نوشته‌ها

ابوحامد غزالی

به نام آفریننده عشق

 

‌امام محمد غزالی (۵۰۵ – ۴۵۰ قمری)، فرزند محمد، فیلسوف، متکلم، فقیه ایرانی و یکی از بزرگ‌ترین مردان تصوف در قرن پنجم هجری است.

 

ویژگی ها

ابوحامد محمد غزالی در سال ۴۵۰ یا ۴۵۱ قمری در «طابران» (یکی از شهرهای توس) به دنیا آمد. پدرش مرد فقیری بود که شغل پشم‌فروشی در بازار داشت و شاید به همین خاطر او را “غزالی” نامیدند. غزالی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش نزد احمد رازکانی آغاز کرد. سپس به نیشابور رفته و در درس امام جوینی شرکت نمود. بر اثر مطالعه و زحمات فراوان، در زمان اندکی جزء بزرگان و علما محسوب گشت. از نیشابور به محضر خواجه نظام‌ الملک، وزیر سلجوقی عازم و مورد استقبال و احترام واقع شد.

در مجالس مناظره که در حضور خواجه تشکیل می‌یافت، به طور فعالانه شرکت و به منازعه با بزرگان می‌پرداخت؛ به طوری که مشهور و سرشناس گشت و نظام الملک، تدریس مدرسه نظامیه بغداد را به او واگذار کرد. از جمله اساتید برجسته او علاوه بر جوینی می‌توان به قاضی ابوالفتح حاکم طوسی، محمد بن احمد خواری و ابوسهیل محمد بن عبیدالله حفصی و از شاگردانش می‌توان به ابوالخطاب و ابن عقیل که از بزرگان اهل حنابله بودند، اشاره کرد. غزالی در بیست مسئله (از مبدأ گرفته تا معاد) به فلاسفه حمله، و بسیاری از آرای فیلسوفان مشایی را باطل دانست.

غزالی در غرب نفوذ دینی و فلسفی بسیاری پیدا کرد و آثارش مانند «تهافت الفلاسفه» در قرن ششم، «مقاصد» تحت عنوان منطق و فلسفه غزالی عرب و «النفس الانسانی» ترجمه گردید. “بار هبرایوس” فصل‌های بسیاری از «احیاء علوم الدین» را استنساخ، و در کتاب‌های خود جرح و تعدیل کرد. در طول قرن هشتم سه فیلسوف شکاک غرب، تحت تأثیر غزالی قرار گرفته و درباره مسئله علیت به استدلال پرداختند. این سه نفر “پترایلی”، “نیکلارو تروکور” و “ویلیام آکمی” بودند. دکارت، مستقیماً یا غیر مستقیم به تأثیرپذیری از متفکران مسلمان اعتراف نکرده است، اما خیلی مشکل است که قبول کنیم او از موضع فلسفی غزالی به طور کلی بی‌خبر بوده و تحت تأثیر آرای او قرار نگرفته باشد.

غزالی بارها گفته که نگارش احیاء حاصل «فتح باب الهام» بر دل او بوده است. در برخی شرح‌ها آمده است: «غزالی هرگاه به بن‌بست فکری می‌رسید، پس از اندک خلوت، معانی بر وی گشوده می‌شد.» نقل است که وعظ و نوشته‌های او آنچنان بر دل مردم می‌نشست که حتی مخالفانش دگرگون می‌شدند. گفته‌اند که در خراسان، تنها خواندن چند صفحه از احیاء، جوانان را از دنیاطلبی به زهد می‌کشاند. برخی از شاگردان او گفتند که غزالی به «نیت‌های پنهان» آگاه بود. در تذکره‌ها آمده که روزی یکی از شاگردان با نیت مجادله وارد درس شد و غزالی پیش از سخن او گفت:«اگر آمده‌ای که بیاموزی بسم‌الله، اگر برای غلبه آمده‌ای، تو را اینجا جایی نیست.»

 

از منظر فرهیختگان

ابن‌عربی می‌گوید: او حجت عصر است. اگر اهل ظاهر بدانند که غزالی چه گفته، او را امام مطلق خوانند و اگر اهل باطن بدانند، او را عارف کامل دانند.

فخر رازی می‌گوید: اگر پس از پیامبران کسی را صاحب علم لدنّی دانم، او غزالی است.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او «زبدة العلماء» و «محیی علوم دین» است. وی به علم ظاهر اکتفا نکرد، بلکه به ذوق حقیقت رسید و سخنش نور هدایت بود.

هجویری می‌گوید: غزالی از آنان است که جمع میان علم و عمل کرد و این فضیلت کم‌یاب است.

ذهبی می‌گوید: او امام، حجت، زاهد، عابد و صاحب عقل نافذ بود و هیچ‌کس مانند او در دین اثر نگذاشت.

 

آثار

  • نصیحة الملوک
  • فضایل الانام
  • فارس‌ نامه
  • کیمیای سعادت
  • احیاء علوم‌ الدین
  •  تهافت الفلاسفه
  •  الوجیر فی فروع الفقه
  • المستصفی

 

عروج ملکوتی

سرانجام، غزالی پس از حدود نیم قرن زندگی، روز دوشنبه جمادی الآخر سال ۵۰۵ قمری در اقامتگاهش دار فانی را وداع گفت و در شهر تابران (توس امروزی) به خاک سپرده شد.

ابوطالب مکی

به نام آفریننده عشق

 

ابوطالب محمد بن علی بن عطیه مکی (درگذشت ۳۸۶ قمری)، معروف به ابوطالب مکی، از زاهدان، عارفان و مؤلفان مشهور صوفیه در قرن چهارم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

ابوطالب مکی، زاهد و عارفی بود که در اصل از مردم جبل ایران بود و چون در مکه پرورش یافته بود، به مکی معروف شد. با آنکه ابوطالب از مؤلفان مشهور صوفیه بوده است و در دوره‌های بعد همواره به اقوال و روایات او استناد می‌کرده‌اند، آگاهی درباره زندگانی و احوال شخصی او بسیار اندک است و مؤلفان کتاب‌های طبقات و تراجم صوفیه، چون ابونعیم اصفهانی، سلمی، قشیری، انصاری و عطار از او سخنی نگفته‌اند، اما از گستردگی و تنوع مطالب و موضوعاتی که در کتاب قوت القلوب او دیده می‌شود، چنین برمی‌آید که وی در اوایل عمر – و ظاهرا مدتی دراز – در علوم مرسوم زمان خود به تحصیل و تعلم مشغول بوده و خصوصا به استماع حدیث و روایت آن رغبت و توجه تمام داشته است.

ابوطالب روزگاری به ریاضت‌های سخت عمر می‌گذرانده و گفته‌اند که سال‌ها خوراکش برگ و ریشه گیاهان صحرا بوده است، تا جایی که رنگ چهره‌اش دگرگون شده بود. نسبت ابوطالب در تصوف به دو واسطه از طریق ابوالحسن احمد و پدر او ابوعبدالله محمد بن سالم به سهل تستری می‌رسید. بعد از وفات ابوالحسن بن سالم در بصره در فاصله سال‌های ۳۵۰ تا ۳۶۰ قمری، ابوطالب به نشر آرای او پرداخت و زعامت مذهب سالمیه را بر عهده گرفت.

