زندگینامه حسن کرباسی یزدی

به نام آفریننده عشق

 

حسن كرباسی (۱۳۰۷ – ۱۳۸۵ قمری) فرزند غلام حسين، از علمای بزرگ و صاحب‌ کرامت یزد بود.

 

ویژگی ها 

محسن کرباسی در یکی از محلات قديمی خارج حصار «يزد» ديده به جهان گشود. حسن در خانواده‌ای كه چهار برادر و سه خواهر بودند، فرزند ارشد بود. از همان كودكی، آثار نبوغ ذاتی و تمايز در بين ساير برادران و خواهران از او ديده می‌شد. توجه خاص به انجام دقيق فرايض دينی، احترام در حد نهايت به والدين و همدل و غمخوار بودن برای برادران و خواهران، از خصوصيات وی در همان كودكی بود. راجع به ارادت ايشان به امام حسین (ع)، یکی از برادران ايشان ايشان نقل می‌كند: در هنگام ممنوعيت عزاداری و روضه‌خوانی در زمان «پهلوی اول»، يک بار به اخوی گفتم: با توجه به ممنوعيت عزاداری و اينكه دل‌های مشتاقان حضرت سيد الشهدا (ع)، سخت به روضه‌خوانی تمايل دارد، اگر صلاح می‌دانيد فردا صبح بعد از ادای نماز، مختصر ذكر مصيبتی بفرماييد. ايشان قبول نمودند و فردا صبح پس از اتمام نماز، رو به مؤمنين به ديوار محراب تكيه دادند و فرمودند: نقل شده است روز عاشورا، حضرت امام حسين (ع) … و بعد آن چنان منقلب شدند و گريه نمودند كه از حال رفتند و از ادامه صحبت بازماندند. مدتی گذشت و ايشان توانستند از جای خود برخيزند. من به ايشان عرض كردم: اخوی! ذكر مصيبت بس است! به منزل برويم.

یکی از کسبه بازار خان یزد نقل کرده است: روزی به همراه آقای کرباسی در بازار خان در حرکت بودیم که ناگهان متوجه شدم ایشان حالشان منقلب شده و چشمانشان را مالیدند، مثل اینکه چیزی غیر عادی دیده باشند. من موضوع را پرسيدم و ایشان فرمود: به شرطی که تا زنده‌ام برای کسی تعریف نکنید. من قول دادم موضوع را جایی مطرح نکنم. ایشان فرمودند: ناگهان متوجه شدم افرادی که در بازار هستند به صورت سگ و خوک ظاهر شدند! آقای کرباسی می‌گوید: یک روز، یک درویش نگاهی به شیئی که در گوشه اتاق بود انداخت و آن را با نگاه خود به سقف چسباند. آنگاه به من فرمود: اگر ذکری را که به تو می‌‌گویم انجام دهی، تو نیز می‌توانی این کار را بکنی! من که دانستم برای انجام این کار مجبورم نماز صبحم را قضا کنم، پیشنهادش را قبول نکردم و به او گفتم: حال دوباره شئ را به سر جایش برگردان! او هرچه سعی کرد، نتوانست شئ را برگرداند. من نیز به او گفتم: من اگر بخواهم می‌‌توانم این کارها را انجام دهم، بدون اینکه لازم باشد نماز صبحم قضا شود.

همسر آقای کرباسی نفل کرده‌اند: بعضی وقت‌ها نیمه شب، کسی درِ خانه ما را می‌زد و شیخ بیرون می‌رفتند و دم در با آن شخص صحبتی می‌کردند و بر می‌گشتند اما در مورد اینکه آن شخص کیست و چه صحبتی می‌‌کند اصلا حرفی نمی‌‌زدند. حتی وقتی سوال می‌‌کردم، می‌‌گفتند: با من کار داشت! تا اینکه شب تصمیم گرفتم بعد از اینکه از اتاق بیرون رفتند، با پای برهنه، بدون اینکه متوجه شوند پشت سرشان بروم تا طرف را ببينم یا صحبت‌‌هایی که می‌شد را بشنوم. آن شب خیلی آهسته و با تأمل خودم را نزدیک در رساندم، اما در ضمن گفتگو نه آن طرف را دیدم و نه از صحبتشان چیزی فهمیدم! به محض اینکه متوجه شدم آن‌ها می‌خواهند در را ببندند، من به سرعت به بستر رفتم و خودم را به خواب زدم اما ایشان فرمودند: والده احمد! قرار نبود کسی که نیمه شب در می‌‌زند و با من کار دارد، شما دخالت نکنید؟!

یکی از کسبه یزدی نقل کرده است: یک‌بار یکی از بازاریان از آقای کرباسی حلالیت طلبید و خداحافظی کرد تا به حج مشرف شود. پس از انجام فریضه حج، معمولا کسانی که طرف با آن‌ها خداحافظی کرده، بر خود لازم می‌دانند به دیدار او بروند. آقای کرباسی هم در محله خودشان مالمیر و محلات اطراف برای چند دقیقه و در آستانه منزل دیداری می‌کردند و از همان‌جا برمی‌گشتند. این دید و بازدید در یزد معمولا چند روزی به طول می‌انجامد و بعد هر کس به سراغ کسب و کار خود می‌رود، اما اين حاج آقا تا دو هفته به بازار نیامد تا یک دوستی به خانه‌اش رفت و علت را پرسید. وی اظهار داشت: من موقع عزیمت حج به دیدار آقای کرباسی رفتم، اما ایشان تا به امروز به خانه من نیامده‌اند! من هم عهد کرده‌ام تا ایشان به دیدار من نیایند، به بازار نیایم. یک نفر از جناب شیخ خواست اگر ممکن است به دیدار او بروند. آقای کرباسی فرمودند: حال که چنین است؛ من حاضرم به خانه‌اش بروم، اما به شرط تنها ملاقات و دیدنی او برای ناهار یا شام در تدارک نباشد که من اهل پذیرایی و ماندن نیستم.

