زندگینامه یوسف کوهنابی
به نام آفریننده عشق
آخوند ملا یوسف کوهنابی (۱۲۴۰ – ۱۳۱۹ قمری)، از عالمان برجسته اواخر دوره قاجار در منطقه مرند بود.
ویژگی ها
آخوند ملا یوسف کوهنابی حدود سال ۱۲۴۰ قمری در روستای کوهناب از توابع شهرستان مرند و در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد. خانواده وی به علت علاقهای که به علمای دین و اهل بیت عصمت و طهارت داشتند، ایشان را جهت تعلیم به روستای ابرغان که روستای همجوار با روستاي کوهناب است برده و به دست عالم آن روستا ( ملا علیرضا ابرغانی) سپردند. وی با توجه به نبوغ و استعداد عالی، به سرعت دورههای مقدماتی را در پیش استاد خود به پایان برد. سپس جهت ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت علی (ع) سکونت گزید و از محضر علما و مجتهدان آن حوزه، به خصوص شیخ مرتضی انصاری بهره برد و به سرعت طی مدارج نموده و به درجه اجتهاد رسید.
روایت شده است که استادی که ایشان در محضر او تلمذ میکرد، روزی به آخوند ملا یوسف کوهنابی گفت: یوسف! شما دیگر به درجه اجتهاد رسيدهاید و میتوانید رساله ارائه کنید. آخوند ملا یوسف چند روز از ایشان فرصت طلب میکند. وی به حرم حضرت علی (ع) رفته و نماز به جا میآورد و به مولای خود توسل میجوید و به خانه باز میگردد. آن شب در خواب، سیدی نورانی به خوابش میآید و به او اشاره میکند که به زادگاه خود باز گرد و به اصلاح امور آنها همّت کن. فردای آن روز به پیش استاد خویش میرود و از ماموریت خویش او را آگاه میکند . بعد از چند روز به پيشگاه مولای خود میرود و اذن سفر میطلبد. سپس به موطن خود (روستاي كوهناب) بازمیگردد و تا پایان عمر در این روستا سکونت میگزیند و به ارشاد و تعلیم احکام دین و تعاليم الهی به هموطنان خود همت میگمارد و خود نیز در تهذیب نفس و سیر و سلوک قدم برمیدارد.
روایت شده است که یک روز ملا یوسف با چند نفر از اهالی از مرند خارج شده و در خروجی مرند به طرف هوجقان در محلی که امروز ایستگاه راه آهن مرند میباشد لحظه ای درنگ میکند و با عصای خود بر زمین میزند و میگوید: روزی فرا میرسد که در این محل آهن بر روی آهن راه میرود. (ایشان در واقع، آینده این مکان را پیشبینی میکند). همسر ایشان نقل کرده است که او برای یکی از فرزندانش حامله بود. زمان حاملگی او مصادف با فصل زمستان بود. ایشان از آخوند زردآلو طلب میکند و آخوند وضو گرفته و از خانه خارج میشود و به صحرا و بیرون از روستا میرود و برگشتن سبدی پر از زردآلو با خود به همراه میآورد و آن را در بالای انبار غله خانه (سر کندو) میگذارد و به زوجه خود تاکید میکند احدی نباید از این سِر آگاه شود. چند روزی زوجهاش از آنها ارتزاق میکند اما نمیتواند این راز را نگه دارد و از قضا این حکایت را برای یکی از اقوام خود بازگو میکند و در بازگشت به خانه به سراغ آنها میرود تا بخورد، اما اثری از سبد زردآلو نمییابد.
آخوند ملا یوسف با عالم دیگر همشهری خود (آخوند ملا فاضل هرزندی) در نجف عقد اخوت بسته دوست و صمیمی بودند و با هم عهد کرده بودند که هر کدام زودتر وفات کرد، دیگری نمازش را بخواند و به خاک بسپارد. در یکی از روزهای سرد سال و زمستان پربرف، آخوند از خواب برمیخیزد و لباسهای خود را میپوشد و از خانه بیرون میآید. در خروجی روستا اسب سواری جلو میآید و از اسب پیاده شده و سلام میکند و آخوند با کمال تاثّر و ناراحتی میگوید : فاضل هرزندی وفات کرده است! ایشان میگوید: آری و من بنا بر وصیت ایشان آمدهام آخوند ملا یوسف را ببرم تا نمازش را به جا آورد. آخوند میگوید: من یوسف هستم. شما بروید من میآیم. اسب سوار هر چه قدر اصرار میکند آخوند سوار نمیشود و میگوید: هوا سرد است، شما بروید من آرام آرام میآیم. اسب سوار نیز برمیگردد. وقتی اسب سوار به هرزند میرسد با کمال تعجب میبیند که آخوند نماز فاضل هرزندی را خوانده و به خاکش سپردهاند.
نقل است: یک روز گرم تابستان، آخوند ملایوسف از طرف کوههای دولت آباد، با پای پیاده به طرف دولت آباد میآیند. اما وقتی که آخوند ملایوسف به دولت آباد میرسند و وارد روستا میشوند به طور اتفاقی با آقا میر صادق (یکی از رفقای ایشان) برخورد میکنند. آقا میر صادق از دیدن آخوند خیلی خوشحال میشوند و ایشان را به صرف ناهار و چای دعوت میکنند، اما آخوند دعوت او را نمیپذیرند به منزل آقا میر صادق نمیروند. چون آقا میر صادق علت را میپرسند، آخوند کوهنابی جواب میدهند: راستش جهت دیدار شما از کوهناب به دولت آباد آمده بودم، اما وقتی که من در راه بودم، شما نیز در مزارع روستای ابرغان بودید و چون گرسنه بودید، مشتی از سنبل های گندم را چیدید و آن را در دستتان کوفتید و بعد دانههایش را جدا کرده و خوردید و کاههایش را به دور انداختید، آیا این مطلب راست است؟ آقا میر صادق میگوید: بله، مطلب همین طور است که شما می گویید. آنگاه آخوند به آقا میر صادق میگوید: در قیامت تکهای از گوشت بدنتان را میکنند و به عوض آن دانههای گندم، آن تکه گوشت را به صاحب دانههای گندم میدهند، اما من نمیدانم که شما چگونه آن کاههای بر باد رفته را پیدا خواهی کرد و به صاحبش خواهی داد.
ملا یوسف در زندگی خود بسيار ساده زيست بود و در حلال بودن طعام دقت و سعی وافری داشت، به طوری كه جهت تامين روزی خود، یک راس گاو نگهداری میكرد و هر روز صبح، قبل از بردن گاو به صحرا، دهان گاو را میبست و غروب نيز دهان چوپان دهان گاو را میبست تا مبادا از مزارع ديگران بچرد. آیت الله مرندی در کمالات آخوند ملا یوسف فرموده بود: راهی را که خیلیها باید در چهل سال بپیمایند، آخوند ملا یوسف کوهنابی در مدت چهل روز طی کرده بود.
عروج ملکوتی
ملا یوسف در سال ۱۳۱۹ قمری در روستای کوهناب از دنیا رفته و در همانجا به خاک سپرده شد.











دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.