که به‌ کلی منقلب شده بود با اشک می‌گفت: «نام مرا از کجا می‌دانست؟ چگونه خبر از آلودگی من داشت؟ آیا اين‌ها از باطن آدمی باخبرند؟» نقل‌ شده است این راننده تا ملایر گریه می‌کرد و منقلب بود. این مرد که با یک کلمه موعظه مرحوم آیت الله گنبدی عوض‌ شده بود، توبه کرد، حقوق مالی خود را پرداخت، به حج رفت و از نیکان و صالحان شد.

هنگامی که برای آخوند همدانی کنگره برپا کرده بودند، آیت الله بهجت هم حضور داشت و فرمود: چرا کنگره‌ای برای آیت الله گنبدی برپا نمی‌کنید؟ آنگاه فرمودند: این جانب موقعی که در حوزه علمیه نجف مشغول بودم، کسالتی بر من عارض شد که توان ماندن در نجف را نداشتم. به قصد مسافرت به فومن حرکت نموده و در همدان به خود گفتم باید از آقای گنبدی دیدن کنم. درشکه‌ای کرایه نموده و به گنبد رفتم. بعد از دیدار و احوال‌ پرسی بدون اينکه از کسالت و قصدم چیزی گفته باشم، فی‌البداهه فرمودند: زود به نجف برگردید و فلان مواد خوراکی را داخل غذایتان کنید و بخورید، کسالتتان برطرف می‌شود. با همین فرمایش آقای گنبدی به نجف برگشته و به دستورش عمل کردم و کسالتم به‌ کلی برطرف شد.

اطرافیان و شاگردان آیت الله گنبدی روایت کرده‌اند که ایشان پیش از وقوع حوادث مهم، از آن‌ها آگاه می‌شد؛ به‌ویژه در مورد مرگ یا بیماری افراد. روزی یکی از ارادتمندان نزد ایشان آمد تا دعا بخواهد برای سفرش به تهران. شیخ فرمود: این سفر را نرو، چرا که تا سه روز دیگر اندوه بزرگی خواهی دید. سه روز بعد، آن فرد خبر وفات فرزندش را شنید. یکی از شاگردانش می‌گفت: «در سجده، صدای زمزمه‌ای از او می‌آمد که فهمیدیم از ملکوت سخن می‌گوید، نه از زمین.» در مشهد و خراسان روایت‌های متعددی هست از افرادی که به دعای شیخ گنبدی، بهبود‌ یافتند؛ از جمله نقل شفای کودکی که پزشکان از زنده ماندنش مأیوس بودند. شیخ فقط دستی بر سر او کشیده و گفته بود: «حیات از خداست، نه از دارو.» و کودک همان شب سلامتی یافت.

آیت‌ الله بهجت می‌فرمود: در یکی از دیدارهایی که با آیت الله گنبدی داشتم، ایشان هر آنچه من دیده بودم را برایم بازگو کرد و مرا از دعوت‌های مختلف بازداشته و امر به ماندن در نجف یا اقامت در قم کرد. آیت الله گنبدی شب قبل از وفاتش از همه خداحافظی کرد و گفت: بروید بخوابید که فردا خستگی زیادی دارید. از یکی از دخترانش آب طلب کرد اما بعد فرمود: نه آب نمی‌خواهم، الحمدلله آب هم به من دادند!

 

از منظر فرهیختگان

سید محمدتقی خوانساری می‌گوید: جناب مستطاب عمده الأجله و الأعلام، مداد الأنام، مروج الأحکام، ثقه الإسلام، حاج شیخ علی گنبدی، وجود شریفشان نعمت بزرگی است از نعم الهیه و از برکات وجه الأرض و اوتاد آن به شمار می‌روند.

عبدالرزاق حائری اصفهانی می‌گوید: او در روز قیامت امّت واحده است.

میرزا جواد آقا تهرانی می‌گوید: شیخ علی گنبدی از مردان الله بود؛ اهل مشاهده و مکاشفه و در عین حال فروتن‌ترین انسان روزگار.