وی نخست در بصره و سپس در بغداد به وعظ و تبلیغ مشغول شد و مردم بسیار در مجالس او گرد می‌آمدند، اما گه‌گاه در سخنان او نکات و تعبیراتی شنیده می‌شد که با عقاید رایج مردم سازگار نبود و مورد انکار و انتقاد متشرعان قرار می‌گرفت، چنانکه از او نقل کرده‌اند که می‌گفت: «لیس علی المخلوقین اضر من الخالق» (برای مخلوقات، چیزی مضرتر از خالق نیست!) از این‌ رو به سخنان ناروا و بدعت‌آمیز متهم شد، مردم از او روی گردان شدند و ناگزیر تا پایان عمر، دیگر مجلس نگفت.

روش ابوطالب مکی در تصوف، چنانکه اشاره شد، بر مجاهدت و ریاضت نفس و بر زهد و ترک و تجرد مبتنی بوده است. وی جوع و سهر و صمت و خلوت را اساس سلوک می‌دانسته و ظاهرا در مواردی در این روش از حد اعتدال بیرون می‌رفته است. اما از سوی دیگر در برخی موارد وسعت نظر و سماحت و اعتدال از خود نشان داده است، چنان که بر خلاف استاد خود ابن سالم – که بایزید بسطامی را به سبب شطح معروف او تکفیر کرده بود – بایزید را از موحدان می‌داند و نام او را در کنار نام عارفان بزرگی چون ابراهیم ادهم، شقیق بلخی و سهل تستری می‌آورد و بر خلاف بسیاری از زهاد زمان خود سماع را، اگر از روی لهو و برای لذت نفسانی نباشد، حلال می‌داند و می‌گوید: «هر که سماع را منکر آید، هفتاد صدیق را منکر شده باشد.»

نقل است که ابوطالب مکی در عبادت‌های طولانی و خلوت با خداوند، الهاماتی در دلش می‌افتاد و همان‌ها را بی‌کم‌ و کاست می‌نوشت. در مقدمهٔ کتاب خود می‌گوید: «از آنچه در سرّ و نهان دل بر من گشوده شد، جز به اذن الهی قلم ننهادم.» در کشف‌ المحجوب آمده است: گاه در حلقهٔ ذکر حس می‌کرد یکی از شاگردان دچار غفلت یا خودنمایی شده است. در همان لحظه بدون اینکه او سخنی بگوید، شاگرد حالش دگرگون می‌شد و به گریه می‌افتاد. گفته‌اند که در نماز، چنان حضور داشت که اگر در کنار او دیوار می‌افتاد یا فریاد می‌زدند، از حال نمی‌رفت. محمد غزالی در احیاء علوم الدین صراحتاً می‌گوید: «کتاب قوت‌ القلوب تألیفی است که هیچ کتابی در معرفت و زهد به آن نرسد.» و می‌افزاید که بخش بزرگی از احیاء خود را بر پایهٔ مطالب ابوطالب مکی نوشته است.

 

از منظر فرهیختگان

محمد غزالی می‌گوید: او امام اهل معرفت زمان خویش است.

هجویری می‌گوید: ابوطالب مکی از پیشوایان طریقت بود و در علوم ظاهر و باطن کامل بود و قوت‌القلوب او، قوت قلوب مردان است.

ابونصر سراج طوسی می‌گوید: ابوطالب از جملهٔ اهل سرّ و صدق بوده و طریقت او جمع میان شریعت و حقیقت است.

 

آثار

  • قوت القلوب
  • علم القلوب
  • المجمل المختصر

 

عروج ملکوتی

ابوطالب مکی در ۳۸۶ قمری در بغداد درگذشت و در جانب شرقی مقبره مالکیه به خاک سپرده شد.

عمرو بن عثمان مکی

به نام آفریننده عشق

 

عمرو بن عثمان بن کرب مکی (درگذشت ۲۹۷ قمری)، معروف به عمرو مکی، عالم، زاهد، محدث و از صوفیان قرن سوم هجری قمری بود.

 

ویژگی ها

ابوعبدالله عمرو بن عثمان بن کرب مکّی، اهل مکه بود و در همان‌جا سکونت داشت و از کسانی چون یونس بن عبدالاعلی، ربیع بن سلیمان و سلیمان بن سیف حرّانی حدیث شنید. ابوعبدالله به طریقت صوفیه روی آورد و جزء بزرگان و مشایخ آنان قرار گرفت و در این زمینه کتاب‌هایی نوشت. او را عالم، زاهد، محدث و شیخ صوفیه دانسته‌اند که محمد بن احمد اصفهانی و جعفر خلدی از او روایت کرده‌اند. وی از یاران ابوسعید خرّاز و از مصاحبان ابوعبدالله نباجی و یکی از استادان حسین بن منصور حلّاج بود. همچنین او را از استادان جنید بغدادی دانسته‌اند. او را از بزرگان «مکتب بغداد» دانسته‌اند؛ صاحب حال، اهل مجاهدت، و صاحب آثار در سلوک (از جمله قوت‌القلوب که بعدها ابوطالب مکّی آن را بسط داد).

وی در جدّه به امر قضاوت مشغول بود، لیکن به امر جنید از آن شهر اخراج شد و در بغداد سکونت گزید. یک سال قبل از وفاتش به اصفهان سفری کرد و با ابوعبدالله نسّاجی ملاقات نمود و سپس به بغداد برگشت و تا زمان مرگش که سال ۲۹۷ قمری و به نقلی ۲۹۱ قمری دانسته‌اند، در همان‌جا زندگی کرد. مکی کتاب‌هایی در تصوف و نوشته‌هایی زیبا در عبارات و اشارات داشته است. در منابعی چون حلیة الاولیاء آمده است که عمرو مکّی با دیدن روی کسی، حال و نیت او را باز می‌گفت. گاه بدون اینکه کسی سخن بگوید، وی پاسخ سؤال ناپرسیده را می‌داد. در برخی روایات آمده است: روزی یکی از ثروتمندان بغداد کیسه‌ای زر نزد عمرو آورد. او گفت: «من بندهٔ خدایی‌ام که گنج‌های آسمان و زمین در دست اوست؛ چگونه دست به کیسه‌ تو دراز کنم؟»

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: عمرو مکی دریایی بود در معرفت و کوهی بود در خوف؛ هر که او را دید، آخرت را یاد کرد.

عطار نیشابوری می‌گوید: عمرو، مردی بود که خوفش زبان را می‌برید و عشقش جان را می‌سوخت. هر سخن او آتشی بود بر جانِ سالک.

عروج ملکوتی

وی در ۲۹۷ سال قمری در بغداد درگذشت و در همان‌جا دفن شد.

