نوشته‌ها

به نام آفریننده عشق

 

علاءالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی (۶۵۹ – ۷۳۶ قمری)، معروف به علاءالدوله سمنانی، از بزرگان تصوف ایرانی و از شاعران و نویسندگان قرن هفتم و هشتم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

وی در ماه ذیحجه سال ۶۵۹ قمری در قریه بیابانک سمنان که در دوازده کیلومتری جنوب غربی شهر سمنان واقع است، متولد شد. تحصیلات ابتدایی وی در مکتب خانه محلی بیابانک بوده است. تا سن پانزده سالگی از علوم عقلی و نظمی چیزی آموخت و آنگاه به همراه عموی خویش، ملک جلال‌الدین، در دستگاه ارغونخان وارد شد و به تدریج مقرب درگاه شاه ایلخانی شد و دارای قبا، کلاه و سلاح گردید و در اندک مدت، مورد توجه و عنایت خاص قرار گرفت. پدر شیخ علاءالدوله، محمد، ملقب به ملک شرف‌الدین، در دستگاه سلطنت ارغون‌خان و غازان‌خان، پادشاهان ایلخانی، دارای مقام، منزلت، اعتبار و عزت بود. مادر شیخ، خواهر رکن‌الدین صاین، از عالمان و قاضیان بزرگ عهد ایلخانی بود و علاء‌الدوله، فقه و حدیث را نزد او فرا گرفت.

سال ورود شیخ به دیوان ایلخانیان را ۶۷۴ قمری نگاشته‌اند، اما خدمتش در این دربار چیزی نپایید. زمانی که جنگ بین سلطان و عمویش – سلطان احمد تکودار – در قلب قزوین در گرفت، شیخ سمنانی، بیست و چهار سال داشت و از همراهان و ملازمان ارغوخان بود. وی خدمت به ارغون شاه را ترک نگفت تا سال ۶۸۵ قمری فرا رسید که در این زمان به واسطه کسالت، خدمت ایلخانیان را ترک کرد و به موطن خود سمنان بازگشت و در بیست و شش سالگی، به تحصیل و دانش و تهذیب اخلاق و طلب سلوک، همت گماشت. علاءالدوله ادبیات عرب را نزد سید اخفش و علم فقه را نزد سید تاج‌الدین آموخت و از رکن‌الدین صایم و رشید ابن ابی‌القاسم استماع حدیث نمود و اجازه روایت گرفت. سیر و سلوک عرفانی وی، از کناره‌گیری خدمات دیوانی و انفاق و تطهیر اموالش آغاز شد، چنان که غلامان و کنیزان خود را آزاد ساخت و حقوقی را که از دیگران بر عهده وی بود، رها کرد و اموال خود را وقف نمود و خانقاه سکاکیه سمنان را که منسوب به شیخ حسن سکاک سمنانی، از مشایخ قرن پنجم و ششم هجری بود، بازسازی نمود.

پس از چندی، برای دیدن قطب زمان و مرشد کامل، راه بغداد پیش گرفت و در بیست و هشت سالگی، به آن شهر رفت و دست ارادت به مطلوب خود داد و سپس از آنجا برای گزاردن حج، به مکه مشرف شد و این نخستین حج او بود و بعد از آن نیز چند بار دیگر این زیارت را تجدید کرد. وی تا سال ۶۹۹ قمری، هنوز در خدمت عبدالرحمن اسفراینی به سر می‌برده است و در این مدت در سیر و سلوک و یا شاید بعد از آن، چند گاهی در سیر بلاد قدس، شام و امثال آن نواحی، روزگار می‌گذرانده است. خواجوی کرمانی از ارادتمندان او بوده است و گردآوری دیوان اشعار وی را نیز به او نسبت داده‌اند. علاءالدوله مردی ثروتمند بود و چندین بار نیز سفر حج را انجام داد. گسستن کامل او از خدمات درباری در سال ۷۰۵ قمری و با اجازهٔ اولجایتو صورت گرفت. پس از سال ۷۲۰ قمری، علاءالدوله در خانقاه سکاکیه معتکف شد.

علاءالدوله سمنانی می‌گوید که به واقعه (مکاشفه) روح مطهر خواجه عالم (ص) را دیده است. همچنین می‌گوید: روزی به ذکر لا اله الا الله مداومت می‌کردم تا چشمه‌ای از نور را که ستاره‌های درخشان از آن بیرون می‌آمد، دیدم. سمنانی می‌گوید: در اثر مداومت بر اذکار، از عجایب و غرایب چیزهایی مشاهده کردم که در شمار نمی‌آید و اگر اندکی از آن را ذکر کنم محال است کسی که به معنی آن نرسیده انکار نکند، جهت آنکه از طور عقل بیرون است. در نفحات‌ الانس و طرائق‌ الحقایق آمده است: سمنانی در حال مراقبه، نور حق را در هر ذرهٔ هستی مشاهده می‌کرد. نقل است که روزی گفت: «هر که خدای را در ذرّه‌ای نبیند، در آسمان نیز نخواهد دید؛ که حق در همهٔ مظاهر یک است و جلوه‌های او همه از جمال‌اند.» در روایات طرائق‌ الحقایق آمده است: یکی از مریدان در دل خود قصدِ ترک سلوک داشت و خاموش بود. سمنانی بی‌آنکه کسی سخنی گوید، گفت: «نیتِ بازگشت، بازگشتِ توفیق است؛ اگر دل بزنی، حجاب می‌شود.» مرید گریست و توبه کرد.

در تفسیر سمنانی و نقل جامی آمده است که گاهی در نماز، چنان نور و تجلی می‌دید که حالِ عقل از او دور می‌شد و می‌فرمود: «نماز من، هر دم معراجی است. اگر سجده کنم، در نور محو شوم.» وقتی سخن می‌گفت، گویی قلب‌ها را در دست داشت. یکی از شاگردانش گفته است: «چون شیخ زبان به پند می‌گشود، دل من می‌سوخت و من هیچ نمی‌دانستم از کجا می‌سوزم.» نقل است: در هنگام نبرد ارغون‌خان با احمد تکودار، علاءالدوله هنگام تکبیر گفتن و یورش بردن به سپاه مقابل بود که حالتی خاص به وی داد و چشم باطن وی نیز باز شد و حقايق آسمانی را مشاهده کرد. ظاهرا علاء‌الدوله در پایان عمر می‌فرمود که من هرگونه طعن غلیظ که به نسبت شیخ محی‌الدین ظاهر گردانیده‌ام بالاخره از قصور فهم خود دانسته و از آن نوع اعتقاد، طریق انصراف واجب دیده‌ام.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن جامی می‌گوید: علاءالدوله را معرفت و کشف چنان بود که از هر کلمه‌اش هزار معنی توان فهمید. در میان اهل وحدت، او را خاصه یاد کنند؛ زیرا وحدت را با ادب تصویر کرده است.

عبدالرزاق کاشانی می‌گوید: او از آن مشایخ است که هم در معرفت ذوقی و هم در علم نظری کامل است، و از جمله کسانی است که تعارض میان ظاهر و باطن را اصلاح کرد.

 

آثار

  • خمخانه وحدت
  • دیوان اشعار
  • مطلع النقط و مجمع اللقط
  • سرالبال فی اطوار سلوک اهل الحال
  • سلوه العاشقین و سکة المشتاقین
  • مشارع ابواب القدس و مراتع الانس
  • مناظر المحاضر للناظر الحاضر
  • العروة لاهل الخلوة والجلوة (عروة الوثقی)
  • آداب السفره
  • ارشاد المومنین

 

عروج ملکوتی

علاءالدوله سمنانی در ۲۲ رجب ۷۳۶ قمری در ۷۷ سالگی درگذشت و بیرون خانقاه صوفی آباد در محل حظیره شیخ جمال‌الدین عبدالوهاب بارسینی به خاک سپرده شد. امروزه بنای آرامگاه شیخ علاءالدوله سمنانی در روستای صوفی آباد، از روستاهای شهرستان سرخه در استان سمنان قرار دارد.

به نام آفریننده عشق

 

قربانعلی زنجانی (۱۲۴۶ – ۱۳۲۸ قمری)، معروف به «حجت‌الاسلام»، از فقها و مراجع تقلید شیعه در قرن چهاردهم قمری و از حامیان مشروطه مشروعه بود.

 

ویژگی ها

ملا قربانعلی زنجانی در حدود سال ۱۲۴۶ قمری در یکی از روستاهای زنجان به نام ارغین چشم به جهان گشود. در اوایل کودکی از زادگاهش به زنجان آمد و پس از طی تحصیلات مقدماتی، در مدرسه نصرالله خان به تحصیل علوم دینی پرداخت و مقدمات علوم اسلامی را نزد اساتید آن دیار از جمله آخوند ملاعلی قارپوزآبادی فراگرفت. در سال ۱۲۶۶ قمری که با شروع فتنه بابیان در زنجان و وقوع آشوب در شهر، مجال درس و بحث از عالمان دینی گرفته شده بود، ملا قربانعلی زنجانی برای ادامه تحصیل و شرکت در درس خارج عازم عتبات شد؛ اما چون راه عراق بسته بود، ابتدا مدتی را در بروجرد گذراند و سپس راهی نجف اشرف شد و در آن شهر از محضر عالمان بزرگی چون صاحب ‌جواهر، شیخ مرتضی انصاری، شیخ راضی نجفی و سید حسین کوه‌کمری کسب فیض نمود.