شیخ مجتبی قزوینی می‌گوید: علی گنبدی اهل نظر نیست، اهل دیدار است؛ او حق را می‌بیند، نه فقط درباره‌اش سخن می‌گوید.

 

عروج ملکوتی

آیت الله گنبدی در سال ۱۳۶۸ قمری در سن ۷۷ سالگی از دنیا رفت. آیت الله بروجردی بر جنازه ایشان نماز خواندند و دستور دادند او را در قبرستان شیخان قم در جوار قبر مرحوم میرزای قمی دفن نمایند. آیت الله بروجردی بر سر قبر ایشان گریه نموده و فرمودند: آقای گنبدی در نجف، ریاضت و زحمات زیادی کشیدند و به مقاماتی هم نائل آمدند.

به نام آفریننده عشق

 

حاتِم اَصَم (درگذشت ۲۳۷ قمری)، زاهد، محدّث حنفی مذهب و صوفی مشهور قرن سوم در خراسان است. کنیه او در بیشتر منابع ابوعبدالرحمان ذکر شده‌ است.

 

ویژگی ها

حاتم در بلخ ‌زاده شد اما تاریخ ولادت وی مشخص نیست. حاتم، شاگرد شقیق بلخی بود. احمد بن خَضرَویه بلخی و سعد بن محمد رازی از شاگردان او بودند. ابوتراب نخشبی و سعید بن عباس صیرفی و حسن بن سقاء نیز با او مصاحبت داشتند و درباره او حکایاتی نقل کرده‌اند. ابوبکر ورّاق او را “لقمان امت” خوانده و جنید بغدادی او را به سبب صدق و اخلاص بی‌نظیرش، “صدیق زمانه” لقب داده‌ است. حاتم اصم در برخی از جنگ‌های خلفای عباسی، از جمله جنگ با ترکان، شرکت داشته‌ است. او در این جنگ‌ها با ابوتراب نخشبی و شقیق بلخی همراه بود. گفته‌اند که وی در بغداد با احمد بن حنبل دیدار کرد و در مباحثات و مجادلاتی که با هم داشتند، احمد بن حنبل از قدرت حاتم اصم در اسکات خصم و از عقل و درایت وی متعجب شد و او را مدح و تمجید نمود.

به عقیده حاتم، شرط ورود به مذهب تصوف، اختیار کردن چهار نوع مرگ است: موت ابیض که گرسنگی است، موت اسود که تحمل آزار و اذیت خلق است، موت احمر که مخالفت با هواهای نفسانی است و موت اخضر که جامه مرقع پوشیدن است. در تذکرة الاولیا آمده است: کَرَم او تا به حدی بود که روزی زنی نزد او آمد و مسئله‌ای پرسید، مگر بادی از او رها شد. حاتم گفت: آواز بلندتر کن که مرا گوش گران است تا پیرزن را خجالت نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مسئله را جواب داد. بعد از آن تا آن پیرزن زنده بود خویشتن کر ساخت تا کسی با آن پیرزن نگوید که او آن‌چنان است. چون پیرزن وفات کرد، آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلندتر گوی. بدین سبب، او را اصم نام نهادند. نقل است: روزی در بلخ مجلس می‌داشت. می‌گفت: الهی هر که امروز در این مجلس گناهکارتر است و دیوان سیاه‌تر است و بر گناه دلیرتر است تو او را بیامرز. مردی بود که نبّاشی کردی و بسیار گورها را باز کرده بود و کفن برمی‌داشت. چون شب درآمد به عادت خویش به نبّاشی رفت. چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازی شنود که شرم نداری که در مجلس اصم دیروز آمرزیده گشتی، دیگر امشب به کار خود مشغول شوی؟ نبّاش از خاک برآمد و برحاتم رفت و قصه بازگفت و توبه کرد.