شقیق بلخی

به نام آفریننده عشق

 

شهید ابو علی شقیق بن ابراهیم بلخی (درگذشت ۱۹۴ قمری)، معروف به شقیق بلخی از عارفان و محدثان قرن دوم هجری بود. شقیق از بنیانگذاران تصوف خراسانی و صاحب قدیمی ترین رساله در تصوف است.

 

ویژگی ها

شقیق یکی از زهاد مشرق زمین و از بزرگان مشهور خراسان در قرن دوم هجری قمری است. او را علاوه بر زهد در داشتن علم بسیار و رسیدن به کمال در تمامی علوم ستوده‌اند. گفته شده است که شقیق متخصص علوم اسلامی از جمله تفسیر قرآن بود. از وی نقل شده که بیست سال از عمر خود را در قرآن به پژوهش پرداخته است. نویسنده کتاب روضات الجنات، تشیع او را با توجه به درجه معرفت و عرفانش، محتمل دانسته است؛ هرچند برخی او را سنی معتدل قلمداد کرده‌اند. تعدادی از عالمان اهل‌سنت علی‌رغم آنکه او را از راویان ضعیف ندانسته‌اند؛ اما به روایات او به خاطر وجود احادیث ناشناخته در زمینه‌های مختلفی چون زهد، اعتماد نکرده‌اند.

وی در سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌ الرشید بود. در منابع رجالی و احادیث امامیه و عامه از وی به عنوان فرد ثقه یاد شده است. آثار به جای مانده او در باب مناقب ائمه، او را یکی از پیروان پیشوای هفتم شیعیان معرفی می کند. او همشهری و هم‌عصر ابراهیم ادهم بود. وی در جوانی برای تجارت به ترکستان رفت اما سخن بت‌پرستی او را متحول کرد. پس به بلخ بازگشت و تمام ثروتش را در راه خدا صدقه داد و به تحصیل علم پرداخت.

شقیق از شاگردان ابراهیم بن ادهم، ابوحنیفه و عباد بن کثیر بود و شاگردان بسیاری را تربیت کرد. او سفرهای فراوانی به سرزمین‌های مختلف داشت و برخی منابع به تعدادی از ملاقات‌های او با هارون یا مأمون عباسی و موعظه آنها در سفرهای مختلف اشاره کرده‌اند. شقیق چندین‌بار در جنگ‌های مختلف علیه کفار در مرزهای اسلامی شرکت کرد؛ به گونه‌ای که عده‌ای معتقدند در یکی از همین جنگ‌ها به شهادت رسید.

نقل است: یک روز شقیق برای سفر حج از دریا عبور می‌کرد. سرنشینان کشتی توکل او را دیدند و از او خواستند نیایش کند. طوفانی سهمگین در گرفت. شقیق گفت: «خداوندا، اگر مرا در این دریا هلاک کنی، گروهی از عابدان را نابود کرده‌ای.» طوفان آرام شد. ملوانان گفتند: «به برکت تو نجات یافتیم.» در طبقات الصوفیه آمده است: شقیق در سفر به شام، با شیری روبه‌رو شد. همراهان ترسیدند. شقیق نزدیک شیر رفت، دست بر سرش نهاد و گفت: «ای حیوان، ما بر خدا توکل کرده‌ایم.» شیر آرام شد و راه گشود. در نفحات‌ الانس جامی آمده است: مردی نزد شقیق آمد و ادعای توکل کرد. شقیق گفت: «اگر امروز در خانه‌ات غذایی نرسد، دلت می‌لرزد. مرد اعتراف کرد که چنین است. شقیق گفت: «تو به غذا توکل داری، نه به خدا.»

 

از منظر فرهیختگان

ابراهیم ادهم می‌گوید: شقیق بلخی، از ما بود ولی در توکل از همهٔ ما پیش افتاد.

جنید بغدادی می‌گوید: شقیق، پیشوای اهل یقین بود. هر که بویی از توکل برده، از او برده است.

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: شقیق بلخی، زاهدی است که توکل را معنی کرد و برای اهل معرفت گشود.

عطار نیشابوری می‌گوید: او مردی بود که هر چه گفت از نور دل گفت و هر که شنید، دلش زیر و زبر شد.

 

عروج ملکوتی

شقیق در سال ۱۹۴ هجری برای جهاد در راه خدا به ترکستان رفت و در نبرد کولان به هشهادت رسید و در ختلان تاجیکستان دفن شد.

ابوالقاسم گرگانی

به نام آفریننده عشق

 

عبدالله بن علی طوسی (۳۸۰ – ۴۶۵ قمری)، معروف به ابوالقاسم گرگانی (گورکانی) از مشاهیر عرفای سده چهارم و پنجم هجری است که در طریقت مرید ابوعثمان مغربی بوده است.

 

ویژگی ها

کنیهٔ وی ابوالقاسم و نامش علی است. وی مدت هفتاد و هفت سال بعد از درگذشت مرشد خود ابوعثمان مغربی زندگی کرد. از وی دو رشته در طریقت جاری شده‌ است: یکی توسط شیخ المشایخ و خلیفهٔ وی شیخ ابوبکر نسّاج و دیگری توسط شیخ ابوعلی فضل بن فارمدی. خلیفة الخلفاء و جانشین وی، شیخ ابوبکر نسّاج است. این عارف بزرگ خراسانی از دهکده گورکان از توابع طوس مشهد است و معروف به شیخ الاکابر، پیر حاجاتی و پیر پر نیاز است.

وی پیروان و شاگردان زیادی دارد، از جمله ابوعلی فارمذی – که داماد او و از بزرگان عرفان است -، ابوبکر نساج و ابوبکر عبدالله توسی، شیخ ابوسعید ابوالخیر و ابوالقاسم فردوسی. وی به احتمال زیاد حتی شیخ ابوالحسن خرقانی را از طریق شیخ ابوعلی قصاب آملی تربیت کرده است. از حکما و علمایی که هم عصر شیخ ابوالقاسم گورکانی بوده‌اند و به دیدار ایشان رسیده‌اند ابوعلی سینا، ناصر خسرو و فقهای بزرگی مثل شیخ مفید، سید رضی و سید مرتضی را می‌توان نام برد.