آخوند ملاعسكر چنین نقل می‌کند: به هنگام تشرف به آستان قدس رضوی از آخوند‌ ملا تقی خراسانی شنيدم كه می‌فرمود: پس از رحلت شيخ مرتضی انصاری در اينكه به چه کسی رجوع كنيم، مبهوت بودم. شبی در خواب ديدم كه در صحن حضرت علی (ع) تختی نهاده‌اند و حضرت بر آن جلوس فرموده است و حضرت مهدی (عج) نيز در پشت سرشان قرار دارند و در كنار حضرت نيز، شيخ قربانعلی زنجانی ايستاده است. به‌ خود گفتم: در اين‌ مورد، به‌ خود حضرت امير (ع) مراجعه نمايم. با كمال ادب پيش رفتم و موضوع را به عرض رساندم. ايشان به حضرت حجت (عج) اشاره فرمودند و حضرت حجت (عج) نيز به شيخ‌ قربانعلی اشاره فرمودند. از خواب بيدار شدم و افكار گوناگون مرا احاطه كرد. همان روز به حجره آخوند‌ ملا قربانعلی زنجانی رفتم و بدون گفتن خوابی كه ديده بودم، از ايشان سوال كردم كه پس از شيخ، شما به كه رجوع فرموده‌ايد؟ او بدون تأمل، از زير تشكچه‌اش رساله كوچكی را كه خودش نوشته بود درآورد. سوال كردم: اين رساله از كيست؟ فرمود: از خودم است و در اثر زحمات خودم تهيه كرده‌ام. سپس اضافه كرد: مگر استاد عزيزمان مرحوم شيخ مرتضی آنچه را كه می‌فرمود از بطن مادر آورده بود؟

نقل است: روزی پس از نماز صبح، حاج ملا قربانعلی به سجده می‌رود. خادم می‌بیند آقا از سجده بلند نمی‌شود و هرچه ایشان را صدا می‌کند، پاسخی نمی‌شنود. پوستینی که بر تن ایشان بود را می‌گیرد و تکان می‌دهد. می‌بیند کسی زیر پوستین نیست. هراسان همانجا می‌نشیند. بعد از مدتی آقا از سجده بلند می‌شود و می‌گوید: الله اکبر. خادم عرض می‌کند: آقا کجا بودید؟ ایشان با همان لهجه و کلام ترکی می‌فرماید: چه کار داری با این کارها؟ خادم می‌گوید: شما را به جده سادات قسم می‌دهم که حقیقت را بگویید. ایشان می‌فرماید: طلبه‌ای در نجف فوت کرده بود، رفتم نماز ایشان را خواندم و آمدم. نقل است: یک روز، درویشی به حضور قربانعلی مشرف شد و از ایشان تقاضای پول کرد. قربانعلی به او گفت: پولی که دادنی به تو باشد ندارم! درویش گفت: چنین دروغی از تو بعید است زیرا در زیر تشکچه تو مقداری پول وجود دارد‌. قربانعلی به درویش گفت: از تو نیز بعید است که فلان مبلغ نزد خود داری و از من پول می‌‌طلبی. آنگاه درویش دست او را بوسید و بیرون رفت.

روزی مرحوم ملاقربانعلی زنجانی در حیاط منزلش وضو گرفته بود تا نماز بخواند. در این هنگام، پیرزنی، آه و ناله کنان وارد شده و به ایشان عرض کرد: آقا به دادم برسید! رحیم داروغه پسرم را دارد می‌کشد. او را در زندان خود به غل و زنجیر کشیده و در این سرمای زمستان شب‌ها روی پایش آب سرد می‌ریزد. قربانعلی زنجانی گفت: یک نفر برود این خبیث (رحیم داروغه) را صدا کند و به اینجا بیاورد. وقتی رحیم داروغه آمد، قربانعلی زنجانی با اشاره به چوب کوچکی که در دست داشت به او گفت: می‌خواهی بزنم کمرت بشکند! رحیم داروغه نیز بدون آنکه چوبی به کمرش اصابت کند، از درد کمر ناله می‌کند تا اینکه او را به دوش گرفته و می‌برند. نقل است که قربانعلی زنجانی به شیخ فضل الله نوری گفته بود: شیخ فضل الله! تو را به دار می‌زنند و مرا تبعید به عتبات می‌کنند و آنجا می‌کشند. در نقل‌ها آمده است که قربانعلی، گاه پیش از آنکه مراجعه‌کننده سخنی بگوید، از نیت یا مشکل او آگاه می‌شد و پاسخ مناسب می‌داد. از مشهورترین نقل‌ها نیز آن است که در زمان خشکسالی یا بیماری‌های فراگیر، مردم از او درخواست دعا می‌کردند و پس از دعای او، باران می‌بارید یا گشایش حاصل می‌شد.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد مهدی اصفهانی در «احسن الودیعه» وی را «مجتهد کبیر» خوانده و مولف «تاریخ زنجان – علما و دانشمندان» با این اوصاف، مقام منیع وی را پاس داشته است: «علم الأعلام، قدوة اهل العلم، قطب دائرة التحقیق، الزاهد العابد، سلمان زمانه، آية الله فی العالمین… مولا قربانعلی زنجانی» از اکابر علمای بزرگ و از مراجع نوابغ و نوابغ دهر بود.

میرزا محمود حسینی می‌گوید: این بزرگوار از صدر اسلام تا کنون در زنجان، عالمی بی‌بدیل و فقیهی بی‌نظیر بود و من هر وقت حاجتی داشته باشم به روح او متوسل می‌شوم.

میرزا محمود حسینی می‌گوید: قربانعلی زنجانی بسیاری از وقایع پس از مشروطه را پیش‌گویی کرده بود، از جمله عمامه پرانی پس از مشروطه.

علامه طباطبایی می‌گوید: این شخص، فوق‌العاده است.

 

عروج ملکوتی

او در ۱۷ ربیع‌الثانی سال ۱۳۲۸ قمری در کاظمین درگذشت. محل دفن وی در رواق مقدسه در مجاور حرم کاظمین است.

به نام آفریننده عشق

 

علی گنبدی (۱۲۸۷ – ۱۳۶۴ قمری)، فقیه، عارف و خطاط ایرانی بود که در شهر گنبد از توابع ملایر، چهار فرسنگى همدان متولد شد.

 

ویژگی ها

وی پس از تحصیل مقدمات به اصفهان رفت و پس از ۱۲ سال اقامت در اصفهان به نجف اشرف عزیمت کرده و در محضر درس آخوند خراسانى و آقا سید محمدكاظم یزدى حضور یافت و پس از فراغت از درس، به وطن بازگشت و بقیه‏ عمرش را در همان گنبد ماند. استاد اخلاقى او آخوند ملا حسینقلى همدانى و حاج شیخ محمد بهارى است. كراماتى نیز از وى نقل مى‏‌كنند. یكى از هنرهاى آخوند گنبدى حسن خط بود که خود نیز خطى خاص اختراع كرده بود. از شاگردان وى می‌توان ملا على همدانى و آقا میرزا محمد ثابتى را نام برد. آثار او عبارتند از: «حاشیه بر تبصره‏ى علامه»، «تحریر تقاریر آخوند خراسانى و سید یزدى» و «شرح مشكلات دیوان سیدرضى».

آیت الله گنبدی بسیار اهل قناعت بود و این روحیه را در خانواده خویش نهادینه کرده بود. غذایش را از دسترنج خود و از زراعت در زمین خود تهیه می‌کرد. لباس‌های او از پارچه‌های ایرانی و کرباس بافت محل بود و در ظاهر، با ساده ترین افراد شهر و روستا یکسان بود. اهل سخاوت و انفاق بود و حتی اهل خانه را به این صفت تمرین داده بود؛ به گونه‌ای که همسایه‌ها به انفاق خانواده او عادت کرده بودند.

نقل است: حسن، راننده وسیله نقلیه عمومی و مردی بسیار آلوده و گمراه بود. در یکی از سفرها مسافران از او خواهش کردند نیم ساعتی در گنبد توقف کند تا به دیدار آیت الله گنبدی رفته و بازگردند. او که به اصرار مردم، راهی منزل ملا علی شده بود، بدون هیچ کلامی گوشه اتاق نشست. هنگام خداحافظی، به تقلید از همه دست شیخ علی را بوسید و خواست رها کند که آیت الله گنبدی دست او را فشرد و با محبت، او را چنین موعظه کرد: «ای حسن! حالا که تا اینجا آمدی، دیگر بس است؛ بیا برگرد.» حسن آقا که به‌ کلی منقلب شده بود با اشک می‌گفت: «نام مرا از کجا می‌دانست؟ چگونه خبر از آلودگی من داشت؟ آیا اين‌ها از باطن آدمی باخبرند؟» نقل‌ شده است این راننده تا ملایر گریه می‌کرد و منقلب بود. این مرد که با یک کلمه موعظه مرحوم آیت الله گنبدی عوض‌ شده بود، توبه کرد، حقوق مالی خود را پرداخت، به حج رفت و از نیکان و صالحان شد.