سعد بن محمد الرازی گوید: چند سال حاتم را شاگردی کردم. هرگز ندیدم که او در خشم شد، مگر وقتی به بازار آمده بود، یکی را دید را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می‌کرد که چندین گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی‌دهد. شیخ گفت: ای جوانمرد! مواساتی بکن. مرد گفت: مواسات ندارم، سیم (پول) خواهم. هر چند گفت، سود نداشت. در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و بر زمین زد. در میان بازار پر زر شد همه. حاتم گفت: برگیر حق خویش را و زیادت برمگیر که دستت خشک شود. مرد زر برچیدن گرفت تا حق خویش برگرفت، اما صبر نتوانست کرد، دست دراز کرد تا دیگر بردارد دستش در ساعت خشک شد. نقل است که حاتم گفت: چون به غزا بودم ترکی مرا بگرفت و بیفگند تا بکشد. دلم هیچ مشغول نشد و نترسید. منتظر بودم تا چه خواهد کرد. کاردی می‌جست. ناگاه تیری بر وی آمد و از من بیفتاد. گفتم: تو مرا کشتی یا من تو را.

نقل است: حاتم روزی در کشتی نشست و به سوی خوارزم می‌رفت تا اسیرانی که از بلخ برده بودند بخرد و آزاد گرداند. کشتی بایستاد و همه مردم متحیر گشتند. او را درخواست کردند که دعا کن تا خدای تعالی بادی فرستد. دست به دعا برداشت. در ساعت تندبادی برخاست و جهان سیاه و تاریک شد. فریاد برآوردند: این بار هلاک می‌شویم. باز دست به دعا برآورد، در حال باد آرام گرفت و باد نرم با منفعت وزیدن گرفت و ایشان به برکت وی از آن زحمت خلاص يافتند.

نقل است: شاگردی نزد او آمد تا از گناهی که مخفیانه کرده بود، توبه کند. حاتم قبل از سخن او گفت: «توبه‌ات درست است، اما آنچه دیشب کردی، دل را مکدر کرده.» نقل شده که حاتم در مورد شخصی گفت: «این مرد، امروز امتحانی سخت پیش رو دارد.» همان روز خبر مصیبتش رسید. شاگردان نوشته‌اند: یک موعظه او کافی بود که افراد ترک گناه کنند. دل‌ها با سخنش «مقلب» می‌شد؛ حالت گریه ایجاد می‌کرد. برخی از اهل شهر، تنها با نگاه او به‌سوی توبه و اصلاح می‌رفتند.

 

از منظر فرهیختگان

شقیق بلخی می‌گوید: حاتم را چون خود دیدم، بلکه برتر. او صادق است، و صدق او دلیل کرامت اوست.

ابونعیم اصفهانی می‌گوید: حاتم از ابدال زمان بود؛ مردی که دلش جز خدا را جای نمی‌داد.

ابوالقاسم قشیری می‌گوید: حاتم از بزرگ‌ترین مشایخ بود. او را در محاسبه نفس، کسی برابر نبود.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: حاتم، امام اهل بلخ و برگزیده اهل زهد بود. حلم او عجیب و سکوت او پرمعنی.

 

عروج ملکوتی

حاتم اصم در سال ۲۳۷ قمری، در عصر متوکل عباسی در حومه واشَجَرْد، از قرای ماوراءالنهر و اطراف ترمذ درگذشت.

به نام آفریننده عشق

 

سعید بن سلام (درگذشت ۳۷۳ قمری)، معروف به ابوعثمان مغربی، از بزرگان مشایخ صوفیه و عرفای مشهور سلسله معروفیه می‌ باشد.

 

ویژگی ها

محل زادگان وی روستایی بر ساحل جزیره سیسیل (صقلیه) به نام کَرْکِنت و به گفته برخی، قریه‌ای در ناحیه قیروان بوده است. بعضی از متأخران درباره کنیه او دچار اشتباهاتی شده‌اند. نام پدر او نیز با اختلاف به صورت‌های سلام، سالم و سلم آمده است. از زندگانی ابوعثمان مغربی آگاهی اندکی در دست است. ظاهرا دوران تحصیل و ورود او به عالم تصوف در مصر بوده و در‌ آنجا مریدی و شاگردی ابوالحسن صایغ و ابوعلی کاتب را می‌کرده است. وی سپس از مصر به شام رفته و از مصاحبان ابوالخیر اقطع شده است.

ابوعثمان سعید بن سلام مغربی، از عارفان معروف بود که در شهر گرگنت سیسیل ایتالیا به دنیا آمد و پس از سال‌ها زندگی در مکه و بغداد، در نیشابور سکونت پیدا کرد. وی در زمان حیات خود با عناوین شیخ حرم و طاووس شناخته می‌شد و وابسته به مکتب جنید بود. در بعضی از منابع عرفانی از وی با نام شیخ ابوعمران مغربی نیز یاد شده‌ است. گفته‌اند که وی روزگاری دراز به زهد و ریاضت مشغول بود و پس از عزلتی ۲۰ ساله در بیابان‌ها، سرانجام رهسپار مکه شده و مورد استقبال مشایخ آن ناحیه قرار گرفته است. مدت اقامت ابوعثمان را در مکه بیش از ۱۰ سال و برخی ۳۰ سال ذکر می‌کنند. وی هنگام اقامت در مکه شیخ مشایخ زمان خود و شیخ حرم به شمار می‌آمد و در بیشتر کتاب‌های فرقه ذهبیه، به لقب «طاووس الحرم» نامیده شده است.

سلسه انتساب ابوعثمان از طریق ابوعلی کاتب و ابوعلی رودباری به جنید بغدادی و سرانجام از طریق سری سقطی و معروف کرخی با پنج واسطه به امام رضا (ع) می‌رسد. وی با کسانی چون حبیب مغربی، ابویعقوب نهرجوری و ابوالقاسم نصر آبادی دیدار و مصاحبت داشته است. عطار، ابوعثمان را صاحب تصنیف دانسته و حاجی خلیفه نیز تألیف کتابی را با عنوان ادب السلوک که به فارسی بوده، به او نسبت داده و حتی جمله آغازین آن را نقل کرده است. البته‌ هیچ یک از منابع کهن به انتساب چنین کتابی به اوعثمان اشاره‌ای ندارند، از این رو باید نسبت این کتاب را به او با تردید تلقی کرد. او همچون جنید بغدادی که با دو واسطه پیر طریقت او بود، اعتدال در سلوک را پیشه خود ساخت و از این رو، در میان اهل عرفان به «جنید ثانی» معروف شد.

در تذکرة الاولیا آمده است: نقل است که ابوعثمان گفت: مرا در ابتدای مجاهده، حال چنان بودی که وقت بودی که مرا از آسمان به دنیا انداختندی من دوست تر داشتمی از آنکه طعام بایستی خورد یا از بهر نماز فریضه طهارت بایستی کرد زیرا که ذکر من غایب شدی و آن غیبت ذکر بر من دشوارتر از همه رنج ها و سخت‌تر بودی و در حالت ذکر بر من چیزها می‌رفت که نزدیک دیگران کرامت بود ولکن آن بر من سخت‌تر از کبیره آمدی وخواستمی که هرگز خواب نیاید تا از ذکر باز نمانم.

نقل است که یک روزی کسی گفت: نزدیک ابوعثمان شدم و با خویش گفتم که مگر ابوعثمان چیزی آرزو خواهد؟ گفت: پسندیده نیست آنکه فراستانم که نیز آرزو خواهم و سوال کنم. نقل است که ابوعمرو زجاجی گفت: عمری در خدمت شیخ ابوعثمان بودم و چنان بودم در خدمت که یک لحظه بی او نتوانستم بودن. شبی در خواب دیدم که کسی مرا گفت: ای فلان چند با بوعثمان از ما بازمانی و چند با بوعثمان مشغول گردی و پشت به حضرت ما آوردی.

