نوشته‌ها

ملا محمدصادق قمی

زندگینامه محمدصادق قمی

به نام آفریننده عشق

 

محمدصادق قمی (۱۲۹۸ – ۱۲۲۲ قمری)، فقیه، عارف و ادیب شیعه در قرن سیزدهم قمری و از شاگردان شیخ محمدحسن نجفی بود.

 

ویژگی ها

ملا محمدصادق قمی در حدود سال ۱۲۲۲ قمری در قم زاده شد. او در جوانی پس از پیمودن مقدمات علوم در حدود ۱۲۴۲ قمری عازم اصفهان شد و در جمله افاضل دانشجویان آیت الله شیخ محمدتقی اصفهانی، صاحب «هدایة المسترشدین» قرار گرفت و پس از مدتی از آنجا عازم نجف اشرف گردید و سال‌ها از کرسی درس شیخ محمدحسن نجفی (صاحب جواهر) استفاده کرد و پس از بحث و تحقیق به مقام اجتهاد و استادی رسید و به زادگاه خویش مراجعت نمود. ملا محمدصادق حدود چهل سال در جمله اساتید معروف قم، معاصر با سید جواد قمی بود و این دو بزرگوار در خدمت به مردم و فضلا تلاش می نمودند. صاحب «مآثر و آثار»، او را در جمله مجتهدین بزرگ مکتب یاد آور شده و بخشی از مقامات علمی و زهد و تقوای او را متذکر است. عالمان بسیاری از محضر حاج ملا صادق قمی بهره بردند، که متأسفانه نام آن‌ها در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. صاحب «طبقات اعلام الشیعه» درباره شاگردان ایشان می‌نویسد: از محضر درس مرحوم حاجی ده‌ها مرد فاضل و علمای اعلام استفاده کرده و به درجات عالی علمی رسیدند. شاخص‌ترین شاگردان ملاصادق عبارتند از: مرحوم محمد قزوینی که مرد بسیار متقی، متدین و با ورع بود و دیگری حاجی میرزا ابوالحسن، فرزند برومند ملا محمدصادق.

به نوشته سید حسین مدرس طباطبایی، مرحوم حاجی، کتابخانه‌ای مهم نیز داشته که پس از مرگ او متفرق شده و از خاندانش بیرون رفته است و در این میان، نوشته‌های او نیز ناشناخته مانده است. برخی از کتاب‌های کتابخانه او را در قم دیده‌ام که وی به خط خویش بر آن‌ها حواشی و تعلیقات نگاشته است. مرحوم حاجی بسیار مورد توجه دربار قاجار بود و ناصرالدین شاه در سفرهای خود به قم، به دیدار او می‌رفت و به او احترام فراوان می‌کرد. از همین رو، میرزا آقا خان نوری در دوران صدارت خویش، در سال ۱۲۷۲ قمری، مدرسه و مسجدی بزرگ در نزدیکی خانه‌اش (ابتدای ۴۵ متری عمار یاسر) روبروی میدان برای او بنیاد کرد که تاکنون باقی است. مرحوم حاجی در این مسجد، اقامه ی جماعت می‌کرد و به منبر می‌رفت و مؤمنان را موعظه و ارشاد می‌کرد. این مسجد و مدرسه، اخیرا بازسازی شده و به طرز باشکوهی، تجدید بنا گردیده است.

نقل است: مردم قم در یکی از سال‌های خشکسالی که زراعت‌ها در شرف تباهی بود، از حاجی درخواست کردند که نماز باران (استسقا) بخواند. حاجی دستور داد که مردم، سه روز، روزه بگیرند و در روز سوم حاضر شوند. وی در آن روز از حاضران که بالغ بر هزاران نفر بودند خواست که همگی پای برهنه و با تحت الحنک گشاده، به حال تضرع و خشوع به طرف بیرون شهر برای نماز بروند. در آن روز، حاجی با کمال خشوع، دست به دعا برمی‌دارد و از مکبر می‌خواهد تا به طرف قبله، «الله اکبر» و در جهت مخالف آن «لا اله الا الله» و به جانب راست «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اکبر» و به جانب چپ، «لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم» بگوید. نقل شده است در حالی که مکبّر این اذکار را می‌گفت، بی‌درنگ، ابر از افق آن جانب بالا آمد تا در میان آسمان، از هر چهار طرف به هم رسید و رعد و برق، از نزول باران حکایت می‌کرد. حاجی فرمود: زودتر نماز بگذاریم که آسمان مجال نخواهد داد. با این که نماز باران را به سادگی برگزار کردند، همه نمازگزاران از باران خیس شدند.

حجت الاسلام دکتر علی‌اکبر صادقی از نوادگان ملا صادق به نقل از پدرش آیت الله میرزا مصطفی صادقی آورده است: سالی در قم بیماری وبا شایع شد و گروه گروه مردم شهر را به دیار دیگر می فرستاد. روزی از همان روزها، مردی خدمت حاجی ملا صادق برای نماز جماعت مغرب و عشا شرفیاب شده بود. حاجی از او در مورد کسانی که از بیماری «وبا» مرده‌اند، پرسش نمود و او گفت: فلان شخص هم در محله باغ پنبه وبا گرفته و وفات کرده است. حاجی لحظه‌ای به فکر فرورفت و پس از آن گفت: آن کس که می گویی، نمرده است. آن مرد اصرار می‌کند که خودم تخته تابوت و جمعیت را در برابر خانه آن آقا دیدم. حاجی باز تکرار کرد که اشتباه می کنی، ایشان نمرده و از فردا نیز، دیگر در شهر هیچ‌کس به بیماری وبا نخواهد مرد. بعد معلوم شد که آن آقا دچار اسهال و استفراغ شده بود و اطرافیان به گمان این که وبا گرفته و بزودی خواهد مرد، مقدمات کفن و دفن و تجهیز او را آماده کرده بودند. بعد از آن روز، بیماری وبا از قم رخت بست و حاجی به همین مناسبت به خواص خود می گفت: من دفتر حیات و ممات، پیش چشمم گشوده است و از مرده‌ها و زنده‌ها می توانم آگاه باشم.

دکتر صادقی از پدرش نقل می‌کند: مردی سالخورده، همه روزه از محله دوردستی در قم، به محله حاجی می آمد و دستگیره در خانه حاجی را می‌بوسید. از او می‌پرسند، چرا به این کار مداومت می‌کند. وی می‌گوید: روزی با عیالم که از او صاحب چند دختر شده بودم، نزاع کردم و با کج خلقی او را ترک کردم و برای نماز، به مسجد حاجی رفتم. حاجی به طور خصوصی به من فرمود: «چرا با عیالت بدرفتاری می‌کنی؟ او چه گناهی دارد؟ زن خوبی است، نباید با خواست خداوند جدال کنی. اکنون برو و با عیالت صلح کن. همین امشب، نطفه فرزند پسری از تو در وی بسته می‌شود؛ اسم او را محمد بگذار! چنین شد که پسرم با دعای مرحوم حاجی به دنیا آمد، در حالی که هیچ‌کس در آن روز از دعوا و تندی من با عیالم خبر نداشت.

 

از منظر فرهیختگان

میرزا علی اکبر فیض می‌گوید: وی جامع علوم و بارع فنون بوده، چنان که در هر یک از فنون کمال و رسوم فضل و افضال مقامی رفیع داشت.

ناصر الشریعة می‌گوید: جنابش، در تبحر علوم، خاصه ادبیات در عصر خود ممتاز بود و همچنین در کثرت حفظ و حافظه، چنانکه اغلب مقامات حریری را محفوظ بوده و در سجلات خود به مناسبت می‌نگاشته است.

محمدتقی بیک ارباب می‌گوید: از علمای اعلام نافد الحکم، جناب شریعت مآب، مجتهدالزمان، حاجی ملا محمد صادق، سلمه الله، می‌باشد که مستجمع جمیع صفات است، خصوصا در منبر و موعظه، سبق از هم گنان برده است. مجلس وعظ ایشان بر سایر علما امتیاز دارد.

اعتمادالسلطنه می‌گوید: حاج ملا صادق قمی، مجتهدی فحل بود و از مشایخ بزرگ شیعه به شمار می‌آمد. در اخبار و آثار، تتبعی کامل و استقرایی شامل داشت.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: فقیه کبیر و عالم جلیل بود. وی در همه علوم عصر خود، به درجات والای علمی رسیده بود، چنان که سرآمد عالمان عصر خود به شمار می‌رفت.

 

عروج ملکوتی

مرحوم ملا محمدصادق قمی، سرانجام در ماه شوال ۱۲۹۸ قمری در قم درگذشت و پیکر پاکش در قبرستان شیخان قم، نزدیک مضجع شریف زکریا بن ادریس اشعری، به خاک سپرده شد.

قطب‌الدین بختیار کاکی

زندگینامه قطب‌الدین بختیار کاکی

به نام آفریننده عشق

 

خواجه سید محمد بختیار حسینی، معروف به قطب‌الدین بختیار کاکی (۵۸۲ – ۶۳۴ قمری)، یک عارف مسلمان اهل سنت صوفی مسلک و از دراویش چشتیه در دهلی بود.

