زندگینامه احمد خضرویه
به نام آفریننده عشق
ابوحامد احمد بن خضرویهٔ بلخی، معروف به احمد خضرویه (۱۴۴ – ۲۴۰ قمری)، از مشایخ متصوفهٔ خراسان و از بزرگان تصوف در قرن سوم هجری بود.
ویژگی ها
در تذکرة الاولیاء عطار آمده است: آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه، آن متصرف طریقت، آن متوکل به حقیقت، آن صاحب فتوت شیخی، احمد خضرویه بلخی رحمة الله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب میرفتند و بر هوا میپریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابوتراب صحبت داشته بود و ابوحفص حداد را دیده بود.
نقل است است: دزدی در خانه او آمد و بسیار بگشت اما هیچ نیافت؛ خواست که نومید بازگردد. احمد گفت: ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهیدست از خانه ما بازنگردی. برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد. شیخ گفت: بگیر این جزای یک شبه نماز توست. دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم، یک شب از برای خدا کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدا بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت: احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین، آن گردون را فرشتگان میکشیدند در هوا. گفتم شیخا بدین منزلت به کجا میپری؟ گفت به زیارت دوستی. گفتم تو را با چنین مقامی به زیارت کسی میباید رفت؟ گفت اگر من نروم او بیاید؛ درجه زائران او را بود نه مرا.
در تذکرة الاولیاء آمده است: روزی آتشی عظیم در بازار بلخ افتاد. مردم هراسان نزد ابوحامد رفتند. او گفت: «اگر در میان شما یک نفر با دلِ پاک هست، خدا آتش را خاموش کند.» هنوز سخن تمام نشده بود که آتش فرو نشست. این رخداد را یکی از بارزترین کرامات او دانستهاند. بسیاری از شاگردانش نقل کردهاند که خضرویه با دیدن چهرهٔ یک شخص، از حال درونی او خبر میداد. گفتهاند: «فراست او چون آینه بود؛ آنچه در دل داشتی، او بیآنکه بپرسیات، میگفت.»
نقل است: یک بار در خانقاهی میآمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ. به وظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه به باطن با او انکار کردند و با شیخ خود میگفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد به سرچاه آمد و دلوش در چاه افتاد و او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت: فاتحهای بخوان تا دلو از چاه برآید. شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ احمد گفت: اگر تو نمیخوانی اجازه ده تا من بخوانم. شیخ اجازه داد. احمد فاتحه بخواند و دلو به سر چاه آمد. شیخ چون آن بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد؟ گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم.
نقل است: وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد، شیخ هفتاد شمع برافروخت. درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمیآید که تکلف با تصوف نسبت ندارد. احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر غیر خدا برافروختهام تو آن را بازنشان. آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک میریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست خاموش کند. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی. میرفتند تا به در کلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند، اصحاب او را مهتر گفت: درآیید. ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور! گفت: دوستان با دشمنان نخورند. گفت: اسلام عرضه کن. پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد! از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.
در منابع آمده که کسی هدیهای گرانبها نزد او آورد. ابوحامد گفت: «ما را با آنچه ما را از حق بازدارد، کاری نیست.» گفتهاند همان دم هدیه از دست مرد افتاد و شکست؛ و مردم آن را علامتی از نفوذ کلام معنوی او دانستند. در حکایات نیشابور آمده است که خضرویه حتی برای یک روز قوت و توشهٔ خود را ذخیره نمیکرد. میگفت: «توکل آن است که جز خدا را نادیده بگیری.» نقل است هر بار که غذایی نداشت، در همان روز کسی برای او طعام میآورد.
چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بود و در نزع افتاد. غریمانش به یک بار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا میبری و گرو ایشان جای من است و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان میستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان. در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند. همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد. از ابوحفص حداد پرسیدند: از این طایفه، که را دیدی؟ وی گفت: هیچ کس را ندیدم بلندهمتتر و صادق احوالتر از احمد خضرویه. اگر احمد نبودی، فتوت و مروت پیدا نگشتی.
از منظر فرهیختگان
عطار نیشابوری میگوید: ابوحامد خضرویه، پاکدلی بود که از دنیا جز نامی ندانست. صفایش همچون آب زلال بود و توکلش چون کوه استوار.
ابوسعید ابوالخیر میگوید: در خراسان، دلِ کمتر کسی چون دلِ ابوحامد روشن بود. نظر او، دلهای مرده را زنده میکرد.
هجویری میگوید: سرهنگ جوانمردان و آفتاب خراسان ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی به علو حال و شرف وقت مخصوص بود و اندر زمانه خود، مقتدای قوم و پسندیده خاص و عام بود.
بایزید بسطامی میگوید: استاد ما احمد (خضرویه) است.
ابو حفص حدّاد نیشابوری (استاد او) میگوید: احمد خضرویه، شاگردی بود که در توکل از استاد پیشی گرفت. هرچه میدانم از صدق و صفا، از او آموختم.
عروج ملکوتی
خضرویه در سال ۲۴۰ قمری در زمان متوکل در سن نود و پنج سالگی در زادگاه خود (بلخ) وفات یافت.




دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.