یک روز بیامدم و با مریدان شیخ بگفتم که دوش خواب عجب دیده‌ام. اصحاب گفتند هر یکی که نیز امشب خوابی دیده‌ایم اما نخست تو بگو تا چه دیده‌ای. ابوعمرو خواب خود بگفت، همه سوگند خوردند که ما نیز به عینه همین خواب دیده‌ایم و همین آواز از غیب شنیده‌ایم. پس همه در اندیشه بودند که چون شیخ از خانه بیرون آید این سخن با او چگونه گوییم. ناگاه در خانه باز شد و شیخ از خانه به تعجیل بیرون آمد. از غایت عجله که داشت پای برهنه بود و فرصت نعلین در پای کردن نداشت؛ پس روی به اصحاب کرد و گفت: چون شنیدید آنچه گفتند اکنون روی از ابوعثمان بگردانید و حق را باشید و مرا بیش تفرقه مدهید.

نقل است که یک روز ابوعثمان خادم را گفت: اگر کسی ترا گوید معبود تو بر چه حالت است چه گویی؟ گفت: گویم در آن حالت که در ازل بود گفت: اگر گوید در ازل کجا بود چه گویی؟ گفت: گویم بدانجای که اکنون هست. نقل است که عبدالرحمن سلمی گفت: به نزدیک شیخ ابوعثمان بودم کسی از چاه آب می‌کشید آواز از چرخ می‌آمد می‌گفت: یا عبدالرحمن می‌دانی که این چرخ چه می‌گوید؟ گفتم: چه می‌گوید؟ گفت: الله الله.

در طبقات الصوفیه آمده است: ابن البرقی بیمار بود. شربتی آب فرا او دادند، نخورد و گفت: در مملکت حادثهٔ افتاده تا بجای نیارم نیاشامم. سیزده روز چیزی نخورد تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتاده‌اند و خلق بکشتند و رکن حجر اسود بشکستند، پس بخورد. بوعلی کاتب این را به بوعثمان مغربی بگفت، بوعثمان گفت: در این بس کاری نیست. گفت: اگر کاری نیست تو بگو که امروز در مکه چیست؟ گفت: امروز در مکه میغ است که همه مکه در زیر میغ است و جنگ است میان بکریان و طلحیان. مقدمهٔ طلحیان مردی است و راسپ سیاه و دستار سرخ. آن بنوشتند و بر رسیدند، راستِ آن روز همچنان بود که وی گفته بود.

ابوعثمان می‌گفت: هرکه خلوت بر صحبت اختیار کند باید که از یاد کردن همه چیزها خالی بود مگر از یاد کردن خدای تعالی و از همه ارادت‌ها خالی بود مگر از رضای خدای تعالی و از مطالبت نفس خالی بود به جمله اسباب که اگر بدین صفت نباشد، خلوت او را هلاک و بلا بود. در طبقات الصوفیه آمده است که ابوعثمان می‌گفت: آن روز که من از دنیا روم، فرشتگان خاک بپاشند. هنگامی که وفات یافت، در تشییع جنازه‌اش، مردم از شدت گرد و خاک یکدیگر را نمی‌دیدند.

از ابوعثمان به عنوان شیخ القوم و یکی از ستون‌های معرفت صوفیانه یاد کرده‌اند. در رساله قشیریه نقل شده که او با نگاهی کوتاه، حال باطنی افراد را درمی‌یافت و پیش از آنکه چیزی بگویند، مسئله آن‌ها را طرح یا پاسخ می‌داد. شاگردانش آورده‌اند که در سختی‌ها و بلاها از او می‌خواستند دعا کند و بارها گشایش حاصل می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: ابوعثمان مغربى در مکه، سید‌الوقت و یگانه مشایخ بود.

هجویرى می‌گوید: سیف سیاست و آفتاب سعادت بود و اندر فنون علم، حظّى وافر داشت و صاحب ریاضت و سیاست بود.

قشیرى می‌گوید: اوصاف بزرگى و جلالت او در هیچ‌یک از پیشینیانش‏ نبوده است‏. او از پیشوایان صادق در مسیر توحید بود.