 

ویژگی ها

گرچه‌ در سلسله‌ نسب‌ او اختلاف‌ است‌، اما او را از سادات‌ حسینی‌ دانسته‌اند. بعضی‌ نسب‌ او را به‌ امام‌ جعفر صادق‌ (ع) می‌رسانند. بختیار کاکی‌ در قصبه اوش‌ فرغانه‌، از نواحی‌ اندجان‌ ماوراءالنهر که‌ اکنون‌ جزو قرقیزستان‌ است‌، دیده‌ به‌ جهان‌ گشود. یک‌ سال‌ و نیم‌ بیش‌ نداشت‌ که‌ پدر را از دست‌ داد و تربیت‌ او بر عهده مادرش‌ قرار گرفت‌. پنج‌ ساله‌ بود که‌ مادرش‌ از همسایه‌ خواست‌ تا او را به‌ مکتب‌ برد، اما طبق‌ داستانی‌، خضر نبی‌ (ع) بر سر راه‌ او به‌ صورت‌ پیرمردی‌ ظاهر شد و او را از همسایه‌ گرفت‌ و به‌ مکتب‌دار سپرد. مکتب‌دار خضر (ع) را شناخت‌ و روی‌ به‌ قطب‌الدین‌ کرد و گفت‌: ای‌ طفل‌، عجب‌ بختیار هستی‌ که‌ خضر تو را به‌ من‌ حواله‌ کرد. از آن‌ جهت‌ بود که‌ به‌ بختیار شهرت‌ یافت‌.

قطب‌الدین‌ پس‌ از تحصیل‌ مقدمات‌ و کسب‌ علوم‌ دینی‌، به‌ علوم‌ باطنی‌ توجه‌ کرد. درباره رسیدن‌ او به‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ و تبعیت‌ از او روایت‌ها مختلف‌ است‌. بعضی‌ گفته‌اند که‌ چون‌ معین‌الدین‌ به‌ اوش‌ آمد، قطب‌الدین‌ به‌ او پیوست‌ بعضی‌ دیگر این‌ ملاقات‌ را در بغداد دانسته‌اند، ولی‌ ظاهراً نخست‌ در دوران‌ نوجوانی‌ِ او، این‌ ملاقات‌ در اوش‌ روی‌ داده‌ و سپس‌ قطب‌الدین‌ برای‌ بهره‌گیری‌ بیشتر به‌ بغداد رفته‌، و در آنجا نیز به‌ ملاقات‌ معین‌الدین‌ نائل‌ شده‌ است‌. وی‌ در بغداد در مسجد ابولیث‌ سمرقندی‌ با معین‌الدین‌ بیعت‌ کرد و در آن‌ وقت‌ جمعی‌ از مشایخ‌ بزرگ‌، از جمله‌ شیخ‌ شهاب‌الدین‌ عمر سهروردی‌ نیز حضور داشته‌اند. سرانجام‌، وقتی‌ که‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ در اجمیر هندوستان‌ (در ایالت‌ راجستان‌) مقیم‌ شد، بختیار کاکی‌ هم‌ به‌ اتفاق‌ شیخ‌ جلال‌ تبریزی‌ رهسپار هند گردید و در شهر ملتان‌، به‌ خدمت‌ شیخ‌ زکریای‌ ملتانی‌ – خلیفه شیخ‌ شهاب‌الدین‌ سهروردی‌ در هند – رسید. در ملتان‌، بابا فریدالدین‌ گنج‌ شکر دست‌ ارادت‌ به‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار داد.

پس‌ از چندی‌، ظاهراً به‌ سبب‌ هجوم‌ مغولان‌، قطب‌الدین‌ از ملتان‌ روانه دهلی‌ شد. وی‌ از دهلی‌ در نامه‌ای‌ که‌ به‌ اجمیر فرستاد، از خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ اجازه‌ خواست‌ که‌ برای‌ زیارت‌ او به‌ اجمیر رود، اما خواجه‌ معین‌الدین‌ چشتی‌ خود از اجمیر برای‌ دیدار وی‌ به‌ دهلی‌ آمد. پس‌ از چندی‌ قطب‌الدین‌ بر آن‌ شد که‌ همراه‌ خواجه‌ معین‌الدین‌ به‌ اجمیر رفته‌ و در خدمت‌ او مقیم‌ باشد؛ اما چون‌ مردم‌ دهلی‌ از این‌ قصد او با خبر شدند، بر در خانقاه‌ او گرد آمدند و به‌ التماس‌ و استدعا از او خواستند که‌ فسخ‌ عزیمت‌ کند. حتی‌ سلطان‌ شمس‌الدین‌ التتمش‌ از او درخواست‌ کرد که‌ در دهلی‌ بماند و به‌ ارشاد و دستگیری‌ طالبان‌ مشغول‌ باشد. خواجه‌ معین‌الدین‌ نیز چون‌ این‌ احوال‌ را مشاهده‌ کرد، اقامت‌ او را در دهلی‌ لازم‌ دید و این‌ امر را تایید کرد.

درمورد لقب‌ کاکی‌ِ او گفته‌اند که‌ وی‌ هرگاه‌ که‌ دست‌ زیر مصلی‌ می‌کرد، قرص‌ نان‌ نازکی‌ که‌ به‌ آن‌ «کاک‌» می‌گویند، بیرون‌ می‌آورد و این‌ مقدار برای‌ رفع‌ نیازمندی‌های‌ خانواده او بسنده‌ بود؛ به‌ همین‌ جهت‌ به‌ این‌ لقب‌ مشهور شد. البته بنا بر قول برخی، این‌ لقب‌ از آن‌ جهت‌ بوده‌ است‌ که‌ او خود و یا یکی‌ از پدرانش‌ به‌ شغل‌ کاک‌ پزی‌ اشتغال‌ داشته‌اند. بعد از مرگ‌ قطب‌الدین‌ تا مدت‌ها رسم‌ بر این‌ بود که‌ در اوقات‌ معینی‌ بر سر مزار او نان‌ کاک‌ می‌پختند. در نقل شیخ حامد دهلوی در سیرالاولیا آمده است که شبی بختیار کاکی در ذکر بود؛ در حالت جذبه، نوری عظیم بر او تابید و پیامبر اکرم (ص) را دید که فرمود: «ای بختیار، رزق تو از ماست؛ از کسی جز ما منشین امید.»

نقل است: هرگاه بختیار وضو می‌ساخت، نوری از چهره‌اش می‌تابید و شاگردان می‌گفتند: «آب با او به ذکر است.» در حالت نماز، روح از بدنش جدا می‌شد و در آن حالت، معراج باطنی داشت، همان‌طور که مولانا گفته است: «در نماز ار نپرد روح تو، نیست نماز.» نقل است: دو نفر از تجار دهلی، که در ظاهر، زاهد نبودند، تنها با نظر شیخ، دگرگون شدند و به ذکر و زهد گراییدند. شاگردانش گفتند: «نگاهش آینهٔ باطن بود؛ هر که می‌دید، خود را می‌یافت.»

عروج ملکوتی

بختیار کاکی، روز وفاتش در حالت سماع بود. در مصرع «الله» از وجد برخاست و در همان لحظه روحش مفارقت کرد. جسد او هنوز در حالت ذکر باقی بود، سر بر زانو نهاده، با لبخند. همچنین گفته‌اند که‌ روزی‌ در خانقاه‌ شیخ‌ علی‌ سگزی‌ مجلس‌ سماع‌ بود، جمعی‌ از پیران‌ صوفیه‌ از جمله‌ خواجه‌ بختیار کاکی‌ در آنجا گرد آمده‌ بودند و در ضمن‌ سماع‌ قوال‌ بیتی‌ از احمد جام‌ (ژنده‌ پیل‌) را به‌ آواز می‌خواند. این‌ شعر چنان‌ در خواجه‌ اثر کرد که‌ مدهوش‌ گشت‌ و مریدان‌ او را به‌ خانه‌ بردند. ۴ شبانه‌ روز در حال‌ تحیر بود و هرگاه‌ که‌ به‌ هوش‌ می‌آمد، می‌خواست‌ که‌ دگربار آن‌ بیت‌ را بخوانند. سرانجام‌ در شب‌ پنجم‌ درگذشت‌. آرامگاه‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار کاکی‌، تقریباً در ۳ فرسنگی‌ جنوب‌ حومه شهر دهلی‌ قدیم، در محلی‌ معروف‌ به‌ مهرولی‌ قرار دارد.

ملا علی نوری

زندگینامه ملا علی نوری

به نام آفریننده عشق

 

ملا علی بن جمشید نوری مازندرانی اصفهانی (درگذشت ۱۲۴۶ قمری)، معروف به ملا علی نوری، فیلسوف و عالم اسلامی قرون ۱۲ و ۱۳ هجری قمری است.

 

ویژگی ها

تاریخ تولد ملا علی نوری دقیقاً مشخص نیست؛ اما از آنجا که در ۱۲۴۶ قمری، یعنی هنگام وفات، نزدیک به ۱۰۰ سال داشت، معلوم می‌شود که در اواسط قرن دوازدهم به‌ دنیا آمده است. محل تولدش روستای «کنگرچال» (قریه‌ای در سرحدّ نور و لیتکو) است. البته به‌ دلیل هجرت و اقامت طولانی در اصفهان، به اصفهانی هم مشهور شد. ملا علی نوری، تحصیلات اولیه را در نواحی مازندران و سپس در قزوین در حوزه درس سید حسن قزوینی، برادر سید حسین قزوینی، در فقه و اصول گذراند. وی برای تکمیل علوم به اصفهان رفت و در آنجا مقیم شد و در محضر افرادی چون آقا محمد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم مدرس اصفهانی، حکمت و کلام را کامل کرد. سپس به تدریس فلسفه پرداخت و حوزه فلسفه و حکمت بزرگی تأسیس کرد و در آنجا به تربیت شاگردان بسیاری مشغول شد. کرسی تدریس وی بسیار گسترده، طولانی و تأثیرگذار بود.

ملا علی نوری را از بزرگ‌ترین حکمای الهی اسلامی و از افراد معدود انگشت‌شمار سه چهار قرن اخیر می‌دانند که تا عمق فلسفه صدرایی‌ نفوذ کرده‌اند. او را به‌ واسطه شاگردی آقا محمد بیدآبادی، احیاگر فلسفه صدرایی می‌نامند و آثار او بیشتر شرح مکتب ملاصدرا است. ملا علی نوری با میرزای قمی رابطه علمی و دوستانه محکمی داشت و با یکدیگر مکاتبات بسیاری داشتند که عین عبارات این مکاتبات در اواخر کتاب جامع الشتات میرزا نگارش یافته است.

نقل است: علی نوری مدتی در مسجد سهله معتکف بود و هنگام نماز شب، در حالت خلسه مشاهده کرد که صفوف فرشتگان در سمت قبله صف کشیده‌اند و تسبیح می‌گویند. او پس از آن حال به شاگردان فرمود: «آنچه در عالم ملکوت دیدم، صورت همین نماز است، اگر دیده بنور یقین باز شود.» میرزا جواد ملکی تبریزی نقل می‌کند: «چون به خدمت حاج ملا علی رسیدم، نگاهی بر من کرد و گفت “راه باز شد”. از آن لحظه، ذکر و توجه بی‌اختیار شد و دلم از قفل غفلت خالی شد.» در داستانی نیز آمده است که وقتی در درس فلسفه‌ یکی از علمای بزرگ شرکت داشت، استاد سؤالی مطرح کرد که کسی پاسخش نمی‌دانست؛ حاج ملا علی نوری چشمان خود را بست، ساکت ماند، و سپس پاسخ دقیق و پیچیده‌ای داد. استاد پرسید چگونه دانستی؟ گفت: «چیزی ندانستم؛ حق دانست و از زبان من گفت.»

نقل است: هنگامی که یکی از شاگردانش در مسیر سلوک، گرفتار وسوسهٔ شیطان شد، او از راه دور برایش دعا کرد و مرید همان شب در خواب دید کسی بر سینهٔ شیطان کوبید و گفت: «رهایش کن، او از ماست.» صبح که برخاست، آرام شد و آن حالت رفت. علامه طباطبایی می‌گوید: حاج ملا علی نوری، از اولیای عظیم‌الشأن و از کاملان سیر و سلوک بود که از قواعد علم و ریاضت عبور کرده و به مقام فنا رسیده بود. سید محمدحسین طهرانی می‌گوید: او از مستوران راه بود، نه از مشهوران. اگرچه کرامات فراوان داشت، ولی نفسش آن‌ها را از مردم پنهان می‌داشت.

 

اساتید

 

شاگردان

 

آثار

  • حجة الاسلام ملقب به برهان الملة
  • حاشیه‌ی اسفار
  • حاشیه‌ شواهد ربوبیه
  • تفسیر سوره‌ توحید

 

عروج ملکوتی

ملا علی نوری در ۲۲ رجب ۱۲۴۶ قمری در اصفهان از دنیا رفت و حجت الاسلام شفتی بر جنازه‌اش نماز خواند. جنازه‌اش را به نجف اشرف منتقل کرده و در آستانه باب طوسی در حرم امام علی (ع) دفن کردند.

عبدالقادر گیلانی ثانی

زندگینامه ابن شیخ محمد حسنی گیلانی

به نام آفریننده عشق

 

ابن شیخ محمد حسنی گیلانی، معروف به عبدالقادر گیلانی ثانی، از صوفیان قرن نهم قمری بود.

 

ویژگی ها

نقل است: بسیاری از فاسقان و کفّار به مشاهده جمال و معاينه کمالش به سعادت توبه نصوح می‌رسیدند و به شرف ایمان مشرّف می‌شدند. وی در ولایت، وارث حقیقی حضرت عبدالقادر گیلانی است و در کمالات، تابع آن حضرت و لهذا او را شیخ عبدالقادر ثانی و مخدوم ثانی می‌گويند و کدام درجه عالی‌تر از آن باشد که کسی ملقب به این لقب باشد. نقل است که در عنفوانِ جوانی، به غایت تنعّم و ترفّه می‌نمود و به اسباب عیش و طرب بسیار التفات فرمودی تا به حدی که چند شتر بار آلات تغنی و مزامیر همراه ایشان می‌بردند. در آخر حال که بر سجاده شیخت و مقام تربیت نشست، اجتناب کلی از استماع تغتنی و قعود بر وی نمود و مریدان و طالبان را نیز از آن زجر و منع می‌فرمود. اگر احیان از اين باب چیزی استماع نمودی» چندان بُکا و انزعاج او را دست می‌داد که قریب به انزهاق روح می‌رسید. ابتدای حالت جذبه او آن بود که روزی در بیابان شکار می‌کرد. ناگاه دراجی به صورت عجیب و آوازی غریب می‌نالید و فریاد می‌کشید. درویشی در آن بیابان می‌گشت. گفت: سبحان الله، روزی باشد که اين جوان نیز از خلق محبت مولا، مانند این دراج بنالد و فریاد کند. او را از شنیدن این سخن حالتی دست داد و دل از تعلق به غیر خدا سرد گشت.

نقل است: یک‌بار هنگام نماز بامداد، حضرت محمد (ص) بر ایشان ظاهر می‌شود. ایشان به مردم خانه فریاد کردند و آوازها دادند تا مردم سعادتی که در آن وقت روی داده است را دریابند اما تا رسیدن مردم، آن دولت تمام شده بود. چون بعضی از ایشان به ملازمت رسیدند، شیخ فرمودند که همین ساعت حضرت عالم پناه (ص)، بنده خود را به مشاهده جمال با کمال خود مشرّف ساخته بودند؛ خواستم که شما را نیز از آن فیضی برسد، اما شما تقصیر کردید.

نقل است: یک بار در شهر مولتان، بیماری طاعون حادث گشت و کار بر خلق آن دیار تنگ شد و وبای عام در میان آمد. مردم از سبزه‌ای که در موضع وضوی ایشان رسته بوده می‌بردند و بر موضع بیماری می‌مالیدند و شفا می‌يافتند! همچنین نقل است که شیخ می‌فرمودند: در دست من خاصیتی نهاده‌انده که به هر علتی و مرضی که برسد، حق تعالی ‌آنجا را شفا دهد. اين خاصیت نیز به نسبت وراثت حضرت عبدالقادر گیلانی است.

 

عروج ملکوتی

عبدالقادر مخدوم ثانی، ۷۸ سال عمر کرد و در ۱۸ ربیع‌الاول سال ٩۴۰‌ قمری از دنیا رفت. آرامگاه شریف او در مقام اُچه (آچه) قرار دارد.

احمد کهتو

زندگینامه احمد کهتو

به نام آفریننده عشق

 

شیخ احمد کهتو از مشایخ عرفانِ قبل از ابومدین مغربی بود که در دهلی هند به دنیا آمد.

 

ویژگی ها

شیخ احمد کهتو از اعظم مشایخ ولایت گجرات است و در سرکچ که از مضافات احمدآباد است آسوده است و روضه منوره او مقامی است به غایت لطیف، مصفی و مروّح که نظایر آن بر روی زمین کم باشند. کهتو نام دهی است نزدیک اجمیر و آبای شیخ از دهلی‌اند و وی نیز در اوان طفولیت در دهلی بود. چنین گویند که وقتی در دهلی، طوفان باد می‌شد و وی را هم در طفولیت که در میان اطفال بازی می‌کرد به جای دیگر انداخت و از وطن مألوف آواره ساخت. وی پس از آن، مدتی به دست بابا اسحاق مغربی که درویشی کامل بود و در کهتو جایی داشت، پروش یافت. در دوران طفولیت، در سایه تربیت و عنایت بابا اسحاق نشو و نما یافته و به مرتبه کمال رسید و به نعمت اجازت و خلافت وی مشرف شد. سلسله ایشان به شیخ ابومدین مغربی می‌رسد. سلسه بابا اسحاق به پنج واسطه به آن پیامبر اکرم (ص) می‌رسد. هر کدام از مشایخ ایشان، صد و پنجاه سال، بلکه بیشتر عمر داشتند. وی در ابتدای حال در دهلی، بعد از تحصیل علم در مسجد خان جهان، ریاضات سخت می‌کشید و افطار به پر کاله کنجاره می‌کرد. بعد از فوت بابا اسحاق، چله برآورد و در مدت چهل روز، چهل خرما به کار برد و سیر ملک بالا بر قدم ترک و تجرید کرد.

ابن تاج‌الدین، مؤلف کتاب تحفة المجالس نقل می‌کند: چون سعادت پای‌بوس یکی از مشایخ حاصل شد، از من پرسیده شد: از کجا می‌آیی و ما را چه شناسی و چه دانی؟ گفت: من مرید بندگی شیخ نور هستم از خطه پندوه آمده‌ام و پیش از این نیز در دهلی آمده بودم. چون خرید و فروش کردم، باز در پندوه رفتم و به پای‌بوس بندگی شیخ نور مشرّف شدم. شیخ فرمود: کدام مشایخ را در دهلی دریافتی؟ هر یکی را عرض کردم. فرمودند: شیخ احمد کهتو را دریافتی؟ من ساکن ماندم. فرمودند: چون ایشان ‌را در نیافتی، ضایع در دهلی رفته بودی!

نقل است: شیخ احمد به زیارت خانه کعبه روان شده بود. لب دریا، نشسته وضو می‌کرد که پایش لغزید و در دریا افتاد. فی‌الحال شنا کردن گرفت و ذکر يا حافظ یا حفیظ یا رقیب یا وکیل یا الله می‌خواند. موازنه یک تیرانداز در آب شنا می‌کرد که سنگی زیر پای این درویش آمد، وی ایستاده شد تا آب تا کمرش آمد و این درویش اسم اعظم را می‌خواند. بعد از آن، ناخدا و ملاحان ما را مثل ماهی برآوردند و چون این درویش به کعبه رسید و حج گزارد به زیارت مدینه رفت. امام خان جهان و شیخ تاج‌الدین سرکیچی و یک نفر دیگر در صحبت این درویش بودند‌. چون در مسجد حضرت فرود آمدیم، به یاران گفتند که طعام موجود باید کرد؛ شیخ احمد گفت: ما مهمان حضرت مصطفی (ص) هستیم. ايشان رفتند و طعام خوردند و آمدند. ناگهان شخصی به آواز بلند گفت: مهمان حضرت ‌مصطفی (ص) کیست؟ شیخ احمد پیش رفت و دید شخصی طَبَق بر دست گرفته و ایستاده است. وی طبق را داد و گفت: این را حضرت مصطفی (ص) فرستاده‌اند. اين درویش دامن فراز کرد و طبق خرما را در دامن انداخت و تناول کرد. شیخ احمد می‌گفت: لذت و شیرینی آن خرما در بیان نمی‌آمد.

سید محمدباقر قزوینی

زندگینامه سید محمدباقر قزوینی

به نام آفریننده عشق

 

سید محمدباقر قزوینی، از علمای فاضل معاصر در ایران بود.

 

ویژگی ها

وی در حدود سال ۱۲۷۳ قمری (یا کمی قبل از آن) متولد شد و در اصفهان، نزد آخوند کاشی و ملا محمدحسین فشارکی شاگردی نمود. این سید جلیل القدر، از بیت علم و دانش و خواهرزاده سید مهدی بحرالعلوم بود. او شباهت تامی به دایی بزرگوارش داشت و خود نیز جامع علم و عمل و در افق والایی از فقاهت و عرفان بود. قزوینی بر اثر اخلاص و صفای باطن مورد عنایت خاص سرور و مولایش امام زمان (عج) واقع شده بود. محدث نوری در کتاب نجم الثاقب می‌گوید: حضرت وی را بشارت داد به این که بعد از چندی تو را علم توحید روزی خواهد شد. بعد از این بشارت، در یکی از شب‌ها در عالم رویا، دو ملک بر او نازل شدند. در دست یکی چند لوح مکتوب بود و در دست دیگری میزانی بود. پس در هر کفه میزان، لوحی را می‌گذاشتند و با هم موازنه می‌کردند و من آن‌ها را می‌خواندم. پس دیدم که عقیده هر یک از اصحاب پیامبر (ص) و اصحاب ائمه (ع) را با عقیده یکی از علمای امامیه مقابله می‌کنند؛ از سلمان و ابوذر گرفته تا نواب اربعه، شیخ کلینی، صدوقین، سید مرتضی، شیخ طوسی و … . پس در این خواب مطلع شدم بر عقاید جمیع امامیه از صحابه و اصحاب ائمه (ع) و بقیه علمای امامیه و احاطه نمودم بر اسراری از علوم که اگر عمر من، عمر نوح (ع) بود و این قسم معرفت را طلب می‌کردم، احاطه نمی‌کردم به عشری از اعشار آن.

از رخدادهای غم‌انگیز عراق در زمان مرحوم سید، بیماری طاعون بود که جان صدها نفر از اهالی نجف را گرفت. این عالم ربانی با رفتار اجتماعی خود سیمای حقیقی و رسالت واقعی عالمان دین را که در راستای رسالت انبیای الهی است به خوبی به نمایش گذاشت. وی در آن موقعیت حساس، تا آخر در کنار مردم ماند و سنگر کمک‌رسانی به نیازمندان و داغداران را رها نکرد و متکفل تجهیز اموات شهر و خارج آن، که متجاوز از چهل هزار نفر بودند، گردید و بر همه نماز خواند. حادثه و مصیبت بسیار سنگین بود، طوری که حتی سید در یک روز، بر هزار نفر در یک مکان نماز خواند. نوشته‌اند که مرحوم سید، دو سال قبل از آمدن طاعون در عراق، این خبر را داده بود و می‌فرمود: من آخرین کسی هستم که به این مرض طاعون از دنیا خواهم رفت. جدم حضرت علی (ع) در عالم رویا مرا خبر داد و فرمود: «و بک یختم یا ولدی» (این طاعون در نهایت با وفات تو پایان می‌پذیرد).

مرحوم سید از عشقی وافر و ارادتی صادق به معبود خویش برخوردار بود، به طوری که هنگام دعا و ارتباط با خدا، از خود بی‌خود می‌شد. نقل است: زمانی سید محمدباقر به اتفاق گروهی از صلحا و طلاب، با قایق از کربلا به نجف برمی‌گشتند که ناگاه باد سختی وزیدن گرفت و قایق دچار تلاطم شد. یکی از مسافران که بسیار ترسیده و مضطرب بود فریاد می‌کشید و مرتب از ائمه اطهار (ع) کمک می‌خواست، ولی مرحوم سید، آرام در جای خود نشسته بود. وقتی کثرت جزع و بی‌قراری آن شخص را مشاهده کرد، به او گفت: از چه می‌ترسی ای فلان، همانا باد و رعد و برق، تمامی منقاد و تسلیم امر الهی می‌باشند. پس جمع کرد آن جناب، یک طرف عبای خویش را و اشاره کرد به سوی باد و فرمود: ساکن باش! پس در همان لحظه، باد ساکن شد و کشتی آرام گرفت چنان که گویی در گل فرورفته باشد.

سید جعفر قزوینی (فرزند سید محدباقر قزوینی) می‌گوید: با پدرم به مسجد سهله مى‌رفتيم. چون نزديک مسجد رسيديم، به او گفتم: اين سخنان كه از مردم مى‌شنوم كه هر كس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بيايد، به ناچار حضرت مهدى (عج) را مى‌بيند، مى‌بينم كه اصلى ندارد. وی ملتفت من شد و گفت: چرا اصل ندارد؟ محض آنكه تو نديدى؟ آيا هر چيزى كه تو نديدى، اصل ندارد؟ بسيار مرا عتاب كرد، به نحوى كه از گفته خود پشيمان شدم. پس داخل مسجد شديم و مسجد از مردم خالى بود. وی در وسط مسجد ايستاد كه دو ركعت نماز براى استجاره بخواند که شخصى از طرف مقام حجّت (عج) متوجه او شد و به سيد سلام كرد و با او مصافحه نمود. والدم به من ملتفت شد و گفت: اين كيست؟! گفتم: آيا او مهدى (عج) است؟ فرمود: پس كيست؟ سپس در طلب آن جناب دويدم اما احدى را در مسجد و خارج آن نديدم.

 

عروج ملکوتی

وی در شب عرفه سال ۱۲۴۶ قمری، همان‌گونه که جدش حضرت علی (ع) او را خبر داده بود، به عنوان آخرین قربانی طاعون به دیار معبود شتافت و در جوار بارگاه نورانی جدش برای همیشه آرمید.

متقی هندی

زندگینامه علی بن حسام‌الدین متقی هندی

به نام آفریننده عشق

 

علاءالدین علی بن حسام‌الدین بن قاضی‌خان قادری شاذلی، معروف به متقی هندی (۸۸۵ – ۹۷۵ قمری) فقیه، محدث، واعظ و عالم حنفی بود.

 

ویژگی ها

وی در جونپور هند به دنیا آمد و در سن هفت یا هشت سالگی به جرگه مریدان شاه باجن چشتی پیوست. در همین حین، پدر او از دنیا رفت و او شروع به علم آموزی از محضر افرادی چون حسام‌الدین متقی و ابوالحسن بکری نمود. علی حسام‌الدین بیش از صد تألیف بزرگ و کوچک به زبان‌های فارسی و عربی دارد. یکی از تصانیف مهم او تبیین الطریق است که به گفته وی، خلاصه تمام کتب تصوف است. همچنین یکی از کتاب‌های معروف وی نیز کتاب “کنز العمال فی سنین الاقوال و الافعال” می‌باشد.

او به یاران خود می‌فرمود که علامت فهم کردن شما این کتاب را آن است که هر چه از وقایع این راه مشکل شود  از آنجا حل کنید و هر مسأله از مسائل این علم که پرسند از وی جواب دهید! اشتغال وی به تتبّع سنن و احادیث نبوی (ص) تا آخر وقت حیات بود که در آن وقت به مقتضای عادت بشری جنبیدن ممکن نباشد. وی شب و روز به تألیف کتب احادیث و تصحیح و مقابله آن مشغول بود. می‌گویند که در فهم دقایق و استنباط معانی و نکات به مرتبه‌ای رسیده بود که علمای کبار که در آن دیار شریف بودند، غیر از تحیّر و تحسین نمی‌نمودند.

مریدان ایشان می‌فرمودند که طریقه شیخ ما در تربیت و ارشاد طالبان و مریدان آن بود که طالب را به ظاهر از آنچه بود بر نمی‌آوردند و هم بر آن حالت که بود می‌گذاشتند. ایشان خود در باطن به کار تربیت او مشغول می‌بودند و همّت و توجه به تربیت و تسلیک او بر می‌گماشتند. او را از اين معنی خبری نبود تا بعد از مدتی معلوم می‌شد که وی به جایی رسیده است که قبلا در آنجا نبود. همچنین فقیر چون در خدمت ایشان درآمد تا دو سال اصلاً معلوم نکرد که ایشان به این کس متوجه هستند و هیچ چیز از ذکر، ورد، مجاهده و امثال آن نفرمودند، غیر آنچه لازم وقت این کس بود. اغلب اوقات‌ کاری که می‌فرمودند، کتابت و مقابله تصانیف و مؤلفات خود بود. کمال این کس آن بود که ایشان کار خود می‌کنند و ایشان خود در کار این کس بودند؛ تا بعد از دو سال دريافتیم که ما آنجا که بودیم، نيستیم و به جای دیگر رسیدیم که هرگز آنجا را ندیده بودیم.

مریدان وی نقل می‌کنند: یک روز به سفری رفته بودیم که در اثنای راه، تشنگی غلبه کرد و در بیابان عرب چنان که معلوم است، آب پیدا نبود. یاران گفتند که در اين وقت دعایی بکنید تا حق تعالی آبی فرستد. شیخ گفت: ما دعایی می‌کنیم، شما آمین بگوييد. ایشان دعا کردند و پروردگار نیز بارانی فرستاد که سیراب شدیم و قرّابه‌ها را پر آب کردیم. بعد از چند گاه به مکه رسیدیم و طواف و عمره کردیم‌. سعی سفا و مروه می‌کردیم که چند نفر پیش ما آمدند و گفتند: کتاب‌ها داریم اگر بخرید. چون بگشاديم همان کتاب های ما بود که در عرب دفن کرده و گذاشته بودیم. خريديم و بهای کتاب‌ها را به ایشان دادیم و کتاب‌ها را گرفتیم. اوراق به یکدیگر چسبیده و خشک شده بود. بار دیگر آن‌ها را به آب‌، تر کردیم تا از هم جدا شوند ولی حتی یک حرف از آن‌ها ضایع نشده و مانع استفاده نگشته بود.

نقل است: سلطان محمود گجراتی در آب، وسواسی عظیم داشت و به هیچ حیله اين رذیله از وی زایل نمی‌شد. شیخ طشت و آفتابه از وی طلبیدند و کلاه خود را سه بار بشستند و آن‌ها را بر زمين ريختند. کرّت چهارم آب را در طشت جمع کردند و فرمودند: بابا محمود، این آبی است که در شریعت، مطهره، پاک و لطیف است و شک کردن در این معنی وسواس است و وسواس کار شیطان است. این آب را بخورید و هیچ شبهه‌ای به خود راه ندهید. سلطان محمود به گفته شیخ آن آب‌ها را تمام فرو برد. پس از آن دیگر نقش وسواس تماما از لوح دل او شسته شد و هرگز وسواسی به وی راه نیافت.

هنگامی که نزدیک وفات شیخ علی بن حسام‌الدین شد، ایشان در آن وقت تندرست و سالم بودند و هیچ مرض نداشتند. چون این خبر در مکه منتشر شد، علما، صلحا، محبان و معتقدان، فوج فوج برای احوال‌پرسی می‌آمدند. چون ایشان را خوش و خرم با صحت بدن می‌یافتند، متعجب می‌شدند. حضرت شیخ تبسم کرده و با ایشان تجدید توبه می‌فرمودند و شفاعت می‌کردند و می‌گفتند: مثل اين فقیر مثل شخصی است که شربت موت را چشیده و به احوال مابعدش مطلع شده است، پس از خدای تعالی درخواست که باز وی را دوم بار در دنیا بفرستد. خدای تعالی نیز حاجت وی را روا گردانید و وی را باز به دنیا فرستاد. پس معلوم است که این چنین شخص از استعداد موت غافل نخواهد شد. همچنان اين فقیر از استعداد موت غافل نیست و در مرض موت گفتند که من قطبم و شدت و سکرات موت، لازم مقام قطبیت است برای رفع درجات، پس اگر بر من شدت سکرات ببینید، اعتقاد کم نکنید.

همچنین می‌فرمودند: بعد از آن که مرا دفن کنید، مدتی روح من به مقامی خواهد رسید که نسبتی که میان من و تو در حالت حیات موجود است، مفقود خواهد شد؛ پس ناامید مشو و به همّت تصور، صورت من از دست مده و به ذکر، دعا و تلاوت قرآن نزدیک قبر من مشغول باش تا آن نسبت در تو پیدا آید. بعد از آن، هر جا که خوش آید باش. نقل شده است: تا دو ماه پیش از رحلت ایشان، دو جماعت از جنیان بر ایشان ظاهر می‌شدند. یک جماعت به طریق اعتقاد و ارادت می‌آمدند و از ایشان فواید دینیه می‌گرفتند و برای تجدید توبه، بر پای مبارک حضرت شیخ بوسه می‌دادند و می‌رفتند. جماعت دوم به طریق انکار و عداوت پیش می‌آمدند و تکلم نمی‌کردند و شیخ چند مکتوب به ایشان می‌دادند.

از دیگر کرامات ایشان آن است که بعد از وفات ایشان، به دوازده یا چهارده سال، سیّدی احمد، پسر برادر زاده ایشان فوت کرد. خواستند که به رسم مکه که مرده را در قبر یکی از صلحا و اولیای مشهور دفن می‌کنند (چنانچه امام عبدالله یافعی را در قبر فضیل بن عیاض نهاده‌اند) او راز نیز در قبر حضرت شیخ قرار دهند. چون قبر را بگشادند، وجود مبارک ایشان به طور کاملا سالم پیدا شد، در حالیکه خاصیت زمین مکه آن است که در سه یا چهار ماه، مرده تبدیل به خاک می‌گردد و اثری از وی نمی‌ماند.

 

عروج ملکوتی

علی بن حسام‌الدین در سال ۹۷۵ قمری در سن ۸۷ یا۹۰ سالگی در مکه درگذشت. وی را در كنار تربت فضيل بن عياض به خاک سپردند.

سید جعفر ملکی حسینی

زندگینامه سید محمد بن جعفر ملکی حسینی

به نام آفریننده عشق

 

سید محمد بن جعفر ملکی حسینی، معروف به سید جعفر، از عرفا و اعاظم خلفای شیخ نصیرالدین محمود است و در توحید و تقرید مقام عالی دارد.

 

ویژگی ها

از زندگینامه وی مشخص می‌شود که از اولیای خداست. در آنچه او از احوال ظاهر و باطن خود نوشته است، عقل حیران است. اگر این‌ها همه بی‌شائبه و تأویل و صرف ظاهر مراد است، پس وی از کاملان وقت خود است. تصنیفی دارد با نام بحرالمعانی که در آن بسیاری از حقایق توحید، علوم و اسرار معرفت بیان کرده است. سخن را مستانه می‌گوید. ظاهرا کتاب‌های دیگر به نام دقایق‌المعانی و حقایق‌المعانی نیز دارد. وی کثیرالدعوی است و از آنچه از احوال خود بیان کرده است، محقق می‌شود که دعوی او حق است. وی عمر دراز یافته بود. از زمان سلطان محمد تغلق تا زمان سلطان بهلول در حیات بود. سن شریفش از صد متجاوز بود. آبای کرام او از شرفای مکه‌اند. بعد از آن به دهلی آمده و در سرهند اقامت کرده و اکنون مقام او در همان شهر است.

خود در بحرالمعانی می‌گوید: مدت شصت سال در علم ظاهر بودم و درکسب کمالات می‌کوشیدم و از محبوب ازل و مقصود ابد غافل بودم. مدت سی سال است که می‌بینم آنچه دیده می‌نماید و می‌شنوم آنچه گوش می‌شنواید. ای محبوب! حکم خواطر اهل ظواهر و عقول عقیم ایشان حایل است و اگر نه رخت لم یزل به صحرای ابد زنم و آنکه ای محبوب! شمّه‌ای بگویم، آن را مستمع نیست. آنچه من از وعده “وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتابِ” بی‌حرف و صوت را در حرف و صوت گویم، خلق ندانند و آنچه خلق می‌گویند، سی و سه سال است که از آن توبه کرده‌ام. از آنچه می‌گفتم هیچ غرض حاصل نشد. در آن کتاب، ابدال، اوتاد، اقطاب و سایر رجال الله را با اعداد، اسامی، مراتب، اوراد، احوال و اقسام ایشان را بر نهجی تفصیل داده و تشخیص نموده است که فوق آن متصور نیست. گفته است همه را ملاقات کرده‌ام و از هر یکی نعمت‌ها یافته‌ام و مقامات همه را مشاهده کرده‌ام. گفته است ۳۵۷ ابدال دیگرند و ایشان را فقیر در کوه بر سر چشمه نیل ملاقات کرده است. ایشان در کوه ساکنند و خوردن ایشان شلم درختان است و ملخ بیابان.

سید جعفر می‌گوید: یک بار سر بر زانو نهادم. حضرت رسالت (ص) را دیدم که در مسجد قبا با کل صحابه کرام و اولیای اعظام از امیرالمومنین علی (ع) تا قطب عالم، شیخ نصیرالدین محمود حاضرند. حضرت رسالت (ص) به لفظ فارسی فرمودند که ای فرزندِ مست حضرت لم یزل و لا یزال، بحرالمعانی را بیار. فی‌الحال من سی و پنج مکتوب و سی و ششم که در اين محل رسیده بود، بردم و به پیامبر (ص) دادم. ایشان پس از خواندن فرمود: «الحمدلله الذی أَلهمک و اَولاک علم الاسرار» سپس فرمود: ارشدک الله فی زیادة علمک.» سپس به لفظ فارسی فرمودند: ای یاران! این مصنف بحرالمعانی مردی است که جمیع کلام مجید را معانی حقیقت بیان کند و اگر علم روی زمین همه شسته شود و یک ورق نمانده باشد و اين شخص قلم بر دست گیرد، همه علم را از بر بنویسد. سپس فرمان شد که “ای فرزند مست حضرت لم یزل و لایزال”، بیش از اين اسرار در صحرا منه، که امور شریعت در جهان قصور پذیرد و امل شریعت را در خاطر نفور گیرد. من نیز قبول کردم.