شیخ عطار در تذکرة الاولیاء سه بار نام وی را آورده‌ است. چنان‌ که در ضمن ذکر اویس قرنی گوید: «در ابتدا شیخ ابوالقاسم گرگانی را ذکر او (اویس قرنی) بوده‌ است. مدتی می‌گفته‌ است: اویس، اویس، اویس! ایشان دانند قدر ایشان.» جای دیگر که نامی از شیخ ابوالقاسم گرگانی آورده، در ضمن شرح احوال شیخ ابوسعید ابوالخیر است. از فحوای کلام عطار پیداست که ابوسعید ابوالخیر مدتی در خدمت شیخ ابوالقاسم گورکانی به تربیت و سلوک پرداخته و بر این اساس می‌توان گورکانی را مربی معنوی شیخ ابوسعید ابوالخیر به حساب آورد. عطار در این بخش می‌گوید: نقل است که شیخ گفت: آن وقت که قرآن می‌آموختم پدر مرا به نماز آدینه برد. در راه، شیخ ابوالقاسم گرگانی که از مشایخ کبار بود پیش آمد. پدرم را گفت: که ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت که ولایت خالی می‌دیدیم و درویشان ضایع می‌ماندند، اکنون این فرزند را دیدم ایمن گشتم که عالم را ازین کودک نصیب خواهد بود. پس گفت: چون از نماز بیرون آئی این فرزند را پیش من آور. بعد از نماز، پدر مرا به نزدیک شیخ برد. بنشستم؛ طاقی در صومعهٔ او بود، نیک بلند.

شیخ ابوالقاسم گرگانی پدر مرا گفت: ابوسعید را بر کتف گیر تا قرص را فرود آرد که بر آن طاق است. پدر مرا درگرفت؛ پس دست بر آن طاق کردم و آن قرص را فرود آوردم. قرص جوین بود گرم چنان‌که دست مرا از گرمی آن خبر بود. شیخ دو نیم کرد؛ نیمه‌ای به من داد گفت: بخور. نیمه‌ای او بخورد؛ پدر مرا هیچ نداد. ابوالقاسم چون آن قرص بستد چشم پرآب کرد. پدرم گفت: چونست که از آن مرا هیچ نصیب نکردی تا مرا نیز تبرکی بودی؟ ابوالقاسم گفت: سی سال است تا این قرص بر آن طاق است و با ما وعدی کرده بودند که این قرص در دست هر کس که گرم خواهد شد این حدیث بر وی ظاهر خواهد بودن؛ اکنون تو را بشارت باد که این کس پسر تو خواهد بود.

فضل‌الله روزبهان در صفحهٔ ۳۵۰ مهمان‌نامهٔ بخارا به نقل از نصیحةالملوک، مدفن شیخ ابوالقاسم گرکانی را گورستان شهر توس و نزدیک آرامگاه امام محمد غزالی و شیخ ابونصر سراج توسی نوشته و متذکر شده که خود در سنهٔ ۹۱۵ هجری قمری همراه خان بزرگ ازبک، محمدخان شیبانی، ضمن زیارت قبر امام محمد غزالی در خانقاه توس، مزار شیخ ابوالقاسم و شیخ ابونصر را نیز زیارت کرده و نوشته که در آن ایام شهر توس را «یادگارخانی» می‌گفتند. نقل است: یک روز ابوالقاسم در پاسخ به سؤال خواجه علی حلاج درباره سماع گفت: سه روز هیچ مخور، بعد از آن بگو تا خوراکی خوب فراهم کنند اگر در آن هنگام میلت به سماع بیش‌تر بود و سماع را اختیار کردی این تقاضای سماع به حق باشد.

در نفحات الانس آمده است: وی را حالتی قوی بوده‌ است، چنان‌ که همه را روی به درگاه وی بوده‌ است. وی در کشف واقعهٔ مریدان آیتی بود. صاحب کشف المحجوب نیز گوید: «وقتی مرا واقعه‌ای افتاد. طریق حل آن بر من دشوار شد، قصد شیخ ابوالقاسم گرگانی کردم. وی را در مسجدی یافتم که بر در سرای وی بود. تنها بود. واقعهٔ مرا به عین‌ها با ستونی می‌گفت. من ناپرسیده جواب خود یافتم. گفتم: ایها الشیخ! این واقعهٔ من است. گفت: ای پسر! این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من ناطق گردانید تا از من این سؤال کرد.»

روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر و شیخ ابوالقاسم گرگانی در طوس با هم نشسته بودند بر یک تخت و جمعی درویشان در پیش ایشان ایستاده. بر دل درویشی گذشت که: «آیا منزلت این دو بزرگ چیست؟» شیخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «هر که خواهد دو پادشاه به هم بیند در یک‌ وقت، در یک جای، بر یک تخت، گو در نگر!» آن درویش چون بشنید، در آن هر دو بزرگ نگریست. حق‌تعالی حجاب از پیش چشم وی برداشت تا صدق سخن شیخ بر دل وی کشف گشت و بزرگواری ایشان بدید. پس به دلش بگذشت که: «آیا خداوند تبارک و تعالی را امروز در زمین هیچ بنده‌ای است بزرگوارتر از این هر دو شخص؟» شیخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «مختصر ملکی بُوَد که هر روز در آن ملک چون بوسعید و ابوالقاسم هفتاد هزار فرا نرسد، و هفتاد هزار بنرسد.»

در طبقات‌ الصوفیه نقل است که شیخ پیش از آنكه مرید سخن بگويد، نیت و حاجت او را بازمی‌گفت. شاگردان می‌گفتند: «شیخ پردهٔ دلِ مردمان را گشوده می‌دید.» در حلیة الاولیاء آمده است که گاهی وقتی نیازمندی به او می‌رسید، شیخ سر به دعا برمی‌داشت و «پیش از پایان دعا، گشایش حاصل می‌شد.» در چند حکایت آمده که شیخ در یک روز در مجلس ذکری در گرگان دیده شده و همان روز در مکانی دیگر نیز فردی او را مشاهده کرده است. صوفیه این را طی الأرض یا تصرّف مکان تعبیر کرده‌اند. حکایت مشهوری آمده که مردی پریشان‌احوال با فریاد به مجلس نزدیک شد. شیخ نگاهی کرد و گفت: «آرام باش.» آن مرد «چون کودک» آرام شد.

 

از منظر فرهیختگان

عبدالرحمن سلمی می‌گوید: او از مشایخ خراسان بود و در صفای سیرت و صدق حال بی‌نظیر.

خواجه عبدالله نصاری می‌گوید: او از مشایخ صاحب سرّ بود. ابوالقاسم مردی بود که خداوند در دل او چراغِ هدایت بنهاد.

عبدالرحمن جامی می‌گوید: او را در سیر الی‌الله قدمی ثابت بود و در صدق و اخلاص، زبانزد مشایخ عصر. وی در وقت خود بی‌نظیر بود و در زمان خود بی‌بدیل.

 

عروج ملکوتی

ابوالقاسم در سال ۴۶۵ قمری از دنیا رفت. آرامگاهی در تربت حیدریه به وی منسوب است.

حارث محاسبی

به نام آفریننده عشق

 

ابوعبدالله حارث ابن اسد مُحاسبی بصری (۲۴۳ – ۱۶۵ قمری)، معروف به حارث محاسبی، زاهد، واعظ، محدّث، عارف، فقیه و متکلم قرن سوم است.