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: ابوعثمان در شدت ورع و صدق بی‌نظیر بود و توکل او مثل کسانی بود که از عالم اسباب بریده‌اند.

 

عروج ملکوتی

عطار عمر او را ۱۳۰ سال نوشته است. وی در سال ۳۷۳ قمری در نیشابور درگذشت و در کنار مقبره ابوعثمان حیری به خاک سپرده شد و بنا بر وصیت او، شاگردش ابوبکر ابن فورک بر جنازه‌اش نماز گزارد.

به نام آفریننده عشق

 

ابوعبدالرحمان‌ عبدالله‌ بن‌ مبارک‌ حنظلی‌ مروزی (۱۱۸ – ۱۸۱ قمری)، معروف به عبدالله مبارک، از عرفا، فقها و اصحاب‌ حدیث‌ بود.

 

ویژگی ها

از اوایل‌ زندگی‌ عبدالله مبارک‌ اطلاع‌ کافی‌ در دست‌ نیست‌. تنها در برخی‌ از منابع‌ داستان‌هایی‌ آمده‌ است‌ حاکی‌ از اینکه‌ در جوانی‌ روزگار خود را به‌ عشق‌‌‌بازی و خوش‌گذرانی‌ سپری می‌کرد، اما به‌ زودی توبه‌ کرد و روی به‌ علم‌ و عبادت‌ آورد. ابن‌ مبارک‌ بسیاری از شیوخ‌ چون‌ هشام‌ بن‌ عروه‌، ابان‌ بن‌ تغلب‌، سلیمان‌ اعمش‌، حماد بن‌ زید، عبدالله‌ بن‌ لهیعه‌، عبدالرحمان‌ اوزاعی‌، عبدالملک‌ بن‌ جریح‌ و ابوبکر بن‌ عیاش‌ را دیده‌ و از آنان‌ استماع‌ کرده‌ است‌. وی همچنین‌ در زمره نخستین‌ شاگردان‌ ابوحنیفه‌ به‌ شمار می‌رود. ابن‌ مبارک‌ هر چند مجلس‌ درس‌ او را دوست‌ می‌داشت‌ و وی را به‌ قولی‌ «افقه‌» مردم‌ می‌دانست، با این‌ حال‌ پیروی ابوحنیفه‌ نمی‌کرد و خود در مسائل‌ فقهی‌، نظر اجتهادی داشت‌. وی نزد مالک‌ نیز فقه‌ آموخته‌ و کتاب‌ الموطَأ او را از خودش‌ روایت‌ کرده‌ است‌. از دیگر مشایخ‌ ابن‌ مبارک‌ در فقه‌، سفیان‌ ثوری است‌ که‌ حق‌ او در پرورش‌ وی به‌ قول‌ خودش‌، چونان‌ حقی‌ است‌ که‌ ابوحنیفه‌ بر او داشته‌ است‌.

بارزترین‌ نکته‌ای که‌ درباره ابن‌ مبارک‌ گفتنی‌ است‌، پرداختن‌ وی به‌ حدیث‌ است‌، تا جایی‌ که‌ می‌گفت‌: «اگر می‌دانستم‌ که‌ نماز افضل‌ از حدیث‌ است‌، حدیث‌ نمی‌گفتم‌» و چنانکه‌ از زبان‌ خودش‌ نقل‌ شده‌ است، وی از چهار هزار شیخ‌، حدیث‌ شنیده‌ و از هزار تن‌ از آنان‌ روایت‌ کرده‌ است‌ و به‌ این‌ اعتبار، او را «کثیر الحدیث‌» دانسته‌اند. ابن‌ مبارک‌ در فقه‌ نیز از شهرتی‌ سزاوار برخوردار شد و اقوال‌ یا نقلیات‌ فقهی‌ او در منابع‌ مورد توجه‌ قرار گرفت. اهمیت‌ دادن‌ به‌ جهاد نیز موضع‌ سیاسی‌ – دینی‌ ابن‌ مبارک‌ را می‌نمایاند. او که‌ به‌ «فخرالمجاهدین‌» شهرت‌ داشت‌، در سخت‌ترین‌ لحظه‌ها از جهاد استقبال‌ می‌کرد. پیشینیان‌ و متأخران‌، افزون‌ بر ستایش‌ مقام‌ علمی‌ ابن‌ مبارک‌، وی را با اوصافی‌ چون‌ زاهد، پارسا، عابد و سخی‌ ستوده‌ و حتی‌ او را با صحابه پیامبر (ص‌) مقایسه‌ کرده‌اند. در برخی نقل‌ها آمده است که دعای عبدالله مبارک نزد مردم بسیار مؤثر دانسته می‌شد و اهل زمانه برای دعا و طلب برکت به او رجوع می‌کردند. یحیی بن معین، که از بزرگ‌ترین ناقدان حدیث بود، او را بسیار توثیق کرده و از بزرگی علمی‌اش یاد کرده است.