هنگامی که برای آخوند همدانی کنگره برپا کرده بودند، آیت الله بهجت هم حضور داشت و فرمود: چرا کنگره‌ای برای آیت الله گنبدی برپا نمی‌کنید؟ آنگاه فرمودند: این جانب موقعی که در حوزه علمیه نجف مشغول بودم، کسالتی بر من عارض شد که توان ماندن در نجف را نداشتم. به قصد مسافرت به فومن حرکت نموده و در همدان به خود گفتم باید از آقای گنبدی دیدن کنم. درشکه‌ای کرایه نموده و به گنبد رفتم. بعد از دیدار و احوال‌ پرسی بدون اينکه از کسالت و قصدم چیزی گفته باشم، فی‌البداهه فرمودند: زود به نجف برگردید و فلان مواد خوراکی را داخل غذایتان کنید و بخورید، کسالتتان برطرف می‌شود. با همین فرمایش آقای گنبدی به نجف برگشته و به دستورش عمل کردم و کسالتم به‌ کلی برطرف شد.

اطرافیان و شاگردان آیت الله گنبدی روایت کرده‌اند که ایشان پیش از وقوع حوادث مهم، از آن‌ها آگاه می‌شد؛ به‌ویژه در مورد مرگ یا بیماری افراد. روزی یکی از ارادتمندان نزد ایشان آمد تا دعا بخواهد برای سفرش به تهران. شیخ فرمود: این سفر را نرو، چرا که تا سه روز دیگر اندوه بزرگی خواهی دید. سه روز بعد، آن فرد خبر وفات فرزندش را شنید. یکی از شاگردانش می‌گفت: «در سجده، صدای زمزمه‌ای از او می‌آمد که فهمیدیم از ملکوت سخن می‌گوید، نه از زمین.» در مشهد و خراسان روایت‌های متعددی هست از افرادی که به دعای شیخ گنبدی، بهبود‌ یافتند؛ از جمله نقل شفای کودکی که پزشکان از زنده ماندنش مأیوس بودند. شیخ فقط دستی بر سر او کشیده و گفته بود: «حیات از خداست، نه از دارو.» و کودک همان شب سلامتی یافت.

آیت‌ الله بهجت می‌فرمود: در یکی از دیدارهایی که با آیت الله گنبدی داشتم، ایشان هر آنچه من دیده بودم را برایم بازگو کرد و مرا از دعوت‌های مختلف بازداشته و امر به ماندن در نجف یا اقامت در قم کرد. آیت الله گنبدی شب قبل از وفاتش از همه خداحافظی کرد و گفت: بروید بخوابید که فردا خستگی زیادی دارید. از یکی از دخترانش آب طلب کرد اما بعد فرمود: نه آب نمی‌خواهم، الحمدلله آب هم به من دادند!

 

از منظر فرهیختگان

سید محمدتقی خوانساری می‌گوید: جناب مستطاب عمده الأجله و الأعلام، مداد الأنام، مروج الأحکام، ثقه الإسلام، حاج شیخ علی گنبدی، وجود شریفشان نعمت بزرگی است از نعم الهیه و از برکات وجه الأرض و اوتاد آن به شمار می‌روند.

عبدالرزاق حائری اصفهانی می‌گوید: او در روز قیامت امّت واحده است.

میرزا جواد آقا تهرانی می‌گوید: شیخ علی گنبدی از مردان الله بود؛ اهل مشاهده و مکاشفه و در عین حال فروتن‌ترین انسان روزگار.

شیخ مجتبی قزوینی می‌گوید: علی گنبدی اهل نظر نیست، اهل دیدار است؛ او حق را می‌بیند، نه فقط درباره‌اش سخن می‌گوید.

 

عروج ملکوتی

آیت الله گنبدی در سال ۱۳۶۸ قمری در سن ۷۷ سالگی از دنیا رفت. آیت الله بروجردی بر جنازه ایشان نماز خواندند و دستور دادند او را در قبرستان شیخان قم در جوار قبر مرحوم میرزای قمی دفن نمایند. آیت الله بروجردی بر سر قبر ایشان گریه نموده و فرمودند: آقای گنبدی در نجف، ریاضت و زحمات زیادی کشیدند و به مقاماتی هم نائل آمدند.

به نام آفریننده عشق

 

زین‌الدین ابوبکر تایبادی عارف و فصیح ایرانی قرن هشتم هجری است.

 

ویژگی ها

تایبادی در علوم ظاهر، شاگرد مولانا نظام الدین هروی است اما در طریقت او را اویسی و تربیت یافته روحانیت احمد نامقی جامی دانسته‌اند: «به واسطه ورزش شریعت و متابعت سنت، ابواب علوم باطنی بر وی مفتوح شده بوده‌ است و احوال و مقامات عالیه ارباب ولایت میسر گشته است و وی به حقیقت اویسی بوده‌ است.»

شیخ به مدت هفت سال از تایباد با پای برهنه به مزار احمد جامی می‌رفت. در فاصله ای دور، در برابر تربت شیخ می‌ایستاد و به تلاوت قرآن مشغول می‌شد. هربار این فاصله را کمتر می‌کرد تا اینکه پس از هفت سال به پیش مرقد شیخ رسید و سی سال بعد از آن، روحانیت شیخ احمد وی را به زیارت مشهد اشارت کرد. زین‌الدین به مشهد رفت و خلعت‌ها و نوازش‌ها یافت و از آنجا عزیمت طواف مزارات طوس کرد. در طوس با یکی از مجذوبان به نام بابا محمود طوسی دیدار کرد و پس از آن هر سال یک از مریدان خود را نزد بابا محمود می‌فرستاد تا سخنان وی را بنویسند و به خدمت او بیاورند.

تایبادی، چنانکه از گزارش شوشتری برمی آید، شیعه بوده است. وی علوم ظاهری را نزد نظام‌الدین هروی آموخت. معصوم علی شاه، کلا مسئله اویسی بودن عرفا را رد کرده و معتقد است: «به روحانیت تنها، شخص به جایی نمی‌رسد و تا خدمت ولی زمان نرسد و بیعت عامه و خاصه نبویه و علویه ننماید، کاملش نمی‌گویند.» او دربارهٔ تایبادی نیز این مطلب را صادق دانسته و با استناد به آنچه جامی دربارهٔ دیدار شیخ بابا محمود طوسی گفته، نتیجه گرفته است: «زین الدین تایبادی از بابا محمود طوسی فیض باب می‌شده و به زودی روشن می‌شود که از برای زیارت مکه به شیراز آمده و با خواجه حافظ صحبت نموده و مشایخ حجاز را خدمت رسیده است.» صاحب مجالس‌المومنین به نقل از مشجر سید محمد نوربخش، تایبادی را به واسطه ابوطاهر خوارزمی و عبیدالله بیدآبادی، پیرو شیخ علاءالدوله سمنانی دانسته‌ است.

نقل است که زین الدین ابوبکر تایبادی سوخته شدن فردی را با جمله “این فرد سوختنی است” پيش بينی می‌کند و آن فرد نیز در حادثه‌ای می‌سوزد. ابوبکر تایبادی زوال حکومت یکی از حاکمان به نام نصرالله را پیش‌بینی کرده بود و گفته بود: حکومت نصرالله یک‌سال بیش نباشد. همین طور هم شد و حکومت او بعد از یکسال از بین رفت.

درویشی می‌گوید: به رسم تجارت به زمین هندوستان رفته بودم و چند اسب خوب نیز همراه داشتم. به سلامت بدان دیار رسیدم. چون اسبان فروخته شد، سود بسیار و توفیر نیکو به من رسید. بعد از چند گاه، با کاروان می‌آمدم. شب، کاروان شبگیر کرده بودند و همراه من نیز با کاروان رفته بودند. چون بیدار شدم هیچ‌کس نبود. یارای رفتن نیز نبود. سه شبانه روزه تنها در آن بیابان بماندم. چنانچه قوّت گفتن نداشتم و تشنگی غلبه کرد. دل بر هلاک خود نهادم. در حالت چنین؛ به خاطر من بگذشت که من از دیار مولانا شیخ الاسلام زین الانامم.

خداوندا اگر او را در درگاه تو آبروی و تقرب است، مرا از اين ورطه خلاصی کرامت فرمای. در اين انديشه می‌بودم که ناگاه مولانا شیخ الاسلام ظاهر شدند و دست مرا بگرفتند و گفتند: برخیز! چون چشم من بر جمال با کمال او افتاد و دست من به دست مبارک ایشان رسید. مرا قوت و شوکت پیدا شد و از آن عارضه هیچ باقی نمانده بود. نقل است: در مکانی ملخان بسیاری وجود داشتند و باعث ناراحتی اهل آن مکان شده بودند که با نظر و دعای شیخ، اثری از ملخ ها نماند. نقل است: هنگامی که ابوبکر تایبادی در مسجد مشغول خواندن نماز بودند، نوری مانند آفتاب، مسجد را نورانی کرده بود.

ابوبکر تایبادی می‌گوید: پیغمبر (ص) را در واقعه دیدم. التفات بسیار نمودند و تلطف کردند و چنین ظاهر کردند: می‌خواهی که تو را اسم اعظم معلوم شود؟ گفتم: آری یا رسول الله (ص)! پیغمبر (ص) فرمودند: به زیارت سلطان رضا (ع) باید رفت و متوجه می‌باید بود تا جوانی به این نشان پیش تو آید. هر آیتی که بر زبان او جاری شود، اسم اعظم، او باشد. ابوبکر تایبادی به حرم امام رضا (ع) رفته و هفت روز در حرم امام رضا (ع) توقف نمودند. بعد از آن، جوانی حاضر شد و به مولانای شیخ الاسلام چنین گفتند: آية الکرسی بخوانید!

نقل است: ابوبکر تایبادی در دوران نوزادی، چون ماه رمضان بود از مادرش شیر نمی‌خورد. نقل است: در مجلسی که مهمانان فراوانی داشت و غذا نیز کم بود، ابوبکر تایبادی مهمانان را با همان غذای ناچیز سیر کرده بود و حتی مقداری هم اضافه آمده بود. نقل شده است که خواجه پارسا از اینکه در جوانی از دیدار و صحبت شیخ زین‌الدین صرف نظر کرده بود، اظهار ندامت می‌‌کرده‌ است. صاحب تذکره هزار مزار نیز نوشته‌ است: بعد از مرگ مولانا روح الدین محمد بن ابی بکر البلدی در سال ۷۸۷ قمری، وی را به خواب دیدم. از وی سؤال کردم: از علمایی که اکنون در قید حیات هستند، کدام از ایشان اقرب است به خدای تعالی؟ گفت: مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی.

 

از منظر فرهیختگان

بهاءالدین محمد نقشبند می‌گوید: او را مانند بحری یافتیم در معارف.

امیر قوام‌الدین می‌گوید: آن دلدار آخرالزمان، در میان اهل طریقت چون آفتاب است بر سپهر معارف که بر همه کس بتابد و فیض او بر همه کس رسد.

 

عروج ملکوتی

تایبادی در ماه محرم سال ۷۹۱ قمری در تایباد درگذشت و در همان‌جا دفن شد. در زمان شاهرخ پسر تیمور بر مزار او ایوانی وسیع بنا گردید که تا کنون برجا مانده و یکی از آثار نفیس آن دوره به شمار می‌رود.

به نام آفریننده عشق

 

مهدی سمندری نجف آبادی (۱۳۹۹ – ۱۳۰۷ شمسی) از عارفان معاصر ایران و مقیم اصفهان بود.

 

ویژگی ها

مهدی سمندری در سال ۱۳۰۷ شمسی در نجف آباد اصفهان و خانواده‌ای متدین چشم به جهان گشودند. ایشان در دامان زنی پاکدامن و فداکار و در سایه پدری که معلم قرآن بود اما شغلش کشاورزی بود، رشد کردند. ایشان تحصیلات علوم جدید و قدیم را هم زمان ادامه داده و مقطع دیپلم را در شهر نجف‌ آباد به اتمام رساندند. ایشان در زمان کودکی از نعمت پدر محروم گشتتند و در غیاب پدر، از همان عنفوان کودکی با سختی‌های این عالم خاکی دست‌ و پنجه نرم کردند. در آن شرایط سخت، مادر مهربان و زحمت‌کش، سرپرستی فرزندان را بر عهده گرفت و با تمام توان، کار می‌کرد تا مخارج زندگی را تأمین کند، اما درآمدش کفاف گذران زندگی آنان را نمی‌داد؛ لذا استاد سمندری از همان زمان نوجوانی، مجبور به کار کردن شد تا کمکی برای مخارج زندگی باشد. ایشان می‌فرمود که در آن سال‌ها به کارهای گوناگونی دست زدم، کارهایی چون شاگردی مغازه، کار در کارگاه سنگتراشی، چوپانی، بنایی و … .

مهدی سمندری با اتمام بخشی از دروس دینی در حوزه علمیه اصفهان برای تحصیلات به حوزه علمیه قم عزیمت نمودند و در آنجا از محضر اساتیدی چون آیت‌ الله بروجردی، شیخ مرتضی مطهری، شیخ مرتضی حائری، آیت‌ الله مشکینی، امام خمینی، آیت‌ الله منتظری، علامه طباطبایی و دیگر اساتید بزرگ بهره بردند. استاد سمندری که پرورش و تعلیم نسل جوان را رسالت جامعه روحانیت می‌دانست با استخدام در آموزش‌ و پرورش، عاشقانه و پدرانه به تعلیم نسل نوجوان در مدارس همت گماشت. استاد می‌فرمود: «بنده بر اساس وظیفه طلبگی، بذر این معارف را در مزرعه جان این شاگردان می‌پاشیدم و می‌دانستم به اذن الله روزی سبز خواهد شد. تا روزی هر کس چه مقدار باشد.»

استاد مهدی سمندری در دبیرستان به تدریس دروس منطق و فلسفه اشتغال داشت و کلاس‌های انشای فارسی سال‌های پنجم و ششم دبیرستان را اداره می‌نمود. استاد سمندری، در سال ۱۳۶۰ شمسی پس از ۲۷ سال خدمت آموزشی در دبیرستان‌ های نجف‌ آباد، بازنشسته شد و برای ادامه تحصیلات حوزوی به قم رفت. مهدی سمندری، در بین اساتید خویش از علامه طباطبایی به‌ صورت ویژه‌ای یاد می‌فرمود و مکرر بیان می‌داشت که بنده سه سال در خدمت ایشان از آیه «و علم آدم الاسماء کلها» تا آخر قرآن درس گرفتم (آن‌ هم به‌ صورت انفرادی) و از ایشان دستورالعمل‌ هایی دریافت کردم. استاد سمندری در مورد یکی از این دستورات می‌فرمود دعایی از استادم علامه طباطبایی آموختم که با شیوه‌ای خاص، با قلم نی و زعفران نوشته می‌شود و تأثیرات خاصی دارد و شرط تأثیر آن اذن از استاد است.

ایشان مدت سه سال نیز از محضر مهدی الهی قمشه‌ای در مدرسه سپهسالار تهران کسب فیض نمودند و در سال ۱۳۳۶ شمسی لیسانس خود را در رشته معقول و منقول در دانشکده الهیات دانشگاه تهران به اتمام رساندند. یکی از برجسته ترین اساتید ایشان، حضرت استاد علامه حسن زاده آملی بودند که استاد در مورد آشنایی با ایشان این گونه فرمودند: با راهنمایی دوست عارفم جناب آقای محمود امامی، به محضر جناب استاد علامه حسن زاده آملی (روحی فداه) شرف حضور پیدا کردم. خود را در مقابل دریایی از علم و عرفان دیدم، قطره‌ای در مقابل دریا. مدت هشت سال به اتفاق دوستانی چون آقایان محمود امامی و علی بهجت از محضر این استاد فرزانه خوشه چینی نمودیم.

این عارف عرش آشیان با همراهی همسر فداکار و دلسوز خویش، خدیجه حاجی بابایی، در طول این سالیان طولانی، به تدریس و تعلیم و دستگیری از تشنگان حقایق مبادرت ورزید و رنج سفر به شهرهای مختلف کشور چون شیراز، آمل، ساری، مشهد مقدس و غیره را متحمل گشت تا شاید یک نفر به اذن الله مورد هدایت قرار گیرد و در این سفرها هیچ بهره مادی در نظر شریفش نبود جز انجام تکلیف دینی. مهدی اسکندری می‌گوید: دیشب در نافله شب، شهودی وصف ناشدنی رخ داد. هنگام خطاب ایاک نعبد، تا به حال هرچه‌ خطاب می کردم بیرون از خود بود اما دیشب متوجه شدم که او را همه جا می‌بینم. در همه پیکره های وجود، در قلبم و در ذره ذره وجودم. هستی از او نور گرفته بود، بلکه یکپارچه نور او بود. آن لحظه، از تمام عمرم برتر بود.

مهدی اسکندری می‌گوید: استادم علامه حسن زاده آملی ما را موحد محض بار آورد. بالاتری نبود که استادم ما را به آنجا ببرد. دوستی می‌گفت: روزی در محضرشان مشرف بودم. در ذهنم خطور کرد که ممکن است خانواده از تأخیرم نگران شوند و چه خوب بود پیش از تشرف محضر استاد، احتمال تأخیرم را به آن‌ها اطلاع می‌دادم تا نگرانم نشوند. استاد که تا آن لحظه مشغول تدریس بودند. ناگهان فرمایششان را قطع کرده و به حقیر فرمودند: فلانی! خانواده‌ات منتظرت هستند؟ عرض کردم: بله آقاجان. فرمودند: «به این مطلب داری توجه می‌کنی؟» عرض کردم: بله‌. ايشان فرمود: این غلط است. توجه باید برای خدا باشد. اگر به خانواده هم توجه می‌کنی برای الله توجه کن.

فردی از شاگردان حضرت استاد می‌گفت: روزی به محضرشان مشرف شدم و بخشی از فرمایشاتشان را که به‌ صورت کتابی تنظیم کرده بودم تقدیمشان کردم. در مقدمه آن نوشته بودم: اگر حق‌ تعالی برای اين کتاب ثوابی در نظر دارد آن را تقدیم می‌کنم به حضرت استاد و والدین ایشان. فردای آن روز محضرشان مشرف شدم و در کمال حیرت و بدون مقدمه رو به بنده کرده و فرمودند: «استادم علامه طباطبایی، شبی در مکاشفه‌ای پدرش را دید که از وی ناراحت است. عرض کرد: پدر جان، چرا ناراحتید؟ پدر فرمود انتظار داشتم مرا در ثواب المیزانت شریک کنی. علامه عرض کرد: پدرم، گمان نمی کردم المیزان ثوابی داشته باشد! حال که شما این را فرمودید، همه‌اش تقدیم به شما.»

علامه حسن زاده در مورد آقای اسکندری می‌گوید: عالم مربی نفوس مستعده و استاد حائز به منقبتین علم و عمل… . همچنین علامه حسن زاده در جای دیگری می‌فرماید: دستان جناب آقای امامی نجف آبادی و آقای سمندری نجف آبادی در دستان امام زمان (عج) است. استاد سمندری خطاب به یکی از شاگردان که شدیدا گرسنه بود اما چیزی ابراز نمی‌کرد، فرمودند:

چنین گفت رستم به اسفندیار    که من گشنمه نون و سبزی بیار

 

عروج ملکوتی

مهدی اسکندری در روز جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹ برابر با هشتم محرم ۱۴۴۲ یعنی در روز تاسوعای حسینی، به جوار حق‌ تعالی شتافت.

به نام آفریننده عشق

 

زین‌الدین بن علی بن احمد عاملی جُبَعی (۹۱۱ – ۹۶۶ قمری)، معروف به شهید ثانی، از علما و فقهای بزرگ شیعه در قرن دهم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

شهید ثانی مسافرت‌های زیادی برای کسب علم نمود و از اساتید شیعه و سنی بهره جست و علاوه بر فقه و اصول، از فلسفه، عرفان، طب و نجوم نیز آگاهی داشت. وی مذاهب پنج‌گانه را تدریس می‌کرد و طبق مبانی هر یک فتوا می‌داد. او با تلاش و کوشش، فقه آل محمد (ص) را به نقاط مختلف جهان بسط و انتشار داده است. از ایشان آثار و تالیفات بسیاری در موضوعات مختلف بر جای مانده است؛ مهم‌ترین اثر فقهی او کتاب الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیه است که در حوزه‌های علمیه شیعه تدریس می‌شود.

شهید ثانی پس از اقامت در بعلبک، در سایه شهرت علمی، مرجعیت یافت و دانشمندان فرزانه و فضلای آن دیار، از دوردست‌ ترین بلاد برای استفاضه علمی‌ به محضر او روی می‌آوردند و از بركات علمی‌ و اخلاقی او بهره كافی می‌گرفتند. وی در این شهر، تدریس جامعی را آغاز كرد، به این معنی كه چون نسبت به مذاهب پنج‌گانه مذهب جعفری، حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی از لحاظ آگاهی علمی‌،  كاملا محیط و مسلط بود، بر اساس تمام این مذاهب پنج‌گانه تدریس می‌نمود و در حقیقت، فقه مقارن و عقاید تطبیقی را تدریس می‌كرد. وی برای نخستین‌ بار، تدریس فقه تطبیقی را در شهر بعلبک بنیاد نهاد و توده مردم نیز بر حسب مذهب خود، پاسخ استفتائات خویش را از محضر او دریافت می‌كردند.

نقل است: شهید ثانی به سوی مسجد معروف به «جامع سفید» رفت ولی دید که در قفل شده است و در مسجد هم هیچ‌کس نیست. پس دست خود روی قفل گذاشت و قفل به خودی خود باز شد. ‏ وارد غار شد و به نماز و دعا مشغول گردید به طوریکه از حرکت قافله غافل ماند و زیاد در آنجا نشست. پس بلند شد و به شهر آمد. دید قافله رفته است و کسی در آنجا نیست. پس متحیر ماند و به تنهایی با مشقت پیاده به راه افتاد تا خسته شد. ناگهان سواری به او رسید و به او گفت: پشت سر من سوار شو و او را سوارکرد و مثل برق او را به قافله رساند و گفت: برو پیش رفقایت. می‌فرمود: من از اين کار حیرت کردم و هر چه خواستم در مرتبه دوم او را ببینم، اصلا او را ندیدم.

علامه نوری می‌نویسد: جواب زیر را به خط شیخ حسین بن عبد الصمد عاملی (پدر شیخ بهایی) دیده‌ام که سید بدرالدین حسین بن شدقم حسینی مدنی در مکه معظمه، راجع به شهادت شهید و اینکه شهید چند سال قبل از مرگش محل شهادت خود را به وی نشان داده بود، سؤال کرده و آن دانشمند بزرگوار هم جواب داده است.

در روضات الجنات نقل شده است: در آن شبی که در روز آن شهید ثانی کشته شد، نوری از جسد مطهر آن شهید آشکار و به سوی آسمان امتداد پیدا کرد و در سینه او رقعه‌ای دیده شد که در یک روی آن «رب انی مغلوب فانتصر» و در روی دیگر آن «ان کنت عبدی فاصطبر» نوشته شده بود.

 

از منظر فرهیختگان

سید محمد باقر خوانساری می‌نویسد: تا این زمان که سال ۱۲۶۳ قمری است، هیچ‌کس از علمای بزرگ را به یاد ندارم که در بزرگواری، وسعت فکر، مقام بلند، خوش‌فهمی، تصمیم و اراده، حسن سلیقه، شیوه معتدل، برنامه منظم تحصیلی، استادان بسیار، ظرافت طبع، کارهای بدیع، معنویت کلام و تصنیفات جامع و کامل به پایه شهید ثانی رسیده باشد، بلکه می‌توان گفت شهید ثانی از لحاظ اخلاق و ملکات فاضله در حدود مقام معصوم بوده است!

فخر المحققین در مورد او می‌گوید: امام اعظم، زنده‌ کننده آنچه از سنن مرسلین کهنه گشته بود و محقق اولین و آخرین…

شیخ حر عاملی می‌نویسد: شیخ اجل زین الدین بن علی بن احمد عاملی جبعی، شهید ثانی، شخصیت وی از لحاظ وثوق، علم، فضل، زهد، عبادت، ورع، تحقیق، تبحر، جلالت قدر، عظمت شأن و جمیع فضایل و کمالات مشهورتر از آن است که ذکر شود و خوبی‌ها و اوصاف حمیده‌اش بیشتر از آن است که به شمارش آید.

صاحب کتاب المقابیس می‌گوید: شهید ثانی، افضل متاخرین، اكمل متبحرین، نادره پسینیان، یادگار پیشینیان، مفتی همه طوائف اسلامی، راهنمای دینی مردم به راهی پایدار و صراطی مستقیم، مقتدای شیعه و نور شریعت بود كه سخنان بزرگان از برشمردن مزایا و استیفای حق او در بیان فضایل پرارزش او نارسا است.

شیخ یوسف بحرانی می‌گوید: شهید ثانی در میان دانشمندان شیعه از برجستگان و روسا و اعاظم فضلا و ثقات به شمار می‌رود. عالمی است عامل و محققی است موفق و موشكاف و زاهد، و پارسایی است مجاهد كه محاسن و اوصاف حمیده‌اش فزونتر از آن است كه به شمارش درآید و فضایلش بیش از آن است كه كسی بتواند كاملا آن‌ها را غوررسی كند.

علامه امینی می‌گوید: شهید ثانی از بزرگ‌ترین حسنات و عطایای روزگار، سرشارترین بحر مواج علم، زیور دین و آیین اسلام، استاد فقهای سترگ، آشنا و مانوس با دانش و متخصص در علوم با ارزش از قبیل حكمت، كلام، فقه، اصول، شعر، ادب و ریاضی بوده است. آنچه كه ما را از زحمت تعریف این استاد، بی‌نیاز می‌سازد، شهرت جالب و شگفت‌آور او در تمام این علوم می‌باشد.

 

اساتید

  • احمد عاملی جبعی
  • علی بن عبدالعالی میسی
  • محمد بن مکی
  • سید حسن بن جعفر کرکی
  • احمد بن جابر
  • شمس‌الدین طولون
  • ابوالحسن بکری

 

شاگردان

  • سید نورالدین علی بن حسین موسوی عاملی
  • سید علی حسینی جزینی عاملی
  • حسین بن عبدالصمد عاملی
  • علی بن زهره جبعی
  • سید نورالدین کرکی
  • عبدالنبی بن علی

 

آثار

  • روض الجنان فی شرح ارشاد الاذهان
  • مسالک الافهام فی شرح شرایع الاسلام
  • الفوائد العملیه فی شرح النفلیه
  • نتایج الافکار فی حکم المقیمین فی الاسفار
  • البدایه فی علم الدرایه
  • تمهید القواعد الاصولیه لتفریع الاحکام الشرعیه

 

عروج ملکوتی

قاضی صیدا به سلطان روم (عثمانی) نامه‌ای نوشت كه در بلاد شام (سوریه) مردی عالم زندگی می‌كند كه بدعت‌گزار و بیرون از مذاهب چهارگانه اهل سنت و دست‌اندركار نشر و تبلیغ عقاید خود می‌باشد. سلطان سلیم، شخصی به نام رستم پاشا را كه وزیر او بود، برای دستگیری شهید مامور ساخت و گفت باید او را زنده دستگیر كنی تا با دانشمندان استانبول (قسطنطنیه) مباحثه كند و از عقاید او تفتیش شود. رستم پاشا به جبع آمد و از شهید پرس‌ و جو كرد. به او گفتند كه به سفر حج رفته است. این مامور در بین راه مکه به شهید ثانی رسید و او را دستگیر كرد. شهید ثانی به او گفت: به من مهلت ده تا سفر حج را به انجام رسانم و من فرار نمی‌كنم و مناسک حج را زیر نظر و مراقبت تو انجام می‌دهم. پس از انجام مناسک، به هر صورتی كه دلخواه توست با من عمل كن.

رستم پاشا راضی شد كه شهید ثانی مراسم حج را برگزار كند و پس از پایان مراسم حج، شهید را به روم (عثمانی) برد. آنگاه كه او را وارد كشور عثمانی نمود، در راه به شخصی برخوردند. آن شخص از مامور سؤال كرد كه این مرد كیست؟ گفت: از دانشمندان شیعه امامیه است كه بر حسب ماموریت او را نزد سلطان می‌برم. آن شخص گفت: تو درباره این مرد در بین راه كوتاهی كرده و او را آزار رسانده‌ای؛ ممكن است در حضور سلطان از تو شكایت كند و دوستان و یاران او نیز به حمایت و دفاع از وی برخیزند و برای تو موجبات ناراحتی و احیانا قتل فراهم كنند. صلاح در این است كه در همین‌جا سرش را از بدن جدا كنی و سر بریده او را نزد سلطان ببری.

این مرد فرومایه در كنار دریا، استاد را شهید كرد و سر بریده او را حضور سلطان آورد. سلطان بر او برآشفت و سخت او را مورد توبیخ قرارداد و به وی گفت: من تو را مامور ساخته بودم كه او را زنده بیاوری، بنابراین به چه مجوزی او را كشتی؟ سید عبدالرحیم عباسی كه با شهید ثانی سابقه دوستی و آشنایی داشت، با دیدن سر بریده شهید ثانی، سخت متأثر گردید و سعی كرد تا سلطان را وادارد كه این مرد پلید را به قصاص خود برساند. بالاخره مساعی او مؤثر واقع شد و رستم پاشا به جرم این جرم بزرگ، محكوم به مرگ گردید. جسد شهید ثانی، به مدت سه روز بر روی زمین ماند و كسی او را دفن نكرد. سرانجام جسد شریف او را به دریا افكندند. وی در سال ۹۶۶ قمری شهید شد.

 

به نام آفریننده عشق

 

ابوعبدالله مغربی (درگذشت ۲۹۹ قمری)، معروف به شیخ مغربی، از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود. ابراهیم خواص و ابراهیم‌ بن‌ شیبان کرمانشاهی از شاگردان او بودند.

 

ویژگی ها

نام اصلی او محمد بن اسماعيل بود. تاريخ ولادت او را می‌توان در اواخر سده ۲ قمری دانست. زادگاه و نحوه زندگی و سير و سلوک وی نيز معلوم نيست و تنها می دانيم كه مريد ابوالحسن علي بن زرین هروی بوده است. در احوال وی گفته اند كه پيوسته در سفر بود تا آنجا كه ۹۷ بار و به قولي ديگر ۷۷ بار حج گزارده است و در اين سفرها ياران و مريدانش نيز همراه او بوده اند. درباره زهد وی گفته اند كه خوراک او از ريشه گياهان بود و كراماتی نيز به وی نسبت داده اند. مولوی داستانی از كرامت‌های او را به نظم درآورده است. ابراهيم بن شيبان، ابراهيم خواص و ابوبكر بيكندی را در زمره مريدان وی دانسته‌اند.

در طبقات الصوفیه آمده است که شیخ الاسلام گفت: هرگز وی تاریکی ندیده بود، آنجا که خلق را تاریکی بودی، او را روشنی بودی. وی گفت: به آن خدای که بوعبدالله مغربی را بیافرید، که اگر الله، مونت شهوت از من باز ستاند مرا دوست‌تر از آن باشد که اکنون مرا گوید در بهشت شو! عبدالرحمن سلمی در مورد او می‌گوید: او از بزرگ‌ترین مشایخ مغرب است. وی «سیاحِ عالم» بود و هیچ‌کس در زمان او به اندازه او به سیاحت نپرداخت.

این آن است که علی بن ابی طالب (ع) گفت: اگر مرا اختیار دهند که در بهشت شو یا در مسجد، من در مسجد شوم که بهشت آن من ایذ به نزدیک او و مسجد آن او ایذ به نزدیک من. شیخ الاسلام گفت: که بوعبدالله مغربی وقتی بر کوه طور سینا سخن می گفت سخن به جایی رسید که گفت: بنده به او چندان نزدیکی جوید تا آن هنگام که فرد ماند فرد را؛ سنگ از کوه بجنبید و پاره پاره شد و به هامون آمد.

گفته‌اند ابوعبدالله در بیابان‌ها چهل روز پیاده می‌رفت و هیچ نمی‌خورد. وقتی از او پرسیدند که چگونه زنده می‌مانی؟ پاسخ داد: «حق تعالی را سفره‌ای هست که هر روز بر من عرض می‌کند و من از آن می‌خورم.» حکایت کرده‌اند که مردی با نیت امتحان ابوعبدالله نزد او رفت و در دل گفت: «اگر او ولیّ خداست، باید بداند که من در دلم چه دارم.» ابوعبدالله هنوز آن مرد سخنی نگفته بود، به او نگاه کرد و فرمود: «ای مرد! اگر تو به دنبال امتحان خلقی، چرا به سراغ خالق نمی‌روی؟ آنچه در دل داری (اشاره به نیت امتحان) نه از سرِ طلبِ حق، که از سرِ خودپسندی است.»

 

عروج ملکوتی

ابوعبدالله مغربی نزدیک ۱۲۰ سال زندگی کرد و در سال ۲۹۹ قمری درگذشت. وی در طور سينا، كنار قبر استادش ابوالحسن علی بن زرين هروی به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

هادى ابهرى از عارفان و مردم با ایمان و پرهیزكار ابهر است و در زمان خود از بكائین شمرده می‌شد.

 

ویژگی ها

راوی می گوید: در سال ۱۳۶۱ قمری كه براى تحصیل به نجف اشرف مهاجرت كردم و با دست خالى به حضرت علی (ع) عرض كردم که اگر اجازه توقف به این عبد را می‌دهید وسایل ماندنم را مرحمت فرمایید. بعد از چند روز در صحن مطهر به مرحوم حاج هادى مزبور برخورد كردم و اصلا او را قبلا ندیده و نمى‌شناختم. چون مرا دید گفت: اسمت محمد است؟ گفتم: آرى. گفت: اهل شاه عبدالعظیم هستى؟ گفتم: آرى. گفت: خدمت حضرت امیر ‏(ع( تقاضایى داری؟ گفتم: آرى. گفت: به من حواله كرده ‌اند كه مایحتاج ماندن تو را فراهم كنم. لذا هر چه لازم داشتم خرید و مبلغ هفت دینار عراقى كه خرج چندین ماه مرا تأمین می‌كرد به من داد و مرا از آیت ‏الله اصفهانى و دیگران مستغنى نمود.

هادی ابهری می‌گوید: قبرستان بقیع رفتم و چون به درِ قبرستان رسیدم، درِ بسیار عالى و صحن و سراى عجیب و بدیعى دیدم كه در هیچ یک از مشاهد مشرفه عراق و ایران ندیده بودم. كفش هایم را درآورده و وارد صحن شدم. دیدم حرم مطهر ائمه بقیع با گنبد و مناره‌‏هاى طلاى رفیع و ایوان بسیار با صفایى كه هرگز مثلش را ندیده بودم می‌باشد، لذا تعجب كردم كه از دیروز عصر تا كنون این بنای مجلل را چه کسی ساخته است؟ پس با ذوق و شوق فراوان به طرف حرم ائمه (ع) روانه شدم ولى هیچ‌كس را نمی‌دیدم تا به ایوان رسیدم و دیدم سید بزرگوارى كه عمامه سبز بر سر دارد کنار درِ حرم ائمه (ع) ایستاده و با یک هیبت و وقار تمام، دربانى ائمه (ع) را می‌نماید. گفتم: خدایا این آقا كیست كه این اندازه مقام دارد و دربان امامان است؟ نزدیک رفتم و دیدم مرحوم سید مجتبى میرلوحى (نواب صفوى) است. خوشحال شدم و رفتم با او مصافحه و معانقه كنم که ناگهان دیدم كنار قبور ویران شده آن‌ها ایستاده‌ام و از آن مناظر هیچ اثرى نیست و دانستم كه باطن مشاهد، آن است كه دیده‌ام.

آقای مصطفوی می‌گفت: در مغازه نشسته بودم که آقای الهی طباطبایی پیش من آمد تا با من مشورت کند و می‌گفت که نمی‌دانم در تبریز بمانم یا به قم بروم. حاج آقا ابهری که سواد نداشت و حتی بلد نبود فارسی هم درست صحبت کند (ترک بود) وارد شد و قبل از این که ما چیزی بگوییم رو کرد به آقای طباطبایی و گفت: شما بهتر است در تبریز بمانید، لازم نیست به قم بروید. رفقای آقای ابهری می‌گفتند: اگر می‌خواستیم به تهران برویم و آدرس جلسه را نداشتیم، ایشان را سوار ماشین می‌کردیم و می‌گفتیم: ما می‌خواهیم فلان‌جا به مجلس روضه برویم. سر هر چهار راه، سه راه و دو راهی که می‌رسیدیم، بو می‌کرد و می‌گفت: بوی این روضه از فلان خیابان می‌آید. ما را می‌برد به همان روضه‌ای که می‌خواستیم برویم. هر کسی که به کربلا رفته بود را نیز مشخص می‌کرد و یک بار هم خطا نمی‌شد.

حاج آقا هادی ابهری با ملا آقاجان زنجانی در شاه عبدالعظیم، دعای کمیل می‌خواندند و العفو می‌گفتند و هر دو نیز ترک بودند. حاج ملا آقاجان به آقای ابهری می‌گوید: نگاه بینداز ببین این‌ها چه می گویند. ظاهرشان العفو می‌گوید اما در باطنشان چه می‌خوانند. ایشان نگاهی کرد و گفت: تمام این‌ها می گویند: علف علف علف، یعنی خدایا پول بده. همه آن‌ها غصه‌دار پول و قسطند.

مرحوم آقای کشمیری می‌فرمود: از آقا هادی ابهری ذکری را خواستم که مرا به مقصد برساند، ایشان ذکر «یاحی یاقیوم» را توصیه کرده بودند. آقای کشمیری پرسیده بودند: ذکری می‌خواهم که ذکر اولیاست، باز هم این ذکر را توصیه کردند. نقل است که عبارت «صاحب مکاشفات عرفانی و انوار ملکوتی» را علامه طهرانی در مورد ایشان به کار برده بودند.

سید محسن طهرانی می‌گوید: روزی مرحوم پدرم (علامه طهرانی) از منزل به قصد مجلس روضه حرکت کردند. مرحوم حاج هادی ابهری نیز همراه ما بود. چون وارد مجلس روضه شدیم، منبری، واعظ شهیر و معروف کربلا، مرحوم شیخ مهدی مازندرانی بود. وی اتفاقا در آن روز روضه قتلگاه را خواند و بسیار خوب و مهیج هم خواند اما بسیار جای تعجب بود که ابدا کسی گریه نکرد و برخلاف انتظار همه، مجلس سرد و بدون شور بود. چون از مجلس بیرون آمدیم، دیدیم حاج هادی می‌گوید: بی‌حیا شرم نمی‌کند با جنابت داخل مجلس امام حسین (ع) شده است. معلوم شد یکی از حضار مجلس با حال جنابت آمده است و حال او مانع نزول رحمت شده است.

مي گويند زمانی به حاج هادی عرض شد كه اذان گفتند، برويم مهيای نماز شويم، وی گفت: هنوز وقتش نشده است و بعد از مدتی گفت: حالا وقتش شد، برخيزيد برای نماز. سوال كردند چطور آن زمان فرموديد وقتش نشده است؟ گفت: آخر تازه الان ملائک فرود آمدند. نقل است: هادی ابهری که چشم برزخی‌اش باز شده بود، در حرم حضرت علی (ع) به ایشان گفت: یا علی (ع)، یک بچه خوشگل به ما نشان نمی‌دهی؟! این‌ها چه کسانی هستند که من می‌بینم! (منظور از ایشان از بچه خوشگل، کسی بود که که چهره برزخی و باطن زیبایی داشته باشد). پس از آن، ناخودآگاه به سمت حجره‌ای که در نجف قرار داشت روانه شد و آیت الله بهجت را در آنجا دید. آن دو، با اینکه همدیگر را تا به حال ندیده بودند، اما در آن دیدار، یکدیگر را در آغوش گرفته و گریه کردند و سپس بدون گفتن جمله‌ای از یکدیگر جدا شدند.

سید محمد صادق طهرانی می‌گوید: مکاشفات حاج هادی ابهری نوعا به خاطر محبت ایشان به اهل بیت، مکاشفات صحیحی بود و به ندرت می‌شد که در مکاشفات ایشان، خطایی پیش بیاید. ايشان دو خصلت داشت که علی‌رغم بی‌سوادی، ایشان را به این مقامات رساند: سکوت و بکاء (گریه).

 

عروج ملکوتی

هادی ابهری در سال ۱۳۹۰ قمری در تهران وفات نمود. جنازه او را به قم منتقل کردند و در جوار جناب على بن جعفر (ع)، كنار استادش مرحوم انصاری همدانی دفن کردند.

به نام آفریننده عشق

 

سیده نصرت بیگم امین (۱۲۷۴ – ۱۳۶۲ شمسی) معروف به بانو امین، صاحب تفسیر مخزن العرفان، فقیه، عارف و مفسر شیعی است. او آثار متعددش را با نام بانوی ایرانی منتشر کرده است.

 

ویژگی ها

بانو امین در سال ۱۳۱۲ قمری، مطابق با ۳۰ خرداد ۱۲۷۴ شمسی، در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه در اصفهان متولد شد. بانو امین سواد آموزی را از پنج سالگی در مکتب خانه آغاز کرد و از یازده سالگی به آموختن زبان عربی مشغول شد. او در بیست سالگی تحصیل علوم دینی و صرف و نحو را به طور جدی آغاز کرد و از محضر اساتید مجتهدی که به منزلش می‌آمدند بهره گرفت. او از ابوالقاسم زفره‌ای و علی اصغر شریف، مقدمات را آموخت و در ۳۲ سالگی به فراگیری فقه، اصول و حکمت نزد سید علی نجف آبادی پرداخت. بیشتر تحصیلات بانو در محضر او انجام گرفت.

بانو امین در سال ۱۳۵۴ قمری در ۴۲ سالگی و پس از ۲۳ سال تلاش مداوم و پیگیر در آموختن علوم عقلی و نقلی، اولین اجازه اجتهاد و اجازه روایت را از محمد کاظم شیرازی و عبدالکریم حائری یزدی دریافت کرد. این اولین اجازهٔ رسمی اجتهاد و روایت است که به یک زن داده شده و در محافل علمی و فقهی از آن سخن رفته است. مرتضی مطهری در بیان ماجرای دیدار خود با بانو امین می‌گوید: «از بانو مجتهدۀ امین سؤالی کردم و وقتی او شروع به پاسخگویی کرد، دیدم که من باید دست و پای خودم را جمع کنم.» از شاگردان بانو امین می‌توان به زینت‌السادات همایونی، عفت‌الزمان امین، ربابه الهی و بتول غازی اشاره کرد. وی در کتاب نفحات الرحمانیه، مکاشفاتی از خود نقل کرده است. بانو در این کتاب از الهاماتی که از سی سالگی بر قلب وی وارد شده، سخن به میان آورده است. شخصیت‌های دینی و شاگردانش نیز از حالات عرفانی و کرامات او سخن به میان آورده‌اند.

بانو امین می‌گفت: هر وقت حضرت عزرائیل (ع) برای گرفتن جان کسی وارد محله ما می‌شوند، من متوجه حضور ایشان می‌شوم و می‌دانم که به کدام خانه می‌خواهند بروند و جان چه کسی را می‌خواهند بگیرند! استاد صفوی قمی از بانو امین پرسید: «بانو! شما چگونه به این مرتبه رسیدید و اینگونه اسرار برای شما مکشوف می‌شود؟» بانو امین گفت: «من در اثر انس با قرآن به این مرتبه رسیده‌ام و هرچه بیشتر به قرآن می‌پردازم و غرق در آیات الهی می‌شوم، این حالت بیشتر به من دست می‌دهد و حجاب‌ها برایم کنار می‌رود.»

یکی از مکاشفات بانو امین، دیدار نبی اکرم (ص) بود که می‌گوید: «پیامبر(ص) را در مکاشفه‌ای دیدم و از ایشان خواستم حضرت علی (ع) را به من نشان بدهد که در این هنگام حضرت علی (ع) از درب دیگری وارد شد.» علامه طباطبایی در سال ۱۳۵۶ با همسر خویش به اصفهان آمده و در منزل مرحوم آقای منصور زاده بودند و ایشان برای دیدار بانو امین اظهار علاقه و ارادت می‌کردند. آقای جواد امین که از بستگان بانوی ایرانی بود، زمینه ملاقات این دو بزرگوار را فراهم کرد. در این دیدار علاوه بر مرحوم علامه و همسرشان، شیخ رضا ناطق که از وعاظ مشهور اصفهان هستند و بنده نیز حضور داشتم.

به منزل بانو که وارد شدیم، ایشان با متانت و وقار خاصی در حالی که بسیار محجبه بودند ما را پذیرفتند. دقایق، یکی پس از دیگری می گذشت و علامه و بانو در کمال سکوت نشسته بودند. آقای ناطق به بنده گفتند: چنین مجلسی که دو مفسر و فیلسوف در آن حضور دارند حیف است با سکوت طی شود. شما سؤالی بپرسید تا باب سخن گشوده شود و ما از محضر این دو بزرگوار استفاده کنیم. بنده از مرحوم علامه در مورد «مخلصین» سؤال کردم که چه کسانی هستند و چرا قرآن کریم آنان را از دیگران استثنا کرده است؟ حضرت علامه فرمود: بندگان مخلص بر حسب اعمالشان جزا داده نمی‌شوند از این رو حساب آنها از سایرین کاملا جدا بوده و شیطان هم در برابر آن‌ها بیچاره است.

پرسیدم: چگونه می‌توان به این درجه رسید و مخلص شد؟ فرمودند: همیشه باید به یاد خدا باشید، «فاذکرونی اذکرکم.» برای خلاصی از هر وسوسه شیطانی و گمراهی، خدای تعالی را یاد کنید. گفتم: بهترین اذکار چیست؟ مرحوم علامه  و بانوی ایرانی به یکدیگر نگریسته و سپس فرمودند: لا اله الا الله از بهترین اذکار است. از قلب سلیم پرسیدم که در سوره شعرا به آن اشاره شده است. بانو فرمودند: قلب سلیم، قلبٌ لا یکون فیه الا الله: قلب سلیم، قلبی است که در آن غیر خدا نباشد و مخلصین هم دارای قلب سلیم هستند. پرسیدم: آیا امکان دارد کاری کنیم که حجاب‌ها کنار رود و به کشف و شهود نائل شویم؟ فرمودند: بله حتما می‌شود: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض لیکون من الموقنین.»