 

ویژگی ها

حارث در بصره متولد شد و در همان‌جا پرورش یافت. تاریخ تولد وی را حوالی دهه هفتم از قرن دوم و حدودآ در ۱۶۵ هجری ذکر کرده‌اند. برخی او را عَنَزی، منسوب به عَنَزه، از قبایل عدنانی، دانسته‌اند. پدرش، اسد، ثروتمند بود و به‌ جای پیروی از مذهب عامه اهل سنت، از معتزله (قدریه به اصطلاح آن روزگار) پیروی می‌کرد. لقب محاسبی از آن‌رو به وی داده شده که به قولی سنگریزه‌هایی داشته که شمار ذکرها را با آن نگاه می‌داشته و بنابر قول مشهورتر، عمل محاسبه نفس برای او بسیار مهم بوده و غالبا به آن می‌پرداخته است.

ارث محاسبی از یزید بن هارون و محمد بن کثیر صوفی و کسانی که در طبقه آن دو بودند، حدیث روایت کرد و از امام شافعی فقه فراگرفت. وی بیانی روان و شیرین و ممتاز داشت که حتی مخالفان را متأثر می‌ساخت، چنان‌که یک بار احمد بن حنبل، از مخالفان سرسخت حارث، پنهانی در جایی نشست تا سخن وی را بشنود و با شنیدن سخنان وی سخت متأثر شد و گریه کرد. افراد زیادی از حارث روایت کرده‌اند. همچنین حسن مسوحی از مصاحبان سالمند او و جنید بغدادی از مریدان او بودند. جنید پرسش‌هایی مطرح می‌کرد و پاسخ می‌گرفت. بیشتر آنچه ابونعیم از محاسبی نقل کرده به روایت از جنید است.

چندی نگذشت که آوازه محاسبی در بغداد پیچید و سپس به همه مناطق جهان اسلام راه یافت. برخی از اهل سنت، سیره او را مطابق سیره ابوذر غفاری دانسته و علت اتخاذ چنین سیره‌ای را همانندیهای موجود در محیط زندگی وی با محیط ابوذر شمرده‌اند. برخی محققان غربی مدعی شده‌اند که محاسبی از گرایشهای زاهدانه مسیحیت تأثیر پذیرفته در کتاب الرعایة لحقوق اللّه، از بسیاری منابع یهودی و مسیحی بهره برده است. زکی مبارک مصری این را هم افزوده که محاسبی گرایش مسیحی داشته و در مواردی به کلام مسیح علیه‌السلام استناد کرده است، اما شواهد استواری برای این مدعا وجود ندارد و می‌توان گفت که محاسبی اصل روحِ زهد و گرایش‌های زاهدانه را از منابع اسلامی، به ویژه قرآن گرفته است.

محاسبی نخستین کسی است که درباره اثبات صفات زائد بر ذات خدا سخن گفته است؛ از این‌ رو، بیشتر متکلمان صفاتیه به او منسوب‌اند. وی اگرچه، مانند احمدبن حنبل، کلام‌اللّه را غیرمخلوق می‌دانست، معتقد بود الفاظی که بر زبان ما به عنوان قرآن جاری می‌شود مخلوق است و احمد این قول را بدعت می‌شمرد و قویاََ تخطئه می‌کرد. حارث لازمه سلوک معنوی را مبارزه با نیازهای طبیعی بدن نمی‌دانست و ریاضت را فقط در محدوده‌ای جایز می‌شمرد که عقل و شرع روا دانسته است؛ ازاین‌رو، تحمل هرگونه گرسنگی و تشنگی را جز در عبادت روزه تخطئه می‌کرد، زیرا این امر نه واجب است نه مستحب مگر آن‌که کسی گرسنگی بکشد تا غذایش را به نیازمند دیگری بدهد. وی از جمله مشایخی بود که غَنا را برتر از فقر می‌دانستند، زیرا غنا صفت حق تعالی است و فقر بر او روا نیست.

در طبقات الصوفیه سهروردی آمده است: مریدی نزد او آمد و پیش از اینکه سخنی بگوید، محاسبی فرمود: «دل تو پریشان است؛ دیروز چیزی گفتی که سزاوار نبود.» مرید گریست و گفت: «به خدا درست گفتی.» در حلیة الأولیاء آمده است: سخن او چنان بر دل‌ها می‌نشست که بسیاری بدون اجبار، توبه می‌کردند. گفته‌اند: «کلامش، حجاب‌ها را می‌درید.»

 

از منظر فرهیختگان

جنید بغدادی می‌گوید: ما بر سرِ مائده محاسبی نشسته‌ایم؛ اگر او نبود، راه ما نیز سامان نمی‌گرفت. محاسبی، استادِ ما در معارف دل بود.

قشیری می‌گوید: او از بزرگ‌ترین مشایخ بغداد بود. هر سخن او بر پایهٔ مراقبه و محاسبه است.

 

آثار

  • الرعایة لحقوق اللّه
  • التوهم
  • مائیة
  • الصلاة
  • النصائح
  • المسترشد

 

عروج ملکوتی

وی در سال ۲۴۳ قمری در بغداد از دنیا رفت و در همان‌جا به خاک سپرده شد.

فضیل بن عیاض

به نام آفریننده عشق

 

فُضَیل بن عَیاض (درگذشت ۱۸۷ قمری)، عارف و زاهد مشهور و از رجال صوفیه در قرن اول هجری بود.

 

ویژگی ها

فضیل بن عیاض بن مسعود بن بشر تمیمی یربوعی، در ناحیه مرو خراسان و در روستایی به نام فُندِین به دنیا آمده است. کنیه‌اش ابوعلی است و اصالتاً او را از اهل کوفه می‌دانند. وی در ابتدا در محلی بین ابی‌ورد و سرخس به راهزنی مشغول بود ولی در پی واقعه‌ای توبه کرد و به عبادت و زهد مشغول شد. درباره داستان توبه فضیل گفته‌اند که شبی وی به نیت یک زن از دیوار خانه‌ای بالا رفته بود، صدای کسی را شنید که مشغول خواندن آیه ۱۶ سوره حدید از قرآن بود: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ» بر این اساس فضیل با شنیدن این کلام دگرگون شد و فریاد برآورد: پروردگارا، اکنون زمانش رسیده است. وی در پی این حادثه به گوشه‌ای رفت و زهد اختیار کرد. داستان توبه او در منبرهای واعظان زیاد یاد می‌شود.

عالمان رجال شیعه از جمله نجاشی، محمدتقی شوشتری و سید ابوالقاسم خویی، فضیل را از رجال اهل سنت معرفی کرده‌اند. از وحید بهبهانی نقل شده که وی فضیل را شیعه دانسته است. از منظر علمای شیعه فضیل از راویان موثق و قابل اعتماد، و از اصحاب امام صادق (ع) است. روایت است که مردی آمد و گفت: «نمی‌دانم چرا عبادت در دلم نمی‌نشیند.» فضیل نگاهش کرد و فرمود: «لغو زیاد می‌گویی و لقمهٔ مشکوک می‌خوری.» مرد گریست و گفت: «به خدا درست گفتی.» نقل است که یکی از شاگردانش برای حاجتی از او خواست دعا کند. فضیل گفت: «شب برایت دعا کردم.» و همان شب حاجت برآورده شد. شاگرد بعدها گفت: «دعای فضیل رد نمی‌شد.»

 

از منظر فرهیختگان

عبدالله مبارک می‌گوید: من در میان مردم، کسی همچون فضیل در خشیت و اخلاص ندیدم. فضیل، پدرِ دل‌های شکسته بود.

امام شافعی می‌گوید: فضیل پیشوای عبادت‌ کنندگان و سرور زاهدان بود.

احمد بن حنبل می‌گوید: در میان مردم، کسی را در ورع و خوف شبیه فضیل ندیدم.

ابن‌جوزی می‌گوید: فضیل یکی از کسانی است که خدا دل او را برای نور خود تهی کرد و به محبت خود پُر نمود.

قشیری می‌گوید: فضیل از ارکان طریقت و از چراغ‌های راه حقیقت است.

 

عروج ملکوتی

درگذشت فضیل در ماه محرم سال ۱۸۷ قمری گزارش شده است. وی در مکه در قبرستان معلاة (قبرستان ابوطالب) دفن شد.

ابوسلیمان دارانی

به نام آفریننده عشق

 

ابوسلیمان دارانی (۲۳۵ یا ۲۰۵ – ۱۴۰ قمری) از مشایخ بزرگ عرفان در اواخر سده دوم و اوایل سده سوم هجری بود.

 

ویژگی ها

در بیشتر منابع نام او را عبدالرحمن بن احمد بن عطیه عنسی دارانی نوشته‌اند و برخی «دمشقی» و «المذحجی» را نیز به اسم او افزوده‌اند. در پاره ای از منابع نیز به جای دارانی، «دارایی» به کار برده‌اند. موطن وی را «داریّا» یکی از قریه‌ های دمشق دانسته‌اند و نسبت دارانی به وی بر همین اساس است. ابوسلیمان شاگردان زیادی را پرورد که عده ای از آن‌ها خود از مشایخ بزرگ عرفان شدند؛ از جمله می‌توان به احمد بن ابی الحواری اشاره کرد. معروف کرخی و سفیان ثوری و عبدالعزیز دمشقی را از مصاحبان او معرفی کرده‌اند. وی با بایزید بسطامی نیز مکاتبه می‌کرده‌ است. ابوسلیمان برای استماع حدیث به بغداد سفر کرده و مدتی در بغداد سکونت داشته است.

زمان اقامت او را در بغداد می‌توان حدود سال ۲۰۲ قمری دانست. از قراین بر می‌آید که او به مکه و شام نیز سفر کرده‌ است. از ابوسلیمان تألیفاتی باقی نمانده‌ است، اما اقوال متعدد که از او در منابع مختلف نقل کرده‌اند نشان می‌دهد که وی هم در عرفان عملی مرتبه بلندی داشته و هم در مباحث نظری صاحب رأی و نظر بوده‌ است. از این اقوال برمی آید که زهد، مجاهده با نفس و صبر بر جوع محور اعمال صوفیانه او بوده‌ است. نکته مهم و بارزی که در افکار و اعمال عارفانه ابوسلیمان – مانند بسیاری دیگر از عرفاً – برجسته می‌نماید آن است که وی اعتقاد داشت معیار درستی هر عملی مطابقت آن با احکام شریعت است؛ از این رو در نظر وی، اعمال صوفیانه وقتی است که با شریعت ملتزم باشد.

در مجموعه اقوال و سخنانی که از ابوسلیمان برجای مانده این مطالب و موضوعات عرفانی شرح و تفسیر شده‌ است: خوف و رجا، سماع، جوع، مجاهده و ریاضت، زهد، اخلاص، صدق، صبر، رضا، قناعت، توکل، تفکر، تواضع، حزن، محاسبه نفس، معرفت، یقین، محبت و اغتنام وقت. وی در ریاضت و کم خوری به جایی رسیده بود که او را «بندار الجائیعن» لقب داده بودند. به گفته او، «جوع» ذخیره‌ای از خزاین خداوند است و جز به محبان خاص عطا نمی‌گردد. وی خوف را برتر از رجا می‌دانست و می‌گفت که اگر رجا بر خوف غالب شود، وقت آشفته و تباه می‌گردد.

ابوسلیمان دارانی می‌گوید: «گاهی در دل شب می‌شنوم که خطاب می‌شود: ای ابوسلیمان! اگر از ما غافل شوی، تو را به خودت واگذاریم.» روایت است: مؤمنی گناهکار نزدش آمد و از سختی توبه گفت. ابوسلیمان دعا کرد؛ شخص در همان لحظه دگرگون شد و گریه‌کنان گفت: «احساس کردم پرده‌ای از دلم افتاد.» در «حلیةالاولیاء» آمده است: وقتی قحطی در شهر شد، مردم از او خواستند دعا کند. او در دل شب برخاست و گفت: «پروردگارا! بندگانت گرسنه‌اند و تو مهربان‌ترین مهربانانی.» سحرگاه، بارانِ پربرکت نازل شد.

 

از منظر فرهیختگان

احمد بن حنبل می‌گويد: او مردی است که نفسش بوی عبادت می‌داد. اگر کسی از او سخن بشنود، از دنیا بریده می‌شود.

سری سقطی می‌گوید: ابوسلیمان یکی از چراغ‌های راه ماست. دلش محضِ صفا بود، زبانی جز به حق نگشود.

ذوالنون مصری می‌گوید: هرگاه یاد خدا در دلش می‌افتاد، هیچ چیز دیگر را نمی‌دید. او در مقام حضور بود.

 

عروج ملکوتی

در تاریخ وفات او بین سال های ۲۰۵ تا ۲۳۵ قمری اختلاف است. وی در قریه داریا در شهر دمشق مدفون شد و بر قبر او بنایی بوده و موقوفاتی داشته است و در عهد یاقوت نیز مزارش معروف بوده است.

شهید عین القضات همدانی

به نام آفریننده عشق

 

شهید عبدالله بن محمد بن علی (۴۹۰ یا ۴۹۲ – ۵۲۵ قمری)، معروف به عین القضات همدانی، حکیم و عارف نامدار ایرانی در قرن ششم هجری بود.

 

ویژگی ها

وی در همدان متولد شد و در جوانی به علوم متداول عصر خود در فقه، حکمت، کلام و ادب عرب تسلط یافت و به‌ سبب مهارت در فقه به مقام قضاوت و تدریس در همدان منصوب گردید. وى به تحصيل حكمت و عرفان و كلام و ادب عربى پرداخت و نظر به مطالعه بسيار در آثار امام محمد غزالى، مع‌الواسطه شاگرد او نيز محسوب مى‌شد. احمد غزالى در مكتوب‌هاى خود، او را قرةالعين خطاب مى‌كرد. وى بيشتر اطلاعات خود را از راه تحقيق و تتبع شخصى فراهم آورد. افكار و عقايد او در عمر كوتاهش مبين كمال نبوغ اوست.