سپس پیامبر (ص) بحرالمعانی را به دست حضرت علی (ع) دادند. ایشان بعد از مطالعه بر دست خواجه حسن بصری دادند و ایشان بر دست خواجه عبدالواحد بن زید. همچنین به جمیع مشایخ سلسله تا قطب العالم شیخ نصیرالدین محمود رسید. سید جعفر می‌گوید: تحقیق بدانی که اين کلمات بحرالمعانی سال‌ها خضر ‏(ع) از اين فقیر در ملاقات، در سفر و در حضر سوال کردی. با او نمی‌گفتم و تا کنون می‌پرسد، والله اعلم که با او نمی‌گویم. در شروع حال، چند سال این فقیر را تمنای ملاقات او بوده است و چون ملاقات شدی از این کلمات از خضر (ع) چیزی می‌پرسیدم اما مرا شفا حاصل نمی‌شد. امروز او را تمنا بسیار است و من محترم، از سبب آنکه او در حفظ جان خود است یعنی نیم جان را حفظ می‌کند و مرا اگر در هر دم هزار جان دهند، به ترک آن منتظرم. تو ای محبوب! در جان نثاری و جان سپاری باش تا هزار همچون خضر (ع) سرگردان تو باشند. کلمات به اجمال در قلم می‌آورم که اگر به تفصیل مشغول شوم، مثل تورات شتران بار شوند.

سید جعفر در جای دیگری می‌گوید: بعد از تجلّی ذات در حجره شیخ اوحد سمنانی، بی‌هوش افتاده بودم. در اين هفده روز، خدمتِ شیخ در حجره می‌آمد و بوسه بر پیشانی من می‌زد. اگر شیخ مطلع احوال من نمی‌بود، خود مصاحبان حجره مرا دفن می‌کردند که شاید مرده است. بعد از آن به عالم صحو آمدم. اين از سبب مبدای تجلّی بود. بعد از اين مدت، باز به هر طرف که نظر می‌کنم، نور می‌بینم که به اين فقیر متصل است و این صورت افاقیّة مقام فردانیت است که به همه کائنات بر سبیل فتوت قابض است. این همه از انفاس متبرکه فرد حقیقت بود که روزی خدمت سلطان المحققین، امیر کبیر، جعفر نصیر مکی پدر فقیر در خدمت مخدوم من نشسته بود‌. وی گفت که امیر جعفر محمد، شهباز میدان لاهوت است. سیصد و هشتاد و چند اولیا، اقطاب و افراد را نعمت در وی تأثیر است. او بدین نعمت‌ها مشرّف خواهد شد.

چون شب شد در طیر شدم. از شهر ختلان در مصر رفتم. به پابوس شیخ اوحد سمنانی مشرف شدم که در آن وقت قطب عالم ایشان بودند. ايشان نیز به هم آن کلمات که فرد حقيقت نواخته بود، بنواختند. بنده را ایشان در حجره خویش کنجی فرمودند و در آن حجره دو نفر بودند؛ یکی صوفی و دیگر متعلّم. نماز شام در طیر شده بودم. نماز خفتن به جماعت با قطب عالم شیخ اوحد سمنانی گزاردم. سپس تا ثلث شب، سه ختم کلام و سیزده سی پاره زیادت بر آن خواندم. نظر کردم که قالب من نور شد و محیط عرش عظیم گشت و عرش عظیم در دیده من، مقدار خردل شده است. سپس نظر در وجود کردم که همه موهای وجود من صورت شده است. هر یکی صورت را نظر می‌کردم همچون صورت خویش می‌دیدم. سپس صورت‌ها محو شدن گرفت. آنگاه نظر کردم که جمیع عالم‌ها، افلاک و انفس، بلاکیفیت شدن گرفت و جمیع تجلیات صفات، افعال، اسما و آثار محو شدن گرفت. ای محبوب! محو در محو همین است. همچنین در طرفة العین هفتاد هزار عالم تجلیات را سیر کردم. بعد از آن، کلام بی‌واسطه شنیدم که فرمان شد: «یاعبدی، جَلالی حجابُ جمالی و جمالی انوارُ جلالی و اَنتَ ما بین الجلال و الجمال.» بعد از کلام، به تجلی ذات مشرّف شدم که کیفیت آن به مشاهده تعلق دارد. از آن تاریخ باز در مقام لاهوت که مقام فردانیت است، نزول کردم. بعد از تجلی ذات، روز هفدهم در عالم صحو آمدم.

سید جعفر می‌گوید: در مورد بسیاری از حقایق عرفان، چه کنم که ابن عربی امروز زنده نیست که با او گفتمی آنچه گفتمی و او شنیدی آنچه یقین است! کلمات من اندازه بحرالمعانی نیست که بردارد. هنوز کلمات کجا است؟ ان شاء الله بر آن محبوب به روزگاری بنویسم. ای محبوب! چون از دولت فرد حقيقت، شیخ نصیرالدین محمود در سلک سلوک ترقی شد و از تجلی صفات به تجلی ذات که مقام فردانیت است، به شرط مستوری نزول کردم، فرد حقیقت را در واقعه دیدم که ذکر خفی می‌گفتند. در آمدم و روی نیاز به خاک مالیدم. بر زبان مبارک راند: ای شهباز میدان عالم لاهوت و ای پاک آمده از عالم جبروت و ای باخته عالم ملکوت و ناسوت! بعد از آن، میلی در صورت من کشید و فرمود: این میل از نور جمال ذات است.

در مقام قطبیت از تمام اولیا، دو کس در مقام معشوقی رسیدند و امثال ایشان دیگری نرسیده. آن دو کس یکی شیخ عبدالقادر جیلانی و دوم شیخ نظام‌الدین بدایونی (نظام الدین اولیا) هستند که هر دو را مشارب از روح احمدی بود. ای محبوب! نیک تأمل کنی که هر چه در قلم این فقیر رود بی‌مشاهده نیست. ای محبوب! روزی این فقیر در کشتی دریای نیل مصر با حضرت خضر (ع) مصاحب بودم و سخنی در بیان مشاهد آن لایزالی می‌رفت. خضر (ع) نیز فرمود که شیخ عبدالقادر گیلانی و شیخ نظام‌الدین بدایونی در مقام معشوقی بودند. ای محبوب! نوزده سال در صحو بودم و بیست و یک سال در سکر بودم به حدی که هیچ خبر نداشتم، اما در جوار شیخ یعقوب می‌بودم که قطب اقلیم بودند. ايشان از این بیست و یک سال من، مرا روایت کردند. آنگاه معلوم شد که بیست و یک سال مست بودم. بعد از این مدت هم از مقام مستی از دولت پیر در فردانیت، مدت چند سال است که نزول کرده‌ام.

سید جعفر می‌گويد: روزی شیخ‌الاسلام فریدالدین از من پرسید که شما را درون گنبد شیخ اکثر مردمان هفت پرکاله شده افتاده دیده‌اند، سرّ این چیست؟ گفتم: سبحان الله! از ما که دید که گفت؟ دروغ می‌گویند. گفتم: اگر پرسید بر این نمط که در کتب سلوک نوشته‌اند که صوفی را اين حالت می‌باشد، علی‌الاطلاق بگویم، اما علی‌التعیین معلوم من نیست. گفت: علی الاطلاق بگویید. گفتم: اين از اثر تجلی جلال است بر متجلی که در آن حالت، کوه‌هایی می‌افتد که اين کوه‌های عالم به حساب آن سنگ ریزه باشد. به آتش حمله می‌کند. این آتش نیست و سوزنده نیست ولیکن صد هزار همچون این آتش به یک شراره او نرسد. می‌آید و اين مرد را پرکاله می‌کند. هفت پرکاله چه باشد؟ شاید که صد هزار پرکاله شود. در میان این کوه‌ها و آتش‌ها صورتی است که مشاهده آن، جز مرد نتواند کرد. در این حالت، صورتی جمیل، انیس، بهی و لطیف پیدا می‌آید. این جمله اجزا را به جانب خویش می‌خواهد. هر یکی دوان سوی او می‌آید. بعد از آن، او به ید قدرت خویش از آن قوی‌تر، تمام‌تر، لطیف‌تر و صاف‌تر می‌گرداند.

 

عروج ملکوتی

تاریخ دقیق وفات سید جعفر مشخص نیست. آرامگاه وی در سرهند می‌باشد.

زندگینامه نظام الدین اولیا

به نام آفریننده عشق

 

محمد بن احمد بن علی دهلوی (۶۳۳ – ۷۲۵ قمری) یا حضرت شیخ خواجه سید محمد نظام‌ الدین اولیا، معروف به شاه نظام‌ الدین اولیا، شیخ نظام‌ الدین اولیا، نظام دهلوی و نظام الدین خالدی دهلوی از مشایخ قرن هشتم هجری و اعاظم عرفای هندوستان و بزرگان طریقت چشتیه است.

 

ویژگی ها

پدر وی اهل بخارا بود که به شبه‌ قاره هند مهاجرت کرد و در لاهور اقامت گزید و پس از چندی از لاهور به قصبهٔ بدایون در ایالت اتارپرادش در شرق دهلی رفت و در آنجا ساکن شد. نظام‌ الدین در آنجا چشم به جهان گشود. او در سن پنج سالگی پدر را از دست داد و مادرش بی‌بی زلیخا تربیتش را به عهده گرفت. او زنی پارسا و زاهد بود و در تربیت فرزندش بسیار کوشش کرد. در بدایون به تحصیل پرداخت و مقدمات علوم را در آنجا فرا گرفت و پس از چندی همراه مادر به دهلی رفت.