خانم قاضی یکی از شاگردان بانو امین در رابطه با سلوک بانو تعریف می‌کردند: در سال‌هایی که ایشان در نقاهت بودند، یک بار از منزل ایشان تماس گرفتند که برای ملاقات بانو به منزل ایشان بیایید. به دیدن بانو که رفتم بانو گفتند ۷ بار سوره حمد را برای شفایم بخوان و من شروع کردم به خواندن سوره حمد که دیدم درختان حیاط خانه ایشان هم با من سوره حمد تلاوت می‌کنند. پس از پایان تلاوت، جریان را برای بانو تعریف کردم؛ ایشان گفتند: تازه به یکی از رموز جهان هستی وقوف پیدا کرده‌ای.

 

از منظر فرهیختگان

شیخ محمدرضا نجفی می‌گوید: سیده دانشمند و شریف، گوهر گران‌قدر مستور، میوه درختی که اصلش ثابت و شاخه‌هایش در آسمان است، گل سرسبد باغ فرزندان زهرای اطهر، صاحب مفاخر و مناقب، بزرگ بانوی خاندان ابی‌طالب که راه آبا و اجداد گرامی اش را پیروی کرده و مکارم اخلاق و بزرگواری‌‌ها را در خود جمع نموده، بانوی فرزانه، حکیم، عارف کامل، صاحب فضایل، سیده مشایخ، بانوی گران‌قدر واصل به رحمت الهی…

محمدتقی جعفری می‌گوید: نظر به مقامات عالیه روحی که این بانوی ایرانی در آن موفق شده‌اند، باید ایشان را از گروه نخبه‌ای از دانشمندان به شمار آورد که به اضافۀ فراگرفتن دانش، به تولد جدید زندگی نائل می‌شوند. با توجه به آثار علمی که از خانم امین در دسترس ما قرار گرفته است، به طور قطع می‌توان ایشان را یکی از علمای برجستۀ عالم تشیع معرفی نمود.

میرزا آقا اصطهباناتی می‌گوید: بانوی گرامی، شریف، اصیل، عالم عامل، جامع علوم عقلی و نقلی، گوهر روزگار و حجت زنان زمان…

سید شهاب‌الدین مرعشی نجفی می‌گوید: وی یگانهٔ روزگار در آن زمان و حجت زنان عصرش بود.

آیت الله محمد امامی کاشانی در مراسم بزرگداشت هفتمین روز رحلت ایشان که در مدرسه عالی شهید مطهری بر گزار شد، چنین گفت: هدف از برگزاری این مراسم، ارج نهادن به مقام پرفضیلت بانویی است که در جامعه اسلامی ما، تا کنون زنی از لحاظ اسلامی و دینی به پای او نرسیده است.

 

آثار

  • مخزن العرفان در تفسیر قرآن
  • مخزن اللئالی
  • سیر و سلوک در روش اولیاء طریق سیر سعداء
  • معاد یا آخرین سیر بشر
  • روش خوشبختی و توصیه به خواهران ایمانی

 

عروج ملکوتی

بانو امین در تاریخ دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۶۲ شمسی، در اصفهان درگذشت و در تخت فولاد به خاک سپرده شد.

به نام آفریننده عشق

 

عزیزالله خوشوقت (۱۳۰۵ – ۱۳۹۱ شمسی)، عالم، عارف و از اساتید اخلاق حوزه علمیه تهران و قم در سده چهاردهم شمسی بود.

 

ویژگی ها

عزیزالله خوشوقت در ماه رجب سال ١٣٠٥ هجری شمسی در شهر بادکوبه (باکو) به دنیا آمد. پدر و مادر وی اهل زنجان بودند اما چند سالی را به خاطر ناامنی منطقه، به باکو مهاجرت کرده بودند که عزیز، دومین فرزند خانواده، در آنجا تولد یافت. والدین ایشان بعد از مدت کوتاهی به شهر تهران مهاجرت نمودند و ایشان از سه سالگی در منطقه مذهبی در جنوب تهران رشد و نمو یافت. بعد از اتمام تحصیلات متداول، تحصیلات حوزوی را در تهران آغاز و با حضور در مکتب مرحوم حاج شیخ علی‌اکبر برهان در مسجد لرزاده از آداب و تعالیم او به مدت ۵ سال بهره برد. پس از آن به شور و شوق آموختن معارف دینی و استفاده از عنایات حضرت فاطمه معصومه (ع) به قم مقدس وارد شد و به مدت ۱۳ سال از حوزه علمیه قم بهره برد.

ایشان در سطح از اساتیدی همچون شهید آیت‌ الله صدوقی  و‌ آیت‌ الله مجاهدی تبریزی و به مدت هفت سال از درس خارج فقه آیت‌ الله العظمی بروجردی و فقه و اصول امام خمینی استفاده نمودند. همچنین حکمت و فلسفه الهی را در محضر مفسر قرآن، علامه طباطبایی آموختند. انفاس قدسی آن استاد بزرگ، ایشان را با رموز و درجات اخلاق و عرفان آشنا ساخت و از این جهت، مورد توجه و محبت ویژه علامه قرار گرفت. پس از وصول به مقامات بلند اخلاقی و مراتب بالای منقول و معقول و نیل به درجه اجتهاد علمی، جهت انجام وظایف و تحقق رسالت عالمان ربانی، به تهران بازگشت و به امامت جماعت در مسجد امام حسن مجتبی (ع) فعالیت تبلیغی خویش را آغاز نمود. ایشان تقریبا به مدت پنج دهه و تا پایان عمر به تربیت نفوس مستعد و دل‌های مشتاق، همت گماشت.

وی در سن ۳۳ سالگی ازدواج کرد. حاصل ازدواج ایشان، دو فرزند پسر و چهار دختر است. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، طی حکمی از سوی امام خمینی به عنوان نماینده ویژه ایشان در ستاد عالی انقلاب فرهنگی منصوب شد و نیز اغلب در زمینه‌های فرهنگی، ارشاد و هدایت جوانان و تربیت فضلای مستعد، نقشی بزرگ ایفا نمود. محمدی گلپایگانی می‌گوید: روزی در مشهد مقدس، نزد آیت‌ الله خوشوقت، تنها بودم و از ایشان سؤال کردم که وقتی که به حرم امام رضا (ع) مشرف می‌شوید، کدام زیات‌نامه را می‌خوانید و فکر می‌کردم که پاسخ ایشان زیارت جامعه و زیارت امین‌الله را مطرح می‌کند، ولی ایشان گفتند: هیچ‌کدام و من تعجب کردم. آیت‌ الله خوشوقت گفتند: هیچ زیارتی نمی‌خوانم. من پرسیدم: پس در حرم چه می‌خوانید و ایشان در پاسخ گفتند: خودم با حضرت حرف می‌زنم، می‌گویم و می‌شنوم.

آیت الله خوشوقت روزی در منزلشان بودند که در مکاشفه‌ای، حضرت علی (ع) را می‌بیند که به ایشان جام شرابی می‌دهد و ایشان می‌نوشد و بعد از این که آیت الله خوشوقت آن شربت را می نوشد، احساس می‌کند تمام وجودش را فقر نسبت به خدا فرا گرفته است و بعد از این ماجرا، ایشان فهم عمیق و عجیبی نسبت به قرآن پیدا می‌کند. همچنین آیت الله خوشوقت، یک مرتبه که به مدینه مشرف شده بود، وقتی وارد حرم می‌شود، می‌بیند که اطراف روضه شلوغ است. خطاب به پیامبر اکرم (ص) این گونه بیان می‌کند: یا رسول الله! این همه راه ما آمدیم، چند قدمی هم شما بیایید. بعد از این جمله، پیامبر اکرم (ص) را در جلوی خود می‌بیند و رسول اکرم (ص) اشاره به سمت مکه می‌کنند که آنجا برو، آنجا خلوت است. پیامبر اکرم (ص) حواله آیت الله خوشوقت را در مکه داده بودند، برای همین ایشان در آنجا از دنیا رفتند.

گفته شده است که علامه طباطبایی به ایشان اعتماد ویژه‌ای داشتند و در امور اخلاقی و عرفانی، او را از محرمانِ اسرار و اهلِ سلوکِ راستین می‌دانستند. آیت‌ الله بهجت نیز در پاسخ به سؤالاتی درباره فردی که بتواند برای تهذیب نفس به او مراجعه کرد، چندین بار به آیت‌ الله خوشوقت اشاره کرده و ایشان را تأیید فرموده بودند. آیت الله خامنه‌ای در مورد ایشان می‌گوید: این عالم ربانی و فقیه اخلاقی، از زمره فقهای عالی‌مقام و اهل معرفت بود که در این روزگار، چون ستاره‌ای در میان بزرگان می‌درخشید و بسیاری از تشنگان معارف الهی از محضرش بهره‌مند می‌شدند.

 

عروج ملکوتی

عزیزالله خوشوقت روز پانزدهم بهمن ماه سال ۱۳۹۱ شمسی، در حالی که اعمال حج عمره را به پایان برده بود، به علت عفونت حاد ریوی در بیمارستانی در شهر مکه بستری شد و و پس از ۱۷ روز بستری در بیمارستان، در ۲ اسفند ۱۳۹۱ شمسی درگذشت. وی در حرم عبدالعظیم حسنی (ع) دفن گردید.