انقلاب روحی عین‌القضات تا حدودی شبیه به انقلاب روحی امام محمد غزالی است. هر دو در علوم ظاهری تبحر پیدا کرده بودند و هر دو به تصوف روی آوردند. پس از قریب یک سال از انقلاب روحی او، این بار احمد غزالی برادر کوچکتر ابوحامد، که هنوز در قید حیات بود به یاریش شتافت و از او دستگیری کرد. قاضی همدانی از آن پس در طریق وصول و عالم کشف و شهود قدم نهاد و به مطالعهٔ آثار و تألیفات احمد غزالی پرداخت. بدین ترتیب، دو برادر غزالی، هر یک از جهتی بزرگ‌ترین تأثیر را در زندگی علمی و روحی عین‌القضات بخشیدند و یکی در علوم ظاهری (از جمله کلام، فلسفه و حتی تصوّف و عرفانی که در کتاب‌ها بیان شده) و دیگری در علوم ذوقی راهنمای او گشتند.

عین‌القضات پس از آشنایی با آثار امام محمد غزالی و سپس دیدار و ارادت به احمد غزالی، به‌ سوی عرفان گرایش یافت و از مریدان برجسته احمد غزالی شد. او در بیان عقاید عرفانی خود صراحتی کم‌نظیر داشت و همین امر موجب بدگمانی متشرعان و حسادت دشمنان گردید. عزيزالدين از مستوفيان سلاجقه با عين القضات، دوستى كامل داشت؛ از سوى ديگر عزيزالدين به دشمنى با ابوالقاسم درگزينى وزير سلطان محمود بن محمود و سلطان سنجر برخاست.

وزير اخير كه بسيارى از رجال و بزرگان علم را به حيله و تزوير نابود كرده و خود نيز در پايان به پاداش اعمال زشت خويش به دار كشيده شد، نقشه قتل عين القضات را طرح كرد و با دسته‌اى از عوام الناس – كه حسودان و بدخواهان عين القضات بودند – توطئه چيد و محضرى ترتيب داد و وى را به كفر و دعوى الوهيت متهم كرد و فقها نيز به قتل اين جوان دانشمند فتوا دادند. پس وى را با قید و شرط به بغداد فرستادند. قاضى، مدتى در بغداد زندانى بود و در همين زندان رساله‌ى معروف «شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان» را به زبان عربى، خطاب به علماى عصر نوشت و در آن، كه مشحون از نكات عرفانى و فلسفى است، اتهاماتى را كه به وى نسبت داده بودند، رد كرد و به برخى شبهات نيز پاسخ گفت. وى را از بغداد، مجددا به همدان بازگردانيدند.

نقل شده است که چند روز پیش از دستگیری و شهادتش، به دوستان خود خبر داده بود که زمان رفتن او نزدیک است و اینکه: «این بار مرا از همدان نخواهید دید.» بسیاری از نامه‌های او حاوی عباراتی است که مریدانش آن‌ها را الهامی یا برآمده از شهود می‌دانستند. مثلاً بارها در میان نوشته‌ها، به سوالی که هنوز پرسیده نشده پاسخ می‌دهد، یا پیشاپیش به شکی که در دل مخاطب بوده اشاره می‌کند. روایتی معروف از شاگردانش هست که می‌گفتند: «استاد ما از آن‌چه در باطن می‌گذشت خبر داشت.» در یک حکایت، نقل است که شخصی با نیت آزمودن او وارد مجلس شد و عین‌القضات پیش از سخن گفتن، نیت پنهان او را بیان کرد.

در برخی منابع صوفیه نقل شده که عین‌القضات در حدود ۲۷ یا ۲۸ سالگی به مقامی رسید که مریدانش آن را فنا فی‌الله توصیف کرده‌اند؛ مقامی که معمولاً در سنین پیری برای مشایخ حاصل می‌شد. در یکی از موارد نقل شده که درباره سرنوشت یکی از صوفیان معاصر خود گفته بود: «این مرد به سلامت نخواهد ماند» و اندکی بعد، همان شخص مورد آزار حکومت قرار گرفت. منبع این حکایت در برخی تذکره‌ها دیده می‌شود.

 

آثار

  • تمهيدات
  • رساله زبدة الحقايق
  • رساله يزدان‌شناخت
  • شكوى الغريب عن الأوطان الى علماء البلدان
  • تفسير حقايق القرآن (ناتمام مانده است)

 

عروج ملکوتی

عين القضات همدانى را در سن ۳۳ سالگی در شب هفتم جمادى‌الآخر ۵۲۵ قمری، برابر با ۵۰۹ شمسی، بر در مدرسه‌اى كه ظاهراً محل تدريس او بود، بر دار كردند و سپس جسدش را با نفت و بوريا آتش زدند. گویند وی در زمان حیات از قتل خود به دست دشمنان و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و این رباعی را در این مورد سروده است:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم   وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم   ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

اما ذبیح‌الله صفا متذکر شده است که احتمالاً این رباعی را یکی از مریدان وی پس از مرگ او سروده، و بعدها به او نسبت داده‌اند. آرامگاه عین القضات در شهر همدان قرار دارد.

ملا محمدصادق قمی

به نام آفریننده عشق

 

محمدصادق قمی (۱۲۹۸ – ۱۲۲۲ قمری)، فقیه، عارف و ادیب شیعه در قرن سیزدهم قمری و از شاگردان شیخ محمدحسن نجفی بود.

 

ویژگی ها

ملا محمدصادق قمی در حدود سال ۱۲۲۲ قمری در قم زاده شد. او در جوانی پس از پیمودن مقدمات علوم در حدود ۱۲۴۲ قمری عازم اصفهان شد و در جمله افاضل دانشجویان آیت الله شیخ محمدتقی اصفهانی، صاحب «هدایة المسترشدین» قرار گرفت و پس از مدتی از آنجا عازم نجف اشرف گردید و سال‌ها از کرسی درس شیخ محمدحسن نجفی (صاحب جواهر) استفاده کرد و پس از بحث و تحقیق به مقام اجتهاد و استادی رسید و به زادگاه خویش مراجعت نمود. ملا محمدصادق حدود چهل سال در جمله اساتید معروف قم، معاصر با سید جواد قمی بود و این دو بزرگوار در خدمت به مردم و فضلا تلاش می نمودند. صاحب «مآثر و آثار»، او را در جمله مجتهدین بزرگ مکتب یاد آور شده و بخشی از مقامات علمی و زهد و تقوای او را متذکر است. عالمان بسیاری از محضر حاج ملا صادق قمی بهره بردند، که متأسفانه نام آن‌ها در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. صاحب «طبقات اعلام الشیعه» درباره شاگردان ایشان می‌نویسد: از محضر درس مرحوم حاجی ده‌ها مرد فاضل و علمای اعلام استفاده کرده و به درجات عالی علمی رسیدند. شاخص‌ترین شاگردان ملاصادق عبارتند از: مرحوم محمد قزوینی که مرد بسیار متقی، متدین و با ورع بود و دیگری حاجی میرزا ابوالحسن، فرزند برومند ملا محمدصادق.