نظام الدین اولیا، چهارمین جانشین معنوی یا «خلیفه» خواجه معین‌الدین چشتی بود. او همچنین به «بحاث» و «محفل شکن» شهرت داشت و به «نظام» و «نرگسی» تخلص می‌کرد. گفته می‌شود که شبی در مسجد جامع دهلی بر اثر شنیدن آیه‌ای از دهان مؤذن، شوق طلب در او پدید آمد و نزد شیخ فریدالدین شکرگنج رفت و مدت‌ها از او و دیگر پیران طریق چون قطب الدین بختیار کاکی و معین‌الدین چشتی درس‌ها آموخت.

همچنین گفته شده است که او از تعالیم کسانی چون شمس الدین دامغانی و علاءالدین اصولی و فریدالدین مسعود استفاده کرد تا خود به مرحلهٔ ارشاد رسید و مریدان و پیروان بسیار یافت. نظام‌ الدین اولیا در ابتدا بسیار تنگدست و پریشان حال بود و از کسی چیزی قبول نمی‌کرد. پس از چندی که در هند بلندآوازه شد، بزرگان و امرای مسلمان از هر سو به طرف او روی آوردند و پادشاهان اسلامی از جمله سلطان جلال‌الدین خلجی از او تقاضای ملاقات می‌کردند.

نظام‌الدین اولیا، مانند استادان خود، به عشق به عنوان ابزاری برای شناخت خداوند تأکید می‌کرد. برای او عشق به خدا، عشق غیر مستقیم به انسانیت است. دیدگاه او به جهان با حسی بسیار تکامل یافته از تکثرگرایی دینی و محبت به دیگران همراه بود. به ادعای ضیاء‌الدین بارانی، نفوذ نظام‌ الدین اولیا در مردم دهلی موجب تغییری در دیدگاه‌های مسلمانان آن دیار شد که از توجه به امور دنیوی به سمت عرفان، عبادت و امور معنوی متمایل شوند.

نظام‌الدین در بسط و نشر معارف و عرفان اسلامی تلاش فراوانی کرد و به‌طور کلی نشر معارف اسلامی و تصوف در مناطق مختلف هند از حسن عنایت و توجه نظام‌الدین اولیا و شاگردان و خلفای وی می‌باشد. عبدالرحمان جامی در نفحات الانس، کرامات بسیاری به او نسبت داده‌ است. در کتاب اخبار الاخیار آمده است: وی خلیفه شیخ فرید‌ الحق و الدین است‌. نام او محمد بن احمد بن علی البخاری و لقب او سلطان المشایخ و نظام الدین اولیا می‌باشد. وی از محبوبان و مقربان درگاه الهی است.

فریدالدین گنج‌شکر در مورد نظام الدین چنین فرموده است: خداوند برای نظام الدین، علم، عقل، قوت و خلوص عشق بخشیده است. هر آنکه این صفات را داشت، مرتبه خلافت شیوخ را می‌یابد.

نظام الدین اولیا می‌گويد: آنگاه که معز الدین کیقباد در آنجا شهر نو بنا کرد، خلق بر من انبوه شد و آمد و شد ملوک و امرا و سایر مردم بسیار شد. با خود گفتم که از اینجا هم باید رفت. در این اندیشه بودم که همان روز در نماز دیگر، جوانی درآمد صاحب حسن و به غایت نحیف. اول سخنی که با من گفت این بود:

 آن روز که مه شدی نمی‌دانستی    کانگشت نمای عالمی خواهی شد

نظام الدین اولیا در جای دیگری فرمود: مرا در واقعه، کتابی دادند که در آن مسطور بود: تا توانی راحتی به دل می‌رسانی که دل مؤمن محل ظهور ربوبیت است. می‌فرمود که در بازار قیامت هیچ کالایی را آن‌چنان رواج نخواهد بود که دریافت دل‌ها را.

نقل است: وقتی چند کس قصد ملازمت نظام الدین کردند، هر یک به رسم تحفه چیزی خریدند. در آن میان متعلمی بود که گفت این هدایای مختلف یک‌جا پیش شیخ خواهند نهاد و خادم خواهد برداشت. او قدری خاک راه برداشت و در کاغذی پیچید. چون به خدمت او رسید هر کس چیزی پیش نهاد و آن متعلم کاغذ پاره پیچیده را نیز نهاد. خادم آن هدایا را برداشتن گرفت، خواست که آن کاغذ را نیز بردارد که نظام الدین فرمود: این را همین جا بگذار که این سرمۀ شریف خاص برای چشم ماست. آن متعلم تایب شد.

نقل است: سلطان غیاث‌الدین تُغلق در زمان بازگشت از یک سفر نظامی، به دلیل اختلاف قبلی با شیخ (ناشی از حسادت و عدم تمایل سلطان به نفوذ شیخ)، دستور داد که همه‌ی مردم دهلی شب‌ها برای او قصر بسازند و روزها را به ساخت حوض برای شیخ اختصاص ندهند. شیخ و مریدانش تصمیم گرفتند کار ساخت حوض را ادامه دهند. از آنجا که کار در روشنایی روز ممنوع شده بود، مریدان شیخ با استفاده از روغن‌های مخصوصی که با دمیدن (نفس کیمیا گرانه) شیخ متبرک شده بودند، فانوس‌های خود را روشن کردند. همچنین گفته می‌شود که به دلیل کرامت شیخ، آب حوض به روغن تبدیل شد (یا نور آب به مانند روغن سوخت) و مریدان توانستند تمام شب‌ها را با نور آن کار کنند و ساخت حوض را پیش از بازگشت سلطان به پایان رساندند.

نقل است: یک بار شاگرد و مرید مورد علاقه‌ی او، امیر خسرو دهلوی (شاعر مشهور)، در سفری دور از دهلی بود. امیر خسرو دچار مشکل مالی شد و در نامه‌ای به استادش درخواست کمک کرد. شیخ نظام‌ الدین در یک لحظه، یک جفت کفش مخصوص و تبرک شده را به صورت معجزه‌آسا از طریق طی‌ الارض به محل اقامت امیر خسرو رساند. امیر خسرو با فروش آن کفش‌ها توانست از مشکلات مالی رهایی یابد.

نقل است: یک بار یکی از مریدان ثروتمند شیخ، مقداری زیادی طلا را در بسته‌ای پیچیده و قصد داشت آن را به شیخ هدیه دهد. شیخ نظام‌الدین که معتقد به فقر و عدم مال‌اندوزی بود و تمام دارایی‌اش را به فقرا می‌بخشید، از پذیرش مستقیم خودداری کرد و به مریدش گفت: «این‌ها را در فلان قسمت اتاق بگذار.» گفته می‌شود که آن طلاها برای مدتی طولانی در آن مکان پنهان ماندند و هیچ کس متوجه آن‌ها نشد؛ حتی وقتی خادمان بعداً به آنجا مراجعه کردند، گویا طلاها پنهان یا ناپدید شده بودند تا زمانی که شیخ دستور داد آن‌ها را بردارند و به فقرا دهند.

بارها پیش می‌آمد که مریدی با پرسش یا مشکلی در ذهن خود نزد شیخ می‌آمد و قبل از اینکه مرید بتواند پرسش خود را بیان کند، شیخ نظام‌ الدین به طور مستقیم و بدون واسطه، پاسخ مشکل او را می‌داد یا از نیت قلبی او آگاه می‌شد و آن را بر زبان می‌آورد.

سید محمد بن جعفر ملکی حسینی می‌گوید: در مقام قطبیت از تمام اولیا، دو کس در مقام معشوقی رسیدند و امثال ایشان دیگری نرسیده است. آن دو کس یکی شیخ عبدالقادر گیلانی و دوم شیخ نظام‌الدین بدایونی (نظام الدین اولیا) هستند.

 

آثار

  • فوائد الفواد
  • افضل الفواد
  • راحه المحبین
  • سیرالاولیا

عروج ملکوتی 

نظام‌ الدین اولیا در سال ۷۲۵ قمری در دهلی، دیده از جهان فروبست و در همان‌جا دفن شد. نخست، مقبره‌ای برای او توسط محمد تغلق از پادشاهان مقتدر سلطنت دهلی ساخته شد که بعدها چندین بار مرمت و بازسازی شد.

زندگینامه فرید‌الدین گنج شکر

به نام آفریننده عشق

 

فریدالدین مسعود بن جمال‌الدین (۶۶۴ – ۵۶۹ قمری)، معروف به خواجه فریدالدین گنج شکر یا شکر گنج، از عارفان پرآوازه سده هفتم قمری در شبه‌ قارهٔ هند و از بزرگان اهل تصوف و سلسله چشتیه است.

 

 

ویژگی ها

گنج شکر در اصل مسعود نام‌ داشت‌ و در سال ۵۶۹ قمری در قصبه کهتوال‌ در حوالی‌ مُلتان‌، چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. فرشته‌ و غلام‌ سرور لاهوری‌، سال‌ تولد او را ۵۸۴ قمری نوشته‌اند که‌ این‌ نظر با توجه‌ به‌ سال‌ مرگ‌ و سن‌ او درست‌ نمی‌نماید. گفته‌اند: فرخ‌شاه‌، نیای‌ بزرگ‌ وی‌، زمانی‌ حاکم‌ کابل‌ بود. نقل است که علت‌ شهرت‌ وی‌ به‌ شکرگنج‌ و یا گنج‌‌شکر این‌ بوده‌ است‌ که‌ بر اثر کرامات‌ وی‌، نمک‌ یا به‌ قولی‌ خاک‌، در دهان او به‌ شکر تبدیل‌ شده‌ است‌. مطابق‌ بعضی‌ روایات‌ که‌ افسانه‌آمیز می‌نماید، فرخ‌ شاه‌ را از اعقاب‌ ابراهیم‌ ادهم‌ و از آن‌ طریق‌ منسوب‌ به‌ خلیفه دوم‌ دانسته‌ است و به‌ همین‌ جهت‌ بابا فرید را «فاروقی‌» هم‌ خوانده‌اند.