در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: روزی عبدالله می‌آمد، سفیان ثوری گفت: تعال یا رجل المشرق، فضیل حاضر بود و گفت: والمغرب و ما بینهما. و کسی را که فضیل نهد، ستایش او چون توان کرد؟ ابتدای توبه او آن بود که بر کنیزکی فتنه شد. شبی در زمستان در زیر دیوار خانه معشوق تا بامداد بایستاد در حالی که همهٔ شب برف می‌بارید. چون بانگ نماز گفتند، پنداشت که بانگ خفتن است. چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام در نماز سورتی درازتر خواند، دیوانه گردی. در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به درجه‌ای رسید که مادرش روزی در باغ شد و او را دید خفته در سایه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می‌راند.

نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد، چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست. گفتند: چرا می‌گریی؟ گفت: آن بیچاره برفت اما آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد. نقل است که روزی می گذشت. نابینایی را گفتند که عبدالله مبارک می‌آید، هرچه می‌باید بخواه. نابینا گفت: توقف کن یا عبدالله! عبدالله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد. عبدالله سر در پیش انداخت و دعا کرد. در حال بینا شد. نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می‌آمد. روزی بیرون آمد و گفت: دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند: سهل من، سهل من! چرا ایشان را ادب نکنی؟ عبدالله با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید. در حال سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند. پس گفتند: یا شیخ! تو را چون معلوم شد؟ گفت: آن حوران خلد بودند که او را می‌خواندند و من هیچ کنیزک ندارم.

نقل است که پیش او حدیث غیبت می‌رفت. گفت: اگر من غیبت کنم مادر و پدر خود را غیبت کنم که ایشان به احسان من اولی ترند. نقل است که روزی جوانی بیامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگریست. و گفت گناهی کرده‌ام، از شرم نمی‌توانم گفت: عبدالله گفت: بگو تا چه کرده‌ای؟ گفت: زنا کرده‌ام. گفت: ترسیدم که مگر غیبت کرده‌ای! عبدالله در وقت مرگ، چشم‌ها باز کرد و می‌خندید و می‌گفت: لمثل هذا فلیعمل العاملون. نقل است که سفیان ثوری را به خواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟ گفت: رحمت کرد. گفتند: حال عبدالله مبارک چیست؟ گفت: او از آن جمله است که روزی دوبار به حضرت می‌رود.

 

از منظر فرهیختگان

احمد بن حنبل می‌گوید: در زمان عبدالله بن مبارک، مانند او کسی نبود.

ابن حجر عسقلانی می‌گوید: او از بزرگان موثق و نامدار اسلام است.

سفیان ثوری می‌گوید: او از بزرگان و اهل فضل است و جایگاه علمی و اخلاقی او بسیار بلند است.

 

عروج ملکوتی

عبدالله مبارک‌ در سال ۱۸۱ قمری، آنگاه‌ که‌ از جهاد برمی‌گشت‌ در شهر هیت‌ (کشور عراق) درگذشت. ‌او را در همانجا به‌ خاک‌ سپردند و مردم‌ به‌ تربت‌ او تبرک‌ می‌جستند.