به نوشته سید حسین مدرس طباطبایی، مرحوم حاجی، کتابخانه‌ای مهم نیز داشته که پس از مرگ او متفرق شده و از خاندانش بیرون رفته است و در این میان، نوشته‌های او نیز ناشناخته مانده است. برخی از کتاب‌های کتابخانه او را در قم دیده‌ام که وی به خط خویش بر آن‌ها حواشی و تعلیقات نگاشته است. مرحوم حاجی بسیار مورد توجه دربار قاجار بود و ناصرالدین شاه در سفرهای خود به قم، به دیدار او می‌رفت و به او احترام فراوان می‌کرد. از همین رو، میرزا آقا خان نوری در دوران صدارت خویش، در سال ۱۲۷۲ قمری، مدرسه و مسجدی بزرگ در نزدیکی خانه‌اش (ابتدای ۴۵ متری عمار یاسر) روبروی میدان برای او بنیاد کرد که تاکنون باقی است. مرحوم حاجی در این مسجد، اقامه ی جماعت می‌کرد و به منبر می‌رفت و مؤمنان را موعظه و ارشاد می‌کرد. این مسجد و مدرسه، اخیرا بازسازی شده و به طرز باشکوهی، تجدید بنا گردیده است.

نقل است: مردم قم در یکی از سال‌های خشکسالی که زراعت‌ها در شرف تباهی بود، از حاجی درخواست کردند که نماز باران (استسقا) بخواند. حاجی دستور داد که مردم، سه روز، روزه بگیرند و در روز سوم حاضر شوند. وی در آن روز از حاضران که بالغ بر هزاران نفر بودند خواست که همگی پای برهنه و با تحت الحنک گشاده، به حال تضرع و خشوع به طرف بیرون شهر برای نماز بروند. در آن روز، حاجی با کمال خشوع، دست به دعا برمی‌دارد و از مکبر می‌خواهد تا به طرف قبله، «الله اکبر» و در جهت مخالف آن «لا اله الا الله» و به جانب راست «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اکبر» و به جانب چپ، «لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم» بگوید. نقل شده است در حالی که مکبّر این اذکار را می‌گفت، بی‌درنگ، ابر از افق آن جانب بالا آمد تا در میان آسمان، از هر چهار طرف به هم رسید و رعد و برق، از نزول باران حکایت می‌کرد. حاجی فرمود: زودتر نماز بگذاریم که آسمان مجال نخواهد داد. با این که نماز باران را به سادگی برگزار کردند، همه نمازگزاران از باران خیس شدند.

حجت الاسلام دکتر علی‌اکبر صادقی از نوادگان ملا صادق به نقل از پدرش آیت الله میرزا مصطفی صادقی آورده است: سالی در قم بیماری وبا شایع شد و گروه گروه مردم شهر را به دیار دیگر می فرستاد. روزی از همان روزها، مردی خدمت حاجی ملا صادق برای نماز جماعت مغرب و عشا شرفیاب شده بود. حاجی از او در مورد کسانی که از بیماری «وبا» مرده‌اند، پرسش نمود و او گفت: فلان شخص هم در محله باغ پنبه وبا گرفته و وفات کرده است. حاجی لحظه‌ای به فکر فرورفت و پس از آن گفت: آن کس که می گویی، نمرده است. آن مرد اصرار می‌کند که خودم تخته تابوت و جمعیت را در برابر خانه آن آقا دیدم. حاجی باز تکرار کرد که اشتباه می کنی، ایشان نمرده و از فردا نیز، دیگر در شهر هیچ‌کس به بیماری وبا نخواهد مرد. بعد معلوم شد که آن آقا دچار اسهال و استفراغ شده بود و اطرافیان به گمان این که وبا گرفته و بزودی خواهد مرد، مقدمات کفن و دفن و تجهیز او را آماده کرده بودند. بعد از آن روز، بیماری وبا از قم رخت بست و حاجی به همین مناسبت به خواص خود می گفت: من دفتر حیات و ممات، پیش چشمم گشوده است و از مرده‌ها و زنده‌ها می توانم آگاه باشم.

دکتر صادقی از پدرش نقل می‌کند: مردی سالخورده، همه روزه از محله دوردستی در قم، به محله حاجی می آمد و دستگیره در خانه حاجی را می‌بوسید. از او می‌پرسند، چرا به این کار مداومت می‌کند. وی می‌گوید: روزی با عیالم که از او صاحب چند دختر شده بودم، نزاع کردم و با کج خلقی او را ترک کردم و برای نماز، به مسجد حاجی رفتم. حاجی به طور خصوصی به من فرمود: «چرا با عیالت بدرفتاری می‌کنی؟ او چه گناهی دارد؟ زن خوبی است، نباید با خواست خداوند جدال کنی. اکنون برو و با عیالت صلح کن. همین امشب، نطفه فرزند پسری از تو در وی بسته می‌شود؛ اسم او را محمد بگذار! چنین شد که پسرم با دعای مرحوم حاجی به دنیا آمد، در حالی که هیچ‌کس در آن روز از دعوا و تندی من با عیالم خبر نداشت.

 

از منظر فرهیختگان

میرزا علی اکبر فیض می‌گوید: وی جامع علوم و بارع فنون بوده، چنان که در هر یک از فنون کمال و رسوم فضل و افضال مقامی رفیع داشت.

ناصر الشریعة می‌گوید: جنابش، در تبحر علوم، خاصه ادبیات در عصر خود ممتاز بود و همچنین در کثرت حفظ و حافظه، چنانکه اغلب مقامات حریری را محفوظ بوده و در سجلات خود به مناسبت می‌نگاشته است.

محمدتقی بیک ارباب می‌گوید: از علمای اعلام نافد الحکم، جناب شریعت مآب، مجتهدالزمان، حاجی ملا محمد صادق، سلمه الله، می‌باشد که مستجمع جمیع صفات است، خصوصا در منبر و موعظه، سبق از هم گنان برده است. مجلس وعظ ایشان بر سایر علما امتیاز دارد.

اعتمادالسلطنه می‌گوید: حاج ملا صادق قمی، مجتهدی فحل بود و از مشایخ بزرگ شیعه به شمار می‌آمد. در اخبار و آثار، تتبعی کامل و استقرایی شامل داشت.

آقا بزرگ تهرانی می‌گوید: فقیه کبیر و عالم جلیل بود. وی در همه علوم عصر خود، به درجات والای علمی رسیده بود، چنان که سرآمد عالمان عصر خود به شمار می‌رفت.

 

عروج ملکوتی

مرحوم ملا محمدصادق قمی، سرانجام در ماه شوال ۱۲۹۸ قمری در قم درگذشت و پیکر پاکش در قبرستان شیخان قم، نزدیک مضجع شریف زکریا بن ادریس اشعری، به خاک سپرده شد.