فریدالدین در یکی‌ از روزهایی‌ که‌ در مسجد مشغول‌ مطالعه‌ بود، خواجه‌ قطب‌ الدین‌ بختیار کاکی‌، یکی‌ از اقطاب‌ چشتیه‌ وارد شد. پس‌ از سخنانی‌ که‌ میان‌ آن‌ دو رد و بدل‌ گردید، بابا فرید دست‌ ارادت‌ به‌ خواجه‌ داد. آنگاه‌ که‌ خواجه‌ عازم‌ دهلی‌ شد، بابا فرید را گفت‌ که‌ همانجا بماند و به‌ کسب‌ علم‌ مشغول‌ شود. وی‌ نیز چنان‌ کرد و مدتی‌ بعد به‌ دهلی‌ رفت‌ و به‌ خدمت‌ خواجه‌ پیوست‌. وی‌ در آنجا به‌ تدریج‌ شهرتی‌ یافت‌ و آخر چنان‌ شد که‌ مردم‌ دهلی‌ برای‌ دیدارش‌ هجوم‌ می‌آوردند و باعث‌ ایجاد مزاحمت‌ برای‌ او می‌شدند. ناگزیر وی‌ با اجازه خواجه‌ به‌ «هانسی‌» رفت‌ و تا زمان‌ فوت‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ در آن‌ شهر مقیم‌ بود. سپس‌ به‌ دهلی‌ آمد تا بنا به‌ وصیت‌ خواجه‌ و به‌ عنوان‌ خلیفه او، خرقه‌، عصا و نعلین‌ِ وی‌ را به او دهند. اما چند روز بعد، مجذوبی‌ شوریده‌ احوال‌ از هانسی‌ به‌ دهلی‌ آمد و گریه‌کنان‌ از دوری‌ شیخ‌ فریدالدین‌ و بی‌طاقتی‌ خویش‌ سخن‌ گفت‌. بابا فرید، بار دیگر روانه هانسی‌ شد.

در آنجا هجوم‌ مردم‌ برای‌ دیدار شیخ‌ چنان‌ بود که‌ مانع‌ عزلت‌ و مراقبه وی‌ گردید و او به‌ ناچار هانسی‌ را به‌ شیخ‌ جمال‌الدین‌ هانسوی‌ سپرد. بابا فرید سختی‌ کشیدن‌ و در گمنامی‌ زیستن‌ را به‌ رفاه‌ و شهرت‌ طلبی‌ ترجیح‌ می‌داد و به‌ همین‌ سبب‌، در شهر اجودهن‌ اقامت‌ گزید تا بتواند در آنجا به‌ تفکر و ریاضت‌ بپردازد. زندگی‌ وی‌، نمونه کاملی‌ از فقر و زهد و ریاضت‌ است‌. گرچه‌ ریاضت‌ طبیعت‌ ثانوی‌ او شده‌ بود، اما هدف‌ اصلی‌ وی‌ نبود. در بین‌ اشیائی‌ که‌ در موزه شهر پاک‌ پتن‌ نگهداری‌ می‌شود، چند قطعه‌ چوب‌ مدور و گرد هست‌ که‌ به‌ «نان‌ بابا» شهرت‌ دارد و می‌گویند: شیخ‌ در هنگام‌ گرسنگی‌ از شدت‌ درد، این‌ چوب‌ها را به‌ دندان‌ می‌گرفت‌ که‌ شاید گرسنگی‌ وی‌ تسکین‌ یابد. حتی‌ زمانی‌ هم‌ که‌ خانقاه‌ وی‌ پناهگاه‌ مستمندان‌ شد و هدایایی‌ از اطراف‌ هند به آنجا سرازیر گردید، باز همان‌ روش‌ را ادامه‌ می‌داد و هدایا را بین‌ فقرا تقسیم‌ می‌کرد و چیزی‌ برای‌ خود نگه‌ نمی‌داشت‌.

از مال‌ دنیا تنها گلیمی‌ داشت‌ که‌ بر آن‌ می‌خوابید و عصایی‌ که‌ از مرشدش‌ به‌ او رسیده‌ بود. در این‌ تنگدستی‌ خانواده او هم‌ با وی‌ شریک‌ بودند، چنان که‌ در هنگام‌ مرگ‌ِ وی‌، برای‌ کفن‌ و دفن‌ او به‌ سختی‌ افتادند. ریاضت‌های‌ وی‌ بی‌شباهت‌ به‌ زندگی‌ مرتاضان‌ هندو نبود؛ از جمله‌ گفته‌اند که‌ به‌ دستور مرادش‌ خواجه‌ قطب‌الدین‌ بختیار، به‌ مدت‌ ۴۰ شبانه‌ روز در مسجد «اوچ‌» وارونه‌ در چاهی‌ آویزان‌ شد و فقط برای‌ نماز او را خارج‌ می‌ساختند و این‌ نوع‌ ریاضت‌، به‌ «چله معکوس‌» شهرت‌ دارد. این‌ داستان‌ هرچند که‌ ساختگی‌ باشد، خود نشان‌ دهنده این‌ است‌ که‌ در میان‌ پیروان‌ بابا فرید، ریاضت‌ تا چه‌ حد اهمیت‌ داشته‌ است‌. گفته می‌شود او ۱۶ قبیله را در هندوستان به‌دین اسلام درآورده است. تذکره‌ نویسان و شاعران در ستایش فریدالدین گنج شکر، سخن‌ها گفته و برای وی کرامات و کارهای خارق‌العاده برشمرده‌اند، از جمله گفته‌اند که علت شهرت وی به شکرگنج یا گنج شکر این بوده‌ است که بر اثر کرامات وی، نمک یا به قولی خاک به شکر تبدیل شده‌ است. بابا فرید همچون دیگر اقطاب چشتیه به سماع نیز علاقه‌ داشت و نظر مخالفان را رد می‌کرد.

نفل است: شخصی براتی که مبلغ کثیر در آنجا نوشته بود گم کرد. پیش شیخ نظام‌الدین اولیا آمد و قصه گم شدن برات را به عرض رسانید و اظهار عجز و اضطرار کرد. شیخ، یک درهم به وی داد که این را حلوا بخر و به روح شیخ فریدالدین شکر گنج به درویشان بده. چون آن شخص، درهم را به حلواگر داد، حلواگر، قدری حلوا را در کاغذ پیچیده و به وی داد‌ چون نیک نگاه کرد، آن کاغذ، برات گم شده وی بود. نقل است: وقتی خادم ایشان یک مقدار طعام برای ایشان قرض گرفته بود و هنگام افطار نزد ایشان برد، ایشان به نور فراست دریافت و فرمود: در این طعام بوی تصرف می‌آید، روا نباشد که من از آن بخورم. نقل است: زمانی معین‌الدین حسن سجزی از اجمیر به دهلی و به نزد خلیفه خود قطب‌الدین بختیار کاکی آمد و مریدان او را نظر کرد و گفت: آیا کس دیگری هم مانده است؟ او عرض کرد: مسعود نام فقیری در چله نشسته است. گفت: بیا تا برویم و او را ببینیم. وقتی که بر در حجره او آمدند، فریدالدین از شدت ضعف قادر به تعظیم کردن نبود. سلطان العارفین گفت: این بیچاره را تا کی در مجاهده می‌سوزی، بیا تا ما و تو عطا سازیم. پس بازوی راست حضرت سلطان العارفین و بازوی چپ حضرت قطب الاقطاب گرفته و روی سوی آسمان نمود و گفت: یا جل جلاله! فرید را قبول کن و به مرتبه درویشان اکمل برسان. آواز برآمد که فرید را برگزیدم و فرید، فرید دهر و وحید عصر است.

از نمونه اشعار وی:

عشق تو مرا اسیر و حیران کرده است     در کوی خرابات پریشان کرده است 

با این همه رنج و محنت ای دوست ببین     اسرار تو در دلم که پنهان کرده است؟

***

گیرم که به شب نماز بسیار کنی     در روز دوای شخص بیمار کنی

تا دل نکنی ز غصه و کین خالی     صد خرمن گل بر سر یک خار کنی

***

هر سحر بر آستان سر می‌زنم     بر طريق دوستی در می‌زنم

همچو مرغ نیم بسمل بر درت   در میان خاک و خون پر می‌زنم

او مرا در عشق قربان می‌کند     من بر آن الله اکبر میزنم 

 

آثار

  • فواید السالکین
  • گنج اسرار
  • جوگی نامه
  • نصایح الملوک
  • اسرار الاولیا

 

عروج ملکوتی

فریدالدین در سال ۶۶۴ قمری درگذشت. ساختمان‌ آرامگاه‌ بابافرید، در شهر پاک‌ پتن‌ شریف‌، از توابع‌ ساهیوال‌، در ایالت‌ پنجاب‌ قرار دارد. این‌ شهر که‌ در گذشته‌ اجودهن‌ نام‌ داشت‌، در زمان‌ اکبرشاه‌، به‌ احترام‌ مقام‌ شیخ‌، پاک‌ پتن‌ شریف‌ نام‌ گرفت‌. آرامگاه‌ در بخش‌ قدیمی‌ شهر قرار دارد و مقبره شیخ‌ بدرالدین‌ سلیمان‌، پسر شیخ‌ هم‌ در کنار آن‌ ساخته‌ شد. در سمت‌ جنوبی‌ آرامگاه‌، دری‌ است‌ که‌ مردم‌ آن‌ را «بهشت‌ دروازه‌» می‌نامند. این‌ در، تنها در روزهای پنجم‌ محرم‌ هر سال‌ که‌ «عرس‌» یا سالگرد وفات‌ شیخ‌ است‌ و نیز در روزهای‌ تاسوعا و عاشورا باز می‌شود.