بنابراین آن دوست مشترک به اتفاق جناب شیخ به خانه آن حاج آقا رفتند. پس از دیدار و گفتگو با همه تذکری که به وی داده شده بود، ناگهان سفره‌ای گسترده شد و سپس چند نوع غذا در آن قرار گرفت. اما اين امر که خلاف قول و قرار با آقای کرباسی بود، موجب رنجش ایشان شد. آن مرد خدا که در محذور قرار گرفته بود، دستی به بشقاب پر از پلو برد و با دست، کمی از آن را با انگشت جمع کرده سپس با اشاره به آن دوست مشترک که در کنارش بود فرمود: نگاه‌ کن! آیا با این وضعیت، من از این لقمه بخورم؟! من با شما شرط نکردم تنها دیدار باشد و بس؟ من غذا نمی‌خورم!! آن دوست می‌‌گوید: وقتی به دست ایشان نگاه کردم که مقداری پلو را جمع کرده بودند، با حیرت دیدم از لای انگشتان ایشان چرک و خون جاری است‌!

تنها دختر آقای کرباسی گفتند: در روزهای آخر عمر، پدرم حدود دو هفته‌ای بستری بودند و من بیشتر از گذشته به ایشان سر می‌زدم. گاهی هم به بقعه سید فتح‌الدین رضا می‌رفتم و توسلی داشتم. یک روز دیدم صفه‌ای که رو به قبله و پشت مرقد بود، هم سطح کف بقعه شده و یک زیلوی نو هم در آن گسترده‌اند و نسبت به گذشته سر و سامانی گرفته است. وقتی به خانه برگشتم، پدرم که روزها بود به علت بیماری از خانه بیرون نرفته بودند، گفتند: این صفه سید فتح هم که خیلی خوب شده، چون هم سطح آن را پایین آورده‌اند و هم زیلو در آن گسترده‌اند! من با تعجب گفتم: آقا شما که مدتی است از خانه بیرون نرفته‌اید از کجا می‌ فرمایید؟! آقا گفتند: چرا من دیدم، بعد هم سکوت کردند و دیگر حرفی نزدند. توضیح اينکه این همان صفّه است که چند روز بعد، مدفن ایشان شد.

یکی از اهالی محله مالمیر نقل کرد: در دوره نوجوانی به اتفاق چند نفر از همسالان محل بازی می‌‌کردیم که ناگهان مار بزرگی نظر ما را به خود جلب کرد. پس همگی دور این خزنده جمع شده بودیم، آن هم بدون اینکه متوجه خطر احتمالی اين گزنده خطرناک باشیم. در این اثنا آقای کرباسی از منزل به طرف بازار می‌رفتند که با دیدن ما نوجوانان جلو آمدند و وقتی آن مار را دیدند، از ما خواستند از اطراف آن پراکنده شویم اما ما خیلی توجه نکردیم و همچنان به تماشا ایستاده بودیم. ایشان وقتی متوجه شدند ما قصد نداریم از دور این مار متفرق شویم وردی خواندند و به طرف آن حیوان فوت کردند و از ما جدا شدند. هنوز چند لحظه از رفتن ایشان نگذشته بود که ما متوجه شدیم این مار هیچ تحرکی ندارد و هرچه به طرف او چیزی پرتاب کردیم، حرکتی از خود نشان نداد.

روزی در سفر عراق، جناب شیخ به مردی عراقی می‌‌رسند و نگاهی به او می‌‌اندازند و می‌پرسند: شما از نسل شمر، از اشقیای کربلا نیستید؟! او هم جواب می‌ دهد: صحیح می‌فرمایید. من از فلان قبیله و از فرزندان فلان شخص هستم و خودش اقرار می‌ کند که اجدادش از قاتلان اباعبدالله (ع) است. یکی از همسایگان آقای کرباسی که مشی و مرامش خدا پسندانه نبود و ایشان آزار و اذیت زیادی از او دیده بودند و عموماً با رفتار و اخلاق خوب با وی برخورد می‌کردند، یک بار بیمار شد و چون معالجات پزشکان به نتیجه‌ای مطلوب نرسید، نگران شد‌‌. روزی با گریه و زاری در خانه این همسايه پارسا و پرهیزکار خود آمد و با تضرع و التماس از ایشان خواست درباره‌اش دعا کنند. جناب شیخ که قلبی رئوف و مهربان داشت، با همه آزارهایی که از او دیده بوده به وی دلداری داد و قول داد برای شفایش دعا کند. طولی نکشید که این همسایه باز هم با گریه اما این بار از روی شوق و با جسم سالم برای عرض تشکر در خانه جناب شیخ آمد و از ایشان تشکر کرد. پسر آقای کرباسی می‌گوید: یک روز از پدر در مورد طی الارض پرسیدم: آیا برای شما هم طی الارض اتقاق می‌افتد؟ ايشان فرمود: گاهی اتفاق افتاده (یا گاهی اتفاق می‌افتد).

 

عروج ملکوتی

وی بعد از چند روز بيماري در روز جمعه ۲۳ ذی‌الحجه سال ۱۳۸۵ قمری، مطابق با ۲۶ فروردين ۱۳۴۵ شمسی، جان به جان آفرين تسليم نمود و در كنار مقبره «سيد فتح الدين رضا»، واقع در محله مالمير یزد به خاک سپرده شد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *